53 ربای و غزل صلوات

1

بر روی زمین و آسمانها و کرات

در بین مناجات برای حاجات

زیباتر از این جمله ندیده است کسی

بر خاتم انبیاء محمّد صلوات

2

از ازل بر همه ذرات جهان تا عَرصات            

رسد از آبروی آلِ محمّد برکات

وه چه بدبخت وسیه روست هرآنکس که زِ جهل 

 بشنود نام محمّد نفرستد صلوات

3

به امر ذات خداوند قادر ذوالمَن

چهارده نفرند اولیای مذهب من

بتول و چار محمّد، حسین و چار علی                   

امام صادق و موسی بن جعفر و دو حسن

4

تا در پناه مصحف و در دين احمديم

بر جمله خلايق عالم سر آمديم

زير لواي آل علي صف كشيده ايم

چشم انتظار مهدي آل محمديم

5

يا فاطمه اي منشاء خير و بركات

مِهر تو بود قبولي صوم و صلوات

فرمود نبي خدا گناهش بخشد

هر كس كه براي تو فرستد صلوات

6

بر چهره پر ز نور مهدي صلوات

بر جان و دل صبور مهدي صلوات

تا امر فرج شود مهيا بفرست

بهر فرج و ظهور مهدي صلوات

7

از "عین" علی عیون ما بینا شد                      

وز "لام" علی لسان ما گویا شد

در "یای" علی نور خدا می بینم

زان نور محمد و علی پیدا شد

8

دل با صلوات مَحرم راز شود

سیمرغ شود بلند پرواز شود

فرمود : پیامبر که با هر صلوات

درهای اجابت دعا باز شود

9

امروز بود توشه فردا صلوات

یا ذکر خدا زمزمه کن یا صلوات

ما زنده زخون شهداییم خوش است

تا یاد کنیم از شهدا با صلوات

10

بر أحمد و بر آل محمّد صلوات

بر هشت و چهار نور سرمد صلوات

هر کس صلوات می فرستد یکبار

ده بار خدا بر او فرستد صلوات

11

مذهب جعفری و ایده احمد داریم

لله الحمد که این دولت سرمد داریم

ما ز خود هیچ نداریم که بدان فخر کنیم

هرچه داریم همه از آل محمّد داریم

12

هنگام نزول بركات است امشب

اوقات گرفتن برات است امشب

بفرست مدام بر محمد صلوات

زيرا كه بهار صلوات است امشب

13

بر آئينه جمال داور صلوات

بر روشني چشم پيمبر صلوات

بر حضرت معصومه فروغ سرمَد

بر دسته گل موسيِ جعفر صلوات

14

بر کوثرِ خاتم النّبیّن صلوات

بر همسرِ سیّد الوصیّین صلوات

بر فاطمه مَحبوبه ذاتِ ازلی

بر حجّت حق، بر آلِ یاسین صلوات

15

چشمانِ علی دو چشمه خورشید است

لبهای علی لبالب از توحید است

سوگند به کعبه خانه میلادش

اسلام محمّد از علی پیروز است

16

بر روح خدا پیر جماران صلوات

بیش از قطرات ناب باران صلوات

آن گوهر تابان به شهیدان پیوست

 تقدیم به أرواح شهیدان صلوات

17

ای نام تو جان بخشتر از آب حیات

محتاج تو خلقی به حیات و به ممات

از بعثـت انبـیاء و ارسـال رُسُـل

مقصود تو بودی به جمالت صلوات

18

خوشید چراغکی ز رُخسار علی است

 مَه نقطۀ کوچکی ز پرگار علی است

هرکس که فرستد به محمّد صلوات

همسایه دیوار به دیوار علی است

19

خواهی که در پناه کرامات سَرمدی

ایمن شوی ز فتنه و ایمن ز هر بدی

لبریز کن ز عِطر گلِ نور ، سینه را

با ذکر سبز یک صلوات محمدی

20

بر روي حسين ، نورِ داور صلوات

بر روي اباالفضلِ دلاور صلوات

بین الحرمینیم

بفرست تو بر اين دو برادر صلوات

21

با مهر نبي دولت سرمد داريم

با عشق علي عيش موبّد داريم

هر نعمتي امروز خدا داده به ما

از مرحمت آل محمد داريم

22

خوانند فرشتگان مکرّر صلوات

چون هست ز هر ذکر نکوتر صلوات

توحید و نبوت و امامت هر سه

چون درنگری جمع بود در صلوات

23

آیینه حُسن سرمدی بود حسین

تک لاله باغ أحمدی بود حسین

با نصّ روایت «حسینٌ منّی»

سر تا به قدم محمّدی بود حسین

24

روشن جهان ز نور جمال محمد است

خرم جهان ز خوشه هاي كمال محمد است

ما دست كي زنيم به دامان ديگران

تا دامن محمد و آل محمد است

25

توحید که " لا اله الا الله " است

اسلامِ " محمد رسول الله " است

با این دو سخن کسی به جایی نرسد

گر بی خبر از " علی ولیّ الله " است

26

فرمود خدا فرشته ها را صلوات

اوّل به مدینه مصطفی را صلوات

دوّم به شه نجف سلامی بکنیم

رُخسار علی شیر خدا را صلوات

زهرا که ندانیم کجا تربت اوست

یاد آور بهترین نسا را صلوات

از ما همه بر امام مسموم سلام

مظلوم امام مجتبی را صلوات

مظلوم دگر امام در خون خفته

افتاده به خاک کربلا را صلوات

گفتم ز حسین چون نگویم سجاد

آن پاک امام پارسا را صلوات

پس باقر علم آن امام معصوم

دریای فضیلت خدا را صلوات

صادق که رئیس مذهب شیعه بود

آن حنجرۀ علم و ضیا را صلوات

یاد آر امام کاظم زندانی

زندانی زنجیر به پا را صلوات

رو جانب مشهد الرضا کن و بگو

در طوس غریب الغربا را صلوات

یاد آر امام تقیِ صاحب جود

هم هادی و عسکریّ ما را صلوات

حالا تو بیا حضور مهدی برسیم

آن روشنی و نور هُدی را صلوات

افروخته عرش کبریا را صلوات

یک بار دگر آل عبا را صلوات

27

ماه فرو مانَد از جمال محمّد

سرو نباشد به اعتدال محمّد

قدر فلک را کمال و منزلتي نيست

در نظر قدرِ با کمال محمّد

وعده ديدار هرکسي به قيامت

ليله اَسري شبِ وصال محمّد

آدم و نوح و خليل و موسي و عيسي

آمده مجموع در ظِلال محمّد

عرصه گيتي مجال همّت او نيست

روز قيامت نگر مجالِ محمّد

وان‌همه پيرايه بسته جنّت فردوس

بو که قبولش کند بِلال محمّد

همچو زمين خواهد آسمان که بيفتد

تا بدهد بوسه بر نِعال محمّد

شمس و قمر در زمين حشر نتابد

نور نتابد مگر جمال محمّد

چشم مرا تا به خواب ديد جمالش

خواب نمي‌گيرد از خيالِ محمّد

سعدي اگر عاشقي کني و جواني

عشق محمّد بس است و آل محمّد

28

بر کوکب آسمان عصمت صلوات

بر فاطمه گوهرِ نبوت صلوات

بر مادر یازده امام بر حق

از صبح ازل تا به قیامت صلوات

29

خوانم ز دل خدا را ، رسول انبیا را ، علی مرتضی را

صل علی محمد صلوات بر محمد

صلوات را خدا گفت ، جبریل بارها گفت ، در شأن مصطفی گفت

صل علی محمد صلوات بر محمد

یارِ پیمبر علی ست ، فاتح خیبر علی ست ، شافع محشر علی ست

صل علی محمد صلوات بر محمد

یا رب بحق زهرا ، شافع روز جزا ، حاجت ما کن روا

صل علی محمد صلوات بر محمد

بعد علی حسن بود ، چون غنچه در چمن بود ، نور دو چشم من بود

صل علی محمد صلوات بر محمد

بود حسین شنیدم ، غنچه شکفته دیدم ، به عشق او رسیدم

صل علی محمد صلوات بر محمد

علی که چهارمین است ، زینت عابدین است ، سیّد ساجدین است

صل علی محمد صلوات بر محمد

باقر امام دین است ، نور خدا یقین است ، فرزند عابدین است

صل علی محمد صلوات بر محمد

جعفر امام صادق ، همچو گل شقایق ، تاج سر خلایق

صل علی محمد صلوات بر محمد

موسای باسعادت ، با ذکر و با عبادت ، امام با کرامت

صل علی محمد صلوات بر محمد

هشتم رضا امام است ، از ضامنی تمام است ، شهره خاص و عام است

صل علی محمد صلوات بر محمد

من شیعه تقیّ ام ، خاک ره نقیّ ام ، محتاج عسکریّ ام

صل علی محمد صلوات بر محمد

مهدی به تاج و نورش ، با احمد و رسولش ، نزدیک شد ظهورش

صل علی محمد صلوات بر محمد

30

خدا کند اثری حق به آهِ ما بخشد

بصیرتی به دل عُذر خواه ما بخشد

به احترامِ محمّد چه می شود که خدا

ز رحمت و کَرم خود گناه ما بخشد

31

ای اولین زنی که به مردان سرآمدی

سر تا قدم تجسّم اوصاف سرمدی

کانون عشق و عاطفه یعنی که فاطمه

آئینه ی تمام نمای محمدی

32

گفتم که خدا مرا مرادی بفرست

طوفان زده ام راه نجاتی بفرست

فرمود که با زمزمۀ یا مهدی

نذر گل نرگس صلواتی بفرست

33

بر نور خدا عصمت کُبری صلوات

بر دخت نبی اُمّ أبیها صلوات

بر آنکه بود شفیعه روز جزا

همتای علی حضرت زهرا صلوات

34

بر آینه ی جمال داور صلوات

بر آبروی آل پیمبر صلوات

بر فاطمه ای که شد به شأنش نازل

از سوی خدا سوره کوثر صلوات

36

زهرا که گل سر سبد آل عباست

انوار خدایی زِ جمالش پیداست

در قدر و جلالتش چه گویم زین بِه

زهراست محمّد و محمّد زهراست

37

خوانند فرشتگان مکرّر صلوات

چون هست ز هر ذکر نکوتر صلوات

توحید و نبوت و امامت هر سه

چون درنگری جمع بود در صلوات

38

 خوش رحمتی ست یاران ، صلوات بر محمد

گوئیم از دل و جان ، صلوات بر محمد

گر مؤمنی و صادق ، با ما شوی موافق

کوری هر منافق ، صلوات بر محمد

در آسمان فِرشته ، مِهرش به جان سِرشته

بر عرش خوش نوشته ، صلوات بر محمد

بی شک علی ولی بود ، پروردهٔ نبی بود

شاه همه علی بود ، صلوات بر محمد

صلوات اگر بگوئی ، یابی هرآنچه جوئی

گر تو ز خیل اوئی ، صلوات بر محمد

مانند گُل شِکفتیم ، دُرّ لطیف سُفتیم

خوش عاشقانه گفتیم ، صلوات بر محمد

گفتیم از دل و جان ، همراه با شهیدان

با قطره های باران ، صلوات بر محمد

گویم دعای مهدی ، خوانم ثنای مهدی

جانم فدای مهدی ، صلوات بر محمد

39

با نام نبی بکن مُزیّن سخنت

تا خالق تو بیمه کند جان و تَنت

ای آنکه ز عاشقانِ احمد هستی

خوشبوی کن از نام مُحمّد دهنت

40

سرچشمۀ فیض حَیّ سرمد زهراست

ناموس حق و بضعۀ احمد زهراست

در گلشن هستی گل بی خار یکی ست

آن هم گُل گُلزارِ محمّد زهراست

41

روشن جهان ز نور جمال مُحمّد است

خُرّم ز چشمه های كمال مُحمد است

ما دست كي زنيم به دامان ديگران

تا دامن مُحمّد و آل مُحمّد است

42

ما طالبانِ فیض ز فیّاض سَرمدیم

قرآن کتاب ماست که بر آن مقّیدیم

در آفتاب حَشر نسوزیم زآنکه ما

در سایۀ عنایتِ آل مُحمّدیم

43

قرآن کلام پاک خداوند سَرمَد است

قرآن نشان دهنده هر نیک و هر بَد است

چون نیک بنگری دلِ مجروح آیه ها

در انتظار مهدی آل مُحمّد است

44

ای لعلِ لبِ تو شیعه را آب حیات

سرچشمه فیض و قبلگاه حاجات

ای حجّت ثانی عشر ای مهدی جان

بر طلعتِ زیبایِ تو دائم صلوات

45

بر خاتم انبیاء سلام از ما باد

تکریم و درود عَلَی الدّوام از ما باد

بر جمله ی دودمان أطهارِ نبی

گُلهای محمّدی مُدام از ما باد

46

اي تشنه لبان جُرعه آب حيات

وي منتظرانِ مَقدم بابِ نجات

از مِهر و صفاي دل و جان بفرستيد

تقدیم به مَحضر شهیدان صلوات

47

هرچند گناه و جرم بی حدّ داریم

ما چشم عطا به لُطف سرمد داریم

باشد که نسوزد تن ما را آتش

چون دوستی آل محمّد داریم

48

جان را تو صفا ده به صفای صلوات

هم راز مَلَک شو به نوای صلوات

بر هر چه خدای قیمتی داده ، بدان

گلزار بهشت است بهای صلوات

49

بر مهدی دین مُنجی دنیا صلوات

بر چهره آن ماه دل آرا صلوات

در دامن نرجس گل زهرا بِشِکفت

بر این گل و بر نرگس و زهرا صلوات

50

گویند هر آنکه ، هر چه را دارد دوست

از بعد وفات هم همان همدم اوست

یا ربّ تو گواهی که نباشد ما را

غیر از علی و محمّد و آلش دوست

51

بر جلوه روي ماه مهدي صلوات

بر جذبه ی هر نگاه مهدی صلوات

ما را نَبود چو هدیه ای در خور او

بفرست به پیشگاه مهدی صلوات

52

بارها گفت محمد كه علي جان من است

هم به جانِ علي و جانِ محمد صلوات

53

ای ز نوش شکرستان لبت رَسته نبات

تشنه پسته شکّر شِکَنت آب حیات

هر که بیند رُخ زیبای تو خواند تکبیر

هر که بیند قد و بالای تو گوید صلوات

 

سه رباعی درباره درخواست رحمت الهی

سه رباعی درباره درخواست رحمت الهی


شب خیز که عاشقان به شب راز کنند
گرد در و بام دوست پرواز کنند

هر جا که دری هست به شب بربندند
غیر از در دوست را که شب باز کنند



یا رب به رسالت رسول ثقلین
یا رب به غزا کننده بدر و حنین

عصیان مرا دو نیمه کن در عرصات
نیمی به حسن ببخش و نیمی به حسین


یا رب به کریمی کریمانت بخش
بر آب دو دیده یتیمانت بخش

صد بار به لطف و کرمت بخشیدی
این بار به سلطان خراسانت بخش

 

شعری زیبا و آموزنده درباره حوس پرتی در نماز از استاد سازگار

شعری زیبا و آموزنده درباره حوس پرتی در نماز استاد سازگار

 

طلوع صبح ستادم به جانب دادار                       كه با نماز بشويم زلوح دل زنگار

پس از اقامه و تكبير گشت لبهايم                       به ذكر بسمله و حمد و سوره گُهربار

 

شروع حمد نمودم كه در همان آغاز                    به فكر خانه خريدن زدم به شهر و ديار

به نستعين چو رسيدم به هر محلّه و كوي                هرآنچه خانه‌ي نو بود كردمي ديدار

 

به مستقيم يكي خانه را پسنديدم                             و ليك بود برايم خريد آن دشوار

هنوز بود صراط الذين در دهنم                      كه پول، قرض گرفتم زدوستان بسيار

 

پس از اداي ولاالضالين به پول كلان                  شدم به محضر شصت و چهار راهسپار

به لفظ قل كه رسيدم نوشتم اين جمله                  كه ثبت با سند آمد برابر آخر كار

 

همين كه لفظ احد گشت بر لبم جاري                  اطاق‌ها همه شد رنگ از در و ديوار

هنوز لفظ صمد را نگفته بودم من                      كه شد اساس‌كشي بر فراز دوشم بار

 

به لم يلد كه رسيدم اساس را چيدم                       به هر اطاق منظّم چو طلعت دلدار

چه خانه‌اي كه مرا بُرد در و لم يولد                  به عالمي كه نگنجد به فكر يا گفتار

 

چو در ركوع شدم خم به فكر افتادم                   كه چند قالي كاشان بيارم از بازار

به سجده فرش خريدم به خانه آوردم                  كه بود هر گُل آن همچو باغِ عارض يار

 

چو گفتم اشهد ان لاّ اله الا الله                       به فكرِ دادن سور اوفتادمي يكبار

به عبده و رسولُه تمامي فاميل                       شدند وارد كاشانه‌ام زِخورد و كبار

 

هنوز بر دهنم بود نغمه‌ي صلوات                    كه گشت سينه‌ام از شادي و خوشي سرشار

پس از سلام به ياد نماز افتادم                       عجب نمازي، مقبول حضرت دادار

 

نماز گشت تمام و نه خانه بود نه فر                   منِ فلك زده بودم دچار آن پندار

روا بُوَد كه به درگاه كردگار كنم                    هزار مرتبه از اين نماز استغفار

 

اله من، صمد من، خداي من، العفو                   كه هست مستحق دوزخ اين نمازگزار

چه مي‌شود كه دلم را به خود كني مشغول            كه غرق مهر تو باشد نه دِرهم و دينار

 

تو شاهدي كه دل من اسير اين دنياست                بيا تو بند اسارت زپاي آن بردار

دلي بده كه بُوَد در نماز هر لحظه                   به هر سفيده‌ي صبح و سياهي شب تار

 

از اين نماز كه خواندم روا بوَد كه كنم                به دادگاه تو بر بي‌نمازيم اقرار

مگر مرا به نماز حسين خود بخشي                 وگرنه اجر نمازم بود شراره‌ي نار

 

حسين كيست؟ همان بنده‌اي كه وقت نماز              نشان تير بلا گشت از يمين و يسار

نماز، زنده بُوَد از نماز سرخ حسين               كه خون حنجر خود را به سجده كرد نثار

 

قيام و نيت و تكبير و سجدتين و ركوع             از آن نماز به مقتل گرفت استقرار

وضو گرفت زخون، پيش تير، قامت بست           نماز غرق تحير شد از چنين ايثار

 

رسيد آن قَدَر از تير و نيزه زخم بر او           كه شد تنش همه چون باغ گل به فصل بهار

سرش بريده شد امّا نماز را نشكست               هماره داشت به لب ذكر خالق دادار

 

وضو زخون جبين، مُهرِ سجده سنگِ عدو           دعا رضاً بقضائك، جواب، جلوه‌ي يار

به سجده گشت جدا سر زنازنين بدنش              به نيزه كرد سلام نماز را تكرار

 

به مكتب و هدف و نهضت و نماز حسين            گناه شيعه سراسر ببخش يا غفار

قبول كن به نمازش نماز ميثم را                   به جان پاك پيمبر، به روح هشت و چهار

 

پرسمان (6) چگونه تیر را از پای امیر مومنان در نماز در آوردند و حضرت متوجه نشد؛ ولی در حال رکوع ...

چگونه تیر را از پای امیر مومنان در نماز در آوردند و حضرت متوجه نشد؛ ولی در حال رکوع متوجه حضور سائل شد؟

ـ این که تیر را از پای حضرت در آوردند و حضرت متوجه نشد یک مطلب تاریخی است و اولین بار فخر رازی از اهل سنّت و ملا احمد نراقی از شیعیان آن را نقل کرده است[1]و به هیچ وجه نمی­تواند مقابل آیه قرآن که قطعیُ الصّدور است بایستد.

ـ این مطلب را اولین بار فخر رازی در تفسیرش نقل کرده است. برای اینکه خاتم بخشی امیر مومنان در نماز، این فضیلت عظمای مولا امیر مومنان را زیر سوال ببرد که علی در حال نماز غرق خداست پس او در حال رکوع زکات نداده و کس دیگری بوده است.[2]

ـ قرآن در مقام مدح امیر مومنان است و وقتی خداوند امیرمؤمنان را به پرداخت زکات در رکوع می­ستاید و مولای مومنان معرفی می­کند، معلوم می­شود امری مورد رضایت خدا را حضرت انجام داده است.

ـ از روایات بدست می­آید که پیامبر و اهل­بیت در نماز حالات یکسانی نداشته­اند. به عنوان نمونه پیامبر اکرم در نماز جماعت متوجه گریه کودک می­شود و با سرعت نماز را تمام می­کند.[3]

ـ خود اهل­بیت فرمودند: ما در حال ارتباط با خداوند زمان­هایی داریم که به آن حالات هیچ پیامبر یا فرشته مقرب یا فرد مومن نمی­رسد.[4] بنابر این نمی­توان نتیجه گرفت که حالات اهل­بیت در ارتباط با خدا همیشه یکسان است.

ـ این کار از قبیل عبادت در عبادت بوده است و مانند جریان دو شتری است که برای پیغمبر اکرم آوردند، و حضرت بنا گذاشتند که یکی از آنها را به هر کس که دو رکعت نماز با حضور قلب بخواند،‌ بدهند؛ و هیچ کدام از اصحاب نتوانستند، ولی حضرت امیرالمؤمنین توانست؛ با اینکه در نماز به ذهنش آمد که هر کدام را که چاق­تر است، در راه خدا انفاق کند. زیرا این فکر خود عبادت بود و با حضور قلب در اثنای نماز، منافاتی نداشت.[5]

ـ مطلب دیگر آنکه این درخواست توسط ملائکه بوده و برای اثبات این خصوصیت برای علی (ع) و اولاده المعصومین (ع) و نه تنها برای او که برای همه امامان (ع) دیگر هم تکرار می­شود تا دلیلی برای امامت آنان باشد.[6]

 



[1]. معراج السعاده، ص 823.

[2]. مفاتیح الغیب، فخر رازی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، سوم، 1420 ق، ج 12، ص 386.

[3]. أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: صَلَّى رَسُولُ اللَّهِ ص بِالنَّاسِ الظُّهْرَ فَخَفَّفَ فِي الرَّكْعَتَيْنِ الْأَخِيرَتَيْنِ فَلَمَّا انْصَرَفَ قَالَ لَهُ النَّاسُ هَلْ حَدَثَ فِي الصَّلَاةِ حَدَثٌ قَالَ و مَا ذَاكَ قَالُوا خَفَّفْتَ فِي الرَّكْعَتَيْنِ الْأَخِيرَتَيْنِ فَقَالَ لَهُمْ أَمَا سَمِعْتُمْ صُرَاخَ الصَّبِيِّ. (الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏6، ص48)

[4]. قَوْلُهُ ص‏ لِي مَعَ اللَّهِ وقت‏ لَا يَسَعُهُ‏ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ و لَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ و لَا عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ. (بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏18، ص360)

[5]. قال ابْنُ عَبَّاسٍ‏ أُهْدِيَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص نَاقَتَانِ عَظِيمَتَانِ سَمِينَتَانِ فَقَالَ لِلصَّحَابَةِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ يُصَلِّي رَكْعَتَيْنِ بِقِيَامِهِمَا و رُكُوعِهِمَا و سُجُودِهِمَا و وضوئِهِمَا و خُشُوعِهِمَا لَا يَهْتَمُّ فِيهِمَا مِنْ أَمْرِ الدُّنْيَا بِشَيْ‏ءٍ و لَا يُحَدِّثُ قَلْبَهُ بِفِكْرِ الدُّنْيَا أُهْدِي إِلَيْهِ إِحْدَى هَاتَيْنِ النَّاقَتَيْنِ فَقَالَهَا مَرَّةً و مَرَّتَيْنِ و ثَلَاثَةً لَمْ يُجِبْهُ أَحَدٌ مِنْ أَصْحَابِهِ فَقَامَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ أَنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ أُصَلِّي رَكْعَتَيْنِ أُكَبِّرُ تَكْبِيرَةَ الْأُولَى و إِلَى أَنْ أُسَلِّمَ مِنْهُمَا لَا أُحَدِّثُ نَفْسِي بِشَيْ‏ءٍ مِنْ أَمْرِ الدُّنْيَا فَقَالَ يَا عَلِيُّ صَلِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ فَكَبَّرَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ و دَخَلَ فِي الصَّلَاةِ فَلَمَّا سَلَّمَ مِنَ الرَّكْعَتَيْنِ هَبَطَ جَبْرَئِيلُ عَلَى النَّبِيِّ ص فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ يُقْرِئُكَ السَّلَامَ و يَقُولُ لَكَ أَعْطِهِ إِحْدَى النَّاقَتَيْنِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ إِنِّي شَارَطْتُهُ أَنْ يُصَلِّيَ رَكْعَتَيْنِ لَا يُحَدِّثُ فِيهِمَا بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الدُّنْيَا أُعْطِيهِ إِحْدَى النَّاقَتَيْنِ إِنْ صَلَّاهُمَا و إِنَّهُ جَلَسَ فِي التَّشَهُّدِ فَتَفَكَّرَ فِي نَفْسِهِ أَيَّهُمَا يَأْخُذُ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ يُقْرِئُكَ السَّلَامَ و يَقُولُ لَكَ تَفَكَّرَ أَيَّهُمَا يَأْخُذُهَا أَسْمَنَهُمَا و أَعْظَمَهُمَا فَيَنْحَرَهَا و يَتَصَدَّقَ بِهَا لِوَجْهِ اللَّهِ فَكَانَ تَفَكُّرُهُ لِلَّهِ عَزَّ و جَلَّ لَا لِنَفْسِهِ و لَا لِلدُّنْيَا فَبَكَى رَسُولُ اللَّهِ و أَعْطَاهُ كِلَيْهِمَا و أَنْزَلَ اللَّهُ فِيهِ‏ إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى‏ لَعِظَةً لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ‏ عَقْلٌ‏ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ‏ يَعْنِي يَسْتَمِعُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ بِأُذُنَيْهِ إِلَى مَنْ تَلَاهُ بِلِسَانِهِ مِنْ كَلَامِ اللَّهِ‏ و هُوَ شَهِيدٌ يَعْنِي و أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ شَاهِدُ الْقَلْبِ لِلَّهِ فِي صَلَاتِهِ لَا يَتَفَكَّرُ فِيهَا بِشَيْ‏ءٍ مِنْ أَمْرِ الدُّنْيَا. (مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏2، ص20)

[6]. عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ و جَلَّ: إِنَّما و لِيُّكُمُ اللَّهُ و رَسُولُهُ و الَّذِينَ آمَنُوا قَالَ: «إِنَّمَا يَعْنِي‏ «أَوْلى‏ بِكُمْ، أَيْ أَحَقُّ بِكُمْ و بِأُمُورِكُمْ و «أَنْفُسِكُمْ و أَمْوَالِكُمُ‏ اللَّهُ و رَسُولُهُ، و الَّذِينَ آمَنُوا: يَعْنِي عَلِيّاً و أَوْلَادَهُ الْأَئِمَّةَ عليهم السلام إِلى‏ يَوْمِ الْقِيَامَةِ.ُمَّ و صَفَهُمُ اللَّهُ- عَزَّ و جَلَّ- فَقَالَ: «الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ و يُؤْتُونَ الزَّكاةَ و هُمْ‏ راكِعُونَ‏» و كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام فِي صَلَاةِ الظُّهْرِ و قَدْ صَلّى‏ رَكْعَتَيْنِ و هُوَ رَاكِعٌ، و عَلَيْهِ حُلَّةٌ قِيمَتُهَا أَلْفُ دِينَارٍ، و كَانَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله كَسَاهُ‏ إِيَّاهَا، و كَانَ النَّجَاشِيُ‏ أَهْدَاهَا لَهُ، فَجَاءَ سَائِلٌ، فَقَالَ: السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا و لِيَّ اللَّهِ و أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ، تَصَدَّقْ عَلى‏ مِسْكِينٍ‏ فَطَرَحَ الْحُلَّةَ إِلَيْهِ، و أَوْمَأَ بِيَدِهِ‏ إِلَيْهِ: أَنِ احْمِلْهَا، فَأَنْزَلَ اللَّهُ- عَزَّ و جَلَّ- فِيهِ‏ هذِهِ الْآيَةَ، و صَيَّرَ نِعْمَةَ أَوْلَادِهِ بِنِعْمَتِهِ‏ ، فَكُلُ‏ مَنْ بَلَغَ مِنْ أَوْلَادِهِ مَبْلَغَ الْإِمَامَةِ يَكُونُ بِهذِهِ الصِّفَةِ مِثْلَهُ، فَيَتَصَدَّقُونَ و هُمْ رَاكِعُونَ‏، و السَّائِلُ الَّذِي سَأَلَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام مِنَ الْمَلَائِكَةِ، و الَّذِينَ يَسْأَلُونَ الْأَئِمَّةَ مِنْ أَوْلَادِهِ يَكُونُونَ مِنَ الْمَلَائِكَةِ». (الكافي (ط - دارالحديث)، ج‏2، ص11)

پرسمان نماز (5) نمازی که ما را از گناه باز نمیدارد، انجام آن چه فایدهای دارد؟

نمازی که ما را از گناه باز نمی­دارد، انجام آن چه فایده­ای دارد؟

اگرچه از شرایط قبولی نماز دوری از گناه است و انجام گناه با روح نماز سازگاری ندارد و اثر آن را کم می­کند؛ اما اگر فرد گناه كاری كه نیّت خالص ندارد، نمازش را ترك كند، آیا وضع و حال بهتری پیدا خواهد کرد؟ آیا دلش صاف و روشن می­گردد؟ بدون شك نماز در همین فرد آلوده و خطاكار به اندازه خودش دارای اثر است، به گونه­ای كه اگر این نماز ترك شود، آلودگی و گناه فرد بیشتر می­شود؛ یعنی اثر نماز كه همان نهی از فحشا و زشتی منكرات است[1] و لو در حد كم و ناچیز، در این فرد ظاهر می­گردد و به اندازه خود او را از آلودگی و زشتی بیشتر باز می­دارد. چه طور می­توان چنین اثرات واضحی را انكار كرد؟!

در روایت آمده است: جوانی از انصار نمازش را با پیامبر(ص) می­خواند، ولی گناه و محرمات را نیز انجام می­داد. جریان را به پیامبر(ص) گفتند. پیامبر اعظم(ص) فرمود: " نمازش روزی او را از بدی و زشتی باز می­دارد". طولی نكشید كه دیدند آن جوان توبه كرد و دست از كارهای بد و زشتش برداشت.[2]

بنابراین، تأثیر نماز در هر كسی، تابع میزان معرفت و شناخت، اخلاص در نیت، حضور قلب و سایر شرایط و آدابی است كه رعایت می­كند و چون این امور در افراد با هم متفاوت است، نمازهای آنها و آثار آن نمازها نیز مختلف می­باشد؛ ولی به هر حال هیچ نمازی بدون اثر نخواهد بود، هر چند میزان آن آثار كاملاً متفاوت است.

 



[1] . عنكبوت/ 49.

[2] . ری شهری، محمد، میزان الحكمة، ج 5، ص 371، ح 10254، چاپ دفتر تبلیغات اسلامی، 1362.

پرسمان نماز (4) چه کنیم تا در نماز خود شک نکنیم؟

 

چه کنیم تا در نماز خود شک نکنیم؟

افرادی که در نماز دچار شک و تردید می­گردند، دو دسته­اند:

الف) افردی که در همه مسایل زندگی خود شک می­کنند و شک آنها مُنحصر در نماز نیست؛

ب) افرادی که فقط در نماز دچار شک می­گردند؛

افراد دسته اول باید به روانشناسان و متخصصین مربوطه مراجعه و در باب وظیفه شرعی نیز، باید به حکم "کثیرُ الشّک؛ کسی که زیاد شک می کند" که تفصیل آن در رساله توضیح المسائل عملیّه آمده است، عمل کنند.

ولی افراد دسته دوم برای درمان شک خود، باید چند گام به شرح زیر بردارند:

گام اول: اینکه انسان در نماز دچار شک می­گردد و در بقیه مسایل زندگی خود دچار شک نمی­شود، گاه بیانگر این نکته است که به اندازه­ای که به مسایل روزمره خود اهمیت می­دهد، به نماز اهمیت نمی­بخشد؛ لذا انسان باید در گام اول، با فلسفه، ارزش و جایگاه نماز آشنایی یابد که در کتاب­های مختلف و آیات و روایات فراوان بدان­ها پرداخته شده است.

گام دوم: شک در نماز از عدم حضور قلب و حواس پرتی ایجاد می­گردد؛ لذا باید عوامل ایجاد حضور قلب را شناخت و نسبت به مراعات آن همت گمارد. بدیهی است که ذهن انسان در یک لحظه نمی تواند به دو مسأله فکر کند؛ لذا یا باید متوجه معانی نماز باشد یا متوجه کارهای روزمره باشد، پس باید به مفهوم و ترجمه جملات نماز هنگام بیان الفاظ توجه داشته باشد و تا معنای جملات در ذهن نیامده و ذهن متمرکز نشده، الفاظ را بیان نکند. این عمل باعث می­شود که حواس انسان جمع جملات و رکعات نماز گردد. همچنین انتخاب مکان خلوت، نقش بسزایی در تمرکز انسان خواهد داشت.

گام سوم: باید دانست که شک و تردید از ناحیه دشمن نماز، یعنی شیطان است و او به این ترتیب می­خواهد انسان را از نماز بازدارد؛ لذا باید از شرّ وسوسه او به خداوند پناهنده شد و با گفتن اذکاری همچون "اَعوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم" و "لا حَولَ وَ لا قُوّةَ اِلّا بِاللّهِ العَلیّ العَظیم"، قبل از نماز شیطان را از خود دور نماییم.

 

 

پرسمان نماز (3) خداوند که با همه مَحرم است؛ پس چرا خانمها در نماز باید حجاب کامل داشته باشند؟

خداوند که با همه مَحرم است؛ پس چرا خانم­ها در نماز باید حجاب کامل داشته باشند؟

بی تردید، حکمت پوشش بدن و رعايت حجاب اسلامي زن در حال نماز، پنهان کردن و مستور نمودن خود از خدا نيست؛ زيرا چيزي از علم خدا پنهان نيست و خداوند بر همه چيز، در همه حالات آگاه است. لکن حکمت­هاي ديگري در کار است که ممکن است موارد زير نيز از حکمت­هاي حجاب هنگام نماز باشد.

رعايت ادب

از حکمت­هاي اين حکم، پاس داشت شرف حضور به محضر ربوبی و رعايت ادب است؛ يعني همانگونه که رعايت پوشش زن در برابر ديگران و در محافل رسمي حتي در برابر والدين نوعي حفظ حرمت محسوب مي­شود، نماز خواندن با پوشش لازم و کامل هم نوعي حفظ حرمت به ارتباط با خداوند يا به جايگاه نماز به حساب مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آيد. اين مسئله در اديان ديگر هم در هنگام عبادت وجود داشته و حفظ حجاب براي زنان به خصوص در وقت عبادت، داراي اهميت ويژه بوده است.[1] به همین دلیل است که براى مرد نيز در بر داشتن عبا و پوشاندن سر در نماز، مستحب است.

باعث پیدایش حضور قلب

حکمت ديگر اين است که رعايت حجاب و آداب ديگر مانند پاک بودن بدن و لباس، در تحصيل حضور قلب مؤثر است. بی­شک، وجود پوششى يك‏ پارچه براى تمام بدن و داشتن پوششى مخصوص براى نماز، توجه و حضور قلب انسان را بيشتر مى‏كند و از التفات ذهن به تجملات و چيزهاى رنگارنگ مى‏كاهد و ارزش نماز را صد چندان مى‏كند.

توجه به ارزش و اهميت حجاب

اين حکم به زنان مسلمان مي­فهماند که حجاب، مطلوب خداوند است، به گونه­اي که حتّي در نماز از زن مسلمان خواسته با حفظ حجاب با خداوند سخن بگويد؛ چون او بنده­اش را اين­گونه مي­پسندد. چه بسا اين دستور تمريني باشد براي حفظ حجاب.

 



[1]. تاريخ تمدن ويل دورانت، ج 9، ص242، به نقل از مجله پيام زن، ش20، ص80 - 83

پرسمان نماز (1) چرا باید رو به قبله نماز خواند؟

چرا باید رو به قبله نماز خواند؟

قرآن كريم مى‏فرمايد: "فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ حَیْثُ مَا کُنتُمْ فَوَلُّواْ وُجُوهَکُمْ شَطْرَه": پس روى كن به طرف مسجد الحرام و شما مسلمين نيز هر كجا باشيد، در نماز، روی خود را به سوی آن بگردانید.[1]

 با توجه به اين آيات، مى‏توان برداشت‏هاى زير را به دست آورد:

1. همان خدايى كه فرموده است: به هر طرف رو كنيد آنجا وَجه خدا است "فأَینَ مَا تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّه":[2] و اين­كه او از رگ گردن به انسان نزديك‏تر است "و نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْكُمْ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ"،[3] همان خدا دستور داده است كه به هنگام نماز به طرف مسجدالحرام نماز بخوانيد "فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ حَیْثُ مَا کُنتُمْ فَوَلُّواْ وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ ".

2. شَطر به معناى سَمت و جانب است. البته ايستادن دقيق در محاذات [رو به رو] خانه كعبه و حتى مسجدالحرام براى كسانى كه از دور نماز مى‏خوانند، بسيار مشكل است، اما ايستادن به سمت آن براى همه آسان است. همين دستور قرآنى به نوبه خود موجب پيشرفت علوم جغرافيا، هيئت، هندسه و رياضى در بين مسلمين گرديد؛ زيرا براى قبله‏يابى و تشخيص جهت آن، نيازمند اين علوم بودند.

3. اين­كه خدا همه جا هست و به هر طرف كه رو كنى روى او و سوى او است، اين نتيجه را نمى‏دهد كه پس به هر طرف مى‏توان نماز خواند. در همه جا بودن خداوند يك مطلب است و جهت نماز مطلب ديگر. هرچند خدا همه زبان‏ها را مى‏داند؛ ولى بايد نماز را به زبان عربى خواند و يا اين­كه خدا موجودى زمانى نيست؛ ولى نماز بايد در زمان خاص خودش خوانده شود. حق‏تعالى به علل گوناگون، دستور داده است كه به طرف قبله واحد، به زبان واحد و با شرايط مشترك ديگرى نماز گزارده شود و اين دستور، علاوه بر پيشرفت و پيشبرد علم و دانش بشرى، مايه وحدت و هماهنگى بين مسلمانان نيز هست و تأثيرات و آموزش‏هاى فرهنگى ديگرى نيز به دنبال دارد. از طرف ديگر، در هر يك از اين دستورات، اسرار عرفانى شگرفی نهفته است که در جای خود بازگو شده است.

 



[1] . بقره/ آیه 144 و آیه 150.

[2] . بقره/ 115.

[3] . ق /16.

پرسمان نماز (2) فلسفه حضور در نماز جماعت چیست؟

فلسفه حضور در نماز جماعت چیست؟

درباره جایگاه و ارزش نماز جماعت، همین بس که رسول خدا (ص) فرمود: "مَن سَمِعَ النِّدَاءَ فَلَم یُجِبهُ مِن غیرِ عِلَّةٍ فَلَا صَلاةَ لَهُ": نماز کسی که صدای اذان را بشنود و بی دلیل، در نماز جماعت ‏مسلمانان شرکت نکند، ارزشی ندارد.[1] و می‏فرمود: صف‏های نماز جماعت، همانند صف‏های فرشتگان درآسمان چهارم است.[2] در حدیث دیگر چنین آمده است: "هر که نماز جماعت را دوست ‏بدارد، خدا و فرشتگان او را دوست می‏دارند".[3] گذشته از این­گونه روایات درباره بایستگی و لزوم شرکت در نماز جماعت، برخی از فلسفه­های شرکت در نماز جماعت را می توان چنین ذکر کرد:

نیل به ثواب نامحدود

برخی از اعمال عبادی در دین اسلام ثواب محدود و مشخص دارد، ولی بین مسلمانان مسلّم است که نماز با جماعت، از نماز فرادا برتر است و اگر تعداد نمازگزاران بیش از ده نفر شوند ثواب آن قابل شمارش و نگارش توسط مخلوقات نیست.[4]

اعلام اتّحاد

به طور حتم، جمع شدن یک عده در یک مکان، برای عمل واحد، نشان از اتحاد آن افراد در هدف دارد. نماز جماعت نیز از این امر جهان شمول مُستَثنی نیست و نمادِ وحدت کلمه است. همه افراد با هر اختلاف سلیقه­ای که دارند، با این عمل وحدت کلمه خود را به جهان اعلام می­دارند.

ويل دورانت مى‏نويسد: بر هيچ انسان مُنصفى پوشيده نيست كه شركت مسلمانان در نمازهاى جماعت روزانه، چه اثر خوبى در وحدت و تشكّل آن­ها دارد. با كمى دقّت مى‏توان دريافت كه در سايه همين جماعت‏ها و جمعه‏ها است كه انسجام و اتحادى در اقشار مختلف ايجاد مى‏شود و در سايه آن، بركات و ارزش‏هايى وجود دارد. از كارهاى عمرانى يك منطقه گرفته، تا راه حل ساير مشكلات افراد و جامعه.[5]

آگاهی از اوضاع و مشکلات جامعه

در این اجتماع که کم هزینه­ترین اجتماع دنیا است، آگاهى از مشكلات و نيازهاى يكديگر و زمينه سازی تعاون اجتماعى نهفته است که در بسیاری از موارد، در همین اجتماعات است که نیاز یک نیازمند مرتفع می­شود.

آگاهی از حال برادران دینی

اسلام عزیز، بسیار بر زیارت و دیدار مؤمنین و اطلاع از حال یکدیگر تأکید نموده است. در سیره پیامبر اعظم(ص) می­خوانیم: "اگر يكي از يارانش را سه روز پياپي نمي‌ديد، از حال وي جويا مي‌شد. اگر در سفر بود، برایش دعا می‌کرد، اگر در شهر بود، به دیدارش می‌رفت و اگر بیمار بود، از او عیادت می‌کرد".[6] بی هزینه­ترین دیدار مؤمنین، در صفوف جماعت است که باعث آگاهی از اوضاع افراد می­گردد.

آگاهی از مسائل دینی

بسیاری از مسائل دین و  احکامی که افراد فرا می­گیرند، در اثر حضور در نماز جماعت و استفاده از برنامه­های آموزشی قبل یا بعد از نماز جماعت است. آمار نشان می­دهد، افرادی که اهل نماز جماعت هستند، از افراد دیگر آگاهی بیشتری نسبت به مسائل دین دارند. اسلام نیز با این عمل، با جاهل ماندن افراد مبارزه معنوی می­کند و به علم افزایی پیوسته ترغیب می­نماید.

تغییر رفتار و اخلاق نامناسب

انسان­ها از نظر رفتاری با یکدیگر متفاوتند. چه بسیارند افرادی که با دیدن یک رفتار پسندیده از یک شخص حاضر در صفوف جماعت، رفتار زشت خود را کنار گذاشته­اند. مسلمان­ها با این حضور معنوی در کنار یکدیگر، هر کدام خوبی­های خود را به دیگران منتقل می­کنند.

 



[1]. وسائل، ج ۵ ص ۳۷۵، کنز العمال، ج ۸ حدیث ۲۲۷۹۹.  

[2]. همان مدرک.  

[3]. مستدرک الوسائل، ج ۱ ص ۴۸۸.  

[4] . بحارالانوار، ج85، ص14.

[5] . تاريخ تمدن، همان.

[6] . برای اطلاع بیشتر، به کتاب سنن النبی، علامه طباطبایی مراجعه کنید.

/span

متن زیارت آل یاسین با اعراب

زیارت آل یاسین

بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

سَلاَمٌ عَلَى آلِ يس السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَ رَبَّانِيَّ آيَاتِهِ السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا بَابَ اللَّهِ وَ دَيَّانَ دِينِهِ‏ السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا خَلِيفَةَ اللَّهِ وَ نَاصِرَ حَقِّهِ السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اللَّهِ وَ دَلِيلَ إِرَادَتِهِ‏ السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا تَالِيَ كِتَابِ اللَّهِ وَ تَرْجُمَانَهُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ فِي آنَاءِ لَيْلِكَ وَ أَطْرَافِ نَهَارِكَ‏ السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا بَقِيَّةَ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا مِيثَاقَ اللَّهِ الَّذِي أَخَذَهُ وَ وَكَّدَهُ‏ السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا وَعْدَ اللَّهِ الَّذِي ضَمِنَهُ‏ السَّلاَمُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَلَمُ الْمَنْصُوبُ وَ الْعِلْمُ الْمَصْبُوبُ وَ الْغَوْثُ وَ الرَّحْمَةُ الْوَاسِعَةُ وَعْداً غَيْرَ مَكْذُوبٍ‏ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَقُومُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْعُدُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْرَأُ وَ تُبَيِّنُ‏ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تُصَلِّي وَ تَقْنُتُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَرْكَعُ وَ تَسْجُدُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تُهَلِّلُ وَ تُكَبِّرُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَحْمَدُ وَ تَسْتَغْفِرُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تُصْبِحُ وَ تُمْسِي السَّلاَمُ عَلَيْكَ فِي اللَّيْلِ إِذَا يَغْشَى وَ النَّهَارِ إِذَا تَجَلَّى‏ السَّلاَمُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْإِمَامُ الْمَأْمُونُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْمُقَدَّمُ الْمَأْمُولُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ بِجَوَامِعِ السَّلاَمِ‏ أُشْهِدُكَ يَا مَوْلاَيَ أَنِّي أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ‏ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ لاَ حَبِيبَ إِلاَّ هُوَ وَ أَهْلُهُ وَ أُشْهِدُكَ يَا مَوْلاَيَ أَنَّ عَلِيّاً أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ حُجَّتُهُ‏ وَ الْحَسَنَ حُجَّتُهُ وَ الْحُسَيْنَ حُجَّتُهُ وَ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ حُجَّتُهُ‏ وَ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ حُجَّتُهُ وَ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ حُجَّتُهُ وَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ حُجَّتُهُ وَ عَلِيَّ بْنَ مُوسَى حُجَّتُهُ‏ وَ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ حُجَّتُهُ وَ عَلِيَّ بْنَ مُحَمَّدٍ حُجَّتُهُ وَ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ حُجَّتُهُ‏ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ حُجَّةُ اللَّهِ أَنْتُمْ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ أَنَّ رَجْعَتَكُمْ حَقٌّ لاَ رَيْبَ فِيهَا يَوْمَ لاَ يَنْفَعُ نَفْساً إِيمَانُهَا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمَانِهَا خَيْراً وَ أَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ وَ أَنَّ نَاكِراً وَ نَكِيراً حَقٌّ وَ أَشْهَدُ أَنَّ النَّشْرَ حَقٌّ وَ الْبَعْثَ حَقٌ‏ وَ أَنَّ الصِّرَاطَ حَقٌّ وَ الْمِرْصَادَ حَقٌّ وَ الْمِيزَانَ حَقٌّ وَ الْحَشْرَ حَقٌ‏ وَ الْحِسَابَ حَقٌّ وَ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ حَقٌّ وَ الْوَعْدَ وَ الْوَعِيدَ بِهِمَا حَقٌ‏ يَا مَوْلاَيَ شَقِيَ مَنْ خَالَفَكُمْ وَ سَعِدَ مَنْ أَطَاعَكُمْ فَاشْهَدْ عَلَى مَا أَشْهَدْتُكَ عَلَيْهِ‏ وَ أَنَا وَلِيٌّ لَكَ بَرِي‏ءٌ مِنْ عَدُوِّكَ فَالْحَقُّ مَا رَضِيتُمُوهُ وَ الْبَاطِلُ مَا أَسْخَطْتُمُوهُ‏ وَ الْمَعْرُوفُ مَا أَمَرْتُمْ بِهِ وَ الْمُنْكَرُ مَا نَهَيْتُمْ عَنْهُ فَنَفْسِي مُؤْمِنَةٌ بِاللَّهِ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ وَ بِرَسُولِهِ‏ وَ بِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ بِكُمْ يَا مَوْلاَيَ أَوَّلِكُمْ وَ آخِرِكُمْ وَ نُصْرَتِي مُعَدَّةٌ لَكُمْ وَ مَوَدَّتِي خَالِصَةٌ لَكُمْ آمِينَ آمِينَ‏.

 

متن حدیث شریف کساء با اعراب

حدیث شریف کساء

بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْرآءِ عَلَیْهَاالسَّلامُ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ قالَ سَمِعتُ فاطِمَةَ اَنَّها قالَتْ: دَخَلَ عَلَیَّ اَبی رَسُولُ اللَّهِ فی بَعْضِ الْأَیَّامِ فَقالَ: اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا فاطِمَةُ. فَقُلْتُ: عَلَیْکَ السَّلامُ. قالَ: اِنّی اَجِدُ فی بَدَنی ضُعْفاً. فَقُلْتُ لَهُ: اُعیذُکَ بِاللَّهِ یا اَبَتاهُ مِنَ الضُّعْفِ. فَقالَ: یا فاطِمَةُ اِیتینی بِالْکِساءِ الْیَمانی فَغَطّینی بِهِ. فَاَتَیْتُهُ بِالکِسآءِ الیَمانی فَغَطَّیْتُهُ بِهِ وَ صِرْتُ اَنْظُرُ اِلَیْهِ فَاِذا وَجْهُهُ یَتَلَأْلَؤُ کَاَنَّهُ الْبَدْرُ فی لَیْلَةِ تَمامِهِ وَ کَمالِهِ. فَما کانَتْ اِلَّا ساعَةً وَ اِذا بِوَلَدِیَ الْحَسَنِ قَدْ اَقْبَلَ وَ قالَ: اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا اُمَّاهُ. فَقُلْتُ: وَ عَلَیْکَ السَّلامُ یا قُرَّةَ عَیْنی وَ ثَمَرَةَ فُؤادی. فَقالَ : یا اُمَّاهُ! اِنّی اَشَمُّ عِنْدَکِ رائِحَةً طَیِّبَةً کَاَنَّها رائِحَةُ جَدّی رَسُولِ‏اللَّهِ. فَقُلْتُ: نَعَمْ ، اِنَّ جَدَّکَ تَحْتَ الْکِساءِ. فَاَقْبَلَ الْحَسَنُ نَحْوَ الْکِساءِ وَ قالَ: اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا جَدَّاهُ یا رَسُولَ‏اللَّهِ، اَتَأْذَنُ لی اَنْ اَدْخُلَ مَعَکَ تَحْتَ الْکِساءِ. فَقالَ: وَ عَلَیْکَ السَّلامُ یا وَلَدی وَ یا صاحِبَ حَوْضی، قَدْ اَذِنْتُ لَکَ. فَدَخَلَ مَعَهُ تَحْتَ الْکِساءِ. فَما کانَتْ اِلَّا ساعَةً  وَ اِذا بِوَلَدِیَ الْحُسَیْنِ قَدْ اَقْبَلَ وَ قالَ: اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا اُمَّاهُ. فَقُلْتُ: وَ عَلَیْکَ السَّلامُ یا وَلَدی  وَ یا قُرَّةَ عَیْنی وَ ثَمَرَةَ فُؤادی. فَقالَ لی: یا اُمَّاهُ! اِنّی اَشَمُّ عِنْدَکِ رائِحَةً طَیِّبَةً کَاَنَّها رائِحَةُ جَدّی رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ. فَقُلْتُ:نَعَمْ، اِنَّ جَدَّکَ وَ اَخاکَ تَحْتَ الْکِساءِ. فَدَنَا الْحُسَیْنُ نَحْوَ الْکِساءِ وَ قالَ: اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا جَدَّاهُ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا مَنِ اخْتارَهُ اللَّهُ، اَتَأْذَنُ لی اَنْ اَکُونَ مَعَکُما تَحْتَ هذَا الْکِساءِ. فَقالَ: وَ عَلَیْکَ السَّلامُ یا وَلَدی وَ یا شافِعَ اُمَّتی، قَدْ اَذِنْتُ لَکَ. فَدَخَلَ مَعَهُما تَحْتَ الْکِساءِ. فَاَقْبَلَ عِنْدَ ذْلِکَ اَبُوالْحَسَنِ عَلِیُّ بْنُ اَبیطالِبٍ وَ قالَ: اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا فاطِمَةُ یا بِنْتَ رَسُولِ‏اللَّهِ. فَقُلْتُ: وَ عَلَیْکَ اَلسَّلامُ یا اَبَاالْحَسَنِ وَ یا اَمیرَالْمُؤْمِنینَ. فَقالَ: یا فاطِمَةُ، اِنّی اَشَمُّ عِنْدَکِ رائِحَةً طَیِّبَةً کَاَنَّها رائِحَةُ اَخی وَ ابْنِ عَمّی رَسُولِ‏اللَّهِ. فَقُلْتُ: نَعَمْ، ها هُوَ مَعَ وَلَدَیْکَ تَحْتَ الْکِساءِ. فَاَقْبَلَ عَلِیٌّ نَحْوَ الْکِساءِ وَ قالَ: اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا رَسُولَ‏اللَّهِ، اَتَأْذَنُ لی اَنْ اَکُونَ مَعَکُمْ تَحْتَ الْکِساءِ. قالَ لَهُ: وَ عَلَیْکَ السَّلامُ یا اَخی وَ یا وَصِیّی وَ خَلیفَتی وَ صاحِبَ لِوائی، نَعَمْ قَدْ اَذِنْتُ لَکَ. فَدَخَلَ عَلِیٌّ تَحْتَ الْکِساءِ. ثُمَّ اَتَیْتُ  نَحْوَ الْکِساءِ وَ قُلْتُ: اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبَتاهُ یا رَسُولَ‏اللَّهِ، اَتَأْذَنُ لی اَنْ اَکُونَ مَعَکُمْ تَحْتَ الْکِساءِ. قالَ: وَ عَلَیْکِ السَّلامُ یا بِنْتی وَ یا بِضْعَتی، قَدْ اَذِنْتُ لَکِ. فَدَخَلْتُ تَحتَ الکساءِ. فَلَمَّا اکْتَمَلْنا جَمیعاً تَحْتَ الْکِساءِ اَخَذَ اَبی رَسُولُ‏ اللَّهِ بِطَرَفَیِ الْکِساءِ وَاَوْمَئَ بِیَدِهِ الْیُمْنی اِلَی السَّماءِ وَ قالَ: اللَّهُمَّ اِنَّ هؤُلاءِ اَهْلُ بَیْتی وَ خاصَّتی وَ حامَّتی، لَحْمُهُمْ لَحْمی، وَ دَمُهُمْ دَمی، یُؤْلِمُنی ما یُؤْلِمُهُمْ، وَ یَحْزُنُنی ما یَحْزُنُهُمْ، اَنَا حَرْبُ لِمَنْ حارَبَهُمْ، وَ سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَهُمْ، وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عاداهُمْ، وَ مُحِبٌّ لِمَنْ اَحَبَّهُمْ، اِنَّهُمْ مِنّی وَ اَنَا مِنْهُمْ، فَاجْعَلْ صَلَواتِکَ وَ بَرَکاتِکَ وَ رَحْمَتَکَ وَ غُفْرانَکَ وَ رِضْوانَکَ عَلَیَّ وَ عَلَیْهِمْ، وَ اَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهیراً. فَقالَ اللَّهَ عزَّ وَ جَلَّ: یا مَلائِکَتی وَ یا سُکَّانَ سَمواتی، اِنّی ما خَلَقْتُ سَماءً مَبْنِیَّةً، وَ لا اَرْضاً مَدْحِیَّةً، وَ لا قَمَراً مُنیراً، وَ لا شَمْساً مُضیئَةً، وَ لا فَلَکاً یَدُورَ، وَ لا بَحْراً یَجْری، وَ لا فُلْکاً یَسْری، اِلَّا لِمَحَبَّةِ هؤُلاءِ الْخَمْسَةِ الَّذینَ هُمْ تَحْتَ الْکِساءِ. فَقالَ الْأَمینُ جَبْرَائِیلُ: یا رَبِّ، وَ مَنْ تَحْتَ الْکِساءِ؟ فَقالَ عزَّ وَ جَلَّ: هُمْ اَهْلُ بَیْتِ النُّبُوَّةِ، وَ مَعْدِنُ الرِّسالَةِ، هُمْ فاطِمَةُ وَ اَبُوها وَ بَعْلُها وَ بَنُوها. فَقالَ جَبْرَائِیلُ: یا رَبِّ اَتَأْذَنُ لی اَنْ اَهْبِطَ اِلَی الْأَرْضِ لِأَکُونَ مَعَهُمْ سادِساً. فَقالَ اللَّهُ: نَعَمْ، قَدْ اَذِنْتُ لَکَ. فَهَبَطَ الْأَمینُ جَبْرَائِیلُ وَ قالَ:  اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا رَسُولَ‏اللَّهِ، اَلْعَلِیُّ الْأَعْلی یُقْرِئُکَ السَّلامُ وَ یَخُصُّکَ بَالتَّحِیَّةِ وَ الْإِکرامِ، وَ یَقُولُ لَکَ: وَ عِزَّتی وَ جَلالی، اِنّی ما خَلَقْتُ سَماءً مَبْنِیَّةً، وَ لا اَرْضاً مَدْحِیَّةً، وَ لا قَمَراً مُنیراً، وَ لا شَمْساً مُضیئَةً، وَ لا فَلَکاً یَدُورُ، وَ لا بَحْراً یَجْری، وَ لا فُلْکاً یَسْری اِلَّا لِأَجْلِکُمْ وَ مَحَبَّتِکُمْ؛ وَ قَدْ اَذِنَ لی اَنْ اَدْخُلَ مَعَکُمْ، فَهَلْ تَأْذَنُ لی یا رَسُولَ‏اللَّهِ. فَقالَ رَسُولُ اللّهِ : وَ عَلَیْکَ السَّلامُ یا اَمینَ وَحْیِ اللَّهِ، اِنَّهُ نَعَمْ، قَدْ اَذِنْتُ لَکَ. فَدَخَلَ جَبْرَائِیلُ مَعَنا تَحْتَ الْکِساءِ، فَقالَ لِأَبی: اِنَّ اللَّهَ قَدْ اَوْحَی اِلَیْکُمْ یَقُولُ: « اِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً ». فَقالَ عَلِیٌّ لِأَبی: یا رَسُولَ ‏اللَّهِ، اَخْبِرْنی ما لِجُلوُسِنا هذَا تَحْتَ الْکِساءِ مِنَ الْفَضْلِ عِنْدَ اللَّهِ؟ فَقالَ النَّبیُّ: وَالَّذی بَعَثَنی بِالْحَقِّ نَبِیّاً، وَاصْطَفانی بِالرِّسالَةِ نَجِیّاً، ما ذُکِرَ خَبَرُنا هذا فی مَحْفِلٍ مِنْ مَحافِلٍ اَهْلِ الْأَرْضِ وَ فیهِ جَمْعٌ مِنْ شیعَتِنا وَ مُحِبّینا اِلَّا وَ نَزَلَتْ عَلَیْهِمُ الرَّحْمَةُ، وَ حَفَّتْ بِهِمُ الْمَلائِکَةُ، وَ اسْتَغْفَرَتْ لَهُمْ اِلی اَنْ یَتَفَرَّقُوا. فَقالَ عَلِیٌّ: اِذاً وَاللَّهِ فُزْنا وَ فازَ شیعَتُنا وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ. فَقالَ النَّبیُّ ثانیاً: یا عَلِیُّ وَ الَّذی بَعَثَنی بِالْحَقِّ نَبِیّاً، وَ اصْطَفانی بِالرِّسالَةِ نَجِیّاً، ما ذُکِرَ خَبَرُنا هذا فی مَحْفِلٍ مِنْ مَحافِلٍ اَهْلِ الْأَرْضِ وَ فیهِ جَمْعٌ مِنْ شیعَتِنا وَ مُحِبّینا وَ فیهِمْ مَهْمِّومٌ اِلَّا وَ فَرَّجَ اللَّهُ هَمَّهُ، وَ لا مَغْمُومٌ اِلَّا وَ کَشَفَ اللَّهُ غَمَّهُ، وَ لا طالِبُ حاجَةٍ اِلَّا وَ قَضَی اللَّهُ حاجَتَهُ. فَقالَ عَلِیٌّ: اِذاً وَ اللَّهِ فُزْنا وَ سُعِدْنا، وَ کَذلِکَ شیعَتُنا فازُوا وَ سُعِدُوا فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ.

متن دعای شریف توسّل با اعراب

دعای شریف توسّل

بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ وَ أَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ بِنَبِيِّكَ نَبِيِّ الرَّحْمَةِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَا أَبَا الْقَاسِمِ يَا رَسُولَ اللَّهِ يَا إِمَامَ الرَّحْمَةِ يَا سَيِّدَنَا وَ مَوْلَانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكَ إِلَى اللَّهِ وَ قَدَّمْنَاكَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللَّهِ .

يَا أَبَا الْحَسَنِ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَا عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ يَا حُجَّةَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ يَا سَيِّدَنَا وَ مَوْلَانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكَ إِلَى اللَّهِ وَ قَدَّمْنَاكَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللَّهِ.

يَا فَاطِمَةُ الزَّهْرَاءُ يَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ يَا قُرَّةَ عَيْنِ الرَّسُولِ يَا سَيِّدَتَنَا وَ مَوْلَاتَنَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكِ إِلَى اللَّهِ وَ قَدَّمْنَاكِ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا يَا وَجِيهَةً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعِي لَنَا عِنْدَ اللَّهِ.

يَا أَبَا مُحَمَّدٍ يَا حَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ أَيُّهَا الْمُجْتَبَى يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ يَا حُجَّةَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ يَا سَيِّدَنَا وَ مَوْلَانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكَ إِلَى اللَّهِ وَ قَدَّمْنَاكَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللَّهِ.

يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَا حُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ أَيُّهَا الشَّهِيدُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ يَا حُجَّةَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ‏ يَا سَيِّدَنَا وَ مَوْلَانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكَ إِلَى اللَّهِ وَ قَدَّمْنَاكَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللَّهِ.

يَا أَبَا الْحَسَنِ يَا عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ يَا زَيْنَ الْعَابِدِينَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ يَا حُجَّةَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ يَا سَيِّدَنَا وَ مَوْلَانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكَ إِلَى اللَّهِ وَ قَدَّمْنَاكَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللَّهِ.

يَا أَبَا جَعْفَرٍ يَا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ أَيُّهَا الْبَاقِرُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ يَا حُجَّةَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ يَا سَيِّدَنَا وَ مَوْلَانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكَ إِلَى اللَّهِ وَ قَدَّمْنَاكَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللَّهِ.

يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ أَيُّهَا الصَّادِقُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ يَا حُجَّةَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ يَا سَيِّدَنَا وَ مَوْلَانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكَ إِلَى اللَّهِ وَ قَدَّمْنَاكَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللَّهِ.

يَا أَبَا الْحَسَنِ يَا مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ أَيُّهَا الْكَاظِمُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ يَا حُجَّةَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ يَا سَيِّدَنَا وَ مَوْلَانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكَ إِلَى اللَّهِ وَ قَدَّمْنَاكَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللَّهِ.

يَا أَبَا الْحَسَنِ يَا عَلِيَّ بْنَ مُوسَى أَيُّهَا الرِّضَا يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ يَا حُجَّةَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ يَا سَيِّدَنَا وَ مَوْلَانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكَ إِلَى اللَّهِ وَ قَدَّمْنَاكَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللَّهِ.

يَا أَبَا جَعْفَرٍ يَا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ أَيُّهَا التَّقِيُّ الْجَوَادُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ يَا حُجَّةَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ يَا سَيِّدَنَا وَ مَوْلَانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكَ إِلَى اللَّهِ وَ قَدَّمْنَاكَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللَّهِ.

يَا أَبَا الْحَسَنِ يَا عَلِيَّ بْنَ مُحَمَّدٍ أَيُّهَا الْهَادِي النَّقِيُّ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ يَا حُجَّةَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ يَا سَيِّدَنَا وَ مَوْلَانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكَ إِلَى اللَّهِ وَ قَدَّمْنَاكَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللَّهِ.

يَا أَبَا مُحَمَّدٍ يَا حَسَنَ‏ بْنَ عَلِيٍّ أَيُّهَا الزَّكِيُّ الْعَسْكَرِيُّ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ يَا حُجَّةَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ يَا سَيِّدَنَا وَ مَوْلَانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكَ إِلَى اللَّهِ و قَدَّمْنَاكَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللَّهِ.

يَا وَصِيَّ الْحَسَنِ وَ الْخَلَفَ الْحُجَّةَ أَيُّهَا الْقَائِمُ الْمُنْتَظَرُ الْمَهْدِيُّ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ يَا حُجَّةَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ يَا سَيِّدَنَا وَ مَوْلَانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكَ إِلَى اللَّهِ و قَدَّمْنَاكَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللَّهِ‏.

پس حاجات خود را بطلبد كه برآورده مى‏شود إن شاء الله تعالى و بعد از اين بگويد :

يَا سَادَتِي وَ مَوَالِيَّ إِنِّي تَوَجَّهْتُ بِكُمْ أَئِمَّتِي وَ عُدَّتِي لِيَوْمِ فَقْرِي وَ حَاجَتِي إِلَى اللَّهِ وَ تَوَسَّلْتُ بِكُمْ إِلَى اللَّهِ وَ اسْتَشْفَعْتُ بِكُمْ إِلَى اللَّهِ فَاشْفَعُوا لِي عِنْدَ اللَّهِ وَ اسْتَنْقِذُونِي مِنْ ذُنُوبِي عِنْدَ اللَّهِ فَإِنَّكُمْ وَسِيلَتِي إِلَى اللَّهِ وَ بِحُبِّكُمْ وَ بِقُرْبِكُمْ أَرْجُو نَجَاةً مِنَ اللَّهِ فَكُونُوا عِنْدَ اللَّهِ رَجَائِي يَا سَادَتِي يَا أَوْلِيَاءَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أَعْدَاءَ اللَّهِ ظَالِمِيهِمْ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ آمِينَ رَبَّ الْعَالَمِين‏

متن دعای شریف نُدبه با اعراب

 

 

دعای شریف نُدبه

  بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ

 ( مستحب است دعاى ندبه در چهار عيد يعنى عيد فطر و قربان و غدير و روز جمعه خوانده شود )

 

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ نَبِيِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى مَا جَرَى بِهِ قَضَاؤُكَ فِي أَوْلِيَائِكَ الَّذِينَ اسْتَخْلَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ وَ دِينِكَ إِذِ اخْتَرْتَ لَهُمْ جَزِيلَ مَا عِنْدَكَ مِنَ النَّعِيمِ الْمُقِيمِ الَّذِي لَا زَوَالَ لَهُ وَ لَا اضْمِحْلَالَ بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَيْهِمُ الزُّهْدَ فِي دَرَجَاتِ هَذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّةِ وَ زُخْرُفِهَا وَ زِبْرِجِهَا فَشَرَطُوا لَكَ ذَلِكَ وَ عَلِمْتَ مِنْهُمُ الْوَفَاءَ بِهِ فَقَبِلْتَهُمْ وَ قَرَّبْتَهُمْ وَ قَدَّمْتَ لَهُمُ الذِّكْرَ الْعَلِيَّ وَ الثَّنَاءَ الْجَلِيَّ وَ أَهْبَطْتَ عَلَيْهِمْ مَلَائِكَتَكَ وَ كَرَّمْتَهُمْ بِوَحْيِكَ وَ رَفَدْتَهُمْ بِعِلْمِكَ وَ جَعَلْتَهُمُ الذَّرِيعَةَ إِلَيْكَ وَ الْوَسِيلَةَ إِلَى رِضْوَانِكَ فَبَعْضٌ أَسْكَنْتَهُ جَنَّتَكَ إِلَى أَنْ أَخْرَجْتَهُ مِنْهَا وَ بَعْضٌ حَمَلْتَهُ فِي فُلْكِكَ وَ نَجَّيْتَهُ وَ مَنْ‏ آمَنَ مَعَهُ مِنَ الْهَلَكَةِ بِرَحْمَتِكَ وَ بَعْضٌ اتَّخَذْتَهُ لِنَفْسِكَ خَلِيلًا وَ سَأَلَكَ لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ فَأَجَبْتَهُ وَ جَعَلْتَ ذَلِكَ عَلِيًّا وَ بَعْضٌ كَلَّمْتَهُ مِنْ شَجَرَةٍ تَكْلِيماً وَ جَعَلْتَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ رِدْءاً وَ وَزِيراً وَ بَعْضٌ أَوْلَدْتَهُ مِنْ غَيْرِ أَبٍ وَ آتَيْتَهُ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْتَهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ وَ كُلٌّ شَرَعْتَ لَهُ شَرِيعَةً وَ نَهَجْتَ لَهُ مِنْهاجاً وَ تَخَيَّرْتَ لَهُ أَوْصِيَاءَ مُسْتَحْفِظاً بَعْدَ مُسْتَحْفِظٍ مِنْ مُدَّةٍ إِلَى مُدَّةٍ إِقَامَةً لِدِينِكَ وَ حُجَّةً عَلَى عِبَادِكَ وَ لِئَلَّا يَزُولَ الْحَقُّ عَنْ مَقَرِّهِ وَ يَغْلِبَ الْبَاطِلُ عَلَى أَهْلِهِ وَ لَا يَقُولَ أَحَدٌ لَوْ لا أَرْسَلْتَ إِلَيْنا رَسُولًا مُنْذِراً وَ أَقَمْتَ لَنَا عَلَماً هَادِياً فَنَتَّبِعَ آياتِكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزى‏ إِلَى أَنِ انْتَهَيْتَ بِالْأَمْرِ إِلَى حَبِيبِكَ وَ نَجِيبِكَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَكَانَ كَمَا انْتَجَبْتَهُ سَيِّدَ مَنْ خَلَقْتَهُ وَ صَفْوَةَ مَنِ اصْطَفَيْتَهُ وَ أَفْضَلَ مَنِ اجْتَبَيْتَهُ وَ أَكْرَمَ مَنِ اعْتَمَدْتَهُ قَدَّمْتَهُ عَلَى أَنْبِيَائِكَ وَ بَعَثْتَهُ إِلَى الثَّقَلَيْنِ مِنْ عِبَادِكَ وَ أَوْطَأْتَهُ مَشَارِقَكَ وَ مَغَارِبَكَ وَ سَخَّرْتَ لَهُ الْبُرَاقَ وَ عَرَجْتَ بِرُوحِهِ [بِهِ‏] إِلَى سَمَائِكَ وَ أَوْدَعْتَهُ عِلْمَ مَا كَانَ وَ مَا يَكُونُ إِلَى انْقِضَاءِ خَلْقِكَ ثُمَّ نَصَرْتَهُ بِالرُّعْبِ وَ حَفَفْتَهُ بِجَبْرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلَ وَ الْمُسَوِّمِينَ مِنْ مَلَائِكَتِكَ وَ وَعَدْتَهُ أَنْ تُظْهِرَ دِينَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ وَ ذَلِكَ بَعْدَ أَنْ بَوَّأْتَهُ مُبَوَّأَ صِدْقٍ مِنْ أَهْلِهِ وَ جَعَلْتَ لَهُ وَ لَهُمْ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً وَ قُلْتَ إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً ثُمَّ جَعَلْتَ أَجْرَ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَوَدَّتَهُمْ فِي كِتَابِكَ فَقُلْتَ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏ وَ قُلْتَ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ وَ قُلْتَ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلى‏ رَبِّهِ سَبِيلًا فَكَانُوا هُمُ السَّبِيلَ إِلَيْكَ وَ الْمَسْلَكَ إِلَى رِضْوَانِكَ فَلَمَّا انْقَضَتْ‏ أَيَّامُهُ أَقَامَ وَلِيَّهُ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِمَا وَ آلِهِمَا هَادِياً إِذْ كَانَ هُوَ الْمُنْذِرَ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ فَقَالَ وَ الْمَلَأُ أَمَامَهُ مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ قَالَ مَنْ كُنْتُ أَنَا نَبِيَّهُ فَعَلِيٌّ أَمِيرُهُ وَ قَالَ أَنَا وَ عَلِيٌّ مِنْ شَجَرَةٍ وَاحِدَةٍ وَ سَائِرُ النَّاسِ مِنْ شَجَرٍ شَتَّى وَ أَحَلَّهُ مَحَلَّ هَارُونَ مِنْ مُوسَى فَقَالَ لَهُ أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي وَ زَوَّجَهُ ابْنَتَهُ سَيِّدَةَ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ وَ أَحَلَّ لَهُ مِنْ مَسْجِدِهِ مَا حَلَّ لَهُ وَ سَدَّ الْأَبْوَابَ إِلَّا بَابَهُ ثُمَّ أَوْدَعَهُ عِلْمَهُ وَ حِكْمَتَهُ فَقَالَ أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا فَمَنْ أَرَادَ الْمَدِينَةَ وَ الْحِكْمَةَ فَلْيَأْتِهَا مِنْ بَابِهَا ثُمَّ قَالَ أَنْتَ أَخِي وَ وَصِيِّي وَ وَارِثِي لَحْمُكَ مِنْ لَحْمِي وَ دَمُكَ مِنْ دَمِي وَ سِلْمُكَ سِلْمِي وَ حَرْبُكَ حَرْبِي وَ الْإِيمَانُ مُخَالِطٌ لَحْمَكَ وَ دَمَكَ كَمَا خَالَطَ لَحْمِي وَ دَمِي وَ أَنْتَ غَداً عَلَى الْحَوْضِ خَلِيفَتِي وَ أَنْتَ تَقْضِي دَيْنِي وَ تُنْجِزُ عِدَاتِي وَ شِيعَتُكَ عَلَى مَنَابِرَ مِنْ نُورٍ مُبْيَضَّةً وُجُوهُهُمْ حَوْلِي فِي الْجَنَّةِ وَ هُمْ جِيرَانِي وَ لَوْ لَا أَنْتَ يَا عَلِيُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدِي وَ كَانَ بَعْدَهُ هُدًى مِنَ الضَّلَالِ وَ نُوراً مِنَ الْعَمَى وَ حَبْلَ اللَّهِ الْمَتِينَ وَ صِرَاطَهُ الْمُسْتَقِيمَ لَا يُسْبَقُ بِقَرَابَةٍ فِي رَحِمٍ وَ لَا بِسَابِقَةٍ فِي دِينٍ وَ لَا يُلْحَقُ فِي مَنْقَبَةٍ مِنْ مَنَاقِبِهِ يَحْذُو حَذْوَ الرَّسُولِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِمَا وَ آلِهِمَا وَ يُقَاتِلُ عَلَى التَّأْوِيلِ وَ لَا تَأْخُذُهُ فِي اللَّهِ لَوْمَةُ لائِمٍ قَدْ وَتَرَ فِيهِ صَنَادِيدَ الْعَرَبِ وَ قَتَلَ أَبْطَالَهُمْ وَ نَاوَشَ ذُؤْبَانَهُمْ فَأَوْدَعَ قُلُوبَهُمْ أَحْقَاداً بَدْرِيَّةً وَ خَيْبَرِيَّةً وَ حُنَيْنِيَّةً وَ غَيْرَهُنَّ فَأَضَبَّتْ عَلَى عَدَاوَتِهِ وَ أَكَبَّتْ عَلَى مُنَابَذَتِهِ حَتَّى قَتَلَ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ وَ لَمَّا قَضَى نَحْبَهُ وَ قَتَلَهُ أَشْقَى الْآخِرِينَ يَتْبَعُ أَشْقَى الْأَوَّلِينَ لَمْ يُمْتَثَلْ أَمْرُ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فِي الْهَادِينَ بَعْدَ الْهَادِينَ وَ الْأُمَّةُ مُصِرَّةٌ عَلَى مَقْتِهِ مُجْتَمِعَةٌ عَلَى قَطِيعَةِ رَحِمِهِ وَ إِقْصَاءِ وُلْدِهِ إِلَّا الْقَلِيلَ مِمَّنْ وَفَى لِرِعَايَةِ الْحَقِ‏ فِيهِمْ فَقُتِلَ مَنْ قُتِلَ وَ سُبِيَ مَنْ سُبِيَ وَ أُقْصِيَ مَنْ أُقْصِيَ وَ جَرَى الْقَضَاءُ لَهُمْ بِمَا يُرْجَى لَهُ حُسْنُ الْمَثُوبَةِ إِذْ كَانَتِ الْأَرْضُ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ وَ سُبْحانَ رَبِّنا إِنْ كانَ وَعْدُ رَبِّنا لَمَفْعُولًا وَ لَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ فَعَلَى الْأَطَائِبِ مِنْ أَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ وَ عَلِيٍّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِمَا وَ آلِهِمَا فَلْيَبْكِ الْبَاكُونَ وَ إِيَّاهُمْ فَلْيَنْدُبِ النَّادِبُونَ وَ لِمِثْلِهِمْ فَلْتُذْرَفِ الدُّمُوعُ وَ لْيَصْرُخِ الصَّارِخُونَ وَ يَضِجَّ‏ الضَّاجُّونَ وَ يَعِجَّ الْعَاجُّونَ أَيْنَ الْحَسَنُ أَيْنَ الْحُسَيْنُ أَيْنَ أَبْنَاءُ الْحُسَيْنِ صَالِحٌ بَعْدَ صَالِحٍ وَ صَادِقٌ بَعْدَ صَادِقٍ أَيْنَ السَّبِيلُ بَعْدَ السَّبِيلِ أَيْنَ الْخِيَرَةُ بَعْدَ الْخِيَرَةِ أَيْنَ الشُّمُوسُ الطَّالِعَةُ أَيْنَ الْأَقْمَارُ الْمُنِيرَةُ أَيْنَ الْأَنْجُمُ الزَّاهِرَةُ أَيْنَ أَعْلَامُ الدِّينِ وَ قَوَاعِدُ الْعِلْمِ أَيْنَ بَقِيَّةُ اللَّهِ الَّتِي لَا تَخْلُو مِنَ الْعِتْرَةِ الْهَادِيَةِ أَيْنَ الْمُعَدُّ لِقَطْعِ دَابِرِ الظَّلَمَةِ أَيْنَ الْمُنْتَظَرُ لِإِقَامَةِ الْأَمْتِ وَ الْعِوَجِ أَيْنَ الْمُرْتَجَى لِإِزَالَةِ الْجَوْرِ وَ الْعُدْوَانِ أَيْنَ الْمُدَّخَرُ لِتَجْدِيدِ الْفَرَائِضِ وَ السُّنَنِ أَيْنَ الْمُتَخَيَّرُ لِإِعَادَةِ الْمِلَّةِ وَ الشَّرِيعَةِ أَيْنَ الْمُؤَمَّلُ لِإِحْيَاءِ الْكِتَابِ وَ حُدُودِهِ أَيْنَ مُحْيِي مَعَالِمِ الدِّينِ وَ أَهْلِهِ أَيْنَ قَاصِمُ شَوْكَةِ الْمُعْتَدِينَ أَيْنَ هَادِمُ أَبْنِيَةِ الشِّرْكِ وَ النِّفَاقِ أَيْنَ مُبِيدُ أَهْلِ الْفُسُوقِ وَ الْعِصْيَانِ وَ الطُّغْيَانِ أَيْنَ حَاصِدُ فُرُوعِ الْغَيِّ وَ الشِّقَاقِ أَيْنَ طَامِسُ آثَارِ الزَّيْغِ وَ الْأَهْوَاءِ أَيْنَ قَاطِعُ حَبَائِلِ الْكِذْبِ وَ الِافْتِرَاءِ أَيْنَ مُبِيدُ الْعُتَاةِ وَ الْمَرَدَةِ أَيْنَ مُسْتَأْصِلُ أَهْلِ الْعِنَادِ وَ التَّضْلِيلِ وَ الْإِلْحَادِ أَيْنَ مُعِزُّ الْأَوْلِيَاءِ وَ مُذِلُّ الْأَعْدَاءِ أَيْنَ جَامِعُ الْكَلِمَةِ عَلَى التَّقْوَى أَيْنَ بَابُ اللَّهِ الَّذِي مِنْهُ يُؤْتَى أَيْنَ وَجْهُ اللَّهِ الَّذِي إِلَيْهِ يَتَوَجَّهُ الْأَوْلِيَاءُ أَيْنَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَيْنَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاءِ أَيْنَ صَاحِبُ يَوْمِ الْفَتْحِ وَ نَاشِرُ رَايَةِ الْهُدَى أَيْنَ مُؤَلِّفُ شَمْلِ الصَّلَاحِ وَ الرِّضَا أَيْنَ الطَّالِبُ بِذُحُولِ الْأَنْبِيَاءِ وَ أَبْنَاءِ الْأَنْبِيَاءِ أَيْنَ الطَّالِبُ بِدَمِ الْمَقْتُولِ بِكَرْبَلَاءَ أَيْنَ الْمَنْصُورُ عَلَى مَنِ اعْتَدَى عَلَيْهِ وَ افْتَرَى أَيْنَ الْمُضْطَرُّ الَّذِي يُجَابُ إِذَا دَعَا أَيْنَ صَدْرُ الْخَلَائِقِ ذُو الْبِرِّ وَ التَّقْوَى أَيْنَ ابْنُ النَّبِيِّ الْمُصْطَفَى وَ ابْنُ عَلِيٍّ الْمُرْتَضَى وَ ابْنُ خَدِيجَةَ الْغَرَّاءِ وَ ابْنُ فَاطِمَةَ الْكُبْرَى بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي وَ نَفْسِي لَكَ الْوِقَاءُ وَ الْحِمَى يَا ابْنَ السَّادَةِ الْمُقَرَّبِينَ يَا ابْنَ النُّجَبَاءِ الْأَكْرَمِينَ يَا ابْنَ الْهُدَاةِ الْمَهْدِيِّينَ يَا ابْنَ الْخِيَرَةِ الْمُهَذَّبِينَ يَا ابْنَ الْغَطَارِفَةِ الْأَنْجَبِينَ يَا ابْنَ الْأَطَائبِ الْمُطَهَّرِينَ يَا ابْنَ الْخَضَارِمَةِ الْمُنْتَجَبِينَ يَا ابْنَ الْقَمَاقِمَةِ الْأَكْرَمِينَ يَا ابْنَ الْبُدُورِ الْمُنِيرَةِ يَا ابْنَ السُّرُجِ الْمُضِيئَةِ يَا ابْنَ الشُّهُبِ الثَّاقِبَةِ يَا ابْنَ الْأَنْجُمِ الزَّاهِرَةِ يَا ابْنَ السُّبُلِ الْوَاضِحَةِ يَا ابْنَ الْأَعْلَامِ اللَّائِحَةِ يَا ابْنَ الْعُلُومِ الْكَامِلَةِ يَا ابْنَ السُّنَنِ الْمَشْهُورَةِ يَا ابْنَ الْمَعَالِمِ الْمَأْثُورَةِ يَا ابْنَ الْمُعْجِزَاتِ الْمَوْجُودَةِ يَا ابْنَ الدَّلَائِلِ الْمَشْهُودَةِ يَا ابْنَ الصِّرَاطِ الْمُسْتَقِيمِ يَا ابْنَ النَّبَإِ الْعَظِيمِ يَا ابْنَ مَنْ هُوَ فِي أُمِّ الْكِتابِ لَدَى اللَّهِ عَلِيٌّ حَكِيمٌ يَا ابْنَ الْآيَاتِ وَ الْبَيِّنَاتِ يَا ابْنَ الدَّلَائِلِ الظَّاهِرَاتِ يَا ابْنَ الْبَرَاهِينِ الْوَاضِحَاتِ الْبَاهِرَاتِ يَا ابْنَ الْحُجَجِ الْبَالِغَاتِ يَا ابْنَ النِّعَمِ السَّابِغَاتِ يَا ابْنَ طه وَ الْمُحْكَمَاتِ يَا ابْنَ يس وَ الذَّارِياتِ يَا ابْنَ الطُّورِ وَ الْعادِياتِ يَا ابْنَ مَنْ دَنا فَتَدَلَّى فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى‏ دُنُوّاً وَ اقْتِرَاباً مِنَ الْعَلِيِّ الْأَعْلَى لَيْتَ شِعْرِي أَيْنَ اسْتَقَرَّتْ بِكَ النَّوَى بَلْ أَيُّ أَرْضٍ تُقِلُّكَ أَوْ ثَرَى أَ بِرَضْوَى أَوْ غَيْرِهَا أَمْ ذِي طُوًى عَزِيزٌ عَلَيَّ أَنْ أَرَى الْخَلْقَ وَ لَا تُرَى وَ لَا أَسْمَعَ لَكَ حَسِيساً وَ لَا نَجْوَى عَزِيزٌ عَلَيَّ أَنْ تُحِيطَ بِكَ دُونِيَ الْبَلْوَى وَ لَا يَنَالَكَ مِنِّي ضَجِيجٌ وَ لَا شَكْوَى بِنَفْسِي أَنْتَ مِنْ مُغَيَّبٍ لَمْ يَخْلُ مِنَّا بِنَفْسِي أَنْتَ مِنْ نَازِحٍ مَا نَزَحَ عَنَّا بِنَفْسِي أَنْتَ أُمْنِيَّةُ شَائِقٍ يَتَمَنَّى مِنْ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ ذَكَرَا فَحَنَّا بِنَفْسِي أَنْتَ مِنْ عَقِيدِ عِزٍّ لَا يُسَامَى بِنَفْسِي أَنْتَ مِنْ أَثِيلِ مَجْدٍ لَا يُجَارَى بِنَفْسِي أَنْتَ مِنْ تِلَادِ نِعَمٍ لَا تُضَاهَى بِنَفْسِي أَنْتَ مِنْ نَصِيفِ شَرَفٍ لَا يُسَاوَى إِلَى مَتَى أَحَارُ فِيكَ يَا مَوْلَايَ وَ إِلَى مَتَى وَ أَيَّ خِطَابٍ أَصِفُ فِيكَ وَ أَيَّ نَجْوَى عَزِيزٌ عَلَيَّ أَنْ أُجَابَ دُونَكَ وَ أُنَاغَى عَزِيزٌ عَلَيَّ أَنْ أَبْكِيَكَ وَ يَخْذُلَكَ الْوَرَى عَزِيزٌ عَلَيَّ أَنْ يَجْرِيَ عَلَيْكَ دُونَهُمْ مَا جَرَى هَلْ مِنْ مُعِينٍ فَأُطِيلَ مَعَهُ الْعَوِيلَ وَ الْبُكَاءَ هَلْ مِنْ جَزُوعٍ فَأُسَاعِدَ جَزَعَهُ إِذَا خَلَا هَلْ قَذِيَتْ عَيْنٌ فَسَاعَدَتْهَا عَيْنِي عَلَى الْقَذَى هَلْ إِلَيْكَ يَا ابْنَ أَحْمَدَ سَبِيلٌ فَتُلْقَى هَلْ يَتَّصِلُ يَوْمُنَا مِنْكَ بِعِدَةٍ فَنَحْظَى مَتَى نَرِدُ مَنَاهِلَكَ الرَّوِيَّةَ فَنَرْوَى مَتَى نَنْتَقِعُ مِنْ عَذْبِ مَائِكَ فَقَدْ طَالَ الصَّدَى مَتَى نُغَادِيكَ وَ نُرَاوِحُكَ فَنَقِرَّ عَيْناً مَتَى تَرَانَا وَ نَرَاكَ وَ قَدْ نَشَرْتَ لِوَاءَ النَّصْرِ تُرَى أَ تَرَانَا نَحُفُّ بِكَ وَ أَنْتَ تَؤُمُّ الْمَلَأَ وَ قَدْ مَلَأْتَ الْأَرْضَ عَدْلًا وَ أَذَقْتَ أَعْدَاءَكَ هَوَاناً وَ عِقَاباً وَ أَبَرْتَ الْعُتَاةَ وَ جَحَدَةَ الْحَقِّ وَ قَطَعْتَ دَابِرَ الْمُتَكَبِّرِينَ وَ اجْتَثَثْتَ أُصُولَ الظَّالِمِينَ وَ نَحْنُ نَقُولُ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ اللَّهُمَّ أَنْتَ كَشَّافُ الْكُرَبِ وَ الْبَلْوَى وَ إِلَيْكَ أَسْتَعْدِي فَعِنْدَكَ الْعَدْوَى وَ أَنْتَ رَبُّ الْآخِرَةِ وَ الدُّنْيَا فَأَغِثْ يَا غِيَاثَ الْمُسْتَغِيثِينَ عُبَيْدَكَ الْمُبْتَلَى وَ أَرِهِ سَيِّدَهُ يَا شَدِيدَ الْقُوَى وَ أَزِلْ عَنْهُ بِهِ الْأَسَى وَ الْجَوَى وَ بَرِّدْ غَلِيلَهُ يَا مَنْ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى وَ مَنْ إِلَيْهِ الرُّجْعَى وَ الْمُنْتَهَى اللَّهُمَّ وَ نَحْنُ عَبِيدُكَ التَّائِقُونَ إِلَى وَلِيِّكَ الْمُذَكِّرِ بِكَ وَ بِنَبِيِّكَ خَلَقْتَهُ لَنَا عِصْمَةً وَ مَلَاذاً وَ أَقَمْتَهُ لَنَا قِوَاماً وَ مَعَاذاً وَ جَعَلْتَهُ لِلْمُؤْمِنِينَ مِنَّا إِمَاماً فَبَلِّغْهُ مِنَّا تَحِيَّةً وَ سَلاماً وَ زِدْنَا بِذَلِكَ يَا رَبِّ إِكْرَاماً وَ اجْعَلْ مُسْتَقَرَّهُ لَنَا مُسْتَقَرًّا وَ مُقاماً وَ أَتْمِمْ نِعْمَتَكَ بِتَقْدِيمِكَ إِيَّاهُ أَمَامَنَا حَتَّى تُورِدَنَا جِنَانَكَ وَ مُرَافَقَةَ الشُّهَدَاءِ مِنْ خُلَصَائِكَ‏ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ جَدِّهِ رَسُولِكَ السَّيِّدِ الْأَكْبَرِ وَ عَلَى أَبِيهِ السَّيِّدِ الْأَصْغَرِ وَ جَدَّتِهِ الصِّدِّيقَةِ الْكُبْرَى فَاطِمَةَ بِنْتِ مُحَمَّدٍ وَ عَلَى مَنِ اصْطَفَيْتَ مِنْ آبَائِهِ الْبَرَرَةِ وَ عَلَيْهِ أَفْضَلَ وَ أَكْمَلَ وَ أَتَمَّ وَ أَدْوَمَ وَ أَكْثَرَ وَ أَوْفَرَ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَصْفِيَائِكَ‏ وَ خِيَرَتِكَ مِنْ خَلْقِكَ وَ صَلِّ عَلَيْهِ صَلَاةً لَا غَايَةَ لِعَدَدِهَا وَ لَا نِهَايَةَ لِمَدَدِهَا وَ لَا نَفَادَ لِأَمَدِهَا اللَّهُمَّ وَ أَقِمْ بِهِ الْحَقَّ وَ أَدْحِضْ بِهِ الْبَاطِلَ وَ أَدِلْ بِهِ أَوْلِيَاءَكَ وَ أَذْلِلْ بِهِ أَعْدَاءَكَ وَ صِلِ اللَّهُمَّ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُ وُصْلَةً تُؤَدِّي إِلَى مُرَافَقَةِ سَلَفِهِ وَ اجْعَلْنَا مِمَّنْ يَأْخُذُ بِحُجْزَتِهِمْ وَ يَمْكُثُ فِي ظِلِّهِمْ وَ أَعِنَّا عَلَى تَأْدِيَةِ حُقُوقِهِ إِلَيْهِ وَ الِاجْتِهَادِ فِي طَاعَتِهِ وَ اجْتِنَابِ مَعْصِيَتِهِ وَ امْنُنْ عَلَيْنَا بِرِضَاهُ وَ هَبْ لَنَا رَأْفَتَهُ وَ رَحْمَتَهُ وَ دُعَاءَهُ وَ خَيْرَهُ مَا نَنَالُ بِهِ سَعَةً مِنْ رَحْمَتِكَ وَ فَوْزاً عِنْدَكَ وَ اجْعَلْ صَلَاتَنَا بِهِ مَقْبُولَةً وَ ذُنُوبَنَا بِهِ مَغْفُورَةً وَ دُعَاءَنَا بِهِ مُسْتَجَاباً وَ اجْعَلْ أَرْزَاقَنَا بِهِ مَبْسُوطَةً وَ هُمُومَنَا بِهِ مَكْفِيَّةً وَ حَوَائِجَنَا بِهِ مَقْضِيَّةً وَ أَقْبِلْ إِلَيْنَا بِوَجْهِكَ الْكَرِيمِ وَ اقْبَلْ تَقَرُّبَنَا إِلَيْكَ وَ انْظُرْ إِلَيْنَا نَظْرَةً رَحِيمَةً نَسْتَكْمِلْ بِهَا الْكَرَامَةَ عِنْدَكَ ثُمَّ لَا تَصْرِفْهَا عَنَّا بِجُودِكَ وَ اسْقِنَا مِنْ حَوْضِ جَدِّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِكَأْسِهِ وَ بِيَدِهِ رَيّاً رَوِيّاً هَنِيئاً سَائِغاً لَا ظَمَأَ بَعْدَهُ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ‏.

متن مناجات امیرالمؤمنین با اعراب

 مناجات امیرالمؤمنین

  بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ

 

اَللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ الْأَمَانَ يَوْمَ لاَ يَنْفَعُ مَالٌ وَ لاَ بَنُونَ إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ‏ وَ أَسْأَلُكَ الْأَمَانَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً وَ أَسْأَلُكَ الْأَمَانَ يَوْمَ يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيمَاهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّوَاصِي وَ الْأَقْدَامِ‏ وَ أَسْأَلُكَ الْأَمَانَ يَوْمَ لاَ يَجْزِي وَالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَ لاَ مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَنْ وَالِدِهِ شَيْئًا إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌ‏ وَ أَسْأَلُكَ الْأَمَانَ يَوْمَ لاَ يَنْفَعُ الظَّالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ وَ أَسْأَلُكَ الْأَمَانَ يَوْمَ لاَ تَمْلِكُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَيْئًا وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ‏ وَ أَسْأَلُكَ الْأَمَانَ يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ وَ صَاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ‏ لِكُلِّ امْرِى‏ءٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ‏ وَ أَسْأَلُكَ الْأَمَانَ يَوْمَ يَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذَابِ يَوْمِئِذٍ بِبَنِيهِ وَ صَاحِبَتِهِ وَ أَخِيهِ‏ وَ فَصِيلَتِهِ الَّتِي تُؤْوِيهِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ يُنْجِيهِ كَلاَّ إِنَّهَا لَظَى نَزَّاعَةً لِلشَّوَى‏ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الْمَوْلَى وَ أَنَا الْعَبْدُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْعَبْدَ إِلاَّ الْمَوْلَى‏ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الْمَالِكُ وَ أَنَا الْمَمْلُوكُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمَمْلُوكَ إِلاَّ الْمَالِكُ‏ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الْعَزِيزُ وَ أَنَا الذَّلِيلُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الذَّلِيلَ إِلاَّ الْعَزِيزُ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الْخَالِقُ وَ أَنَا الْمَخْلُوقُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمَخْلُوقَ إِلاَّ الْخَالِقُ‏ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الْعَظِيمُ وَ أَنَا الْحَقِيرُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْحَقِيرَ إِلاَّ الْعَظِيمُ‏ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الْقَوِيُّ وَ أَنَا الضَّعِيفُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الضَّعِيفَ إِلاَّ الْقَوِيُ‏ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الْغَنِيُّ وَ أَنَا الْفَقِيرُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْفَقِيرَ إِلاَّ الْغَنِيُ‏ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الْمُعْطِي وَ أَنَا السَّائِلُ وَ هَلْ يَرْحَمُ السَّائِلَ إِلاَّ الْمُعْطِي‏ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الْحَيُّ وَ أَنَا الْمَيِّتُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمَيِّتَ إِلاَّ الْحَيُ‏ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الْبَاقِي وَ أَنَا الْفَانِي وَ هَلْ يَرْحَمُ الْفَانِيَ إِلاَّ الْبَاقِي‏ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الدَّائِمُ وَ أَنَا الزَّائِلُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الزَّائِلَ إِلاَّ الدَّائِمُ‏ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الرَّازِقُ وَ أَنَا الْمَرْزُوقُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمَرْزُوقَ إِلاَّ الرَّازِقُ‏ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الْجَوَادُ وَ أَنَا الْبَخِيلُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْبَخِيلَ إِلاَّ الْجَوَادُ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الْمُعَافِي وَ أَنَا الْمُبْتَلَى وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمُبْتَلَى إِلاَّ الْمُعَافِي‏ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الْكَبِيرُ وَ أَنَا الصَّغِيرُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الصَّغِيرَ إِلاَّ الْكَبِيرُ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الْهَادِي وَ أَنَا الضَّالُّ وَ هَلْ يَرْحَمُ الضَّالَّ إِلاَّ الْهَادِي‏ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الرَّحْمَنُ وَ أَنَا الْمَرْحُومُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمَرْحُومَ إِلاَّ الرَّحْمَنُ‏ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ السُّلْطَانُ وَ أَنَا الْمُمْتَحَنُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمُمْتَحَنَ إِلاَّ السُّلْطَانُ‏ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الدَّلِيلُ وَ أَنَا الْمُتَحَيِّرُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمُتَحَيِّرَ إِلاَّ الدَّلِيلُ‏ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الْغَفُورُ وَ أَنَا الْمُذْنِبُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمُذْنِبَ إِلاَّ الْغَفُورُ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الْغَالِبُ وَ أَنَا الْمَغْلُوبُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمَغْلُوبَ إِلاَّ الْغَالِبُ‏ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الرَّبُّ وَ أَنَا الْمَرْبُوبُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمَرْبُوبَ إِلاَّ الرَّبُ‏ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ أَنْتَ الْمُتَكَبِّرُ وَ أَنَا الْخَاشِعُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْخَاشِعَ إِلاَّ الْمُتَكَبِّرُ مَوْلاَيَ يَا مَوْلاَيَ ارْحَمْنِي بِرَحْمَتِكَ وَ ارْضَ عَنِّي بِجُودِكَ وَ كَرَمِكَ وَ فَضْلِكَ‏ يَا ذَا الْجُودِ وَ الْإِحْسَانِ وَ الطَّوْلِ وَ الاِمْتِنَانِ بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ‏.

متن مناجات المحبین امام سجاد علیه السلام

 

مُناجاةُ المُحبيّن‏

بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ

إِلَهِي مَنْ ذَا الَّذِي ذَاقَ حَلاَوَةَ مَحَبَّتِكَ فَرَامَ مِنْكَ بَدَلاً وَ مَنْ ذَا الَّذِي أَنِسَ بِقُرْبِكَ فَابْتَغَى عَنْكَ حِوَلاً إِلَهِي فَاجْعَلْنَا مِمَّنِ اصْطَفَيْتَهُ لِقُرْبِكَ وَ وِلاَيَتِكَ وَ أَخْلَصْتَهُ لِوُدِّكَ وَ مَحَبَّتِكَ وَ شَوَّقْتَهُ إِلَى لِقَائِكَ‏ وَ رَضَّيْتَهُ بِقَضَائِكَ وَ مَنَحْتَهُ بِالنَّظَرِ  إِلَى وَجْهِكَ وَ حَبَوْتَهُ بِرِضَاكَ وَ أَعَذْتَهُ مِنْ هَجْرِكَ وَ قِلاَكَ‏ وَ بَوَّأْتَهُ مَقْعَدَ الصِّدْقِ فِي جِوَارِكَ وَ خَصَصْتَهُ بِمَعْرِفَتِكَ وَ أَهَّلْتَهُ لِعِبَادَتِكَ وَ هَيَّمْتَ قَلْبَهُ لِإِرَادَتِكَ‏ وَ اجْتَبَيْتَهُ لِمُشَاهَدَتِكَ وَ أَخْلَيْتَ وَجْهَهُ لَكَ وَ فَرَّغْتَ فُؤَادَهُ لِحُبِّكَ وَ رَغَّبْتَهُ فِيمَا عِنْدَكَ‏ وَ أَلْهَمْتَهُ ذِكْرَكَ وَ أَوْزَعْتَهُ شُكْرَكَ وَ شَغَلْتَهُ بِطَاعَتِكَ‏ وَ صَيَّرْتَهُ مِنْ صَالِحِي بَرِيَّتِكَ وَ اخْتَرْتَهُ لِمُنَاجَاتِكَ وَ قَطَعْتَ عَنْهُ كُلَّ شَيْ‏ءٍ يَقْطَعُهُ عَنْكَ‏ اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ الاِرْتِيَاحُ إِلَيْكَ وَ الْحَنِينُ وَ دَهْرُهُمُ الزَّفْرَةُ وَ الْأَنِينُ‏ جِبَاهُهُمْ سَاجِدَةٌ لِعَظَمَتِكَ وَ عُيُونُهُمْ سَاهِرَةٌ فِي خِدْمَتِكَ‏ وَ دُمُوعُهُمْ سَائِلَةٌ مِنْ خَشْيَتِكَ وَ قُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَةٌ بِمَحَبَّتِكَ وَ أَفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَةٌ مِنْ مَهَابَتِكَ‏ يَا مَنْ أَنْوَارُ قُدْسِهِ لِأَبْصَارِ مُحِبِّيهِ رَائِقَةٌ وَ سُبُحَاتُ وَجْهِهِ لِقُلُوبِ عَارِفِيهِ شَائِفَةٌ يَا مُنَى قُلُوبِ الْمُشْتَاقِينَ وَ يَا غَايَةَ آمَالِ الْمُحِبِّينَ‏ أَسْأَلُكَ حُبَّكَ وَ حُبَّ مَنْ يُحِبُّكَ وَ حُبَّ كُلِّ عَمَلٍ يُوصِلُنِي إِلَى قُرْبِكَ وَ أَنْ تَجْعَلَكَ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا سِوَاكَ‏ وَ أَنْ تَجْعَلَ حُبِّي إِيَّاكَ قَائِداً

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

إِلَى رِضْوَانِكَ وَ شَوْقِي إِلَيْكَ ذَائِداً عَنْ عِصْيَانِكَ‏ وَ امْنُنْ بِالنَّظَرِ إِلَيْكَ عَلَيَّ وَ انْظُرْ بِعَيْنِ الْوُدِّ وَ الْعَطْفِ إِلَيَّ وَ لاَ تَصْرِفْ عَنِّي وَجْهَكَ‏ وَ اجْعَلْنِي مِنْ أَهْلِ الْإِسْعَادِ وَ الْحِظْوَةِ عِنْدَكَ يَا مُجِيبُ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِين

به نام خداى بخشنده مهربان

اى خدا آن كيست كه شيرينى محبت تو را چشيد و جز تو كسى را خواست و آن كيست كه به مقام قرب تو اُنس يافت و لحظه‏اى روى از تو گردانيد. اى خدا ما را از آنان قرار ده كه براى مقام قرب و دوستى خود برگزيده‏اى و خالص براى عشق و محبتت نموده‏اى و به لقايت مشتاق و به قضايت خوشنود نموده‏اى و نعمت ديدارت را به او عطا كرده‏اى و براى مقام رضايت برگزيده‏اى و از براى فراق و هجرانت در پناه خود گرفته‏اى و در جوار خود در نشيمنگاه عالم صِدق و حقيقت او را جاى داده‏اى و به رتبه معرفتت مخصوص گردانيده‏اى و لايق پرستش خود نموده‏اى و دلباخته محبت و برگزيده براى مشاهده خويش گردانيده‏اى و روى او را بسوى خود آورده‏اى و قلبش را از هر چه جز دوستى توست خالى ساخته‏اى و او را راغب به آنچه نزد توست گردانيده‏اى و ذكرت را به او الهام كرده و شكرت را به او آموخته‏اى و به طاعتت سرگرمش نموده‏اى و از صالحان خلق خود قرارش داده‏اى ‏و براى مناجاتت انتخابش نموده‏اى و از هر چه او را از تو دور كند علاقه‏اش را بريده‏اى. اى خدا ما را از آنان قرار ده كه بالفطره به تو شادمان و خوشند و از دل ناله شوق مى‏كشند و همه عمر با آه و ناله عاشقانه به سر می برند. پيشانيشان در پيشگاه عظمتت به سجده و چشمهاشان بيدار در خدمتت و اشك ديدگانشان از خوفت جارى و دلهاشان علاقه‏مند عشق و محبتت و قلوبشان را جلال و مهابتت از عالم بركَنده است. اى خدايى كه انوار قدسش به چشم دوستان در كمال روشنى است و تجلّيات ذاتش بر قلوب عارفان او شوق و نشاط انگيز است. اى آرزوى دل مشتاقان اى منتهاىِ مقصود محبّان از تو درخواست مى‏كنم دوستى تو را و دوستىِ دوستدارانت را و دوست داشتن هر كارى كه مرا به مقام قُرب تو رساند و هم درخواست دارم كه خود را از هر چه غير توست بر من محبوب‏ تر گردانى و محبّتم را منجر به مقام خوشنودى خود سازى و شوقم را به تو بيش از عصيانت قرار دهى و بر من به يك نظر كردن بر جمالت منت گذار و به من به چشم لطف و محبت بنگر و هيچ وقت روى از من مگردان و مرا از اهل سعادت و سالكان طريق محبت نزد خود گردان اى اجابت كننده! اى مهربانترين مهربانان عالم!

متن  زیارت پُر فیض عاشوراء با اعراب

 زیارت پُر فیض عاشوراء

  بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ

 

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ اَميرِالْمُؤْمِنينَ و ابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِسآءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللَّهِ وَ ابْنَ ثارِهِ وَ الْوِتْرَ الْمَوْتُورَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنآئِكَ عَلَيْكُمْ مِنّى جَميعاً سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ يا اَباعَبْدِاللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَ عَلى جَميعِ اَهْلِ الْاِسْلامِ وَ َجَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى جَميعِ اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ  وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ وَ اَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فيها وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدينَ لَهُمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِكُمْ بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِيآئِهِمْ يا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ لَعَنَ اللَّهُ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ وَ لَعَنَ اللَّهُ بَنى اُمَيَّةَ قاطِبَةً وَ لَعَنَ اللَّهُ ابْنَ مَرْجانَةَ وَ لَعَنَ اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِكَ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَ مَقامَكَ وَ اَکْرَمَنى بِكَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ  اَللّهُمَّ اجْعَلْنى عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ يا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلى اللَّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ وَ اِلى اَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ اِلى فاطِمَةَ وَ اِلَى الْحَسَنِ وَ اِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ وَ بِالْبَرآئـَـةِ [مِمَّنْ قاتَلَكَ وَ نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرآئـَـةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ وَ اَبْرَءُ اِلَى اللّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ] مِمَّنْ اَسَسَّ اَساسَ ذلِكَ وَ بَنَى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَ على اَشْياعِكُمْ بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْ بِمُوالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ وَلِيِّكُمْ  وَ بِالْبَرآئـَـةِ مِنْ اَعْدآئـِكُمْ وَ النّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرآئـَـةِ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ وَلِىُّ لِمَنْ والاکُمْ وَ عَدُوُّ لِمَنْ عاداکُمْ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَنى بِمَعْرِفَتِكُمْ وَمَعْرِفَةِ اَوْلِيآئـِكُمْ وَ رَزَقَنِى الْبَرآئـَـةِ مِنْ اَعْدآئـِكُمْ اَنْ يَجْعَلَنى مَعَكُمْ فِى الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ وَاَنْ يُثَـبِّتَ لى عِنْدَکُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِى الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ اَسْئَلُهُ اَنْ يُبَلِّغَنِى الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِى [ثارِکُم ] مَعَ اِمامٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ بِالْحَقِّ مِنْكُمْ وَ اَسْئَلُ اللَّهَ بِحَقِّكُمْ وَبِالشَّاْنِ الَّذى لَكُمْ عِنْدَهُ اَنْ يُعْطِيَنى بِمُصابى بِكُمْ اَفْضَلَ ما يُعْطِى مُصاباً بِمُصيبَتِهِ مُصيبَةً ما اَعْظَمَها وَ اَعْظَمَ رَزِيَّتَها فِى الْاِسْلامِ وَ فى جَميعِ السَّمواتِ وَ الْاَرْضِ اَللّهُمَّ اجْعَلْنى فِى مَقامى هذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَ رَحْمَةٌ وَ مَغْفِرَةٌ اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ اَللّهُمَّ اِنَّ هذا يَوْمٌ تَبرَّکَتْ بِهِ بَنُو اُمَيَّةَ وَ ابْنُ آکِلَةِ الْاَکبادِ اللَّعينُ ابْنُ اللَّعينِ عَلى لِسانِكَ وَ لِسانِ نَبِيِّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فِى کُلِّ مَوْطِنٍ وَ مَوْقِفٍ وَقَفَ فيهِ نَبِيُّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اَللّهُمَّ الْعَنْ اَباسُفْيانَ وَ مُعاوِيَةَ وَ يَزيدَ بْنَ مُعاوِيَةَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الْآبِدينَ  وَ هذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيادٍ وَ آلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَيْنَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِ اَللّهُمَّ فَضاعِفْ عَلَيْهِمُ اللَّعْنَ مِنْكَ وَ الْعَذابَ الْاَليمَ اَللّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ فى هذَا الْيَوْمِ وَ فى مَوْقِفى هذا وَ اَيّامِ حَياتى بِالْبَرآئـَـةِ مِنْهُمْ وَاللَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ وَ بِالْمُوالاتِ لِنَبِيِّكَ وَ آلِ نَبِيِّكَ عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ .

 

پس صد مرتبه مى گویى: اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِـعِ لَّهُ عَلى ذلِكَ  اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَيْنَ وَ شايَعَتْ وَ بايَعَتْ وَ تابَعَتْ عَلى قَتْلِهِ اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَميعاً.

 

پس صد مرتبه مى گویى: اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنآئـِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ  اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ .

 

پس مى گویى: اَللّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى وَ ابْدَاْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الثّانِىَ وَالثّالِثَ وَ الرّابِعَ اَللّهُمَّ الْعَنْ يَزيدَ خامِساً وَ الْعَنْ عُبَيْدَ اللَّهِ بْنَ زِيادٍ وَ ابْنَ مَرْجانَةَ وَ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ شِمْراً وَ آلَ اَبى سُفْيانَ وَ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ.

 

پس در سجده مى گویى: اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّاکِرينَ لَكَ عَلى مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى عَظيمِ رَزِيَّتى اَللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لِى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَيْنِ  الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ.

dir=

متن زیارت جامعه کبیره با اعراب

زیارت جامعه کبیره


  بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ

موسى بنِ عبدُ الله نَخَعى گفت: به امام هادی7 عرض كردم كه مرا تعليم فرما زيارتى با عبارات زیبا تا هرگاه خواستم يكى از شما امامان را زیارت کنم آن را بخوانم. ایشان فرمودند: وقتی به درگاهِ حرم رسيدى بايست و بگو أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ‏ و با حال غسل باش و چون داخل حرم شدی و قبر را دیدی بايست و 30 مرتبه‏ اللَّهُ أَكْبَرُ بگو پس اندكى راه برو و گامها را نزديك يكديگر بردار. سپس بايست و 30 مرتبه‏ اللَّهُ أَكْبَرُ بگو پس نزديك قبر مُطهّر برو و 40 مرتبه‏ اللَّهُ أَكْبَرُ بگو تا 100 تكبير تمام شود. آنگاه بگو :

السَّلَامُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَوْضِعَ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفَ الْمَلَائِكَةِ وَ مَهْبِطَ الْوَحْيِ وَ مَعْدِنَ الرَّحْمَةِ وَ خُزَّانَ الْعِلْمِ وَ مُنْتَهَى الْحِلْمِ وَ أُصُولَ الْكَرَمِ وَ قَادَةَ الْأُمَمِ وَ أَوْلِيَاءَ النِّعَمِ وَ عَنَاصِرَ الْأَبْرَارِ وَ دَعَائِمَ الْأَخْيَارِ وَ سَاسَةَ الْعِبَادِ وَ أَرْكَانَ الْبِلَادِ وَ أَبْوَابَ الْإِيمَانِ وَ أُمَنَاءَ الرَّحْمَنِ وَ سُلَالَةَ النَّبِيِّينَ وَ صَفْوَةَ الْمُرْسَلِينَ وَ عِتْرَةَ خِيَرَةِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ السَّلَامُ عَلَى أَئِمَّةِ الْهُدَى وَ مَصَابِيحِ الدُّجَى وَ أَعْلَامِ التُّقَى وَ ذَوِي النُّهَى وَ أُولِي الْحِجَى وَ كَهْفِ الْوَرَى وَ وَرَثَةِ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْمَثَلِ الْأَعْلَى وَ الدَّعْوَةِ الْحُسْنَى وَ حُجَجِ اللَّهِ عَلَى أَهْلِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ الْأُولَى وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ السَّلَامُ عَلَى مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ وَ مَسَاكِنِ بَرَكَةِ اللَّهِ وَ مَعَادِنِ حِكْمَةِ اللَّهِ وَ حَفَظَةِ سِرِّ اللَّهِ وَ حَمَلَةِ كِتَابِ اللَّهِ وَ أَوْصِيَاءِ نَبِيِّ اللَّهِ وَ ذُرِّيَّةِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ السَّلَامُ عَلَى الدُّعَاةِ إِلَى اللَّهِ وَ الْأَدِلَّاءِ عَلَى مَرْضَاةِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَقِرِّينَ فِي أَمْرِ اللَّهِ وَ التَّامِّينَ فِي مَحَبَّةِ اللَّهِ وَ الْمُخْلِصِينَ فِي تَوْحِيدِ اللَّهِ وَ الْمُظْهِرِينَ لِأَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْيِهِ وَ عِبَادِهِ الْمُكْرَمِينَ الَّذِينَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ السَّلَامُ عَلَى الْأَئِمَّةِ الدُّعَاةِ وَ الْقَادَةِ الْهُدَاةِ وَ السَّادَةِ الْوُلَاةِ وَ الذَّادَةِ الْحُمَاةِ وَ أَهْلِ الذِّكْرِ وَ أُولِي الْأَمْرِ وَ بَقِيَّةِ اللَّهِ وَ خِيَرَتِهِ وَ حِزْبِهِ وَ عَيْبَةِ عِلْمِهِ وَ حُجَّتِهِ وَ صِرَاطِهِ وَ نُورِهِ وَ بُرْهَانِهِ‏ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ كَمَا شَهِدَ اللَّهُ لِنَفْسِهِ وَ شَهِدَتْ لَهُ مَلَائِكَتُهُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ مِنْ خَلْقِهِ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَبْدُهُ الْمُنْتَجَبُ وَ رَسُولُهُ الْمُرْتَضَى أَرْسَلَهُ بِالْهُدى‏ وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ وَ أَشْهَدُ أَنَّكُمُ الْأَئِمَّةُ الرَّاشِدُونَ الْمَهْدِيُّونَ الْمَعْصُومُونَ الْمُكَرَّمُونَ الْمُقَرَّبُونَ الْمُتَّقُونَ الصَّادِقُونَ الْمُصْطَفَوْنَ الْمُطِيعُونَ لِلَّهِ الْقَوَّامُونَ بِأَمْرِهِ الْعَامِلُونَ بِإِرَادَتِهِ الْفَائِزُونَ بِكَرَامَتِهِ اصْطَفَاكُمْ بِعِلْمِهِ وَ ارْتَضَاكُمْ لِغَيْبِهِ وَ اخْتَارَكُمْ لِسِرِّهِ وَ اجْتَبَاكُمْ بِقُدْرَتِهِ وَ أَعَزَّكُمْ بِهُدَاهُ وَ خَصَّكُمْ بِبُرْهَانِهِ وَ انْتَجَبَكُمْ لِنُورِهِ وَ أَيَّدَكُمْ بِرُوحِهِ وَ رَضِيَكُمْ خُلَفَاءَ فِي أَرْضِهِ وَ حُجَجاً عَلَى بَرِيَّتِهِ وَ أَنْصَاراً لِدِينِهِ وَ حَفَظَةً لِسِرِّهِ وَ خَزَنَةً لِعِلْمِهِ وَ مُسْتَوْدَعاً لِحِكْمَتِهِ وَ تَرَاجِمَةً لِوَحْيِهِ وَ أَرْكَاناً لِتَوْحِيدِهِ وَ شُهَدَاءَ عَلَى خَلْقِهِ وَ أَعْلَاماً لِعِبَادِهِ وَ مَنَاراً فِي بِلَادِهِ وَ أَدِلَّاءَ عَلَى صِرَاطِهِ عَصَمَكُمُ اللَّهُ مِنَ الزَّلَلِ وَ آمَنَكُمْ مِنَ الْفِتَنِ وَ طَهَّرَكُمْ مِنَ الدَّنَسِ وَ أَذْهَبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَكُمْ تَطْهِيراً فَعَظَّمْتُمْ جَلَالَهُ وَ أَكْبَرْتُمْ شَأْنَهُ وَ مَجَّدْتُمْ كَرَمَهُ وَ أَدَمْتُمْ ذِكْرَهُ وَ وَكَّدْتُمْ مِيثَاقَهُ وَ أَحْكَمْتُمْ عَقْدَ طَاعَتِهِ وَ نَصَحْتُمْ لَهُ فِي السِّرِّ وَ الْعَلَانِيَةِ وَ دَعَوْتُمْ إِلَى سَبِيلِهِ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ بَذَلْتُمْ أَنْفُسَكُمْ فِي مَرْضَاتِهِ وَ صَبَرْتُمْ عَلَى مَا أَصَابَكُمْ فِي جَنْبِهِ وَ أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَيْتُمُ الزَّكاةَ وَ أَمَرْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ جَاهَدْتُمْ فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ حَتَّى أَعْلَنْتُمْ دَعْوَتَهُ وَ بَيَّنْتُمْ فَرَائِضَهُ وَ أَقَمْتُمْ حُدُودَهُ وَ نَشَرْتُمْ شَرَائِعَ أَحْكَامِهِ وَ سَنَنْتُمْ سُنَّتَهُ وَ صِرْتُمْ فِي ذَلِكَ مِنْهُ إِلَى الرِّضَا وَ سَلَّمْتُمْ لَهُ الْقَضَاءَ وَ صَدَّقْتُمْ مِنْ رُسُلِهِ مَنْ مَضَى فَالرَّاغِبُ عَنْكُمْ مَارِقٌ وَ اللَّازِمُ لَكُمْ لَاحِقٌ وَ الْمُقَصِّرُ فِي حَقِّكُمْ زَاهِقٌ وَ الْحَقُّ مَعَكُمْ وَ فِيكُمْ وَ مِنْكُمْ وَ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ أَهْلُهُ وَ مَعْدِنُهُ وَ مِيرَاثُ النُّبُوَّةِ عِنْدَكُمْ وَ إِيَابُ الْخَلْقِ إِلَيْكُمْ وَ حِسَابُهُمْ عَلَيْكُمْ وَ فَصْلُ الْخِطَابِ عِنْدَكُمْ وَ آيَاتُ اللَّهِ لَدَيْكُمْ وَ عَزَائِمُهُ فِيكُمْ وَ نُورُهُ وَ بُرْهَانُهُ عِنْدَكُمْ وَ أَمْرُهُ إِلَيْكُمْ مَنْ وَالاكُمْ فَقَدْ وَالَى اللَّهَ وَ مَنْ عَادَاكُمْ فَقَدْ عَادَى اللَّهَ وَ مَنْ أَحَبَّكُمْ فَقَدْ أَحَبَّ اللَّهَ وَ مَنْ أَبْغَضَكُمْ فَقَدْ أَبْغَضَ اللَّهَ‏ وَ مَنِ اعْتَصَمَ بِكُمْ فَقَدِ اعْتَصَمَ بِاللَّهِ أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَمُ وَ شُهَدَاءُ دَارِ الْفَنَاءِ وَ شُفَعَاءُ دَارِ الْبَقَاءِ وَ الرَّحْمَةُ الْمَوْصُولَةُ وَ الْآيَةُ الْمَخْزُونَةُ وَ الْأَمَانَةُ الْمَحْفُوظَةُ وَ الْبَابُ الْمُبْتَلَى بِهِ النَّاسُ مَنْ أَتَاكُمْ نَجَا وَ مَنْ لَمْ يَأْتِكُمْ هَلَكَ إِلَى اللَّهِ تَدْعُونَ وَ عَلَيْهِ تَدُلُّونَ وَ بِهِ تُؤْمِنُونَ وَ لَهُ تُسَلِّمُونَ وَ بِأَمْرِهِ تَعْمَلُونَ وَ إِلَى سَبِيلِهِ تُرْشِدُونَ وَ بِقَوْلِهِ تَحْكُمُونَ سَعِدَ مَنْ وَالاكُمْ وَ هَلَكَ مَنْ عَادَاكُمْ وَ خَابَ مَنْ جَحَدَكُمْ وَ ضَلَّ مَنْ فَارَقَكُمْ‏ وَ فَازَ مَنْ تَمَسَّكَ بِكُمْ وَ أَمِنَ مَنْ لَجَأَ إِلَيْكُمْ وَ سَلِمَ مَنْ صَدَّقَكُمْ وَ هُدِيَ مَنِ اعْتَصَمَ بِكُمْ مَنِ اتَّبَعَكُمْ فَالْجَنَّةُ مَأْوَاهُ وَ مَنْ خَالَفَكُمْ فَالنَّارُ مَثْوَاهُ وَ مَنْ جَحَدَكُمْ كَافِرٌ وَ مَنْ حَارَبَكُمْ مُشْرِكٌ وَ مَنْ رَدَّ عَلَيْكُمْ فِي أَسْفَلِ دَرْكٍ مِنَ الْجَحِيمِ أَشْهَدُ أَنَّ هَذَا سَابِقٌ لَكُمْ فِيمَا مَضَى وَ جَارٍ لَكُمْ فِيمَا بَقِيَ وَ أَنَّ أَرْوَاحَكُمْ وَ نُورَكُمْ وَ طِينَتَكُمْ وَاحِدَةٌ طَابَتْ وَ طَهُرَتْ بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ خَلَقَكُمُ اللَّهُ أَنْوَاراً فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِينَ حَتَّى مَنَّ عَلَيْنَا بِكُمْ فَجَعَلَكُمْ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ وَ جَعَلَ صَلَاتَنَا عَلَيْكُمْ وَ مَا خَصَّنَا بِهِ مِنْ وِلَايَتِكُمْ طِيباً لِخَلْقِنَا وَ طَهَارَةً لِأَنْفُسِنَا وَ تَزْكِيَةً لَنَا وَ كَفَّارَةً لِذُنُوبِنَا فَكُنَّا عِنْدَهُ مُسَلِّمِينَ بِفَضْلِكُمْ وَ مَعْرُوفِينَ بِتَصْدِيقِنَا إِيَّاكُمْ فَبَلَغَ اللَّهُ بِكُمْ أَشْرَفَ مَحَلِّ الْمُكَرَّمِينَ وَ أَعْلَى مَنَازِلِ الْمُقَرَّبِينَ وَ أَرْفَعَ دَرَجَاتِ الْمُرْسَلِينَ حَيْثُ لَا يَلْحَقُهُ لَاحِقٌ وَ لَا يَفُوقُهُ فَائِقٌ وَ لَا يَسْبِقُهُ سَابِقٌ وَ لَا يَطْمَعُ فِي إِدْرَاكِهِ طَامِعٌ حَتَّى لَا يَبْقَى مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ وَ لَا صِدِّيقٌ وَ لَا شَهِيدٌ وَ لَا عَالِمٌ وَ لَا جَاهِلٌ وَ لَا دَنِيٌّ وَ لَا فَاضِلٌ وَ لَا مُؤْمِنٌ صَالِحٌ وَ لَا فَاجِرٌ طَالِحٌ وَ لَا جَبَّارٌ عَنِيدٌ وَ لَا شَيْطَانٌ مَرِيدٌ وَ لَا خَلْقٌ فِيمَا بَيْنَ ذَلِكَ شَهِيدٌ إِلَّا عَرَّفَهُمْ جَلَالَةَ أَمْرِكُمْ وَ عِظَمَ خَطَرِكُمْ وَ كِبَرَ شَأْنِكُمْ وَ تَمَامَ نُورِكُمْ وَ صِدْقَ مَقَاعِدِكُمْ وَ ثَبَاتَ مَقَامِكُمْ وَ شَرَفَ مَحَلِّكُمْ وَ مَنْزِلَتِكُمْ عِنْدَهُ وَ كَرَامَتَكُمْ عَلَيْهِ وَ خَاصَّتَكُمْ لَدَيْهِ وَ قُرْبَ مَنْزِلَتِكُمْ مِنْهُ بِأَبِي أَنْتُمْ وَ أُمِّي وَ أَهْلِي وَ مَالِي وَ أُسْرَتِي أُشْهِدُ اللَّهَ وَ أُشْهِدُكُمْ أَنِّي مُؤْمِنٌ بِكُمْ وَ بِمَا آمَنْتُمْ بِهِ كَافِرٌ بِعَدُوِّكُمْ وَ بِمَا كَفَرْتُمْ بِهِ مُسْتَبْصِرٌ بِشَأْنِكُمْ وَ بِضَلَالَةِ مَنْ خَالَفَكُمْ مُوَالٍ لَكُمْ وَ لِأَوْلِيَائِكُمْ مُبْغِضٌ لِأَعْدَائِكُمْ وَ مُعَادٍ لَهُمْ سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ مُحَقِّقٌ لِمَا حَقَّقْتُمْ مُبْطِلٌ لِمَا أَبْطَلْتُمْ مُطِيعٌ لَكُمْ عَارِفٌ بِحَقِّكُمْ مُقِرٌّ بِفَضْلِكُمْ مُحْتَمِلٌ لِعِلْمِكُمْ‏ مُحْتَجِبٌ بِذِمَّتِكُمْ مُعْتَرِفٌ بِكُمْ مُؤْمِنٌ بِإِيَابِكُمْ مُصَدِّقٌ بِرَجْعَتِكُمْ مُنْتَظِرٌ لِأَمْرِكُمْ مُرْتَقِبٌ لِدَوْلَتِكُمْ آخِذٌ بِقَوْلِكُمْ عَامِلٌ بِأَمْرِكُمْ مُسْتَجِيرٌ بِكُمْ زَائِرٌ لَكُمْ لَائِذٌ عَائِذٌ بِقُبُورِكُمْ مُسْتَشْفِعٌ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِكُمْ وَ مُتَقَرِّبٌ بِكُمْ إِلَيْهِ وَ مُقَدِّمُكُمْ أَمَامَ طَلِبَتِي وَ حَوَائِجِي وَ إِرَادَتِي فِي كُلِّ أَحْوَالِي وَ أُمُورِي مُؤْمِنٌ بِسِرِّكُمْ وَ عَلَانِيَتِكُمْ وَ شَاهِدِكُمْ وَ غَائِبِكُمْ وَ أَوَّلِكُمْ وَ آخِرِكُمْ وَ مُفَوِّضٌ فِي ذَلِكَ كُلِّهِ إِلَيْكُمْ وَ مُسَلِّمٌ فِيهِ مَعَكُمْ وَ قَلْبِي لَكُمْ مُسَلِّمٌ وَ رَأْيِي لَكُمْ تَبَعٌ وَ نُصْرَتِي لَكُمْ مُعَدَّةٌ حَتَّى يُحْيِيَ اللَّهُ تَعَالَى دِينَهُ بِكُمْ وَ يَرُدَّكُمْ فِي أَيَّامِهِ وَ يُظْهِرَكُمْ لِعَدْلِهِ وَ يُمَكِّنَكُمْ فِي أَرْضِهِ فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ لَا مَعَ غَيْرِكُمْ آمَنْتُ بِكُمْ وَ تَوَلَّيْتُ آخِرَكُمْ بِمَا تَوَلَّيْتُ بِهِ أَوَّلَكُمْ وَ بَرِئْتُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ أَعْدَائِكُمْ وَ مِنَ الْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ الشَّيَاطِينِ وَ حِزْبِهِمُ الظَّالِمِينَ لَكُمْ وَ الْجَاحِدِينَ لِحَقِّكُمْ وَ الْمَارِقِينَ مِنْ وِلَايَتِكُمْ وَ الْغَاصِبِينَ لِإِرْثِكُمْ وَ الشَّاكِّينَ فِيكُمْ وَ الْمُنْحَرِفِينَ عَنْكُمْ وَ مِنْ كُلِّ وَلِيجَةٍ دُونَكُمْ وَ كُلِّ مُطَاعٍ سِوَاكُمْ وَ مِنَ الْأَئِمَّةِ الَّذِينَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ فَثَبَّتَنِيَ اللَّهُ أَبَداً مَا حَيِيتُ عَلَى مُوَالاتِكُمْ وَ مَحَبَّتِكُمْ وَ دِينِكُمْ وَ وَفَّقَنِي لِطَاعَتِكُمْ وَ رَزَقَنِي شَفَاعَتَكُمْ وَ جَعَلَنِي مِنْ خِيَارِ مَوَالِيكُمْ التَّابِعِينَ لِمَا دَعَوْتُمْ إِلَيْهِ وَ جَعَلَنِي مِمَّنْ يَقْتَصُّ آثَارَكُمْ وَ يَسْلُكُ سَبِيلَكُمْ وَ يَهْتَدِي بِهُدَاكُمْ وَ يُحْشَرُ فِي زُمْرَتِكُمْ وَ يَكِرُّ فِي رَجْعَتِكُمْ وَ يُمَلَّكُ فِي دَوْلَتِكُمْ وَ يُشَرَّفُ فِي عَافِيَتِكُمْ وَ يُمَكَّنُ فِي أَيَّامِكُمْ وَ تَقَرُّ عَيْنُهُ غَداً بِرُؤْيَتِكُمْ بِأَبِي أَنْتُمْ وَ أُمِّي وَ نَفْسِي وَ أَهْلِي وَ مَالِي مَنْ أَرَادَ اللَّهَ بَدَأَ بِكُمْ وَ مَنْ وَحَّدَهُ قَبِلَ عَنْكُمْ وَ مَنْ قَصَدَهُ تَوَجَّهَ بِكُمْ مَوَالِيَّ لَا أُحْصِي ثَنَاءَكُمْ وَ لَا أَبْلُغُ مِنَ الْمَدْحِ كُنْهَكُمْ وَ مِنَ الْوَصْفِ قَدْرَكُمْ وَ أَنْتُمْ نُورُ الْأَخْيَارِ وَ هُدَاةُ الْأَبْرَارِ وَ حُجَجُ الْجَبَّارِ بِكُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِكُمْ يَخْتِمُ وَ بِكُمْ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ بِكُمْ يُمْسِكُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ بِكُمْ يُنَفِّسُ الْهَمَّ وَ يَكْشِفُ الضُّرَّ وَ عِنْدَكُمْ مَا نَزَلَتْ بِهِ رُسُلُهُ وَ هَبَطَتْ بِهِ مَلَائِكَتُهُ وَ إِلَى جَدِّكُمْ‏ و اگر زيارت امير المؤمنين 7باشد بجاى وَ إِلَى جَدِّكُمْ‏ بگو :

وَ إِلَى أَخِيكَ بُعِثَ الرُّوحُ الْأَمِينُ آتاكُمْ اللَّهُ ما لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ طَأْطَأَ كُلُّ شَرِيفٍ لِشَرَفِكُمْ وَ بَخَعَ كُلُّ مُتَكَبِّرٍ لِطَاعَتِكُمْ وَ خَضَعَ كُلُّ جَبَّارٍ لِفَضْلِكُمْ وَ ذَلَّ كُلُّ شَيْ‏ءٍ لَكُمْ وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِكُمْ وَ فَازَ الْفَائِزُونَ بِوِلَايَتِكُمْ بِكُمْ يُسْلَكُ إِلَى الرِّضْوَانِ وَ عَلَى مَنْ جَحَدَ وِلَايَتَكُمْ غَضَبُ الرَّحْمَنِ بِأَبِي أَنْتُمْ وَ أُمِّي وَ نَفْسِي وَ أَهْلِي وَ مَالِي ذِكْرُكُمْ فِي الذَّاكِرِينَ وَ أَسْمَاؤُكُمْ فِي الْأَسْمَاءِ وَ أَجْسَادُكُمْ فِي الْأَجْسَادِ وَ أَرْوَاحُكُمْ فِي الْأَرْوَاحِ وَ أَنْفُسُكُمْ فِي النُّفُوسِ وَ آثَارُكُمْ فِي الْآثَارِ وَ قُبُورُكُمْ فِي الْقُبُورِ فَمَا أَحْلَى أَسْمَاءَكُمْ وَ أَكْرَمَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَعْظَمَ شَأْنَكُمْ وَ أَجَلَّ خَطَرَكُمْ وَ أَوْفَى عَهْدَكُمْ وَ أَصْدَقَ وَعْدَكُمْ‏ كَلَامُكُمْ نُورٌ وَ أَمْرُكُمْ رُشْدٌ وَ وَصِيَّتُكُمُ التَّقْوَى وَ فِعْلُكُمُ الْخَيْرُ وَ عَادَتُكُمُ الْإِحْسَانُ وَ سَجِيَّتُكُمُ الْكَرَمُ وَ شَأْنُكُمُ الْحَقُّ وَ الصِّدْقُ وَ الرِّفْقُ وَ قَوْلُكُمْ حُكْمٌ وَ حَتْمٌ وَ رَأْيُكُمْ عِلْمٌ وَ حِلْمٌ وَ حَزْمٌ إِنْ ذُكِرَ الْخَيْرُ كُنْتُمْ أَوَّلَهُ وَ أَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ وَ مَعْدِنَهُ وَ مَأْوَاهُ وَ مُنْتَهَاهُ بِأَبِي أَنْتُمْ وَ أُمِّي وَ نَفْسِي كَيْفَ أَصِفُ حُسْنَ ثَنَائِكُمْ وَ أُحْصِي جَمِيلَ بَلَائِكُمْ وَ بِكُمْ أَخْرَجَنَا اللَّهُ مِنَ الذُّلِّ وَ فَرَّجَ عَنَّا غَمَرَاتِ الْكُرُوبِ وَ أَنْقَذَنَا مِنْ شَفَا جُرُفِ الْهَلَكَاتِ وَ مِنَ النَّارِ بِأَبِي أَنْتُمْ وَ أُمِّي وَ نَفْسِي بِمُوَالاتِكُمْ عَلَّمَنَا اللَّهُ مَعَالِمَ دِينِنَا وَ أَصْلَحَ مَا كَانَ فَسَدَ مِنْ دُنْيَانَا وَ بِمُوَالاتِكُمْ تَمَّتِ الْكَلِمَةُ وَ عَظُمَتِ النِّعْمَةُ وَ ائْتَلَفَتِ الْفُرْقَةُ وَ بِمُوَالاتِكُمْ تُقْبَلُ الطَّاعَةُ الْمُفْتَرَضَةُ وَ لَكُمُ الْمَوَدَّةُ الْوَاجِبَةُ وَ الدَّرَجَاتُ الرَّفِيعَةُ وَ الْمَقَامُ الْمَحْمُودُ وَ الْمَكَانُ الْمَعْلُومُ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْجَاهُ الْعَظِيمُ وَ الشَّأْنُ الْكَبِيرُ وَ الشَّفَاعَةُ الْمَقْبُولَةُ رَبَّنا آمَنَّا بِما أَنْزَلْتَ وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ سُبْحانَ رَبِّنا إِنْ كانَ وَعْدُ رَبِّنا لَمَفْعُولًا يَا وَلِيَّ اللَّهِ إِنَّ بَيْنِي وَ بَيْنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ذُنُوباً لَا يَأْتِي عَلَيْهَا إِلَّا رِضَاكُمْ فَبِحَقِّ مَنِ ائْتَمَنَكُمْ عَلَى سِرِّهِ وَ اسْتَرْعَاكُمْ أَمْرَ خَلْقِهِ وَ قَرَنَ طَاعَتَكُمْ بِطَاعَتِهِ لَمَّا اسْتَوْهَبْتُمْ ذُنُوبِي وَ كُنْتُمْ شُفَعَائِي فَإِنِّي لَكُمْ مُطِيعٌ مَنْ أَطَاعَكُمْ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ وَ مَنْ عَصَاكُمْ فَقَدْ عَصَى اللَّهَ وَ مَنْ أَحَبَّكُمْ فَقَدْ أَحَبَّ اللَّهَ وَ مَنْ أَبْغَضَكُمْ فَقَدْ أَبْغَضَ اللَّهَ اللَّهُمَّ إِنِّي لَوْ وَجَدْتُ شُفَعَاءَ أَقْرَبَ إِلَيْكَ مِنْ مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ الْأَخْيَارِ الْأَئِمَّةِ الْأَبْرَارِ لَجَعَلْتُهُمْ شُفَعَائِي فَبِحَقِّهِمُ الَّذِي أَوْجَبْتَ لَهُمْ عَلَيْكَ أَسْأَلُكَ أَنْ تُدْخِلَنِي فِي جُمْلَةِ الْعَارِفِينَ بِهِمْ وَ بِحَقِّهِمْ وَ فِي زُمْرَةِ الْمَرْحُومِينَ بِشَفَاعَتِهِمْ إِنَّكَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً كَثِيراً وَ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ‏.

 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (42)

      13 - ماجراى اصحاب اخدود، و مكافات عمل آن‏ها

         كوره‏هاى آدم سوزى طاغوت يمن‏

         شهادت رهبر مسيحيان با ايمان نجران، و تازه بودن بدن او پس از قرن‏ها

         متلاشى شدن سلطنت ذونُواس‏

      14 - ماجراى اصحاب فيل‏

         ملاقات و گفتگوى عبدالمطلب با ابرهه‏

         دعا و مناجات عبدالمطلب‏

         امتناع فيل از ورود به حريم مكه‏

         سرانجام فلاكت بار ابرهه‏

         چند نكته عبرت‏انگيز از حادثه اصحاب فيل‏



13 - ماجراى اصحاب اخدود، و مكافات عمل آن‏ها

در قرآن در سوره بروج، پنج آيه (از آيه 4 تا 8) پيرامون ماجراى دردناك شهادت مسيحيان با ايمان، در نجران، كه قبل از ظهور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم رخ داد آمده است كه به داستان اصحاب اخدود معروف است، نظر شما را به اين سرگذشت، كه از سويى درس ايثار و فداكارى به ما مى‏آموزد، و از سوى ديگر تابلو واژگونى و مكافات عمل ستمگران شكنجه‏گر را به ما نشان مى‏دهد جلب مى‏كنيم:

قبلاً گفتيم تاريخ يهود عنود، پر از جنايات وحشتبار است، يكى از آن جنايات هولناك، سوزاندن حدود بيست هزار نفر از مؤمنان مسيحى نجران در كوره‏هاى آدم‏سوزى است كه به وجود آورده بودند. توضيح اين كه:

ذونواس آخرين طاغوت از سلسله قبيله حِميَر بود كه بر سرزمين يمن سلطنت مى‏كرد و خود را يوسف مى‏ناميد، او يهودى بود، و افراد قبيله حِميَر و ساير مردم يمن را به اين آيين دعوت كرد، و همه از او پيروى كردند و سراسر كشور پهناور يمن پيرو آيين يهود شدند.

ولى در قسمت مرزى بين حجاز و يمن منطقه وسيعى به نام نجران، داراى هفتاد دهكده، وجود داشت كه جزء كشور يمن بود، اما تبليغات مسيحيان به آن جا راه يافت، و مردم آن جا به آيين مسيحيت گرويدند.

ذونواس كه يك طاغوت گردنفراز بود و اگر مى‏توانست مى‏خواست همه دنيا را تحت تسخير خود در آورد، تصميم داشت كه همه مردم يمن، پيرو همان آيين يهود باشند كه خود طرفدار آن بود.

در اين شرايط، مردى مسافر از نجران به صنعاء آمد و يك راست به طرف قصر ذونواس حركت كرد، وقتى به قصر رسيد، به دربانان گفت: من از نجران به اينجا آمده‏ام و حامل پيام مخصوص براى شاه هستم.

وزير دربار گفت: ملاقات با اعلى‏حضرت ممنوع است، ولى تو كه اين گونه اصرار دارى، صبر كن تا وقتيكه شاه از قصر خارج مى‏شود، ترتيب ملاقات تو را با او خواهم داد.

وزير دربار ماجرا را به ذونواس گزارش داد، سرانجام مرد مسافر به حضور او رسيد، ذونواس از او پرسيد: چه خبر؟

مرد مسافر: من از نجران مى‏آيم، در آن جا حادثه ناگوارى رخ داده كه اگر به طور جدى وسريع از آن جلوگيرى نشود، ترس آن است كه به ساير شهرهاى يمن سرايت كند، و سراسر يمن، بلكه جهان را بگيرد.

ذونواس: آن چه حادثه‏اى است؟!

مرد مسافر: مدتى است دين تازه‏اى به نام نصرانيت وارد نجران شده، بت‏پرستان نجران آن را با آغوشى باز پذيرفته‏اند، و گروه گروه به آن گرويده‏اند، جمعى از يهوديان نيز آن را پذيرفته‏اند، و آن جماعت از يهود كه بر يهوديت باقى مانده‏اند، به انواع شكنجه‏ها گرفتارند، هرگاه اعليحضرت ذونواس به فرياد ما و مردم نجران نرسد، نجران از دست رفته است.

ذونواس، پس از بررسى علل نفوذ مسيحيت به نجران، در حالى كه آتش خشم از درونش شعله مى‏كشيد، تصميم گرفت مردم نجران را كه به مسيحيت گرويده‏اند با سخت‏ترين شكنجه‏ها سركوب و نابود كند، تا به آيين يهود برگردند. به دنبال اين تصميم با لشگرى مجهز و انبوه به طرف نجران حركت كرد و شهر را محاصره كرد و به زودى بر آن مسلط شد. ذونواس در آغاز علما و بزرگان نجران را جمع نموده و با آن‏ها به مذاكره پرداخت، و به آن‏ها گفت: به ما چنين خبرى رسيده است. تا تيغ در ميان شما نينداخته‏ام، به آيين يهود بازگرديد.

علماء و بزرگان گفتند: آيين نصرانيت در اعماق دل و جان ما نفوذ كرده، به طورى كه محال است از آن دست برداريم.

ذونواس وقتى كه سرسختى و استقامت آن‏ها را ديد، دستور داد خندق‏ها و گودال‏هاى بزرگى را حفر كنند، و درون آن‏ها را پر از هيزم نموده، و آتش‏هاى شعله ور به وجود آوردند.

كوره‏هاى آدم سوزى طاغوت يمن‏

فرمان ذونواس اجرا شد، مأموران جلاد او مسيحيان با ايمان را دستگير كرده و در كام آتش مى‏افكندند، به طورى كه سرزمين نجران از همه مسيحيان تهى شد، و جز يهود كسى در آن جا باقى نماند.(1059)

در تفسير على بن ابراهيم نقل شده: ذونواس و مأمورانش، مسيحيان را مى‏گرفتند و آن‏ها را بين پذيرش آيين يهود، و آتش، مخير مى‏ساختند، ولى آن‏ها مقاومت كرده و آيين خود را رها نمى‏نمودند، در نتيجه بعضى از آن‏ها را با شمشير، بعضى را با مُثلِه كردن (بريدن اعضاء) و بعضى را با آتش، كشتند و سوزاندند، به طورى كه بيست هزار نفر از آن‏ها به شهادت رسيدند.(1060)

خداوند در قرآن ماجراى قساوت و بى‏رحمى يهود، و مقاومت مسيحيان مؤمن را پس از پنج سوگند چنين بيان كرده است:

قُتِلَ أَصْحَابُ الاُْخْدُودِ النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ - إِذْ هُمْ عَلَيْهَا قُعُودٌ - وَ هُمْ عَلَى مَا يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِينَ شُهُودٌ - وَ مَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَن يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ؛

مرگ و عذاب بر شكنجه‏گران صاحب گودال (آتش) باد،گودال هايى پر از آتش شعله‏ور، هنگامى كه در كنار آن نشسته بودند، و آنچه را نسبت به مؤمنان انجام مى‏دادند (با خونسردى) تماشا مى‏كردند، هيچ ايرادى بر آنان (مسيحيان مؤمن) نداشتند جز اينكه آن‏ها به خداوند عزيز و حميد، ايمان آورده بودند.(1061)

به اين ترتيب خداوند، مسيحيان با ايمان را كه در آيين خود (قبل از ظهور اسلام) ايستادگى كردند و كشته شدند و راه خدا را بر تسليم در برابر طاغوت يهود، ترجيح دادند ستوده، و دشمنان خونخوار آن‏ها را سرزنش نموده، و به عذاب دردناك دنيوى و اخروى، هشدار داده است. و اين درسِ تاريخى را به مسلمانان داده كه در برابر زورمندان بايستند، و ديكتاتورى دشمن، آن‏ها را مرعوب و تسليم نكند.

قابل توجه اين كه بعضى مى‏نويسند: يهوديان نخستين كسانى بودند كه كوره‏هاى آدم‏سوزى را بدعت نهادند، و سرانجام همين بدعت دامان آن‏ها را گرفت، و گروه زيادى از يهود در قرن حاضر، در ماجراى آلمان هيتلرى، در كوره‏هاى آدم‏سوزى به آتش كشيده شدند و به مكافات دنيوى اعمالشان رسيدند.

شهادت رهبر مسيحيان با ايمان نجران، و تازه بودن بدن او پس از قرن‏ها

از گفتنى‏ها اين كه: عبدالله بن ثامر كه از اهالى نجران بود، موجب گرايش مردم نجران به آيين مسيحيت شده بود. ذونواس پس از مسلط شدن بر نجران، دستور داد عبدالله را احضار كردند، پس از بگو مگوى شديد، ذونواس با عصاى خود بر سر عبدالله كوبيد، سر او شكست و به شهادت رسيد.

از عجايب اين كه: در عصر خلافت عمر، شخصى در نجران، خرابه‏اى را حفر مى‏كرد، ناگاه در زير خاك‏ها مردى را ديد نشسته و دستش را روى زخم سرش نهاده است، معلوم شد او همان عبدالله بن ثامر است، وقتى كه دست او را مى‏كشيدند، خون تازه از سرش جارى مى‏شد، وقتى كه دستش را رها مى‏كردند، بر روى زخم سرش قرار مى‏گرفت، و خون بند مى‏آمد. در انگشت دستش انگشترى بود كه در آن نوشته شده بود: اللهُ رَبِّى، خداوند، پروردگار من است.

اين حادثه را در ضمن نامه‏اى به عمر بن خطاب گزارش دادند، عمر در جواب نامه نوشت: او را به همان حالتى كه بود بگذاريد و دفن كنيد.(1062) اين حادثه نيز بيانگر مقام ارجمند شهيد است كه بدنش پس از صدها سال نپوسيده است.

متلاشى شدن سلطنت ذونُواس‏

طاغوت بى‏رحم، ذونواس آن گونه مسيحيان را در خندق‏هاى آتش سوزانيد، ولى اينك ببينيد چگونه ظالم ديگرى بر او مسلط شد و تاج و تخت و لشگرش را واژگون نموده و همه تشكيلاتش را نابود ساخت.

در گير و دار سوزاندن مسيحيان مؤمن، يك نفر از مسيحيان نجران به نام دَوس از منطقه گريخت و به سوى روم رفت، و ماجرا را به قيصر روم كه مسيحى بود گزارش داد، قيصر ضمن اظهار تاسف گفت: سرزمين من به يمن دور است، من نامه‏اى را به پادشاه حبشه كه سرزمينش نزديك يمن است، مى‏فرستم و از او مى‏خواهم به شما در سركوبى دشمن كمك كند.

او نامه‏اى نوشت و همان مسافر مسيحى نامه را به حبشه رساند و نامه قيصر را به نجاشى پادشاه حبشه داد، نجاشى پس از خواندن نامه سخت ناراحت شد، و از خاموشى چراغ مسيحيت در نجران، افسوس خورد، و تصميم گرفت از ذونُواس انتقام بگيرد، لشگر انبوه و مجهزى را كه از هفتاد هزار نفر تشكيل مى‏شد به فرماندهى ارياط و اَبرهه، به جنگ با سپاه ذونواس به سوى يمن فرستاد، لشگر حبشه وارد يمن شدند و به جنگ با سپاه ذونواس پرداختند. ذونواس با اسبش به طرف دريا گريخت و خود را به دريا افكند و هلاك شد، طولى نكشيد كه شكست سختى به لشگر ذونواس وارد شد، و كشور يمن به دست لشگر نجاشى فتح گرديد، در نتيجه كشور يمن به عنوان يكى از استان‏هاى حبشه در آمد، نجاشى ارياط را حاكم استان يمن كرد. به اين ترتيب ذونواس و لشگرش تار و مار شدند.(1063)

14 - ماجراى اصحاب فيل‏

چنان كه قبلا ذكر شد، پس از آن كه يمن تحت تصرف حكومت حبشه در آمد، نجاشى شاه حبشه، ارياط را حاكم يمن كرد. يكى از فرماندهان به نام ابرهه كه همراه ارياط، يمن را فتح كرده بود بر سر رياست با ارياط نزاع نمود، ارياط به دست طرفداران ابرهه كشته شد، و در نتيجه ابرهه حاكم يمن گرديد.

ابرهه كه از متعصبين مسيحى بود، سرسختانه مردم را به آيين مسيح عليه‏السلام دعوت مى‏كرد، و در شهر صنعاء كليساى بسيار عظيم و بى نظيرى ساخت و كوشش بسيار نمود كه مردم حتى عرب‏ها را متوجه آن كليسا كند، و از توجه به مكه و كعبه باز دارد، و اين موضوع را به پادشاه حبشه گزارش داد. از سوى ديگر قبايل مختلف عرب، نسبت به كعبه، حساسيت بيشترى نشان دادند، و روز به روز بر زائران كعبه و رونق آن افزوده شد.

ولى ابرهه اعلام كرده بود كه حج عرب را از كعبه به كليساى يمن برگرداند، اين اعلام باعث شد كه بعضى از اعراب ناراحت شده، مخفيانه به آن كليسا رفتند و آن جا را آلوده و ملوّث نمودند، و خبر اين موضوع به گوش ابرهه رسيد. ابرهه بسيار خشمگين شد و سوگند ياد كرد كه با لشگرى مجهز به سوى مكه روانه شود و كعبه را ويران نمايد.

به فرمان ابرهه، لشگرش به سوى مكه حركت كرد، و خود در پيشاپيش لشگر همراه فرماندهان سوار بر فيل شده و با آرايش عجيب جنگى به حركت خود ادامه دادند.

يكى از رجال يمن به نام ذونفر به عنوان دفاع از كعبه، مردم يمن را به جنگ با ابرهه فراخواند، لشگرى را مجهز كرد و به جنگ ابرهه رفتند، ولى به دست لشگر ابرهه شكست خوردند، و خود ذونفر اسير شد، ابرهه خواست او را بكشد، او تقاضا كرد مرا زنده نگهدار كه اميد است روزى وجود من باعث سودرسانى به تو گردد. ابرهه او را اعدام نكرد، بلكه دستور داد او را تحت نظر نگه دارند.

ابرهه با لشگرش به حركت ادامه داد تا به سرزمين كوه خَثعم رسيد، در آن جا نُفَيل بن حبيب خثعمى با لشكرى مجهز، به عنوان دفاع از كعبه، به جنگ ابرهه و لشگرش آمدند، درگيرى شديدى رخ داد، لشگر نُفَيل نيز شكست خورد، و فرد نُفيل اسير گرديد، ابرهه خواست او را بكشد، او گفت: مرا نكش، تا مسير راه را به تو نشان دهم و تو را به وسيله پيروانم كمك نمايم. ابرهه او را آزاد كرد.

در مسير راه باز گروه هايى از عرب به عنوان دفاع از كعبه، براى جنگ با ابرهه خداوند ارج شدند، ولى وقتى ديدند توانايى براى درگيرى با لشگر او را ندارند، عقب نشينى كردند.

به فرمان ابرهه در مسير راه شترها و دام‏هاى مردم مكه را كه در بيابان مى‏چريدند، غارت نمودند، از جمله دويست شتر حضرت عبدالمطلب عليه‏السلام جد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را غارت كرده و براى خود حركت دادند.

ابرهه همچنان با كمال غرور، همراه لشكرى مجهز به نزديك مكه رسيد، در آن جا شخصى به نام حُناطه حِميَرى را به مكه فرستاد و به او گفت: از رئيس مكه سراغ بگير، وقتى او را يافتى به او بگو ما براى جنگ با مردم مكه نيامده‏ايم، هدف ما فقط ويران كردن كعبه است، هر كس به ما كارى نداشته باشد، ما نيز به او كارى نداريم، سپس رئيس مكه را نزد من بياور.

حُناطه وارد مكه شد، از رئيس مكه سراغ گرفت، گفتند: او عبدالمطلب است، نزد عبدالمطلب رفت و پيام ابرهه را به او ابلاغ كرد.

عبدالمطلب فرمود: ما قصد جنگيدن نداريم، و توانايى براى جنگ در ما نيست، خانه كعبه خانه خدا و خليل خدا ابراهيم عليه‏السلام است، اگر خدا خواست، از خانه‏اش دفاع مى‏كند كه ما را توان جنگيدن نيست.

حُناطه گفت: همراه من بيا نزد ابرهه برويم، زيرا او به من فرمان داده كه تو را نزدش ببرم.

ملاقات و گفتگوى عبدالمطلب با ابرهه‏

عبدالمطلب همراه با بعضى از پسرانش با حُناطه به سوى جايگاه ابرهه حركت كردند، وقتى كه به لشكر رسيدند، عبدالمطلب با راهنمايى شخصى به نام اُنَيس نگهبان فِى‏ها با وساطتت ذونفر بر ابرهه وارد شد.

ابرهه بسيار بر عبدالمطلب احترام كرد، از تخت خود فرود آمد و بر زمين نشست، و عبدالمطلب را با تجليل و احترام كنارش نشاند، و توسط مترجم به او گفت: چه نيازى دارى؟

عبدالمطلب گفت: به من خبر رسيده دويست شترِ مرا غارت كرده‏اى، دستور بده آن‏ها را به من برگردانند.

ابرهه گفت: من وقتى كه سيماى عظيم تو را ديدم در نظرم بسيار بزرگ جلوه كردى، ولى اين گفتارت تو را در نظرم كوچك نمود، آيا براى برگرداندن دويست شتر با من صحبت مى‏كنى، و از خانه كعبه كه خانه تو و دين تو است، و من براى ويران كردن آن آمده‏ام هيچ سخنى نمى‏گويى؟!

عبدالمطلب گفت: اءِنِّى اَنَا رَبُّ الاِبِلِ، وَ اءنّ لِلبَيتِ ربّاً سَيَمنَعُهُ؛

من صاحب شتر هستم، و براى خانه كعبه صاحبى است كه به زودى از آن دفاع مى‏كند.

ابرهه با غرور و گستاخى گفت: هيچكس نمى‏تواند مانع من شود و از ويران كردن كعبه توسط من جلوگيرى نمايد.

عبدالمطلب گفت: هر كار مى‏كنى بكن.

دعا و مناجات عبدالمطلب‏

عبدالمطلب از نزد ابرهه خارج شد و به مكه آمد، و در مكه اعلام كرد كه مردم از شهر خارج گردند و به پناه كوه‏ها و دره‏هاى پشت كوه‏ها بروند، و خود را از گزند لشگر ابرهه حفظ نمايند.

آن گاه عبدالمطلب با چند نفر از قريش، كنار كعبه آمدند و به دعا و نيايش پرداختند و از درگاه خدا خواستند كه دشمنان را از آسيب رسانى به كعبه باز دارد، عبدالمطلب در حالى كه دستش بر حلقه در خانه كعبه بود، اين اشعار را به عنوان مناجات خواند:

لا هُمَّ اءنّ العَبدَ يَمنَعُ رَحلَهُ فَامنَع حِلالَكَ

لا يَغلِبُوا بِصَليبِهِم وَ مِحالِهِم عَدواً مِحالَك

جَرُّوا جَمِيعَ بِلادِهِم وَ الفِيلَ كَى يَسبوا عِيالَكَ

لا هُمَّ اءنّ المَرءَ يَمنَعُ رَحلَهُ فَامنَع عِيالَكَ

 

وَانصُر عَلى آلِ الصَّلِيبِ وَ عابِديِهِ اليَومَ آلَكَ

 

يعنى: خداوندا! هر كس از خانه خود دفاع مى‏كند، تو خانه و اهل خانه‏ات را حفظ كن، هرگز مباد آن روزى كه صليب مسيحيان و قدرتشان بر نيروهاى تو چيره شود.

آن‏ها همه نيروهاى خود و فيل را با خود آورده‏اند، تا ساكنان حرم تو را اسير كنند.

خدايا! تو نيز از حريم خانه و خانواده‏ات دفاع كن و امروز ساكنان اين خانه را از آل صليب و پرستش كننده‏اش يارى فرما.

سپس عبدالمطلب با جمعى از قريش به يكى از دره‏هاى مكه رفت و در آن جا پناه گرفت، و به يكى از فرزندانش‏(1064) دستور داد تا بالاى كوه ابوقُبيس برود، و ببيند چه خبر مى‏شود؟! او گزارش داد.

امتناع فيل از ورود به حريم مكه‏

وقتى كه صبح شد ابرهه براى ورود به مكه آماده شد، فيل خود را آماده كرد، و لشكر خود را آرايش داد، نام فيلى كه ابرهه بر آن سوار بود، محمود بود. تصميم ابرهه اين بود كه كعبه را ويران كند و سپس به يمن برگردد...(1065)

ولى هر كار كردند فيل حركت نكرد، بلكه خوابيد، هر چه او را زدند بر نخاست حتى با طبرزين بر سرش زدند كه برخيزد، بر نخاست، عصاى آهنى سر كج بر پايين شكمش فرو نمودند برنخاست، سرش را به طرف يمن نموده و او را حركت دادند بى درنگ برخاست و به سوى يمن دويد، روى او را به طرف شام برگرداندند، باز به سرعت حركت كرد، او را به سوى مشرق روانه كردند، باز به سرعت حركت نمود، ولى وقتى رويش را به سوى مكه نمودند دست و پا بر زمين زد و بر نخاست، و طبق بعضى از روايات، آن قدر با شمشير بر آن فيل زدند كه قطعه قطعه‏اش كردند، آن گاه پرندگان رسيدند.(1066)

در اين هنگام كه مصادف با طلوع خورشيد بود خداوند پرندگان همانند پرستو و چلچله از طرف درياى سرخ به سوى لشگر ابرهه روانه نمود كه همراه هر پرنده‏اى سه سنگ هر كدام به اندازه يك نخود بود، يكى را در منقارش و دو سنگ را در بين دو پايش نگه داشته بود. آن پرندگان سنگ‏هاى خود را بر روى لشگر ابرهه افكندند، هر سنگ به هر كسى اصابت مى‏كرد، در دم او را به هلاكت مى‏رسانيد، بسيارى در همانجا(1067) به هلاكت رسيدند، و عده‏اى گريختند و در مسير راه بر اثر اصابت آن سنگ‏ها به زمين افتاده و مى‏مردند، به طورى كه جاده پر از لاشه مرده آن‏ها شده بود. فرياد مى‏زدند نُفيل بن حبيب (كه زندانى ابرهه بود) كجاست تا راه يمن را به ما نشان دهد، نُفيل وقتى كه آن وضع را ديد و گفت:

اين المفر و الاله الطالب

و الاشرم المغلوب ليس الغالب

((به كجا مى‏گريزيد كه راه گريزى نيست چرا كه خداوند جوينده شما است، و ابرهه بين بريده، مغلوب و مفلوك شده و ديگر نشانه غلبه در او نيست.))

سرانجام فلاكت بار ابرهه‏

سنگى از سوى آن پرندگان به بدن ابرهه اصابت كرد و او مجروح شد، اطرافيانش او را كمك كردند و از صحنه خارج ساختند، ولى زخم بدن او آن چنان توليد مثل كرد، كه جزء جزء و بندبند بدنش از او جدا مى‏شد و به زمين مى‏ريخت، و سراسر بدنش به چرك و خون آلوده شده بود. او را با اين وضع وارد صنعاء كردند (شايد زنده ماندن او تا آن وقت، براى اين بود كه بيچارگى و ذلت او مايه عبرت ديگران شود) او را ديدند همانند جوجه پرنده، ضعيف و ناتوان شده با اين كه قبلا بلندقامت و چاق بود. او همچنان در ميان درد و رنج مى‏ناليد، و در حالى كه بر اثر سرايت زخم، سينه‏اش به طرف قلبش سوراخ شده بود چشم از اين جهان فرو بست.

هنگامى كه پرندگان از طرف درياى سرخ به سوى لشگر ابرهه هجوم آوردند، حضرت عبدالله فرزند عبدالمطلب بر فراز كوه ابوقُبيس آن‏ها را ديد، نزد پدر آمد و گفت: پدر! ابرى سياه از ناحيه دريا ديده مى‏شود كه به سوى سرزمين ما مى‏آيد.

عبدالمطلب خرسند شد و صدا زد: اى گروه قريش به خانه‏هاى خود بازگرديد كه نصرت الهى به سراغ شما آمد.

اين حادثه عجيب در همان سال تولد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم رخ داد، و به قدرى مهم بود كه صداى آن در همه جا پيچيد، و اعراب آن سال را عام الفيل (سال فيل) ناميدند.

پس از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خداوند اين ماجرا را به صورت فشرده با نزول سوره فيل (صد و پنجمين سوره قرآن) در مكه نازل كرد:

أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ - اَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِى تَضْلِيلٍ - وَ أَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ - تَرْمِيهِم بِحِجَارَةٍ مِّن سِجِّيلٍ - فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَّأْكُولٍ؛

آيا نديدى پروردگارت با فيل سواران (لشكر ابرهه) چه كرد؟ آيا نقشه آنها را در تباهى قرار نداد؟ و بر سر آنها پرندگان را گروه گروه فرستاد، كه با سنگهاى ريز سجيل (سنگى كه نه همچون گِل، سست است و نه همچون سنگ، سخت است) آن‏ها را هدف قرارمى‏دادند، به طورى كه سرانجام آنها را همچون كاه خورده‏شده (و متلاشى) قرار داد.

اين بود سرنوشت كسى كه نعره مغرورانه‏اش گوش فلك را كر كرده بود، آن چنان او و لشگرش متلاشى شدند كه در تاريخ بى نظير بود، به تعبير قرآن مانند عَصْف مَأكُول (كاه خورده شده) گشتند.

چند نكته عبرت‏انگيز از حادثه اصحاب فيل‏

پيرامون ماجراى نابودى لشگر ابرهه توسط پرندگان، در احاديث اسلامى نكاتى وجود دارد كه نظر شما را به برخى از آن نكات جلب مى‏كنيم:

1 - هنگامى كه پرندگان سنگ‏هاى خود را مى‏افكندند، باد شديدى برخاست كه موجب سرعت آن سنگ‏ها مى‏شد، و در نتيجه آن سنگ‏ها با شدت به سپاه ابرهه اصابت مى‏نمود.

2 - هرگاه سنگ بر سر آن‏ها مى‏خورد آن را سوراخ كرده و از پايين بدنشان خارج مى‏گرديد.(1068)

3 - عبدالمطلب براى شكرگزارى به درگاه خدا، كنار كعبه آمد، پرده كعبه را گرفت و چنين گفت:

يا حابس الفيل بِدِى المُغَمَّسِ

حبَستَهُ كانَّهُ مُكَوَّسِ

 

فِى مجلِسِ تُزهَقُ فيه الاَنفُسُ

 

يعنى: اى خداوندى كه فيل را در محلى در طريق طائف (محل شكست لشگر ابرهه) متوقف ساختى، و آن را همچون الاغ درمانده نمودى، در آن جا كه روح‏ها از بدن‏ها خارج مى‏شدند.(1069)

4 - امام سجاد عليه‏السلام فرمود: حضرت ابوطالب با شمشيرش در مكه از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دفاع مى‏كرد، روزى از آن حضرت پرسيد: اى برادر زاده‏ام آيا براى هدايت همه مردم مبعوث شده‏اى يا تنها براى هدايت قوم خود؟

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هدايت هه انسان‏ها از سفيد و سياه و عرب و عجم، فارس و روم و... مبعوث شده‏ام.

وقتى كه كفار قريش اين سخن را شنيدند از روى تكبر و نخوت به ابوطالب گفتند: آيا به برادرزاده‏ات نمى‏نگرى كه چه مى‏گويد؟ سوگند به خدا اگر اين سخن را مردم ايران و روم بشنوند ما را از سرزمينمان مى‏ربايند، و كعبه را ويران كرده و سنگ‏هاى آن را از جاى خود به دور مى‏افكنند.

در مورد اين سخن كه آن‏ها (كعبه را ويران مى‏كنند و...) سوره فيل نازل شد، و به آن‏ها چنين پاسخ داد: اى شما كه از ماجراى لشگر ابرهه آگاهى داريد، مگر نديديد، آنان كه قصد ويران نمودن كعبه را داشتند چگونه به هلاكت رسيدند، بنابراين نگران كعبه نباشيد.

5 - امام صادق عليه‏السلام در ضمن گفتارى فرمود: همه سپاه ابرهه كشته شدند، جز يك نفر، كه خداوند او را نزده نگه داشت تا اخبار هلاكت سپاه را به مردم يمن گزارش دهد، او به يمن آمد و پس از گزارش اخبار، مورد هدف يكى از آن پرندگان قرار گرفت و به هلاكت رسيد.(1070)

6 - داستان اصحاب الفيل، از امور قطعى تاريخ است، كه از معجزات پيامبر اسلام بوده كه از آن به ارهاص تعبير مى‏شود كه پيشينه و زمينه‏ساز صدق پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم بود، از اين رو وقتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سوره فيل را براى مشركان خواند، هيچكس منكر حادثه فيل و شكست لشگر ابرهه نشد.

7 - بالاخره خداوند همان گونه كه با موريانه، عصاى سليمان عليه‏السلام را شكست و مرگ او را ظاهر كرد، و با موش‏هاى صحرايى سد عظيم قوم سبأ را سست نموده كه باعث ويرانى سد و هلاكت آن قوم مغرور گرديد، با سنگ‏هاى ريز، لشگر مجهز ابرهه را تار و مار كرد، تا همه قدرتمندان و مغروران عالم بدانند كه خداوند بر همه چيز قادر است تا در برابر او عرض اندام نكنند.

در اين جا با اعتراف و تقصير و اقرار به اين كه نمى‏توانيم حق مطلب را ادا كنيم، كتاب را به پايان مى‏رسانيم، شكر و سپاس بى حد خداوندى را كه توفيق نگارش اين كتاب را مرحمت فرمود، اميد آن كه سازنده و آموزنده باشد، و ره توشه‏اى براى مؤلف و ناشر براى سفر آخرت گردد، در اين جا با عرض پوزش به درگاه خدا عرض مى‏كنم:

گر خطا گفتيم اصلاحش تو كن

مصلحى تو اى تو سلطان سخن

كيميا دارى كه تبديلش كنى

گرچه جوى خون بود نيلش كني

اين چنين ميناگريها كار تست

اين چنين اكسيرها اسرار تست

اى خداى پاك و بى انباز و يار

دستگير و جرم ما را در گذار(1071)

پایان



 

 

1059 - اقتباس از قصص قرآن صدر بلاغى، ص 289 - 283، سيره ابن هشام، ج 1، ص 35 - 37.

1060 - تفسير نورالثقلين، ج 5، ص 544، سيره ابن هشام، ج 1، ص 37.

1061 - بروج، 4 تا 8؛ درباره ماجراى اخدود، مطالب ديگرى در روايات آمده ولى معروف و مناسب‏تر همان بود كه در بالا ذكر گرديد.

1062 - سيره ابن هشام، ج 1، ص 36 و 37.

1063 - اقتباس از سيره ابن هشام، ج 1، ص 38 و 39.

1064 - چنان كه خواهيم گفت: اين پسر، عبدالله پدر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم بود.

1065 - از ظاهر عبارت استفاده مى‏شود كه تنها يك فيل بود كه ابرهه بر آن سوار مى‏شد، و بقيه لشگرش بر اسب‏ها و شترها سوار بودند، ولى بعضى تعداد آن‏ها را هشت و بعضى دوازده نقل كرده‏اند. بنابر اين بود كه لشگر ابرهه شبانه بر كعبه حمله كرنند، ولى حركت نكردن فيل، آن‏ها را معطل كرد، به طورى كه وقت گذشت و صبح فرا رسيد.

1066 - بحار، ج 15، صص 133.

1067 - كه به گفته بعضى آن جا ((وادى مُخَسَّر)) (بين منى و مشعر) بود.

1068 - مجمع البيان، ج 10، ص 542 و 543.

1069 - همان، ص 674.

1070 - همان، ص 669 و 670 و 671.

1071 - از مولانا جلال الدين رومى در ديوان مثنوى‏

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (41)

      8 - داستان دو برادر مؤمن و مغرور

         اندرزهاى حكيمانه و پرمهر برادر مؤمن‏

         دگرگونى باغ و كشتزار سرسبز به بيابانى خشك‏

      9- داستان برصيصاى عابد

      10 - كشتن 43 پيامبر، و 112 حامى پيامبران در يك روز

      11 - داستان هاروت و ماروت‏

      12 - داستان قوم تُبَّع‏

8 - داستان دو برادر مؤمن و مغرور

در روزگاران پيش در ميان بنى اسرائيل پادشاهى زندگى مى‏كرد، او داراى دو پسر بود، كه بنابه قولى نام يكى از آن‏ها تمليخا، و نام ديگرى فُطرُس بود.(1043) پدر از دنيا رفت و براى آن‏ها ثروت بسيار به جا گذاشت.

تمليخا انسان با ايمان و مهربان و خداشناسى بود، و همواره در فكر حساب و كتاب قيامت، و انجام كارهاى نيك بود، و به نيازمندان كمك‏هاى شايانى مى‏كرد، ولى به عكس، فطرس انسانى دنياپرست، سنگدل، و بى اعتنا به امور دين و معاد و خدا بود، خدا و معاد را قبول نداشت، فقط به زرق و برق دنياى خود فكر مى‏كرد.(1044)

بخشى از سرگذشت اين دو برادر (يا دو دوست) در سوره كهف، از آيه 32 تا 44 به عنوان دو نمونه، يكى نمونه‏اى از انسان نيك، و ديگرى، نمونه‏اى از انسان بد ذكر شده، تا ما با تابلو قرار دادن اين ماجرا، پيروى انسان نيك را برگزينيم و انسان نيك گرديم.

اين دو برادر هر كدام حق خود را از ارث پدر گرفتند، تمليخا ثروت پدر را پلى براى آخرت قرار داد، و از آن به نحو احسن براى تأمين نيازهاى مستمندان استفاده مى‏كرد، ولى فطرس همواره در عياشى و هوسبازى خود به سر مى‏برد، و بر اموال خود مى‏افزود، و چيزى به نيازمندان نمى‏داد.(1045)

فطرس از اموال اندوخته شده‏اش دو باغ انگور بسيار بزرگ به وجود آورد، كه در گرداگرد اين دو باغ، نخل‏هاى بلند خرما سر به آسمان كشيده بودند، و در بين اين دو باغ، سرزمين بزرگ مزروعى پربركت وجود داشت، و نهرى بزرگ و پر آب همواره براى سيراب كردن درختان اين دو باغ و مزرعه و نخل‏ها جريان داشت، و در مجموع يك مزرعه كامل بود كه همه چيزش جور و جامع بود، و در آن از همه‏گونه محصولات كشاورزى به طور فراوان وجود داشت.

فطرس به جاى شكر و سپاسگزارى خدا، با سرمستى و غفلت و غرور، فكر مى‏كرد كه نسبت به برادرش برترى دارد، و تا ابد غرق در نعمت مى‏باشد، ولى برادرش بر اثر عدم دلبستگى به دنيا، براى خود - جز به مقدار نياز - چيزى نگذاشته بود، و بقيه را در امور نيك به مصرف رسانده بود.

فطرس، تمليخا را مسخره مى‏كرد و او را ابله مى‏دانست، ولى تمليخا دلش براى عاقبت برادرش ميسوخت و همواره سعى داشت با نصيحت و اندرز، برادرش را از راه‏هاى باطل بيرون كشيده به سوى خدا بكشاند.

فطرس به برادرش مى‏گفت: من از نظر ثروت از تو برترم، و به خاطر افرادى كه دارم از تو توانمندتر مى‏باشم.

او با غرور و سرمستى وارد باغش مى‏شد و منظره شاداب باغ را مى‏ديد مى‏گفت: من گمان نمى‏كنم هرگز اين باغ فانى و نابود شود.

خيره سرى او به جايى رسيد كه آشكارا منكر معاد و قيامت گرديد و گفت: باور نمى‏كنم قيامت برپا گردد، و اگر قيامتى باشد و به سوى پروردگارم بازگردم، جايگاهى بهتر از اين جا خواهم داشت.(1046)

او با خيال خام خود مى‏پنداشت اكنون كه در دنيا داراى شخصيت برجسته (صورى) است، در آخرت نيز (فرضاً اگر باشد) داراى شخصيت برجسته خواهد بود.

او همواره در اين فكرها بود، و زرق و برق ظاهرى خود را به رخ برادر مى‏كشيد و تمليخا را تحقير مى‏كرد، و پيوسته حرف‏هاى گُنده، و بزرگتر از خود مى‏زد، و برادرش را، انسانى سرخورده و مفلوك معرفى مى‏كرد.

اندرزهاى حكيمانه و پرمهر برادر مؤمن‏

تمليخا كه دورانديش و آخربين بود، و درست فكر مى‏كرد، دلش براى غفلت برادرش مى‏سوخت. تصميم گرفت با اندرزهاى پدرانه، برادر را از منجلاب فريب و بى خبرى خارج سازد، از اين رو او را چنين نصيحت مى‏كرد:

آيا به خدايى كه تو را از خاك و سپس از نطفه آفريده، و پس از آن تو را مرد كاملى قرار داد كافر شدى؟! ولى من كسى هستم كه الله پروردگار من است، و هيچ كس را شريك پروردگارم قرار نمى‏دهم.

چرا هنگامى كه وارد باغت شدى، نگفتى اين نعمتى است كه خدا خواست است؟!

نيرويى جز از ناحيه خدا نيست! و اگر مى‏بينى من از نظر مال و فرزند از تو كمترم (مطلب مهمى نيست).

شايد پروردگارم بهتر از باغ تو به من بدهد، و مجازات حساب شده‏اى از آسمان بر باغ تو فرو فرستد، به گونه‏اى كه آن را به زمين بى گياه لغزنده‏اى تبديل سازد.

و آب آن در اعماق زمين فرو رود، آن گونه كه هرگز نتوانى آن را به دست آورى.(1047)

دگرگونى باغ و كشتزار سرسبز به بيابانى خشك‏

فطرس هرگز به گفتار و اندرزهاى برادر گوش نكرد، و به راه خود ادامه داد، و همچنان سرمست و غافل، بى آن كه حق نيازمندان را بپردازد، و از ناحيه او خيرى به كسى برسد، به هوسبازى خود ادامه داد.

خداوند بر آن خيره‏سر خودخواه و بدطينت غضب كرد، در يك شب ظلمانى كه فطرس در خواب بود، صاعقه مرگبار را كه از رعد و برق شديد بر مى‏خاست، به دو باغ و كشتزار و درختهاى او فرو ريخت، به هر چه دست يافت همه را سوزانيد. آب نهر در زمين فرو رفت (گويى زلزله همراه صاعقه بود و) آن‏چه از ساختمان‏ها در كنار آن باغ و كشتزار بودند ويران شدند.(1048)

فطرس از خواب بيدار شد، پس از صرف صبحانه، مثل هر روز به طور معمول به سوى باغ و مزرعه‏اش روانه شد، ولى وقتى كه به مزرعه و باغهايش رسيد، ديد همه محصولات و گياهان نابود شده، ساختمان‏ها ويران گشته، و آن دو باغ و مزرعه خرم و سرسبز به بيابان خشكى تبديل يافته، پرندگان خوش آوا رفته‏اند، و جاى خود را به بوم و زاغ داده‏اند.

خلاصه از نسيمى دفتر ايام بر هم خورده، و ورق همه چيز برگشته است. آن گاه متوجه شد كه آن چه برادرش مى‏گفت حق بود، افسوس كه اندرزهاى برادر را به گوش جان نسپرد.

آه و ناله و افسوسش بلند شد، از شدت ناراحتى پيوسته دست‏هاى خود را به هم مى‏زد، چرا كه مى‏ديد همه هزينه‏هايى كه براى باغ نموده، نابود شده و همه داربست‏هاى باغ فرو ريخته است. در ميان آه و ناله‏اش مى‏گفت:

يا لَيتَنِى لَم اُشرِك بِرَبِّى اَحَداً؛

اى كاش كسى را همتاى پروردگارم قرار نداده بودم.

ديگر كسى يا كسانى را نداشت كه او را در برابر عذاب الهى يارى دهند، و از خودش نيز نمى‏توانست يارى گيرد، در آن جا براى او ثابت شد كه ولايت و قدرت از آنِ خداوند بر حق است، او است كه برترين پاداش‏ها، و عاقبت نيك را به انسان‏هاى مطيع مى‏بخشد.(1049)

ولى بعد از مردن سهراب از نوشدارو چه سود؟ اينك ديگر كار از كار گذشته بود، فغان و افسوس او بى فايده بود، چرا كه فرصت از دستش رفته بود، و ديگر ثروت امكانات نداشت تا آن را پلى براى آخرت قرار دهد، و با بهره بردارى صحيح از آن به نفع نيازهاى جامعه و نيازمندان، گامهاى استوارى بردارد.

آرى، اين بود، سرنوشت و سرانجام فلاكت بار آدم مغرورى كه از خدا و حساب و كتاب خدا فاصله گرفته، و جز هوسهاى نفسانى به چيز ديگر نمى‏انديشد، ولى برادر ديگرش به خاطر هشيارى و توجه به خدا و قيامت، روسفيد دو جهان گرديد.

9- داستان برصيصاى عابد

در قرآن در آيه 16 و 17 حشر، عاقبت منافقان را اين گونه مثال زده است:

كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلاِْنسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّى بَرِي‏ءٌ مِّنكَ إِنِّى أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ - فَكَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنَّهُمَا فِى النَّارِ خَالِدَيْنِ فِيهَا وَ ذَلِكَ جَزَاء الظَّالِمِينَ؛

كار آنها (منافقان) همچون شيطان است كه به انسان گفت: كافر شو (تا مشكلات تو را حل كنم) امّا وقتى كه كافر شد گفت: من از تو بيزارم، من از خداوندى كه پروردگار جهانيان است بيم دارم - سرانجام كار شيطان و انسان پيرو شيطان اين شد كه هر دو در آتش دوزخند، جاودانه در آن مى‏مانند و اين است كيفر ستمكاران.

جمعى از مفسران و محدثان در ذيل اين آيه داستان برصيصاى عابد را ذكر كرده كه عاقبت شيطان و پيروان شيطان را مجسم مى‏كند، و اين داستان چنين است:

در ميان بنى اسرائيل عابد و راهبى به نام برصيصا بود. سال‏هاى بسيار به عبادت خدا اشتغال داشت، و آن چنان در پيشگاه خدا داراى مقام و منزلت شد كه حتى بيماران روانى را درمان مى‏كرد، مردم بيماران خود را نزد او مى‏آوردند و با دعاى او شفا مى‏يافتند. روزى زن جوانى از يك خاندان با شخصيت را كه بيمارى روانى پيدا كرده بود، برادرانش نزد برصيصا آوردند و بنا شد مدتى در آن جا بماند تا شفا يابد.

شيطان وسوسه گر در آن جا ظاهر شد و آن قدر آن زن را در نظر برصيصا زينت داد كه او فريفته شد و به او تجاوز كرد، پس از مدتى آن زن باردار شد، برصيصا ديد كه نزديك است آبرويش برود، باز گول شيطان را خورد، و آن زن را كشت و جنازه‏اش را در گوشه‏اى از بيابان دفن كرد.

شيطان اين موضوع را فاش ساخت، و برادرانش از اين حادثه رنج آور با اطلاع شدند، اين خبر شايع شد و در تمام شهر پيچيد، و به گوش حاكم رسيد، حاكم با گروهى از مردم به بررسى پرداختند، عابد اقرار به گناه كرد، پس از آن كه وقوع جنايت براى آن‏ها ثابت شد، حاكم حكم اعدام برصيصا را صادر كرد، مأموران همراه ازدحام جمعيت، عابد را به پاى دار آوردند و او را به بالاى چوبه دار كشيدند، در اين هنگام شيطان در نظر عابد مجسم شد و گفت: اين من بودم كه تو را تا اين جا كشيدم، اكنون نيز مى‏توانم موجب نجات تو شوم.

عابد گفت: چه كنم تا نجات يابم؟

شيطان گفت: هرگاه يك سجده براى من كنى، كافى است.

عابد گفت: من كه در اين جا نمى‏توانم سجده كنم.

شيطان گفت: با اشاره سجده كن، او با اشاره، شيطان را سجده كرد و همان دم دار را كشيدند و جان سپرد و در حال كفر از دنيا رفت. دو آيه مذكور به اين مطلب اشاره مى‏كند.(1050)

اين است سرنوشت كسانى كه به پيروى از شيطان ادامه مى‏دهند و با منافقان همنشين و همسو مى‏گردند.

10 - كشتن 43 پيامبر، و 112 حامى پيامبران در يك روز

تاريخ يهود پر از جنايات و كشتار و بى‏رحمى است، آن‏ها حتى در كشتن پيامبران و مناديان حق و عدالت، جسور بودند و باكى نداشتند، از جمله اين كه آن‏ها براى حفظ منافع نامشروع خود، در آغاز يك روز، آشوب كردند، و 43 نفر از پيامبران بنى اسرائيل را كه همه شريعت موسى عليه‏السلام را براى مردم بيان مى‏كردند كشتند.

در همان روز 112 نفر از عابدان و صالحان به دفاع از پيامبران شهيد برخاستند و به امر به معروف و نهى از منكر پرداختند.

عجيب اين كه يهوديان سنگدل، همه آن 112 نفر را در همان روز كشتند، و در نتيجه در يك روز 115 نفر را قتل عام كردند.

خداوند در آيه 21 و 22 آل عمران از آدم‏كشانى بى رحم ياد كرده، و به سه سرنوشت و عذاب شوم آن‏ها اشاره مى‏كند و مى‏فرمايد:

إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللّهِ وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَيَقْتُلُونَ الِّذِينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ - أُولَئِكَ الَّذِينَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِى الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَ مَا لَهُم مِّن نَّاصِرِينَ؛

همانا كسانى كه نسبت به آيات خدا كفران مى‏ورزند، و پيامبران را به ناحق مى‏كشند، و (نيز) مردمى را كه امر به عدالت مى‏كنند به قتل مى‏رسانند، آنان را به كيفر و عذاب دردناك مژده بده - آنها كسانى هستند كه اعمال نيكشان، به خاطر اين گناهان بزرگ در دنيا و آخرت تباه شده و پوچ شده، و مددكار و شفاعت كننده‏اى ندارند. (1051)

به اين ترتيب سه كيفر سخت در كمين آن‏ها است: 1 - عذاب دردناك 2 - پوچى اعمال نيك 3 - نداشتن شفاعت.

11 - داستان هاروت و ماروت‏

در روزگاران پيش، پس از عصر حضرت سليمان عليه‏السلام سحر و جادوگرى در ميان مردم بابِل به طور عجيبى رايج شده بود. بابِل از شهرها و سرزمين‏هاى تاريخى مربوط به پنج هزار سال قبل است، كه شامل منطقه وسيعى بين رود فرات و دجله مى‏شد.

داراى تمدن عظيمى بود، و آن چنان بزرگ شد كه به آن كشور بابِل مى‏گفتند. اين كشور داراى شهرهايى بزرگ و قلعه هايى بلند، و قصرهاى سر به فلك كشيده و بتكده‏هاى عظيم بود، و اكنون از آن بناهاى عظيم، خرابه‏هايى باقى مانده است كه جزء آثار باستانى به شمار مى‏آيد.

سحر و جادوگرى در ميان مردم بابِل بسيار رايج بود، آن‏ها از طلسمات و علف‏هاى مخصوص و پاشيدن آب متبرك، و دوختن نوارهاى مخصوص، براى آن جام كارهاى حيرت‏انگيز و شگفت آور استفاده مى‏كردند... (1052)

از تاريخ استفاده مى‏شود كه حضرت سليمان عليه‏السلام تمام نوشته‏ها و اوراق جادوگرى مردم بابِل را جمع آورى كرد، و دستور داد تا در محل مخصوصى نگهدارى كنند (اين نگهدارى براى آن بود كه مطالب مفيدى براى دفع سحر در ميان آن‏ها وجود داشت.) سليمان عليه‏السلام به اين ترتيب براى نابودى سحر و جادوگرى اقدام نمود.

ولى پس از وفات سليمان عليه‏السلام، گروهى آن اوراق را بيرون آورده و به اشاعه و تعليم سحر پرداختند، و بار ديگر بازار سحر و جادو رونق گرفت.

براى جلوگيرى از سحر و جادو، و زيان‏هاى آن لازم بود اقدامى جدى صورت بگيرد و براى جلوگيرى از آن چاره‏اى جز اين نبود، كه مردم راه باطل كردن سحر را ياد بگيرند و چنين كارى مستلزم آن است كه خود سحر را نيز ياد بگيرند، تا بتوانند با فوت و فنّ دقيق، آن سحرها را باطل نمايند.(1053)

خداوند دو فرشته هاروت و ماروت را به صورت انسان به ميان مرم بابِل فرستاد، تا به آن‏ها سحر و جادو ياد بدهند، تا بتوانند از سحر ساحران جلوگيرى نمايند.

آمدن هاروت و ماروت در ميان مردم بابِل فقط به خاطر تعليم سحر براى خنثى‏سازى سحر بود، از اين رو آن‏ها به خصوص به هر كس كه سحر مى‏آموختند، به او اعلام مى‏كردند كه:

اءنَّما نَحنُ فِتنَةٌ فَلا تَكفُرْ؛

ما وسيله آزمايش تو هستيم كافر نشو. (و از اين تعليمات سوء استفاده نكن).

اما آن‏ها از تعليمات هاروت و ماروت، سوء استفاده كردند، تا آن جا كه با سحر و جادوى خود به مردم آسيب مى‏رساندند، و بين مرد و همسرش جدايى مى‏افكندند و مشمول سرزنش شديد الهى شدند.(1054)

12 - داستان قوم تُبَّع‏

پادشاهان يمن را به عنوان تُبَّع كه جمع آن تبايعه است مى‏خواندند، چنان كه پادشاهان روم را قيصر، و پادشاهان مصر را فرعون، و پادشاهان ترك را خاقان، و پادشاهان ايران را كسرى‏ مى‏ناميدند.

تبايعه يك سلسله از شاهانى بودند كه در يمن داراى تمدن عظيم و تشكيلات كشورى و لشگرى بودند، و با قدرت عظيمى زندگى مى‏كردند، بعضى از آنها از خوبان بودند و بعضى از آن‏ها روش طاغوت‏ها را داشتند.

نام يكى از آن‏ها اسعد ابوكرب بود كه مطابق پاره‏اى از روايات، خودش خوب بود، ولى قومش در گمراهى به سر مى‏بردند و به هلاكت رسيدند.

اسعد پادشاه مقتدرى بود و با لشگر مجهز خود، بسيارى از شهرها و بلاد را فتح كرده و تحت پرچم خود در آورده بود.

در مورد فتح مدينه و مكه، سرگذشت شيرينى دارد كه نظر شما را به آن جلب مى‏كنيم:

تُبع (اسعد ابوكرب) در يكى از سفرهاى كشورگشايى خود، براى فتح مدينه، نزديك مدينه آمد، و مدينه را محاصره كرد، براى علماى يهود پيام فرستاد كه من سرزمين مدينه را ويران مى‏كنم، تا هيچ يهودى در آن نماند و فقط آيين عرب در آن‏جا حاكم گردد.

اعلم علماى يهود به نام شامول در آن جا بود گفت: اى پادشاه! اينجا شهرى است كه هجرتگاه پيامبرى از دودمان اسماعيل است كه در مكه متولد مى‏شود. سپس بخشى از اوصاف پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم را بر شمرد، تُبع گويا سابقه ذهنى در اين باره داشت، گفت: بنابر اين من از تخريب اين شهر صرف نظر مى‏كنم.

اسعد به بعضى از قبيله اوس و خزرج كه در كنارش بودند فرمان داد كه در اين شهر بمانيد و هنگامى كه پيامبر موعود، خروج كرد او را يارى كنيد، و فرزندان خود را به اين موضوع سفارش نماييد، و حتى در ضمن نامه‏اى به آن‏ها، ايمان خود نسبت به آن پيامبر موعود را اعلام نمود.(1055)

روايت شده: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: لا تَسُبّوا تُبَّعاً فانَّهُ كانَ قَد اَس‏لَمَ سى به تُبع ناسزا نگوييد، او مسلمان شده است.(1056)

اسعد براى تصرف مكه به سوى مكه لشگر كشيد در اين هنگام چهارهزار نفر از دانشمندان همراهش بودند، مكه را فتح كرد، خواست كعبه را ويران كند، بيمارى سخت زكام بر او عارض شد، بر اثر اين بيمارى از گوش‏ها و چشمان و بينى‏اش آب بدبويى ريزش مى‏كرد، طبيب‏ها از درمان آن عاجز ماندند و گفتند: اين دردِ آسمانى است و درمان آن از عهده ما ساقط است.

روز بعد يكى از دانشمندان محرمانه نزد وزيرِ اسعد آمد و گفت: اگر اسعد نيت خود را پاك و راست سازد، من او را درمان مى‏كنم، وزير از اسعد براى او اجازه طلبيد، آن عالم نزد اسعد آمد و به اسعد گفت: تو مى‏خواهى اين كعبه را ويران كنى... او گفت: آرى.

دانشمند گفت: از اين كار توبه كن، كه به خير دنيا و آخرت خواهى رسيد. اسعد توبه كرد، اتفاقا از آن بيمارى شفا يافت، از اين رو به خدا و رسالت ابراهيم خليل عليه‏السلام ايمان آورد، نه تنها به كعبه بى احترامى نكرد، بلكه هفت گونه پارچه بلند براى پوشاندن كعبه تهيه كرد، و كعبه را با آن‏ها پوشانيد، از اين رو او نخستين كسى بود كه براى كعبه پرده درست كرد.(1057)

اين لشگركشى به مكه، و درست كردن پيراهن براى كعبه، در سال پنجم ميلادى، قبل از تولد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم رخ داد.(1058)

به هر حال تبع (اسعد) خودش خوب بود، و به مقدسات دينى احترام مى‏گذاشت. ولى قوم او، بر اثر غرور فتوحات و كسبِ قدرت، افرادى گمراه و ستمگر و مغرور شدند، از اين رو خداوند آن‏ها را به كيفر كردارشان رسانيد و قدرت و شوكت آن‏ها را در هم شكست.

چنان كه در آيه 37 دخان مى‏فرمايد:

أَهُمْ خَيْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ أَهْلَكْنَاهُمْ إِنَّهُمْ كَانُوا مُجْرِمِينَ؛

آيا مشركان مكه برتر و قوى‏ترند يا قوم تبّع و اقوامى كه قبل از آنها (از قوم عاد و ثمود) ما آنها را به خاطر جرم و گناهشان به هلاكت رسانديم.

در آيه 14 سوره ق نيز، خداوند قوم تبع را از تكذيب كنندگان رسولان در رديف اصحاب ايكه (بخشى از قوم شعيب) معرفى كرده كه به عذاب سختى هلاك و نابود شدند.

اين بود داستان عبرت‏انگيز قوم تبع، كه روزى براى خود شوكت و اقتدار و كشور گشايى داشتند، ولى بر اثر غرور و گناه، مشمول غضب الهى شده، و زندگيشان از هم پاشيد، و قدرت و شوكتشان در هم شكست، بنابراين ضعيفتر از آن‏ها مشركان قريش، خيال نكنند كه مى‏توانند در برابر اسلام، قدرت نمايى و كارشكنى كنند، و گرنه آن‏ها نيز به سرنوشت قوم تبع گرفتار خواهند شد.

به هر حال اين از امور نادر است، كه رئيس قومى، نيك باشد، ولى قومش بد باشند و خداوند قوم او را سرزنش كرده و جزءِ هلاك شدگان معرفى نمايد.

 

1043 - اعلام قرآن خزائلى، ص 714.

1044 - اقتباس از تفسير مجمع البيان، ج 6، ص 468.

1045 - همان، (به طور اقتباس).

1046 - مضمون آيات 34 تا 36 كهف.

1047 - سوره كهف، 37 تا 41.

1048 - اقتباس از مجمع البيان، ج 6، ص 472.

1049 - كهف، 42 - 44.

1050 - تفسير مجمع البيان، ج 9ص 265؛ بحار، ج 14، ص 487.

1051 - مجمع البيان، ج 1 و 2، ص 423.

1052 - اقتباس از قصص قرآن بلاغى، فرهنگ قصص، ص 325 و 326.

1053 - سحر و ساحرى و آموختن آن، حرام است، ولى ياد گرفتن آن براى خنثى سازى سحر ساحران اشكال ندارد بلكه گاهى واجب است، گويند: در زمان‏هاى قبل، يكى از علماى برجسته، در محلى براى ادرار كردن نشست، ولى طول كشيد و ديد ادرارش بند نمى‏آيد، به اطراف نگريست، شخصى را ديد كه سر از سوراخ يا پنجره خانه‏اى بيرون آورده است، دريافت كه سحر او باعث شده است، اين عالِم براى خنثى‏سازى سحر ساحران، سحر را آموخته بود، آن را به كار گرفت، سر آن شخص ساحر در بيرون ماند، او هر كار كرد كه داخل اطاق شود نتوانست، دريافت كه آن عالِم اين كار را كرده است، سرانجام صدا زد مرا رها كن، عالِم گفت: تو مرا رها كن تا من نيز تو را رها كنم، به اين ترتيب هر دو همديگر را رها كردند و از شومى سحر نجات يافتند.

1054 - چنان كه اين مطلب در آيه 102 بقره آمده است.

1055 - تفسير روح المعانى، ج 25، ص 118.

1056 - مجمع البيان، ج‏9، ص 66.

1057 - سفينة البحار، ج 1، ص 19 (واژه تبع) و طبق بعضى از روايات، نخستين كسى كه پرده براى دو درگاه كعبه دوخت و آويزان كرد، حضرت اسماعيل عليه‏السلام بود، چنان كه قبلا در شرح حال اسماعيل ذكر شد.

1058 - اعلام قرآن خزائلى، ص 259.

 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (40)


      4 - داستان ذوالقرنين‏
         مشخصات ذوالقرنين‏
         داستان ذوالقرنين در قرآن‏
         لشگر كشى ذوالقرنين به سمت غرب‏
         لشگركشسى ذوالقرنين به شرق و شمال، و ساختن سد براى جلوگيرى از ستم قوم وحشى‏
         سنگ عجيب و عبرت ذوالقرنين و گريه او براى سفر آخرت‏
      5 - داستان اصحاب رَسّ‏
         عذاب سخت اصحاب رس‏
      6 - داستان عبرت‏انگيز مكافات باغداران و توبه آنان‏
      7 - كفران نعمت قوم سبأ و سرانجام نكبت بار آن‏ها
         ويرانى سد عظيم مَأرِب به وسيله موش‏هاى صحرايى‏
         بى اعتنايى به دعوت سيزده پيامبر
         وضع فلاكت بار قوم ناشكر سبأ
 
4 - داستان ذوالقرنين‏
مشخصات ذوالقرنين‏
نام ذوالقرنين در قرآن در دو مورد آمده است، و داستان او به طور فشرده در سوره كهف در ضمن 16 آيه (از آيه 83 تا 98) ذكر شده است.
درباره اين كه ذوالقرنين چه كسى بوده، مطالب گوناگونى گفته شده است، مانند:
1 - او همان اسكندر مقدونى است كه فتوحات بسيار نمود، و كشورهاى بسيار را در زير سلطه خود آورد.(1005)
2 - يكى از پادشاهان يمن بود، كه به عنوان تُبَّع خوانده مى‏شد، كه جمع آن تبايعه است‏(1006) طبق اين نظريه سد معروف مأرب كه در يمن بود از ساخته‏هاى او است.
3 - سومين و جديدترين نظريه اين كه ذوالقرنين همان كورش كبير است‏(1007) كه پانصد و سى سال قبل از ميلاد مى‏زيست.
نظريه اول و دوم داراى مدرك قابل ملاحظه‏اى نيست، قرائن و دلائل، نظريه سوم را تاييد مى‏كنند.(1008) بنابراين با توجه به اين نظريه‏(1009) داستان ذوالقرنين را پى مى‏گيريم.
اما اين كه به او ذوالقرنين (صاحب دوقرن) مى‏گفتند، باز مطالب گوناگون گفته شده است مانند:
1 - زيرا او دو قرن زندگى و حكومت كرد.
2 - زيرا به شرق و غرب عالم كه به تعبير عرب دو شاخ خورشيد است رسيد.
3 - زيرا دو طرف سر او برآمدگى مخصوصى بود.
4 - زيرا تاج او داراى دو شاخ بود.
ذوالقرنين از نظر قرآن داراى ويژگى‏هاى برجسته زير است:
1 - خداوند اسباب پيروزى‏ها را در همه ابعاد، در اختيار او گذاشت.
2 - او سه لشگركشى مهم كرد، نخست به غرب، سپس به شرق، و سرانجام به منطقه‏اى در شمال كه داراى تنگه كوهستانى است، او در هر يك از اين سفرها با اقوامى برخورد نمود.
3 - او مردى با ايمان، عادل و مهربان و يار نيكوكار و دشمن ظالمان بود، از اين رو مشمول عنايات خاص خداوند گرديد.
4 - او نيرومندترين و مهم‏ترين سدها را كه در آن از آهن و مسؤوليت زياد استفاده شده بود، به عنوان دژ، براى كمك به مستضعفان ساخت، بيشتر به نظر مى‏رسد كه اين سد در سرزمين قفقاز، ميان درياى خزر و درياى سياه، بين سلسله كوه‏هاى آن جا همچون يك ديوار بوده است.
5 - در قرآن چيزى كه صراحت بر پيامبرى او داشته باشد نيست، ولى تعبيراتى ديده مى‏شود كه از علائم پيامبرى او خبر مى‏دهد، در روايات اسلامى به عنوان عبد صالح معرفى شده است.
6 - دو قوم وحشى يأجوج و مأجوج كه در منطقه شمال شرقى زمين در نواحى مغولستان سكونت داشتند و داراى زاد و ولد زياد بودند، موجب هرج و مرج مى‏شدند، و براى حكومت كورش باعث مزاحمت‏ها گشتند، و چنين به نظر مى‏رسد كه مردم قفقاز هنگام سفر كورش به آن منطقه، از كورش تقاضاى جلوگيرى از قتل و غارت آن‏ها را كردند، و او نيز براى جلوگيرى از آن‏ها به ساختن سد معروف ذوالقرنين اقدام نمود.(1010)
7 - از امام صادق عليه‏السلام نقل شده: چهار نفر بر تمام دنيا حكومت كردند، دو نفرشان از مؤمنان بودند كه عبارتند از: سليمان و ذوالقرنين، و دو نفرشان از كافران بودند كه عبارتند از نمرود و بخت النصر.(1011)
داستان ذوالقرنين در قرآن‏
قبلاً در داستان اصحاب كهف، ذكر شد كه كفار قريش در مكه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمده و اين سه سؤال را طرح كردند:
1 - اصحاب كهف كيانند؟ 2 - ذوالقرنين كيست؟ 3 - روح چيست؟ سوره كهف نازل شد و ماجراى كهف و ذوالقرنين را بيان نمود...
داستان ذوالقرنين نيز در قرآن به طور فشرده (چنان كه در قرآن معمول است) ذكر شده است، در اين جا نظر شما را به خلاصه داستان ذوالقرنين با اقتباس از قرآن و بعضى از روايات جلب مى‏كنيم.
لشگر كشى ذوالقرنين به سمت غرب‏
ذوالقرنين پادشاه عادلى بود، تصميم گرفت با همت قهرمانانه بر شرق و غرب جهان، حركت كند و همه را زير پرچم خود آورد و در پرتو حكومت مقتدرانه خود، جلو ظلم و طغيان ظالمان و ستمگران را بگيرد، و تا آخرين حد توان خود از حريم مستضعفان دفاع نمايد.
مركز او (ظاهراً) سرزمين فارس بود.(1012) سه جنگ و لشگركشى بزرگ داشت:
1 - به سوى غرب 2 - به سوى شرق 3 - به سوى منطقه‏اى كوهستانى، بين شرق و غرب.
خداوند همه اسباب كار و پيروزى را در اختيارش قرار داده بود. او با لشگر مجهز و بيكرانى به سمت غرب حركت كرد، همه ناهموارى‏ها در برابرش هموار شدند، و همه گردنكشان در برابرش تواضع كردند، او همچنان به فتوحات ادامه داد. شب و روز به پيش رفت تا به چشمه آبى رسيد، كه آب و گلش به هم آميخته بود، چنين به نظر مى‏رسيد كه خورشيد در آن غروب مى‏كند، و تصور مى‏كرد كه ديگر پس از آن، جنگ و فتح باقى نمانده است.
ولى در آن سرزمين قومى را ديد كه كفر و طغيان و ظلمشان موجب آزار مستضعفان مى‏شد و همه را به ستوه آورده بود، آن قوم به ستمگرى و قتل و غارت معروف بودند.
ذوالقرنين از درگاه خداوند خواست تا او را در هدايت و رهبرى مردم، يارى كند، و تكليفش را در مورد آن قوم وحشى و ستمگر روشن سازد.
خداوند ذوالقرنين را در ميان دو كار مخير ساخت:
1 - با شمشير آن‏ها را كيفر و سركوب كند 2 - به دعوت و راهنمايى آن‏ها بپردازد، مدتى به آن‏ها مهلت دهد، شايد هدايت گردند، و از ستم و طغيان دست بردارند.
ذوالقرنين راه دوم را برگزيد و گفت: هر كه ستم كند، او را مجازات خواهيم كرد سپس به سوى پروردگارش باز خواهد گشت، و خدا او را به عذابى سخت دچار خواهد ساخت، ولى هر كس كه به حق بگرود و كار شايسته انجام دهد، براى او پاداش نيك خواهد بود، و ما به گشايش كارش اقدام مى‏كنيم.
ذوالقرنين مدتى در آن جا ماند، و از ستم ستمگران جلوگيرى نمود، و به نيكوكاران پاداش داد، و پايه عدالت و صلح را در آن جا پى‏ريزى كرد و پرچم اصلاح را برافراشت.
لشگركشسى ذوالقرنين به شرق و شمال، و ساختن سد براى جلوگيرى از ستم قوم وحشى‏
پس از آن ذوالقرنين با تدبير و همت شجاعانه و اهداف مصلحانه به طرف شرق لشگر كشيد، به هر جا سيد، همه را فتح كرد، و مردم در همه جا از او استقبال كردند و تسليم حكومت او شدند.
ذوالقرنين همچنان پيش مى‏رفت تا به آخرين سرزمين‏هاى آباد رسيد، در آن جا اقوامى را ديد كه آفتاب بر آن‏ها مى‏تابد، خانه و سايبان و درخت و باغى ندارند، تا در سايه‏اش بيارامند، بلكه در كمال بيچارگى زندگى مى‏كنند، و در تاريكى جهل و نادانى دست و پا مى‏زنند.
ذوالقرنين براى نجات آن‏ها، پرچم حكومتش را در آن جا برافراشت، و با نور علم و تدبير و راهنماييهايش، آن محيط تيره را روشن نمود.و خدمت شايانى به آن‏ها كرد.
سپس ذوالقرنين با لشگرش به سوى شمال رهسپار شد، به هر جا رسيد همه را فتح كرد و همه گردنكشان در برابرش تسليم شدند و سر بر اطاعت او نهادند، تا به جايى رسيد ديد در آن جا قومى زندگى مى‏كنند كه زبانشان مفهوم نيست، ولى مجاور دو قوم وحشى و طغيانگر ياجوج و ماجوج هستند، اين دو قوم كه جمعيتشان زياد بود چون آتشى در نيزار خشك بودند، به هر جا مى‏رسيدند به غارت مى‏پرداختند. آن قوم وقتى كه سايه پر بركت ذوالقرنين را بر سر خود ديدند، و قدرت و شكوه و عظمت او را مشاهده كردند، از او تقاضا كردند كه آن‏ها را در برابر دو قوم وحشى ياجوج و ماجوج يارى كند، و براى جلوگيرى از طغيان آن‏ها سدى محكم و بلند (مثلاً مانند ديوار چين) در برابر آن‏ها بسازد، تا از شر آن‏ها محفوظ بمانند.
آن قوم در پايان قول دادند كه تا سرحد توان، ذوالقرنين را يارى كنند، و با هميارى و همكارى خود، كارهاى عادلانه و خداپسندانه او را به پايان برسانند.
ذوالقرنين كه انسانى مهربان و خيرخواه و دشمن ظلم بود، به تقاضاى آن‏ها پاسخ مثبت داد، از گنجها و سيم و زر و امكانات بسيار ديگر كه خداوند در اختيارش گذاشته بود، استفاده كرد، و به ساختن سدى نيرومند اقدام جدى نمود، آن قوم نيز اسباب كار را فراهم كردند، آن‏ها مقدار زيادى آهن و مس و چوب و زغال آماده كرده و تحت نظارت ذوالقرنين آهن‏هاى بزرگ و سنگين را بين دو كوه قرار دادند، و چوب و زغال در اطراف آن ريختند، آتش افروختند، و مسها را گداخته نموده و آهن‏ها را به همديگر جوش دادند، تا به صورت سدى نيرومند در آمد كه دو قوم ياجوج و مأجوج قدرت عبور و نفوذ از آن را نداشتند، و هرگز نمى‏توانستند آن را سوراخ يا ويران نمايند.
بعضى گفته‏اند ارتفاع سد حدود صد متر، و عرض ديوار آن در حدود 25 متر بود(1013) و طول آن فاصله بين دو كوه را به هم متصل مى‏كرد.
وقتى كه ذوالقرنين از كار ساختن آن سد و سنگر بى نظير فارغ شد، بسيار خوشحال شد كه گامى راسخ براى نجات مستضعفان در برابر ستمگران برداشته است. او كه همه چيز را از الطاف الهى مى‏دانست، در اين مورد نيز از لطف و رحمت خدا ياد كرد و گفت:
هذَا رَحمَةً مِن رَبِّى؛ اين از رحمت پروردگار من است.(1014)
و آن چنان در برابر خدا و حقايق، متواضع و متوجه بود، كه ساختن چنان سدى هرگز او را مغرور نكرد كه مثلاً بگويد سدى براى شما ساختم كه تا ابد، شما را حفظ خواهد كرد، بلكه در عين حال از فناى دنيا سخن به ميان آورد و گفت: فَاذا جاءَ وَعدُ رَبِّى جَعلَهُ دكّاً وَ كانَ وَعدُ رَبِّى حَقاً؛
هرگاه فرمان پروردگارم فرا رسد، آن را در هم مى‏كوبد، و به يك سرزمين صاف و هموار مبدل مى‏سازد، و وعده و فرمان پروردگارم حق است. (1015)
طبق بعضى از روايات حضرت خضر عليه‏السلام در بعضى از موارد همراه ذوالقرنين بود، و كارهاى او را تاييد نموده و او را راهنمايى كرد،(1016) به همين مناسبت حافظ گويد:
قطع اين مرحله بى همرهى خضر مكن
ظلمات است بترس از خطر گمراهى
اى سكندر بنشين و غم بيهوده مخور
كه نبخشند تو را آب حيات از شاهى
سنگ عجيب و عبرت ذوالقرنين و گريه او براى سفر آخرت‏
آن چه در بالا ذكر شد، در قرآن آيه 83 تا 98 كهف، به آن اشاره شده است. ولى روايات متعددى پيرامون بعضى از حوادث زندگى ذوالقرنين نقل شده است. ما براى حُسن ختام، نظر شما را به فرازى از يكى از آن حوادث، كه جالب است جلب مى‏كنيم:
اصبغ بن نُباته حديث مشروحى از اميرمؤمنان على عليه‏السلام نقل كرده كه در بخشى از آن چنين آمده است: ذوالقرنين از حكماء و دانشمندان شنيده بود، در زمين منطقه‏اى به نام ظلمات وجود دارد، كه هيچكس از پيامبران و غير آن‏ها به آن جا راه نيافته است، تصميم گرفت به سوى آن منطقه سفر كرده و آن جا را نيز كشف كند. او با سپاهى مجهز با صدها نفر حكيم و دانشمند به راه افتاد، و سرانجام به آن منطقه رسيد، و در همين منطقه چهل شبانه روز به حركت خود ادامه داد، و چيزهاى عجيبى ديد... تا اين كه ناگاه شخصى را به صورت جوان زيبا، با لباس سفيد مشاهده كرد كه به آسمان مى‏نگريست و دستش را بر دهانش نهاده بود، او وقتى صداى خش خش حركت ذوالقرنين را شنيد، گفت: كيستى؟
ذوالقرنين گفت: من هستم، و ذوالقرنين نام دارم.
او گفت: يا ذوالقَرنَينِ اَما كَفافَ ما وَراكَ حَتّى وَصَلتَ اِلَىَّ؟؛
اى ذوالقرنين! آيا آن چه از پشت سرت را فتح كردى برايت كافى نبود، تا اين كه خود را نزد من رسانده‏اى؟
ذوالقرنين گفت: تو كيستى؟ و چرا دست بر دهانت نهاده‏اى؟
او گفت: من صاحب صور هستم، روز قيامت نزديك شده و من منتظرم كه فرمان دميدن صور از جانب خدا به من داده شود و صور را بدمم. سپس سنگى (يا شبيه سنگى) را به طرف ذوالقرنين انداخت، و گفت: اى ذوالقرنين اين سنگ را بگير اگر سير شد تو نيز سير مى‏شوى و اگر گرسنه شد تو نيز گرسنه مى‏گردى.
ذوالقرنين آن سنگ را برداشت و از همان جا به سوى لشگر و ياران خود بازگشت، و جريان حركت در منطقه ظلمات و ديدنى‏هايش را براى آن‏ها شرح داد، سپس آن سنگ را به آن‏ها نشان داد و گفت: در منطقه ظلمانى جوان زيبا و سفيدپوشى خود را صاحب صور، (اسرافيل) معرفى كرد و اين سنگ را به من داد و گفت: اگر اين سنگ سير گردد تو سير مى‏شوى، و اگر گرسنه گردد، گرسنه مى‏شوى، به من خبر بدهيد كه راز اين سنگ و پيام همراه آن چيست؟
او دستور داد ترازويى آوردند، آن سنگ را در يك كفه ترازو نهاد، و سنگى مشابه و هم وزن آن در كفه ديگر. اين سنگ سنگينى كرد، سنگ ديگر در كنار سنگ هم وزن نهاد، باز اين سنگ سنگينى كرد، و به اين ترتيب تا هزار سنگ در يك كفه ترازو نهادند، و آن سنگ صاحب صور را در كفه ديگر، باز همين كفه پايين آمد و خود را نسبت به هزار سنگ مشابه خود سنگين‏تر نشان داد.
حاضران حيران و شگفت زده شدند، و گفتند: اى سرور ما! ما به راز و مفهوم پيام همراه آن آگاهى نداريم.
حضرت خضر عليه‏السلام كه در آن جا حاضر بود به ذوالقرنين گفت: اى سرور ما! تو از كسانى كه آگاهى ندارند، سؤال مى‏كنى، من به راز اين سنگ آگاهى دارم از من بپرس.
ذوالقرنين گفت: تو به ما خبر بده، و راز و اسرار اين سنگ را براى ما بيان كن.
خضر عليه‏السلام ترازو را به پيش كشيد، و آن سنگ را از ذوالقرنين گرفت و در ميان يك كفه ترازو نهاد، سپس سنگى هموزن و مشابه آن در كفه ديگر ترازو نهاد، سنگ ذوالقرنين مثل سابق سنگين‏تر بود، خضر مقدارى خاك روى سنگ ذوالقرنين ريخت، با اين كه اين كه اين مقدار خاك موجب سنگينى بيشتر مى‏شد، در عين حال وقتى كه ترازو را بلند كرد، ديد دو كفه ترازو مساوى و يكنواخت شد.
همه حاضران در برابر علم خضر عليه‏السلام شگفت‏زده شده، و بر احترام خود نسبت به خضر عليه‏السلام افزودند، سپس حاضران به ذوالقرنين گفتند: ما راز اين موضوع را ندانستيم و مى‏دانيم كه خضر عليه‏السلام جادوگر نيست، پس چرا ما كه هزار سنگ در كفه ديگر نهاديم باز سنگ شما سنگين‏تر بود، اما خضر عليه‏السلام با اين كه مقدارى خاك بر سر سنگ شما ريخت، و با يك سنگ سنجيد، دو كفه ترازو مساوى و يكنواخت شدند؟!
ذوالقرنين به خضر گفت: علت و راز اين موضوع را براى ما شرح بده.
خضر عليه‏السلام گفت: اى سرور من! فرمان خدا در ميان بندگانش نافذ، و سلطان او بر همه چيز قاهر و غالب، و حكمتش بيانگر مشكلات است، خداوند انسان‏ها را به همديگر مبتلا كند، و اكنون من و تو را به همديگر مبتلا نموده است... اى ذوالقرنين! اين سنگ يك مثال است كه صاحب صور (اسرافيل) براى تو زده است، در حقيقت صاحب صور چنين گفته: مَثَل انسان‏ها همانند اين سنگ است كه اگر هزار سنگ ديگر را با او بسنجند، باز اين سنگ سنگين‏تر است. ولى وقتى كه خاك بر سر آن ريختى، سير (معتدل) مى‏شود و به حال واقعى خود بر مى‏گردد، مَثَل تو (ذوالقرنين) نيز همين گونه است، خداوند آن همه ملك در اختيار تو نهاده به آن‏ها راضى نشدى تا اين كه چيزى را طلب كردى كه هيچ كس قبل از تو آن را طلب نكرده است، و به منطقه‏اى وارد شده‏اى كه هيچ انسان و جنى به آن وارد نشده است. صاحب صور مى‏خواهد اين نصيحت را به تو كند كه: اِبنُ آدَمَ لا يَشبعُ حَتَّى بُحثى عَلَيهِ التِّرابُ؛
انسان‏ها سير نمى‏شوند مگر وقتى كه خاك (گور) بر سر آن‏ها بريزد.(1017)
ذوالقرنين از اين مثال، سخت تحت تأثير قرار گرفت و گريه شديد كرد و گفت:
اى خضر! راست گفتى، صاحب صور براى من اين مَثَل را زد، و پس از اين پيشروى، ديگر فرصتى براى من نخواهد بود تا باز به پيشروى ديگر دست بزنم.
سپس ذوالقرنين از آن منطقه باز گشت و به سرزمين دَومَة الجندل (واقع در سرزمين مرزى بين سوريه و عراق) كه خانه‏اش بود، مراجعت نمود، و در همان جا بود تا مرگش فرا رسيد(1018) آرى:
اگر چرخ گردون كشد زين تو
سرانجام خشت است بالين تو
دلت را به تيمار چندين مبند
بس ايمن مشو بر سپهر بلند
جهان سر به سر حكمت و عبرت است
چرا بهره ما همه غفلت است
5 - داستان اصحاب رَسّ‏
در قرآن در دو مورد سخن از اصحاب الرس به ميان آمده، نخست در آيه 12 سوره ق، كه از تكذيب آن‏ها از پيامبرشان، سخن گفته شده، دوم در آيه 38 فرقان، كه بيانگر هلاكت و عذاب شديد اصحاب رس در رديف قوم عاد و ثمود است، كه همانند آنها بر اثر عذاب الهى ريشه كن و نابود شدند.
واژه رس‏(1019) اشاره به چاه آب يا نهر آب است كه در سرزمين اصحاب رس بود، درباره هويت اصحاب رس، و علت عذاب آن‏ها در ميان مفسران اختلاف نظر است، ما از ذكر آن‏ها در اين جا صرف نظر كرده، و به ذكر داستان آن‏ها كه حضرت رضا عليه‏السلام آن را از اميرمؤمنان على عليه‏السلام نقل كرده مى‏پردازيم:
يافث پسر نوح عليه‏السلام بعد از طوفان، در كناره چشمه‏اى نهال درخت صنوبرى را كاشت كه به آن درخت شاه درخت، و به آن چشمه دوشاب مى‏گفتند، اين قوم در مشرق زمين زندگى مى‏كردند، و داراى دوازده آبادى در امتداد رودخانه‏اى بودند كه به آن رودخانه، رس مى‏گفتند.(1020) نامهاى اين قريه‏ها دوازدهگانه به اين نام‏هاى (ى دوازدهگانه ماه‏هاى عجم) معروف بود، به اين ترتيب: آبان، آذر، دى، بهمن، اسفندار، فروردين، ارديبهشت، خرداد، مرداد، تير، مهر و شهريور، بزرگترين شهر آن‏ها اسفندار نام داشت كه پايتخت شاهشان به نام تركوذبن غابور، نوه نمرود بود، درخت اصلى صنوبر و چشمه مذكور در اين شهر قرار داشت، از بذر همين درخت در هر يك از شهرهاى ديگر كاشته بودند و رشد كرده و بزرگ شده بود، آن قوم جاهل، آن درخت‏هاى صنوبر را خداهاى خود مى‏دانستند، نوشيدن آب چشمه و رودخانه را بر خود و حيوانات، حرام كرده بودند، هر كس از آن آب مى‏نوشيد، او را اعدام مى‏نمودند و مى‏گفتند: اين آب مايه حيات خدايان ما است، و كسى حق استفاده از آن را ندارد!!
آن‏ها در هر ماه از سال، يك روز را به عنوان عيد مى‏دانستند در آن روز به نوبت كنار يكى از آن درختان دوازدهگانه مى‏آمدند و گاو و گوسفند پاى آن درخت قربان مى‏نمودند و جشن وسيع مى‏گرفتند، و آتش روشن مى‏كردند، وقتى كه دود غليظ آتش مانع ديدن آسمان مى‏شد، در برابر درخت به خاك مى‏افتادند و آن را مى‏پرستيدند.
سپس گريه و زارى مى‏نمودند، و دست به دامن درخت مى‏شدند. وقتى كه حركت شاخه‏هاى درخت، و صداى مخصوص آن درخت را (بر اثر باد شيطان) مى‏ديدند و مى‏شنيدند مى‏گفتند؛ درخت مى‏گويد: اى بندگان من، من از شما راضى هستم. آن گاه غريو شادى سر مى‏دادند، شراب مى‏خوردند و به عيش و نوش و ساز و آواز و عياشى مى‏پرداختند، و در پايان به خانه‏هاى خود باز مى‏گشتند...
اين قوم علاوه بر اين عقايد خرافى، در رفتار و كردار نيز فاسد و منحرف بودند، به طورى كه همجنس گرايى و همجنس بازى در بينشان رواج داشت.(1021)
خداوند پيامبرى از نوادگان يعقوب عليه‏السلام را (كه طبق بعضى از روايات، حنظله نام داشت) براى هدايت آن قوم گمراه به سوى آن‏ها فرستاد.
اين پيامبر، سال‏ها در ميانشان ماند و هر چه آن‏ها را به سوى خداى يكتا و بى همتا و دورى از بت پرستى دعوت كرد، گوش ندادند و به راه خرافى خود ادامه دادند.
سرانجام آن پيامبر، به خدا عرض كرد: پروردگارا! اين قوم لجوج دست از بت پرستى و درخت پرستى بر نمى‏دراند، و روز به روز بر كفر و گمراهى خود مى‏افزايند، و درختهايى را كه سود و زيان ندارند مى‏پرستند، همه آن درخت‏ها را خشك كن و قدرت خود را به آن‏ها نشان بده، بلكه از درخت‏پرستى منصرف شوند.
خداوند درختهاى آن‏ها را خشكانيد.
آن‏ها وقتى كه صبح از خانه بيرون آمدند در همه آن دوازده شهر ديدند كه درخت معبود، خشك شده است (اين حادثه مثل توپ در بينشان صدا كرد، هر كسى چيزى مى‏گفت) سرانجام آن‏ها دو گروه شدند، يك گروه مى‏گفتند: جادوى اين شخصى كه ادعاى پيامبرى مى‏كند موجب خشك شدن درخت‏ها شده [يعنى درخت‏ها نخشكيده، بلكه سحر و جادوى او، چشم‏هاى ما را بسته به طورى كه ما چنين خيال مى‏كنيم‏] گروه ديگر مى‏گفتند: خدايان ما به اين صورت در آمده‏اند تا خشم خود را نسبت به اين شخص (كه مدعى پيامبرى است) آشكار سازند تا ما نيز از خدايان خود دفاع كنيم و جلو او را بگيريم، (فرياد و شعارشان بر ضد آن پيامبر بلند بود و) سرانجام همه تصميم گرفتند تا آن پيامبر خدا را (با سخت‏ترين شكنجه) اعدام كنند.
آن‏ها چاهى كندند، و قسمت تهِ چاه را تنگتر نمودند، و آن پيامبر خدا را دستگير كرده و در ميان آن چاه افكندند و سر آن چاه را با سنگ بزرگى بستند، آن پيامبر پيوسته در ميان چاه ناله و راز و نياز كرد، و آن‏ها كنار چاه مى‏آمدند و صداى ناله و راز و نياز او را با خدا مى‏شنيدند، و مى‏گفتند اميدواريم كه خدايان ما (درخت‏هاى صنوبر) از ما راضى گردند و سبز شوند و شادابى و خشنودى خود را به ما نشان دهند.
آن پيامبر در مناجات خود مى‏گفت: خدايا! مكان تنگ مرا مى‏نگرى، شدت اندوه مرا مى‏بينى، به ضعف و بى نوايى من لطف و مرحمت كن، هر چه زودتر دعايم را به اجابت برسان، و روحم را قبض كن.
آن پيامبر خدا با اين وضع در آن چاه به شهادت رسيد.(1022)
عذاب سخت اصحاب رس‏
در اين هنگام خداوند به جبرئيل فرمود: به اين مخلوقات بنگر كه حلم من آن‏ها را مغرور كرده، و خود را از عذاب من در امان مى‏بينند، و غير مرا مى‏پرستند، و پيامبر فرستاده مرا مى‏كشند... من به عزتم سوگند ياد كرده‏ام كه هلاكت آن‏ها را مايه عبرت جهانيان قرار دهم.
روز عيد آن‏ها فرا رسيد، همه آن‏ها در كنار درخت صنوبر اجتماع كرده و جشن گرفته بدند، ناگاه طوفان سرخ شديدى به سراغشان آمد، همه وحشت زده به همديگر چسبيدند و به دنبال پناهگاه بودند، ناگهان دريافتند كه هرجا پا مى‏گذارند، مانند سنگ كبريت شعله ور و سوزان و داغ است، در همين بحران شديد، ابر سياهى بر سر آن‏ها سايه افكند، و از درون آن ابر، صاعقه هايى از آتش بر آن‏ها باريدن گرفت، به طورى كه پيكرهاى آن‏ها بر اثر آن آتش‏ها، همچون مس ذوب شده، گداخته شد، و به اين ترتيب به هلاكت رسيدند. پناه مى‏بريم به خدا از خشم و عذابش.(1023)
6 - داستان عبرت‏انگيز مكافات باغداران و توبه آنان‏
در قرآن، در سوره قلم از آيه 16 تا 33، ماجراى سوختن باغى پربار بر اثر صاعقه مرگبار آسمانى سخن به ميان آمده، كه به عنوان مكافات عمل صاحبان باغ بود، از اين رو كه از دادن حق تهى‏دستان، خوددارى كردند، به اين مناسبت نظر شما را به اين داستان با استفاده از روايات و گفتار مفسران جلب مى‏كنيم:
در زمان‏هاى گذشته، قبل از اسلام، در سرزمين يمن، در حدود چهار فرسخى شهر صنعا، روستايى به نام صروان (يا: ضروان) وجود داشت، در اين روستا يك باغ بسيار عالى و پردرخت داراى ميوه، و محصولات غذايى وجود داشت، صاحب اين باغ جوانمردى سخاوتمند و خداشناس بود، و به قدرى به فقراء و نيازمندان توجه داشت، كه از محصول آن باغ به اندازه نياز خود بر مى‏داشت و بقيه را در بين نيازمندان تقسيم مى‏كرد(1024) نيازمندان همواره دعاگوى او بودند، و آن باغ سال به سال رونق بيشترى داشت، و مستمندان عادت كرده بودند كه در فصل چيدن محصول، به آن باغ بروند، و حق خود را از صاحبش بگيرند، صاحب باغ نيز با كمال خوشرويى دست خالىِ آن‏ها را پر مى‏كرد.
اين مرد ربانى گهگاه كه فرصت به دست مى‏آمد، فرزندان خود را به گرد خود جمع مى‏كرد، و به آن‏ها پند و اندرز مى‏داد و سفارش‏هاى شايسته‏اى مى‏كرد، به ويژه در مورد نيازمندان، سفارش زيادترى مى‏نمود كه: براى كسب رضاى خدا حتماً به آن‏ها توجه كنيد و از محصول باغ و كشتزار به آن‏ها به قدر نيازشان بدهيد. حتى در آخر عمر با وصيت خود، بيشتر تأكيد كرد كه مبادا مستمندان را محروم كنيد.
اما افسوس كه آن‏ها گوش شنوا نداشتند، و غرور و غفلت، آن‏ها را از شنيدن و عمل كردن به نصيحت‏هاى مهرانگيز پدر باز مى‏داشت.
بس وصيت كرد و تخم وعظ كاشت
چون زمينشان شوريده بُد سودى نداشت
گر چه ناصح را بود صد داعيه
بنده را ادنى ببايد واعيه‏(1025)
سرانجام اجل اين مرد خدا سر رسيد و از دنيا رفت، باغ به دست فرزندان او افتاد.
آن هانصيحت‏هاى پدر را به باد فراموشى سپردند، حتى با يكديگر هم سوگند شدند كه محصول باغ را براى خود ضبط كنند و چيزى به نيازمندان ندهند و به هم مى‏گفتند: ما عيالوار هستيم، و محصول باغ و كشتزار بايد براى هزينه زندگى خودمان باشد، به قدرى در اين تصميمشان جدى بودند كه حتى اءن شاء الله نگفتند.
هنگامى كه فصل چيدن محصول فرا رسيد، با هم پيمان بستند كه صبح زود دور از انظار نيازمندان ميوه‏هاى باغ را بچينند.(1026)
نيازمندان طبق معمول عصرِ پدر آن‏ها، به باغ سر مى‏زدند، به اميد آن كه حق آن‏ها داده شود، ولى محروم بر مى‏گشتند.
خداوند بر آن باغداران بخيل و دنياپرست و مغرور غضب كرد، نيمه‏هاى شب صاعقه‏اى مرگبار را به سوى آن باغ فرستاد، آن صاعقه چنان درختان آن باغ را سوزانيد كه آن باغ سرسبز و خرم را همچون شب سياه ظلمانى كرد، و چيزى از آن باغ، جز مشتى خاكستر باقى نماند.(1027)
باغداران از همه جا بى خبر، صبح زود همديگر را صدا زدند و براى چيدن محصول به سوى باغ روانه شدند، در مسير راه آهسته به همديگر مى‏گفتند: مواظب باشيد كه امروز حتى يك نفر فقير به طرف باغ نيايد. وقتى كه به باغ رسيدند، مشتى زغال و خاكستر ديدند، همه چيز را دگرگون شده يافتند، به قدرى كه گيج شدند و باور نمى‏كردند و گفتند: ما راه را گم كرده‏ايم.
سپس گفتند: همه چيز از دست ما رفته و ما به طور كلى محروم شده‏ايم.
يكى از برادران كه از همه عاقل‏تر بود به آن‏ها گفت: آيا من به شما نگفتم كه تسبيح خدا كنيد. آن‏ها كه باد غرورشان خالى شده بود به تسبيح خدا پرداختند و خود را ظالم و مقصر خواندند و همديگر را سرزنش مى‏كردند و فرياد مى‏زدند: اى واى بر ما كه طغيانگر بوديم(1028) به گفته مولانا در مثنوى:
قصه‏ى اصحاب ضروان خوانده‏اى
پس چرا در حيله‏جويى مانده‏اي
حيله مي‏كردند كزدم‏نيش چند
كه برند از روزى درويش چند
خفيه مي‏گفتند سرها آن بدان
تا نبايد كه خدا در يابد آن‏(1029)
سرانجام به كيفر حيله و نيرنگ خود رسيدند و به مكافات سخت گرفتار شدند.
از مكافات عمل غافل مشو
گندم از گندم برويد جو زجو
ولى اين عذاب ناگهانى، باغداران را آن چنان تكان داد كه عبرت گرفتند به خصوص با نصيحت يكى از برادران كه عاقل‏تر بود آن‏ها از خواب غفلت بيدار شدند و توبه كردند، و دل به خدا بستند و گفتند: اميدواريم كه خداوند بهتر از آن باغ را به ما عنايت فرمايد.(1030)
از عبدالله بن مسعود نقل شده كه: وقتى آن‏ها توبه حقيقى كردند، و خداوند صداقت آن‏ها را دانست، باغ سرسبز و خرمى به نام حَيَوان (زنده و پرنشاط) به آن‏ها عطا كرد كه درختان بسيار پربار با ميوه‏هاى بسيار عالى داشت، به طورى كه دانه‏هاى خوشه‏هاى انگور آن باغ، آن قدر بزرگ و چشمگير بود كه نظير آن را كسى نديده بود(1031) آرى:
غرق گنه نااميد مشو زدرگاه ما
كه عفو كردن بود در همه دم كار ما
بنده شرمنده تو خالق بخشنده من
بيا بهشتت دهم مرو تو در نار ما
توبه شكستى بيا هر آن چه هستى بيا
اميدوارى بجوى ز نام غفار ما
در دل شب خيز و ريز قطره اشكى زچشم
كه دوست دارم كند گريه گنه كار ما
خواهم اگر بگذرم از همه عاصيان
كيست كه چون و چرا كند زدرگاه ما
 
7 - كفران نعمت قوم سبأ و سرانجام نكبت بار آن‏ها
قوم سبأ، جمعيتى داراى حكومت عالى و تمدن درخشان در سرزمين حاصلخيز يمن بودند و براى كشاورزى وسيع خود، سدهاى محكم بسيار زيادى ساخته بودند و از انواع نعمت‏ها بهره كافى داشتند، ولى بر اثر غرور و سركشى از دستورهاى رسولان خدا، به مكافات سختى رسيدند به طورى كه سرزمين آباد آن‏ها به بيابان خشك و سوزان، تبديل شد. سرگذشت اين قوم در قرآن در سوره سبأ آيه 15 تا 19 آمده است، اكنون به داستان زير توجه كنيد:
سَدير مى‏گويد: در محضر امام صادق عليه‏السلام بودم، شخصى از امام صادق عليه‏السلام پرسيد: منظور از آيه (19 سوره سبأ) چيست كه خداوند مى‏فرمايد:
فَقالُوا رَبَّنا باعِد بَينَ اَسفارِنا وَ ظَلَمُوا اَنفُسَهُم فَجَعلناهُم اَحادِيثَ وَ مَزَّقنا هُم مَمَزِّقٍ...؛
ولى (اين قوم مغرور) گفتند: پروردگارا! ميان سفرهاى ما دورى بيفكن (تا بينوايان نتوانند دوش به دوش ثروتمندان سفر كنند، و به اين طريق) آنها به خود ستم كردند، و ما آنان را داستان (براى عبرت‏انگيز) براى ديگران قرار داديم، و جمعيّتشان را متلاشى ساختيم...
امام صادق عليه‏السلام در پاسخ فرمود: منظور از اين آيه، مردمى بودند كه آبادى‏هاى به هم پيوسته و در تيررس همديگر داشتند آبادى‏هايى كه داراى نهرهاى جارى و اموال بسيار و آشكار بود، ولى در برابر نعمت‏هاى خدا، به جاى شكر، ناسپاسى كردند، و عافيت خدا را نسبت به خود، دگرگون نمودند [چرا كه خداوند در آيه 13 سوره رعد مى‏فرمايد:] اءنّ اللهَ لا يُغِيِّرُ بِقَومٍ حتّى يُغَيِّرُوا ما بِاَنفُسِهِم؛
همانا خداوند سرنوشت هيچ ملتى را تغيير نمى‏دهد، مگر آن كه آن‏ها خود را تغيير دهند.
آن گاه خداوند سيل عَرِم را (با شكسته شدن سدهاى آن‏ها) به سوى آن‏ها فرستاد، به طورى كه همه آبادى‏هايشان غرق در آب شده و ويران گشت، و اموالشان نابود شد، و باغ‏هاى پردرخت و پرميوه آن‏ها به دو باغ بى‏ارزش با ميوه‏هاى تلخ و درختان بى‏مصرف شوره گز و اندكى درخت سِدر، مبدل گرديد [چنان كه اين مطلب در آيه 16 سوره سبأ آمده است، و در پايان همين آيه مى‏فرمايد:]
ذلِكَ جَزَينا هُم بِما كَفَروا وَ هَل نُجازِى اِلّا الكَفُورَ؛
اين را به خاطر كفرشان، به آن‏ها جزا داديم، و آيا ما جز كفران‏كننده را به چنين مجازاتى، كيفر مى‏دهيم؟(1032)
ويرانى سد عظيم مَأرِب به وسيله موش‏هاى صحرايى‏
قوم سبأ از تمدن عظيمى برخوردار بودند، كه پس از حكومت عظيم داوود عليه‏السلام و سليمان عليه‏السلام، عظمت حكومت آن‏ها بر سر زبان‏ها افتاد. آن‏ها براى ذخيره‏سازى آب و رونق كشاورزى، سد عظيمى به نام سد مأرب (بر وزن مغرب)(1033) در بين دو كوه بلق بنا كردند، آب فراوان، باغهاى بسيار وسيع و زيبا، و كشتزارهاى پربركت ايجاد كردند، از شاخسارهاى درختان آن باغ‏ها آن قدر ميوه آشكار شد كه مى‏گفتند: هرگاه كسى سبدى روى سر بگذارد و از زير آن‏ها بگذرد، پشت سر هم ميوه در آن سبد مى‏افتد و در مدت كوتاهى سبد پر از ميوه‏هاى گوناگون مى‏شود.
آن‏ها داراى قريه‏هاى به هم پيوسته و بسيار آباد بودند(1034) ولى وفور نعمت به جاى شكر و سپاس، آن‏ها را سرمست و غافل نموده بود، تا آن جا كه شكاف طبقاتى عميقى بين آن‏ها ايجاد شده بود، زورمندانشان عده‏اى را به استضعاف و استثمار كشيده بودند به طورى كه اين درخواست جنون‏آميز را از خدا نموده و گفتند: ربَّنا باعِد بَينَ اَسفارِنا؛ خدايا ميان سفرهاى ما دورى بيفكن.(1035)
تا بينوايان نتوانند دوش به دوش ثروتمندان همسفر شوند منظورشان اين بود كه بين قريه‏ها، خشكى باشد، و فاصله‏ها زياد گردد تا تهيدستان و افراد كم در آمد، و بى مركب نتوانند مانند آن‏ها سفر كنند.
خداوند بر آن شكم‏پرستان مغرور غضب كرد، مطابق پاره‏اى از تواريخ، موش‏هاى صحرايى به دور از انظار مردم مغرور، به ديواره سد خاكى مأرِب رو آوردند، و ديوار سد را از درون سست كردند(1036) از سوى ديگر بر اثر باران‏هاى شديد و سيل‏هاى عظيم، آب زياد در پشت سد جمع گرديد، ناگهان سد در هم شكست و آن همه آب به جريان افتاد و همه آبادى‏ها و چهارپايان و كشتزارها و قصرها و خانه‏هايشان غرق در آب شده و ويران و نابود گرديد. از آن همه درختان و كشتزارهايشان، تنها چند درخت تلخ اراك و شوره گز و سِدر به جاى ماند(1037) مرغ‏ها و پرندگان خوش آواز از آن جا كوچ كردند و بوم‏ها و زاغ‏ها در خرابه‏هاى قوم سبأ، لانه گرفتند.
قرآن در پايان چنين نتيجه مى‏گيرد:
ذلِكَ جزَيناهُم بِما كَفَرُوا وَ هَل نُجازِى الّا الكَفُورَ؛
اين هلاكت را به خاطر كفرشان به آن‏ها وارد ساختيم، و آيا جز كفران‏كننده را به چنين مجازاتى كيفر مى‏دهيم؟!(1038)
بى اعتنايى به دعوت سيزده پيامبر
روايت شده: قوم سبأ داراى سيزده شهر آباد بودند، و در هر شهرى پيامبرى از جانب خداوند آن‏ها را به سوى خدا دعوت مى‏نمود، و به آن‏ها مى‏گفت: از نعمت‏هاى خدا بخوريد و بهره‏مند شويد، ولى شكر خداى يكتا را به جا آوريد، تا خداوند نعمتش را بر شما بيفزايد، آن خدايى كه چنين شهر پاك و خوش آب و هوا و به دور از هر گونه حشرات و آلودگى‏ها به شما عطا كرده است.
ولى آن‏ها به نصايح مهرانگيز پيامبران گوش نكردند، و بر غرور و طغيان خود افزودند، در نتيجه خداوند بر آن‏ها غضب كرد، و موش‏هاى صحرايى را به درون ديوار سد آن‏ها فرستاد، و از سوى ديگر سيل بنيان‏كن عَرِم فرا رسيد، و دو باغ پربركتشان مبدل به دو باغ ناچيز، با چند ميوه تلخ و درختان شوره گز و اندكى درخت سدر گرديد.(1039) آرى:
لطف حق با تو مداراها كند
چون كه از حد بگذرد رسوا كند

وضع فلاكت بار قوم ناشكر سبأ
در روايتى از امام صادق عليه‏السلام نقل شده: من وقتى كه غذايى را از ظرفى مى‏خورم، ته ظرف را با انگشت و زبانم مى‏ليسم كه هيچ باقى نماند، تا آن جا كه ترس آن دارم خدمتگذارم مرا حريص و آزمند بخواند، ولى اين كار من به خاطر حرص و طمع نيست بلكه (به خاطر ترك اسراف است، توضيح اين كه:) قومى از اهالى ثرثار (همان قوم سبأ) در ميان وفور نعمت زندگى مى‏كردند، آن‏ها از مغز گندم، نان تهيه مى‏كردند (ولى به قدرى اسرافكار و ناسپاس بودند كه) با همان نان‏ها محل مدفوع كودكانشان را پاك مى‏نمودند، به گونه‏اى كه از انباشتن همين نان‏هاى آلوده كوهى از نان به وجود آمده بود.
مرد صالحى در حال عبور، زنى را ديد كه با نان محل مدفوع كودكش را پاك مى‏كند، به آن زن گفت: واى بر شما! از خدا بترسيد تا مبدأ خدا بر شما غضب كند، و نعمتش را از شما بگيرد.
آن زن در پاسخ به طور مسخره‏آميز و مغرورانه گفت: برو بابا! گويا ما را از گرسنگى مى‏ترسانى، تا هنگامى كه ثرثار (آب پربركت اين سرزمين) جريان دارد، ما هيچگونه ترسى از گرسنگى نداريم.
طولى نكشيد كه خداوند بر آن هوسبازان و رفاه‏طلبان اسرافكار غضب كرد، آب كه مايه حيات است از آن‏ها گرفته شد، قحطى زده شدند، كار به جايى رسيد كه همه اندوخته‏هاى غذائيشان تمام شد و مجبور شدند كه به سوى آن نان‏هاى آلوده انباشته كه مانند كوهى شده بود، هجوم ببرند، و سر صف به نوبت بايستند تا از آن نان كه جيره بندى شده بود، جيره خود را برگيرند.(1040)
در مورد رابطه كفران: عمت و قحطى و فلاكت، روايات متعدد وجود دارد.(1041)
و در آيه 112 و 113 سوره نحل مى‏خوانيم:
وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْيَةً كَانَتْ آمِنَةً مُّطْمَئِنَّةً يَأْتِيهَا رِزْقُهَا رَغَدًا مِّن كُلِّ مَكَانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللّهِ فَأَذَاقَهَا اللّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِمَا كَانُواْ يَصْنَعُونَ - وَ لَقَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مِّنْهُمْ فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمُ الْعَذَابُ وَ هُمْ ظَالِمُونَ؛
خداوند براى آنها كه كفران نعمت مى‏كنند، مثلى زده است منطقه آبادى را كه امن و آرام و مطمئن بوده و همواره روزيش به طور فراوان از هر مكانى فرامى‏رسيده، امّا نعمت خدا را كفران كردند، و خداوند به خاطر اعمالى كه انجام مى‏دادند، لباس گرسنگى و ترس را در اندامشان پوشانيد - پيامبرى از خود آن‏ها به سراغ‏شان آمد، اما او را تكذيب كردند، و عذاب الهى آنها را فروگرفت در حالى كه ظالم بودند.
به گفته بعضى از مفسران، دو آيه فوق در مورد قوم سبأ نازل شده است.
براى تكميل داستان قوم سبأ، به داستان زير توجه كنيد:
امام صادق عليه‏السلام فرمود: پدرم (امام باقر) ناراحت مى‏شد از اين كه دستش را كه غذايى به آن چسبيده بود، با دستمال پاك كند بلكه به خاطر احترام غذا دست خود را مى‏مكيد، و يا اگر كودكى در كنار او بود، و چيزى از غذا در ظرفى باقى مانده بود، ظرف او را پاك مى‏كرد. و مى‏فرمود: گناه مى‏شود چيزى از غذا از سفره بيرون مى‏ريزد، و من به جستجوى آن مى‏پردازم، به حدى كه خادم منزل مى‏خندد (كه چرا دنبال يك ذره غذا مى‏گردم؟) سپس افزود:
جمعيتى قبل از شما مى‏زيستند، خداوند نعمت فراوان به آن‏ها داد، اما طغيان و ناشكرى و اسراف كردند تا آن جا كه بعضى از آن‏ها به ديگران گفتند: پاك كردن محل مدفوع با سنگ كه خشن است، موجب رنج است، به جاست كه با نان محل مدفوع را پاك كنيم كه نرم است و همين كار را كردند. خداوند بر آن‏ها غضب كرد، حشراتى كوچك‏تر از ملخ به سراغ آن‏ها فرستاد، آن حشرات آن چنان بر رزق و روزى آن‏ها مسلط شدند كه همه را حتى درختان آن‏ها و هر چه را كه خوردنى بود خوردند، فشار گرسنگى و كمبود غذا به جايى رسيد كه آن‏ها به همان نان‏هاى آلوده (كه با آن‏ها قبلاً استنجاء كرده بودند) هجوم آوردند، و آن‏ها را خوردند، و اين حادثه همان است كه در قرآن در دو آيه فوق(نحل - 112 و 113) بيان مى‏كند.(1042)
 
 
1005 - كامل ابن اثير، ج 1، ص 278.
1006 - الميزان، ج 13، ص 414.
1007 - كامل در اين باره به نام ذوالقرنين با كورش كبير منتشر شده است.
1008 - دانشمند محقق ابوالكلام آزاد كه روزى وزير فرهنگ كشور هند بود، با تحقيقات كافى، همين نظريه را انتخاب نموده است، علامه طباطبايى پس از نقل و بررسى گفتار ابوالكلام آزاد، مى‏گويد: گر چه اين نظريه از بعضى از جهات خالى از اشكال نيست، ولى از همه نظريه‏ها به قرآن منطبق‏تر است (الميزان، ج 13، ص 426).
1009 - كورش كبير كه به زبان فرانسه سيروس ناميده مى‏شود، در سال 529 سال قبل از ميلاد به روايتى در جنگ‏هاى مشرق كشته شد، و به روايتى در پاسارگاد فارس در 134 كيلومترى شيراز، 77 كيلومترى تخت جمشيد فوت كرد، قبرش اكنون در همانجا معروف و مشهود است، و همين قبر بيانگر آن است كه روايت دوم نزديك‏تر به واقع است (دائرة المعارف يا فرهنگ دانش و هنر، ص 761) كورش كبير سر سلسله پادشاهان هخامنشى، نخستين پايتخت خود را در چمنزارهاى پهناور پاسارگاد بنابراين نهاد.
1010 - اقتباس و تلخيص از تفسير نمونه، ج 12، ص 524؛ 552، مجمع البيان، ج 6، ص 490.
1011 - سفينة البحار، ج 1، ص 60 (واژه بخت).
1012 - و طبق پاره‏اى از روايات در دومة الجندل، منطقه مرزى شام و عراق.
1013 - اقتباس از مجمع البيان، ج 6، ص 459؛ قصص قرآن بلاغى، ص 270 - 272.
1014 - كهف، 98.
1015 - همان.
1016 - تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 305 و ص 299.
1017 - يعنى بلندپروازى مى‏كند و مى‏خواهد بر همه كس و همه چيز چيره گردد و حريص و گرسنه افزون‏خواهى است.
1018 - به گفته سعدى در گلستان:
آن شنيدستى كه در اقصاى غور
بار سالارى بيفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنيا دوست را
يا قناعت پر كند يا خاك گور
يعنى: آن را خبر دارى كه در دورترين نقطه سرزمين غور (بين هرات و غزنه) بازرگان قافله سالارى از پشت مركب بر زمين افتاد، يكى گفت چشم حريص دنياپرست را يكى از دو چيز پر مى‏كند: يا قناعت يا خاك گور.
1019 - اقتباس از تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 301 - 304.
1020 - بعضى احتمال داده‏اند كه منظور همان رودخانه ارس واقع در شمال آذرباييجان است.
1021 - بحار، ج 14، ص 12.
1022 - اقتباس از اعيون اخبار الرضا عليه‏السلام، ج 1، ص 207 و 208.
1023 - همان مدرك.
1024 - اقتباس از مجمع البيان، ج 10، ص 336.
1025 - ديوان مثنوى به خطر ميرخانى، ص 460.
1026 - قلم، 17 و 18.
1027 - فَاَصبَحَت كَالصَّرِيم؛ آن باغ همچون باغ سياه ظلمانى شد. (قلم، 20)
1028 - قلم، 22 تا 31.
1029 - ديوان مثنوى به خط ميرخانى، ص 213 (دفتر سوم).
1030 - قلم، 32.
1031 - مجمع البيان، ج 10، ص 337.
1032 - اصول كافى، ج 2، ص 274.
1033 - مأرِب، يكى از آبادى‏هاى مهم آن‏ها بود، كه سد آن‏ها نيز چون در آن جا قرار داشت، به اين نام معروف گرديد، سد مأرِب در بين دو كوه فاصله حدود 150 متر، و طول سد حدود هشتصد متر بود، عرض سد 150 قدم بود، و ارتفاع آن حدود بين 13 تا 19 متر بود، و در دو طرف سد بناهاى عظيم و محكمى از سنگ وجود داشت، اين سد دريچه هايى داشت كه به تناسب از آن براى خروج آب براى كشاورزى استفاده مى‏كردند. (فرهنگ قرآن بلاغى، ص 38).
1034 - سبأ، 18.
1035 - سبأ، 19.
1036 - آرى، خداوند گاهى به وسيله موريانه كه به داخل عصاى سليمان شد و درون آن را خورد، و مرگ سليمان عليه‏السلام آشكار مى‏كند و گاهى به وسيله موش‏ها، ديوار سد عظيمى را مى‏شكند، تا جهانيان مغرور نگردند و در برابر عظمت خدا، تواضع و شكر نمايند.
1037 - سبأ، 15 و 16.
1038 - سبأ، 17.
1039 - تفسير مجمع البيان، ج 8، ص 386.
1040 - محاسن البرقى، ص 586، بحار، ج 14، ص 144، و ج 80، ص 203.
1041 - در اين باره به بحار، ج 8، ص 202 تا 204، و نورالثقلين، ج 3، ص 91 و 92 مراجعه شود.
1042 - تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 91 تا 92، به نقل از تفسير عياشى.
 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (39)

      2 - داستان اصحاب كهف‏

         سؤال كافران از سه چيز

         داستان اصحاب كهف‏

         عكس العمل دقيانوس‏

         زنده شدن و بيدارى پس از 309 سال‏

         درسهاى مهم از ماجراى اصحاب كهف‏

         سلام اصحاب كهف بر على عليه‏السلام و مكافات كتمان حق‏

         اصحاب كهف از ياران امام زمان (عج)

      3 - داستان اصحاب رقيم‏

 

 

2 - داستان اصحاب كهف‏

سؤال كافران از سه چيز

روايت شده: قبل از هجرت، نمايندگان كفار قريش در مكه به مدينه سفر كردند و از دانشمندان يهود در مورد مبارزه با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم استمداد نمودند، دانشمندان يهود به آن‏ها گفتند: سه سؤال از محمد صلى الله عليه و آله و سلم بپرسيد، اگر پاسخ شما را داد، او پيامبر و رسول است وگرنه، به دروغ ادعاى پيامبرى مى‏كند، و با او هر گونه كه صلاح مى‏دانيد مبارزه كنيد. اين سؤال‏ها عبارتند از:

1 - در مورد اصحاب كهف بپرسيد كه سرگذشت آن‏ها چيست؟

2 - از ماجراى ذوالقرنين كه بر مشرق و مغرب دست يافت بپرسيد.

3 - از روح بپرسيد كه چيست؟

و طبق روايتى، گفتند: اگر محمد صلى الله عليه و آله و سلم به دو سؤال نخست پاسخ داد و در مورد روح پاسخ نداد، او پيامبر است.

نمايندگان قريش به مكه بازگشتند، و ماجرا را به كفار قريش گفتند، آن‏ها به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رفته و اين سه سؤال را مطرح كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آن‏ها فرمود: پاسخ شما را مى‏دهم، ولى اءنْ شاءَ الله نگفت، كافران رفتند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پانزده شب منتظر وحى الهى بود، ولى جبرئيل نيامد، به گونه‏اى كه كافران شماتت و شايعه‏سازى كردند، اين موضوع موجب رنجش خاطر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گرديد، آن گاه جبرئيل نازل شد و سوره كهف را نازل كرد (991) (آرى نگفتن اءن شاء الله موجب تاخير وحى مى‏گرديد) در سوره كهف، به سؤال اول (داستان اصحاب كهف) و دوم (داستان ذوالقرنين) پاسخ داده شده، و در مورد روح، آيه 85 اسراء نازل شد كه حقيقت روح را تنها خدا مى‏داند.

داستان اصحاب كهف‏

ماجراى اصحاب كهف در قرآن همانگونه كه در قرآن معمول است، به طور فشرده (از آيه 9تا 27 سوره كهف) آمده است، و در روايات اسلامى، و گفتار مفسران و مورخان، مختلف نقل شده، بعضى به طور مشروح و بعضى به طور خلاصه، و يا بعضى بخشى از داستان را ذكر كرده‏اند و بخش ديگر را ذكر نكرده‏اند، ما در اين جا بهتر ديديم كه چكيده مطلب را از مجموع روايات - با توجه به عدم مخالفت آن با قرآن - بياوريم.

از سال 249 تا 251 ميلادى، طاغوتى به نام دقيانوس (دقيوس)، به عنوان امپراطور روم در كشور پهناور روم سلطنت مى‏كرد، و شهر اُفْسوس (در نزديكى اِزمير واقع در تركيه فعلى يا در نزديك عمان پايتخت اردن) پايتخت او بود، او مغرور جاه و جلال خود شده بود و خود را (همچون فرعون) خداى مردم مى‏دانست، و آن‏ها را به بت‏پرستى و پرستش خود دعوت مى‏نمود و هر كس نمى‏پذيرفت او را اعدام مى‏كرد. خفقان و زور و وحشت عجيبى در شهر اُفسوس و اطراف آن حكمفرما بود.

او شش وزير داشت كه سه نفر آن‏ها در جانب راست او و سه نفرشان در اطراف چپ او مى نشستند، آن‏ها كه در جانب راست او بودند، نامشان تمليخا، مكسلمينا و ميشيلينا بود، و آن‏ها كه در جانب چپ او بودند، نامشان مرنوس، ديرنوس و شاذريوس بود، كه دقيانوس در امور كشور با آن‏ها مشورت مى‏كرد.(992)

دقيانوس در سال، يك روز را عيد قرار داده بود، مردم و او در آن روز جشن مفصلى مى‏گرفتند.

در يكى از سال‏ها، در همان روز عيد در كاخ سلطنتى، دقيانوس، جشن و ديدار شاهانه برقرار بود، فرماندهان بزرگ لشگر در طرف راست او، و مشاوران مخصوصش در طرف چپ قرار داشتند، يكى از فرماندهان به دقيانوس چنين گزارش داد: لشگر ايران وارد مرزها شده است.

دقيانوس از اين گزارش به قدرى وحشت كرد كه بر خود لرزيد و تاج از سرش فرو افتاد. يكى از وزيران كه تمليخا نام داشت با ديدن اين منظره، دل دل گفت: اين مرد (دقيانوس) گمان مى‏كند كه خدا است، اگر او خدا است پس چرا از يك خبر، اين گونه دگرگون و ماتم‏زده مى‏شود؟!

اين وزيران ششگانه هر روز در خانه يكى از خودشان، محرمانه جمع مى‏شدند، آن روز نوبت تمليخا بود، او غذاى خوبى براى دوستان فراهم كرد، ولى با اين حال پريشان به نظر مى‏رسيد، همه دوستان (وزيران) آمدند، و در كنار سفره نشستند، ولى ديدند تمليخا ناراحت به نظر مى‏رسد و تمايل به غذا ندارد، علت را از او پرسيدند.

تمليخا چنين گفت: مطلبى در دلم افتاده كه مرا از غذا و آب و خواب انداخته است.

آن‏ها گفتند: آن مطلب چيست؟

تمليخا گفت: اين آسمان بلند كه بى‏ستون بر پا است، آن خورشيد و ماه و ستارگان و اين زمين و شگفتى‏هاى آن، همه و همه بيانگر آن است كه آفريننده‏اى توانا دارند، من در اين فكر فرو رفته‏ام كه چه كسى مرا از حالت جنين به صورت انسان در آورده است؟ چه كسى مرا به شير مادر و پستان مادر در كودكى علاقمند كرد؟ چه كسى مرا پروراند؟ چه كسى چه كسى؟... از همه اين‏ها چنين نتيجه گرفته‏ام كه اين‏ها سازنده و آفريدگار دارند.

گفتار تمليخا كه از دل برمى‏خاست در اعماق روح و جان آن‏ها نشست و آن چنان آن‏ها را كه آمادگى قلبى داشتند، تحت تأثير قرارداد كه برخاستند و پا و دست تمليخا را بوسيدند و گفتند: خداوند به وسيله تو ما را هدايت كرد، حق با توست، اكنون بگو چه كنيم؟

تمليخا برخاست و مقدارى از خرماى باغ خود را به سه هزار درهم فروخت، و تصميم گرفتند محرمانه از شهر خارج شوند و سر به سوى بيابان و كوه بزنند، بلكه از زير يوغ بت‏پرستى و طاغوت‏پرستى نجات يابند. آن‏ها بر اسب‏ها سوار شدند و شبانه از شهر اُفسوس خارج شدند، و هنگامى كه بيش از يك فرسخ ره پيمودند، تمليخا به آن‏ها گفت: ما اكنون دل از دنيا بريده‏ايم و دل به خدا داده‏ايم و راه به آخرت سپرده‏ايم، بنابراين چنين راه را با اين اسب‏هاى گران قيمت نمى‏توان پيمود. شايسته است اسب‏ها را رها كرده و پياده اين راه را طى كنيم تا خداوند گشايشى در كار ما ايجاد كند.

آن‏ها پياده شدند و به راه ادامه دادند و هفت فرسخ راه رفتند، به طورى كه پاهايشان مجروح و خون‏آلود شد، تا به چوپانى رسيدند و از او تقاضاى شير و آب كردند، چوپان از آن‏ها پذيرايى كرد، و گفت: از چهره شما چنين مى‏يابم كه از بزرگان هستيد، گويا از ظلم دقيانوس فرار كرده‏ايد.

آن‏ها حقيقت را براى چوپان بازگو كردند، چوپان گفت: اتفاقا در دل من نيز كه همواره در بيابان هستم و كوه و دشت و آسمان و زمين را مى‏نگرم همين فكر پيدا شده كه اين‏ها آفريدگار توانا دارد. آن گاه دست آن‏ها را بوسيد و گفت: آن چه در دل شما افتاده در دل من نيز افتاده است، اجازه دهيد گوسفندان مردم را به صاحبانش برسانم، و به شما بپيوندم.

آنها مدتى توقف كردند، چوپان گوسفندان مردم را به صاحبانش سپرد، و سپس خود را به آن‏ها رسانيد در حلى كه سگش نيز همراهش بود.

آن‏ها ديدند اگر سگ را همراه خود ببرند، ممكن است صداى او، راز آن‏ها را فاش كند، هر چه كردند كه سگ را برگردانند، سگ باز نگشت. سرانجام به قدرت خدا به زبان آمد و گفت: مرا رها كنيد تا در اين راه پاسدار شما از گزند دشمنان شوم.

آن‏ها سگ را آزاد گذاشتند، و به حركت خود ادامه دادند تا شب فرا رسيد، كنار كوهى رسيدند. از كوه بالا رفتند، و به درون غارى پناهنده شدند.(993)

در كنار غار چشمه‏ها و درختان و ميوه ديدند، از آن‏ها خوردند و نوشيدند، براى رفع خستگى به استراحت پرداختند، و سگ بر در غار دست‏هاى خود را گشود و به مراقبت پرداخت.

رد اين هنگام خداوند به فرشته مرگ دستور داد ارواح آن‏ها را قبض كند به اين ترتيب خواب عميقى شبيه مرگ بر آن‏ها مسلط شد.(994)

و از اين رو كه در عربى به غار، كهف مى‏گويند، آن‏ها به اصحاب كهف معروف شدند. به روايت ثعلبى، نام آن كوهى كه غار در آن قرار داشت انجلُس بود.(995)

عكس العمل دقيانوس‏

دقيانوس پس از مراجعت از جشن عيد، و با خبر شدن از ماجراى فرارِ شش نفر از وزيران، بسيار عصبانى شد، لشگرى را كه از هشتاد هزار جنگجو تشكيل مى‏شد مجهّز كرده، و به جستجوى فراريان فرستاد، در اين جستجو، اثر پاى آن‏ها را يافتند و آن را دنبال كردند تا بالاى كوه رفتند و به كنار غار رسيدند، به درون غار نگاه كردند، وزيران را پيدا كردند و ديدند همه آن‏ها در درون غار خوابيده‏اند.

دقيانوس گفت: اگر تصميم بر مجازات آن‏ها داشتم، بيش از اين كه آن‏ها خودشان خود را مجازات كرده‏اند نبود، ولى به بنّاها بگوييد بيايند و درِ غار را با سنگ و آهك بگيرند. (تا همين غار قبر آن‏ها شود) به اين دستور عمل شد، آن گاه دقيانوس از روى مسخره گفت: اكنون به آن‏ها بگوييد به خداى خود بگويند ما را از اين جا نجات بده.(996)

زنده شدن و بيدارى پس از 309 سال‏

سيصد و نه سال قمرى (300 سال شمسى) از اين حادثه عجيب گذشت، در اين مدت دقيانوس و حكومتش نابود شد و همه چيز دگرگون گرديد.

اصحاب كهف پس از اين خواب طولانى (شبيه مرگ) به اراده خدا بيدار شدند، و از يكديگر درباره مقدار خواب خود سؤال كردند، نگاهى به خورشيد نمودند ديدند بالا آمده، گفتند: يك روز يا بخشى از يك روز را خوابيده‏اند.

سپس بر اثر احساس گرسنگى، يك نفر از خودشان را (كه همان تمليخا بود) مأمور كردند و به او سكه نقره‏اى دادند كه به صورت ناشناس، با كمال احتياط وارد شهر گردد و غذايى تهيه كند. تمليخا لباس چوپان را گرفت و پوشيد تا كسى او را نشناسد.

او با كمال احتياط وارد شهر شد، اما منظره شهر را دگرگون ديد و همه چيز را بر خلاف آن چه به خاطر داشت مشاهده كرده، جمعيت و شيوه لباس‏ها و حرف زدن‏ها همه تغيير كرده بود، در بالاى دروازه شهر، پرچمى را ديد كه در آن نوشته شده بود اءله اءلا الله، عِيسى رَسُولُ الله تمليخا حيران شده بود و با خود مى‏گفت گويا خواب مى‏بينم تا اين كه به بازار آمد، در آن جا به نانوايى رسيد. از نانوا پرسيد: نام اين شهر چيست؟

نانوا گفت: افسوس.

تمليخا پرسيد: نام شاه شما چيست؟

نانوا گفت: عبدالرحمن.

آن گاه تمليخا گفت: اين سكه را بگير و به من نان بده.

نانوا سكه را گرفت، دريافت كه سكه سنگين است از بزرگى و سنگينى آن، تعجب كرد، پس از اندكى درنگ گفت: تو گنجى پيدا كرده‏اى؟

تمليخا گفت: اين گنج نيست، پول است كه سه روز قبل خرما فروخته‏ام و آن را در عوض خرما گرفته‏ام و سپس از شهر بيرون رفتم و شهرى كه كه مردمش دقيانوس را مى‏پرستيدند.

نانوا دست تمليخا را گرفت و او را نزد شاه آورد، شاه از نانوا پرسيد: ماجراى اين شخص چيست؟

نانوا گفت: اين شخص گنجى يافته است.

پادشاه به تمليخا گفت: نترس، پيامبر ما عيسى عليه‏السلام فرموده كسى كه گنجى يافت تنها خمس آن را از او بگيريد، خمسش را بده و برو.

تمليخا: خوب به اين پول بنگر، من گنجى نيافته‏ام، من اهل همين شهر هستم.

شاه: آيا تو اهل اين شهر هستى؟

تمليخا: آرى.

شاه: نامت چيست؟

تمليخا: نام من تمليخا است.

شاه: اين نام‏ها، مربوط به اين عصر نيست، آيا تو در اين شهر خانه دارى؟

تمليخا: آرى، سوار بر مركب شو بروم تا خانه‏ام را به تو نشان دهم.

شاه و جمعى از مردم سوار شدند و همراه تمليخا به خانه او آمدند ، تمليخا اشاره به خانه خود كرد و گفت: اين خانه من است و كوبه در را زد، پيرمردى فرتوت از آن خانه بيرون آمد و گفت: با من چه كار داريد؟

شاه گفت: اين مرد تمليخا ادعا دارد كه اين خانه مال اوست؟

آن پيرمرد به او گفت: تو كيستى؟

او گفت: من تمليخا هستم.

آن پيرمرد بر روى پاهاى تمليخا افتاد و بوسيد و گفت: به خداى كعبه، اين شخص، جدّ من است، اى شاه! اينها شش نفر بودند از ظلم دقيانوس فرار كردند.

در اين هنگام شاه از اسبش پياده شد و تمليخا را بر دوش خود گرفت، مردم دست و پاى تمليخا را مى‏بوسيدند. شاه به تمليخا گفت: همسفرانت كجايند.

تمليخا گفت: آن‏ها در ميان غار هستند...

شاه و همراهان با تمليخا به طرف غار حركت كردند، در نزديك غار تمليخا گفت: من جلوتر نزد دوستان مى‏روم و اخبار را به آن‏ها گزارش مى‏دهم، شما بعد بياييد، زيرا اگر بى خبر با اين همه سر وصدا حركت كنيم و آن‏ها اين صداها را بشنوند، تصور مى‏كنند مأموران دقيانوس براى دستگيرى آن‏ها آمده‏اند و ترسناك مى‏شوند.

شاه و مردم همان جا توقف كردند، تمليخا زودتر به غار رفت، دوستان با شوق و ذوق برخاستند و تمليخا را در آغوش گرفتند و گفتند: حمد و سپاس خدا را كه تو را از گزند دقيانوس حفظ كرد و به سلامتى آمدى.

تمليخا گفت: سخن از دقيانوس بگوييد، شما چه مدتى در غار خوابيده‏ايد؟

گفتند: يكروز يا بخشى از يك روز.

تمليخا گفت: بلكه 309 سال خوابيده‏ايد(997) دقيانوس مدتها است كه مرده است، پادشاه ديندارى كه پيرو دين حضرت مسيح عليه‏السلام است با مردم براى ديدار شما تا نزديك غار آمده‏اند.

دوستان گفتند: آيا مى‏خواهى ما را باعث فتنه و كشمكش جهانيان قرار دهى؟

تمليخا گفت: نظر شما چيست؟

آن‏ها گفتند: نظر ما اين است كه دعا كنيم خداوند ارواح ما را قبض كند، همه دست به دعا بلند كردند و همين دعا را نمودند، خداوند بار ديگر آن‏ها را در خواب عميقى فرو برد.

و درِ غار پوشيده شد، شاه و همراهان نزديك غار آمدند، هرچه جستجو كردند كسى را نيافتند و درِ غار را پيدا نكردند، و به احترام آن‏ها، در كنار غار مسجدى ساختند.(998)

درسهاى مهم از ماجراى اصحاب كهف‏

در ماجراى اصحاب كهف درسهاى مهم و عميقى براى ما هست از جمله:

1 - بايد تحت تأثير جامعه قرار نگرفت، و نگفت: خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو بلكه بايد استقلال فكرى داشت.

2 - براى حفظ جان، بايد گاهى در پشت سپر تقيه و به طور تاكتيكى كار كرد، تا نيروها به هدر نرود.

3 - بايد از تقليد كوركورانه پرهيز كرد.

4 - بايد در بعضى از موارد، از محيطهاى فاسد هجرت كرد، تا رشد نمود.

5 - بايد در سختى‏ها به خدا توكل نمود.

6 - حتما امدادهاى غيبى به كمك رهروان مخلص حق، خواهد رسيد.

7 - بايد با تفكر و بحث‏هاى منطقى، خود را از خرافات و امور واهى رهانيد.

8 - از آزادگى اصحاب كهف همين بس كه مقام وزارت داشتند، ولى به خاطر آخرت و امور معنوى دل از دنيا كندند و به حق پيوستند، مانند يوسف عليه‏السلام كه از زليخا و كاخ او بريد و گفت: زندان بهتر از آن چيزى است كه زنان مصر مرا به آن دعوت مى‏كنند.(999)

9- قرآن (در آيه 10 سوره كهف) از اصحاب كهف به عنوان فتيه (جوانمردان) ياد كرده است.(1000)

بنابراين جوانمرد كسى است كه ويژگى‏هاى بالا را داشته باشد.

سلام اصحاب كهف بر على عليه‏السلام و مكافات كتمان حق‏

وه، چه مجلس خوبى و چه مجمع مفيدى، گروهى از دانش دوستان بصره با شورى خاص به گرد انس بن مالك آمده و از محضر وى كه مدتها از محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم معارف اسلامى را آموخته بودند؛ استفاده مى‏كردند.

او نيز با اشتياق تمام احاديث را كه از پيامبر اسلام به ياد داشت براى شاگردان بازگو مى‏كرد.

ولى روزى بر خلاف روزهاى ديگر، يكى از شاگردان برجسته او پرسشى عجيب كرد با اين كه انس مايل نبود پاسخ اين پرسش داده شود، ولى در شرايطى قرار گرفت كه ناگزير از پاسخ آن بود.

پرسش اين بود كه آن شاگرد با قيافه جدى در حضور شاگردان به انس رو كرد و گفت: اين لكه‏هاى سفيدى كه در صورت شما است از چيست؟ گويا اين‏ها نشانه بيمارى برص است با اين كه به گفته پدرم، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خداوند مؤمنان را به بيمارى برص و جذام مبتلا نمى‏كند چه شده با اين كه شما از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هستى، مبتلا به اين بيمارى مى‏باشى؟

وقتى كه انس اين سؤال را شنيد، با كمال شرمندگى سر به زير افكند و در خود فرو رفت، اشك در چشمانش حلقه زد و گفت: اين بيمارى در اثر دعاى بنده صالح خدا اميرمؤمنان على عليه‏السلام است!

شاگردان تا اين سخن را از اَنس شنيدند، نسبت به او بى‏علاقه شدند، و آن ارادت سابق به عداوت و دشمنى تبديل شده، اطرافش را گرفتند و گفتند: بايد حتما ماجراى اين دعا را بگويى وگرنه از تو دست بر نمى‏داريم و به شدت باعث ناراحتى تو مى‏گرديم.

اَنس همواره طفره مى‏رفت، بلكه اصل واقعه فاش نشود ولى در برابر ازدحام جمعيت و اصرار آنان راهى جز بيان آن را نداشت، از اين رو شروع به سخن كرد و چنين گفت: روزى در محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بودم، قطعه فرشى را گروهى از مؤمنين از راه دور نزد آن جناب به عنوان هديه آورده بودند پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به من فرمود: تا ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، زبير، سعد، سعيد، و عبدالرحمن را به حضورش بياورم، اطاعت كردم وقتى كه همه حاضر شدند، و روى فرش نامبرده نشستيم، حضرت على عليه‏السلام هم در آن جا بود، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به على عليه‏السلام فرمود: به باد فرمان بده تا سرنشينان اين فرش را سير دهد. حضرت على عليه‏السلام به باد فرمود: به اذن پروردگار ما را سير بده، ناگاه مشاهده كرديم كه همه ما در هوا سير مى‏كنيم، پس از پيمودن مسافتى در فضاى بسيار وسيع كه وصفش را جز خدا نمى‏داند، حضرت على عليه‏السلام به باد امر فرمود كه ما را فرود آورد، وقتى كه بر زمين قرار گرفتيم، آن حضرت فرمود: آيا مى‏دانيد اين‏جا كجاست؟ گفتيم: خدا و رسول او و وصى او بهتر مى‏دانند.

فرمود: اين جا غار اصحاب كهف است اى اصحاب رسول خدا! سلام بر اصحاب كهف كنيد، به ترتيب اول ابوبكر بعد عمر، بعد طلحه و زبير و... سلام كردند جوابى شنيده نشد، من و عبدالرحمن سؤال كرديم و من گفتم: من اَنَس نوكر در خانه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هستم، جوابى نشنيديم.

در آخر حضرت على عليه‏السلام بر آنان سلام كرد بى درنگ ندايى شنيديم كه جواب سلام آن حضرت را دادند. آن جناب فرمود: اى اصحاب كهف! چرا جواب سلام اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را نداديد؟ گفتند: اى خليفه رسول خدا! ما جوانانى هستيم كه به خداى يكتا ايمان آورده‏ايم، خداوند ما را هدايت نموده است، ما از ناحيه خداوند مجاز نيستيم جواب سلام كسى بدهيم، مگر آن كه پيامبر يا وصى او باشد و شما وصى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم هستيد.

حضرت على عليه‏السلام به ما رو كرد و فرمود: سخن اصحاب كهف را شنيديد؟ گفتم: آرى. فرمود: در جاى خود قرار گيريد، روى فرش قرار گرفتيم، به باد فرمان داد، در فضاى بى كران سير كرديم. هنگام غروب آفتاب به باد فرمود: ما را فرودبياور، در زمينى كه زعفرانى رنگ بود فرود آمديم كه در آن جا هيچگونه مخلوق و آب و گياهى نبود. گفتم: اى اميرمؤمنان هنگام نماز است، براى وضو آب نيست، آن جناب پاى مبارك خود را بر زمين زد، چشمه آبى پديد آمد و از آب آن چشمه وضو ساختيم، فرمود: اگر شتاب نمى‏كرديد آب بهشتى براى وضوى ما حاضر مى‏شد. سپس نماز را خوانديم و تا نصف شب در آن جا بوديم، حضرت على عليه‏السلام همچنان مشغول نماز بود، پس از فراغت از نماز فرمود: در جاى خود قرار گيريد، تا به نماز صبح پيامبر برسيم به باد فرمود: حركت كن، پس از حركت ناگاه ديديم در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هستيم، نماز را با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خوانديم آن حضرت پس از نماز رو به من كرد و فرمود: اى انس ماجراى شما را من بيان كنم يا شما بيان كنيد عرض كردم: شما بفرماييد آن حضرت تمام ماجرا را از اول تا آخر بى كم و كاست بيان كرد، كه گويى همراه ما بوده است.

انس كه با اين گفتار خود شاگردان را غرق در حيرت كرده بود، و شاگردان سراسر گوش شده بودند و با تمام وجود داستان اين حادثه عجيب را مى‏شنيدند، و فراز و نشيب‏هاى آن را در قيافه رنگ به رنگ انس مى‏ديدند، به اينجا كه رسيد، احساسات پرشور آن‏ها هماهنگ تغيير قيافه انس آنان را در مرحله ديگرى قرار داد و يك درس بسيار سودمندى كه هميشه سودمند بود و مى‏توان گفت مغز و شاهكار درس‏ها است كه از اين ماجرا آموختند.

انس گفت: ... شاگردان من! پيامبر رو به من كرد و گفت: اى اَنَس روزى خواهد آمد كه على عليه‏السلام (براى محكوم نمودن رقباى خود) از تو شهادت و گواهى مى‏خواهد، آيا در آن وقت شهادت خواهى داد؟!

گفتم: البته و صد البته!

اين ماجرا در همين جا متوقف شد، خاطره عجيب و شگفت‏آورش همواره در ياد من بود، تا اين كه ماجراى جانسوز رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و خلافت ابوبكر پيش آمد، موضوع خلافت ابوبكر به دستيارى يارانش تحقق يافت تا روزى كه حضرت على عليه‏السلام مردم را به حضور ابوبكر آورد و درباره خلافت سخن به ميان آمد، حضرت على عليه‏السلام در حضور ابوبكر و مردم رو به من كرد و فرمود: اى اَنَس ديدنى‏هاى خود را راجع به آن فرش و سير كردن و سلام اصحاب كهف و سفارش پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بگو.

(اوضاع و احوال طورى بود كه اگر مشهودات خود را مى‏گفتم، دنياى من وخيم مى‏شد و به شخصيت ظاهريم لطمه مى‏خورد.)

گفتم: بر اثر پيرى، حافظه‏ام را از دست داده‏ام و آن و اقعه را فراموش كرده‏ام.

فرمود: مگر پيامبر از تو تعهد نگرفت كه هر وقت من از تو شهادت بخواهم كتمان نكنى، چگونه وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را از ياد برده‏اى؟!

آن گاه على عليه‏السلام (كه مى‏دانست اَنَس در اين موقعيت حساس براى آباد كردن دنياى خود اين خيانت ناجوانمردانه را كرده و پاى روى وجدان خود و خرد خود گذاشته است، طاقتش طاق شد) با دلى پرسوز متوجه خداوند شده و عرض كرد: خداوندا! علامت بيمارى برص را در چهره اين شخص ظاهر كن! (تا علامت و نشانه خيانتش در چهره‏اش باشد) ديده‏گانش را نابينا كن، و درد شكم را بر او مسلط فرما.

از آن مجلس كه بيرون آمدم، تا حال به اين سه بيمارى مبتلا هستم، اين بود قصه من و داستان برصى كه در من هست و شما از آن پرسيديد. گويند تا پايان عمر اين سه بيمارى از وجود انس برطرف نشد.(1001)

اصحاب كهف از ياران امام زمان (عج)

جالب اين كه: هنگامى كه حضرت ولى عصر امام مهدى (عج) ظهور مى‏كند، يك گروه از كسانى كه رجعت مى‏كنند و به ياران آن حضرت مى‏پيوندند، اصحاب كهف هستند، چنان كه امام صادق عليه‏السلام فرمود: از پشت كوفه (نجف اشرف) بيست و هفت نفر ظاهر شده و به امام مهدى (عج) مى‏پيوندند، اين بيست و هفت نفر عبارتند از:

پانزده نفر از قوم مخصوص وهدايت يافته موسى عليه‏السلام، هفت نفر از اصحاب كهف، يوشع بن نون (وصى موسى)، ابودُجانه انصارى، مقداد، سلمان (از ياران پيامبر) و مالك اشتر، و اين 27 نفر در پيشگاه آن حضرت به عنوان ياران مخصوص و فرماندهان، در قيام امام عصر (عج) حضور دارند.(1002)

اين تابلو نيز ما را با ويژگى‏هاى منتظران حقيقى و ياران راستين امام عصر (عج) آشنا مى‏سازد، كه آن‏ها بايد همانند اصحاب كهف، جوانمردان آزاده و خودساخته و دلباخته خدا باشند، و به خاطر خداپرستى و طاغوت‏زدايى از زندگى مادى، دل ببرند، و به سوى خدا بپيوندند.

3 - داستان اصحاب رقيم‏

در آيه كهف چنين آمده است: اَم حَسِبتَ اَنَّ اَصحابَ الكَهفِ وَ الرَّقيمِ كانُوا مِن آياتِنا عَجَباً؛

آيا گمان كردى داستان اصحاب كهف و رقيم از نشانه‏هاى بزرگ ما است.

در اين كه اصحاب رقيم كيانند، بين مفسران و محدثان اختلاف نظر است، بعضى بعضى گفته‏اند: رقيم كوهى است كه غار اصحاب كهف در آن جا است، بعضى گفته‏اند: رقيم نام قريه‏اى بوده كه اصحاب كهف از آن خارج شدند، به عقيده بعضى رقيم نام لوح سنگى است كه قصه اصحاب كهف در آن نوشته شده است و سپس آن را در غار اصحاب كهف نصب كرده‏اند و يا در موزه شاهان نهاده‏اند، و به عقيده بعضى رقيم نام كتاب است، و به عقيده بعضى ديگر، منظور ماجراى سه نفر پناهنده به غار است‏(1003) كه داستانش چنين مى‏باشد.

در كتاب محاسن برقى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چنين نقل شده: سه نفر عابد از خانه خود بيرون آمده و به سير و سياحت در كوه ودشت پرداختند، تا به غارى كه در بالاى كوه بود رفته و در آن جا به عبادت مشغول شدند، ناگاه (بر اثر طوفان يا...) سنگ بسيار بزرگى از بالاى غار، از كوه جدا شد غلتيد و به درگاه غار افتاد به طورى كه درِ غار را به طور كامل پوشانيد، آن سه نفر در درون غار تاريك ماندند، آن سنگ به قدرى درِ غار را پوشانيد كه حتى روزنه‏اى از غار به بيرون به جا نگذاشت، از اين رو آن‏ها بر اثر تاريكى، همديگر را نمى‏ديدند.

آن‏ها وقتى كه خود را در چنان بن بست هولناكى ديدند، براى نجات خود به گفتگو پرداختند، سرانجام يكى از آن‏ها گفت: هيچ راه نجاتى نيست جز اين كه اگر عمل خالصى داريم آن را در پيشگاه خداوند شفيع قرار دهيم، ما بر اثر گناه در اين‏جا محبوس شده‏ايم، بايد با عمل خالص خود را نجات دهيم. اين پيشنهاد مورد قبول همه واقع شد.

اولى گفت: خدايا! مى‏دانى كه من روزى فريفته زن زيبايى شدم، او را دنبال كردم وقتى كه بر او مسلط شدم و خواستم با او عمل منافى عفت انجام دهم به ياد آتش دوزخ افتادم و از مقام تو ترسيدم و از آن كار دست برداشتم، خدايا به خاطر اين عمل سنگ را از اين جا بردار. وقتى كه دعاى او تمام شد ناگاه آن سنگ تكانى خورد، و اندكى عقب رفت به طورى كه روزنه‏اى به داخل غار پيدا شد.

دومى گفت: خدايا! تو مى‏دانى كه گروهى كارگر را براى امور كشاورزى اجير كردم، تا هر روز نيم درهم به هركدام از آن‏ها بدهم، پس از پايان كار، مزد آن‏ها را دادم، يكى از آن‏ها گفت: من به اندازه دو نفر كار كرده‏ام، سوگند به خدا كمتر از يك درهم نمى‏گيرم، نيم درهم را قبول نكرد و رفت. من با نيم درهم او كشاورزى نمودم، سود فراوانى نصيبم شد، تا روزى آن كارگر آمد و مطالبه نيم درهم خود را نمود، حساب كردم ديدم نيم درهم او براى من ده هزار درهم سود داشته، همه را به او دادم، و او را راضى كردم اين كار را از ترس مقام تو انجام دادم، اگر اين كار را از من مى‏دانى به خاطر آن، اين سنگ را از اين جا بردار. در اين هنگان ناگاه آن سنگ تكان شديدى خورد به قدرى عقب رفت كه درون غار روشن شد، به طورى كه آن‏ها همديگر را مى‏ديدند، ولى نمى‏توانستند از غار خارج شوند.

سومى گفت: خدايا! تو مى‏دانى كه روزى پدر و مادرم در خواب بودند، ظرفى پر از شير براى آن‏ها بردم، ترسيدم كه اگر آن ظرف را در آن جا بگذارم، بروم، حشره‏اى داخل آن بيفتد، از طرفى دوست نداشتم آن‏ها را از خواب شيرين بيدار كنم و موجب ناراحتى آن‏ها شوم، از اين رو همان جا صبر كردم تا آن‏ها بيدار شدند و از آن شير نوشيدند، خدايا اگر مى‏دانى كه اين كار من براى جلب خشنودى تو بوده است، اين سنگ را از اين جا بردار.

وقتى كه دعاى او به اين جا رسيد، آن سنگ تكان شديدى خورد و به قدرى عقب رفت كه آن‏ها به راحتى از ميان غار بيرون آمدند و نجات يافتند.

سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: مَن صَدَقَ اللهَ نَجَاه؛

كسى كه به راستى و از روى خلوص با خدا رابطه برقرار كند و بر همين اساس، رفتار نمايد رهايى و نجات مى‏يابد.(1004)

 

991 - مجمع البيان، ج 6، ص 435.

992 - اين شش نفر با يك نفر چوپان، همان اصحاب كهف هستند كه در باطن ايمان به خدا داشتند، ولى در ظاهر تقيه مى‏كردند، چنان كه خواهيم گفت.

993 - اصحاب كهف وقتى كه وارد غار شدند، چنين دعا كردند: رَبَّنا آتِنا مِن لَدُنكَ رَحمَةً وَ هَيِّى‏ء لَنا مِن اَمرِنا رَشَداً؛ پروردگارا! ما را از سوى خودت رحمتى عطا كن، و وسيله رشد و نجاتى فراهم ساز. (كهف، 10).

994 - اقتباس از بحار، ج 14، ص 414 و 415؛ نورالثقلين، ج 3، ص 248 و مجمع البيان، ج 6، ص 460.

995 - بحار، ج 14، ص 431.

996 - بحار، ج 14، ص 416 و 417.

997 - جالب اين كه در قرآن (در آيه 25 سوره كهف) آمده: آنها در غار سيصد سال درنگ كردند و نُه سال نيز بر آن افزودند. در اين جا اين سؤال مى‏شود كه چرا از 309 سال اين گونه تعبير شده، و گفته شده اصحاب كهف 309 سال در غار درنگ نمودند، پاسخ آن كه قرآن با اين تعبير خواسته هم سال شمسى را بيان كند كه 300 سال بود، و هم سال قمرى را كه 309 سال بود، و در روايات آمده يك نفر يهودى از حضرت على عليه‏السلام پرسيد: اصحاب كهف چند سال در غار خوابيدند؟

آن حضرت همان را كه در قرآن آمده فرمود، يهودى گفت: در كتاب ما 300 سال ذكر شده، على عليه‏السلام فرمود: دركتار شما به سال شمسى، ذكر شده كه 300 سال است، ولى در قرآن ما به سال قمرى (309) سال آمده است. (نورالثقلين، ج 3، ص 256)

998 - اقتباس از العرائس ثعلبى، ص 232 - 236؛ بحار، ج 14، ص 418 و 419.

999 - رَبِّ السجنُ اَحبُّ اِلىَّ مِمّا يَدعُونَنِى اِلَيهِ (يوسف، 33)

1000 - با اين كه طبق روايات، آن‏ها جوان نبودند.

1001 - اقتباس از نورالثقلين، ج 3، ص 420، تفسير جامع، ج 4، ص 181.

1002 - بحار، ج 53، ص 90 و 91.

1003 - مجمع‏البيان، ج 6، ص 452.

1004 - تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 249 و 250.

 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (38)


   2 - داستان‏هاى غير پيامبران در قرآن‏
      1 - حضرت لقمان عليه‏السلام‏
         ويژگى‏هاى حضرت لقمان عليه‏السلام‏
         چرا لقمان، داراى مقام حكمت شد
         ده نصيحت بزرگ به پسر
         آشكار شدن حكمت از زبان لقمان عليه‏السلام‏
         آغاز آشكار شدن حكمت از لقمان‏
         چند داستان از لقمان و اربابش‏
         چند فراز از حكمت لقمان‏
         آداب مسافرت از مكتب لقمان عليه‏السلام‏
         فرازهاى ديگر از حكمت لقمان‏
         پاسخ لقمان به چند سؤال‏
         موعظه تكان دهنده لقمان‏
         سؤال از چهار چيز
         سه نصيحت لقمان به پسرش‏
 
2 - داستان‏هاى غير پيامبران در قرآن‏
در فصل دوم اين بخش به بيان داستان‏هاى غير پيامبران كه در قرآن آمده مى‏پردازيم، منظور ما از اين داستان‏ها، شأن نزول‏هاى قرآن نيست، بلكه داستان‏هايى است كه در متن قرآن به طور خلاصه يا مشروح آمده، و به كمك روايات توضيح داده شده است.
1 - حضرت لقمان عليه‏السلام‏
يكى از حكماى صالح و وارسته بزرگ تاريخ، حضرت لقمان عليه‏السلام است كه نام مباركش در قرآن، دو بار(949) آمده، و يك سوره قرآن (سوره سى و يكم) به نام او است. از اين رو خداوند در اين سوره از او ياد كرده كه فرزندش را به ده اندرز حكيمانه و بسيار مهم نصيحت كرده كه در قرآن در ضمن پنج آيه‏(950) بيان شده است.
شيوه بيان قرآن نشان مى‏دهد كه لقمان عليه‏السلام پيغمبر بوده است، و در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده فرمود:
حقَّاً اَقُولُ لَم يَكُن لُقمانُ نَبيّاً وَ لكِن كانَ عبداً كَثِيرَ التَّفكُّرِ، حُسنَ اليَقينِ، اَحبُّ اللهَ فَاحَبَّهُ، وَ منَّ عَلَيهِ بالحِكمَةِ؛
به حق مى‏گويم كه لقمان عليه‏السلام پيامبر نبود، ولى بنده‏اى بود كه بسيار فكر مى‏كرد، و يقينش عالى بود، خدا را دوست داشت، و خدا نيز او را دوست داشت و نعمت حكمت را به او عنايت فرمود.(951)
ويژگى‏هاى حضرت لقمان عليه‏السلام‏
1 - لقمان عليه‏السلام از كسانى بود كه عمر طولانى كرد، عمرش را از دويست تا 560 سال و از هزار تا 3500 سال نوشته‏اند.
2 - سلسله نسب او را چنين نوشته‏اند: لقمان بن عنقى بن مزيد بن صارون، و لقبش ابوالاسود بود، بعضى او را پسر خاله، يا خواهرزاده حضرت ايوب عليه‏السلام مى‏دانند كه سلسله نسبش به ناحور بن تارَخ (برادر ابراهيم خليل) مى‏رسد.
3 - او از اهالى نوبه‏(952) واقع در سرزمين آفريقا بود، از اين رو سياه چهره و داراى لبهاى ستبر و درشت بود، و قدمهاى گشاد و بلند داشت.
4 - او مدتى چوپان و برده قين بن حسر (از ثروتمندان بنى اسرائيل) بود سپس بر اثر بروز حكمت از او، اربابش او را آزاد ساخت.(953)
محدث و مورخ معروف، مسعودى مى‏نويسد: لقمان از اهالى نَوبه (واقع در آفريقا) بود ارباب او قين بن حسر نام داشت، لقمان در دهمين سال حكومت حضرت داوود عليه‏السلام به دنيا آمد، عبد صالح بود، خداوند نعمت حكمت را به او عطا كرد، او در نقاط مختلف زمين، عمر طولانى كرد، همواره حكمت و وارستگى از او آشكار مى‏شد و تا عصر حضرت يونس عليه‏السلام زندگى كرد.(954)
5 - در حديثى آمده لقمان به پسرش گفت:
يا بُنَىّ خدَّمتُ اَربَعَمَأَةِ نَبىّ، و اَخَذتُ مِن كلامِهِم اَربعَ كَلِمات، و هى: اذا كَنتَ فِى الصَّلواةِ فاحفَظ قَلبَكَ، و اِذا كُنتَ عَلَى المائدَةِ فَاحفَظ حَلقَكَ، وَ اذا كُنتَ فِى بَيتِ الغَيرِ فَاحفَظ عَينَك، وَ اِذا كُنتَ بَينَ الخَلقِ فَاحفَظ لِسانَك؛
اى پسر جان! من چهارصد پيامبر را خدمت كردم، و از گفتار آن‏ها چهار سخن برگزيدم:
1 - هنگامى كه در نماز هستى حضور قلبت را حفظ كن. 2 - هنگامى كه بر كنار سفره نشستى، گلويت را (از مال حرام) حفظ كن. 3 - هنگامى كه به خانه ديگرى رفتى، چشم خود را (از نگاه حرام) حفظ كن. 4 - و هنگامى كه بين انسان‏ها رفتى، زبانت را حفظ كن.(955)
بر اساس اين حديث، لقمان عليه‏السلام علاوه بر اين كه عمر طولانى كرده، همواره با پيامبران محشور بوده، به طورى كه با چهارصد پيامبر ملاقات نموده و از گفتار معنوى آن‏ها بهره جسته است.
6 - به نظر مى‏رسد كه لقمان عليه‏السلام بيشتر عمرش را در خاورميانه، به خصوص در فلسطين و بيت المقدس گذرانده است. و نقل شده كه قبرش در ايله يكى از بندرهاى فلسطين است. او عمرى را با حكمت نظرى و عملى و معرفت در سطح بالا گذراند، و همواره نام نورانيش در پيشانى تاريخ حكماى وارسته جهان مى‏درخشد.
از گفتنى‏ها اين كه: او فرزندان بسيار داشت، آن‏ها را به گرد خود جمع مى‏كرد و به نصيحت آن‏ها مى‏پرداخت، به گفته بعضى گرچه او با جمله يا بُنَىَّ؛ اى پسرك من نصيحت خود را آغاز مى‏كرد، ولى، خطاب او به همه پسران و فرزندانش بود، و با اين خطاب (كه خطاب به پسر بزرگ بود)(956) به شيوه سخنرانان توانا، همه فرزندانش را به خود جلب نموده و مورد پند و اندرز قرار مى‏داد.
در قرآن تنها بخش كوچكى از نصايح لقمان عليه‏السلام امده، و گرنه او نصايح بسيار دارد كه گردآورى همه آن‏ها، كتاب قطورى را تشكيل خواهد داد.(957)
چرا لقمان، داراى مقام حكمت شد
در آيه 12 سوره لقمان مى‏خوانيم: وَ لَقَد آتَينا لُقمانَ الحِكمَةَ؛ ما به لقمان حكمت داديم. و از اوج حكمت لقمان همين بس كه خداوند نصايح او را در قرآن ذكر مى‏كند، و نصايح خود را در درون نصايح لقمان (در آيه 14 و 15 سوره لقمان) مى‏آورد، گويى مى‏خواهد بگويد نصايح لقمان همان نصايح الهى است. طبق اين آيه، حكيم بودن لقمان را امضاء كرده است. در اين جا اين سؤال پيش مى‏آيد كه لقمان عليه‏السلام آن همه علم و حكمت سرشار را چگونه به دست آورد؟!
پاسخ اين كه: لقمان عليه‏السلام يك انسان پاك و مخلص و با صفا بود، و در صراط سير و سلوك و عرفان، زحمت‏ها كشيد و بر اثر مخالفت با هوس‏هاى نفسانى و تحمل دشوارى و رياضت و نفس‏كُشى، داراى چنان لياقتى شد كه مشمول لطف خاص الهى قرار گرفت و خداوند چشمه‏هاى حكمت را در وجود او به جوشش در آورد، از ويژگى‏هاى او اين كه: روح و روان خود را با فكر و عبرت گرفتن از حوادث، تربيت مى‏كرد.(958)
مثلاً سلمان عليه‏السلام يك انسان خودساخته، بر اثر مخالفت با هواى نفس، و بر اثر پاكزيستى و كسب فيوضات معنوى، مقامش آن چنان ارجمند شد، كه اميرمؤمنان على عليه‏السلام او را به لقمان عليه‏السلام تشبيه كرده مى‏فرمايد:
بَخٍّ بخٍّ سلمانُ مِنَّا اَهلَ البَيتِ، وَ مَن لَكُم بِمِثلِ لُقمانِ الحَحكيمِ؟ عَلِمَ عِلمَ الاَوَّلِ وَ عِلمَ الآخَرِ؛
به به به مقام سلمان، او از ما اهل بيت است، شما در كجا مانند سلمان را مى‏يابيد كه مثل لقمان حكيم است كه علم اول و آخر را مى‏داند، او دريايى بى پايان است.(959)
بنابراين اگر لقمان عليه‏السلام كه شخصى آفريقايى و سياه‏چهره ونازيبا بوده، به مقام ارجمندى از حكمت مى‏رسد، به خاطر روح و روان و دل با صفا و پاكى است كه او داشت، بر همين اساس در روايت آمده؛ شخصى از لقمان پرسيد: تو مگر با ما چوپانى نمى‏كردى؟
لقمان گفت: آرى، چنين است.
او پرسيد: پس اين همه علم و حكمت از كجا نصيب تو شد؟ (تو كه به مدرسه نرفته‏اى) لقمان عليه‏السلام در پاسخ فرمود:
قَدرُ اللهِ وَ اداءُ الَامانَةِ وَ صِدقُ الحدِيثِ، وَ الصَّمتُ عَمَّا لا يَعنِينى؛
اين داشتن علم و حكمت به خواست خدا و اداى امانت، و راستگويى و سكوت در امور بيهوده و آن چه مربوط به من نبود، به دست آمده است. (960)
اين مطلب را با گفتار جالبى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و امام صادق عليه‏السلام به پايان مى‏بريم، آن دو بزرگوار فرمودند:
ما اَخلَصَ عَبدُ للهِ عَزَّ وَ جَلَّ اَربَعينَ صَباحاً الا جَرَت يَنابِيعَ الحِكمَةِ مِن قَلبِهِ عَلى لِسانِهِ؛
هر بنده‏اى كه تنها براى خدا چهل روز اخلاص ورزد، خداوند چشمه‏هاى حكمت را از قلبش به زبانش جارى سازد.(961) آرى:
آئينه شو جمال پَرى طلعتان طلب
جاروب كن تو خانه سپس ميهمان طلب
گويا عين سؤال فوق را شخصى از امام صادق عليه‏السلام پرسيد، امام صادق عليه‏السلام پرسيد:
سوگند به خدا حكمتى كه از جانب خداوند به لقمان داده شد به خاطر نسب و مال و جمال و جسم او نبود، بلكه او مردى بود كه در انجام فرمان خدا نيرومند بود، از گناهان و شبهه‏ها دروى مى‏كرد، ساكت و خاموش بود (يعنى كنترل زبان و تفكر داشت) با دقت به امور مى‏نگريست. و بسيار فكر مى‏كرد، هشيار و تيزبين بود و هرگز در (آغاز) روز نخوابيد، و در مجالس (به رسم مستكبران) تكيه نمى‏كرد، و آداب معاشرت را به طور كامل رعايت مى‏نمود، آب دهن نمى‏افكند، با چيزى بازى نمى‏كرد، و هرگز در حال نامناسبى ديده نشد، هيچگاه دو نفر را در حال نزاع نديد، مگر اين كه آن‏ها را آشتى داد، و در عين حال دخالت بى جا نمى‏نمود. اگر سخن خوبى از كسى مى‏شنيد حتماً مأخذ و تفسير آن را سؤال مى‏كرد، با فقيهان و دانشمندان، بسيار همنشين يم شد، به سراغ علومى مى‏رفت كه آن علوم را وسيله تسلط بر هواى نفس قرار دهد، نفس خود را با نيروى انديشه و عبرت، درمان مى‏نمود، و تنها به سراغ كارى مى‏رفت كه به سود (دنيا و دين) او بود، و از امور بيهوده دورى مى‏كرد. فَبِذلكَ اُوتىَ الحِكمَةُ؛ از اين رو به او از جانب خدا، حكمت داده شد. (962) با اين اشاره، نظر شما را به بخشى از داستان‏هاى زندگى حضرت لقمان عليه‏السلام جلب مى‏كنيم:
ده نصيحت بزرگ به پسر
بخشى از نصايح لقمان به پسرش كه به صورت نصيحت دهگانه در ضمن پنج آيه آمده مجموعه‏اى از عقايد، اخلاق و آداب معاشرت به اين ترتيب است:
1 - يا بُنَىّ لا تُشرِك بِاللهِ اءنّ الشِّركَ لَظُلم عَظِيم؛
پسر جان! چيزى را شريك خدا قرار نده كه شرك ظلم بزرگى است. [اشاره به توحيد]
2 - يا بُنَىّ اءنْ يَكُ مِثقالَ حَبَّة مِن خَردَلٍ فَتَكُن فِى صَخرة اَو فِى السمواتِ اَو فِى الاَرضِ يَأتِ بِها اءنّ اللهَ لطِيف خَبِير؛
پسر جان! اگر به اندازه سنگينى خردلى (يعنى به اندازه تخم سياه بسيار ريز گياهى) عمل نيك يا بد باشد در دل سنگى يا در گوشه‏اى از آسمان‏ها و زمين قرار گيرد، خداوند آن را (در قيامت براى حساب) مى‏آورد، خداوند دقيق و آگاه است. [اشاره به معاد]
3 و 4 و 5 و 6 - يا بُنَىّ اَقِمِ الصَّلوةَ وَ أمُر بِالمَعرُوفِ وَانهَ عَنِ المُنكَرِ وَ اصبِر عَلى ما اَصابَكَ اءنّ ذلكَ مِن عزمِ الاُمورِ؛
اى پسر جان! 1 - نماز را بر پا دار. 2 - و امر به معروف و نهى از منكر كن. 4 - و در برابر مصائبى كه به تو مى‏رسد با استقامت و شكيبا باش كه از كارهاى مهم و اساسى است.
7 - وَ لا تُصَعِّر خَدَّكَ لِلنَّاسِ؛ با بى اعتنايى از مردم روى مگردان.
8 - وَ لا تَمشِ فِى الاَرضِ مَرَحاً اءنّ اللهَ لا يُحبُّ كلَّ مُختالٍ فَخُورٍ؛
مغرورانه بر زمين راه نرو، كه خداوند هيچ متكبر مغرور را دوست ندارد.
9و 10 - وَ اَقصِد فِى مَشيِكَ وَ اَغضُض مِن صَوتِكَ اءنّ اَنكَرَ الاَصواتِ لَصَوتُ الحَمِير؛
اى پسر جان! 1 - در راه رفتن اعتدال را رعايت كن. 2 - از صداى خود بكاه (و هرگز فرياد نزن) كه زشت‏ترين صداها صداى خران است.(963)
در اين اندرزهاى دهگانه، لقمان به توحيد و معاد و نماز اشاره كرده، سپس به دو دستور اجتماعى امر به معروف و نهى از منكر پرداخته، آن گاه در مورد صبر و مقاومت در برابر حوادث سخت، سخن به ميان آورده، سرانجام سه نكته مهم از آداب معاشرت را يادآورى نموده است كه به راستى اگر اين ده دستور به طور صحيح رعايت گردد، مدينه فاضله اخلاقى و انسانى به وجود خواهد آمد.
آشكار شدن حكمت از زبان لقمان عليه‏السلام‏
از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده: روزى لقمان در وسط روز براى استراحت خوابيده بود، ناگهان صدايى شنيد كه: اى لقمان! آيا مى‏خواهى خداوند تو را خليفه در زمين قرار دهد كه در ميان مردم به حق قضاوت كنى؟
لقمان در پاسخ گفت: اگر پروردگارم مرا مخير كند، راه عافيت را مى‏پذيرم، و تنه به اين آزمون بزرگ نمى‏دهم، ولى اگر فرمان دهد فرمانش را به جان پذيرا مى‏شوم، زيرا مى‏دانم اگر چنين مسؤوليتى بر دوش من بگذارد، قطعاً مرا كمك مى‏كند، و از لغزش‏ها نگه مى‏دارد.
فرشتگان - در حالى كه لقمان آن‏ها را نمى‏ديد - گفتند: اى لقمان! براى چه قضاوت را نمى‏پذيرى؟
لقمان گفت: براى اين كه داورى در ميان مردم سخت‏ترين منزل‏گاه‏ها و مهمترين مراحل است، و امواج ظلم و ستم از هر سو متوجه آن است، اگر خدا انسان را حفظ كند، شايسته نجات است، و اگر راه خطا برود، از راه بهشت منحرف شده است، كسى كه در دنيا سر به زير، و در آخرت سربلند باشد، بهتر از كسى است كه در دنيا سربلند و در آخرت سر به زير باشد، و كسى كه دنيا را براى آخرت برگزيند به دنيا نخواهد رسيد، و آخرت را نيز از دست خواهد داد.
فرشتگان از منطق فرشتگان شگفت‏زده شدند، لقمان پس از اين سخن، در خواب فرو رفت، خداوند نور حكمت را در دل او افكند، هنگامى كه بيدار شد، زبان به حكمت گشود، و حضرت داوود عليه‏السلام را با حكمت‏هاى سرشار خود (در حل مشكلات) موعظه و يارى مى‏كرد، حضرت داوود عليه‏السلام به او فرمود:
طُوبى لَكَ يا لُقمانُ! اُعطِيتَ الحِكمَةُ؛
خوشا به سعادتت اى لقمان كه حكمت به تو عطا شده است.(964)
آغاز آشكار شدن حكمت از لقمان‏
يكى از ثروتمندان هوسباز در كنار چشمه‏اى با يكى از دوستانش به قماربازى مشغول شد و در حال مستى با او شرط بندى كرد كه هر كس در قمار ببازد، يا بايد همه اين آب را بنوشد، و يا همه مال و همسرش را در اختيار برنده قرار دهد. در آن قمار، آن ثروتمند هوسباز باخت، برنده از او مطالبه مال و همسر كرد، او كه سخت در بن بست قرار گرفته بود، يك روز مهلت خواست، آن ثروتمند از لقمان خواست كه او را از بن بست در آورد (با توجه به اين كه او ارباب لقمان بود، و لقمان در آن هنگام غلام و برده بود) لقمان به او گفت: من با يك شرط تو را از اين بن بست نجات مى‏دهم، و آن شرط اين است كه ديگر قمار بازى نكنى.
ثروتمند، پيشنهاد لقمان را پذيرفت، لقمان به او گفت: هنگامى كه برنده قمار نزد تو آمده و مطالبه آشاميدن آب يا همه مال و همسر نمود، به او چنين گو اگر منظور آن آبى است كه روز قبل (هنگام شرطبندى) در ميان اين رود بود، تا بياشامم؟ آن را حاضر كن تا بياشامم، و اگر منظور آبى است كه اكنون در ميان رود است؟ سرچشمه‏هاى آن را ببند، تا آن‏چه ماند بنوشم، و يا اگر منظور آبى است كه در ساعات آينده در اين رود جريان مى‏يابد، هنوز كه آينده نيامده، صبر كن.
ثروتمند همين مطلب را به برنده قمار گفت، برنده محكوم شد و چيزى نتوانست بگويد، از هيمن جا حكمت لقمان آشكار شد، و مردم او را شناختند.(965)
طبق نقل تاريخ انبياء، اين ثروتمند هوسباز، ارباب لقمان به نام قين بود، كه لقمان را به سى مثقال طلا خريده بود، پس از اين ماجرا، لقمان را آزاد ساخت. (966)
چند داستان از لقمان و اربابش‏
چنان كه گفته شد، لقمان در آغاز كار، غلام سياه آفريقايى بود كه مطابق رسم برده‏فروشى آن عصر، او را فروختند، و گويا چندين بار خريد و فروش شده، و در طول اين مدت داراى اربابانى بوده و سرانجام آزاد شده است، در رابطه با اربابش (يا اربابانش) نظر شما را به چند داستان زير جلب مى‏كنم:
1 - تفكر طولانى
لقمان گاهى از مردم جدا مى‏شد و تنها در مكانى مى‏نشست و غرق در درياى فكر و انديشه مى‏شد، ارباب او كنارش مى‏آمد و مى‏گفت: اى لقمان! تو همواره تنها نشسته‏اى، برخيز به ميان مردم بيا، و با آن‏ها مأنوس باش.
لقمان در جواب مى‏گفت: تنهايى طولانى براى فكر كردن، نتيجه‏بخش‏تر براى فهميدن است، و انديشيدنِ بسيار، دليل راه بهشت است.(967)
2 - بهترين و بدترين غذا
روزى ارباب لقمان به لقمان گفت: گوسفندى را ذبح كن و دو عضو از بهترين عضوهايش را بپز و برايم بياور، لقمان گوسفند را ذبح كرد، و قلب و زبان او را پخت و نزد اربابش نهاد.
روز ديگر اربابش گفت: دو عضو از بدترين عضوهاى آن گوسفند را بپز و نزد من بياور، لقمان باز قلب و زبان را پخت و نزد اربابش آورد، ارباب پرسيد: از تو خواستم برترين عضو گوسفند را بياورى و قلب و زبان آوردى، سپس بدترين را خواستم، باز قلب و زبان آوردى، علت چيست؟
لقمان گفت: اين دو عضو برترين عضو هستند اگر پاك باشند، و بدترين عضو هستند اگر پليد باشند.(968)
3 - زيان نشستن طولانى در توالت
روزى ارباب لقمان به توالت رفت، و ماندن او در آن جا طولانى شد، لقمان با صداى بلند كه او بشنود گفت: نشستن طولانى در توالت موجب درد جگر و ايجاد بواسير، و جذب حرارت آلوده توالت به مغز خواهد شد، به طور اعتدال بنشين، برخيز بيرون بيا. سپس مطلب را براى آموزش ديگران بر روى در بوستان كه توالت در آن جا بود، نوشت.(969)
4 - كشف راز و روسفيدى لقمان و روسياهى بدخواهان او
ارباب لقمان، داراى باغ‏ها و غلامان بسيار بود، در ميان غلامانش لقمان نيز ديده مى‏شد، ارباب كه ظاهر بين بود، غلامان سفيد رو و زيبا را بر لقمان كه قيافه نازيبا داشت، ترجيح مى‏داد، مثلاً غلامان را براى ميوه چيدن و ميوه آوردن به باغ مى‏فرستاد، ولى لقمان را براى كارهاى سخت و پست مانند جارو كشيدن مى‏گماشت، و به اين ترتيب لقمان را تحقير مى‏كرد، با اين كه لقمان از نظر سيرت و فكر و معرفت بر همه غلامان برترى داشت.
اين شيوه نادرست ارباب باعث مى‏شد كه غلامان او نيز لقمان را ناچيز مى‏شمردند و ارزشى براى او قائل نبودند، و گاهى او را آزار مى‏دادند.
ارباب در يكى از موارد، غلامان را براى چيدن ميوه به باغ فرستاد، آن‏ها به باغ رفتند و ميوه‏هاى مختلفى چيدند و آوردند، ولى در غياب ارباب، آن ميوه‏ها را خوردند، هنگامى كه ارباب آمد و تقاضاى ميوه تازه كرد، غلامان به دروغ گفتند: ميوه‏ها را لقمان خورد.
ارباب نسبت به لقمان بدبين شد، و از آن پس با نظر خشم آلود به لقمان مى‏نگريست و با او بدرفتارى مى‏كرد.
لقمان از روى هوشيارى دريافت كه راز ناسازگارى و بدسلوكى ارباب او، تهمت ناجوانمردانه غلامان است، نزد ارباب رفت و چنين پيشنهاد كرد: اى آقاى من! بيا و ما را امتحان كن تا خوب و بد از ميان ما براى شما آشكار گردد.
ارباب: چگونه شما را امتحان كنم؟
لقمان: به همه ما به مقدار فراوان از آب گرم بده و ما را مجبور كن كه آن را بنوشيم، سپس سار بر اسب شو و به سوى بيابان بتاز، و فرمان بده تا ما پياده به دنبال تو بدويم، و با اين كار، راز را كشف كن كه آيا ميوه‏ها را من خورده‏ام يا آن‏ها خورده‏اند؟!
امتحان كن جمله ما را اى كريم
سيرمان در ده تو از آب حميم‏(970)
بعد از اين ما را به صحراى كلان
تو سواره ما پياده در دوان
آنگهان بنگر تو بد كردار را
صنع‏هاى كاشف اسرار را
ارباب همين امتحان را كرد، غلامان و لقمان را مجبور كرد كه آب داغ بياشامند، سپس سوار بر اسب شد، و به آن‏ها گفت همه به دنبال من بدويد، آن‏ها به دنبال ارباب دويدند، چندان نگذشت، حال آن‏ها كه ميوه‏ها را خورده بودند بر اثر دويدن دگرگون شد و آن چه از ميوه‏ها را خورده بودند استفراغ كردند، ولى از دهان لقمان جز آب صافب چيزى بيرون نيامد.
به اين ترتيب ارباب دريافت كه ميوه‏ها را غلامان خورده‏اند و و لقمان از ميوه‏ها نخورده، و غلامان به او تهمت زده‏اند، لقمان نزد ارباب روسفيد شد، ولى غلامان روسياه و شرمنده شدند.
بنابراين غافل مباش كه در روز قيامت نيز اين گونه رازها فاش ميگردد، و مجرمان از پاكان مشخص مى‏شوند.
حكمت لقمان چو تاند اين نمود
پس چه باشد حكمت رَبِّ الوجو
يوم تبلى السرائر كلها
بان منكم كامِن لا يشتهى‏(971)
نار از آن آمد عذاب كافران
كه حجر را نار باشد امتحان‏(972)
5 - سپاسگزارى و حق‏شناسى لقمان
لقمان حكيم، آن پير روشن‏ضمير و باتجربه، مدتى برده شخص ديگرى بود كه هم چندين غلام داشت. ولى در ميان غلامان، لقمان را بسيار دوست داشت، تا آن جا كه هرگاه مى‏خواست غذا بخورد، نخست آن را نزد لقمان برده، تا او ميل كند و بعد به عنوان تبرك‏جويى، نيم خورده لقمان را با ميل و اشتياق مى‏خورد.
در يكى از روزها خربزه‏اى براى ارباب لقمان به هديه آوردند، ارباب در محضر لقمان نشست و آن خربزه را پاره كرد و قطعه قطعه نمود و به لقمان داد، لقمان آن قاچ‏هاى خربزه را از اربابش مى‏گرفت و مى‏خورد، و وانمود مى‏كرد كه بسيار شيرين است و از روى ميل و اشتها مى‏خورد.
وقتى ارباب مشاهده كرد كه لقمان با علاقه مى‏خورد، همه خربزه را كه به صورت 18 قاچ نموده بود جز يك قاچ، به لقمان داد، و لقمان همه را خورد، و ارباب همان يك قاچ را براى خود نگه داشت.
چون بريد و داد او را يك برين
همچو شكر خوردش و چون انگبين
از خوشى كه خورد داد او را دوم
تا رسيد آن كِرچها(973) تا هفدهم
ماند كِرچى، گفت اين را من خورم
تا چه شيرين خربزه‏ست اين بنگرم
او چنين خوش مي‏خورد كز ذوق او
طبعها شد مشتهى و لقمه‏جو
وقتى كه ارباب همان يك قاچ ته مانده خربزه را به دهان گذاشت، دريافت كه مثل زهر، تلخ است. از تلخى آن، زبانش آبله زد و گلويش سوخت و حالش به هم خورد.
چون بخورد از تلخيش آتش فروخت
هم زبان كرد آبله هم حلق سوخت
ساعتى بي‏خود شد از تلخى آن
بعد از آن گفتش كه اى جان و جهان
نوش چون كردى تو چندين زهر را
لطف چون انگاشتى اين قهر را
ارباب به لقمان گفت: اين قاچ‏هاى بسيار تلخ را چگونه خوردى؟ با اين كه همه تلخ بود، چرا از خوردن آن خوددارى نكردى، مى‏خواستى عذر و بهانه‏اى بياورى و اين قاچ‏هاى تلخ را نخورى؟!
لقمان در پاسخ گفت: ماه‏ها و سال‏ها تو به من غذاهاى شيرين و گوارا و مطبوع داده‏اى، اينك كه يك بار تلخ شده آيا سزاوار است من آن را نخورم و به آن اعتراض كنم، و نمك خور و نمكدان شكن گردم، بلكه رسم حق‏شناسى و سپاسگزارى اقتضا كرد تا همان نيش‏ها را نوش بدانم و چهره در هم نگيرم.
شرمم آمد كه يكى تلخ از كفت
من ننوشم اى تو صاحب‏معرفت
چون همه اجزام از انعام تو
رسته‏اند و غرق دانه و دام تو
گر ز يك تلخى كنم فرياد و داد
خاك صد ره بر سر اجزام باد
لذت دست شكربخشت بداشت
اندرين بطيخ‏(974) تلخى كى گذاشت
آرى:
از محبت تلخها شيرين شود
از محبت مسها زرين شود
از محبت خارها گل مى‏شود
وز محبت ديو حورى مى‏شود
از محبت خارها گل مى‏شود
وز محبت سركه‏ها مُل‏(975) مى‏شود
از محبت سقم‏(976) صحت مى‏شود
وز محبت قهر رحمت مى‏شود(977)
پس اى بنده خدا تو غرق نعمت‏هاى خداوند هستى، هرگاه در زندگى، مختصر تلخى ديدى ناشكرى نكن.
6 - داغ برادر
لقمان به سفر رفت، و سفر او چندين سال طول كشيد، هنگام بازگشت در نزديكى وطن با غلام خود ملاقات كرد، و بين آن‏ها گفتگوى زير رخ داد:
لقمان: از پدرم چه خبر؟
غلام: او از دنيا رفت.
لقمان: بر امور خودم مالك شدم، از همسرم چه خبر؟
غلام: او نيز از دنيا رفت.
لقمان: بسترم تجديد شد (ناگزير بايد با همسر ديگر ازدواج كنم) از خواهرم چه خبر؟
غلام: او نيز از دنيا رفت.
لقمان: ناموسم پوشيده شد، از برادرم چه خبر؟
غلام: او نيز از دنيا رفت.
لقمان: اِنقَطَعَ ظَهرِى؛ پشتم شكست.(978)
7 - رضايت خدا، نه رضايت خلق‏
لقمان عليه‏السلام به پسرش چنين وصيت كرد: پسرم! قلبت را به خشنودى مردم و تعريف و تكذيب آن‏ها وابسته نكن، چرا كه چنين چيزى هر چند انسان كوشش فراوان كند به دست نمى‏آيد.
پسر گفت: مى‏خواهم در اين مورد، مثال يا نمونه عملى بنگرم تا موضوع را به روشنى دريابم.
لقمان عليه‏السلام فرمود: برخيز از خانه بيرون برويم، تا موضوع را به تو نشان دهم.
لقمان و پسرش از خانه خارج شدند، الاغى نيز داشتند، لقمان سوار بر آن شد، پسرش پياده به دنبال او به راه افتاد، تا به گروهى رسيدند، آن گروه تا اين منظره را ديدند گفتند: اين پيرمرد را ببين چقدر سنگدل و نامهربان است، خود سوار بر مركب شده و پسرش پياده به دنبالش حركت مى‏كند، به رسايت كه اين كار، بدكارى است.
لقمان به پسرش گفت: آيا سخن آن‏ها را شنيدى؟ پسر گفت: آرى، لقمان گفت: اينك من پياده مى‏شوم و تو سوار شو، لقمان پياده شد و پسرش سوار گرديد و حركت كردند، تا به گروهى رسيدند، آن گروه وقتى اين منظره را ديدند، گفتند: اين پدر و پسر هر دو پدرِ بد و پسرِ بد هستند، پدر از اين رو بد است كه پسرش را تربيت نكرده به گونه‏اى كه پسر بر مركب سوار شده، و پدر پيرش پياده حركت مى‏كند، پسر نيز بد است از اين رو كه با اين بى رحمى، به پدرش جفا نموده است، زيرا پدر شايسته‏تر است كه احترام شود و سوار گردد.
لقمان به پسرش گفت: سخن آن‏ها را شنيدى، پسر گفت: آرى، لقمان فرمود: اين بار هر دو سوار مى‏شويم.
آن‏ها هر دو سوار بر مركب شدند و حركت نمودند تا به گروهى رسيدند، آن گروه تا اين منظره را ديدند، گفتند: در دل اين دو سوار يك ذره رحم نيست، دو نفرى سوار بر اين حيوان زبان بسته شده‏اند، كمر اين حيوان را شكستند، چرا بيش از توان اين حيوان به او تحميل كرده‏اند؟ بهتر اين بود، كه يكى سوار گردد و ديگرى پياده حركت كند.
لقمان به پسرش گفت: سخن آن‏ها را شنيدى؟ پس گفت: آرى، لقمان فرمود:
بيا اين بار هر دو پياده شويم و به دنبال الاغ حركت كنيم، آن‏ها هر دو پياده شدند، و به دنبال الاغ حركت نمودند، اين بار به گروهى رسيدند، آن گروه گفتند: به راستى اين دو نفر عجب آدمهاى جاهل هستند، خود پياده حركت مى‏كنند و الاغ را بدون سواره رها كرده‏اند، چقدر بى‏فكر هستند.
لقمان عليه‏السلام به پسرش فرمود: سخن آن‏ها را شنيدى؟ او عرض كرد: آرى. لقمان عليه‏السلام فرمود: آيا ديگر هيچگونه چاره‏اى براى كسب رضايت مردم وجود دارد؟ اكنون كه چنين است رضايت آن‏ها را محور قرار نده بلكه رضايت خدا را محور و هدف قرار بده تا به سعادت و رستگارى دنيا و آخرت نايل شوى.(979)
چند فراز از حكمت لقمان‏
لقمان عليه‏السلام داراى گفتار حكيمانه و پر محتوا و پخته و نغز بسيار بوده، كه در احاديث چهارده معصوم عليهم السلام ديده مى‏شود، در اين جا نظرشما را به چند فراز از آن‏ها كه گلچينى از آن‏ها است جلب مى‏كنيم تا آنها را با دقت توجه كنيم و بهره جوييم:
يا بُنَىّ اءنّ الدّنيا بَحر عَمِيق، وَ قَد هَلكَ فِيها عالَم كثِير، فَاجعَل سَفِينَتَكَ فِيها الاِيمانُ باللهِ، وَاجعَل شِراعَها التَّوَكُّل عَلى اللهِ، وَاجعَل زادَكَ فِيها تَقوَى اللهِ، فَاِن نَجَوتَ فَبِرَحمَةِ اللهِ، وَ اءن هَلَكتَ فَبِذُنُوبِكَ؛
اى پسر جان! دنيا درياى عميقى است، كه خلق بسيارى در آن غرق شده‏اند، تو ايمان به خدا را كشتى خود در اين دنيا قرار بده، بادبان آن كشتى را توكل بر خدا و زاد و توشه در آن را تقوى الهى مقرر كن، اگر از اين دنيا نجات يابى به بركت رحمت خداست بو اگر غرق و هلاك شوى، به خاطر گناهانت مى‏باشد.(980)
يا بُنىّ مَن ذَا الَّذِى اِبتَغَى اللهَ فَلَم يَجِدهُ؟ مَن ذَا الَّذِى لَجَأَ اِلَى اللهِ فَلَم يُدافِعُ عَنهُ؟ اَم مَن ذَا الَّذِى تَوَكَّلَ عَلى اللهِ فَلَم يَكفِهِ؟؛
اى پسر جان! چه كسى است كه خدا را بجويد و او را نيابد؟ چه كسى است كه به خدا پناه ببرد و خداوند از او دفاع ننمايد؟ يا چه كسى است كه بر خدا توكل نمايد و خدا او را كافى نباشد؟!(981)
يا بُنَىّ اِتَّعِظ بالنَّاسِ قَبلَ اَن يَتَّعِظَ الناسُ بِكَ، يا بُنىّ اِتَّعِظ بِالصَّغِيرِ قَبلَ اَن يَنزِلَ بِكَ الكَبِير، يا بُنَىّ اِملِك نَفسَكَ عِندَ الغَضَبِ، حتّى لا تَكُونَ لِجَهنّم حَطَباً، يا بُنَىّ الفَقرُ خَير مِن اَن تَظلِم وَ تَطغِى، يا بُنَىّ ايَّاك اَن تَستَدينَ فَتَخُونَ فِى الدِّينِ؛
اى پسر جان! با ديدن حوادثى كه براى مردم رخ ميدهد پند بگير، قبل از آن كه مردم از حوادث تو پند گيرند، از حوادث و گرفتارى‏هاى كوچك عبرت بگير قبل از آن كه دستخوش گرفتارى‏هاى بزرگ گردى، اى پسر جان! خود را هنگام خشم كنترل كن تا هيزم دوزخ نشوى، اى پسرم! فقر و تهيدستى بهتر از ثروتى است كه موجب ظلم و طغيان گردد، اى پسر جان! از قرض گرفتن دورى كن تا دچار خيانت در اداى دَين نگردى.
فرزند عزيز! هزار دوست به دست آور و بدان كه هزار دوست اندك است، و يك دشمن ميندوز، و بدان كه يك دشمن بسيار است.
آداب مسافرت از مكتب لقمان عليه‏السلام‏
امام صادق عليه‏السلام فرمود: لقمان (در مورد آداب مسافرت) به پسرش چنين مى‏فرمود:
هنگامى كه با جمعى مسافرت مى‏كنى، در كارهايت با آن‏ها مشورت كن، و با لبخند فراوان با آن‏ها روبرو شو، در مورد زاد و توشه‏ات، نسبت به آن‏ها سخاوتمند باش، هنگامى كه تو را صدا زنند، دعوت آن‏ها را اجابت كن، و اگر از تو كمك خواستند، آن‏ها را يارى كن، در سه چيز بر آن‏ها پيش‏دستى كن:
1 - سكوت طولانى.
2 - زياد خواندن نماز.
3 - سخاوت در مورد مركب و آب و غذا، هرگاه همراهان از تو گواهى به حق طلبيدند، گواهى ده، و اگر خواستند با تو مشورت كنند، براى به دست آوردن نظر صحيح كوشش كن، و بدون انديشه و توجه و دقت كامل، پاسخ مگو، و تمام نيروى تفكرت را براى جواب مشورت به كار گير، كه هر كس در پاسخ مشورت، خالص‏ترين نظر خود را اظهار كند، خداوند نعمت تشخيص و انديشه را از او مى‏گيرد.
هنگامى كه ببينى همراهان تو راه مى‏روند و تلاش ميكنند، با آن‏ها همكارى كن، دستور كسى را كه از تو بزرگتر است بشنو.
وَ اِذا اَمَرُوكَ بِاَمرٍ وَ سَأَلُوكَ فَقُل نَعَم، وَ لا تَقُل لا، فَانَّ لا، عَىّ وَلُومٌ؛
اگر از تو تقاضاى مشروع كردند، جواب مثبت بده و بگو آرى، نگو نه، زيرا نه گفتن نشانه عجز و ناتوانى و موجب سرزنش است.
هرگز نماز را از اول وقتش تاخير مينداز، و فورى اين دَين را ادا كن، و با جماعت نماز بخوان هر چند در سخت‏ترين شرايط (روى آهن تيز) باشى، اگر مى‏توانى از هر غذايى كه مى‏خواهى بخورى، قبلاً مقدارى از آن را در راه خدا انفاق كن... در سفر به هر جا كه وارد شدى، و مدتى در آن جا استراحت كردى، قبل از نشستن، دو ركعت نماز بخوان، هنگام كوچ كردن نيز دو ركعت نماز در آن جا بخوان، و با آن مكان وداع كن، و بر آن و اهلش سلام كن، چرا كه هر زمينى داراى اهل از فرشتگان است، تا سواره هستى كتاب الهى را تلاوت كن، هنگام كار، خدا را تسبيح كن، و هنگام فراغت دعا كن.(982)
فرازهاى ديگر از حكمت لقمان‏
اى پسر جان! از دنيا ايمن مباش كه گناهان و شيطان در آن قرار دارند...
دنيا را زندان خود ساز تا آخرت بهشت تو گردد، اى پسرم! تو نمى‏توانى كوه را از جاى بر كنى، و تكليف به چنين كارى نخواهى شد، پس بلا را بر دوش خود حمل نكن، و خودت را به دست خود به هلاكت نرسان، با شاهان همسايه نشو كه تو را مى‏كشند، و از آن‏ها پيروى نكن كه كافر مى‏گردى، با مستضعفان و مستمندان همنشينى كن و با آن‏ها همدم باش.
پسرم! براى يتيم مانند پدرمهربان، و براى بيوه زن همچون شوهر دلسوز باش. اى پسر جان! هر كسى كه به خدا عرض كرد: مرا ببخش، آمرزيده نمى‏شود، زيرا انسان با عمل و اطاعت الهى آمرزيده خواهد شد، اى پسرم! اول همسايه بعد خانه، اول رفيق، بعد سفر، اى پسرم، تنهايى بهتر از همنشينى با نااهل است، همنشين صالح بهتر از تنهايى است، حمل سنگ و آهن سنگين بهتر از همنشين بد است...
اى پسرم! هر كس زبانش را كنترل نكند، پشيمان مى‏شود.
اى پسرم! با بزرگ‏ترها مشورت كن، و از مشورت با كوچك‏ترها شرم نكن، از همنشينى با فاسقان بپرهيز، زيرا آن‏ها سگهايى هستند، اگر چيزى را در نزد تو بيابند مى‏خورند، وگرنه تو را سرزنش و رسوا مى‏سازند، دوستى آن‏ها اندك و ناپايدار است.(983)
از گفتار لقمان است: خوش خو، از خويش بيگانه است، بدخو بيگانه خويش است.
پاسخ لقمان به چند سؤال‏
شخصى از لقمان پرسيد: كدام انسانى، بدترين انسان است؟
لقمان فرمود: آن كس كه باكى ندارد كه مردم او را بدكار بنگرند.
شخصى به لقمان گفت: چقدر نازيبا هستى؟
لقمان در پاسخ فرمود: از قيافه من عيب مى‏گيرى، يا از نقاش قيافه من (خدا).(984)
اين نصيحت يادآور آن حكايتى است كه شخصى هيكل ناهنجار شترى را ديد، و گفت: همه اعضاى تو ناقوار و نامناسب و زشت است، شتر گفت: عيب نقاش مى‏كنى، زنهار!(985)
موعظه تكان دهنده لقمان‏
اى پسر جان! اگر درباره مرگ شك دارى، خواب را از خود بران، در صورتى كه قدرت بر اين كار ندارى، و اگر درباره روز قيامت شك دارى، بيدارى از خواب را از خود دفع كن، در صورتى كه چنين قدرتى ندارى، و اگر در اين دو مورد بينديشى مى‏بينى كه جان تو در دست ديگرى است، زيرا خواب بسان مرگ است و بيدارى پس از خواب بسان برپا شدن قيامت، پس از مرگ است.(986)
از اندرزهاى تكان دهنده لقمان به پسرش اين بود:
يا بُنَى تَعَلَّمتَ سَبعَةَ آلافٍ مِنَ الحِكمَةِ، فَاحفَظ مِنها اَربعَاً وَ مُرمَعِى الى الجَنَّةِ: اَحكِم سفينتك، فانَّ بَحرَكَ عَمِيق، و خَفِّف حَملَكَ فانَّ كَؤُودٌ، و اَكثِرِ الزَّادَ، فانَّ السَّفَر بَعِيدٌ، وَ اخلِصِ العَمَلَ فانَّ النَّاقِدَ بَصِير؛
اى پسرجان! هفت هزار حكمت آموختم، از ميان اين حكمت‏ها چهار حكمت را فرا گير و به آن عمل كن، آن‏گاه همراه من به بهشت حركت كن:
1 - كشتى خود را محكم و استوار كن، چرا كه درياى (زندگى) ژرف و عميق است.
2 - بار گناه خود را سبك كن چرا كه گردنه عبور، بسيار سخت است.
3 - زاد و توشه فراوان براى راه سفر آخرت فراهم كن، زيرا اين سفر طول و دراز است.
4 - عمل خود را خالص كن، چرا كه بررسى كننده اعمال، تيزبين و دقت نگر است.(987)
سؤال از چهار چيز
امام صادق عليه‏السلام فرمود: لقمان، روزى پسرش را چنين موعظه كرد:
اى پسر جان! مردم قبل از تو، براى فرزندانشان اموالى انباشتند، ولى نه آن اموال باقى ماند، و نه آن فرزندان باقى ماندند، بدان كه تو همچون بنده مزدبگيرى هستى كه او را به كارى دستور داده‏اند، و مزدى براى كارش وعده داده‏اند، بنابراين كارت را تمام كن و تمام مزدت را بگير، و در اين دنيا مانند گوسفندى مباش كه در ميان زراعت سرسبز افتاده و آن قدر از آن بخورد تا چاق گردد و مرگش همراه چاقيش باشد، بلكه دنيا را مانند پل روى نهرى بدان كه بر آن مى‏گذرى و آن را وا مى‏گذارى، و ديگر به آن باز نمى‏گردى، خرابش كن و آبادش مساز كه مأمور ساختنش نيستى (منظور دنياى مادى است كه هدف قرار گرفته و پل غرور و مستى شود) و بدان كه فرداى قيامت وقتى در پيشگاه عدل خدا قرار گرفتى، از چهار چيز از تو بازخواست مى‏كنند:
1 - از جوانيت كه در چه راه به پايان رساندى.
2 - عمرت را در چه راه تمام كردى.
3 - مالت را از چه راه به دست آوردى.
4 - آن را در چه راه مصرف كردى؟!
بنابراين آماده پاسخ به اين پرسش‏ها باش، و از آن چه در دنيا از دستت رفته افسوس مخور، زيرا اندكِ دنيا دوام ندارد، و بسيارش از بلا ايمن نيست، پس آماده و هوشيار باش و در كارت جدى بوده و پرده غفلت را از چهره دلت بردار، و متوجه احسان خدا و شكر در برابر آن باش، و همواره توبه را در دلت تجديد نما، و قبل از فرا رسيدن مرگ، از فرصت‏ها استفاده كن.(988)
سه نصيحت لقمان به پسرش‏
روايت شده: لقمان حكيم روزى اين سه پند را به پسرش آموخت و به او چنين گفت:
پسرجانم! به تو سفارش مى‏كنم كه اين سه پند را به خاطر بسپار و به آن عمل كن:
1 - راز خود را به زن (همسر) خود نگو.
2 - با عَوان [مأمور حسابرسى و دفتردار نگهبانان دولتى‏] دوستى مكن.(989)
3 - از نوكيسه [آن كس كه تازه ثروتمند شده‏] وام نگير.
پس از آن كه لقمان از دنيا رفت، پسرش خواست اين پنده را بيازمايد، و آشكارا بنگرد كه زيان آن‏ها چيست كه پدر حكيمش به آن وصيت نموده است. گوسفندى را كشت و بعد كشته شده آن را در ميان جوالى نهاد و سر جوال را بست و آن را به خانه آورد و در زير تختش گوداليكند و آن را در همان جا دفن كرد و به همسرش گفت: من دشمنى داشتم او را كشتم و در اين جا دفن كردم، مراقب باش كه اين راز را بپوشى و به كسى نگويى.
سپس در همسايگى او عوانى [سردفتر نگهبانان دولتى‏] بود، و دوست شد و هر روز او را نزد خود مى‏آورد و برنامه روابط دوستى را با او انجام مى‏داد و نيز در آن محله‏اى كه سكونت داشت، جوانى بود كه اصالت خانوادگى نداشت او با سعى و كوشش ثروتى اندوخته بود و تازه ثروتمند شده بود و به ثروت خود افتخار مى‏كرد، پسر لقمان چند درهم از او وام گرفت، و آن را در گوشه خانه‏اش نهاد.
تا اين كه روزى بين پسر لقمان و همسرش دعوا و نزاعى رخ داد، در آن حال زن او فرياد زد: اى قاتل بدكار و اى خونريز فتنه‏انگيز، مسلمانى را به ناحق كشتى و در خانه خود دفن كردى؟ اينك ميخواهى مرا نيز بكشى....؟
صداى او به گوش همسايه‏اش عوان رسيد، با اين كه پسر لقمان با عوان دوست بود، بى درنگ او رفت و ماجراى قتل را به پادشاه خبر داد.
پادشاه فرمان داد كه كسى بايد قاتل را احضار كند. همان عوان گفت: من او را احضار مى‏كنم. عوان به خانه پسر لقمان آمد و او را با كمال ذلت و اهانت از خانه‏اش بيرون كشيد و برنامه دوستى خود با او را به كلى فراموش كرد و كشان كشان او را به سراى شاه مى‏برد، در مسير راه آن شخص نوكيسه، پسر لقمان را در آن حال ديد، در برابر مردم و با شتاب و خشونت نزد او آمد و دامنش را گرفت و گفت: اگر تو را قصاص كنند، مال من تلف مى‏شود، هم اكنون طلب مرا بده. [با اين برخورد ناجوانمردانه آبروى پسر لقمان را برد.]
به اين ترتيب گروهى اجتماع كردند و پسر لقمان را با اهانت بسيارى به سوى سراى شاه روانه كردند.
هنگامى كه فرزند لقمان در برابر شاه قرار گرفت، بين آن‏ها چنين گفتگو شد:
شاه: تو كه پسر لقمان هستى، شايسته نبود كه از تو خونريزى و فتنه انگيزى سر زند.
پسر لقمان: من هرگز خون به ناحق نريخته‏ام و اصلاً آدميزادى را نكشته‏ام.
عوان: او دروغ ميگويد، بلكه مردى را كشته و جنازه‏اش را در خانه‏اش دفن كرده است.
پسر لقمان: از پادشاه ميخواهم فرمان دهد تا آن مقتول را حاضر كنند، و او در ميان جوالى است كه من در فلان جا دفن كرده‏ام.
پادشاه فرمان داد تا آن جنازه را حاضر كنند، مأموران به خانه پسر لقمان آمدند، همسر پسر لقمان محل دفن را نشان داد، آن‏ها از آن جا خاكبردارى كردند، جوالى را از آن جا بيرون آورده و همچنان سربسته نزد شاه آوردند، وقتى كه سر جوال را گشودند، ديدند جسد يك گوسفند است كه ذبح شده است. حاضران حيران و شگفت‏زده شدند.
شاه: اى فرزند لقمان! چرا گوسفند را ذبح كرده و دفن كرده‏اى؟ گونگى اين حادثه را برايم بيان كن.
پسر لقمان: پدرم به من چنين وصيت كرد:
1 - راز خود را به همسرت نگو.
2 - عوان (مأمور حسابرسى به امور نگهبانان) را به عنوان دوست خود نگير.
3 - از نوكيسه وام نگير. من خواستم اين پندهاى پدرم را بيازمايم، وقتى كه آزمودم به حكمت و صدق گفتار پدرم پى بردم و برايم روشن شد كه سخن او عين حقيقت است و بر هر كس كه اين نصيحت را بشنود سزاوار است كه راز خود را به همسرش نگويد، از نوكيه وام نگيرد و با عوان دوستى نكند و خانه دلش را از دوستى با ناكسان بزدايد تا به خوشبختى دنيا و آخرت دست يابد...(990)
 
949 - سوره لقمان، آيه 12 و 13.
950 - سوره لقمان، آيه 13 و 16 و 17 و 18 و 19.
951 - بحار، ج 13،ص 424؛ مجمع البحرين، ج 8، ص 315.
952 - نَوبه منطقه‏اى در آفريقا است كه داراى دو قسمت است: 1 - نوبه سفلى واقع در مصر 2 - نوبه عليا واقع در سودان.
(المنجد فِى الاعلام، واژه نوبه).
953 - سفينة البحار، ج 2، ص 515، مجمع البحرين، واژه لقم. اقتباس از تاريخ انبياء، تاليف عمادزاده، ص 61 - 655 و 672.
954 - مروج الذهب، طبق نقل بحار، ج 13، ص 425.
955 - المواعظ الحديث، ص 142.
956 - بعضى نام اين پسر را باران نوشته‏اند. (اعلام قرآن خزائلى، ص 716)
957 - بخش ديگرى از اين نصايح در كتاب بحار، ج 13، ص 408، تا صفحه 434 آمده است.
958 - درباره فضايل لقمان عليه‏السلام به كتاب مجمع البيان، ج 8، ص 317 مراجعه شود.
959 - احتجاج طبرسى، ص 139؛ بحار، ج 22، ص 330.
960 - تفسير مجمع البيان، ج 8، ص 315.
961 - بحار، ج 70، ص 242؛ كنز العمال، حديث 5271.
962 - مجمع البيان، ج 8، ص 317 و 318.
963 - لقمان، آيه 13، 16، 17، 18 و 19.
964 - مجمع البيان، ج 8، ص 315 و 316؛ در مورد صبر و سكوت پر معناى لقمان، هنگام ديدار زره بافى داوود عليه‏السلام قبلا (در ذكر داستان‏هاى جالب زندگى داوود عليه‏السلام) داستان جالبى ذكر شد، به آن جا رجوع كنيد.
965 - اقتباس از بحار، ج 13، ص 433؛ تاريخ انبياء عمادزاده، ص 663 و 664.
966 - تاريخ انبياء، عمادزاده، ص 664.
967 - مجموعه ورام، ج 1، ص 250 و 251.
968 - تفسير بيضاوى و ثعلبى، ذيل آيه 12 لقمان؛ سفينة البحار، ج 2، ص 515.
969 - مجمع البيان، ج 8، ص 317.
970 - حميم: داغ.
971 - يعنى: روز قيامت كه همه رازها فاش گردد (چنان كه اين مطلب در آيه 9 طارق آمده است) آن شخص نيز كه در ميان شما شكم به حرام پر نكرده، از ديگران مشخص مى‏گردد.
972 - يعنى: همان گونه كه زرگر طلاى سالم را از معيوب به وسيله آتش مشخص مى‏كند، كافران نيز كه معيوب هستند، به وسيله آتش دوزخ سوخته مى‏شوند (ديوان مثنوى، به خطر ميرخانى، ج 1، ص 94).
973 - كرچ: يك قطعه بريده شده از خربزه.
974 - بطيخ: خربزه.
975 - مل: مى‏
976 - سقم: بيمارى.
977 - ديوان مثنوى به خطر ميرخانى، جلد 2، ص 143.
978 - بحار، ج 13، ص 424؛ مجمع البيان، ج 8، ص 317.
979 - فتح الابواب سيد بن طاووس، به نقل از بحار، ج 13، ص 433.
980 - مجمع البيان، ج 9، ص 317
981 - بحار، ج 13، ص 433.
982 - اقتباس از روضه الكافى، ص 348 و 349.
983 - اقتباس از بحار، ج: 13، ص 428.
984 - همان، ص 425.
985 -
گفت مردى به اشترى زچرا
اى بلندقد چرا چنان زشتى
داد اشتر جواب او كه بدان
عيب نقاش مى‏كنى زنهار
986 - المخازن، ص 278؛ بحار، ج 13، ص 417.
987 - بحار، ج 13، 431.
988 - اصول كافى ج 3، ص 134
989 - اين سفارش از اين رو است كه در آن عصر، معمولاً چنان مأمورينى از افراد گستاخ و فاقد انضباط اخلاقى انتخاب مى‏شدند.
990 - اقتباس از جوامع الحكايات، محمد عوفى، ص 137.
 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (37)


      سوزاندن و ويران كردن مسجد ضرار
      تنبيه خلافكاران، با اعتصاب بر ضد آنها
      تدبير پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى نابودى توطئه اختلاف‏
      همنشينى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با مستضعفان نه مستكبران.
      پاسخ به منكر معاد
      تشويق پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از انسان‏هاى خير انديش‏
      احترام به رزمندگان‏
      تجارت پرسود
      مأموريت على عليه‏السلام براى خواندن آيات برائت در مكه‏
      ماجراى مُباهله‏
         معنى مباهله‏
         داستان مباهله‏
      آخرين حج و آخرين پيام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم‏
      ماجراى غدير خم و تعيين جانشين‏
         عذاب فورى اعتراض‏كننده به رهبريت على عليه‏السلام‏
 
سوزاندن و ويران كردن مسجد ضرار
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به مدينه هجرت كرد، مسلمانان اطراف او را گرفتند و اسلام به طور چشمگيرى گسترش يافت، پيروزى مسلمانان در جنگ بدر موجب بالا گرفتن كار اسلام و رونق تازه آن گرديد.
يكى از مسيحيان سرشناس به نام ابوعامر كه خود روزى از بشارت‏دهندگان ظهور پيامبر اسلام بود، چون با پيشرفت سريع اسلام، اطراف خود را خالى ديد، به مبارزه با اسلام برخاست، از مدينه به سوى كفار مكه گريخت، و از آن‏ها براى جنگ با پيامبر استمداد نمود، و قبايل عرب را بر ضد اسلام تحريك كرد. كارشكنى ابوعامر به جايى رسيد كه نقشه‏هاى جنگ احد را بر ضد مسلمانان رهبرى مى‏نمود، به دستور او در ميان دو صف گودال هايى كندند، كه اتفاقاً پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در ميان يكى از آن‏ها افتاد و پيشانيش مجروح شد و دندانش شكست.
ابوعامر پس از جنگ احد به روم گريخت، و نزد هِرقَل پادشاه روم رفت و از او خواست تا با لشگرى مجهز براى سركوب مسلمانان حركت كند. گستاخى و كارشكنى او به جايى رسيد كه براى منافقان مدينه نامه نوشت، و تأكيد كرد كه مكانى زير نقاب مسجد، به عنوان كمك به درماندگان و ناتوانان و معذوران بسازند، تا بعدها آن جا را به صورت كانون ضد اسلام در آورد.
منافقان كه در ظاهر اظهار طرفدارى از اسلام مى‏كردند، نزديك مسجد قبا، مسجدى ساختند و يكى از جوانان آشنا به قرآن به نام مجمع بن جاريه را به عنوان امام جماعت مسجد برگزيدند.
سال نهم هجرت بود و مسلمانان به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در تدارك حركت به جبهه تبوك براى جلوگيرى از تجاوزات لشگر روم بودند، در اين بحران، سازندگان مسجد فوق نزد پيامبر آمدند، تا آن حضرت به آن مسجد برود و آن جا را افتتاح كند، پيامبر به خاطر حركت به سوى تبوك، افتتاح را به بعد موكول كرد.
پس از پيروزى مسلمانان در جنگ تبوك و بازگشت پيامبر به مدينه، همان منافقان به صورت حق به جانب، نزد رسول خدا آمدند و آن حضرت را براى افتتاح آن مسجد دعوت نمودند. ولى با نزول آيات 107 تا 110 سوره توبه، پرده از نيرنگ منافقان برداشته شد، و آن مسجد به عنوان مسجد ضرار معرفى گرديد، و به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور داده شد كه هرگز در آن مسجد عبادت نكند، بلكه در مسجدى كه اساسش بر شالوده تقوا بنيان شده، يعنى مسجد قبا نماز بخواند. در آيه 107 سوره توبه به شدت از مسجد منافقان انتقاد شده و سازندگان آن سرزنش شده‏اند و در آن چنين مى‏خوانيم:
وَالَّذِينَ اتَّخَذُواْ مَسْجِدًا ضِرَارًا وَ كُفْرًا وَ تَفْرِيقًا بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ إِرْصَادًا لِّمَنْ حَارَبَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ مِن قَبْلُ وَ لَيَحْلِفَنَّ إِنْ أَرَدْنَا إِلاَّ الْحُسْنَى وَاللّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ؛
گروهى از منافقان كسانى هستند كه مسجدى براى زيان (به مسلمانان)، و تقوّيت كفر، و تفرقه‏افكنى بين مؤمنان، و كمينگاه براى كسى كه با خدا و پيامبرش از پيش مبارزه كرده (يعنى براى عامر) ساخته‏اند، آنها سوگند ياد مى‏كنند كه نظرى جز نيكى و خدمت، ندارند، امّا خداوند گواهى مى‏دهد كه آنها دروغگو هستند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نه تنها در آن مسجد نماز نخواند، بلكه گروهى از مسلمانان را مأمور كرد تا آن را بسوزانند و ويران كنند، آن‏ها به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نخست با آتش، سقف مسجد را سوزاندند، سپس ديوارهايش را ويران كردند و سرانجام محل آن را مركز ريختن خاك و خاشاك و زباله قرار دادند.(918)
به اين ترتيب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با قاطعيت در برابر منافقان ايستادگى كرد، و كانون تفرقه‏افكنى آنان را ويران نمود، و منافقان را رسوا كرد، و نقشه موذيانه ابوعامر را از نطفه، نقش بر آب نمود، و به مسلمانان تا قيامت اين درس مهم را داد كه گول ترفندهاى عوام فريبانه منافقان را نخورند، و پايگاه آن‏ها را گرچه به نام مسجد باشد، ويران نموده و زباله‏دان سازند.
در ديوان مثنوى آمده: منافقان هر كدام قرآن به دست نزد پيامبر آمده سوگندهاى غليظ مى‏خوردند كه ما چنين قصدى نداريم، و با چرب‏زبانى، خود را تبرئه مى‏كردند و مى‏گفتند: هدف ما از ساختن مسجد، اين است كه ناتوانان كه راهشان به مسجد پيامبر دور است، از اين مسجد استفاده كنند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: از من دور شويد اى دغلبازان.
ولى آن‏ها همصدا فرياد مى‏زدند: حاشَ لِلهِ؛ كه چنين قصد بدى داشته باشيم، و پياپى سوگند ياد مى‏كردند.
گفت پيغمبر كه سوگند شما
راست گيرم يا كه پيغام خدا
در اين ميان يكى از اصحاب، فريب دغلبازى منافقان چرب‏زبان را خورد، و به پيامبر چنين نسبت داد كه چرا پيغمبر ريش‏سفيدانِ با وقار را رسوا مى‏كند؟ چرا پرده‏پوشى نمى‏كند؟ مگر عفو و بخشش از خصال عالى نيست، چرا نمى‏بخشد؟! چرا و چرا؟
او با اين خيالات، چنين تيره دل شده بود. تا اين كه شبى در عالم خواب ديد مسجد ضرار روى سرگين قرار دارد، و سنگهايش همچون قطعه‏هاى نجاست روى هم انباشته شده است، باطن آن مسجد براى او كشف شد، و چهره زشت نفاق را مشاهده كرد، دگرگون شد و بسيار گريست تا آثار سوء فريبكارى منافقان از صفحه دلش پاك شود.
به هر حال، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آن مسجد را زباله‏دانى مردم مدينه قرار داد:
چون پديد آمد كه آن مسجد نبود
خانه حيلت بُد و دام جهود
پس نبى فرمود كان را بر كَنَند
مطرحه‏(919) خاشاك و خاكستر كنند
صاحب مسجد چون مسجد قلب بود
دانه‏ها بر دام ريزى نيست جود(920)
تنبيه خلافكاران، با اعتصاب بر ضد آنها
ماه رجب سال نهم هجرت بود، به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خبر رسيد كه امپراطور روم براى حمله به مدينه مركز اسلام آماده است. رو در رويى جنگى با سپاه روم، با مشكلات سختى مانند موارد زير مواجه بود:
1 - هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اعلام خروج از مدينه را براى جنگ با روميان كرد، فصل جمع آورى زراعت و محصول كشاورزى و فصل رسيدن خرما بود.
2 - هوا بسيار گرم بود كه با در نظر گرفتن راه طولانى بين مدينه و تبوك، مشكلات بسيارى را به دنبال داشت.
3 - جنگ با ابرقدرت روم آن هم در سرزمين روم (تبوك)، دشوارى جنگ را بيشتر مى‏كرد، زيرا روميان در آن جا بر همه چيز مسلط بودند.
4 - سفر دو ماهه طولانى با خالى گذاشتن مدينه نيز مشكل ديگرى بود.
با اعلام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ارتش منظمى كه از حدود سى هزار نفر تشكيل مى‏شدند، به فرماندهى و رهبريّت رسول اكرم از مدينه عازم تبوك شدند.
در اين ميان همان گونه كه پيش‏بينى مى‏شد گروهى از منافقان، به علت نفاق و نداشتن ايمان، نه تنها از شركت در اين جنگ امتناع ورزيدند بلكه در بعضى از موارد حساس، نقشه‏هايى از قبيل رم دادن شتر پيامبر و... طرح كرده بودند كه هر كدام در جاى خود نقش بر آب شده و در نطفه خفه گرديد.
وقتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با ارتش منظم اسلامى از مدينه به قصد تبوك به راه افتادند سه نفر به نام‏هاى: هلال، كعب و مروه با اين كه از مسلمانان واقعى بودند، با در نظر گرفتن فصل جمع آورى محصول و گرمى هوا و... آن قدر امروز و فردا كردند كه ناگهان دريافتند كه ديگر به سپاه اسلام نخواهند رسيد.
ولى به خوبى فهميده بودند كه خلاف بزرگى را مرتكب شده‏اند، به مدينه خبر رسيد كه سپاه روم با ديدن عظمت سپاه اسلام، عقب نشينى كرده است، از اين رو جنگى رخ نداده و سپاه اسلام منطقه را ترك كرده و به سوى مدينه باز مى‏گردد. وقتى كه خبر بازگشت سپاه اسلام به مدينه رسيد، آن سه نفر خلافكار تصميم گرفتند كه براى جبران تخلف خود به استقبال پيامبر و مسلمين بروند، سلام و تبريك عرض كنند و پوزش طلبند. به دنبال اين تصميم از مدينه خارج شدند و به حضور پيامبر رسيدند، ولى پيامبر به آن‏ها اعتنا نكرد و جواب سلامشان را نداد، و پس از ورود به مدينه، دستور داد كه مسلمانان، همه گونه روابط خود را با آن‏ها قطع كند. اعتصاب عمومى شروع شد، حتى به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بنابراين شد همسران آن‏ها در خانه‏هاى آن‏ها بمانند ولى با آنان همبستر نشوند، اين سياست خردمندانه اسلام نسبت به آن سه نفر خلافكار به قدرى عرصه بر آن‏ها تنگ كرد كه به تعبير قرآن وَ ضاقَت عَلَيهِمُ الاَرضُ بِما رَحُبَت؛ زمين با آن همه وسعت، بر آن‏ها تنگ شد.(921)
اين سه نفر چون از تعاليم اسلامى بهره‏مند بودند ولى دنياپرستان آنها را به اين روز نشانده بود، در فكر چاره‏جويى افتادند در نتيجه دانستند كه پناهگاهى جز خدا نيست. (توبه، 118)
مدت اعتصاب پنجاه روز طول كشيد ولى اين سه نفر پس از چهل روز كه در مدينه به سر مى‏بردند، از مدينه خارج شدند و در بيابان‏ها با كمال پريشانى به عبادت پرداختند و سه روز آخر را روزه گرفتند و با خداوند راز و نياز كردند و از كار خود اظهار پشيمانى و استغفار كردند و از خداوند درخواست عفو نمودند تا آن كه جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نازل شد و آيه 118 سوره توبه را نازل كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كسى را فرستاد و مژده پذيرفتن توبه آن‏ها را به آن‏ها خبر داد.
كعب مى‏گويد: به مدينه آمدم. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد نشسته بود و گروهى از مسلمانان در اطرافش بودند، به پيامبر سلام كردم، صورتش را كه از خوشحالى مى‏درخشيد به طرف من كرد و جواب سلام مرا داد و فرمود:
مژده مى‏دهم به تو به بهترين روزى كه از روز تولدت تا حال چنين روزى نداشتى.
عرض كردم: پذيرفتن توبه من از ناحيه خداست يا از ناحيه شما؟
فرمود: از ناحيه خدا است.
عرض كردم: به شكرانه اين موهبت مى‏خواهم همه اموالم را در راه خدا و رسولش انفاق كنم.
فرمود: قسمتى از ثروتت را براى خود نگهدار و بقيه را انفاق كن...(922)
به راستى اين اعتصاب و بى‏اعتنايى كه يك نوع نهى از منكر است تا چه اندازه مؤثر واقع شد، تا آن جا كه همانهايى كه دنياپرستى آن‏ها موجب تخلف از شركت در جنگ شد، اينك آن چنان از دنياپرستى دور شده‏اند كه حاضرند تمام اموالشان را در راه خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم انفاق كنند!
تدبير پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى نابودى توطئه اختلاف‏
قبل از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به مدينه، بين طايفه خزرج و اوس در مدينه بيش از صد سال كشمكش و جنگ و اختلاف بود. با ورود پيامبر به مدينه، همه مسلمانان برادر همديگر شدند و اختلاف و نزاع برطرف شد، ولى رسوبات اختلاف در اذهان بعضى همچنان باقى مانده بود و لازم بود كه مراقبت كامل نمود تا آتش زير خاكستر، شعله ور نگردد، دشمنان اسلام كه از اتحاد و انسجام مسلمانان رنج مى‏بردند و آن را عامل نيرومندى براى پيشروى اسلام مى‏دانستند در صدد بودند از فرصت‏ها براى تجديد اختلاف اوس و خزرج استفاده كنند.
روزى يكى از پيرمردهاى تيره دل و عنود يهودى، از كنار جمعى از مسلمانان عبور كرد، ديد عده‏اى از دو قبيله اوس و خزرج كه سالها بينشان جنگ‏هاى خونين بود، برادرانه كنار هم نشسته‏اند، و با كمال صفا و مهربانى، مجلس اُنسى دارند، از اين صحنه ناراحت شد و با خود گفت: اين‏ها تحت رهبرى مدبرانه محمد اين گونه همدل و همرنگ شده‏اند، اگر وضع به اين ترتيب ادامه يافت، موجوديت يهوديان به خطر مى‏افتد. در فكر توطئه افتاد، و توطئه خود را چنين اجرا كرد: به يكى از جوانان يهودى گفت: نزد آن‏ها (اوس و خزرج) برو، و حوادث خونين بغاث (كه محل وقوع جنگ اوس و خزرج) را به ياد آن‏ها بياور، و آن حوادث را براى آن‏ها تجديد كن.
آن جوان همين نقش را با مهارت پياده كرد، به طورى كه بعضى از دو طايفه اوس و خزرج خاطره‏هاى آن جنگ‏ها را تجديد كردند و به رخ همديگر كشيدند، نزديك بود كشمكش و اختلاف شديدى رخ دهد و بار ديگر شعله‏هاى آتش جنگ زبانه كشد.
اين خبر به پيامبر رسيد، آن حضرت بى‏درنگ نزد آن‏ها رفت، و با اندرزها و گفتار مستدل و تكان‏دهنده به آن‏ها هشدار داد، و آن‏ها را از خواب غفلت بيدار نموده و توطئه دشمنان را به آن‏ها گوشزد كرد.
سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آن چنان اثربخش بود كه اوس و خزرج، اسلحه‏ها را بر زمين نهاده و دست در گردن هم افكنده در حالى كه گريه شديد مى‏كردند آشتى كردند. آن‏ها دريافتند نقشه مرموز دشمن در كار بوده كه سخنان پيامبر، آن نقشه را در نطفه خفه كرد.
آيات 98 تا 101 آل عمران اشاره به همين مطلب مى‏كند، در آيه 101 و 102 چنين مى‏خوانيم:
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اگر از جمعى از اهل كتاب (يهوديان كه كارشان توطئه‏گرى براى ايجاد اختلاف است) اطاعت كنيد، شما را پس از ايمان، به كفر باز مى‏گردانند، چگونه ممكن است شما پس از تربيت در دامن وحى الهى و شنيدن آيات خدا، وبودن پيامبر در ميانتان كافر شويد؟
وَ مَن يَعتَصِم باللهِ فَقَد هُدِىَ الى صِراطٍ مُستَقيمٍ؛
كسى كه به خدا تمسك كند (و رابطه برادرانه خود با مسلمانان را محكم سازد) به راه مستقيم هدايت شده است.(923)
حادثه ديگر در اين رابطه اين كه: روزى ثعلبة بن غنم كه از طايفه اوس بود، با اسعد بن زراره كه از طايفه خزرج بود، از روى تعصب فاميلى چنين گفتگو و كشمكش كردند:
ثعلبه گفت: خزيمة بن ثابت (ذوالشهادتين كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، تنها گواهى او را به جاى دو گواهى مى‏پذيرفت) و حنظله (كه در جنگ احد شهيد شد و فرشتگان بدنش را غسل مى‏دادند) از ما است، و همچنين عاصم بن ثابت و سعد بن معاذ (از بزرگان اسلام) از ما خاندان اوس است.
اسعد گفت: چهار نفر از ما در راه تعليم قرآن، خدمت بزرگى انجام دادند، ابى بن كعب، معاذ بن جبل، زيد بن ثابت، به علاوه سعد بن عباده خطيب و رييس انصار از ما است.
اين افتخارنمايى، كم كم مسأله را بغرنج كرد، و حساسيت اين دو طايفه به جايى رسيد كه دست به اسلحه برده و در برابر يكديگر قرار گرفتند، نزديك بود كه در بين آن‏ها آتش جنگ شعله ور گردد، خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسيد، آن حضرت بى‏درنگ به محل حادثه آمد و بين آن‏ها صلح و صفا برقرار ساخت، و آيه 102 و 103 آل عمران را كه در اين مورد نازل شده براى آن‏ها خواند، و به طور كلى با بيانات مؤثر و استوار براى عموم، آب از دست رفته را به جاى خود باز گردانيد و همه را تا قيامت به اتحاد و استحكام پيوند برادرى فرا خواند، در آيه 103 آل عمران چنين مى‏خوانيم:
وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَ لاَ تَفَرَّقُواْ وَاذْكُرُواْ نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنتُمْ أَعْدَاء فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا وَ كُنتُمْ عَلَىَ شَفَا حُفْرَةٍ مِّنَ النَّارِ فَأَنقَذَكُم مِّنْهَا؛
همگى به ريسمان خدا (قرآن و اسلام، و هرگونه وسايل استحكام برادرى) چنگ زنيد ، و پراكنده نشويد، و نعمت بزرگِ خدا را بر خود، به ياد آريد، كه چگونه دشمن يكديگر بوديد، و او ميان دلهاى شما، الفت ايجاد كرد، و به بركتِ نعمتِ او، برادر شديد، و شما بر لبِ گودالى از آتش (جنگ و نزاع) بوديد، خدا شما را از آن‏جا برگرفت و نجات داد.(924)
كلمه حبل (ريسمان) بيانگر آن است كه ريسمان از نخلهاى نازك بافته و به هم پيوسته شده، از اين رو محكم است، ولى اگر آن به هم پيوستگى فشرده آن نخل‏ها نبود قطعا سست و نااستوار بود و كمترين حادثه‏اى موجب از هم پاشيدگى و بريدگى آن مى‏شد.
همنشينى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با مستضعفان نه مستكبران.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پس از ابلاغ اسلام، در برابر كارشكنى شديد بت پرستان قرار گرفت، اما افرادى از مستضعفان مانند: سلمان، ابوذر، صهيب، بلال حبشى، خباب و... به اسلام گرويدند، و پيامبر با آن‏ها هم‏دم و همنشين بود.
جمعى از مستكبران خودخواه بت‏پرست نزد رسول خدا آمده و گفتند: عده‏اى پا برهنه و پشمينه پوش، كه لباس‏هاى خشن به تن دارند و دستشان از مال دنيا خالى است، اطراف تو را گرفته‏اند، مجلس تو در خور اشراف و شخصيت‏ها نيست، بلكه عده‏اى اراذل و اوباش و پابرهنه در نزد تو هستند، اگر اين‏ها را از خود دور كنى، ما حاضريم نزد تو بياييم و از گفتارت بهره‏مند گرديم و در صف مسلمانان قرار گيريم.
گويا مستضعفان مؤمن، سخنان بى محتواى مستكبران را شنيدند، از اين رو آن‏ها دور شدند، و به گوشه‏اى از مسجد رفته و مشغول نماز و عبادت شدند در اين هنگام آيات 28 تا 31 سوره كهف نازل شد. در اين آيات نظريه مستكبران محكوم گرديد و به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمان داده شد كه با همان مستضعفان، همدم و مونس باشد و آن‏ها را در اطراف خود نگه داشته و مورد حمايت قوى قرار دهد.
در آيه 28 چنين مى‏خوانيم:
وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَ لَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ لَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَ كَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا؛
با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و عصر مى‏خوانند، و تنها ذات او را مى‏طلبند، و هرگز چشم‏هاى خود را به خاطر زينت‏هاى دنيا، از آنها برمگير، و از كسانى كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم اطاعت نكن، همانها كه از هواى نفس پيروى كردند، و كارهايشان افراطى است.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم برخاست و به جستجوى گروه مستضعف پرداخت و نزد آن‏ها آمد و فرمود: حمد و سپاس خداوندى را كه نمردم تا اين كه خداوند چنين دستورى به من داد كه با شما باشم آرى، زندگى با شما و مرگ هم با شما خوش است.(925)
پاسخ به منكر معاد
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پس از توحيد، همواره فكر مردم را به روز رستاخيز و معاد متوجه مى‏كرد، و مى‏فرمود: روزى مى‏آيد كه همه مردگان زنده مى‏شوند.
منكران، اين سخن را به مسخره مى‏گرفتند و مى‏گفتند: ما جز اين زندگى دنيا را نداريم، وقتى كه مرديم همه چيز ما تمام مى‏شود.
روزى چند نفر از سران شرك مانند: ابى بن خلف، وليد بن مغيره، عاص بو وائل و... قطعه استخوان پوسيده مرده‏اى را به دست خود گرفته بودند و آن را با دست فشار مى‏دادند، اجزاء آن را (مثل پودر) در برابر باد مى‏پاشيدند و باد آن‏ها را در فضا پراكنده مى‏نمود و مى‏گفتند: محمد را بنگريد كه گمان مى‏كند خداوند ما را بعد از مردن و پوسيده شدن استخوان‏هايمان را مثل اين استخوان، بار ديگر زنده مى‏كند، چنين چيزى محال است كه آيات 66 و 70 سوره مريم در جواب آن‏ها نازل شد. در آيه 66 و 67 مى‏خوانيم:
وَ يَوَدُّ الاِْنسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ وَ لَمْ يَكُ شَيْئًا؛
انسان (منكر) مى‏گويد: آيا پس از مردن، هنگام قيامت از قبر زنده خارج مى‏شوم؟ آيا انسان به خاطر نمى‏آورد كه ما او را قبل از اين آفريديم، در حالى كه چيزى نبود.
خداوندى كه قدرت خود را نشان داده، و انسان‏ها را كه قبلاً جزء خاك بودند آفريده، هم او قادر است كه بار ديگر آن‏ها را از استخوان پوسيده بيافريند.(926)
نظير اين مطلب در آيه 78 تا 80 سوره يس آمده است، كه آن اشخاص منكر، آن استخوان پوسيده را به عنوان مثال نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آوردند و گفتند:
وَ مَن يُحيىِ العِظامَ وَ هِىَ رَمِيمٌ؛
چه كسى اين استخوان‏ها را زنده مى‏كند در حالى كه پوسيده است؟
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به فرمان خدا در پاسخ آن‏ها فرمود:
يُحييهَا الَّذِى انشأَها اَوَّلَ مَرَّة وَ هُوَ بِكُلِّ خَلقٍ عَلِيمٍ...؛
همان كسى آن را زنده مى‏كند كه نخستين بار آن را آفريده است و او بر هر مخلوقى آگاه است، همان خدايى كه براى شما از درخت سبز آتش آفريد، و شما به وسيله آن آتش مى‏افروزيد.(927)
با اين كه آب و آتش دو چيز ضد هم هستند، خداوند مى‏تواند آتش را در دل آب قرار دهد. با توجه به اين كه تمام چوب‏هاى درختان اگر محكم به هم بخورند، جرقه مى‏زنند و به همين دليل گاهى در جنگل‏هاى سبز، آتش سوزى‏هاى وحشتناكى رخ مى‏دهد، اين همان الكتريسيته است كه در درون همه ذرات موجودات جهان، نهفته است.
تشويق پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از انسان‏هاى خير انديش‏
ابوطلحه انصارى ثروتمند پاك سرشتى بود، نخلستان و باغ با صفايى در نزديك مدينه داشت، چشمه آب زلال و گوارايى در كنار آن باغ بود، او اين باغ را بسيار دوست داشت، كه گهگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آن باغ مى‏رفت، و از آب آن مى‏نوشيد و وضو مى‏ساخت.
آن باغ و نخلستان در آمد و محصول خوبى براى ابوطلحه داشت، روزى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آيه‏اى را كه پيرامون ارزش انفاق نازل شده بود براى مسلمانان خواند، ابوطلحه مانند ساير مسلمانان، آيه قرآن را از زبان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شنيد، آن آيه چنين بود:
لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ وَ مَا تُنفِقُواْ مِن شَيْ‏ءٍ فَإِنَّ اللّهَ بِهِ عَلِيمٌ؛
هرگز به (حقيقت و ابعاد) نيكوكارى نمى‏رسيد مگر اينكه از آنچه دوست داريد (در راه خدا) انفاق كنيد، و آنچه انفاق مى‏كنيد، خداوند از آن باخبر است. (928)
ابوطلحه كه از مؤمنان راستين بود، آن چنان تحت تأثير اين آيه قرار گرفت كه به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد: مى‏دانى كه دوست‏داشتنى‏ترين مال من همان باغ است، اينك به پيروى از قرآن مى‏خواهم آن را در راه خدا انفاق كنم، تا اندوخته‏اى براى آخرت و روز رستاخيز من باشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به ابوطلحه فرمود: بَخٍّ بَخٍّ ذلِكَ مالٌ رابِحٌ لَكَ؛
آفرين و مرحبا بر تو، اين باغ مالى است كه براى تو سودمند خواهد بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در چگونگى مصرف ثروت هايى كه انفاق مى‏شود، اولويت‏ها را در نظر مى‏گرفت، به ابوطلحه فرمود: من صلاح مى‏دانم كه آن باغ (يا محصول آن باغ) را به خويشان نيازمند خود بدهى. (كه هم انفاق كرده‏اى و هم آداب صله رحم را رعايت نموده‏اى).
ابوطلحه به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عمل كرد، و آن باغ (يا محصول هر ساله آن را) بين بستگان نيازمندش تقسيم نمود.(929)
ابوطلحه همان زيد بن سهل است، كه عابدى وارسته و مجاهدى دلير بود، در جنگ حُنين، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هر كس كافرى را بكشد، اسلحه و لباسش مال او است.
ابوطلحه با شجاعت كم نظيرى كه داشت بيست نفر از دشمن را از پاى در آورد، و لباس و اسلحه آن‏ها را براى خود برداشت.(930)
احترام به رزمندگان‏
سال دوم هجرت بود، كه جنگ بدر رخ داد، در اين جنگ كه در كنار چاه بدر اتفاق افتاد، مشركان ضربه سختى از ناحيه سپاه اسلام ديدند و مفتضحانه شكست خوردند.
در اين جنگ تعداد سپاه اسلام 313 نفر بود، ولى جمعيت سپاه دشمن از هزار نفر تجاوز مى‏كرد.
مسلمانان در اين جنگ نابرابر، با از دست دادن 22 نفر شهيد (14 نفر از مهاجران و 8 نفر از انصار) و با كشتن 70 نفر از دشمن و اسير گرفتن هفتاد نفر از آنان، جنگ را به پايان رساندند.(931)
در يكى از روزهاى جمعه، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با گروهى از مسلمين در صفه (سكوى بزرگ در كنار مسجدالنبى) نشسته بودند، به طورى كه جا تنگ بود.
عادت پيامبر اين بود كه به رزمندگان مسلمانى كه در جنگ بدر شركت كرده بودند، احترام فراوان مى‏كرد. در اين هنگام گروهى از رزمندگان بدر، وارد شدند.
وقتى به نزديك رسيدند به پيامبر سلام كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پاسخ سلام آن‏ها را داد.
سپس آن‏ها به حاضران سلام كردند، آن‏ها نيز پاسخ گفتند. رزمندگان همچنان سر پاى خود ايستاده بودند، تا حاضران به آن‏ها جا بدهند ولى هيچكس از جايش تكان نخورد.
اين موضوع، پيامبر را ناراحت كرد. به بعضى از كسانى كه اطراف آن حضرت نشسته بودند، فرمود: فلانى و فلانى، برخيزيد، به اين ترتيب چند نفر را از جا بلند كرد تا واردين بنشينند (و اين در حقيقت نوعى احترام مخصوص به مجاهدان آگاه بود، تا هميشه مسلمانان از مجاهدان مخلص تقدير و تشكر كنند.)
ولى اين موضوع بر آن چند نفر كه از جا بر خاستند، ناگوار آمد، به طورى كه آثارش در چهره آنان نمايان گشت.
منافقان كه از هر فرصتى بر ضد اسلام استفاده مى‏كردند گفتند: پيامبر رسم عدالت را رعايت نكرد، كسانى را كه عاشقانه در كنار آن حضرت نشسته بودند، به خاطر افرادى كه بعداً وارد مجلس شدند، بلند كرد (آيا به راستى درست است كه عاشقان شيفته پيامبر به خاطر افرادى ديگر توهين گردند؟).
اين سوء استفاده منافقان، ممكن بود در بعضى از افراد ناآگاه اثر سوء بگذارد. در رد آن‏ها آيه 11 سوره مجادله نازل شد كه در آن آيه خداوند مى‏فرمايد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِى الْمَجَالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ وَ إِذَا قِيلَ انشُزُوا فَانشُزُوا يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ؛
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، هنگامى كه به شما گفته شود: مجلس را وسعت بخشيد، (و به تازه‏واردان جا بدهيد) وسعت بخشيد، خداوند بهشت را براى شما وسعت مى‏بخشد. و هنگامى كه گفته شود برخيزيد، برخيزيد، خداوند ايمان‏آورندگان و بهره‏مندان از علم و آگاهى را درجات عظيمى مى‏بخشد. و خداوند به آنچه انجام مى‏دهيد آگاه است.(932)
اشاره به اين كه: لازم است به پيشكسوتان در صحنه‏هاى ايمان و جهاد و علم، احترام كنيد و در كارها به آن‏ها اولويت بدهيد و هرگز آن‏ها و فداكارى آن‏ها را از ياد نبريد.
تجارت پرسود
پس از آن كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از مكه به مدينه هجرت كرد، يكى از مسلمانان به نام صُهيب رومى كه پيرمرد بود، مقدارى مال اندوخته بود، دلش مى‏خواست پر در آورد و به مدينه هجرت كرده و خودش را به پيامبر برساند، ولى مشركان از او و امثال او جلوگيرى مى‏كردند و نمى‏گذاشتند هجرت كند.
صُهيب به مشركان گفت: من يك نفر سالخورده هستم، اگر با شما باشم ماندن من براى شما سودى نخواهد بخشيد، و اگر با شما نباشم نمى‏توانم ضررى به شما برسانم، بنابراين بياييد يك معامله و تجارتى كنيم، و آن اين كه همه اموال مرا بگيريد و مرا آزاد بگذاريد تا به مدينه هجرت كنم.
مشركان موافقت كردند، اموال او را گرفتند و او را آزاد نمودند، صهيب با دست خالى هشتاد فرسخ بين مكه و مدينه را پيمود و خود را به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و مهاجران رسانيد. بعضى از مسلمانان به او گفتند: اى صهيب! معامله پرسودى كردى. آيه 41 تا 44 سوره كهف در تمجيد اين گونه مهاجران دل از دنيا بريده و به دين بسته نازل شد، در آيه 41 كهف مى‏خوانيم:
وَالَّذِينَ هَاجَرُواْ فِى اللّهِ مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُواْ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِى الدُّنْيَا حَسَنَةً وَ لاََجْرُ الآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ؛
آنها كه پس از ستم ديدن در راه خدا، هجرت كردند، در اين دنيا جايگاه (و مقام) خوبى به آنها مى‏دهيم، و پاداش آخرت، از آن هم بزرگتر است اگر مى‏دانستند.(933)
مأموريت على عليه‏السلام براى خواندن آيات برائت در مكه‏
يكى از رخدادهايى كه در اواخر سال نهم (ماه ذيحجه) رخ داد، مأموريت حضرت على عليه‏السلام از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى اعلام برائت از مشركان، در روز عيد قربان در منى بود، توضيح اين كه:
آيات آغاز سوره توبه (از آيه 1 تا 13) در اين هنگام نازل شد كه روح اين آيات در چهار ماده زير خلاصه مى‏شود:
1 - ممنوعيت ورود بت‏پرستان به مسجدالحرام، و خانه خدا.
2 - ممنوعيت طواف با بدن برهنه.
3 - ممنوعيت شركت مشركان در مراسم حج.
4 - پيمان وفاداران به پيمان محترم است، و به پيمان‏شكنان چهارماه مهلت داده مى‏شود تا به اسلام بپيوندند وگرنه اسلام با آن‏ها در حال نبرد است.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نخست ابوبكر را طلبيد، و او را مأمور كرد تا اين آيات را به صورت قطعنامه در مراسم حج در عيد قربان در سرزمين مِنى براى مردم بخواند.
ابوبكر، آيات را گرفت و همراه چهل (يا سيصد) نفر، به سوى مكه حركت كرد، ولى طولى نكشيد كه پيك وحى از طرف خدا، به حضور پيامبر رسيد و عرض كرد:
خداوند فرمان داده است كه: اين آيات را بايد تو يا كسى كه از تو است، بخواند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بى درنگ، حضرت على عليه‏السلام را به حضور طلبيد و ماجرا را به او گفت، و مركب مخصوصش را در اختيار على عليه‏السلام گذاشت و به او فرمود: حركت كن، و در راه، آيات و قطعنامه را از ابوبكر بگير، و خودت اين مأموريت را انجام بده.
حضرت على عليه‏السلام حركت كرد و در سرزمين جُحفه به ابوبكر رسيد، و فرمان پيامبر را به او ابلاغ نمود، ابوبكر آيات را در اختيار على عليه‏السلام گذاشت، على عليه‏السلام به مكه رفت و قطعنامه بيزارى از مشركان را در منى خواند و به اطلاع مردم رسانيد.
ابوبكر به مدينه مراجعه كرد، و به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيد و عرض كرد:
نخست مرا براى اعلام برائت از مشركان، نصب كردى، ولى اكنون عزل نمودى، آيا آيه‏اى بر ضد من نازل شده است؟
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
لا، الّا اِنِّى اُمرتُ اَن اُبَلِّغُهُ اَنا اَو رَجلٌ مِن اهلِ بَيتِى؛
نه، جز اين كه من از جانب خدا مأمور شده‏ام كه آن آيات را خودم يا يكى از مردان خاندانم ابلاغ كند.(934)
و در مسند احمد آمده، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در پاسخ ابوبكر فرمود:
لا وَ لكِن جِبرَئيلُ جائَنِى فقالَ لا يُؤدّى عَنكَ الا اَنتَ اَو رَجُلٌ مِنكَ؛
نه، ولى جبرئيل نزد من آمد و گفت: آن را جز تو و يا مردى از تو، ابلاغ نكند.(935)
اين ماجرا در احاديث شيعه و سنى از امور قطعى است، و به روشنى بيانگر آن است كه اميرمؤمنان على عليه‏السلام در مسايل مربوط به حكومت اسلامى، شايسته‏تر از ديگران است. هدف از اين عزل ونصب آن است كه عملا مردم بدانند كه على عليه‏السلام از نظر روحيه و جهات معنوى و سياسى، قرين و همسان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏باشد.
ماجراى مُباهله‏
در آيه 61 آل عمران مى‏خوانيم:
فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَ أَبْنَاءكُمْ وَ نِسَاءنَا وَ نِسَاءكُمْ وَ أَنفُسَنَا و أَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ؛
هرگاه بعد از علم و دانشى كه (در باره مسيح) به تو رسيده، (باز) كسانى با تو به محاجّه و ستيز برخيزند، به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را دعوت كنيد، ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما نيز از نفوس خود، آنگاه مباهله كنيم و لعن خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.
معنى مباهله‏
واژه مباهله در اصل از بَهل گرفته شده و به معنى رها كردن و برداشتن قيد و بند از چيزى است، از اين رو هنگامى كه حيوانى را به حال خود واگذارند و پستان آن را در كيسه قرار ندهند تا نوزادش بتواند به آزادى شير بنوشد، به آن باهَلَ مى‏گويند.
و اگر آن را گاهى به معنى هلاكت و لعن و دورى از خدا گرفته‏اند نيز به خاطر اين است كه رها كردن و واگذارى كردن بنده به حال خود، اين نتايج را به دنبال مى‏آورد.
و از نظر مفهوم متداول كه از آيه فوق گرفته شده به معنى نفرين كردن دو نفر به يكديگر است، به اين ترتيب كه افرادى كه با هم درباره مسأله مهم مذهبى گفتگو دارند در يكجا جمع شوند و به درگاه خدا ابتهال و تضرع كنند و از او بخواهند كه دروغگو را رسوا و مجازات كند.
داستان مباهله‏
سال دهم هجرت بود، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم قبلاً نامه‏اى به اُسقف نجران (روحانى بزرگ مسيحيان به نام ابوحارثه) نوشته بود، و او و مردم مسيحى نجران را به اسلام دعوت كرده بود.
نجران با هفتاد دهكده تابع خود، در نقطه مرزى بين حجاز و يمن قرار داشت، و ساكنان آن مسيحى بودند. اسقف نامه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را با دقت خواند، و در جلسه شورايى خود مطرح كرد، يكى از افراد برجسته شورا به نام شرحبيل كه فردى انديشمند و و كاردان بود، گفت: من در امور مذهبى، تخصص ندارم، ولى ما مكرر از پيشوايان مذهبى خود شنيده‏ايم كه روزى مقام نبوت از نسل اسحاق عليه‏السلام به نسل اسماعيل عليه‏السلام منتقل مى‏شود، محمد صلى الله عليه و آله و سلم كه از نسل اسماعيل عليه‏السلام است، بعيد نيست همان پيامبر موعود باشد بايد به تحقيق پرداخت.
شورا در نظر دارد كه جمعى فهيم و كاردان به مدينه مسافرت كنند، و از نزديك دلايل محمد صلى الله عليه و آله و سلم را بشنوند و مورد بررسى قرار دهند. با اين نظريه موافقت شد، شصت نفر از ارزنده‏ترين و داناترين مردم نجران كه در رأس آن‏ها سه نفر از پيشوايان مذهبيشان قرار داشتند، به صورت هيئتى به سوى مدينه حركت نمودند، آن سه نفر عبارت بودند از:
1 - ابو حارثه، اسقف اعظم نجران، نماينده رسمى كليساهاى روم در حجاز.
2 - عبدالمسيح رئيس هيئت نمايندگى، كه به عقل و درايت معروف بود.
3 - اَيهَم يكى از شخصيت‏هاى محترم و كهنسال مسيحى.(936)
هيئت وارد مدينه شدند و به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيدند، و بحث و بررسى آغاز شد و ادامه يافت، سرانجام نمايندگان نجران به پيامبر گفتند: گفتگوهاى شما ما را قانع نمى‏كند، راه اين است كه در وقت معين و در نقطه معينى با يكديگر مباهله كنيم، و بر دروغگو نفرين بفرستيم، و از خدا بخواهيم دروغگو را هلاك كند.
در اين هنگام آيه فوق بر پيامبر نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مطابق فرمان خدا، حاضر به مباهله شد. وقت‏(937) و محل مباهله در نقطه‏اى در بيرون شهر مدينه در دامنه صحرا تعيين گرديد. هيئت نجران از حضور پيامبر خارج شدند و سران هيئت در مجلس محرمانه خود گفتند: هرگاه محمد با افسران و سربازان خود به ميدان مباهله آمد، و به مباهله خود جلوه مادى داد، متوجه مى‏شويم او غير صادق است و با او مباهله مى‏كنيم، و اگر با جگرگوشه‏ها و فرزندانش با وضعى پيراسته از هر گونه تظاهر به شكوه مادى آمد، پيدا است كه كه او پيامبر راستگو است، كه به قدرى به خود و نبوتش اطمينان دارد كه حاضر است خود و نزديكانش را در معرض خطر قرار دهد. اگر چنين شد، ما با او مباهله نمى‏كنيم.
آن‏ها در اين گفتگو بودند كه ناگاه قيافه نورانى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و چهار تن ديگر نمايان گرديد. آن چهار تن على عليه‏السلام، فاطمه عليهاالسلام، حسن و حسين عليهماالسلام بودند.
اسقف گفت: من چهره‏هايى را مى‏نگرم كه هرگاه دست به دعا بلند كنند، و از خدا بخواهند كه كوهى از مكه را از جا بكند، بى درنگ كنده مى‏شود، بنابراين مباهله نكنيد، كه اگر مباهله كنيد، همه مسيحيان هلاك مى‏شوند و در سراسر زمين تا قيامت يك نفر مسيحى باقى نمى‏ماند.
مسلمانان از مهاجر و انصار براى تماشاى صحنه، از مدينه خارج شده بودند، هيئت نجران از مباهله منصرف شد و حاضر شدند هر سال جزيه (ماليات ساليانه) بپردازند، و در برابر آن، حكومت اسلامى از جان و مال آن‏ها دفاع كند.(938)
ماجراى مباهله علاوه بر اين كه دلالت بر حقانيت اسلام و شكست هيئت بلندپايه مسيحيان دارد، نشانگر عظمت مقام على عليه‏السلام و فاطمه عليهاالسلام و حسن و حسين عليهماالسلام است، چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از ميان آن همه مسلمانان تنها اينها را به صحنه مباهله آورد. و با تطبيق به آيه مباهله، حضرت على عليه‏السلام به عنوان جان پيامبر و حسن و حسين عليهماالسلام به عنوان پسران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم معرفى شده‏اند.
با توجه به اين كه به اجماع مفسران شيعه و سنى، منظور از اَبنائَنا (پسران ما) حسن و حسين عليهماالسلام است، و منظور از نِساءَنَا (زنان ما) حضرت زهرا عليهاالسلام است و منظور از اَنفُسَنا (از نفوس خود ما) حضرت على عليه‏السلام است.(939)
مطابق بعضى از اخبار، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هنگام حركت به محل مباهله، دست حسن و حسين عليهماالسلام را گرفته بود، و على عليه‏السلام پيش روى پيامبر و فاطمه عليهاالسلام پشت سر آن حضرت، حركت مى‏كردند.(940)
نيز روايت شده: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اگر هيئت نجران، حاضر به مباهله ميشدند، همه آن‏ها به صورت خوك و ميمون مسخ مى‏گرديدند.
هنگامى كه هيئت نجران از مدينه خارج شدند، پس از اندكى پيمودن راه عاقِب و سيد به مدينه نزد پيامبر بازگشتند، هدايايى را به آن حضرت اهدا نموده و هر دو قبول اسلام كردند.(941)
آخرين حج و آخرين پيام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم‏
سال دهم هجرت فرا رسيد، در حقيقت اين سال، سال وداع پيامبر و سال نتيجه‏گيرى، و تعيين رهبر و جانشين و سال كامل شدن دين و سال اتمام حجت بود، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با زحمات شبانه‏روزى و طاقت‏فرساى خود، بار مسؤوليت بزرگ رسالتش را به پايان رساند و به بهترين وجه موفق گرديد، زمينه پيروزى اسلام را در جهان ايجاد نمايد و سرتاسر جزيرة العرب تحت پرچم اسلام در آمد و مى‏رفت كه انقلاب اسلامى از مرزها صادر گردد و جهانگير شود. اينك به طور فشرده نظرى به ماجراى حجة الوداع و غدير مى‏افكنيم:
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در سال دهم هجرت از طرف خدا مأمور شد كه شخصاً در مراسم حج شركت كند و آن چه از احكام حج و هدف از حج هست به مردم ابلاغ نمايد، و پيرايه‏ها را از اين عبادت سياسى - عبادى دور سازد، و اعلام شد كه آخرين حج (و آخرين سال عمر) پيامبر است، مردم از اطراف و اكناف در حج آن سال شركت كردند، على عليه‏السلام كه به يمن رفته بودند، با 34 قربانى و جزيه‏اى كه از مردم نجران گرفته بود، به پيامبر پيوست، در مدينه و طول راه، هفتادهزار مسلمان به پيامبر پيوستند، و در مكه بيش از صدهزار مسلمان، اجتماع كرده و حج را با پيامبر انجام دادند، نداى لبيك و شعار توحيد، سراسر مكه و عرفات و منى را فرا گرفت. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در عرفات و در فرصت‏هاى مناسب ديگر براى مردم خطبه خواند و سخنرانى كرد و مطالب و دستورهاى مهم اسلام را براى آن‏ها بيان نمود، به خصوص پيروى از قرآن و سنت را تأكيد كرد و در آخر با انگشت شهادت به آسمان اشاره كرد و گفت: خدايا شاهد باش كه من پيام‏هاى تو را به مردم ابلاغ نمودم.(942)
ماجراى غدير خم و تعيين جانشين‏
پس از مراسم حج، مسلمانان آماده حركت به بلاد و شهرهاى خود شدند و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عازم مدينه گرديد. وقتى كه كارمان پيامبر به سرزمين غدير خُم (پنج كيلومترى جُحفه) رسيد، جبرئيل از طرف خدا فرود آمد و آيه 67 سوره مائده را بر پيامبر نازل كرد:
يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ؛
اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، به طور كامل به مردم برسان و اگر نكنى، رسالت او را انجام نداده‏اى، خداوند تو را از (خطرات احتمالى مردم) حفظ مى‏كند.
بيابان غدير در حقيقت چهارراهى بود كه مردم حجاز را از هم جدا مى‏كرد، راهى به سوى مدينه و راهى به عراق و راهى به مصر و راهى به يمن.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور توقف داد، اعلام كرد آن‏ها كه جلوتر رفته‏اند برگردند و آن‏ها كه نرسيده‏اند، برسند. جمعيتى بالغ بر 90 هزار و به قول بعضى 114 هزار و به قول بعضى ديگر 120 هزار يا 124 هزار نفر در آن بيابان سوزان، همه در انتظار بودند، تا ببينند پيامبر مى‏خواهد چه امر مهمى را ابلاغ كند.
روز پنجشنبه 18 ذيحجه بود كه به دستور پيامبر منبرى از جهاز شتران ترتيب داده شد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بر فراز آن رفت و پس از حمد و ثنا و مطالب ديگر...، ناگهان خم شد دست على عليه‏السلام را گرفت و بلند و فرمود:
فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ؛
هر كس كه من مولا و رهبر او هستم على مولا و رهبر او است.
اين جمله را سه بار و به گفته بعضى چهار بار تكرار كرد، آن گاه در حق دوستان على عليه‏السلام دعا و در حق دشمنانش نفرين نمود، سپس اعلام كرد كه اين موضوع را حاضران به غايبان برسانند.
پس از آن، مسلمانان به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با شور و هيجان به حضرت على عليه‏السلام رسيده و مقام امامت و رهبرى آن حضرت را پس از پيامبر به او تبريك و تهنيت مى‏گفتند.(943)
به اين ترتيب، آيين اسلام، توسط پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پس از تعيين جانشين، به طور كامل به پايان رسيد، و آن چه بر عهده پيامبر اسلام گذاشته شده بود، انجام پذيرفت.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در خطبه غدير به خصوص درباره دو چيز وصيت كرد، فرمود:
من از ميان شما مى‏روم و دو چيز گرانقدر را در ميان شما مى‏گذارم اگر به آن دو عمل كنيد هرگز گمراه نخواهيد شد: اولى كتاب خدا، قرآن كه به ريسمان وحى متصل است و دومى عترت من( ائمه اطهار عليهم السلام).(944)
اين وصيت با عنوان حديث ثقلين معروف است كه شيعه و سنى آن را نقل كرده‏اند و از مسلمات تاريخ اسلام مى‏باشد.
آن گاه آيه 3 سوره مائده نازل گرديد:
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا؛
امروز، آيين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم و خشنود گشتم كه اسلام دين شما باشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تكبير گفت:، در اين هنگام مردم با شور و هيجان نزد على عليه‏السلام آمده و او را به اين مقام (رهبرى پس از پيامبر) تبريك گفتند، از جمله افراد سرشناس يعنى ابوبكر و عمر به محضر على عليه‏السلام آمدند و هر كدام جداگانه گفتند:
بخٍّ بخٍّ لَك يابنَ ابى‏طالِبٍ اَصبَحتَ وَ امسَيتَ مَولاى وَ مَولا كُلُّ مُؤمِنٍ وَ مؤمنةٍ؛
آفرين بر تو باد، آفرين بر تو باد اى فرزند ابوطالب كه صبح و شام كردى در حالى كه رهبر من و تمام مردان و زنان مسلمان شدى.(945)
عذاب فورى اعتراض‏كننده به رهبريت على عليه‏السلام‏
قرآن در سوره معارج (هفتادمين سوره قرآن) در سه آيه آغاز آن، به ماجراى عذاب فورى اعتراض كننده به ماجراى غدير و رهبريت حضرت على عليه‏السلام اشاره كرده و مى‏فرمايد:
سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ - لِّلْكَافِرينَ لَيْسَ لَهُ دَافِعٌ - مِّنَ اللَّهِ ذِى الْمَعَارِجِ؛
تقاضاكننده‏اى تقاضاى عذابى (براى خود) كرد كه آن عذاب رخ داد، اين عذاب مخصوص كافران است، و هيچ كس نمى‏تواند آن را دفع كند، از سوى خداوندى كه فرشتگانش به سوى آسمان صعود مى‏كنند.
بسيارى از مفسران و محدثان در ذيل اين آيه چنين نقل كرده‏اند:
پس از ماجراى غدير، و نصب رهبريت على عليه‏السلام از جانب پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم، مردم از اطراف و اكناف، از آن با خبر شدند، يكى از كينه‏توزان لجوج به نام نعمان بن حارث فهرى(946)به حضور پيامبر آمد و گستاخانه چنين گفت: تو به ما دستور به گواهى به يكتايى خدا و رسالتت دادى. ما گواهى داديم، سپس دستور به نماز و روزه و حج و جهاد و زكات دادى، همه اين دستورها را پذيرفتيم، با اين همه، راضى نشدى تا اين جوان (اشاره به حضرت على عليه‏السلام) را جانشين خود و رهبر ما پس از خود نمودى، آيا اين دستور از ناحيه خودت است يا از ناحيه خدا؟
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: سوگند به خدايى كه معبودى جز او نيست، اين دستور از ناحيه خدا است.
نعمان كه بسيار خشمگين بود، از پيامبر روى برگردانيد و گفت:
اَلّلهُمَّ اءنْ كانَ هذَا هُوَ الحقّ مِن عندكَ فَامطِر عَلَينا حِجارةً مِنَ السماءِ؛؛
خدايا! اگر اين سخن حق است و از ناحيه تو است، سنگى از آسمان بر ما بباران.(947)
بى‏درنگ سنگى از آسمان بر سرش فرود آمد و بر زمين در غلتيد و كشته شد. اين جا بود كه سه آيه بالا نازل شد.(948)
پايان داستان‏هاى زندگى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم
 
918 - مجمع البيان، ج 5، ص 72 و 73؛ و ساير تفاسير، ذيل آيات 107 تا 110 توبه.
919 - مطرحه: زباله دانى.
920 - ديوان مثنوى خط ميرخانى، ج 2، ص 175 و 176.
921 - توبه، 118.
922 - اقتباس و ترجمه از سيره ابن هشام، ج 4، ص 159 - 181، كشف الغمه، ج 1، ص 304 و 306.
923 - تفسير المنار و تفسير الدر المنثور، ذيل آيات فوق - الميزان، ج 3،ص 402.
924 - مجمع البيان، ج 1 و 2، ص 482.
925 - اَلْحَمْدُلِلَّه الَّذِى لَم يَمُتنِى حتّى اَمَرَنِى اَن اَصبِرَ نَفسى مَعَ رِجالٍ مِن اُمَّتِى، مَعَكُم المَحيا، وَ مَعَكُمُ المَماتُ. (مجمع البيان، ج 6، ص 465)
926 - مجمع البيان، ج 6، ص 23.
927 - همان، ج 8، ص 434.
928 - آل عمران، 92.
929 - اقتباس از مجمع البيان، ج 1، ص 474 و صحيح مسلم.
930 - اسد الغابه، ج 2 (شرح حال ابوطلحه).
931 - تاريخ طبرى، ج 2، 22 145؛ كحل البصر، ص 81، 84.
932 - مجمع البيان، ج‏9، ص 252، و تفاسير ديگر.
933 - نحل، 41؛ مجمع البيان، ج 6، ص 361.
934 - خصائص نسايى، ص 28؛ مغازى واقدى، ج 3، ص 1077؛ ارشاد مفيد، ص 33. حَسَكانى (متوفى بعد از سال 490 هجرى) در شواهد التنزيل (ج 1، ص 232) حدود 12 روايت در اين مورد نقل نموده است.
935 - مسند احمد، ج 1، ص 151.
936 - طبق بعضى از روايات، بزرگ اين هيئت، دو نفر به نام عاقب و سيد، معرفى شده‏اند. (مجمع البيان، ج 1 و 2، ص 452).
937 - وقت مباهله، روز 24 ماه ذيحجه سال 10 هجرت، بين الطلوعين بوده است.
938 - تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 122؛ سيره حلبى، ج 3، ص 239؛ مجمع البيان، ج 1 و 2، ص 452؛ در قرارداد صلح بنا بر اين شد كه هيئت نمايندگى نجران، در هر سال دو هزار حُلّه (لباس روپوش مخصوص) كه قيمت هر كدام معادل چهل درهم باشد، به حكومت اسلامى بپردازند، و سى زره و سى نيزه و سى اسب به عنوان عاريه در اختيار حكومت اسلامى قرار دهند. (مجمع البيان، ج 1 و 2، ص 452)
939 - احقاق الحق، ج 3، ص 46، به نقل از مدارك متعدد اهل تسنن؛ الدر المنثور، ج 2، ص 39.
940 - بحار، ج 21، ص 338.
941 - مجمع البيان، ج 1 و 2، ص 452.
942 - اين خطبه در بحار، ج 21، ص 405 آمده است، در اين خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم 15 دستور مهم اسلامى را مطرح كرده است.
943 - داستان مشروح غدير، با مدارك بيشمار از كتب اهل تسنن در كتاب الغدير جلد اول آمده است.
944 - مسند احمد، ج 3، ص 17؛ صحيح مسلم، جلد 2، ص 38؛ صواعق، ص 91؛ تفسير فخر رازى، ج 3، ص 24.
945 - الغدير، ج 1، ص 11 و 47.
946 - در بعضى از عبارات، نام اين شخص، نضر بن حارث بن كلده ذكر شده است (مجمع البيان، ج 10، ص 352)
947 - بايد توجه داشت كه اين عبارت در آيه 32 انفال آمده است كه از سخنان كفار است، و نعمان بن حارث در كلام خود، همان حرف كافران را به زبان آورده است.
948 - مجمع البيان، ج 10، ص 325؛ الغدير، ج 1، ص 239 تا 246 به نقل از سى نفر از علماى معروف اهل تسنن.
 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (36)


         موقعيت استراتژى فتح مكه‏
         فرمان خدا در مورد ترك جنگ در مكه‏
         دستگيرى زن جاسوس‏
         تنبيه خيانتكار در ميان جمعيت‏
         تحقق وعده حق‏
         شكرگزارى‏
         بازگرداندن امانت به صاحبان آن‏
         مفهوم بيعت در اسلام‏
         بيعت و پيمان وفادارى مردان‏
         بيعت زنان‏
         عفو وحشى غلام جبير بن مطعم‏
      دورنمايى از جنگ حُنَين‏
      اعتراض پيرمرد كور
      سه عامل شكست‏
      جنگ ذات السلاسل و نزول سوره عاديات‏
      هلاكت پيشتازان دشمن به دست على عليه‏السلام‏
موقعيت استراتژى فتح مكه‏
سرزمين مكه كه مى‏بايست پايگاه توحيد باشد و از زمان حضرت آدم و نوح و ابراهيم خليل به بعد، تحت اين عنوان معرفى شده بود توسط مردم مكه و اطراف، به پايگاه شرك و بت پرستى و پايتخت همه بت‏پرستان تبديل شده بود. از اين جهت، فتح مكه بزرگترين دستاورد انقلاب اسلامى شمرده مى‏شد، و مسلمانان با فتح مكه از نظر سياسى، به بزرگترين امتياز، دست يافتند و از زندگى سخت و دشوار، به زندگى بهترين نايل شدند.
بر همين اساس، در قرآن آمده است: پاداش انفاق و جنگ قبل از فتح مكه، با انفاق و جنگ بعد از فتح مكه، يكسان نيست. چرا كه انفاق و جنگ قبل از فتح به مراتب دشوارتر و در نتيجه پاداش آن بيشتر است.
چنان كه در قسمتى از آيه 10 سوره حديد مى‏خوانيم:
لَا يَسْتَوِى مِنكُم مَّنْ أَنفَقَ مِن قَبْلِ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ أُوْلَئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِّنَ الَّذِينَ أَنفَقُوا مِن بَعْدُ وَقَاتَلُوا؛
كسانى كه قبل از پيروزى (و فتح مكه) انفاق و پيكار نمودند، با كسانى كه بعد از فتح (مكه) انفاق كردند و جنگيدند، يكسان نيستند، گروه اول بلندمقامتر از گروه دوم مى‏باشند.
از اين آيه به خوبى مى‏توان به اهميت فتح بزرگ مكه پى برد.
فرمان خدا در مورد ترك جنگ در مكه‏
در ماجراى عمره قضاء كه در سال هفتم هجرت واقع شد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همراه با 1400 نفر مسلمان وارد مكه شدند و به انجام مناسك عمره پرداختند، (چنان كه قبلا خاطرنشان گرديد.)
هنگامى كه كاروان پيامبر به سوى مكه مى‏آمدند، بيم آن داشتند كه مشركان همچون سال قبل (سال ششم هجرت) مانع ورود آن‏ها به مكه گردند، و يكى از شرايط صلح حديبيه را (مبنى بر اين كه سال بعد براى انجام عمره و توقف سه روز در مكه مجاز هستيد) نقض نمايند، و در نتيجه جنگى واقع شود، با اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از جنگيدن در ماه محرم (ذيقعده) آن هم در مكه، حرم امن خدا منع شده بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در اين فكر بود كه چه بايد كرد؟ جبرئيل امين فرود آمد و اين آيه (190 سوره بقره) را بر پيامبر نازل كرد:
وَ قَاتِلُواْ فِى سَبِيلِ اللّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَ لاَ تَعْتَدُواْ إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبِّ الْمُعْتَدِينَ؛
و در راه خدا، با كسانى كه با شما مى‏جنگند، نبرد كنيد، و از حدّ تجاوز نكنيد، كه خدا متجاوزان را دوست نمى‏دارد.(891)
به اين ترتيب، پيامبر دريافت كه نبايد جنگ كرد، ولى اگر جنگ از ناحيه دشمن شروع شود، بايد دفاع كرد و با آن‏ها جنگيد، و در عين حال، كاملاً رعايت حد احترام مكه را نمود كه جنگى واقع نشود.
دستگيرى زن جاسوس‏
قبل از حركت سپاه اسلام، به سوى مكه، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بى درنگ دستور داد، راه مدينه و مكه و اطراف را به طور دقيق كنترل كنند و راه مدينه را به خارج قطع كنند؛ تا هيچ كس نه از مدينه خارج گردد و نه از خارج وارد مدينه شود؛ هدف از اين دستور اين بود كه مسلمانان با رعايت اصل استتار وارد مكه شوند و بدون خونريزى مكه را فتح نمايند؛ و مشركان را قبل از آن كه بسيج شوند، غافلگير نمايند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى اين كار مهم، نگهبانانى را مأمور ساخت و حارثه بن نعمان را سرنگهبان و مسؤول تنظيم كار نگهبانان، قرار داد.
حارثه از نگهبانان بازرسى مى‏كرد و يك روز او به همراه رسول خدا نزد آن‏ها رفت و اوضاع را از آن‏ها پرسيد، آن‏ها گفتند: ما كسى را نديديم كه از چشم انداز ما عبور كند، آنان نزديكى ديگر از نگهبانان به نام حطاب آمده و از او پرسيدند، او گفت: من زن سياه‏چهره‏اى را ديدم كه از سرزمين حرّه (نقطه‏اى نزديك مدينه) به طرف پايين سرازير شد و رفت... كه آن زن همان ساره بود كه ماجراى دستگيرى او را در آينده خاطر نشان مى‏سازيم.
جالب اين كه مسأله استتار به گونه‏اى دقيق بود كه حتى غالب مسلمانان نمى‏دانستند كه اين فرمان بسيج براى رفتن به كدام ناحيت است و پس از حركت فهميدند كه تصميم بر فتح مكه گرفته شده است و پيامبر به قدرى به موضوع مخفى نگهداشتن اسرار جنگى مراقب بود كه حتى در اين زمينه از خدا استمداد مى‏كرد و عرض مى‏نمود:
اَلّلهُمَّ خُذِ العيونَ عَن قِريش حتّى نَأتيها فِى بَلَدِها؛
خداوندا! چشمهاى (يا جاسوسهاى) قريشيان را نابينا كن؛ تا آن گاه كه در مكه با آن‏ها روبرو شويم.(892)
ولى با آن همه كنترل، يكى از مسلمين به نام حاطب بن ابى‏بلتعه در مورد فاش ساختن تصميم پيامبر لغزش كرد كه اينك به ماجراى آن توجه كنيد:
حاطب از ياران خوب پيامبر بود و مخلصانه از اسلام دفاع مى‏كرد حتى در جريان رساندن نامه پيامبر به پادشاه مصر (مقوقس) سفير پيامبر بود، و خود شخصاً با كمال شهامت، نامه را به دربار شاه مصر برد و به شاه داد. پادشاه مصر كه مسيحى بود، پس از خواندن نامه پيامبر به حاطب گفت: اگر به راستى محمد پيامبر است، چرا در مورد كسانى كه او را آزار مى‏رسانند نفرين نمى‏كند تا همه به هلاكت برسند؟!
حاطب در پاسخ گفت: مگر عيسى عليه‏السلام پيامبر خدا نبود، پس چرا در مورد يهوديانى كه در صدد كشتن او بودند، نفرين نكرد؟
مقوقس از پاسخ به جاى حاطب، خوشوقت شد و گفت: تو شخص دانشمندى هستى و از نزد دانشمندى به اينجا آمده‏اى.(893)
ولى همين حاطب با آن همه سابقه درخشان در يك جريان سياسى، لغزش كرد. و محكوم اسلام شد، توضيح اين كه:
حاطب پس از قبول اسلام، تنها به مدينه مهاجرت كرد و خانواده و اموالش را در مكه گذاشته بود، مشركان به خانواده حاطب پيشنهاد كردند كه براى حاطب نامه بنويسد تا آن‏ها را از تصميم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آگاه كند. خانواده حاطب براى حفظ جان خود از خطر، نامه‏اى براى حاطب نوشتند و آن نامه را به ساره دادند تا نامه را به حاطب برساند، ساره يك زن نوازنده بود (و به اصطلاح امروز هنرپيشه بود) و در تردستى و سرعت كار و مخفى كارى تمرين ديده بود. قريش او را مأمور مخفى خود نموده بودند تا به مدينه برود، او نيز به صورت گدايان، به گونه‏اى كه كسى نفهمد وارد مدينه شد(894) و بالاخره حاطب را پيدا كرد و نامه را به او داد و در انتظار جواب نامه ماند و خود نيز مى‏كوشيد تا از اوضاع مسلمانان و تصميم پيامبر آگاه گردد.
حاطب به خاطر اين كه مشركان، خانواده او را در مكه نيازارند، براى آن‏ها نامه كوتاهى نوشت و در آن نامه، آن‏ها را از تصميم پيامبر كه قصد فتح مكه و جنگ را دارد، آگاه نمود؛ اين نامه را با مبلغى پول به ساره داد، تا او مخفيانه نامه را به سران مكه برساند.
حاطب در اين جا مرتكب لغزش سياسى شد و به خاطر خانواده‏اش، به فاش ساختن يكى از مهم‏ترين اسرار نظامى پرداخت.
ساره نامه را گرفت و مخفيانه به سوى مكه روانه شد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از راه وحى از جريان آگاه گرديد، فوراً سه يار رشيد خود، على عليه‏السلام و زبير و مقداد را خواست و آن‏ها را مأمور نمود كه سريع، خود را به ساره برسانند، و او را دستگير نموده ونامه را از او بگيرند. اين سه افسر رشيد، با شتاب به سوى مكه روانه شدند و در نقطه‏اى به نام روضه خاخ ساره را دستگير كردند و بارهاى او را دقيقا جستجو كردند ولى نامه را نيافتند، على عليه‏السلام به او فرمود: سوگند به خدا كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دروغ نمى‏گويد، نامه نزد تو است آن را به ما برگردان وگرنه مجبوريم تو را وارسى كنيم و آن را پيدا كنيم. به نقل ديگر على عليه‏السلام شمشيرى را آماده كرد و فرمود: به هر قيمتى كه باشد نامه را از تو مى‏گيرم سوگند به خدا اگر نامه را ندهى، گردنت را مى‏زنم. ساره گفت: حال كه چنين است، رويت را از من برگردان تا نامه را بيرون آورم، على عليه‏السلام روى خود را از او برگرداند، او صورت پوشيده خود را باز كرد، و نامه را از ميان گيسوان خود بيرون آورد.
آرى، ساره مى‏دانست كه اگر على عليه‏السلام تصميم بگيرد، حتما آن را انجام مى‏دهد، ترسيد و همان دم نامه كوتاهى را كه در ميان تاب‏هاى گيسوان خود پنهان كرده بود، بيرون آورد و به على عليه‏السلام داد (و ساره از حركت به سوى مكه بازداشت شد).
على عليه‏السلام نامه را به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رساند، پيامبر دستور داد، حاطب (نويسنده نامه) را حاضر كردند، به او فرمود: چرا اين نامه را نوشته‏اى؟ او معذرت خواست و اظهار پشيمانى كرد و گفت: حقيقت اين است كه من از وقتى كه مسلمان شدم، به كفر برنگشتم و به شما خيانت ننمودم، و از آن وقتيكه از مكه به مدينه مهاجرت كردم، بيگانگان را به دوستى نگرفتم، ولى نظر به اين كه هر يك از مهاجران، خويشانى داشتند و خانواده خود را به خويشان خود سپردند، اما من مكه در خويشاوندى نداشتم چنين كمكى به مشركان بكنم تا خانواده‏ام را از خطر حفظ كنم.
در همين هنگام بود كه آيه آغاز سوره ممتحنه نازل گرديد، تا ساير مسلمانان نيز بدانند چنين كارى نكنند:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّى وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاء تُلْقُونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ...؛
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! دشمن من و دشمن خود را دوستى نگيريد، و با دشمنان طرح دوستى برقرار مسازيد؛ چرا كه آنها منكر راه شما هستند، پيامبر و شما را از شهر خود بيرون مى‏كنند به جرم اين كه به پروردگارتان ايمان آورده‏ايد، اگر شما براى جهاد در راه من و براى كسب خشنودى من بيرون آمده‏ايد؛ پس چرا با آنها مخفيانه دوستى مى‏كنيد، و من به آنچه كه شما پنهان يا آشكار مى‏داريد آگاهم، و هر كه از شما چنين كند از راه راست منحرف شده است.
حاطب با كمال شرمندگى، اظهار پشيمانى كرد، رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به خاطر سابقه درخشان او، عذر او را پذيرفت و او را بخشيد، ولى آيه فوق تا قيام قيامت اعلام نمود كه مسلمانان نبايد جاسوسى براى كافران كنند و طرح دوستى استعمارى با آن‏ها داشته باشند و در حقيقت حاطب محكوم گرديد.(895)
و اين ماجراى قرآنى و تكان‏دهنده، خط بطلان به تز رابطه تاكتيكى با دشمنان و بيگانگان كشيد، و هر گونه كمك به بيگانگان استعمارگر را از نظر اسلام، محكوم كرد.
و به راستى اگر زن جاسوس، دستگير نمى‏شد و نامه زودتر به مكه مى‏رسيد، جنگ خونينى در مى‏گرفت كه هزاران كشته به جا مى‏گذاشت! ولى بيداد مسلمين و توجه آن‏ها به اصول غافلگير نمودن مشركان و تاكتيك نظامى، موجب فتح مكه بدون خونريزى گرديد.
تنبيه خيانتكار در ميان جمعيت‏
هنگامى كه اميرمؤمنان عليه‏السلام نامه حاطب را از ساره (زن جاسوس) گرفت و به حضور پيامبر آورد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور داد، اعلام كنند تا مسلمانان در مسجد النبى (در مدينه) اجتماع نمايند تا اين موضوع اعلام گردد؛ مسجد پر از جمعيت گرديد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نامه را به دست گرفت و بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثنا فرمود:
اى مردم! من از خداوند متعال تقاضا كردم كه اوضاع و اخبار ما را از قريشيان مخفى بدارد، ولى مردى از شما، نامه‏اى براى اهل مكه نوشته او آن‏ها را در آن نامه از جريانات ما خبر داده است، صاحب اين نامه برخيزد! وگرنه وحى الهى او را رسوا خواهد نمود، كسى برنخاست، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى بار دوم گفتار پيشين خود را اعلام اعلام كرد، در اين هنگام، حاطب از ميان جمعيت برخاست و در حالى كه مانند برگ درخت خرما در برابر باد تند، مى‏لرزيد، عرض كرد: صاحب نامه من هستم، ولى پس از قبول اسلام راه نفاق را نپيموده‏ام، و پس از يقين، شكى در من به وجود نيامده است.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمود: پس چرا اين نامه را نوشتى؟
او عرض كرد: من در مكه بستگانى بى دفاع دارم، ترسيدم به آن‏ها آسيب برسد؛ براى حفظ آن‏ها از آسيب مشركان، اين نامه را نوشتم، نامه را به جهت اين كه شرك در دين پيدا كرده باشم ننوشتم.
عمر بن خطاب برخاست و به رسول خدا عرض كرد: به من دستور بده حاطب را بكشم، چرا كه او منافق است. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: او از سربازان جنگ بدر است، گويى خداوند به آن‏ها لطف كرد و آنان را بخشيد، ولى او را از مسجد بيرون كنيد، مسلمانان او را هُل مى‏دادند تا اين كه از مسجد بيرونش كردند، اما او چشمش به سوى پيامبر بود، تا آن حضرت به حال رقّت كند، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: رهايش كنيد، سپس به حاطب فرمود: تو را بخشيدم، از پيشگاه خداوند، طلب آمرزش كن كه ديگر از اينگونه جنايات مرتكب نشوى.(896)
تحقق وعده حق‏
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از مكه هجرت كرد، مشركان تصميم به قتل آن حضرت را داشتند، پيامبر مخفيانه از مكه به سوى مدينه هجرت نمود. وقتى كه به سرزمين جُحفه (كه فاصله چندانى با مكه ندارد) رسيد به ياد زادگاهش مكه شهرى كه حرم امن خدا است و خانه خدا، كعبه، كه قلب و جان پيامبر با آن پيوند ناگسستنى داشت، افتاد؛ آثار اين شوق كه با تأثّر و اندوه عميق آميخته بود، در چهره مباركش ديده مى‏شد.
در همين جا جبرئيل (امين وحى) نازل شد و به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد: به راستى به شهر و زادگاهت اشتياق دارى؟
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: آرى.
جبرئيل عرض كرد: خداوند اين پيام را براى تو فرستاد:
اءنّ الَّذِى فَرَضَ عَليكَ القرآنَ لَرادُّكَ الى معادٍ....؛
آن كس كه قرآن را بر تو فرض كرد، تو را به جايگاهت (زادگاهت) باز مى‏گرداند. (قصص، آيه 85)(897)
سرانجام پس از گذشتن هفت سال از اين وعده، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با سپاه نيرومند اسلام، مكه را فتح كردند و پرچم اسلام را در آن جا به اهتزاز در آوردند و وعده خداوند تحقق يافت.
از اين رو همانگونه كه قبلا خاطرنشان گرديد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هنگامى كه وارد مكه شد، در كنار كعبه شكرگزارى نمود، به خصوص از صدق تحقق وعده خدا در مورد بازگشت به مكه.
شكرگزارى‏
از صفات بسيار خوب انسان اين است كه در برابر ولىّ نعمت خود، حق‏شناسى و تشكر كند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در آن هنگام كه از مكه به سوى مدينه هجرت كرد، رو به مكه كرد و فرمود:
و اللهُ يَعلَمُ اَنِّى اُحبُّكَ وَ لَو لا اَنَّ اَهلَكَ اَخرَجُونى عَنكَ، لَما آثَرتُ عَلَيكَ بَلَداً وَ لا ابتَغَيتُ بِكَ بَدَلاً وَ انِّى لَمُغَتمَّ عَلى مُفارِقَتِكَ؛
خداوند مى‏داند كه من تو را دوست دارم، و اگر ساكنان تو مرا از تو خارج نمى‏كردند، غير از تو را بر نمى‏گزيدم، و به جاى تو شهرى را نمى‏طلبيدم، و قطعا از جدايى تو، غمگين هستم، و دلم پر از اندوه است.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با اين حال از مكه هجرت كرد، سرانجام پس از هشت سال، هنگامى كه با شكوه و عزت همراه مسلمانان بسيار وارد مكه شد، و اين شهر مقدس را فتح نمود، سوار بر شتر بود، وقتى كثرت مسلمين و عظمت اسلام را ديد، همانجا پيشانى را بر فراز جهاز شتر نهاد و سجده شكر به جا آورد؛(898) شكرى شيرين و بسيار پرمعنى، شكرى كه از قلب نورانى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خبر مى‏داد كه لبريز از محبت و الطاف بيكران خدا است، و مى‏آموزد كه بايد همواره به ياد خدا بود، او است كه آن همه عزت و شكوه را به مسلمين داده، و دشمنان را خوار كرده است.
بازگرداندن امانت به صاحبان آن‏
پيامبر هنگام ورود به مسجد الحرام، عثمان بن طلحه را كه كليددار كعبه بود طلبيد تا در كعبه را باز كند، و درون كعبه را از وجود بتها پاك سازد.
عباس عموى پيامبر پس از انجام اين مقصود از پيامبر تقاضا كرد كه كليد خانه خدا را به او تحويل دهد و مقام كليددارى بيت الله، كه در ميان عرب، يك مقام برجسته و شامخ بود به او سپرده شود.
(گويا عباس مايل بود از نفوذ سياسى و اجتماعى برادرزاده خود به نفع خويش استفاده كند) ولى پيامبر بر خلاف اين تقاضا، پس از تطهير خانه كعبه از لوث بت‏ها، در كعبه را بست و كليد را به عثمان بن طلحه تحويل داد. در حالى كه اين آيه را تلاوت مى‏نمود:
اءنّ الله يأمُرُكُم َن تُودُّوا الاَماناتِ الى اَهلِها...؛
خداوند به شما فرمان مى‏دهد كه امانت‏ها را به صاحبان آن برسانيد و هنگامى كه ميان مردم داورى مى‏كنيد از روى عدالت، داورى كنيد! خداوند اندرزهاى خوبى به شما مى‏دهد، او شنوا و بينا است.(899)
و مطابق بعضى از روايات: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم داخل كعبه خانه خدا دو ركعت نماز خواند و سپس از كعبه بيرون آمد؛ در حالى كه عباس تقاضاى كليددارى كعبه را براى خودش از پيامبر مى‏نمود، آيه 58 سوره نساء نازل شد، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به على عليه‏السلام دستور داد كه كليد كعبه را به عثمان بن طلحه بدهند و از او معذرت بخواهند.
عثمان به على عليه‏السلام عرض كرد: در آغاز، كليد را با خشونت از من گرفتى ولى اينك با كمال مهر و محبت به من بر گرداندى؟!
على عليه‏السلام جريان نزول آيه قرآن را براى او بيان كرد و گفت: به علت احترام فرمان خدا، چنين كردم. عثمان بن طلحه با شنيدن اين مطلب، قبول اسلام كرد و مسلمان گرديد.(900)
مفهوم بيعت در اسلام‏
همه ما واژه بيعت را شنيده‏ايم. در اسلام بيعت به عنوان اظهار پيمان وفادارى امت نسبت به رهبرانشان مى‏باشد؛ و به طور خلاصه معنى بيت اين است كه: يك نوع رشته محكم تعهد بين مسلمانان و رهبرشان منعقد مى‏گردد، و مسلمانان با تمام وجود، آماده وفادارى به آن‏ها هستند.
بيعت و پيمان وفادارى مردان‏
پس از فتح مكه و تثبيت حكومت اسلامى در مكه، خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بر بالاى كوهى قرار گرفت و مردم گروه گروه به حضور آن حضرت مى‏آمدند و قبول اسلام مى‏كردند و در مورد استوارى در راه اسلام و جهاد و دفاع از حريم اسلامى با پيامبر بيعت مى‏نمودند.
كثرت جمعيت به قدرى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تعجب كرد.
جبرئيل امين نازل شد و به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد: تعجب مكن، و دين تو تا روز قيامت ادامه يابد و سوره نصر (صد و دهمين سوره قرآن) را نازل كرد:
بسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ - إِذَا جَاء نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ - وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِى دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا - فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابًا؛
به نام خداوند بخشنده مهربان - چون يارى خدا فرا رسد، و فتح و پيروزى او رو آورد، و در آن روز مردم را بنگرى كه گروه گروه وارد دين خدا شوند، پس پروردگارت را به پاكى ياد كن و شكرگزار باش و از او آمرزش بخواه كه او است بسيار توبه‏پذير.
و به گفته مورخين در ده روز اول فتح مكه، دو هزار نفر از مشركان، مسلمان شدند.
و در تفسير على بن ابراهيم قميا مده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد (كنار كعبه) نشسته بودند. مردها مى‏آمدند و تا هنگام نماز ظهر و عصر با آن حضرت بيعت مى‏كردند. سپس براى بيعت با زنان، همچنان در كنار مسجد نشستند، و با آنان بيعت نمودند.
بيعت زنان‏
مسلم است كه بيعت با رهبر اسلامى از امور سياسى است، و بيعت مردم با پيامبر بيانگر آن است كه دين با سياست آميخته است، و هيچگونه جدايى بين آن‏ها نيست و لذا تمام امت چه مرد و چه زن در راه پايدارى اسلام بايد با پيامبر بيعت كنند، و اين مطلب حاكى از آن است كه زنان نيز بايد در امور سياسى اسلام دخالت كنند و به حمايت از آن برخيزند.
در تاريخ صدر اسلام، در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، زنان دو بار با آن حضرت بيعت كردند، يك بار در بيعت عقبه كه هفتاد و چوند نفر از مردم مدينه (قبل از هجرت) در سرزمين عقبه (نزديك مكه) با پيامبر بيعت كردند كه سه نفر از آن‏ها زن بودند. و ديگرى بيعتى بود كه زنها در روز چهارم فتح مكه با پيامبر انجام دادند. چنان كه آيه 12 سوره ممتحنه بر اين مطلب دلالت دارد؛ اصل آيه اين است:
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذَا جَاءكَ الْمُؤْمِنَاتُ يُبَايِعْنَكَ عَلَى أَن لَّا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئًا وَ لَا يَسْرِقْنَ وَ لَا يَزْنِينَ وَ لَا يَقْتُلْنَ أَوْلَادَهُنَّ وَ لَا يَأْتِينَ بِبُهْتَانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ لَا يَعْصِينَكَ فِى مَعْرُوفٍ فَبَايِعْهُنَّ وَاسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ؛
1 - شريكى براى خدا قرار ندهند.
2 - دزدى نكنند.
3 - زنا نكنند.
4 - فرزندانشان را نكشند.
5 - تهمت به كسى نزنند. (فرزندانى كه مربوط به ديگران است به شوهران خود نسبت ندهند.)
6 - در كارهاى نيك با پيامبر مخالفت ننمايند.
در اين صورت با آنان بيعت كن؛ (بيعتشان را بپذير) و از درگاه خدا برايشان طلب آمرزش كن؛ بى‏گمان خداوند، آمرزنده مهربان است.
تشريفات بيعت مردان چنين بود كه با پيامبر مصافحه مى‏كردند و دست به دست آن حضرت مى دادند به گونه‏اى كه دست آن حضرت بالاى دست آن‏ها بود؛ ولى در مورد بيعت زنان، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور دادند كه ظرفى پر از آب بياورند و آن گاه مقدارى عطر در آن ريختند، سپس دست خود را در ميان آن گذارد و آيه فوق را (كه حاوى شش ماده و شرط بيعت) بود تلاوت كرد؛ سپس از جاى خود برخاست و به زنان چنين فرمود: كسانى كه حاضرند طبق اين شرايط (ششگانه) با من بيعت كنند، دست در ميان آب ظرف كرده و رسماً وفادارى خود را نسبت به اين موارد، اعلام بدارند.(901)
در تفسير على بن ابراهيم قمى آمده است: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در كنار كعبه، پس از بيعت مردان، بعد از ظهر نشستند، ظرف بزرگى را پر از آب كردند و دستشان را درميان آن گذاشتند و سپس به زنان فرمودند: هر كس مى‏خواهد بيعت كند، دستش را در ميان آب بگذار و بيرون آورد.
ام حكيم دختر حارث بن عبدالمطلب برخاست و عرض كرد: منظور از واژه معروف (در آيه) كه خداوند به ما فرمان داده است چيست؟ كه در مورد آن از تو پيروى كنيم.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: يعنى:
1 - به صورتشان ضربه نزنند.
2 - به گونه خود آسيب نرسانند.
3 - موى خود را نَكَنند.
4 - يقه خود را پاره نكنند.
5 - لباس سياه نپوشند.
6 - ناله و فغان سر ندهند.
7 - كنار قبر ننشينند.(902)
زنان بر اساس اين شرايط با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بيعت كردند.(903)
و طبق بعضى از روايات سؤال در مورد كلمه معروف را ام حكيم دختر حارث بن هشام از پيامبر كرده است.
و در بعضى از روايات ديگر آمده است هنگامى كه پيامبر شرايط بيعت را اعلام كرد، از جمله فرمود كه: دزدى نكنيد.
هند همسر ابوسفيان (كه از ترس، سر و صورت خود را محكم پوشانده بود) از جاى برخاست و گفت: اى رسول خدا! شما دستور مى‏دهيد كه زنان دزدى نكنند، ولى من چه كنم كه شوهرى دارم بسيار دست بسته و سختگير (منظور شوهرش ابوسفيان بود) و من روى همين جهت در گذشته به اموال او دستبرد مى‏زدم، اينك چه كنم؟
ابوسفيان كه حاضر بود برخاست و گفت: من گذشته را حلال مى‏كنم، تو قول بده در آينده دزدى نكنى. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از اين سخن خنديد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از مذاكره ابوسفيان، هند را شناخت و فرمود: تو دختر عتبه هستى؟
هند گفت: آرى، اى پيامبر خدا، از گناه ما بگذر، تا خدا تو را مورد لطف قرار دهد.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: يكى از شرايط بيعت آن است كه زنا نكنيد باز هند برخاست (و براى سرپوش گذاردن در دامن آلوده خود) گفت: آيا زن آزاد زنا مى‏كند؟
مردى كه قبلاً با او روابط نامشروع داشت، از سخن او خنديد، و خنده و خنده او و دفاع هند، بيشتر موجب رسوايى هند گرديد.
به اين ترتيب، زنان نيز بر اساس قوانين اسلام، با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بيعت نمودند. و پيمان وفادارى خود را به اسلام اعلام نمودند و پيامبر نيز بيعت آن‏ها را بر اين اساس پذيرفت.
عفو وحشى غلام جبير بن مطعم‏
وحشى غلام غول‏پيكر يكى از سران شرك، به نام مطعم بود، و عموى جبير به نام طعيمه در جنگ بدر به دست حمزه سيدالشهدا كشته شده بود.
هند زن ننگين شرك و كفر، همسر ابوسفيان؛ كه پدر و برادر و فرزندش در جنگ بدر كشته شده بودند، تشنه خون افرادى همچون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و على عليه‏السلام و حمزه عليه‏السلام بود.
او نقشه قتل اين سه نفر را مى‏كشيد تا انتقام خود را گرفته باشد، در اين جستجو، وحشى را براى اين كار، مناسب دانست. او را نزد خود آورد و به او گفت: اگر يكى از اين سه نفر (محمد يا على يا حمزه) را بكشى، علاوه بر آن كه تو را از مولايت خريدارى كرده و آزاد مى‏سازم؛ آن چه كه به خواهى به تو خواهم داد و مولايت جبير بن مطعم نيز حتما با تو همكارى خواهد كرد، زيرا عمويش به دست حمزه كشته شده است.
وحشى گول دنيا را خورد، و پيشنهاد هند را در مورد قتل حمزه عليه‏السلام پذيرفت و گفت: قتل محمد و على از عهده من ساخته نيست.
هنگامى كه جنگ احد (در سال سوم هجرت) در دامنه كوه احد، نزديك مدينه، بين مشركان و مسلمين در گرفت، وحشى نيزه كوچكى به نام زوبين را كه در جنگ‏هاى قديم به طرف مقابل پرتاب مى‏كردند، تهيه كرده و در كمين حضرت حمزه عليه‏السلام نشسته بود تا اين كه حضرت حمزه در حالى كه سرگرم جنگ با دشمن بود، و از هر سو جلو دشمن را مى‏گرفت، از فرصت استفاده كرد و زوبين خود را به طرف حمزه پرتاب نمود. اين ضربه به قدرى سخت بود كه وقتى به قسمت ناف حضرت حمزه خورد از پشت حضرت حمزه بيرون آمد؛ حمزه عليه‏السلام با آن حال چون شيرى آشفته به سوى وحشى تاخت؛ اما وحشى چون روباه گريخت. و حضرت حمزه در حالى كه وحشى را تعقيب مى‏كرد، بر اثر خونريزى زياد، از پاى در آمد و به زمين افتاد و سپس به شهادت رسيد.(904)
لذا، بعد از فتح مكه وحشى جزء فراريانى بود كه حكم غيابى اعدام او از طرف حكومت اسلامى صادر شده بود.
ولى وحيس از جنايت خود پشيمان گرديده و در عين حال اميدوار بود كه فرصتى به دست آورد و توبه كند تا مورد بخشش پيامبر قرار گيرد هنگامى كه مكه در سال هشتم هجرت فتح گرديد، وحشى به صورت فرارى در طائف به سر مى‏برد وقتى كه آيه 53 سوره زمر به گوشش رسيد اميدوار به عفو و بخشش خداوند شد، و خداوند در اين آيه مى‏فرمايد:
قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ؛
بگو: اى بندگان من كه بر خود، اسراف و ستم كرده‏ايد، از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى‏آمرزد، و او آمرزنده مهربان است.
وحشى پس از فتح مكه با اميد عفو همراه خاندان خود به مكه رفت و به حضور پيامبر رسيد، و خود را معرفى كرد و قبول اسلام نمود و گواهى به يكتايى خدا و رسالت محمد داد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: تو وحشى هستى؟
او عرض كرد: آرى.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: عمويم (حمزه) را چگونه كشتى؟ او جريان كشتن حمزه عليه‏السلام را از آغاز تا انجام شرح داد، پيامبر سخت گريه كرد و قطرات اشك از سيماى نورانيش سرازير شد، در عين حال وحشى مشمول عفو پيامبر قرار گرفت، و آزاد شد، اما پيامبر به او فرمود: غَيِّب وَجَهكَ عَنِّى؛ صورتت را از من پنهان كن. (برو به جاى ديگر، من طاقت ندارم قاتل عموى عزيزم را بنگرم.)
به اين ترتيب وحشى با آن جنايت بزرگ، بخشيده شد، و از آن پس از حاميان اسلام گرديد و همراه ابودجانه انصارى، مسليمه كذاب را كه ادعاى پيامبرى مى‏كرد (در زمان ابوبكر در جنگ يمامه) كشتند.
و پس از اين ماجرا، وحشى مى‏گفت: من بهترين انسان‏ها (حمزه) و بدترين انسان‏ها (مسيلمه)
را كشتم.
و در بعضى از احاديث آمده است: حمزه و قاتلش (وحشى) اهل بهشت هستند.(905)
به اين ترتيب، مى‏بينم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در فتح مكه، حتى اين گونه افراد را كه قبول اسلام كرده بودند بر اساس دستور قرآن، مورد عفو قرار داد.
دورنمايى از جنگ حُنَين‏
پس از فتح مكه، مردم هوازن و ثَقيف كه دو قبيله بزرگ بودند، و در طائف (12 فرسخى جنوب شرقى مكه) و اطراف آن زندگى مى‏نمودند، با هم اجتماع و اتفاق كردند كه به جنگ مسلمانان بيايند.
ماجرا از اين جا شروع مى‏شد كه عوف بن مالك رييس طايفه هوازن، دو طايفه مذكور را جمع كرد و به آن‏ها گفت: ممكن است محمد صلى الله عليه و آله و سلم پس از فتح مكه به جنگ با ما برخيزد و سپس در شور خود گفتند: تا مسلمين به سوى ما نيامده‏اند، صلاح در اين است كه ما پيشدستى كنيم. و پس از اين اتفاق، همه غرق در اسلحه، آماده جنگ و حركت به سوى مكه شدند.
مالك بن عوف، از همه قبايل اطراف، نيرو جمع كرده بود، و جز چند نفرى از قبايل قيس، عيلان، كعب، و كلات، همه حاضر بودند.
وقتى لشكريان آماده شدند، مالك فرمان داد تا زن و فرزندانشان و حتى حيوانات و گوسفندانشان را نيز با خود بردارند. اين دستور از آن جهت بود كه مى‏خواست، مردان - هر چند به خاطر حفظ ناموس و اموال خود باشد - فرار نكنند.
معروف است كه اين جنگ به نام جنگ حُنين خوانده مى‏شود، زيرا اين جنگ در سرزمين حنين بين مكه و طائف واقع شد، و گاهى اين جنگ به نام جنگ اوطاس خوانده مى‏شود، زيرا بخشى از اين جنگ در سرزمين اوطاس به وقوع پيوست.
و گاهى جنگ هوازن مى‏گويند، زيرا اكثر جمعيت دشمن در اين جنگ از قبيله هوازن بودند.
اعتراض پيرمرد كور
هنگامى كه سپاه سى هزار نفرى دشمن و هوازن به سرزمين اوطاس رسيدند همانجا را براى ميدان جنگ مناسب ديدند و انتخاب كردند.
پيرمردى كور، از مشركان به نام دُريد بن صمه پرسيد: صداى شتران و عرعر الاغ‏ها و بع بع گوسفندان و گريه كودكان را مى‏شنوم؟
گفتند: آرى، مالك بن عوف صالح را در اين دانسته كه زنان و فرزندان و حيوانات را با خود بردارند، تا به حمايت از اموال و ناموسشان بهتر بجنگند.
دريد گفت: مگر به گوسفندچرانى مى‏رويد؟ مگر مى‏توان شخص فرارى را با اين خيالات، برگردانيد! فتح و پيروزى در جنگ تنها در سايه مردان دلاور و نيزه و شمشير به دست مى‏آيد؛ و شما اگر شكست بخوريد، رسوا خواهيد شد؛ چرا كه ناموس و اموالتان به دست مسلمين مى‏افتد.
سپس پير نابينا از دو قبيله كعب و كلاب سؤال كرد، و به او گفتند: هيچ يك از آن‏ها در سپاه ما شركت ننمودند.
پير نابينا گفت: آرى، اگر روز پيروزى بود، آن‏ها هم شركت مى‏كردند؛ به هر حال من دوست دارم اموال و زنان و كودكانتان را در بلندترين نقطه اين سرزمين قرار دهيد و تنها با مردان به جنگ دشمن برويد.
مالك بن عوف، اعتراض پيرمرد نابينا را گوش نكرد و به او گفت: تو پير شده‏اى و تجربه‏هاى جنگى را فراموش نموده‏اى. من از تصميمى كه گرفته‏ام بر نمى‏گردم و سپس اعلام كرد: وقتى با دشمن روبرو شديد، شمشيرها را از نيام بر كشيد و تمام شما پشت به پشت همديگر همانند يك نفر، حمله كنيد.
مالك، جاسوسانى براى كسب اطلاعات از اوضاع مسلمين فرستاد، آن‏ها بعد از مدتى رنگ باخته و ناراحت برگشتند.
مالك علت ناراحتى را از آن‏ها پرسيد. آن‏ها در پاسخ گفتند: ما مردانى سفيد كه بر اسب‏هاى ابلق سوار بودند ديديم؛ از اين رو وحشت زده شديم.(906)
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از تصميم قبيله هوازن، آگاه شد، عَتّاب بن اُسَيد را حاكم مكه قرار داد، و از صفوان بن اميه كه مشرك بود، مقدارى اسلحه خواست.
صفوان گفت: آيا از روى غصب مى‏گيرى يا عاريه؟!
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: از روى عاريه آن هم با ضمانت.
صفوان، صد لباس جنگى به رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم عاريه داد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با ده هزار نفر از مسلمينى كه از مدينه همراه آن حضرت به مكه آمده بودند، و دو هزار نفر تازه مسلمان از مردم مكه، جمعا با دوازده هزار نفر عازم سرزمين حنين گرديد،(907) و پرچم بزرگ سپاه اسلام را، على عليه‏السلام به دست گرفته بود، (اين حركت و جنگ در آخر ماه رمضان يا در ماه شوال سال هشتم هجرت واقع شد. يعنى فاصله اين جنگ يا فتح مكه كمتر از يك ماه بود).
مالك بن عوف فرمانده لشكر دشمن كه شخص شجاع، و بى باكى بود، در ميان لشكر خود فرياد زد: محمد هنوز با مردانى جنگى روبرو نشده است تا طعم شكست را بچشد.
سپس گفت: شمشير و كمان و نيزه‏هاى خود را آماده سازيد، و در شكافهاى كوه و دره‏هاى اطراف و لابه لاى درخت‏ها، بر سر راه سپاه اسلام كمين كنيد؛ و وقتى مسلمانان رسيدند، آن‏ها
را غافلگير كرده و يورش ناگهانى به آنان بنماييد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با ياران خود، نماز صبح را خواند، و فرمان حركت را صادر نمود؛ مسلمين همراه پيامبر به سوى حنين سرازير شدند.
سه عامل شكست‏
در آغاز وقتى مسلمين با لشگر هوازن روبرو شدند - چنان كه خواهيم گفت - شكست خوردند و بسيارى از افراد پا به فرار گذاشتند.
سه عاملى كه موجب اين شكست در آغاز گرديد عبارت بود از:
1 - غرور به جمعيت. (چنان كه اين مطلب از آيه 25 سوره توبه استفاده مى‏شود.)
2 - كمين دشمن در شكاف‏ها و پشت درخت‏ها و نا آگاهى اطلاعاتى مسلمين از اين نقشه.
3 - وجود دو هزار تازه مسلمان در سپاه اسلام كه فرار آن‏ها باعث تضعيف و روحيه سايرين گرديد.
توضيح اين كه: در آيه 25، سوره توبه مى‏خوانيم:
لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فِى مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنكُمْ شَيْئًا وَضَاقَتْ عَلَيْكُمُ الأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُم مُّدْبِرِينَ؛
خداوند شما را در ميدانهاى زيادى، يارى (پيروز) كرد و در روز حنين (نيز يارى نمود) در آن زمان كه بسيارى جمعيّت اسلام، شما را مغرور و فريفته كرد؛ ولى (فزونى جمعيّت) هيچ مشكلى را براى شما حل نكرد و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ گرديد، سپس پشت به دشمن كرده، فرار نموديد.
در ذيل آيه، روايت شده است كه يكى از مسلمين، مغرورانه گفت: لَن نَغلِبَ اليَومَ؛ هرگز (با اين جمعيت بسيار) شكست نخواهيم خورد.
همين غرور جمعيت (و سياهى لشكر) كه موجب بيرون رفتن از ايمان و توكل كامل به خدا مى‏گردد، يك عامل شكست گرديد. اينك به دنبال داستان توجه كنيد:
همين كه سپاه اسلام به سرزمين حنين رسيدند، ناگهان لشكر هوازن از هر سو از كمينگاه‏هاى خود، مسلمانان را زير رگبار تيرهاى خود قرار دادند گروهى كه در جلو لشگر اسلام بودند (و در ميان آن‏ها تازه مسلمانان مكه وجود داشتند) پا به فرار گذاشتند و اين امر سبب شد كه باقيمانده لشكر به وحشت افتاده و پا به فرار گذارد، و بدين ترتيب، آثار شكست ظاهرى در ميان آنان آشكار گرديد.
عجيب اين كه در اين بحران شديد، تنها 9 نفر،(908) با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم باقى ماندند؛ كه از جمله على عليه‏السلام و عباس (عموى پيامبر) و چند نفر از بنى هاشم بودند، كه با كمال دلاورى مى‏جنگيدند و مقاومت مى‏كردند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به عباس كه صداى بلند و رسايى داشت، فرمود: فوراً مسلمانان را صدا بزن تا برگردند.
عباس بر بالاى تپه‏اى رفت و فرياد زد: اى گروه مهاجر و انصار، اى ياران سوره بقره، و اى كسانى كه در حديبيه، زير درخت بيعت كرديد، به كجا فرار مى‏كنيد؟ پيامبر اينجاست.
هنگامى كه مسلمانان، اين صدا را شنيدند با فرياد لبيك لبيك، بازگشتند و به يارى خدا، حمله سختى به دشمن نمودند؛ و دشمن به طرز وحشتناكى به هر سو پراكنده گرديد؛ در حالى كه مسلمانان، بى وقفه آنان را تعقيب مى‏كردند، حدود صد نفر از سپاه دشمن كشته شدند، و اموالشان به غنيمت مسلمين در آمد، و جمعى از آن‏ها اسير گشتند.
غرور عددى از سپاه اسلام و عدم اطلاع كافى از كمينگاه‏هاى دشمن، و وجود دو هزار نفر تازه مسلمان، كه فرارشان باعث تضعيف روحيه ديگران شد، موجب شكست ظاهرى سپاه اسلام گرديد؛ ولى ثبات و استوارى پيامبر اسلام و على و چند نفر ديگر (جمعاً 9نفر)، باعث پيروزى بزرگ مسلمين گرديد.
در صحيح بخارى كه از معتبرترين كتب اهل تسنن است نقل شده:
فَاِذا عُمَر بنِ الخطَّاب فِى النَّاسِ، وَ قُلتُ ما شأنُ النَّاسِ؟ قال: اَمرُ اللهِ ثُمَّ تَراجَعَ النَّاسُ اِلى رَسُولِ اللهِ؛
ناگهان ديدم عمر بن خطاب در ميان سپاه پا به فرار گذارده است.
به او گفتم: راستى مردم چه كردند؟
گفت: قضاى الهى بود.
سپس مردم به سوى رسول خدا بازگشتند.(909)
آرى، مهمترين عامل پيروزى، توكل و ايمان به خدا است كه موجب ارتقاء روحيه و تضعيف دشمن خواهد شد، در سوره توبه، آيه 25، خداوند مى‏فرمايد:
لَقَد نَصَرَكُمُ اللهُ فِى مَواطِنَ كَثِيرَةٍ؛
خداوند شما را در ميدان‏هاى بسيارى يارى كرد.
مطابق بعضى از روايات، خداوند مسلمانان عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در هشتاد جنگ يارى فرمود و اين همان امدادهاى غيبى و ارتش نامرئى الهى است كه موجب آرامش مسلمين و عذاب و مجازات سخت كافران گرديد.(910)
مشركين شكست خورده به به دو دسته تقسيم شدند: طايفه ثقيف به طائف رفتند و در پناه‏گاه‏هاى طائف خزيدند(911) و اعراب به سرزمين اوطاس رفتند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ابوعامر اشعرى را به اتفاق گروهى از سپاه اسلام روانه جنگ با اعراف فرارى فرستاد ابوعامر در اوطاس در نبرد با مشركان به شهادت رسيد؛ و بعد از او برادرش ابوموسى اشعرى پرچم را برگرفت و همراه سپاه اسلام با مشركان جنگيد تا اين كه دشمن را شكست داد و مسلمانان پيروز گشتند (و در تاريخ، از اين درگيرى به نام غزوه اوطاس ياد مى‏كنند.) (912)
سپس سپاه اسلام به فرمان پيامبر به سوى طائف رفتند، و قلعه طائف را محاصره نمودند و اين شهر، حدود ده روز و به نقلى بيست يا سى روز در محاصره مسلمين قرار گرفته بود (و در تاريخ اين برخورد را، غزوه طائف مى‏نامند.)
عده‏اى از طايفه ثقيف به فرماندهى نافع بن غيلان براى جنگ با سپاه اسلام از طائف بيرون آمدند و با گردان على عليه‏السلام روبرو شدند و سرانجام سپاه اسلام، نافع را در نبردى كه در دشت، وج صورت گرفت به هلاكت رساند و سپاه او در هم شكست. سپس جمعى از بستگان آن‏ها از قلعه طائف بيرون آمدند و به حضور پيامبر رسيدند و قبول اسلام كردند؛ ولى قلعه‏اى كه داراى ديوار بلند و برجهاى مراقب بود، گشوده نشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با سپاه پيروز اسلام تا سرزمين جِعرانَه آمد و غنائم بسيارى را كه به دست آمده بود، در اين محل بين مسلمين تقسيم نمود. (913)
سپس مسلمانان همراه پيامبر به سوى مكه بازگشتند، و مناسك عمره را انجام دادند. آن گاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم استاندار مكه را تعيين كرد و نظم مكه را تحت نظر حكومت اسلامى تنظيم نمود و پس از آن به همراه سپاه به سوى مدينه رهسپار شدند و روز 24 ذيقعده به مدينه رسيدند و اين سفر جنگى، حدود هشتاد روز طول كشيد. دوم ماه رمضان از مدينه بيرون آمدند و 24 ذيقعده به مدينه بازگشتند. و قول ديگر اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و مسلمين دهه اول ذيحجه سال 8 هجرت را در مكه ماندند و پس از انجام حج به مدينه بازگشتند.
اين خلاصه‏اى بود از دورنماى حماسه بزرگ مسلمين در جنگ حنين و دست آوردهاى بزرگ سفر هشتاد يا صد روزه پيامبر و مسلمانان از مدينه به سوى مكه و طائف و بازگشت به مدينه.
براى پى بردن به عظمت اين جنگ و پيروزى بزرگ مسلمين (با توجه به بسيارى سپاه كفر) كافى است كه بدانيم: در اين جنگ‏ها شش هزار نفر از سپاه دشمن اسير مسلمين شدند و 24 هزار شتر و 40 هزار گوسفند و 852 كيلو نقره، به غنيمت سپاه اسلام در آمد.
و بعضى نقل كرده‏اند: شتر و گوسفند به غنيمت گرفته شده به قدرى زياد بود كه قابل شمارش نبود.(914)
پيامبر بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله و سلم با تدبير دقيق نظامى، با تقويت بنيه‏هاى معنوى و مادى مسلمين، به يك چنين پيروزى بزرگ تا آن روز چنان پيروزى نصيب مسلمانان نشده بود نائل شد.
جنگ ذات السلاسل و نزول سوره عاديات‏
يكى از جنگ هايى كه در سال هشتم هجرت رخ داد، و مجاهدات قهرمانانه حضرت على عليه‏السلام در آن جنگ موجب پيروزى عجيبى شد، و سوره عاديات صدمين سوره قرآن در شأن آن نازل شد، جنگ ذات السلاسل است. در پنج آيه آغاز اين سوره چنين مى‏خوانيم:
وَالْعَادِيَاتِ ضَبْحًا - فَالْمُورِيَاتِ قَدْحًا - فَالْمُغِيرَاتِ صُبْحًا - فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعًا - فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعًا؛
سوگند به اسبان دونده (مجاهدان) در حالى كه نفس‏زنان به پيش مى‏رفتند، و سوگند به افروزندگان جرقه آتش (در برخورد سمهايشان با سنگهاى بيابان)، و سوگند به هجوم آوران سپيده‏دم، كه گرد و غبار به هر سو پراكندند، و ناگهان در ميان دشمن ظاهر شدند.
به اين مناسبت نظر شما را به شرح جنگ ذات السلاسل جلب مى‏كنيم:
سال هشتم هجرت بود، به مدينه خبر رسيد كه دوازده هزار سوار از مردم وادى يابس هم پيمان شده‏اند كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على عليه‏السلام را بكشند. پيامبر، چهارهزار نفر را به فرماندهى ابوبكر، براى سركوبى آن متجاوزان سركش، فرستاد، ولى ابوبكر، صلاح را در جنگ ندانست و بازگشت. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، عمر بن خطاب، و سپس عمرو عاص را با سپاهى مجهز فرستاد، آنها نيز رفتند و بدون نتيجه بازگشتند (مطابق بعضى از روايات، درگيرى شد و سپاهيان اسلام با دادن شهداى بسيار، شكست خورده و بازگشتند.)
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اين بار، حضرت على را طلبيد و به او فرمان حركت به سوى وادى يابس را داد، حضرت على عليه‏السلام اين فرمان را با جان و دل پذيرفت.
حضرت على عليه‏السلام دستار (دستمال) مخصوصى داشت، آن را بر سر نمى‏بست مگر در نبردهاى شديد و سخت، از اين رو به خانه بازگشت، و آن دستار را از همسرش فاطمه گرفت، فاطمه عليهاالسلام پس از اطلاع از جريان، از روى مهر و محبتى كه به على عليه‏السلام داشت گريان شد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمود: چرا گريه مى‏كنى؟ به خواست خدا شوهرت كشته نخواهد شد.
على عليه‏السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد: اى رسول خدا! مرا از رفتن به بهشت باز ندار!
آن گاه حضرت على عليه‏السلام پرچم پيامبر را به دست گرفت، و همراه سپاه با شيوه غافلگيرانه روانه وادى يابس شد، از بيراهه حركت مى‏كردند، شب‏ها راه مى‏رفتند و روزها در پشت تپه‏ها و سنگ‏ها و گودال‏ها، كمين مى‏نمودند، و به همين ترتيب به پيش مى‏رفتند تا آن كه هنگام سپيده سحر دشمن را غافلگير كرده و به آن‏ها حمله كردند.
در اين وقت، دشمن خواب آلود نتوانست كارى بكند، و مفتضحانه پراكنده شد و شكست خورد.(915)
عالم بزرگ، شيخ مفيد در ارشاد مى‏نويسد: حضرت على عليه‏السلام پس از حمله به دشمن، شش يا هفت نفر از آن‏ها را كشت، و بقيه گريختند، مسلمانان پيروز شده و با به دست آوردن غنايم جنگى، همراه على عليه‏السلام به مدينه بازگشتند.
ام سلمه (يكى از همسران پيامبر) مى‏گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در خانه من خوابيده بود، ناگهان هراسان از خواب پريد، عرض كردم: خدايت پناه دهد، چه شد؟ فرمود: راست گفتى خدايم پناه دهد، اكنون جبرئيل به من اطلاع داد كه على عليه‏السلام به سوى مدينه مى‏آيد.
در اين هنگام، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از خانه بيرون آمد، مسلمانان مدينه را در دو صف قرار داد و با هم تا يك فرسخى به استقبال على عليه‏السلام شتافتند، هنگامى كه چشم على عليه‏السلام به قامت پيامبر افتاد، به احترام آن حضرت، از اسب پياده شد، و به طرف پاهاى پيامبر خم شد تا ببوسد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: بر مركب سوار شو، كه خدا و رسولش از تو خشنودند. على عليه‏السلام گريه شوق كرد، و به خانه خود رفت. در اين هنگام پيامبر به همسفران على عليه‏السلام فرمود: فرمانده خود (على عليه‏السلام) را چگونه يافتيد؟ آن‏ها عرض كردند: غير از خوبى از او چيزى نديديم، جز اين كه در همه نمازهايى كه به او اقتدا نموديم، آن حضرت سوره توحيد را مى‏خواند.
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از على عليه‏السلام پرسيد: چرا در نمازها، جز سوره توحيد، سوره ديگرى نمى‏خواندى؟
على عليه‏السلام عرض كرد: من اين سوره را دوست دارم.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: به راستى كه خدا تو را دوست دارد، چنان كه تو سوره توحيد را دوست دارى.
در اين هنگام پيامبر اين سخن بلند را در شأن على عليه‏السلام بيان كرد:
اى على! من از آن ترس نداشتم كه گروه‏هايى از مسلمانان درباره تو همان را بگويند كه مسيحيان درباره عيسى عليه‏السلام گفتند (كه او خدا يا پسر خدا است)؛
لَقُلتُ فيكَ اليَومَ مَقالاً لا تَمُرُّ بِمَلاء مِنهُم الا اَخَذ التُّرابَ مِن تَحتِ قَدَمَيكَ؛
امروز روز سختى در عظمت مقام تو مى‏گفتم كه به هيچ گروهى از مردم نگذرى مگر آن كه خاك زير پايت را به عنوان تبرك بردارند.(916)
هلاكت پيشتازان دشمن به دست على عليه‏السلام‏
مطابق روايات ديگر؛ در ماجراى جنگ ذات السلاسل، وقتى كه حضرت على عليه‏السلام و سپاهش به دشمن نزديك شد، على عليه‏السلام به پرچمدار سپاه خود فرمود: پرچم را برافراشته كن. او پرچم را برافراشت، مشركان آن را ديدند و شناختند و به همديگر گفتند: اين‏ها دشمن ما هستند كه در جستجوى ما آمده‏اند، اين محمد است كه با سپاه خود آمده است. در اين هنگام يكى از جوانان قهرمان دشمن به ميدان تاخت و مبارز طلبيد و گستاخانه فرياد زد: اى يارانِ ساحر دروغگو، كدام يك از شما محمد است، تا به ميدان من آيد؟!
على عليه‏السلام به ميدان او رفت و فرمود: مادرت به عزايت بنشيند، ساحر دروغگو تو هستى، و محمد صلى الله عليه و آله و سلم حق است و از جانب حق آمده است.
او گفت: تو كيستى؟
على عليه‏السلام فرمود: من على پسر ابوطالب، و برادر و پسرعمو و داماد رسول خدا هستم.
او گفت: اكنون كه تو در نزد محمد داراى چنان مقامى هستى، كشتن تو با محمد يكسان است، آن گاه در حالى كه رَجَز مى‏خواند به على عليه‏السلام حمله كرد. حضرت على عليه‏السلام نيز رَجَز خواند، و به او حمله نمود، طولى نكشيد كه او به دست پر توان على عليه‏السلام كشته شد، آن گاه على عليه‏السلام مبارز طلبيد، برادر مقتول به ميدان آمد و به حضرت على حمله كرد، او نيز به دست آن حضرت به هلاكت رسيد. باز على عليه‏السلام مبارز طلبيد، در اين هنگام حارث بن مكيده كه او را با پانصد نفر مرد جنگى مى‏سنجيدند به ميدان تاخت، على عليه‏السلام او را نيز بر خاك هلاكت افكند و باز مبارز طلبيد، عمرو بن فتّاك پسرعموى حارث به ميدان آمد، او نيز به دست توانمند آن حضرت كشته شد. باز على عليه‏السلام مبارز طلبيد، ولى هيچ كس از دشمن جرئت آمدن به ميدان نكرد، در اين هنگام على عليه‏السلام به قلب دشمن زد و پيشتازان دشمن را كشت، دشمنان شكست خوردند، على عليه‏السلام اموال آن‏ها را به غنيمت گرفت، و اهل و عيال آن‏ها را اسير كرد و به مدينه بازگشت.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و مسلمانان به استقبال على عليه‏السلام شتافتند، وقتى كه به هم رسيدند، پيامبر با رداى خود گرد و غبار صورت على عليه‏السلام را پاك كرد، و بين دو چشمان على عليه‏السلام را بوسيد، و مطالب بسيار بلندى را در شأن على عليه‏السلام فرمود، از جمله در حالى كه اشك از چشمانش سرازير بود، فرمود:
اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِى شَدَّ بِكَ اَزرِى وَ قَوّى‏ بِكَ ظَهرِى...؛
اى على! حمد و شكر خداوندى را كه به سويله تو پشتم را محكم و نيرومند نمود...(917)
 
891 - مجمع البيان، ج 2،ص 284، ذيل آيه مذكور.
892 - اعلام الورى، ص 112، بحار، ج 21، ص 125.
893 - سيره حلبى، ج 3،ص 281.
894 - طبق بعضى روايات، ساره كنيز آزاد شده ابولهب بود (بحار، ج 20،ص 125)
895 - اقتباس از قاموس الرجال، ج 3، ص 42؛ مجمع البيان، ج‏9، ص 269؛ سيره ابن هاشم، ج 4، ص 41، و كشف الغمه، ج 1، ص 281.
896 - ارشاد مفيد، ص 25 و 26، كشف الغمه، ج 1، ص 289.
897 - مجمع البيان، ج 7،ص 269.
898 - منتهى الآمال، ج 1، ص 63.
899 - مجمع البيان، ج 3، ذيل آيه 58 سوره نساء.
900 - بحار، ج 21، ص 117.
901 - مجمع البيان، ج‏9، (ذيل آيه 12 سوره ممتحنه)، ص 276 و تفسير القمى، ص 364.
902 - منظور اين است كه از سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پيروى كنند، محرمات او را حرام بدانند و انجام ندهند؛ و مكروهات او را ناپسند بشمرند؛ و واجبات را انجام دهند؛ و در مورد مستحبات، بهتر آن است كه انجام داده شود، و هنگام بروز مصائب، مواد ششگانه فوق را كه بعضى حرام و بعضى مكروه است انجام ندهند؛ و ماده 5 و 7 از مكروهات است، بخصوص در مورد زنها كه غالباً احساساتى هستند، اگر در بعضى از اين امور افراط شود موجب گناه خواهد شد.
903 - تفسير القمى، ص 364؛ بحار، ج 41، ص 113.
904 - كامل ابن اثير، ج 20، ص 104؛ سيره حلبيه، ج 2، ص 257؛ بحار ط قديم، ج 6، ص 496.
905 - سفينة البحار، ج 2، ص 638؛ كامل ابن اثير، ص 250، ص 389.
906 - اين همان امدادهاى غيبى است كه در آيه 26، سوره توبه به آن اشاره شده است.
907 - بيابان حنين، در يك سرازيرى طولانى بود كه منتهى به سرزمين حنين مى‏شد، و سپاه اسلام شبانه از مكه حركت كرده و صبح زود پس از نماز وارد حنين گرديد.
908 - اين 9 نفر عبارت بودند از: 1 - على عليه‏السلام 2 - عباس 3 - ابوسفيان بن حارث (پسرعموى پيامبر) 4 - نوفل بن حارث 5 - ربيعة بن حارث 6 و 7 - عتبه و معيّب (دو فرزندان ابولهب) 8 - فضل بن عباس 9 - عبدالله بن زبير و بعضى ايمن پسر ام ايمن را را نيز افزوده‏اند.
909 - تفسير المنار، ج 10،ص 262 تا 265؛ بحار، ج 21، ص 150.
910 - اعلام الورى، ص 119 تا 123؛ مجمع البيان، ج 5، ص 17 - 19؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 239 - بحار: ج 21، ص 146.
911 - طائف در فاصله 12 فرسخى جنوب شرقى مكه قرار دارد و از شهرهاى ييلاقى حجاز به شمار مى‏آيد.
912 - اعلام الورى، ص 123.
913 - همان مدرك، ص 124؛ مورخين مى‏نويسند: كشته شدگان به دست حضرت على عليه‏السلام به چهل نفر رسيد (تفسير صافى، ص 239).
914 - تفسير صافى، ص 229، ذيل آيه 25 توبه اعلام الورى، ص 123؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 152.
915 - اقتباس از بحار، ج 21،ص 78 و 79.
916 - ترجمه ارشاد مفيد، ج 1، ص 103 و 104؛ بحار، ج 21، ص 90.
917 - بحار، ج 21، ص 90؛ تفسير فرات، ص 222 و 226.
 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (35)


      داستان جنجالى اِفك‏
      185 نامه پيامبر براى سران كشورها و شهرها
      دورنمايى از فتح و آزادسازى پايگاه قريش و مشركان، (مكه)
      داستان‏هايى از فتح مكه‏
         خواب ديدن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم‏
         ماجراى مانع شدن مشركان‏
         صلح حديبيّه، فتح مكه و پيروزى‏هاى ديگر
         مانور بيعت رضوان‏
         پيمان نامه صلح حديبيه‏
         پيمان‏نامه صلح حديبيه‏
         انعطاف پذيرى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در نوشتن پيمان صلح‏
         آزاد كردن اسيران‏
         ورود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به مكه و انجام عمره قضاء
         مانور توحيدى هنگام طواف كعبه‏
 
 
داستان جنجالى اِفك‏
يكى از داستان‏هايى كه در قرآن در آيات 11 تا 16 سوره نور آمده، داستان پرماجراى افك (تهمت ناموسى به عايشه) است، كه قرآن به شدت اين تهمت را رد كرده، و عايشه را در اين جهت پاك و منزه شمرده است.
اصل ماجرا از گفتار مفسران شيعه و سنى چنين است:
عايشه مى‏گويد: هر گاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏خواست به سفرى برود، در ميان همسران خود، قرعه مى‏افكند، قرعه به نام هر كس مى‏آمد او را با خود مى‏برد. در يكى از جنگ‏ها (جنگ بنى المصطلق كه در سال پنجم هجرت رخ داد) قرعه به نام من افتاد، من با پيامبر حركت كردم و چون آيه حجاب نازل شده بود، هودجى پوشيده بودم. جنگ به پايان رسيد و ما بازگشتيم. وقتى كه به نزديك مدينه رسيديم شب بود، من از لشگرگاه براى انجام حاجتى كمى دور شدم، هنگامى كه بازگشتم متوجه شدم گردنبندى كه از مهره‏هاى يمانى داشتم پاره شده است، به دنبال آن بازگشتم و معطل شدم و هنگام بازگشت ديدم لشگر حركت كرده و هودج مرا بر شتر گذارده‏اند و رفته‏اند، در حالى كه گمان مى‏كردند من در ميان آن هودج هستم، و بر اثر لاغر اندامى من، نفهميدند كه من در ميان هودج نيستم. (زيرا زنان در آن زمان بر اثر كمبود غذا لاغر اندام بودند) به علاوه سن و سال من كم بود، به هر حال در آن جا تك و تنها ماندم، فكر كردم هنگامى كه لشگر به منزلگاه برسد و مرا نبيند، به سراغ من باز مى‏گردد، در نتيجه شب را در آن بيابان ماندم.
اتفاقا يكى از سپاهيان مسلمان به نام صفوان كه او هم از لشگر عقب مانده بود، آن شب در آن بيابان بود، هنگام صبح مرا از دور ديد و نزديك آمد وقتى كه مرا شناخت سخنى نگفت، جز اين كه گفت: انّا للهِ وَ انا اِلَيهِ راجِعُونَ او شتر خود را خوابانيد و من بر آن سوار شدم، او مهار شتر را به دست گرفت و حركت كرديم تا به لشگرگاه رسيديم، همين حادثه باعث شد كه گروهى (منافق) در مورد من، به شايعه‏سازى ناموسى پرداختند و خود را گرفتار عذاب سخت الهى نمودند، در رأس آن‏ها عبدالله بن ابى سلول (منافق سرشناس) بود كه بيشتر از همه به اين ماجرا دامن مى‏زد.
ما به مدينه رسيديم و اين شايعه، در شهر پيچيد، در حالى كه من هيچگونه اطلاعى از آن نداشتم. در اين هنگام بيمار شدم، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به ديدن من آمد ولى لطف سابق او را نمى‏ديدم، و نمى‏دانستم قضيه از چه قرار است؟ حالم بهتر شد، و بيرون آمدم و كم كم، توسط بعضى از زنان از شايعه منافقان با خبر شدم. بيماريم شدت يافت، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به ديدارم آمد از آن حضرت اجازه گرفتم به خانه پدرم بروم. اجازه داد، به خانه پدرم رفتم، در آن جا ماجرا را از مادرم پرسيدم، او مرا دلدارى داد و گفت: غصه نخور، زنانى كه داراى امتيازى مى‏گردند، مورد حسد ديگران مى‏شوند و در غياب آن‏ها سخنان بسيارى گفته مى‏شود.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مورد اين ماجرا، با على عليه‏السلام و اسامه بن زيد مشورت كرد، اسامه گفت: اى رسول خدا! او (عايشه) همسر تو است و ما جز خير از او نديديم. (به حرفهاى او اعتنا نكن).
حضرت على عليه‏السلام گفت: اى رسول خدا! خداوند كار را بر تو سخت نكرده، غير از او، همسر بسيار است، از كنيز او در اين باره تحقيق كن. پيامبر كنيز مرا فرا خواند، و به او فرمود: آيا چيزى كه شك و شبهه تو را در مورد عايشه بر انگيزد هرگز ديده‏اى؟
او جواب داد: سوگند به خدايى كه تو را به حق مبعوث كرد، من هيچ كار خلافى از عايشه نديده‏ام.
در اين هنگام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تصميم گرفت، در اين باره با مردم سخن بگويد، به منبر رفت و فرمود: اى مسلمانان! هرگاه مردى (عبدالله بن سلول) مرا در مورد خانواده‏ام كه جز پاكى از او نديده‏ام ناراحت كند، او را مجازات كنم آيا معذورم؟! آيا اگر دامنه اين اتهام دامان مردى (صفوان) را بگيرد كه من هرگز بدى از او نديده‏ام تكليف چيست؟
سعد بن معاذ (بزرگ طايفه اوس) برخاست و گفت: تو حق دارى، اگر او (تهمت زننده) از طايفه اوس باشد، من گردنش را مى‏زنم، و اگر از طايفه خزرج باشد، دستور بده تا آن را اجرا سازيم.
سعد بن عباده (بزرگ طايفه خزرج) تحت تأثير تعصب فاميلى قرار گرفت (با توجه به اين كه عبدالله بن ابى سلول از طايفه خزرج بود) به سعد بن معاذ گفت: تو دروغ مى‏گويى، سوگند به خدا توانايى كشتن چنين كسى را ندارى.
اسيد بن خضير پسر عموى سعد بن معاذ، به سعد بن عباده گفت: تو دروغ مى‏گويى، به خدا قسم چنين كسى را به قتل مى‏رسانيم، تو منافقى و از منافقان حمايت مى‏كنى.
در اين هنگام چيزى نمانده بود كه آتش جنگ بين دو طايفه اوس و خزرج شعله ور گردد، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بر فراز منبر بود و به گفتار آن‏ها گوش مى‏كرد، سرانجام آن‏ها را خاموش نمود.
عايشه افزود: اين وضع همچنان ادامه داشت و غم و غصه شديد مرا كلافه كرده بود، يك ماه بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هرگز كنار من نمى‏نشست، سرانجام روزى پيامبر نزد من آمد در حالى كه خندان بود، فرمود: بر تو مژده باد كه خداوند با نزول آيات، تو را از اين اتهام مبرا ساخت و آيات اءنّ الَّذِينَ جائُوا بِالاءِفكِ... (آيه 11 تا 16 سوره نور) را خواند.
به دنبال نزول اين آيات، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آن‏ها را كه چنين تهمتى زده بودند، احضار نمود و حد قذف (حد نسبت ناروا زدن به زن با عفت) را (كه هشتاد تازيانه است) بر آن‏ها جارى نمود.(867)
بايد توجه داشت كه شايعه‏سازان به قدرى اين مسأله را بزرگ كرده بودند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم چاره‏اى نداشت جز اين كه مدتى تقريبا با سكوت از كنار مسأله عبور كند تا به موقع آن‏ها را رسوا زاد، و چنان كه از آيه 11 سوره نور استفاده مى‏شود، گر چه اين شايعه ظاهر زننده‏اى داشت، ولى در مجموع خير بود، و موجب شناسايى منافقان پليد گرديد.
185 نامه پيامبر براى سران كشورها و شهرها
آيين اسلام آيين جهانى است، چنان كه در آيه 158 سوره اعراف مى‏خوانيم:
قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّى رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعًا الَّذِي...؛
بگو: اى مردم! من فرستاده خدا به سوى همه شما هستم...
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در سال هفتم هجرت، پس از پيمان صلح حديبيه‏(868) فرصت آن را يافت تا براى سران كشورها و شهرها نامه بنويسد و آنها را به اسلام دعوت كند. خاطر آن حضرت پس از پيمان حديبيه از ناحيه جنوب (مكه) آسوده شد و از آن زمان به بعد نامه‏هاى بسيارى براى سران نوشت و آن‏ها را به اسلام دعوت كرد كه از اين نامه‏ها 185 نامه كه به عناوين مختلف نگاشته شده به دست آمده است.
نويسندگان اين نامه‏ها بالغ بر 23 نفر بودند. بعضى 26 و نيز تا 42 نفر نوشته‏اند كه يكى از آن‏ها حضرت على عليه‏السلام بود. افرادى كه براى آن‏ها نامه نوشته شد بسيارند. از جمله:
1 - نجاشى اول 2 - نجاشى دوم (دو پادشاه حبشه) 3 - خسرو پرويز امپراطور ايران 4 - منذر بن ساوى زمامدار بحرين 5 - عبدالقيس يكى از رؤساى بحرين 6 - اهل هَجَر 7 - هِرَقل امپراطور روم 8 - پاپ اعظم كشور روم صغاطر 9 - فروة بن عمرو جذامى فرماندار معان 10 - كيد بن عبدالملك پادشاه دومة الجندل 11 - يحنة بن رؤبه زمامدار ايله 12 - مقوقس پادشاه مصر 13 - حارث زمامدار ايران 14 - جَبلَة بن اَيهَم زمامدار دمشق 15 - اَكثَم صَيفى، حكيم معروف عرب 16 - هودة بن على زمامدار يمامه 17 - ثمامة بن اثال زمامدار ديگر يمامه 18 - مسليمه كذاب 19 - زمامداران عمان 20 - وائل بن حَجَر زمامدار حضرموت 21 - زمامداران نجران 22 - زمامداران حِميَر 23 - ملوك هَمدان از قبائل يمن 24 - قبيله بنى نهد 25 - زمامداران يبعث از نواحى كشور يمن 26 - يهود خيبر 27 - هلال بحرينى حاكم بحرين، نماينده منذر بن ساوى 28 - اسيحب مرزبان بحرين 29 - زرتشتيان و مجوسان و رؤساى هَجَر، در حاكم نشين بحرين 30 - زرعة بن سيف از رؤساى يمن 31 - ذوالكلاع 32 - پادشاه سماوه و... .(869)
ما در اين جا تنها به ذكر يك نامه اكتفا مى‏كنيم و همين نامه را از چگونگى نامه‏هاى آن حضرت و نتيجه آن‏ها، تا حدودى آشنا مى‏سازد. و آن نامه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به شاه ايران، توسط نامه‏رسان قهرمانِ آن است.
در آن زمان، هر چند كشورهاى متعدد وجود داشت، اما كشور ايران و كشور روم، دو كشور بزرگ و قدرتمند آن زمان بودند و به عنوان دو ابرقدرت جهان به شمار مى‏آمدند.
در ميان پادشاهان و زمامداران كشورها، آوازه خسروپرويز طاغوت گردنكش ايران در دنيا پيچيده بود، او را شاهنشاه و خدايگان و اعليحضرت قَدَر قدرت همايونى مى‏خواندند، او آن چنان در كبر و غرور فرو رفته بود كه كسى جرئت عرض اندام در مقابل او را نداشت.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نامه‏اى براى او به عنوان دعوت به اسلام نوشت، و آن نامه را به يكى از ياران شجاع و با شهامت خود به نام عبدالله پسر حذافه داد تا آن را به دربار خسرو پرويز در مدائن برده و شخصاً آن را به دست پادشاه بدهد.
عبدالله، سفير پيامبر، نامه را گرفت و سوار بر شتر شده از مدينه به سوى مدائن حركت كرد. و پس از پيمودن اين راه طولانى، خود را به كاخ بلند و پر هيبت شاهنشاه ايران رساند. و با اين كه خطراتى او را تهديد به قتل مى‏كرد به انجام اين وظيفه مهم همت گماشت.
هنگامى كه عبدالله به مقابل قصر شاه ايران رسيد دربانان جلو او را گرفتند. او گفت: من سفير پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم هستم، نامه‏اى از طرف او براى خسروپرويز آورده‏ام و مأمورم كه خودم نامه را به دست خسرو بدهم.
دربانان مطلب را به شاه گزارش دادند و او اجازه ورود داد. قبل از ورود سفير، خسرو پرويز دستور داد كاخ را به زيور و زينت آراستند تا زرق و برق كاخ، چشم سفير را خيره كرده و دل او را بربايد.
عبدالله بى آن كه تحت تأثير تشريفات و زرق و برق كاخ قرار گيرد در كمال خونسردى و با حالتى عادى، بى آن كه خم شود و يا خاك زمين را به احترام اعلى‏حضرت ببوسد، وارد كاخ شد و در برابر شاه ايستاد.
خسرو به يكى از درباريان گفت: نامه را از سفير پيامبر بگير و به من بده.
عبدالله: خير، من نامه را به كسى نمى‏دهم، مأمورم آن را فقط به دست تو بدهم.
خسروپرويز ناچار دست دراز كرد و نامه را از عبدالله گرفت، آن را به دست ترجمه كننده داد تا به فارسى ترجمه كند، ترجمه كننده اولين فراز را چنين ترجمه كرد:
از جانب محمد فرستاده خدا به سوى كسرى، بزرگ فارس...
ترجمه كننده تا به اين جا رسيد، خسروپرويز دگرگون شد و فرياد كشيد كه واعجبا، فرستنده نامه كيست كه چنين جرئت كرده و نام خود را بر نام من مقدم داشته است، ديگر نگذاشت بقيه نامه را ترجمه كند، نامه را گرفت و قطعه قطعه كرد و فرياد مى‏كشيد كه آيا محمد بايد چنين نامه‏اى را براى من بنويسد او از رعيت‏ها و بردگان من است، و سپس فرياد زد، اين نامه‏رسان جسور را بيرون كنيد.
بعضى نوشته‏اند مقدارى خاك به نامه رسان (يا شخص ديگر) داد و گفت: اين خاك را ببر و به روى آن شخصى كه براى من نامه نوشته بپاش.
عبدالله بى آن كه از اين بادها و توپ‏هاى خالى بلرزد، از مجلس بيرون آمد و سوار بر شترش شده و به طرف مدينه حركت كرد، خوشحال بود كه مأموريت خود را انجام داده است، پس از آن كه به مدينه رسيد يكراست خدمت پيامبر رفته و گزارش سفر خود را به عرض رساند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نه تنها از اين خبر ناگوار نلرزيد و خود را نباخت، بلكه با كمال بردبارى فرمود: فال نيك بزنيد، او نامه را پاره پاره كرد، خداوند ملك و سلطنتش را از هم متلاشى خواهد كرد، و اين خاكى را هم كه داده در حقيقت خاك كشور ايران را با دست خود در اختيار ما گذاشته، به زودى ايران به دست مسلمانان خواهد افتاد.
خسرو پرويز كه از اسب غرور پايين نيامده بود، نامه تهديدآميزى براى بازان، پادشاه يَمن فرستاد، يمن در آن روز تحت الحمايه ايران بود.
در آن نامه نوشت وقتى كه نامه من رسيد دو مرد چابك به سوى مدينه نزد محمد بفرست تا او را دستگير كرده و به دربار من تحويل دهند.
وقتى كه اين فرمان به دست بازان رسيد، بازان كه نمى‏توانست از فرمان همايونى اعليحضرت سرپيچى كند، بى درنگ دو نفر از افراد ورزيده و شجاع از ميان ارتش خود برگزيد و آن‏ها را همراه نامه‏اى به پيامبر، به ضميمه فرمان شاهنشاه ايران به سوى مدينه فرستاد.
اين دو نفر به نام بابويه و خُرخُسره، كه اصلا ايرانى بودند و طبق مُد آن روز ايران، بند زرين به كمر بسته و بازوبند طلا در دست داشتند، با سبيل‏هاى بلند و ريش‏هاى تراشيده به حضور رسول اكرم رسيدند، و گزارش خود را دادند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تا هيات و شكل آن‏ها را ديد فرمود: چه كسى به شما دستور داده كه به اين صورت در آييد؟
گفتند: صاحب ما خسروپرويز چنين فرمان داده.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اما پروردگار من فرموده: سبيل را بچينم و موى صورت را بگذارم، خوب حالا بنشينيد.
آن گاه پيامبر آن ها را دعوت به اسلام كرد و آياتى از قرآن را براى آن‏ها خواند، آن‏ها نپذيرفتند و اصرار كردند كه جواب ما را بده، تا اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: فردا صبح نزد من آييد تا پاسخ شما را بدهم.
آن دو نفر صبح به حضور پيامبر رفتند، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: شب گذشته فلان ساعت، خسروپرويز به دست پسرش شيرويه كشته شد، برگرديد يمن و جريان را به بازان بگوييد، اگر بازان به اسلام گرويد كه حكومتش ادامه مى‏يابد و گرنه به سرنوشت خسروپرويز خواهد رسيد.
اين دو نفر به يمن برگشتند و گزارش خود را به بازان دادند، از طرف ايران نيز نامه‏اى به دست بازان رسيد، در آن نامه شيرويه نوشته بود، من پدرم را كشتم، از مردم يمن براى من بيعت بگير و به آن مردى كه در حجاز، دعوت به پيامبرى مى‏كند، كارى نداشته باش.
بازان با تطبيق نامه شيرويه و خبر دادن پيامبر در مورد قتل خسروپرويز، فهميد به راستى محمد صلى الله عليه و آله و سلم پيامبر خدا است و به او وحى مى‏رسد. قلباً به او ايمان آورد و عده زيادى از مردم ايران كه در يمن بودند به اسلام گرويدند.(870)
به اين ترتيب، خسرو پرويز به نتيجه تكبر و غرور خود رسيد، و عبدالله سفير پيامبر با كمال عزت و شكوه، مأموريت خود را انجام داد.
دورنمايى از فتح و آزادسازى پايگاه قريش و مشركان، (مكه)
در سال ششم هجرت، جريان صلح حديبيه (چنان كه خواهيم گفت) راه را براى فتح مكه هموار كرد و همچون نردبانى بود كه مسلمانان توانستند با پيمودن پله‏هاى آن بر بام فتح مكه گام نهند.
با توجه به اين كه مكه پايگاه قريش و بت‏پرستان و مشركين جزيرة العرب بود و با آزادسازى آن بزرگترين پيروزى نصيب مسلمانان مى‏شد، به اهميت اين فتح بزرگ پى مى‏بريم.
اما اين كه اين فتح شيرين و عجيب چگونه صورت گرفته و از كجا شروع شد؟ به طور مشروح در آينده خاطرنشان خواهد شد.
يكى از مواد پيمان‏نامه صلح حديبيه اين بود كه: بستن پيمان دوستى بين طوايف، آزاد است و شكستن اجبارى آن از ناحيه ديگرى بر خلاف اصول پيمان‏نامه است ولى اين صلح تا زمانى محترم است كه نقض نشود، ولى نقض آن توسط مشركان به منزله بطلان آن است و بر اين اساس، بعضى از طوايف با بعضى ديگر، پيمان بستند، از جمله: قبيله كنانه با قريش، و قبيله خزاعه با مسلمين پيمان بستند.
ولى طولى نكشيد كه قبيله كنانه، به قبيله خزاعه (هم‏پيمانان اسلام) حمله‏ور شدند، و عده‏اى از آن‏ها را با وضع رقت‏بار در بستر خواب كشته، و عده‏اى را اسير كردند. وقتى اين گزارش به پيامبر رسيد،(871) آن حضرت از اين پيمان‏شكنى، سخت ناراحت شدند و به همين جهت تصميم به فتح مكه را گرفتند، چرا كه در جزيرة العرب مكه تنها پايگاهى بود كه در دست مشركان و مخالفان اسلام باقى مانده بود و آن را مركز كارشكنى‏هاى خود قرار داده بودند، و بديهى است كه مى‏بايست اين سرزمين مقدس، از لوث وجود مشركان پاك مى‏گرديد.
پيامبر اعلام بسيج عمومى كرد، مسلمانان با شور و هيجان به اين اعلام، پاسخ مثبت دادند و طولى نكشيد كه ده هزار نفر مسلمانان مسلح آماده شدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همراه اصحاب و ده هزار نفر مسلمان در ماه رمضان‏(872) از مدينه به سوى مكه حركت كردند حركت سپاه محمد صلى الله عليه و آله و سلم به قدرى منظم و بر اساس اصول تاكتيك نظامى بود كه ده هزار نفر مسلمان همراه پيامبر تا سرزمين مرّ الظهران (چهار فرسخى مكه) آمدند؛ بدون آن كه قريش و مشركان، متوجه حركت سپاه اسلام بشوند، اين حركت غافلگيرانه و تلاش‏هاى رزمى سپاه مسلمين، رعب و وحشت عجيبى بر دل دشمن افكند.
جالب اين كه عباس عموى پيامبر كه در خفا قبول اسلام كرده بود و در ظاهر در ميان مشركان مكه به سر مى‏برد، و آن‏ها نمى‏دانستند كه او مسلمان است، نقش فعالى در سركوب معنوى دشمن داشت، از طرفى اخبارى كه به ضرر دشمن بود مخفيانه به آن‏ها مى‏رساند، و بالعكس اخبار دشمن و مشركان را به مسلمين گزارش مى‏داد.
ابوسفيان كه مورد احترام مشركان اهل مكه و رئيس آنان بود، وقتى در بيرون مكه، لشكر اسلام را مشاهده كرد (چنان كه چگونگى آن در داستان‏هاى آينده خاطرنشان مى‏شود) آن چنان وحشت زده و مرعوب لشكر پر صلابت اسلام گرديد كه به مكه برگشت و فرياد زد: ارتش اسلام كاملاً مجهز است و به زودى شهر مكه را محاصره خواهد كرد، بزرگ آن‏ها محمد صلى الله عليه و آله و سلم قول داده كه هر كس به مسجد الحرام و كنار كعبه رود و يا اسلحه را به زمين بگذارد در امان خواهد بود.
اين پيام، روح مقاومت را از مردم مكه سلب كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با تقسيم نمودن سپاه خود و كنترل دروازه‏ها، شهر مكه را محاصره نمود، و طولى نكشيد كه به آسانى مكه آزاد گرديد و تحت تصرف سپاه اسلام در آمد فقط گردانى كه به فرماندهى خالد بن وليد بود با جمعى از مشركان زد و خوردى نموند كه مشركان با دادن 28 كشته متوارى شدند، و از مسلمانان سه نفر شهيد شدند، آن هم به خاطر اين كه راه را گم كرده بودند و در قسمت پايين مكه غافلگير شده و به دست كفار به شهادت رسيدند.
رسول اكرم و مسلمين وارد مكه شدند، آن حضرت كنار كعبه آمد، روبروى در كعبه ايستاد و گفت:
لا اءِلهَ‏اءِلَّاالّله وَحدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ، صَدَق وعدَهُ وَ نَصَرَ عَبدَهُ، وَ هَزَمَ الاَحزابَ وَحدَه؛
معبودى جز خداى يكتا نيست، يكتايى كه شريك ندارد، او كه وعده‏اش را (در مورد پيروزى مسلمين) ادا كرد، و بنده‏اش را يارى فرمود و گروه‏هاى مختلف شرك را به تنهايى شكست داد.
و پس از طواف كعبه و انجام مراسم شكرگزارى، سخنرانى مشروحى براى جمعيت ايراد كرد و سپس خانه كعبه را با كمك على عليه‏السلام از لوث بت‏ها پاك نمود، و هر جا كه بت و بتكده بود، از بين برد، و اعلام عفو عمومى نمود.
به مردم مكه فرمود: درباره كردار من با شما، چه فكر مى‏كنيد؟
گفتند: مانند كردار يك پدر بزرگ يا بردار بزرگ نسبت به فرزند و برادرش.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اليَومَ لا تَثرِيبَ عَلَيكُم؛ امروز ملامت و توبيخ بر شما نيست. (همان سخنى كه حضرت يوسف به برادران جفاكارش فرمود كه در آيه 92 سوره يوسف آمده است.)
و فرمود: اسير و برده بوديد: اَنتُم الطُّلَقاءَ؛ شما همه آزاديد. يعنى شما كه طبق قانون اسلام، مى‏بايست اسير و برده مى‏بوديد، و سزاوار بود همچون كالا در بازار به خريد و فروش در آييد، آزاد هستيد.
همه را آزاد كرد جز چند نفر معدود را كه علت خاصى داشت.
جالب اين كه در اين چند روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مكه بودند، دو هزار نفر از جوانان قريش به اسلام گرويدند و به لشكر اسلام پيوستند و در نتيجه تعداد لشكر اسلام به دوازده هزار نفر رسيد.
اين است نتيجه صبر و پايدارى، اتحاد و شجاعت و پيروى از رهبرى صحيح و جانبازى در راه او.
و به راستى چه فتح بزرگ و شيرينى، كه تمام تلخيهاى فراوان زندگى مسلمين را به شيرينى مبدل ساخت. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پس از 21 سال مبارزه و جنگ و پيكار، اكنون به ثمره زحماتش رسيد. يك روز او و مسلمين را از زادگاهش مكه، بيرون راندند و عده‏اى را كشتند و عده‏اى را آواره نمودند، و اموالشان را غارت كردند، و شكنجه‏ها بر مسلمين روا داشتند، اما امروز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خشنود است كه سرزمين مقدس مكه را از لوث شرك و طاغوتيان و بت‏ها، پاك نموده، و پرچم توحيد را به اهتزاز در آورده و مركز استراتژى مشركان را آزاد نموده است بتها همه شكسته و نابود شدند و اگر بتى باقى مانده بود بت‏پرستان آن‏ها را در پس خانه‏ها پنهان كرده بودند.
پيامبر مهربان آن همه آزار مشركان را ناديده گرفت و در سخنرانى فرمود: اسلام آمد و به بركت آمدنش آنچه را كه در زمان جاهليت بود همه آن‏ها را زير پايم نهادم (ملغى نمودم) و با آمدن اسلام، داد و ستدها و امور ديگر دوران دوران جاهليت قطع گرديده و زندگى او نوشروع مى‏شود.(873)
اين است فتح مبين (كه طبق نقل بعضى از مفسرين) در آغاز سوره فتح مى‏خوانيم:
اءنَّا فَتَحنا لَكَ فتحاً مُبيناً؛
ما براى تو پيروزى آشكارى فراهم ساختيم.
داستان‏هايى از فتح مكه‏
خواب ديدن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم‏
سال ششم هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مدينه خوابى ديد كه آن را براى ياران چنين بازگو فرمود:
خواب ديدم به اتفاق يارانم براى انجام مناسك عمره، وارد مكه مى‏شويم.
و مطابق بعضى از روايات فرمود:
خواب ديدم خداوند به من امر كرد كه براى مناسك عمره به مكه بروم.(874)
يارانش همگى از اين رويا، شادمان شدند.
و نظر به اين كه بعضى تصور مى‏كردند تعبير اين خواب در همان سال ششم هجرت واقع مى‏شود، ولى مشركان در آن سال، مانع رفتن پيامبر و ياران او به مكه شدند، شك و ترديد در دل افراد ضعيف الايمان به وجود آمد كه چرا خواب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تعبير درست نداشته است؟ و منافقين، آشكارا اعتراض كردند كه: چرا اين وعده عملى نشد؟!
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آن‏ها فرمود: مگر من به شما قول دادم كه همين امسال تعبير خواب، محقق مى‏شود؟!
آيه 27 سوره فتح در صدق اين رؤيا نازل شد، كه صبر كنيد طولى نمى‏كشد تعبير آن، محقق مى‏يابد، آغاز اين آيه چنين است:
لَقَد صدَقَ اللهُ رسُولَهُ الرُّؤيا بِالحَقِّ لَتَدخُلَنَّ المَسجِدَ الحَرامَ اءنْ شاءَ اللهُ؛
خداوند آن چه را به پيامبرش در عالم خواب نشان داد راست بود، به طور قطع همه شما به خواست خدا وارد مسجد الحرام مى‏شويد.(875)
ماجراى مانع شدن مشركان‏
در ماه‏هاى حرام (ذيقعده، ذيحجه، رجب و محرم) جنگ كردن نزد همه مردم جزيرة العرب، حرام بود و اسلام نيز اين سنت را محترم شمرد؛ و پيامبر اين ماه‏ها كه ماه‏هاى آزاد بود، از فرصت استفاده كرده و به تبليغ اسلام مى‏پرداخت.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در سال ششم هجرت تصميم گرفت كه به اتفاق مهاجر و انصار و ساير مسلمين به سوى مكه بروند و در ماه ذيقعده، در مناسك عمره شركت كنند.
مسلمانان‏(876) همراه رسول اكرم در ذى الحليفه نزديك مدينه احرام بستند و با تعداد زيادى شتر براى قربانى، به سوى مكه حركت كردند، وضع حركت پيامبر به خوبى نشان مى‏داد كه جز عبادت، قصد ديگرى (مانند جنگ) ندارد. مسلمانان به اتفاق پيامبر در روستاى حديبيه فرود آمدند.
ولى مشركان و قريش از حركت مسلمين مطلع شده و راه را بر آن‏ها بستند، و مانع حركت مسلمانان گرديدند.
در صورتى كه آنان در اين كار، دو سنت را كه خود قبول داشتند، شكستند:
يكى: آزادى در ماه‏هاى حرام (از جمله ماه ذيقعده) دوم: مانع نشدن از كسى كه احرام بسته است.
در اين مورد بين مسلمين و مشركان، كشمكش و گفتگوى بسيار رخ داد كه همين امر مقدمه صلح حديبيه (كه فتح بزرگى براى اسلام بود) را پى‏ريزى نمود و پيمان‏نامه صلح نوشته شد.
آن گاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به يارانش دستور داد شترهاى خود را در سرزمين حديبيه قربانى كنند و سرهاى خود را بتراشند و از احرام بيرون آيند و به مدينه باز گردند، ياران دستور آن حضرت را اجرا نمودند.
مسلمانان با اندوهى سنگين و دلى پر از غم به سوى مدينه بازگشتند و در حالى كه به اين وضع متعرض بودند.
ولى هنگامى كه در راه بودند، مركب پيامبر سنگين شد و توقف كرد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بسيار شادمان شد و مسلمانان نشاط و شادى را از چهره آن حضرت مشاهده كردند، و همه منتظر دانستن علت بودند كه به زودى پيامبر به آن‏ها فرمود: هم اكنون سوره فتح (چهل و هشتمين سوره قرآن) بر من نازل شد.(877)
صلح حديبيّه، فتح مكه و پيروزى‏هاى ديگر
صلح حديبيه يكى از پيروزى‏هاى بسيار بزرگى است كه مسلمانان تحت رهبرى داهيانه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به دست آوردند. كه هم مقدمه فتح استراتژيكى مكه و هم داراى پيآمدهاى سياسى و اجتماعى و مذهبى فراوان و عالى بود.
و از آن جا كه اين صلح پيمانى بين مسلمين و مشركان، در سرزمين و روستاى حديبيه (20 كيلومترى مكه در راه جده كه به مناسبت چاه يا درختى كه در آن جا بود، به اين نام ناميده مى‏شد) واقع شده بود، به آن صلح حديبيه گفتند.
صلح حديبيه، به قدرى مهم بود كه موجب زمينه‏سازى پيروزى‏هاى پى در پى ديگر گرديد كه در روايات متعدد، به عنوان فتح المبين معرفى شده است. (878)
زهرى كه از اكابر رجال معروف تابعين است مى‏گويد: فتحى بزرگ‏تر از صلح حديبيه صورت نگرفت، چرا كه مشركان با مسلمانان ارتباط يافتند و اسلام در قلوب آن‏ها جايگزين شد و در مدت سه سال گروه عظيمى به اسلام گرويدند.(879)
صلح حديبيه در مدت كوتاهى، موجب فتح خيبر (در سال هفتم هجرت) و سبب و زمينه ساز فتح عظيم مكه (در سال هشتم هجرت) گرديد.
بر همين اساس است كه اكثر مفسران مى‏گويند: سوره فتح در مورد صلح حديبيه نازل شد كه مقدمه فتح مكه گرديد.
علامه طبرسى نقل مى‏كند: هنگامى كه پيامبر از حديبيه برمى‏گشت (و سوره فتح نازل شد) يكى از اصحاب عرض كردند: اين چه فتحى است كه ما را از زيارت خانه خدا باز داشتند و جلوى قربانى ما را گرفتند؟
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: سخن بدى گفتى، بلكه اين بزرگترين پيروزى ما بود كه مشركان راضى شدند، بدون برخورد خشونت‏آميز، شما را از سرزمين خود دور كنند و به شما پيشنهاد صلح دهند و با آن همه ناراحتى كه قبلا ديده‏اند، تمايل به ترك تعرض نشان دهند.(880)
ويرژيل گيورگيو دانشمند رومانى درباره صلح حديبيه مى‏گويد:
همانطور كه جنگ احد از نظر يك مرد نظامى، شكست نبود، زيرا قشون مكه نتوانست، قشون اسلام را از بين ببرد و نه كشور اسلام (مدينه) را اشغال نمايد. توقف محمد صلى الله عليه و آله و سلم در حديبيه هم بر خلاف آن چه بعضى از تذكره‏نويسان نوشته‏اند، يك شكست سياسى به شمار نمى‏آمد، بلكه يك موفقيت سياسى محسوب مى‏شود.
انسان اگر اهل سياست هم نباشد مى‏فهمد كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم با سياست خود در حديبيه حريف را مجبور كرد كه مطيع سياست او شود.
قريش آن چنان در حد بالاى غرور بودند كه هرگز نمى خواستند با محمد صلى الله عليه و آله و سلم مذاكره كند و اگر افرادى را مى‏فرستادند، به منظور مذاكره نبود، بلكه به منظور شناسايى وضع مسلمين، و روحيه و قدرت آن‏ها و ميزان وفادارى آن‏ها به محمد صلى الله عليه و آله و سلم بود. سپس مطالبى مى‏گويد كه خلاصه‏اش اين است:
ولى محمد صلى الله عليه و آله و سلم با مانور بيعت رضوان و... آن چنان عمل كرد كه آن‏ها به پاى مذاكره آمدند و پيمان‏نامه‏اى را امضا كردند كه در حقيقت، امضاى گسترش اسلام و القاى رعب و وحشت در دل مشركان و در نتيجه زمينه‏سازى براى شكست قريش بود.(881)
مانور بيعت رضوان‏
قبلا در مورد پيمان نامه صلح حديبيه و اهميت آن سخن گفتيم، ولى يكى از عوامل مهمى كه موجب نوشتن اين عهدنامه گرديد، ترس و وحشت مشركان از قدرت مسلمانان بود، آن‏ها در آغاز، اين قدرت را باور نداشتند، ولى بيعت رضوان در آن‏ها ترس و وحشت ايجاد كرد، و همين امر موجب تسليم آن‏ها در مورد صلح حديبيه كه امتياز مهمى براى اسلام بود گرديد، اكنون به داستان زير در اين رابطه توجه كنيد:
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در سال ششم هجرت همراه با هزار و چهارصد نفر مسلمان به قصد انجام مناسك عمره از مدينه به سوى مكه حركت نمودند، در نقطه‏اى به نام حديبيه (20 كيلومترى مكه) فرود آمدند.
بديل بن ورقاء خُزاعى همراه جمعى از مشركان به حضور پيامبر رسيدند و با آن حضرت در مورد هدف از آمدنشان مذاكره نمودند، و دريافتند كه آن حضرت و همراهانشان براى جنگ و مبارزه نيامده‏اند، بلكه (در ماه حرام - ذيقعده) براى زيارت و انجام مراسم عمره به مكه آمده‏اند.
گروه بديل بن ورقاء به مكه بازگشتند و به سران مكه خبر دادند كه: در مورد محمد داورى شتابزده نكنيد، او قصد جنگ ندارد و براى زيارت مى‏آيد...
سرانجام سران قريش عروة بن مسعود را كه فرد عاقل و زيركى بود براى مذاكره به حضور پيامبر فرستادند، او به حضور پيامبر رسيد و به مذاكره پرداخت، و رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم همان سخنى را كه به بديل فرموده بود، به او نيز فرمود، عروة بن مسعود در اين مذاكره دريافت كه ياران پيامبر، احترام خاصى - در حد ايثار - نسبت به آن حضرت دارند.
عروة به مكه بازگشت و به مشركان گفت: سوگند به خدا، من قبلا نزد شاهان روم و ايران نزد نجاشى (شاه حبشه) رفته‏ام، ولى هيچ يك از آن‏ها را نديدم كه مانند محمد صلى الله عليه و آله و سلم مورد احترام يارانش باشد، به گونه‏اى كه وقتى محمد به آن‏ها دستور مى‏دهد، بى درنگ انجام مى‏دهند وقتى وضو مى‏گيرد، براى گرفتن قطرات آب وضويش (به عنوان تبرك) كشمكش شديد مى‏كنند، و وقتى كه محمد سخن مى‏گويد، همه خاموش مى‏شوند، و به ديده احترام نه خيره به او مى‏نگرند، او (محمد صلى الله عليه و آله و سلم) طرح سازنده و خوبى را (در مورد صلح) ارائه مى‏دهد، و شما آن را بپذيريد. مشركان جواب رد دادند، ولى او (عروة اصرار مى‏كرد كه طرح صلح را قبول كنند.
عروة مى‏گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، عمر بن خطاب را خواست تا او را نزد اشراف قريش بفرستد و هدف از آمدنش را به آن‏ها گزارش دهد؛ عمر، عذر خواست و گفت: احساس خطر جانى در مكه مى‏كنم، و كسى از طايفه عدى (كه طايفه عمر بود) نيست كه محافظ جانم باشد، ولى شخصى را كه براى اين كار از من سزاوارتر است معرفى مى‏كنم، و او عثمان بن عفان مى‏باشد.(882)
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عثمان را طلبيد و او را روانه مكه كرد، عثمان وارد مكه شد و نزد ابوسفيان و سران مكه رفت و پيام رسول اكرم را به آن‏ها رساند.
ولى آن‏ها عثمان را دستگير كردند و نزد خود، تحت نظر نگهداشتند. به پيامبر خبر رسيد كه عثمان را كشته‏اند، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ياران خود را به بيعت مجدد دعوت كرد، ياران (كه هزار و چهارصد نفر بودند) در سرزمين حديبيه زير درختى كه در آن جا بود با آن حضرت بيعت كردند: كه در پيكار با مشركان كوتاهى نكنند و هرگز در نبرد، پشت به جنگ ننمايند.
آوازه اين بيعت (كه يك مانور حساب شده و كوبنده بود) به اضافه گزارش عروة بن مسعود در مورد ايثار ياران پيامبر، در مكه پيچيد و قريش سخت به وحشت افتادند و در نتيجه عثمان را آزاد نمودند. سپس قريش، شخصى به نام سهيل بن عمرو را به عنوان نماينده خود حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرستادند و پيمان نامه صلح با حضور نماينده قريش، در سرزمين حديبيه نوشته شد كه قبلا خاطرنشان گرديد.(883)
در مورد اين بيعت، در قرآن در آيه 18 و 19 سوره فتح، سخن به ميان آمده، و مطابق آيه 18، خداوند از مؤمنان به خاطر اين بيعت، خشنود و راضى شد از اين رو، به اين بيعت، گاهى بيعت رضوان گويند، و گاهى بيعت شجره يعنى بيعتى كه زير درخت تحقق يافت.
خداوند در دو آيه مذكور، سه نتيجه مهم را از بازتاب اين بيعت، بيان مى‏كند:
1 - آرامش قلبى مؤمنان.
2 - فتح نزديك.
3 - غنيمت بسيار.
كه اين هر سه موهبت معنوى و مادى بود كه نصيب مسلمين گرديد و نتيجه سريع آن نيز همان وحشت مشركان و عقب‏نشينى آن‏ها بود كه ذكر شد.
پيمان نامه صلح حديبيه‏
قبلا جريان آمدن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را به اتفاق جمعى از مسلمين در ماه ذيقعده به سرزمين حديبيه و بازگشت آن‏ها را به مدينه خاطرنشان كرديم. اما به بيان اصل پيمان‏نامه نپرداختيم، اينك به طور خلاصه به ذكر آن مى‏پردازيم:
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و همراهان در روستاى حديبيه فرود آمدند، قريش مانع ورود پيامبر و يارانش به مكه شدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نمايندگان آن‏ها فرمود: من براى جنگ نيامده‏ام، بلكه براى زيارت كعبه آمده‏ام، پس از مذاكرات وسيع بنابراين شد كه يك پيمان نامه مشروح در مورد ترك جنگ و امور ديگر نوشته شود.
مسلمانان كه در زير سايه درختى كه در سرزمين حديبيه نشسته بودند، زير همان درخت با پيامبر تجديد پيمان و بيعت كردند كه با جان و مال، نسبت به پيامبر وفادار باشند، و از آن جا كه آيه 18 سوره فتح در مورد رضايت خداوند از اين مردان وفادار نازل گرديد، اين بيعت به نام بيعت رضوان خوانده شد.
اين بيعت، نقش به سزايى در تسليم مشركان در برابر پيمان نامه صلح داشت.
كوتاه سخن آن كه: هنگام عقد پيمان سهيل بن عمرو نماينده مشركان در آن جا حضور داشت، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به على عليه‏السلام فرمود: پيمان صلح را بنويس، و على عليه‏السلام آن را نوشت.
متن اين قرارداد در هفت ماده، و در دو نسخه تنظيم و نوشته شد؛ جمعى از طرفين پاى آن را امضاء كردند. يك نسخه آن را به پيامبر و نسخه ديگر به سهيل داده شد.
بعضى از مواد اين قرارداد اين بود كه:
1 - تا ده سال بين پيامبر و مشركان، متاركه جنگ شود.
2 - هر كس از قريش بدون اجازه وليش نزد محمد بيايد (و مسلمان شود) او را بايد به قريش باز گرداند.
3 - فتح نزديك.
4 - غنيمت بسيار.
كه اين هر سه موهبت معنوى و مادى بود كه نصيب مسلمين گرديد و نتيجه سريع آن نيز همان وحشت مشركان و عقب نشينى آن‏ها بود كه ذكر شد.
پيمان‏نامه صلح حديبيه‏
قبلا جريان آمدن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را به اتفاق جمعى از مسلمين در ماه ذيقعده به سرزمين حديبيه و بازگشت آن‏ها را به مدينه خاطرنشان كرديم اما به بيان اصل پيمان نامه نپرداختيم، اينك به طور خلاصه به ذكر آن مى‏پردازيم:
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و همراهان در روستاى حديبيه فرود آمدند، قريش مانع ورود پيامبر و يارانش به مكه شدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نمايندگان آن‏ها فرمود: من براى جنگ نيامده‏ام، بلكه براى زيارت كعبه آمده‏ام. پس از مذاكرات وسيع بنابراين شد كه يك پيمان نامه مشروح در مورد ترك جنگ و امور ديگر نوشته شود.
مسلمانان كه در زير سايه درختى در سرزمين حديبيه نشسته بودند، زير همان درخت با پيامبر تجديد پيمان و بيعت كردند كه با جان و مال، نسبت به پيامبر وفادار باشند، و از آن جا كه آيه 18 سوره فتح در مورد رضايت خداوند از اين مردان وفادار نازل گرديد، اين بيعت به نام بيعت رضوان خوانده شد.
اين بيعت، نقش بسزايى در نقش مشركان در برابر پيمان‏نامه صلح داشت.
كوتاه سخن آن كه، هنگام عقد پيمان سهيل بن عمرو نماينده مشركان در آن جا حضور داشت، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به على عليه‏السلام فرمود: پيمان صلح را بنويس، و على عليه‏السلام آن را نوشت.
متن اين قرارداد در هفت ماده، و در دو نسخه تنظيم و نوشته شد؛ جمعى از طرفين پاى آن را امضاء كردند. يك نسخه آن را به پيامبر و نسخه ديگر به سهيل داده شد.
بعضى از مواد اين قرارداد اين بود كه:
1 - تا ده سال بين پيامبر و مشركان، متاركه جنگ شود.
2 - هر كس از قريش بدون اجازه وليّش نزد محمد بيايد (و مسلمان شود) او را بايد به قريش باز گردانند.
3 - مردم و طوايف در بستن پيمان‏ها بين خود آزاد مى‏باشند، و شكستن آن از ناحيه ديگران، خلاف است.
4 - امسال پيامبر و همراهان به مدينه باز گردند و سال آينده مشروط به اين كه بيش از سه روز در مكه نمانند و اسلحه‏اى جز اسلحه مسافر نداشته باشند به زيارت كعبه بيايند.
علامه مجلسى در كتاب بحار به ذكر بعضى از مواد ديگر پيمان‏نامه پرداخته، مانند اين كه: بايد اسلام در مكه آشكار باشد، و كسى را به انتخاب مذهب، مجبور نسازند و به مسلمين آزار و آسيب نرسانند.(884)
پيامبر و مسلمانان پس از نوزده روز توقف در حديبيه به مدينه برگشتند.
اگر مشركان اين قرارداد را نقض نمى‏كردند، زمينه‏سازى و مقدمه خوبى براى كسب آزادى و به دنبال آن، تبليغ اسلام در جزيرة العرب بود كه مسلما نتايج درخشانى براى اسلام داشت - چنان كه - خواهيم گفت كه از طرف مشركان نقض گرديد - در عين حال زمينه‏سازى خوبى براى پيروزى‏هاى آينده اسلام گرديد.
پس از عقد پيمان، مسلمانان با آزادى بيشترى، به زمينه سازى وسيع براى گسترش اسلام پرداختند، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نامه‏هاى متعددى در سال هفتم هجرت براى سران كشورها فرستاد؛ و آن‏ها را به اسلام دعوت كرد، دژ محكم خيبر كه پناهگاه يهوديان (ستون پنجم دشمن) بود، به دست مسلمين فتح گرديد، و راه‏ها براى فتح مكه هموار گشت و در پرتو اين آزادى، و جاذبه اسلام، دل‏ها به سوى اسلام جذب گرديد.
انعطاف پذيرى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در نوشتن پيمان صلح‏
در داستان حديبيه كه مقدمه فتح مكه بود، سهيل بن عمرو نماينده مشركان حضور داشت.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى نوشتن پيمان نامه صلح، به على عليه‏السلام رو كرد و فرمود: بنويس: بسم الله الرحمن الرحيم و على عليه‏السلام نوشت. سهيل بن عمرو گفت: من با چنين جمله‏اى آشنا نيستم، بنويس بِاسْمِكَ الّلهُمَّ (به نام تو اى خداوند).
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به على عليه‏السلام فرمود: بنويس: اين چيزى است كه محمد رسول خدا با سهيل بن عمرو، نماينده قريش مصالحه كرده.
سهيل گفت: ما اگر تو را رسول خدا (فرستاده خدا) مى‏دانستيم با تو جنگ نمى‏كرديم، تنها بايد اسم خود و اسم پدرت را بنويسى.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: مانعى ندارد، بنويس اين پيمانى است كه محمد بن عبدالله با سهيل بن عمرو، منعقد كرده كه ده سال متاركه جنگ شود تا مردم امنيت خود را بازيابند.(885)
به اين ترتيب مى‏بينيم، رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در تنظيم پيمان صلح، ستيز نكرد و با كمال متانت به تكميل آن پرداخت و امر مهم را فداى جزئيات ننمود.
گرچه گستاخى‏هاى سهيل، براى مسلمانان ناگوار بود، اما روش متين پيامبر و كمك خداوند، دل‏هاى آن‏ها را آرامش بخشيد، و در اين موقعيت حساس، عقل را بر احساسات مقدم داشتند، و براى دستيابى به كار مهم‏تر، از كار مهم اغماض نمودند.
از حضرت على عليه‏السلام نقل شده است كه فرمودند: سهيل بن عمرو با دو نفر يا سه نفر به نمايندگى از سوى مشركان، به حضور پيامبر (در سرزمين حديبيه) آمدند، در ضمن مذاكره گفتند: اگر قومى از افراد پست ما، به تو گرويدند و به سوى تو آمدند، آن‏ها را بايد به سوى ما برگردانى (اين مطلب را به عنوان يكى از شرايط صلحنامه گفتند) پيامبر از اين سخن به گونه‏اى ناراحت شدند كه صورتشان سرخ گرديد، (عادت آن حضرت اين بود كه هرگاه خشمگين مى‏شدند، صورتشان سرخ مى‏گرديد.)
آن گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى گروه قريش! از اين مطلب دست بر مى‏داريد يا مردى را به سوى شما بفرستم كه خداوند قلب او را با ايمان آزموده است تا گردن‏هاى شما را بزند در حالى كه شما از دين خارج شده‏ايد و ابوبكر و سپس عمر گفتند: آن شخص ماييم؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: نه، بلكه او هم اكنون كفش مرا پينه مى‏زند. على عليه‏السلام مى‏فرمايد: من در اين هنگام در گوشه‏اى كفش رسول خدا را پينه مى‏زدم. و اين حديث به عنوان حديث خاصف النعل معروف است.(886)
آزاد كردن اسيران‏
در جريان پيمان نامه صلح حديبيه نقل شده كه: سى نفر از جوانان مكه در حالى كه مسلح بودند، مخفيانه به طور چريكى نزديك حديبيه آمدند، تا به مسلمانان و شخص پيامبر حمله كردند و آن‏ها را بكشند.
اين توطئه به طور معجزه آسايى خنثى شد، و همه آن سى نفر دستگير شدند، ولى پيامبر آن‏ها را آزاد نمود. اما جريان دستگيرى آن‏ها به اين صورت انجام گرفت كه پيامبر آن‏ها را نفرين كرد، چشم آن‏ها گرفته شد و در نتيجه اسير شدند.
و نيز نقل شده است كه مشركان، چهل نفر را براى غافلگير نمودن پيامبر و همراهان و حمله به مسلمين مأمور ساخته بودند كه همه آن‏ها اسير شدند و سپس پيامبر آن‏ها را آزاد ساخت.
و بعضى نقل كردند: مشركان، هشتاد نفر مسلح را مأمور كرده بودند، كه از مخفيگاه‏هاى كوه تنعيم كه در كنار سرزمين حديبيه است، سرازير شوند و با استفاده از فرصت هنگامى كه مسلمين نماز مى‏خوانند به مسلمانان حمله نمايند. (كه آيه 22 سوره فتح در اين مورد نازل گرديد.)(887)
مطابق نقل ديگر، قريش خالد بن وليد را همراه با 2000 نفر براى ضربه زدن به مسلمين فرستادند.
زيرا آن‏ها مى‏خواستند كه در حال نماز، به مسلمين حمله كنند كه موفق نشدند.(888)
ورود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به مكه و انجام عمره قضاء
همانگونه كه در پيمان‏نامه حديبيّه پيش بينى شده بود، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حق داشت با همراهانش سال آينده آزادانه به مكه آيند و سه روز در مكه به زيارت و انجام مناسك عمره بپردازند.
سال هفتم هجرت فرا رسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پس از هفت سال دورى از زادگاهش (مكه) به عنوان انجام عمره قضاء همراه دو هزار نفر از مسلمانان، با شكوه خاصى وارد مكه شد (از اين رو اين عمره را، عمره قضاء مى‏گويند كه قضاى سال قبل بود كه مشركان مانع شده بودند.)
صداى رعدآساى تكبير و لبيك مسلمانان، جاذبه خاصى داشت، انجام مراسم عمره، علاوه بر احترام به كعبه و سرزمين مقدس مكه، يك نوع تبليغ عملى اسلامى و نشان دادن قدرت و شوكت اسلام بود و اين مانور مذهبى دو هزار نفرى، اثر خوبى در روحيه مردم مكه و مسافران گذاشت و مشركان دريافتند كه افسانه شكست‏ناپذيرى خود در واقع افسانه است نه حقيقت؛ تا آن جا كه دو نفر از افراد برجسته مشركان، يكى خالد بن وليد كه در دلاورى و بى باكى معروف بود و ديگرى عمرو عاص نيرنگباز، گرايش قلبى به اسلام پيدا كردند و پس از مدتى كوتاه مسلمان شدند.(889)
همه اين عوامل يكى پس از ديگرى فتح مكه را زمينه‏سازى مى‏كرد و سقوط مشركان و آزادسازى شهر سوق الجيشى مكه را نزديك‏تر مى‏نمود.
مانور توحيدى هنگام طواف كعبه‏
همانگونه كه قبلا گفتيم: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در سال هفتم هجرت (يك سال قبل از فتح مكه) طبق عهدنامه صلح حديبيه مجاز بود براى عمره قضاء به مكه برود و سه روز در مكه براى انجام مناسك حج بماند، آن حضرت همراه دو هزار نفر مسلمان، به مكه رفتند و به انجام مناسك عمره پرداختند.
مردم مكه از زن و مرد و كوچك و بزرگ، پروانه وار، دور شمع وجود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حلقه زده بودند و به آن حضرت مى‏نگريستند، و جمال زيباى آن بزرگوار، ديدگانشان را خيره نموده بود.
هنگامى كه غرش: لَبَّيكَ اَلّلهُمَّ لَبِّيكَ مسلمانان قطع مى‏شد، عبدالله بن رواحه در پيشاپيش مسلمانان، با حنجره‏اى نيرومند و فريادى بلند، رَجَز مى‏خواند، كه از اشعار او است:
خَلُّوا بنى الكفار عن سبيله
خلُّوا فكلّ الخير مِن قبُولِهِ
يا رَبِّ انِّى مؤمنٌ بِقيلِهِ
اعرِف حقّ اللهِ فِى قبُولهِ
يعنى: اى فرزندان كفر، راه را براى رسول خدا بگشاييد، بدانيد كه همه سعادت در قبول رسالت او است، پروردگارا! من به گفته آن حضرت ايمان دارم و حق و فرمان خدا را در قبول رسالتش مى‏شناسم.(890)
 
867 - مجمع البيان، ج 7،ص 130؛ تفسير نمونه، ج 14،ص 389 - 390.
868 - كه در سال ششم هجرت رخ داد، و ذكر خواهد شد.
869 - شرح اين نامه‏ها در كتاب مكاتيب الرسول، نوشته آيت الله على احمدى، در دو جلد و كتاب محمد و زمامداران نوشته آيت الله صابرى همدانى آمده است.
870 - اقتباس از مكاتيب الرسول،ص 90 تا 100.
871 - و مطابق نقل ديگر قبيله بنى بكر پيمان‏شكنى كرده، و با كمك قريش به طايفه خزاعه شبيخون زدند و بيست نفر از آن‏ها را كشتند. (منتهى الآمال، ج 1،ص 160)
872 - اول يا دوم رمضان سال هشتم هجرت حركت كردند دهم رمضان به مكه رسيدند و روز هفدهم رمضان مكه به دست مسلمين فتح گشت.
873 - شرح بيشتر در تاريخ طبرى، ج 3،ص 20؛ كامل ابن اثير، ج 2،ص 239 تا 372؛ اعلام الورى،ص 112 تا 118؛ تاريخ يعقوبى، ج 2،ص 43؛ بحار، ج 21 و... آمده است.
874 - نورالثقلين، ج 5،ص 150.
875 - مجمع البيان، ج‏9،ص 126.
876 - مجمع البيان، ج‏9، ص 126.
877 - اقتباس از مجمع البيان، ج‏9، ص 109؛ تفسير الفرقان، ج 26، پاورقى ص 145 و تفسير قمى آغاز سوره فتح.
878 - تفسير مراغى، ج 26، ص 85، و تفسير ابوالفتوح رازى، ج 10، ص 26.
879 - الدر المنثور، ج 6،ص 109.
880 - جوامع الجامع؛ نورالثقلين، ج 5،ص 48 (مطابق نقل تفسير نمونه، ج 22، ص 16)
881 - اقتباس از كتاب گيورگيو، ص 318 - 319.
882 - با توجه به اين كه ابوسفيان از خاندان عثمان بود، جان عثمان، طبعا بيمه مى‏شد.
883 - كحل البصر محدث قمى، ص 112 و 113.
884 - مشروح اين ماجرا در تاريخ طبرى، ج 2،ص 281، سيره ابن هشام، ج 2 و بحار، ج 20 و 21؛ نورالثقلين، ج 5،ص 53 به بعد آمده است.
885 - تلخيص و اقتباس از تاريخ طبرى، ج 2،ص 281.
886 - اعلام الورى، ص 191.
887 - مجمع البيان، ج‏9 ، ص 123.
888 - الميزان، ج 18،ص 287؛ موسوعة التاريخ الاسلامى، شماره 29،ص 6.
889 - مشروح اين مطلب در سيره ابن هشام، ج 4،ص 12، و بحار، ج 20 و 21 آمده است.
890 - كحل البصر،ص 119، مجمع البيان، ج‏9،ص 127.
 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (34)


      جنگ احزاب (خندق)
         1 - جنگ خندق و قهرمانى‏هاى بى نظير على عليه‏السلام‏
         2 - طوفان ويرانگر، يا امداد غيبى خدا
         3 - برخورد شديد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با يهوديان عهدشكن‏
      پيمان‏شكنى يهود بنى قَينُقاع و سزاى آن‏ها
      تصميم خطرناك يهود بنى نضير و پيمان شكنى آن‏ها
      كارشكنى يهود بنى قريظه و سرانجام ذلت‏بار آن‏ها
      پذيرش توبه ابولبابه‏
      رسوا شدن منافق كوردل در جنگ بنى المصطلق‏
      پيشنهاد فرزند
      كوشش و كمك مالى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى اصلاح زن و شوهر
      سنت شكنى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم‏
 
جنگ احزاب (خندق)
در سوره احزاب هفده آيه (از آيه 9 تا 26) پيرامون جنگ احزاب، و كارشكنى‏هاى منافقان، يهوديان و قبايل مختلف قريش و بت‏پرستان آمده كه همه دست به دست هم داده بودند، تا اسلام و مسلمين را نابود كنند. سرانجام امدادهاى غيبى، تدابير شجاعانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و قهرمانى‏هاى حضرت على عليه‏السلام در جنگ خندق، موجب شكست مفتضحانه دشمنان شد، و پس از جنگ خندق، همه يهوديان عنود، به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در سرزمين حجاز، قلع و قمع شدند. اين حادثه بزرگترين و سخت‏ترين امتحان و آزمون براى مسلمانان بود، (چنان كه آيه يازده احزاب بيانگر اين مطلب است) سرانجام مسلمانان با پيروزى چشمگيرى، در اين امتحان، رو سفيد شدند، و لكه ذلت و روسياهى را تا ابد براى مشركان و منافقان كارشكن باقى گذاشتند.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحًا وَ جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا وَ كَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرًا - إِذْ جَاؤُوكُم مِّن فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنكُمْ وَ إِذْ زَاغَتْ الاَْبْصَارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا؛
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، نعمت خدا را بر خودتان به ياد آوريد در آن هنگام كه لشكرها(ى عظيم) به سراغ شما آمدند، ولى ما باد و طوفان سختى بر آنها فرستاديم، و لشكريانى كه آنها را نمى‏ديديد(842) (و به اين وسيله آنها را در هم شكستيم) و خداوند هميشه به آنچه انجام مى‏دهيد بينا است.
جنگ احزاب آن چنان ابعاد گسترده‏اى داشت كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: بَرَزَ الايمانُ كُلُّهُ اِلَى الشِّركِ كُلِّهِ؛ تمام ايمان در برابر تمام كفر قرار گرفت.(843)
نفرات دشمن بيش از ده هزار نفر با تجهيزات بسيار، ولى نفرات مسلمانان سه هزار نفر با تجهيزات اندك بودند. كندن خندق با عرض وطول و عمق بسيار، براى مسلمانان طاقت فرسا بود، و در عين حال مسلمانان با كمال سربلندى پيروز شدند، در اين ماجرا، حوادث گوناگونى رخ داد كه مهمترين آن‏ها؛ جنگ خندق، و ماجراى امداد غيبى و آمدن طوفان، و قلع و قمع يهوديان كارشكن و عهدشكنان بود كه براى توضيح، نظر شما را به اين سه رخداد بزرگ جلب مى‏كنيم:
1 - جنگ خندق و قهرمانى‏هاى بى نظير على عليه‏السلام‏
بزرگترين حادثه سال پنجم هجرت، ماجراى جنگ خندق بود، مردان اطلاعاتى پيامبر گزارش دادند كه بيش از ده هزار نفر كه از قبيله‏هاى مختلف تشكيل شده‏اند، از مكه براى براندازى اسلام و مسلمين به سوى مدينه حركت كرده‏اند. پيامبر بى درنگ با سران اسلام به مشورت پرداخت، سلمان پيشنهاد كندن خندق (سنگرى عظيم در سراسر راه‏هاى ورودى مدينه) نمود. اين پيشنهاد پذيرفته شد و طبق فرمان پيامبر، مسلمانان گروه‏گروه به كندن خندق پرداختند. مسلمانان سه هزار نفر بودند، خندق كه طولى در حدود شش هزار متر و عرضى به وسعت مقدارى كه سواران دشمن نتوانند از آن سوى آن به اين سو بپرند داشت، ساخته و پرداخته شد. حدود يك ماه پشت خندق زمين گير شد و نتوانست وارد مدينه شود، سرانجام پنج نفر از قهرمانان، دشمن از نقطه باريكى عبور كردند، و در بين خندق و كوه سَلْع (مركز سپاه اسلام) به ميدان تاختند و مبارز طلبيدند، اين پنج نفر عبارت بودند از: 1 - عمرو بن عبدود 2 - عكرمة بن ابى جهل 3 - هبيرة بن وهب 4 - نوفل بن عبدالله 5 - ضرار بن خطاب.
عمرو بن عبدود، قهرمان بى بديل عرب بود و او را با هزار مرد جنگى مى‏سنجيدند، با نعره‏هاى پياپى مبارز مى‏طلبيد و مى‏گفت: وَ لَقَد بُحِتتُ مِنَ النِّداءِ بَجمعِكُم هَل مِن مُبارِزٍ...؛
صدايم از فرياد كشيدن، گرفت و خسته شدم، آيا كسى هست كه به نبرد با من به ميدان آيد؟
مسلمانان از وحشت، در سكوت فرو رفته بودند، تنها حضرت على عليه‏السلام با شنيدن صداهاى پياپى عمرو، مكرر به پيامبر التماس مى‏كرد تا اجازه رفتن به ميدان را به او بدهد.
سرانجام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به على عليه‏السلام اجازه داد، و عمامه خود را بر سر او بست و شمشيرش را به دست او داد و هنگام بدرقه، در حق على عليه‏السلام چنين دعا كرد:
خدايا! در جنگ بدر عبيدة بن حارث (پسرعمويم) را از من گرفتيم، و در جنگ احد، حمزه (عمويم) را از من گرفتى، اينك اين على بن ابى طالب برادر من است، پروردگارا! مرا تنها نگذار.
سپس فرمود: تمام اسلام در برابر تمام كفر قرار گرفت.
حضرت على عليه‏السلام شتابان به ميدان رفت، وقتى كه در برابر عمرو قرار گرفت، بين آن‏ها چنين گفتگو شد:
على عليه‏السلام: اى عمرو! تو در عصر جاهليت مى‏گفتى سوگند به لات و عزى، هر كس مرا به يكى از سه چيز بخواند همه سه تقاضاى او، يا يكى از آن‏ها را مى‏پذيرم.
عمرو: آرى، چنين است.
على عليه‏السلام فرمود: من از تو تقاضا دارم و آن گواهى دادن به يكتايى خدا و رسالت محمد صلى الله عليه و آله و سلم مى‏باشد.
عمرو: از اين تقاضا بگذر.
على عليه‏السلام: بيا و از راهى كه آمده‏اى بازگرد.
عمرو: نه، اين كار ننگ است و نُقل مجالس زنان قريش خواهد شد، هرگز اين ننگ را به زبان زنان نمى‏افكنم.
على عليه‏السلام تقاضاى ديگرى دارم و آن اين كه از اسب پياده شو و با من بجنگ.
عمرو، خنديد و گفت: گمان نمى‏كردم مردى از عرب، چنين پيشنهادى به من كند، من دوست ندارم مرد بزرگوارى چون تو را بكشم، با اين كه با پدرت در زمان جاهليت دوست بودم.
على عليه‏السلام: ولى من دوست دارم تو را بكشم، اگر مى‏خواهى پياده شو و با من بجنگ.
عمرو از اين سخن برآشفت، پياده شد و بر صورت اسبش ضربه‏اى زد، اسب از آن جا رفت، و درگيرى شديدى بين على عليه‏السلام و عمرو رخ داد، گرد و غبارى كه از زير پاى آن‏ها برخاست، آن‏ها را پوشانيد.
جابر بن عبدالله انصارى مى‏گويد: ناگاه صداى تكبير على عليه‏السلام را شنيدم، فهميدم كه على عليه‏السلام، عمرو را كشته است.
ياران عمرو با اسب، خود را به خندق افكندند، از سوى ديگر مسلمانان با شنيدن صداى تكبير على عليه‏السلام، كنار خندق آمدند، ديدند نوفل با اسبش در ميان خندق افتاده، و آن اسب نمى‏تواند او را از آن جا بيرون برد، او را سنگباران كردند، نوفل گفت: چنين نكنيد، بلكه مردى از شما بيايد و با من بجنگد. در اين هنگام على عليه‏السلام به نوفل حمله كرد و او را نيز كشت، سپس به قهرمان سوم دشمن هُبيره حمله كرد، او نيز بر خاك هلاكت افتاد، و دو قهرمان ديگر (عكرمه و ضرار) گريختند.
 
هلاكت اين قهرمانان به دست على عليه‏السلام از يك سو، و طوفان و شدت سرما و كمبود علوفه دشمن از سوى ديگر، موجب شد كه سپاه ده‏هزار نفرى دشمن با كمال خوارى، جبهه را ترك كرده و به سوى مكه عقب نشينى نمايد.(844)
حضرت على عليه‏السلام سر از بدن عمرو جدا نمود و آن را نزد پيامبر آورد، و آن را پيش روى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بر زمين انداخت، ابوبكر و عمر به پيش آمدند و سر مبارك على عليه‏السلام را بوسيدند.(845)
اوج ارزش ضربت على عليه‏السلام
هنگامى كه حضرت على با پيروزى به حضور پيامبر آمد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم درباره ارزش ضربت و پيروزى على عليه‏السلام فرمود:
ضَربَةُ عَلِىٍّ يَومَ الخَندَقِ اَفضَلُ مِن عبادَةِ الثَّقَلَينِ؛
ارزش ضربتى كه على در جنگ خندق بر دشمن فرود آمد، از ارزش عبادت جن و انس برتر است.(846)
و در عبارت ديگر آمده است:
لَو وُزِنَ اليَومُ عَمَلُكَ بِعَمَلِ جَميعِ اُمَّةِ محمَّدٍ، لَرُجِّحَ عَمَلُكَ عَلى عَمَلِهِم...؛
اگر امروز ارزش عمل تو با ارزش عمل همه امت من سنجيده شود، ارزش عمل تو بر ارزش عمل همه امت، برترى مى‏يابد.
سپس افزود: زيرا با كشته شدن عمرو بن عبدود، به همه خانه‏هاى مشركان، ذلت و خوارى وارد گرديد، و به همه خانه‏هاى مسلمانان، عزت و شكوه، وارد شد.(847)
شرح كوتاه اين كه: اگر على عليه‏السلام به ميدان نرفته بود، هيچ يك از مسلمانان چنين جرئتى را نداشتند، و ارتش ده هزار نفرى دشمن وارد مدينه شده و سپاه اسلام را تار و مار مى‏كرد، با كشته شدن عمرو و قهرمانان دشمن به دست على عليه‏السلام، حلقه محاصره دشمن شكسته شد، و كمر دشمن خم گرديد و داغ جانكاهى بر دل دشمن نهاده شد، كه موجب عقب نشينى آنان گرديد.
اگر على عليه‏السلام قهرمانان پيشتاز دشمن را نمى‏كشت، عبور سپاه دشمن از خط دفاعى خندق، قطعى بود، و در چنين صورت نه تاك مى‏ماند و نه تاك نشان، بر همين اساس و محاسبات نظامى، و ارزيابى دقيق است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ارزش ضربت على عليه‏السلام را برتر از ارزش اعمال جن و انس دانست.
2 - طوفان ويرانگر، يا امداد غيبى خدا
دشمنان زياد كه از احزاب مختلف تشكيل شده بودند، مدينه را در محاصره شديد قرار داده بودند، و اين محاصره حدود يك ماه طول كشيد. مسلمانان در فشار سخت كمبود غذا قرار گرفتند، تا آن جا كه طبق بعضى از روايات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه مشغول كندن خندق بود، سه روز گرسنه ماند، و حضرت زهرا عليهاالسلام قطعه اندكى از نان خشك براى آن حضرت برد.(848)
مردم مدينه افسرده و غمگين بودند، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد مشغول نماز بود، و از خداوند مى‏خواست تا با امدادهاى غيبى خود، موجب رفع و دفع فشارها و رنجها گردد.
در اين ميان پيامبر به جمعيت مسلمانان متوجه شد و فرمود: آيا در ميان شما كسى هست كه به درون دشمن نفوذ كند و براى ما از آن‏ها خبر بياورد تا در بهشت رفيق و همدم من گردد؟
هيچكس جواب پيامبر را نداد، زيرا چنين مأموريتى بسيار سخت و دشوار بود، شدت گرسنگى همه را بى تاب نموده بود، در اين بحران، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، حذيفة بن يمان را كه شخص زيرك و زبردست و منافق‏شناس بود، طلبيد و به او فرمود: برخيز و به سوى دشمن برو، (و به طور كاملاً مخفيانه) در ميان دشمن نفوذ كن و چگونگى وضع آنها را به ما گزارش بده، به شرط اين كه جز اين، هيچ كارى انجام ندهى تا برگردى.
حذيفه جواب مثبت داد. از مدينه و حصار شهر و خندق خارج شد، در ميان لشگر قريش نفوذ كرد ديد باد و طوفان شديدى كه در سرماى زمستان مى‏وزد، فرا رسيد، و تمام تشكيلات دشمن را در هم ريخت، نه خيمه‏اى باقى ماند و نه ظرف و اثاثيه و آتشى، لشگردشمن در فشار سختى قرار گرفت، در اين بين ابوسفيان رئيس دشمنان، بيرون آمد و فرياد زد: اى گروه قريش، هر كس از نام رفيق بغل دستى خود بپرسد تا مبادا جاسوسى در ميان ما باشد، كه مى‏خواهم مطلبى را اعلام كنم.
حذيفه مى‏گويد: من خودم را آماده نمودم و پيشدستى كردم و بى درنگ به جانب چپ و راست خود متوجه شدم و به بغل دستى خود گفتم: تو كيستى و نامت چيست؟ به اين ترتيب كسى نفهميد كه من جاسوس لشگر اسلام هستم. در اين هنگام كه ابوسفيان مطمئن شد جاسوسى در ميان نيست، صدا زد: اى گروه قريش! سوگند به خدا! ديگر جاى توقف نيست، زيرا سُم دار و بى سُم همه هلاك شدند، يهود بنى قريظه نيز پيمان خود را شكستند، و اين باد و طوفان چيزى براى ما نگذاشت.
سپس با سرعت به سراغ مركب خود رف تو آن را از زمين بلند كرد تا سوار شود، به قدرى شتابزده بود كه هنوز عِقال (بند) يك پاى شتر را باز نكرده بود، سوار بر آن شد و به شتر نهيبى زد، شتر روى يك پا برخاست، آن گاه عقال را از پايش گشود، در اين لحظه خواستم ابوسفيان را هدف تير قرار دهم و او را هلاك كنم، ياد آمد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده بود جز گزارش اطلاعاتى، هيچ كارى نكن. از تير انداختن خوددارى نمودم، و به سوى مدينه نزد پيامبر بازگشتم. او را در حال نماز ديدم، احساس كرد كه سرمازده شده‏ام، در همان حال نماز، عبايش را گشود، من زير عبايش رفتم، و پس از نماز، ماجراى خود را در مورد وضع ناهنجار دشمن، به آن حضرت گزارش دادم.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خدا متوجه شد و عرض كرد:
اَلّلهُمَّ انتَ مُنزِلُ الكَتابَ سَريعُ الحِسابُ، اَهزِمِ الاَحزابَ، اَلّلهُمَّ اَهزِمهُم وَ زَلزِلهُم؛
خدايا! تو نازل كننده كتاب، و سرعت بخش در حسابرسى هستى، خودت احزاب را نابود كن، خدايا آن‏ها را نابود و متزلزل فرما.(849)
به اين ترتيب امداد غيبى به صورت باد و طوفان، دشمنان را از پاى در آورد و تار و مار كرد.(850) آن‏ها فرار را بر قرار ترجيح دادند و به طور كلى لشكر احزاب درهم شكست.
3 - برخورد شديد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با يهوديان عهدشكن‏
از ماجراهاى تكان‏دهنده‏اى كه قرآن در آيات متعدد از جمله آيه 56 و 59 سوره انفال، و آيه 78 تا 82 سوره مائده، از آن ياد كرده، ماجراى عهدشكنى همه طوايف يهود، و برخورد شديد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با آن‏ها است. خداوند در آيه 82 مائده مى‏فرمايد:
به طور قطع دشمن‏ترين مردم نسبت به مؤمنان را يهود و مشركان خواهى يافت.
توضيح اين كه: از فرازهاى حساس تاريخ پيامبر اسلام كه در آن عهد شكنى و خيانت و عدم وفاى يهود منعكس شده، و نشان دهنده لجاجت و نفاق يهوديان نسبت به مسلمين است، داستان عهدشكنى همه طوايف يهود با پيامبر اسلام در جنگ احزاب و... است.
هنگامى كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به مدينه مهاجرت فرمود، در اطراف طوايف مختلفى از يهود سكونت داشتند، كه به طور كلى به سه طايفه منشعب مى‏شدند به نام‏هاى:
1 - طايفه بنى قينقاع.
2 - طايفه بنى النضير.
3 - طايفه بنى قريظه.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نخست، همه اين طوايف را كه اوصاف پيغمبر اسلام، را در تورات خوانده و مى‏شناختند به اسلام دعوت كرد، ولى آن‏ها دعوت پيامبر را رد كردند؛ رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با در نظر گرفتن شرايط زيست مسلمين و جنگ‏هاى آينده و دشمنان بسيار از هر سو، وجود اين طوايف زيانبار و خطرناك مى‏دانست، از اين رو با آن‏ها پيمان محكمى برقرار كرد، كه نه تنها در حوادث به دشمن كمك نكنند، بلكه به عكس در بحران‏ها به مسلمين كمك كنند.
آن‏ها با اين كه پاى اين پيمان را امضاء كرده بودند، هنگامى كه وقت وفاى به پيمان فرا مى‏رسيد با كمال بى‏پروايى پيمان خود را مى‏شكستند و به دشمن مى‏پيوستند، عجيب اين كه در تاريخ سراغ نداريم كه حتى به عنوان نمونه، مثلاً دسته‏اى از طوايف يهوديان به عهد و پيمان خود وفا كنند.(851)
براى توضيح مطلب كافى است كه در اين جا به طور فشرده به بيان پيمان‏شكنى هر يك از طوايف سه گانه نامبرده بپردازيم:
پيمان‏شكنى يهود بنى قَينُقاع و سزاى آن‏ها
نفرات يهود بنى قينقاع كه عموماً از شجاع‏ترين دلاوران يهود بودند به ششصد نفر مى‏رسيد، اين‏ها در اطراف مدينه سكونت داشتند، وقتى كه جنگ بدر بين مسلمين و كفار در گرفت، در اين بحران خطرناك كه نقطه حساس وفاى به پيمان بود، آن‏ها پيمان شكنى كردند. (و به زيان مسلمين و به نفع دشمن دست به كار شدند.)
رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از پيمان‏شكنى آن‏ها سخت آزرده شد؛ نيمه شوال آن سال كه بيست و چند روز بيشتر از واقعه بدر نگذشته بود، به سوى يهود بنى قينقاع لشكر كشيد تا آن‏ها را سركوب كند و سزاى پيمان‏شكنى آن‏ها را به آن‏ها برساند.
آن‏ها در برابر لشكر اسلام نتوانستند مقاومت كنند، بلكه به قلعه‏هاى خود پناهنده شدند، و همچنان تا 15 روز در محاصره به سر مى‏بردند تا اين كه خودشان حاضر شدند كه فرمان رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را بپذيرند و هر حكمى درباره جان و مال و فرزندانشان كرد، قبول نمايند.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم دستور داد همه را كت بسته حاضر كنند؛ ولى عبدالله بن ابى سلول كه با آن‏ها هم سوگند بود، وساطت كرد و در وساطت اصرار نمود سرانجام رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه اطراف مدينه را براى سكونت آن‏ها پايگاهى خطرناك بر ضد اسلام مى‏دانست، دستور صادر كرد كه آن‏ها اطراف مدينه را تخليه كنند.
يهود بنى قينقاع به حكم پيامبر مجبور شدند كه از آن جا كوچ كنند، ناچار با زن و فرزند خود به سرزمين اذرعات شام كوچ كردند پس از آن رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم اموالشان را به عنوان غنيمت گرفت.
تصميم خطرناك يهود بنى نضير و پيمان شكنى آن‏ها
چندماه كه از جنگ بدر گذشت. رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با جمعى از يارانش نزد يهود بنى نضير رفت، و به آن‏ها فرمود:
شما به من درباره گرفتن خون بهاى يك يا دو نفر از طايفه كلابى‏ها كه به وسيله عمرو بن اميه ضمرى به قتل رسيده‏اند، كمك كنيد.
آن‏ها در پاسخ رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم جواب مثبت دادند و اظهار داشتند: همينجا باش ما تو را يارى خواهيم كرد.
ولى رفتند و جلسه سرى تشكيل دادند و با هم پيمان بستند حالا كه پيامبر با پاى خود به اينجا آمده است، فرصت خوبى است كه او را به قتل برسانيم.
شخصى به نام عمرو بن جحش را براى قتل رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مأمور ساختند، او يك سنگ آسيا برداشت و تصميم گرفت آن را به سر آن حضرت بيندازد؛ شخصى به نام سلام بن مشكم او را ترساند و گفت: چنين كارى نكن، به خدا سوگند هر چه تصميم بگيرى او (پيامبر) از آن آگاه است، به علاوه اين كار عهدشكنى است، با اين كه بين ما عهد و پيمان كمك برقرار است.
به رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم وحى شد كه يهود بنى نضير چنين تصميمى دارند، آن حضرت بى درنگ برخاست و به سرعت به طرف مدينه رهسپار شد و به دنبالش ياران او نيز به مدينه رهسپار گشتند و به محضر آن حضرت رسيدند، و از علت مراجعت پرسيدند. حضرت علت را به آن‏ها فرمود.
وقتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به مدينه رسيد، براى بنى نضير پيام فرستاد كه بايد تا چند روز ديگر از اطراف مدينه بيرون برويد و ديگر حق نداريد در اين اطراف سكونت نماييد، فقط چند روز مهلت داريد، اگر بعد از اين چند روز كسى از شما در اين اطراف ببينم، گردنش را مى‏زنم.
بنى نظير از اخطار شديد پيامبر ترسيدند، آماده كوچ كردن شدند؛ ولى منافق سرشناس عبدالله بن ابى براى آن‏ها پيام فرستاد كه از خانه و زندگى خود دست نكشيد، همانجا باشيد، من دو هزار شمشيرزن براى كمك شما به قلعه‏هاى شما مى‏فرستم كه تا پاى جان از شما دفاع كنند، به علاوه يهود بنى قريظه و هم سوگندهاى آنها از طايفه بنى غطفان نيز شما را يارى مى‏نمايند.
به دنبال اين پيشنهاد، رئيس يهود بنى نضير حى بن اخطب (كه از اين وعده‏ها جان گرفته بودند) براى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پيغام فرستاد كه ما هرگز از اين جا كوچ نمى‏كنيم هر چه درباره ما تصميم دارى عملى كن.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به محض رسيدن اين پيغام، صداى تكبيرش بلند شد. همه اصحابش به متابعت از آن حضرت تكبير گفتند، در اين هنگام به على عليه‏السلام فرمود:
پرچم را برافراشته كن، و با اصحاب به طرف بنى‏نضير روانه شو، و آن‏ها را محاصره كن.
على عليه‏السلام طبق فرمان، به كمك اصحاب به طرف بنى نضير روانه شدند و قلعه‏هاى آن‏ها را محاصره كردند.
عبدالله بن ابى كه به آن‏ها وعده داده و آن‏ها را اغفال كرده بود هيچگونه كمكى به آن‏ها نكرد؛ و همچنين بنى قريظه و هم سوگندهايشان از بنى غطفان، آن‏ها را يارى ننمودند.
در اين بحران، رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم دستور فرمود: درختان نخلستان بنى‏نضير را قطع كنند و آتش بزنند.
بنى نضير از شنيدن اين دستور سخت پريشان و ناراحت شدند و براى آن حضرت پيام فرستادند كه نخلستان را قطع نكند، بلكه يا آن را ملك خودش قرار دهد، و يا براى آن‏ها بگذارد.
چند روز از اين جريان گذشت، يهود بنى نضير كه سخت در فشار بودند براى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پيام فرستادند كه ما حاضريم از ديار خود كوچ كنيم به شرط اين كه اموالمان را با خود ببريم.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در پاسخ آن‏ها فرمود:
به قدر يك بار شتر هر يك از شما مى‏تواند با خود ببرد نه بيشتر.
آن‏ها چند روز ماندند، ولى سرانجام راضى شدند كه به همان پيشنهاد پيامبر (بردن يك بار شتر) عمل كنند، مجدداً در مورد آن از رسول اكرم اجازه خواستند. رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم اين بار فرمود: نه، ديگر هيچ حقى نداريد تا چيزى را با خود ببريد، اگر ما همراه يكى از شما چيزى ببينيم او را به قتل مى‏رسانيم.(852)
ناگزير بنى‏نضير از آن سرزمين كوچ كردند؛ عده‏اى به فدك و وادى القرى رفتند و جمعى به طرف شام رهسپار شدند و اموالشان ملك خدا و رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شد واز آن به لشكر اسلام نرسيد.(853)
كارشكنى يهود بنى قريظه و سرانجام ذلت‏بار آن‏ها
يهود بنى‏قريظه، ابتدا با اسلام و مسلمين از راه صلح و سازش وارد شدند (ولى از آن جا كه صلح و صفاى آن‏ها ظاهرى بود) وقتى كه جنگ خندق پيش آمد به دشمن پيوستند و صلح و صفايشان مبدل به عداوت و بغض و دشمنى سختى شد.
حى بن اخطب (رئيس يهوديان بنى‏نضير) در اين بحران كه خود را به مكه رساند و قريش را بر ضد پيامبر اسلام تحريك كرد و طوايف عرب را شديداً بر ضد اسلام و مسلمين برانگيخت. اين دشمن شناخته‏شده اسلام شخصاً به ميان يهود بنى قريظه رفت و احساسات آن‏ها را به تحريكات گوناگون و وعده‏ها و وعيدها بر ضد اسلام به جوش آورد، و رئيس آن‏ها كعب بن اسد را براى پيمان شكنى و جنگ با پيغمبر راضى كرد، با اين شرط كه خودش نيز در جنگ شركت كند.
سپاه احزاب كه از احزاب مختلف تشكيل شده بود، به سوى مدينه براى از ميان برداشتن پيامبر و مسلمين روانه شدند، بنى قريظه در اين موقعيت، به آن‏ها پيوستند، طولى نكشيد اطراف مدينه را محاصره نمودند.(854)
اين يهوديان فرصت‏طلب وقتى كه خود را قوى ديدند، همه عهد و پيمان‏هاى گذشته را فراموش كرده و شروع به ناسزاگويى و فحاشى نسبت به پيامبر و مسلمين نمودند.
جنگ احزاب به نفع مسلمين پايان يافت، رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از طرف خداوند مأمور شد كه به طرف يهود بنى قريظه لشكركشى كند، از اين رو على عليه‏السلام را پرچمدار كرد و او را با جمعى روانه قلعه‏هاى بنى قريظه نمود.
على عليه‏السلام و همراهان 25 روز قلعه‏هاى آن‏ها را محاصره كردند، ادامه محاصره آن‏ها را سخت در فشار قرار داد؛ رئيس آن‏ها (كعب بن اسد) به آن‏ها پيشنهاد كرد كه بايد يكى از سه كار را انجام دهيم:
1 - يا اسلام را بپذيريم و به پيامبر اسلام ايمان بياوريم.
 
2 - يا فرزندان خود را به دست خود كشته و شمشيرها را برداريم و از جان خود دست بشوييم و از قلعه‏ها بيرون رويم و با لشكر اسلام جنگ كنيم تا آخرين نفر كشته شويم.
3 - روز شنبه، مسلمين مى‏دانند كه ما جنگ نمى‏كنيم، در اين روز مسلمين را غافلگير كرده و با آن‏ها بجنگيم.
بنى قريظه پيشنهاد رئيسشان را رد كرده و گفتند: خوب است براى پيامبر اسلام پيغام بفرستيم تا ابولبابة بن عبدالمنذر(855) را به سوى ما بفرستد، تا با او در اين باره مشورت كنيم. (ابولبابه دوست سابق آن‏ها بود) پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در پاسخ اين پيشنهاد ابولبابه را نزد آن‏ها فرستاد، آن‏ها وقتى كه ابولبابه را ديدند، گريه و زارى كردند و با او به مشورت پرداختند و گفتند: چه صلاح مى‏دانى؟ آيا هر چه محمد حكم كرد بپذيريم؟ ابولبابه به زبان گفت: آرى، ولى با دست به گلويش اشاره كرد يعنى اگر حكم پيامبر را بپذيريد، حكم او اين است كه شما را خواهد كشت.
سرانجام بنى‏قريظه اعلام كردند كه فرمان رسول خدا را درباره خود مى‏پذيرند.
آن‏ها چون با قبيله اوس، رابطه دوستى داشتند، قبيله اوس نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمده از آن‏ها شفاعت كردند؛ كار به اين جا رسيد كه هم پيامبر و هم يهوديان بنى‏قريظه قبول كردند تا سعد بن معاذ كه از قبيله اوس بود درباره آن‏ها حكم كند.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم سعد بن معاذ را با اين كه زخمى و مجروح بود احضار كرد؛ وقتى كه سعد حاضر شد آن حضرت مطلب را با او در ميان گذاشت و فرمود: براى سعد پيشامدى شده كه در راه خدا از سرزنش هيچ سرزنش‏كننده‏اى نخواهد ترسيد.
وقتى كه حكميت به سعد واگذار شد، حكم كرد كه همه مردان بنى قريظه كشته شوند و زنان و فرزندانشان اسير گردند، و اموالشان گرفته شود.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم حكم سعد را درباره آن‏ها اجرا كرد تا آخرين افرادشان كه 600 يا 700 نفر و به قول بعضى بيشتر بودند جز عده كمى كه قبلا ايمان آورده بودند كشته شدند؛ تنها يك نفر از مردان آن‏ها به نام عمرو بن سعدى آن هم در جريان عهد شكنى دخالت نداشت، پا به فرار گذاشت، و از زنان هم همه اسير شدند جز يك زن كه سنگ آسيا به سر خلاد بن سويد كوبيده بود و او را به قتل رسانده بود كه در نتيجه آن زن را به حكم قصاص كشتند و به اين ترتيب يهوديان از ميان رفتند. فقط يهود خيبر باقى مانده بودند، كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پس از نابود كردن يهود بنى قريظه، با تشكيل سپاهى روانه خيبر شد و پس از چند روز محاصره قلعه‏هاى خيبر، على عليه‏السلام پرچم را به دست گرفت و با عده‏اى روانه قلعه‏هاى خيبر شد، در قلعه را از جا كند و مرحب را كه از سركردگان يهود بود به قتل رساند، و قلعه‏ها را يكى پس از ديگرى به تصرف اسلام در آورد.
آن گاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بقيه يهوديانى را كه در مدينه و اطراف مدينه بودند بيرون كرد.(856)
پذيرش توبه ابولبابه‏
چنان كه گفتيم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم داورى در مورد برخورد با يهوديان را به سعد بن معاذ واگذار كرد، سعد بن معاذ حكم كرد كه بايد همه يهوديان بنى قريظه اعدام گردند، اين داورى، يك راز نظامى بود، كه بنابود قبل از اجرا، فاش نشود، ولى يكى از مسلمانان به نام ابولبابه بن عبدالمنذر، اين راز را با اشاره فاش كرد، و به اسرار نظامى سپاه اسلام خيانت كرد.
توضيح اين كه: يهود بنى قريظه حكميت سعد را نپذيرفت، و به خاطر سابقه آشنايى با ابولبابه، براى پيامبر پيام دادند كه ابولبابه را براى مشورت نزد آن‏ها بفرستد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ابولبابه را براى مشورت، نزد آن‏ها فرستاد، آن‏ها اطراف ابولبابه را (كه سابقه دوستى با آن‏ها داشت) گرفتند، و اظهار عجز و بى تابى كردند، و از جمله به او گفتند: آيا ما به حكميت سعد بن معاذ راضى شويم؟
ابولبابه گفت: مانعى ندارد، ولى با دست اشاره به گردن كرد، يعنى تسليم شدن به حكم سعد همان و گردن زدن همان!
به اين ترتيب ابولبابه يكى از رازهاى نظامى سپاه اسلام را - آن هم با اشاره - فاش كرد، و همين افشاى راز او را به عنوان خائن به خدا و رسول معرفى نمود، و آيات 27 و 28 سوره انفال در سرزنش او نازل شد.
ابولبابه، هماندم توبه كرد، و از شدت شرم نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نرفت، و يك راست به مسجد رفت و خود را به يكى از ستون‏هاى مسجد بست و سوگند ياد كرد كه خود را از ستون رها نكند، تا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را آزاد سازد. يا در همان جا بميرد، او مدت ده تا پانزده روز به مناجات و راز و نياز پرداخت و از درگاه خدا خواست تا توبه‏اش را بپذيرد، سرانجام آيه 102 سوره توبه نازل شد و قبول شدن توبه او، به او اعلام گرديد. او براى جبران گناه فاش نمودن، يكى از رازهاى نظامى، يك سوم اموالش را صدقه داد، و از اين كه به چنين گناهى مبتلا شده، سخت پريشان و شرمنده و پشيمان بود. او پس از توبه مى‏گفت: سوگند به خدا قدم از قدم بر نداشتم مگر اين كه فهميدم كه به خدا و رسولش خيانت كرده‏ام. آيه‏اى كه در پذيرش توبه نازل شد چنين بود:
وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُواْ بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُواْ عَمَلاً صَالِحًا وَ آخَرَ سَيِّئًا عَسَى اللّهُ أَن يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ؛
و گروهى ديگر، به گناهان خود اعتراف كردند و كار خوب و بد را به هم آميختند، اميد مى‏رود كه خداوند توبه آنها را بپذيرد، به يقين، خداوند آمرزنده و مهربان است.
رسوا شدن منافق كوردل در جنگ بنى المصطلق‏
آنان غرق در اسلحه شده بودند و كاملاً آمادگى خود را براى جنگ با مسلمانان اعلام داشتند، غرور و خودكامگى سراسر وجود فرزندان مصطلق را گرفته بود و با نعره‏هاى تند و خشن بر ضد حكومت اسلامى شعار مى‏دادند.
مسلمانان جنگاور و رشيد به فرماندهى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به عزم سركوبى اين دودمان مغرور تا كنار نهر آبى كه از آنِ فرزندان مصطلق بود رفته و در همان مكان، آتش جنگ در گرفت، ولى طولى نكشيد كه اين آتش، گروه بسيارى از سپاه دشمن را به كام خود برد و پس از خاموشى، شكست دشمن و پيروزى مسلمانان بر همه آشكار گشت، و اين واقعه در سال ششم هجرت رخ داد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با سپاه اسلام با پيروزى كامل به سوى مدينه مراجعت كردند، در راه به چاه آبى رسيدند. جهجاه نوكر عمر و محافظ مركب او از مهاجران‏(857) بود براى پيشدستى در گرفتن آب با سنان كه از انصار(858) بود، برخورد خشم كردند.
همين برخورد باعث نزاع آن دو نفر شد، به طورى كه جهجاه مهاجران را به حمايت از خود دعوت كرد و فرياد بر آورد: اى گروه مهاجران مرا كمك كنيد!
از سوى ديگر، سنان فرياد زد: اى گروه انصار به فرياد من برسيد. شخصى از مهاجران به نام جمال كه مردى فقير بود به حمايت از جهجاه برخاست و او را يارى كرد.
عبدالله فرزند ابى كه از منافقان سرسخت اهل مدينه بود و در موارد حساس دشمنى خود را به اسلام ظاهر مى‏كرد، با خشونت و تندى به جعال گفت: تو مرد بى شرم و متجاوزى هستى! جعال نيز پاسخ او را با خشونت داد، عبدالله ناراحت شد، و اين گفتار جسورانه را به زبان آورد:
اين‏ها عجب مردمى هستند، از راه دور آمده‏اند و در وطن ما بر ما چيره شده‏اند. آرى، چنين مى‏گويند: اگر سگ خود را چاق كردى تو را مى‏خورد ولى آگاه باشيد! وقتى كه به مدينه رفتيم، آن كه عزيزتر است ذليل را بيرون مى‏كند.
سپس به دودمان خود رو كرد و گفت:
تقصير شما است كه اين مردم را در وطن خود جاى داده و ثروت خود را بر آن‏ها حلال كرديد، به خدا سوگند اگر زيادى طعام خود را به جعال و امثال او نمى‏داديد كار به اين جا نمى‏كشيد كه امروز چنين بر شما سوار شوند. آنان را بيرون كنيد تا به ديار خود برگردند و به دودمان و ارباب‏هاى خود بپيوندند.
قيافه حق به جانب عبدالله جلوه حق مآبانه او را در صف مسلمانان قرار داده بود ولى اين گفتار، كه از كاسه نفاق و بى ايمانى آب مى‏خورد، به طور ناخودآگاه او را از صف مسلمانان با ايمان بيرون كرد و دادگاه اسلامى او را به عنوان منافق و آشوبگر معرفى نموده و با سرعت تمام جلو او را گرفت. اينك بقيه ماجرا را بخوانيد:
سخنان جسارت‏آميز عبدالله، زيد فرزند ارقَم را كه در آن هنگام جوانى نورس بود سخت ناراحت كرد، به عنوان دفاع از حريم اسلام عزيز، به عبدالله رو كرد و گفت:
سوگند به خدا، ذليل و خوار تو هستى، محمد صلى الله عليه و آله و سلم عزيز خدا و محبوب همه مسلمانان است، پس از اين گفتار، هرگز تو را به دوستى نمى‏گيرم.
عبدالله از گفتار آتشين غلام جوانى بسان زيد در خشم فرو رفت و گفت: ساكت باش و اين طور با من سخن مگو!
زيد به خاطر حفظ حوزه اسلام و طرد ناپاكان منافقى چون عبدالله، صلاح ديد كه سخنان وى را به رسول خدا گزارش دهد، وظيفه‏شناسى و احساس مسؤوليت، او را پس از پايان جنگ به حضور پيامبر آورد، و با كمال صراحت به پيامبر عرض كرد:
عبدالله فرزند ابى در راه كنار آبى چنين و چنان گفت و شما را ذليل و خود را عزيز معرفى كرد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه با سپاهيان به سوى مدينه رهسپار مى‏شدند عبالله ره به حضور پذيرفت و با گفتار صريح و جدى به او فرمود:
به من خبر داده‏اند كه حرف‏هاى بى اساس و نادرستى زده‏اى! اين كجروى‏ها و گفتار بى پايه چيست؟!
عبدالله با قيافه حق به جانب به پيامبر رو كرد و گفت:
سوگند به آن كسى كه قرآن را بر تو نازل كرد، من چنين سخنانى نگفتم و زيد به دروغ اين گزارش‏ها را داده است.
اطرافيان عبدالله از وى دفاع كردند و به تهمت او سرپوش گذاشته و گفتند: رسول خدا هرگز حرف سرور و بزرگ ما عبدالله را به خاطر گفته غلام جوانى رد نمى‏كند! شايد زيد اين طور خيال كرده، بلكه سخن او را پندارى بيش نيست.
عبدالله در ظاهر معذور و بى گناه معرفى شد ولى به همين مناسبت زيد دروغگو و تهمت‏زننده قلمداد گشت و انصار از هر سوى او را سرزنش مى‏كردند، هنگامى كه زيد به مدينه آمد، بسيار دماغ سوخته و گرفته و پژمرده به نظر مى‏رسيد، به طورى كه به خانه خود رفت و در را به روى خود بست و در انتظار رفع اين تهمت وقيحانه به سر برد.
پيشنهاد فرزند
فرزند عبدالله كه جوانى نيرومند و غيور بود، با شنيدن اين سر و صداها و گفتار نفاق‏آميز پدر، به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شرفياب شد و چنين به عرض رساند:
اى رسول خدا! شنيده‏ام مى‏خواهى دستور قتل پدرم را صادر كنى اگر ناگزير از اين دستور هستى به خود من اجازه بده تا او را بكشم و سرش را براى تو بياورم. زيرا خزرجيان مى‏دانند من نسبت به پدر و مادر خيلى خوش‏رفتار هستم، از آن مى‏ترسم كه اگر ديگرى او را بكشد نتوانم قاتل پدر را بنگرم، در نتيجه ممكن است مؤمنى را عوض كافرى به قتل رسانده و مستحق دوزخ گردم.
پيامبر در پاسخ فرمود: نه، هرگز چنين نكن، تا وقتى كه پدرت با ما هست، با او نيكو رفتار كن.
با اين كه رسول خدا اين سفارش را به فرزند عبدالله كرد، او جلو دروازه آمده وقتيكه پدرش را ديد به سوى مدينه مى‏آيد، جلو او را گرفت و گفت: تا پيامبر اجازه ندهد، نمى‏گذارم وارد مدينه شوى، تا بدانى كه ذليل تو هستى و پيامبر عزيز است.
عبدالله براى رسول خدا پيام فرستاد و از وضع خود، آن حضرت را با خبر ساخت، حضرت براى فرزند او پيام داد كه از پدرت جلوگيرى نكن، او هم گفت: اينك كه پيامبر امر فرموده وارد شو!
زيد كه به خاطر حفظ حوزه اسلام و معرفى دشمنان آشوبگر و خائن، گفتار عبدالله را به پيامبر رسانده بود، اينك خانه‏نشين گشت و او را به عنوان دروغگو لقب داده‏اند، شرم و خجلت او را افسرده كرده و همواره به خدا عرض مى‏كند: من از پيامبرت دفاع كردم تو هم از من دفاع كن!
خداوند به زيد لطف فرمود، پس از چند روز سوره مباركه منافقون در تكذيب عبدالله و تصديق زيد از طرف خداوند نازل شد و به اين ترتيب زيد راستگو و بى تقصير معرفى گرديد.(859)
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خانه زيد رفت و او را از خانه‏نشينى بيرون آورد و نزول آيات را خاطرنشان ساخت و فرمود:
اى زيد! زبانت راست گفته و گوشَت درست شنيده، خدا تو را تصديق كرده است.
نفاق و خيانت و رسوايى عبدالله ظاهر شد، درست به عكس گفتارش، وقتى كه به مدينه آمد با بيچارگى و ذلت، چندصباحى زندگى كرد، ولى ديرى نپاييد كه با كفر و نفاق از اين جهان رخت بر بست و مارك ذلت خود را در صفحات تاريخ نصب نمود(860) و براى هميشه اين درس را به جهانيان آموخت كه: به هيچ عنوانى گر چه زير ماسك ظاهرى آراسته و قيافه حق به جانب باشد نمى‏توان با حق جنگيد، اين طبيعت و سرنوشت است كه مردم تباهكار و كج رو را در همان راه تباهى و كج، به سرانجام ذلت بار مى‏كشاند، و اين انتقام را خداى طبيعت در دل طبيعت خود قرار داده است.
كوشش و كمك مالى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى اصلاح زن و شوهر
خوله و اوس، زن و شوهر مسلمانى بودند كه در مدينه زندگى مى‏كردند. روزى اوس به همسرش اشتياق پيدا كرد، نزد او رفت تا با او همبستر شود، با اين كه بر زن لازم است به شوهر خود، پاسخ مثبت دهد، او تمكين نكرد. اوس خشمگين شد و به فكر طلاق همسرش افتاد و به رسم جاهليت گفت: انتَ عَلىَّ كَظَهرِ اُمِّى؛ تو بر من مانند پشت مادر منى.(861)
سپس پشيمان شد و به همسرش گفت: گمانم تو بر من حرام شده‏اى؟
خوله از شنيدن اين سخن ناراحت شد و گفت: برو از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بپرس، شوهر اظهار شرم كرد، خوله گفت: پس به من اجازه بده از پيامبر بپرسم. اوس اجازه داد خوله به حضور رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شرفياب شد و ماجرا را به عرض رسانيد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: تو بر او حرام شده‏اى؟
زن اظهار ناراحتى كرده و گفت: به خدايى كه قرآن را بر تو نازل كرده سوگند شوهرم ذكرى از طلاق نكرد، او پدر فرزندانم است و از همه بيشتر او را دوست دارم، در اين باره راه اگر راه حلى هست بفرما.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: تو به شوهرت حرام شده‏اى و فعلا دستورى در مورد حل مشكل تو ندارم.
خوله مكرر به رسول اكرم رجوع كرد و اظهار ناراحتى مى‏نمود و مى‏گفت شِكوه بيچارگى و نياز و ناراحتيم را به سوى خدا مى‏برم. خداوندا! نجات مرا بر زبان پيامبرت بيندازد.
مدتى از اين ماجرا گذشت تا پيك وحى بر پيامبر نازل گرديد و آيات اول تا چهارم سوره مجادله را در اين مورد نازل كرد، كه خلاصه‏اش اين است شوهر بايد به عنوان كفاره يك بنده آزاد كند، يا شصت روز روزه بگيرد، و يا شصت مسكين طعام بدهد، و سپس به همسرش رجوع نمايد.
در اين ماجرا، هم زن مقصر بود و هم شوهرش، زن از آن نظر كه تمكين نكرد و باعث آن ناراحتى و گرفتارى گرديد، و شوهر از اين جهت كه شتابزدگى كرد و زود از كوره در رفت، و در نتيجه گرفتار گرديد، و اين سختى و دشوارى را خودشان به وجود آوردند.
اين داستان در حقيقت اين درس را به همسران مى‏آموزد كه با همديگر مهربان باشند و در حفظ همديگر بكوشند، و براى خود ايجاد مشكل نكنند.
اوس نزد پيامبر آمد و گفت: من توان هيچيك از اين سه كفاره را ندارم. پيامبر سومين كفاره (اطعام 60 مسكين) را براى او برگزيد و 15 من طعام تهيه كرد و به او داد.
اوس با آن 15 من، خوراك يك دفعه شصت مسكين را فراهم نمود، و در اختيار آن‏ها گذارد، و به زندگى خود بازگشت.(862)
به اين ترتيب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى اصلاح زن و شوهر، دخالت نموده و آن‏ها را با راهنمايى فكرى، و كمك مالى به زندگى خوش گذشته خود باز گردانيد.
سنت شكنى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم‏
در زمان جاهليت، سنت‏هاى غلطى وجود داشت كه در رگ و پوست وجود مردم جاهليت، ريشه دوانيده بود. يكى از آن سنت‏هاى غلط اين بود كه ازدواج شخصى كه سابقه غلامى داشت، با زنى آزاد از خاندان سرشناس و معروف را، هرگز روا نمى‏دانستند، و هم‏چنين ازدواج مرد شريف از خاندان معروف را با همسر طلاق داده شده آن كه برده يا سابقه بردگى دارد را روا نمى‏دانستند. يا ازدواج انسان را با همسر مطلق پسر خوانده‏اش جايز نمى‏شمردند.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم براى ريشه كن كردن چنين سنت‏هاى غلط، و اجراى دستور اسلام كه ميزان از همتايى، دين و كمال است، نه حسب و نسب، عملا وارد صحنه شد.
زيد بن حارثه، غلام و پسر خوانده پيامبر بود، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را آزاد كرد، و زينب دختر عمه‏اش‏(863) را همسر او گردانيد.
پس از مدتى در اثر ناسازگارى، زيد او را طلاق داد، آن گاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با آن مقام و عظمت، با زينب كه همسر طلاق داده شده پسر خوانده و غلام آزادشده‏اش بود، ازدواج كرد(864) كه در قرآن، در آيات 36 تا 38 سوره احزاب به اين مطلب اشاره شده است.(865)
 
گرچه اين مطلب، در برابر جوسازان ناآگاه و مغرض، كار دشوارى بود، ولى براى آن كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سنت‏هاى باطل را بشكند، عملا وارد صحنه گرديد، و اعلام كرد كه تبعيضات و امتيازات زمان جاهليت، باطل است، و هر فرد مسلمان، همتاى مسلمان ديگر است، و ملاك برترى به تقوا است، نه به حسب و نسب.
ضمنا ازدواج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با زينب، شكست زينب در ازدواج را جبران كرد.
نتيجه اين كه: در عصر جاهليت، هيچ زن با شخصيت و سرشناسى حاضر نبود با برده‏اى، ازدواج كند، هر چند او داراى ارزش‏هاى والاى انسانى باشد، و همچنين هيچ شخصيتى حاضر نبود با همسر مطلقه برده‏اش، ازدواج نمايد، تزويج نمودن زينب به زيد، توسط پيامبر و سپس ازدواج خودش با زينب بعد از طلاق، دو سنت باطل مذكور جاهليت را در هم شكست.(866)
 
842 - احتمال دارد منظور از اين لشگر نامرئى، فرشتگان باشند كه در جنگ بدر نيز به كمك مسلمانان شتافتند. يا منظور تقويت روحيه مؤمنان از طرف خدا است.
843 - بحار، ج 20،ص 215.
844 - ترجمه ارشاد مفيد، ج 1،ص 89 و 90؛ تاريخ الخميس، ج 1،ص 486.
845 - ترجمه ارشاد مفيد، ج 1،ص 93.
846 - مستدرك حاكم، ج 3،ص 32؛ احقاق الحق، ج 6،ص 54 و 55.
847 - بحار، ج 20،ص 216.
848 - مجمع البيان، ج 9، ص 252.
849 - تاريخ كامل ابن اثير، ج 2،ص 120؛ بحار، ج 20،ص 208.
850 - در آيه 9 سوره احزاب، ماجراى طوفان و باد، ياد شده است.
851 - در قرآن نيز به اين مطلب اشاره شده است، چنان كه در آيات متعددى از جمله آيه 56 سوره انفال مى‏خوانيم: الَّذِينَ عاهَدتَ مِنهُم ثُمَّ يَنقُضُونَ عَهدَهُم فِى كلِّ مرَّةٍ وَ هُم لا يتَّقُونَ
(مجمع البيان، ج 4، ص 552)
852 - اين شدت عمل پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از اين رو بود كه در برابر كارشكنى‏ها و نقض پيمان و خيانت يهود، راهى مؤثرتر از اين راه براى جلوگيرى از خطر آن‏ها نبود.
853 - اين داستان در سوره حشر آمده است؛ از حيله و كارشكنى‏هاى بنى نظير اين بود كه احزابى از قريش و بنى غطفان و قبايل ديگر را بر ضد پيامبر و اسلام تحريك مى‏كردند، آيا با اين وضع سزاوار مجازات‏هاى شديد از ناحيه حكومت اسلامى نبودند؟
854 - ولى خندق مانع ورود آن‏ها به داخل مدينه شده بود.
855 - داستان ابولبابه، بعداً ذكر خواهد شد.
856 - ترجمه و اقتباس از تفسير الميزان، ج‏9،ص 126 تا 129؛ داستان باستان،ص 206 تا 214.
857 - مهاجران: مسلمانان اهل مكه.
858 - انصار: مسلمانان اهل مدينه.
859 - ... يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الاَْعَزُّ مِنْهَا الاَْذَلَّ وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ؛ مى‏گويند: هنگامى كه به مدينه برگشتيم، البته آن كه عزيز است ذليل را بيرون كند ، و حال آنكه عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است ولى منافقان نمى‏دانند.
(منافقون، 8)
860 - ترجمه و اقتباس از تفسير مجمع البيان، ج 10،ص 293، اين واقعه در سال ششم هجرت رخ داد.
861 - اين عبارت كه ظِهار ناميده مى‏شود، طلاق مردم جاهليت بود، اسلام آن را به عنوان اين كه موجب حرمت زن مى‏شود امضاء كرد، و رجوع آن را به وسيله كفار قرار داد، ولى طلاق با اين روش را حرام نمود، و آيات اول تا چهارم سوره مجادله در اين مورد نازل شده است.
862 - اقتباس از تفسير مجمع البيان، ج‏9،ص 226.
863 - زينب دختر جحش، مادرش اميمه دختر عبدالمطلب بود، بنابراين، دختر عمه پيامبر بود.
864 - مجمع البيان، ج 8،ص 359.
865 - در آيه 137 سوره احزاب مى‏خوانيم: فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِّنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاكَهَا لِكَيْ لَا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِى أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ؛ هنگامى كه زيد نيازش را از همسرش به سر آورد (و از او جدا شد) ما همسر مطلقه او را به همسرى تو در آورديم، تا مشكلى براى مو منان در ازدواج با همسران پسرخوانده‏هايشان - پس از طلاق - نباشد.
866 - توضيح اين مطلب، در تفسير نمونه، ج 17، از صفحه 316 تا 329 آمده است.
 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (33)

      نگاهى به جنگ بدر

      شش دستور پيروزى‏

      جنگ احد در قرآن‏

      دورنمايى از جنگ احد

      شايعه قتل پيامبر، و پيام خدا

      چهار عامل مهم شكست‏

      ماجراى حمراء الاسد

      دورنمايى از غزوه حمراء الاسد

      مجروحى، مجروح ديگر را حمل مى‏كند!

      گزارش معبد

      اسير گرفتن على عليه‏السلام در حالت سخت!

      تجديد روحيه قوا، و تعقيب دشمن‏

 

نگاهى به جنگ بدر

يكى از حادثه‏هايى كه در آيات متعدد قرآن به فرازهايى از آن حادثه اشاره شده،(834)ماجراى جنگ بدر است كه نخستين جنگ براى مسلمانان، با كفار قريش بود كه شخص پيامبر در آن شركت نمود و فرماندهى جنگ را در دست داشت. مسلمانان در اين جنگ ضربه سختى بر دشمن وارد كردند. در آيات 45 تا 46 سوره انفال شش دستور نظامى ذكر شده كه در جنگ بدر موجب پيروزى مسلمانان گرديد، كه اگر مسلمانان در ساير جنگ‏ها رعايت كنند، پيروزى از آن آن‏ها است، كه در ذيل ذكر خواهد شد.

اين پيروزى، بسيار عجيب بود، چرا كه تعداد مسلمانان كمتر از يك سوم تعداد دشمن بود، تجهيزات آن‏ها، قابل مقايسه با تجهيزات جنگى دشمن نبود، لطف سرشار الهى نصيب مسلمانان شد، چنان كه در آيه 26 انفال مى‏خوانيم:

وَاذْكُرُواْ إِذْ أَنتُمْ قَلِيلٌ مُّسْتَضْعَفُونَ فِى الأَرْضِ تَخَافُونَ أَن يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآوَاكُمْ وَأَيَّدَكُم بِنَصْرِهِ...؛

و به خاطر بياوريد هنگامى كه شما در روى زمين، گروهى كوچك و اندك و ضعيف بوديد، آن چنان كه مى‏ترسيديد مردم شما را بربايند، ولى خدا شما را پناه داد و يارى كرد...

جنگ بدر در سال دوم هجرت رخ داد، و موجب شكست مفتضحانه دشمن گرديد. در اين جا نظر شما را به خلاصه‏اى از اين نبرد قهرمانانه جلب مى‏كنيم:

بدر منطقه وسيعى است كه داراى چاه‏هاى آب بوده و همواره كاروان‏ها در آن جا توقف مى‏كردند و از آب‏هاى آن بهره‏مند مى‏شدند.

بدر در جنوب غربى مدينه بين مدينه و مكه قرار گرفته و از اين رو آن را بدر مى‏گويند كه نام صاحب آبهاى آن بدر بوده است.

علت اين جنگ اين بود كه: در ماه جمادى الاولى سال دوم هجرت به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خبر رسيد كه كرز بن جابر با گروهى از قريش تا سه منزلى شهر مدينه آمده و شتران پيامبر را با چهارپايان افراد ديگر به غارت برده و به محصولات مدينه آسيب زده‏اند.

رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بى درنگ پرچم جنگ را به على عليه‏السلام سپرد، آن حضرت با جمعى از مهاجران بع تعقيب آن‏ها رفتند تا به چاه بدر رسيدند و سه روز هم در آن جا توقف كردند، هر چه جستجو كردند، كسى را نيافتند سپس به مدينه برگشتند (اين غزوه را غزوه بدر اولى يا بدر صغرى مى‏گويند.)

از طرفى كفار، اموال مهاجران را در مكه، مصادره كرده بودند، و به طور كلى مى‏خواستند، مسلمانان را در مدينه در فشار محاصره اقتصادى قرار دهند، و روشن است كه اگر اين فشار ادامه مى‏يافت، دست كم جلو توسعه و گسترش اسلام گرفته مى‏شد.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى شكستن اين محاصره، تدابيرى انديشيد، بزرگترين تدبيرش اين بود كه عبور كاروان‏هاى تجارتى مشركان مكه را قدغن كند.

چهل نفر از مسلمانان را تحت فرماندهى حضرت حمزه كه قهرمان رزم آورى بود، براى كنترل مسير كاروان‏ها فرستاد، پيامبر بيست شتر در دسترس آن‏ها قرار داد.

اين چهل نفر تحت فرماندهى حمزه، به منطقه‏اى بين مدينه و درياى سرخ كه راه عبور كاروان‏هاى مكه بودند، رفتند و از آن جا نگهبانى نمودند، منطقه‏اى كه 130 كيلومتر عرض داشت و كاروان‏هاى مكه چاره‏اى نداشتند جز اين كه از آن عبور كنند، چند روز گذشت ديدند كاروانى نمايان شد، وقتى كاروان نزديك آمد معلوم شد كه كاروان قريش است كه سيصد نفر همراه كاروان مى‏باشد، حمزه اعلام جنگ كرد، ولى كفار كه از دلاوى‏ها و شجاعت حمزه اطلاع داشتند، پيشنهاد صلح كردند، حمزه نيز مصلحت امر را بر صلح دانسته، و جنگ واقع نشد. (اين ماجرا را سريه حمزه گويند.)

چند هفته از اين ماجرا گذشت. از گزارش گزارشگران اسلام كه با دقت و هوشيارى مراقب عمليات دشمن بودند، معلوم بود كه دشمن دست‏بردار نيست، و در فكر تدارك جنگ و ادامه محاصره اقتصادى و... است و پى فرصت مى‏گردد.

در اين شرايط به پيامبر چنين گزارش رسيد: كاروان بزرگى همراه دو هزار شتر (و به نقلى هزار شتر) كه پنجاه هزار دينار كالا حمل مى‏كند به سرزمين مدينه نزديك شده و به طرف مكه مى‏رود و رئيس اين كاروان، ابوسفيان است، و چهل نفر از آن نگبهانى مى‏كنند، و اكثر مردم مكه در آن كالاهاى تجارتى شركت دارند.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به اصحاب رو كرد و فرمود: اين كاروان قريش است به سوى آن برويد. شايد خدا به اين وسيله در كار شما گشايشى بدهد.

طولى نكشيد 313 نفر از مسلمانان در رمضان سال دوم هجرت همراه پيامبر از مدينه به سوى بدر حركت كردند كه 72 نفرشان از مهاجران بودند و بقيه از انصار، و جمعا هفتاد شتر و سه اسب بيشتر نداشتند.

ابوسفيان توسط جاسوسهايش از تصميم پيامبر و مسلمانان آگاه شد. دو كار به نظرش سيد يكى اين كه فردى را از بيراهه به طور سريع به مكه بفرستد و مردم مكه را از در خطر قرار گرفتن كاروان خبر دهد، دوم كاروان را از بيراهه به طرف مكه ببرد.

ضمضم پيام‏رسان ابوسفيان به مكه شتافت و مشركان مكه را از ماجرا مطلع كرد، طولى نشيد كه حدود هزار نفر با ساز و برگ كامل نظامى براى نجات كاروان از مكه خارج شدند.

ابوسفيان مى‏دانست تا رسيدن قوا از مكه، قطعاً مورد هجوم مسلمانان قرار خواهد گرفت، مسير راه را عوض نمود و از بيراهه فرار كرد و كاروان را به مكه رساند.

خبر فرار كاروان به سپاه مكه رسيد. سران سپاه در مورد جنگ نظريات مختلف داشتند، نظر عده‏اى اين بود كه چون كاروان نجات يافته برگرديم، ولى عده‏اى اصرار داشتند كه به حركت ادامه بدهند.

ابوجهل طرفدار جنگ بود و افراد را تحريك مى‏كرد. سرانجام تصميم به جنگ گرفتند. پيامبر با 313 نفر از مسلمانان در بدر بودند كه خبر فرار ابوسفيان و كاروانش به حضرت رسيد، از طرفى گزارشگران گزارش دادند كه لشكر دشمن تا پشت تپه بدر آمده است. شبى كه فردايش جنگ بدر واقع شد مسلمانان تمام شب را بيدار بودند و در پاى درختى تا صبح به نماز و دعا اشتغال داشتند.

صبح روز جمعه هفده رمضان بود كه سپاه قريش با تجهيزات كامل جنگى از پشت تپه به دشت بدر سرازير شدند، هنوز در ميان قريش، اختلاف نظر در مورد جنگ وجود داشت، اما يك موضوع جنگ را حتمى كرد و آن اين كه:

يكى از سپاهيان قريش به نام اسود مخزومى كه مردى خشن بود، چشمش به حوضى كه مسلمانان درست كرده بودند افتاد، تصميم گرفت يكى از اين سه كار را انجام دهند: يا از آب حوض بنوشد يا آن را ويران كند و يا كشته شود، به دنبال اين تصميم از صف مشركان بيرون تاخت و تا نزديك حوض رسيد، در آن جا با حضرت حمزه افسر رشيد اسلام روبرو شد، حمزه يك ضربت به پاى او زد كه پايش از ساق جدا شد، در عين حال مى‏خواست با حركت سينه خيز، خود را به آب حوض برساند و از آن بنوشد، حمزه با زدن ضربت ديگر او را در آب كشت.

به دنبال اين حادثه، به رسم ديرينه عرب، جنگ تن به تن شروع شد.

سه نفر از شجاعان دشمن به نام‏هاى: عُتبِه و برادرش شَيبَه (از فرزندان ربيعه) و سومى وليد (فرزند عُتبه) به ميدان آمدند و مبارز طلبيدند.

سه نفر از انصار در صف مسلمانان به ميدان تاختند، وليد آن‏ها را شناخت، گفت:

شما اهل مدينه هستيد، به شما كارى نداريم، كسانى كه از اقوام ما هستند، بايد به جنگ ما آيند.

رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پسرعموهايش عُبَيده و على عليه‏السلام و عمويش حمزه را به ميدان فرستاد. به مناسبت سن، على عليه‏السلام با وليد، حمزه با شيبه و عبيده با عتبه به جنگ پرداختند.

طولى نكشيد كه على و حمزه رقيبان خود را از پاى در آوردند، ولى عبيده كارى از پيش نبرد. هر دو ضربتى به هم زدند. على عليه‏السلام پيش دستى كرد و عتبه را كشت، به اين ترتيب در حمله اول، مشركان به سوگ سه نامور شجاعشان نشستند.

پس از آن عاص بن سعيد براى مبارزه با على عليه‏السلام به ميدان تاخت. على عليه‏السلام او را نيز كشت، سپس حنظله پسر ابوسفيان و طعيمه و نوفل به ميدان تاختند، على عليه‏السلام آن‏ها را نيز يكى پس از ديگرى كشت، و پيوسته مبارزانى به ميدان مى‏آمدند و كشته مى‏شدند.

سرانجام جنگ با پيروزى اسلام و شكست دشمن پايان يافت و از مسلمانان چهارده يا بيست و دو نفر به افتخار شهادت رسيدند.

از كفار، هفتاد نفر كشته شدند و هفتاد نفر اسير گشتند، 35 يا 36 نفر از كشته‏شدگان، بر اثر ضربات پرچمدار اسلام، در اين جنگ يعنى على عليه‏السلام به هلاكت رسيدند، بسيارى از كشته شدگان از سران شرك مانند ابوجهل، وليد بن عتبه، حنظلد بن ابوسفيان، عتبة و شيبه و... بودند.(835)

آرى ابوجهل محرك اصلى جنگ و فرمانده دشمن كه با غرور و تكبر سوگند ياد كرد تا با سپاهيانش به سرزمين بدر آيد و سه روز در آن جا بماند و به سلامتى نجات كاروان، شراب بنوشد و خوانندگان بنوازند و شترانى ذبح كنند و غذاى گسترده‏اى به راه اندازد، و صداى عربده پيروزى و غرورش را به گوش جهانيان برساند، مفتضحانه در اين جنگ شكست خورد. چوپان پير و ضعيفى به نام عبدالله بن مسعود، سر او را از بدن جدا كرد و به نخى بست و آن را كشان كشان نزد پيامبر آورد.

به جاى جام‏هاى شراب، جام‏هاى مرگ نوشيدند و در عوض خوانندگان، نوحه گرانشان به نوحه پرداختند.

شش دستور پيروزى‏

آياتى از طرف خدا در اين زمينه نازل شد و شش دستور مهم به مسلمانان داد.

مسلمانان با به كار بردن آن شش دستور، اين چنين دشمن را مفتضحانه تار و مار كردند، و اگر ما نيز امروز آن شش دستور را اجرا كنيم، حتماً به پيروزى نائل مى‏شويم.

آن آيات عبارتند از آيه 45 و 46 و 47 سوره انفال كه مى‏فرمايد:

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! هنگامى كه با گروهى در ميدان نبرد روبرو مى‏شويد (اين شش دستور را رعايت كنيد):

1 - ثابت قدم باشيد.

2 - خدا را فراوان ياد كنيد تا پيروز گرديد.

3 - از فرمان خدا و پيامبرش اطاعت كنيد.

4 - نزاع و كشمكش نكنيد (اتحاد را حفظ كنيد) تا سست نشويد و شوكتتان بر باد نرود.

5 - استقامت كنيد چرا كه خداوند با استقامت‏كنندگان است.

6 - و مانند آن‏ها نباشيد كه از روى غرور و هواپرستى و خودنمايى (يعنى ابوجهل و همراهان او) به ميدان (بدر) آمدند تا مردم را از راه خدا باز دارند، خداوند به آن چه عمل مى‏كند آگاه است.

جنگ احد در قرآن‏

در قرآن، آيه 121 سوره آل عمران تا تقريبا آخر اين سوره در رابطه با جنگ احد است، اختصاص بالغ بر صد آيه به ماجراى احد بيانگر آن است كه ماجراى نبرد احد داراى درسهاى بسيار آموزنده براى مسلمانان هر عصر است كه فراگرفتن آن درسها موجب عزت آنان خواهد بود.

دورنمايى از جنگ احد

بت‏پرستان در جنگ بدر، دستخوش ضربات شديد از جانب مسلمانان شده بودند، و بسيارى از سرانشان كشته شده بودند. آن‏ها تصميم گرفتند با نيروى مجهزى براى انتقام و سركوبى مسلمانان به سوى مدينه حركت كنند، آن‏ها با پنج هزار نفر به اضافه زنان و غلامان و ساز و برگ نظامى و استمداد از قبايل مختلف حركت نمودند در حالى كه شعار مى‏دادند: انتقام! انتقام.

اين لشگر مجهز روز پنجشنبه 5 شوال سال سوم هجرت در دامنه كوه احد (يك فرسخى مدينه) مستقر شد.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روز جمعه را در مدينه ماند و نماز جمعه را خواند و در خطبه‏هاى نماز، مردم را به دفاع و جهاد دعوت كرد وسپس با سپاهى كه افراد آن حدود هزار نفر بودند، از مدينه به سوى احد حركت كردند. در بين راه عبدالله بن ابى سلول منافق كه معتقد به ماندن در مدينه بود با طرفداران خود كه حدود سيصد نفر از سپاه را تشكيل مى‏دادند به مدينه بازگشتند، و در نتيجه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با سپاه 700 نفرى به سرزمين احد وارد شد، و در نقطه‏اى در كنار كوه مستقر گرديد، در آن‏جا در پشت سر، دهانه شكاف كوهى را ديد، عبدالله بن جُبير را با پنجاه تيرانداز، نگهبان آن دهانه كرد، و به آن‏ها تأكيد كرد كه تا پايان جنگ در آن جا بماند و حركت نكنند.

در روز هفتم، پس از نماز صبح، چند نفر از دلاوران دشمن پياپى به ميدان تاختند و طلب مبارزه كردند، اميرمؤمنان على عليه‏السلام به ميدان آنها رفت و آن‏ها را به هلاكت رسانيد، در اين هنگام جنگ دسته جمعى آغاز گرديد، پيامبر و على و حمزه در پيشاپيش سپاه اسلام با دشمن مى‏جنگيدند، ولى عواملى موجب شكست مسلمانان شد، افراد برجسته‏اى مانند: حضرت حمزه عليه‏السلام عموى پيامبر، مصعب بن عمير، عبدالله بن جحش، منظله و... به شهادت رسيدند.

شايعه قتل پيامبر، و پيام خدا

در درگيرى شديد نبرد احد يكى از جنگجويان كافر به نام عمرو بن قميه سنگى به سوى پيامبر افكند كه موجب مجروح شدن پيشانى و شكستن بينى و دندان، و شكافته شدن لب پايين آن حضرت شد، به طورى كه خون چهره نازنين حضرت را پوشانيد، او خواست آن حضرت را بكشد، يكى از سرداران جوان و رشيد اسلام به نام مصعب بن عُمير كه شباهت زيادى به پيامبر داشت، خود را سپر آن حضرت قرار داد و با حمله‏هاى كوبنده‏اش از پيشروى دشمن جلوگيرى كرد و در اين ميان به شهادت رسيد.

دشمن خيال كرد كه پيامبر را كشته است، از اين رو با صداى بلند همين خبر را اعلام كرد و موجب شايعه شد.

اين شايعه باعث تضعيف روحيه مسلمانان گرديد، و در مدينه پيچيد و زن و مرد را نگران و گريان نمود، حتى عده‏اى از مسلمانان آن چنان خود را، باختند كه از ميدان گريختند، در اين هنگام آيه 144 آل عمران نازل شد كه: اگر فرضاً محمد صلى الله عليه و آله و سلم كشته شد، خداى محمد صلى الله عليه و آله و سلم هست، شما شخص و پيوند جسمانى را محور قرار ندهيد، بلكه شخصيت و پيوند مكتبى را محور خود سازيد. در اين آيه چنين مى‏خوانيم:

وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَ مَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَ سَيَجْزِى اللّهُ الشَّاكِرِينَ؛

محمد صلى الله عليه و آله و سلم فقط فرستاده خدا است، و پيش از او، فرستادگان ديگرى نيز بودند، اگر او بميرد يا كشته شود، شما به عقب برمى‏گرديد؟ (اسلام را رها كرده به دوران جاهليّت و كفر بازگشت مى‏كنيد؟) و هر كس به عقب باز گردد، هرگز به خدا ضررى نمى‏زند، خداوند به زودى شاكران مقاوم را پاداش خواهد داد. (836)

چهار عامل مهم شكست‏

در ميان عوامل، چهار عامل زير، از عوامل مهم شكست بود كه مسلمانان همواره بايد به آن توجه كنند:

1 - عبدالله بن ابى سلول منافق، در حساس‏ترين شرايط، با حدود يك سوم لشكر اسلام از سپاه اسلام كنار گرفت و به مدينه برگشت، اين خود يك نوع تفرق و اختلاف بود كه مى‏توانست نقش و اثر مهمى در ضربه زدن به فشردگى و اتحاد كه در جنگ بسيار ضرورى است، داشته باشد. بنابراين نبايد مسلمانان به افراد منافق و دو رو تكيه كنند، چنين افرادى ياران ظاهرى نيمه راه هستند، و تا آن جا با اسلامند كه با هدفشان بسازد و گرنه از پشت، خنجر مى‏زنند.

2 - عدم رعايت انضباط نظامى، و هرج و مرج در كارها، يكى از عوامل شكست است، چنان كه اكثر نگهبانان دهانه شكاف كوه كه نقطه حساسى بود، به طمع غنائم و مال دنيا آن جا را رها كردند، و در نتيجه آن شد كه نمى‏بايست بشود. بنابراين نبايد هيچگاه در جنگ، انضباط و روحيه عالى معنوى و اخلاص و جنگ براى خدا را فراموش كرد.

3 - شايعه‏سازى در جنگ نقش مهم دارد. شايعه قتل حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم اثرعجيبى در فرار و وحشت مسلمانان داشت، مسلمانان بايد به شايعه‏ها توجه نكنند، تا ناخودآگاه روحيه خود را نبازند.

4 - استقامت نكردن مسلمانان نيز عامل ديگر شكست بود، اگر آن‏ها با ايمان قوى، همچون على عليه‏السلام و مقداد و ابودجانه ايستادگى مى‏كردند، آن طور شكست نمى‏خوردند. آيا مى‏دانيد استقامت و جان‏نثارى آن چند نفر به خصوص على عليه‏السلام چقدر كارساز بود؟ خود قضاوت كنيد.

ماجراى حمراء الاسد

يكى از حوادثى كه در سال سوم هجرت، پس از جنگ احد رخ داد، ماجراى حمراء الاسد است، كه در قرآن در آيه 172 تا 174 سوره آل عمران به آن اشاره شده است، در آيه 172 خداوند از آن‏ها تقدير و تمجيد كرده و چنين مى‏فرمايد:

الَّذِينَ اسْتَجَابُواْ لِلّهِ وَالرَّسُولِ مِن بَعْدِ مَآ أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُواْ مِنْهُمْ وَاتَّقَواْ أَجْرٌ عَظِيمٌ؛

آنها كه دعوت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را پس از آن همه جراحاتى كه به ايشان رسيد، اجابت كردند، (و هنوز زخمهاى ميدان احد التيام نيافته بود، به سوى حمراء الاسد حركت نمودند،) براى كسانى از آنها، كه نيكى كردند و تقوا پيش گرفتند، پاداش بزرگى است.

دورنمايى از غزوه حمراء الاسد

در پايان جنگ احد، به فرمان ابوسفيان لشكر به ظاهر فاتح او به سرعت به سوى مكه حركت كرد، هنگامى كه اين لشكر به سرزمين روحاء رسيدند، از كار خود سخت پشيمان شدند، و تصميم به بازگشت به مدينه گرفتند تا بقيه مسلمانان را به قتل برسانند.

دستگاه اطلاعاتى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اين موضوع را به پيامبر گزارش داد، پيامبر فوراً فرمان داد كه مجروحان نيز در اين جنگ شركت نمايند.

مسلمانان همراه مجروحين، بسيج شده و به سوى لشكر دشمن، حركت كردند.(837)

در ارزش كار اين دليرمردان كفر ستيز آيات 172 تا 174 سوره آل عمران نازل شد كه ترجمه آيات چنين است: آنان كه دعوت خدا و پيامبر را، پس از آن همه جراحات اجابت كردند، از ميان آن‏ها براى كسانى كه نيكى كردند و راه تقوا پيمودند، پاداش بزرگى خواهد بود - اينها كسانى بودند كه (بعضى از) مردم، به آنها گفتند: مردم (لشكر دشمن) براى (حمله به شما) اجتماع كرده‏اند، از آنها بترسيد، اما آن‏ها ايمانشان زيادتر شد و گفتند: خدا ما را كافى است و بهترين حامى ما مى‏باشد. - به همين جهت، (از اين ميدان،) با نعمت و فضل پروردگار بازگشتند در حالى كه هيچ ناراحتى به آنها نرسيد، و از فرمان خدا پيروى كردند و خداوند داراى فضل و بخشش بزرگى است.

اينك پيرامون اين ماجراى عجيب، به داستان‏هاى زير توجه كنيد:

مجروحى، مجروح ديگر را حمل مى‏كند!

يكى از ياران پيامبر مى‏گويد: من از جمله مجروحان بودم، ولى زخم‏هاى برادرم از من سخت‏تر و شديدتر بود، تصميم گرفتم هر طور كه هست خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم برسانيم، چون حال من كمى از برادرم بهتر بود، هر كجا برادرم باز ميماند، او را به دوش مى‏كشيدم و بالاخره با زحمت خود را به لشكر رسانديم. به اين ترتيب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و ارتش اسلام در محلى به نام حمراء الاسد (هشت ميلى مدينه) رسيده و در آن جا اردو زدند.(838)

گزارش معبد

خبر حركت ارتش اسلام به لشكر دشمن رسيد، به خصوص كه شنيدند حتى مجروحين مسلمان همراه لشكرند، همين خبر كه حاكى از نهايت مقاومت مسلمانان بود، دشمن را به وحشت انداخت.

در اين بين معبد خزاعى كه يكى از مشركان بود و از مدينه به سوى مكه مى‏رفت، در سرزمين روحاء به لشكر ابوسفيان رسيد، ابوسفيان در مورد چگونگى لشگر اسلام از او سؤال كرد، او گفت: محمد صلى الله عليه و آله و سلم را ديدم با لشكرى بسيار كه تا كنون، همانند آن را نديده بودم، در تعقيب شما هستند و به سرعت پيش مى‏آيند.

ابوسفيان با نگرانى و اضطراب گفت: چه ميگويى؟ ما آن‏ها را كشتيم و تار و مار كرديم...

معبد گفت: من نمى‏دانم شما چه كرديد؟ همين قدر مى‏دانم كه لشكر عظيمى در تعقيب شما است.

در اين وقت، لشكر دشمن تصميم قاطع گرفت كه عقب‏نشينى كند و به دنبال اين تصميم به سوى مكه گريخت.(839)

اسير گرفتن على عليه‏السلام در حالت سخت!

چنان كه گفتيم: براى آن كه دشمنان در راه بر نگردند، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور داد كه مسلمانان، حتى مجروحين، دشمن را تعقيب كنند، و آن‏ها را از بازگشت، منصرف سازند و اين خروج مسلمانان مانورى بود كه رعب و وحشتى در دشمن ايجاد كرد.

على عليه‏السلام با اين كه بدن مباركش يكپارچه زخم بود تا حمراء الاسد (هشت ميلى مدينه) دشمن را تعقيب كرد، و چند روز در آن جا ماند، و هنگام مراجعت دو نفر از سرشناسان دشمن به نام‏هاى: معاوية بن مغيره اموى و ابوعزه جُمَحى را به اسارت گرفت و به مدينه آورد.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حكم اعدام ابوعزه را صادر كرد، زيرا او در جنگ بدر، اسير مسلمانان شده بود و عهد و پيمان داده بود كه اگر آزاد شود، ديگر به جنگ مسلمانان نيايد، و با اين شرط، آزاد شده بود، ولى بر خلاف پيمان، در جنگ احد براى سركوبى مسلمانان، شركت كرد.

او پس از اين حكم، به گريه و زارى افتاد و التماس كرد و رهايش كردند، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: لا يُلدَغُ المؤمنُ مِن جُحرٍ مَرَّتَينِ؛ مؤمن از يك سوراخ، بيش از يك بار گزيده نمى‏شود. (كنايه از اين كه اگر بار اول دستش گزيده شد، براى بار دوم، اين تجربه تلخ را تكرار نمى‏كند.) آن گاه حكم اعدام درباره او اجرا شد.(840)

تجديد روحيه قوا، و تعقيب دشمن‏

وقتى كه خبر حركت لشكر اسلام در تعقيب لشكر كفر، به ابوسفيان رسيد، و دانست كه لشكر اسلام كمال آمادگى را دارد و تا حمراء الاسد آمده است، با ياران خود تصميم گرفتند كه به سرعت به مكه بگريزند.

ولى به خيال خود، براى اين كه مسلمانان را بترسانند، نعيم بن مسعود اشجعى را در راه ديدند، به او گفتند: كجا مى‏روى؟ او گفت: براى خريد گندم به مدينه مى‏روم.

ابوسفيان به او گفت: اگر به حمراء الاسد بروى و پيام مرا به محمد، برسانى، فلان قدر خرما و كشمش به تو خواهم داد، او گفت: مانعى ندارد، پيام شما را مى‏رسانم.

ابوسفيان گفت: به پيامبر اسلام و مسلمانان خبر بده كه: ابوسفيان و بت‏پرستان قريش با لشكر انبوهى به سرعت به سوى مدينه مى‏آيد، تا بقيه ياران پيامبر را از پاى در آورند.

نعيم بن مسعود به حمراء الاسد، آمد، و جريان را گفت كه انبوهى از لشكر دشمن به سوى مدينه مى‏آيند، برگرديد، خطر بسيار است.

پيامبر و مسلمانان گفتند: حَسبُنَا اللهُ وَ نِعمَ الوَكِيلُ؛ خدا ما را كافى است و او بهترين مدافع است. آن گاه با پيام جبرئيل، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به مدينه بازگشت و دشمنان بر اثر رعب و وحشتى كه از مسلمانان، در دلشان افتاده بود، به سوى مكه گريختند.(841)

 

 

833 - تاريخ يعقوبى، ج 2،ص 23 و 29. (بقره 207).

834 - سوره انفال، آيات 5 تا 51 - سوره بقره، آيه 217 تا 218.

835 - اقتباس از كحل البصر، اعلام الورى، ناسخ التواريخ هجرت، ج 1؛ تاريخ طبرى، ج 2،ص 270 به بعد؛ ارشاد مفيد،ص 32 و... .

836 - مجمع البيان، ج 1 و 2. ص 513.

837 - مجمع البيان، ج 2،ص 539.

838 - مجمع البيان، ج 2،ص 539؛ تفسير نمونه، ج 3،ص 175.

839 - مجمع البيان، ج 2،ص 540؛ بحار، ج 2،ص 99.

840 - منتهى الامال،ص 47؛ و در بعضى نقل‏ها اين اسير گرفتن به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نسبت داده شده است. (كحل البصر،ص 96)

841 - بحار، ج 20،ص 99 و 111.

 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (32)

بخش دوم: داستان‏هاى زندگى پيامبر اسلام و ديگران در قرآن‏

   1- پيامبر اسلام، حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم‏

      آغاز بعثت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم‏

      دعوت آشكار پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم‏

      كارشكنى شديد ابولهب و دفاع قهرمانانه ابوطالب‏

      دعوت خويشان نزديك، به اسلام‏

      معراج پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم‏

      هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از مكه به مدينه‏

      مباهات خدا به فرشتگان در مورد خوابيدن على عليه‏السلام‏

 

بخش دوم: داستان‏هاى زندگى پيامبر اسلام و ديگران در قرآن‏

1- پيامبر اسلام، حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم‏

اين بخش در دو فصل تنظيم شده است: در فصل اول نظر شما را به داستان‏هاى زندگى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم جلب مى‏كنيم:

پيامبر اسلام حضرت محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله و سلم برترين پيامبران و رسولان، و خاتم آن‏ها است و پس از او پيامبرى نخواهد آمد، سلسله نسب آن حضرت با سى واسطه به ابراهيم خليل عليه‏السلام مى‏رسد.

نام مبارك پيامبر اسلام، حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم است. اين نام چهار بار در قرآن آمده، و نام ديگر آن حضرت احمد صلى الله عليه و آله و سلم است كه يك بار در قرآن ذكر شده است. ولى القاب آن حضرت به عنوان نبى و رسول، بشير، نذير، خاتم النبيين، ده‏ها بار در قرآن خاطر نشان شده است.

مراحل زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در چهار بخش زير خلاصه مى‏گردد:

1 - پيامبر قبل از تولد، در كتاب‏هاى آسمانى و سخنان پيامبران گذشته در شأن او.

2 - پيامبر اسلام بعد از تولد و قبل از نبوت (40 سال).

3 - پيامبر اسلام بعد از نبوت در مكه (13 سال).

4- پيامبر اسلام بعد از هجرت در مدينه (10 سال).

آن حضرت داراى همسران متعدد بود، اولين و برترين آن‏ها حضرت خديجه عليهاالسلام بود كه بنابر مشهور از او داراى شش فرزند گرديد، فرزندان پيامبر همه در عصر خودش از دنيا رفتند، جز حضرت زهرا عليهاالسلام كه يگانه يادگار پيامبر بود، و هنگام رحلت پيامبر هيجده سال داشت.پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم 63 سال عمر كرد، در سال آخر عمر در روز 18 ذيحجه، حضرت على عليه‏السلام را در صحراى غدير در برابر بيش از صد هزار نفر مسلمان به عنوان خليفه و امام بعد از خود نصب كرد، و در موارد بسيار ديگر، خلافت و وصايت على عليه‏السلام را تصريح نمود.

قرآن آخرين كتاب آسمانى معجزه جاويدان پيامبر اسلام و نشانه عظمت مقام آن حضرت است. خداوند در قرآن با صراحت مى‏فرمايد:

لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ

قطعاً رسول خدا، پيامبر اسلام، اسوه و الگوى شايسته‏اى براى شما است.(818)

در تاريخ زندگى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم هزاران داستان و خاطره وجود دارد، ما در اين كتاب بيشتر به ذكر بخشى از آن داستان‏هايى كه در رابطه با آن حضرت، در قرآن آمده، يا به آن اشاره شده مى‏پردازيم.

آغاز بعثت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم‏

چهل سال از عمر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گذشت. ماه رجب بود، پيامبر در فراز كوه حرا به عبادت و مناجات با خدا اشتغال داشت، در روز 27 رجب، ناگاه جبرئيل امين و پيك وحى، نزد پيامبر نازل شد، و پنج آيه آغاز سوره علق را چنين خواند:

بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحيمِ * اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِى خَلَقَ...؛

بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفريد، همان خدايى كه انسان را از خون بسته‏اى خلق كرد، بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است، همان كسى كه بوسيله قلم تعليم داد، و به انسان آنچه را نمى‏دانست آموخت.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با دريافت نخستين شعاع وحى، سخت خسته شده، نزد خديجه آمد و فرمود: زَمِّلُونِى وَ دَثِّرُونِى؛ مرا بپوشانيد و جامه‏اى بر من بيفكنيد تا استراحت كنم.

آن حضرت در بستر آرميده بود كه آيات آغاز سوره مدثر (آيه 1 تا 7) توسط جبرئيل بر آن حضرت، نازل گرديد:

يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ - قُمْ فَأَنذِرْ - وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ - وَ ثِيَابَكَ فَطَهِّرْ - وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ - وَ لَا تَمْنُن تَسْتَكْثِرُ - وَ لِرَبِّكَ فَاصْبِرْ؛

اى در بستر آرميده - برخيز و مردم را هشدار ده - و پروردگارت را بزرگ بشمار - و لباست را پاك كن - و از پليدى‏ها بپرهيز - و منّت مگذار و فزونى مطلب - و به خاطر پروردگارت مقاومت كن.(819)

به اين ترتيب آغاز اسلام، با نام خدا، خواندن، قلم، قيام، هشدار، پاكى و اخلاص و بزرگداشت خدا شروع شد.

بعثت كه معنى رستاخيز معنوى، و انقلاب در همه امور است با انقلاب فرهنگى آغاز گرديد، چرا كه پايه و اساس انقلاب‏ها به خواندن و نوشتن و پاكسازى و بهسازى (انقلاب فرهنگى) بستگى دارد.

دعوت آشكار پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم‏

پيامبر در شرايط سختى قرار داشت به طورى كه سه سال مخفيانه خويشان و افراد ديگر را به اسلام دعوت كرد، به گفته بعضى در اين سه سال چهل نفر به طور محرمانه به اسلام ايمان آوردند. نخستين مردى كه اسلام را پذيرفت حضرت على عليه‏السلام بود، و نخستين زن مسلمان، حضرت خديجه عليهاالسلام بود.

به هر حال سه سال از آغاز بعثت گذشت، در اين هنگام آيه 94 و 95 سوره حجر نازل شد:

فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ - إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ؛

آنچه را مأمور هستى، آشكارا بيان كن، و به مشركان اعتنا نكن - ما تو را از گزند مسخره‏كنندگان حفظ خواهيم كرد.

استهزاء كنندگان پنج نفر بودند كه داراى دار و دسته بودند و با اسلام به شدت مخالفت مى‏نمودند. نام آن‏ها عبارت بود از: وليد بن مغيره، عاص بن وائل، اسود بن مطلب، اسود بن عبد يغوث و حارث بن طلاطله كه هر كدام به بلايى گرفتار شده و به هلاكت رسيدند.

 

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با نزول دو آيه فوق، دعوت خود را آشكار نمود. كنار اجتماع مشركين آمد و روى سنگى ايستاد و فرمود:

اى گروه عرب! شما را به گواهى به يكتايى و بى‏همتايى خدا، و رسالت خودم دعوت مى‏كنم، و شما را از شبيه‏سازى براى خدا و پرستش تنها نهى مى‏كنم، دعوت مرا اجابت كنيد تا سرور و آقاى تمام مردم جهان شويد، و در بهشت نيز آقا و سرور مردم گرديد.

مشركان گفتند: محمد ديوانه شده سپس نزد ابوطالب اجتماع كرده و به او گفتند:

اى ابوطالب! برادرزاده‏ات، ما را بى‏خرد مى‏خواند، و از خدايان ما بدگويى مى‏كند، جوانان ما را به تباهى كشانده و در ميان ما تفرقه افكنده است، اگر فقر و نادارى او را بر اين كار واداشته، براى او اموال بسيار جمع مى‏كنيم تا از همه ما ثروتمندتر گردد، و هر دخترى را كه از قريش خواست، همسر او مى‏كنيم.

ابوطالب ماجرا را به پيامبر عرض كرد.

پيامبر فرمود: من از جانب خدا مأمور هستم و نمى‏توانم از فرمان خدا سرپيچى كنم.

ابوطالب سخن پيامبر را به مشركان گزارش داد، مشركان به ابوطالب گفتند: تو سرور بزرگان ما هستى، محمد را در اختيار ما بگذار تا او را بكشيم. آن گاه تو بر ما حكومت كن.

ابوطالب پيشنهاد آن‏ها را قاطعانه رد كرد و اشعارى در اين مورد خواند كه يكى از آن اشعار، اين است:

وَ تَنصُرُهُ حتّى نُضرّعَ حَولَهُ

وَ نَذهَلُ عَن اَبنائِنا وَ الحَلائِلِ

و ما محمد را تا سر حد كشته شدن در محورش يارى مى‏كنيم، و در اين راه از بستگان و فرزندانمان چشم مى‏پوشيم.(820)

به اين ترتيب همانگونه كه خداوند در دو آيه مذكور (94 و 95 حجر) وعده داده بود، با امدادهاى غيبى خود، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را يارى كرد، و او را از گزند بدخواهان و استهزاءكنندگان حفظ نمود.

كارشكنى شديد ابولهب و دفاع قهرمانانه ابوطالب‏

سالهاى آغاز آشكار شدن بعثت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم بود. مردم در بازارچه ذى المجاز، سرگرم خريد و فروش بودند، ناگاه محمد را ديدند كه روپوش سرخى بر دوش افكنده و با صداى بلند مى‏گويد:

اَيُّها النَّاس قُولُوا لا اءِلهَ اءِلَّا الّله تُفلِحُوا؛

اى مردم! بگوييد معبودى جز خداى يكتا نيست تا رستگار شويد.

در همان لحظه ديدند، ابولهب (عموى پيامبر) پشت سر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حركت مى‏كند، و به سوى آن حضرت سنگ مى‏پراند، به طورى كه بر اثر سنگ‏اندازى او، پاى مبارك پيامبر پر از خون شده بود، گوش كردند، شنيدند ابولهب فرياد مى‏زد:

يَا اَيُّها النَّاس لا تُطِيعُوُ فانَّهُ كُذابُ؛

اى مردم! از سخن محمد پيروى نكنيد، زيرا او بسيار دروغگو است.(821)

روز ديگرى در همان بازار، مردم سرگرم خريد و فروش شدند، ناگاه ديدند محمد صلى الله عليه و آله و سلم ايستاده و مردم را به سوى خداى يكتا دعوت مى‏كند و از بت‏پرستى، بر حذر مى‏دارد.

در اين هنگام ديدند عباس (يكى از عموهاى آن حضرت) نزد محمد صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت: گواهى مى‏دهم كه تو دروغگو هستى.

سپس عباس نزد برادرش ابولهب رفت، و سخن پيامبر را به او گزارش داد، در اين وقت، عباس و ابولهب هر دو نزديك پيامبر آمدند، و فرياد زدند:

اى مردم! اين شخص - برادرزاده ما - دروغگو است، مبادا فريفته گفتار او شويد و از دين خود دست برداريد.(822)

در اين وقت ابوطالب (پدر على عليه‏السلام) نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد و او را در آغوش محبت خود گرفت، و سپس نزد ابولهب و عباس رفت و گفت: شما از جان پيامبر چه مى‏خواهيد، سوگند به خدا او راستگو است. آن گاه اين دو شعر را در تاييد و حمايت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، خطاب به آن حضرت خواند:

انت الامينُ اللهِ لا كَذِبُ

و الصادِقُ القَولِ لا لَهو و لا لَعِب

انت الرسُول رّسول اللهِ تَعلَمُهُ

عليكَ تنزِلُ مِن ذِى العزَّةِ الكُتُبُ

تو امين هستى، و به راستى امين خدا مى‏باشى، و تو راستگو هستى، و در گفتارت، سخن بى اساس و بيهوده نيست.

تو رسول خدا هستى، و ما تو را به عنوان فرستاده خدا مى‏شناسيم، و معتقديم كه از جانب خداوند، آيات قرآن بر تو نازل مى‏گردد.(823)

دعوت خويشان نزديك، به اسلام‏

از آن جا كه اگر خويشان و نزديكان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دعوت او را مى‏پذيرفتند، هم زبان اعتراض دشمنان بسته مى‏شد (مثلاً نمى‏گفتند اول برو اهل و عيال و عموهاى خود را اصلاح كن بعد به سراغ ما بيا) و هم آن‏ها پشتوانه داخلى و نزديك خوبى براى پيامبر مى‏شدند، از طرف خداوند به پيامبر فرمان داده شد كه:

وَ اَنذِر عَشِيرَتِكَ الاَقرَبِينَ؛

خويشان نزديك خود را انذار و دعوت كن.(824)

در اين كه آيا اين فرمان در آن سه سال اول قبل از دعوت عمومى بوده، يا بعد از سه سال اول، از قرائن تاريخى استفاده مى‏شود، كه اين دعوت مربوط به آن سه سال اول است. بعضى گويند اين دعوت در سال دوم بعثت صورت گرفته است.

چگونگى تشكيل جلسه و چگونگى دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از خويشان، مختلف نقل شده، در اين جا به ذكر يك نمونه آن كه بيشتر همين را ذكر كرده‏اند مى‏پردازيم:

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به على عليه‏السلام دستور داد مقدارى غذا و مقدارى شير تهيه كند(825) آن گاه چهل نفر (به نقل بعضى چهل و پنج نفر) از سران بنى‏هاشم را دعوت نمود، وقتى كه آن‏ها حاضر شدند از غذا خوردند ابولهب (يكى از عموهاى پيامبر) فهميد كه مجلس براى دعوت به رسالت پيامبر تشكيل شده (طبق نقل بعضى از مورخين) دو بار مجلس را به هم زد، تا بار سوم، هنوز مجلس به هم نخورده بود، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آن‏ها رو كرد و فرمود:

اى فرزندان عبدالمطلب! من از جانب خدا به سوى شما، مژده دهنده و ترساننده، فرستاده شده‏ام. به من ايمان بياوريد و مرا يارى كنيد تا هدايت شويد.

سپس فرمود: هيچكس مانند من براى خويشان خود چنين ارمغانى نياورده، من خير و سعادت دنيا و آخرت را براى شما آورده‏ام. آيا كسى هست كه با من برادرى كند و از دين من پشتيبانى نمايد تا خليفه و وصى من گردد و در بهشت نيز با من باشد؟

سكوت مجلس را فرا گرفت، دعوت‏شدگان در فكر فرو رفتند، ناگهان على عليه‏السلام (كه حدود سيزده سال داشت) برخاست و گفت:

اى رسول خدا! من تو را يارى مى‏كنم. رسول خدا به او فرمود: بنشين.

بار دوم گفتار خود را تكرار كرد، باز على عليه‏السلام برخاست و گفت: من تو را يارى مى‏كنم. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: بنشين. براى بار سوم حاضران را دعوت كرد، هيچيك از حاضران به دعوت پيامبر پاسخ ندادند، جز على عليه‏السلام كه براى بار سوم نيز برخاست و گفت: من تو را يارى مى‏كنم. در اين هنگام پيامبر فرمود:

اءنّ هذَا اَخِى وَ وصيى وَ خَلِيفَتى عَلَيكُم فاسمَعُوا لَهُ و اَطِيعُوهُ؛

اين - اشاره به على عليه‏السلام - برادر و وصى و جانشين من بر شما است، سخنان او را گوش دهيد، و از او اطاعت كنيد.

حاضران از مجلس برخاستند، در حالى كه هر كسى سخنى در رد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏گفت، ابولهب در ميان جمع تحريك شده به طور استهزاءآميز به ابوطالب رو كرد و گفت:

محمد، پسرت على را بزرگ تو قرار داد و دستور داد از او پيروى كنى.(826)

معراج پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم‏

يكى از حوادثى كه قرآن در آغاز سوره اسراء و سوره نجم از آن سخن به ميان آورده، معراج پيامبر است.

معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از دو قسمت تشكيل مى‏شد: 1 - از مكه به بيت المقدس. 2 - از بيت المقدس به سوى آسمان‏ها و ملأ اعلى.

در اين كه عروج پيامبر از كجاى مكه شروع شد، اختلاف است. بعضى گفته‏اند: از خانه خديجه عليهاالسلام، بعضى روايت كرده‏اند از خانه ام‏هانى خواهر على عليه‏السلام، و بعضى گويند: از شِعب ابى طالب در كنار كعبه، (دامنه و پشت كوه ابوقبيس)، و به ذگفته ذبعضى ديگر كه با ظاهر آيه يك سوره اسراء تطبيق مى‏كند، آن حضرت از خود مسجد الحرام در كنار كعبه به معراج رفت.

نيز در اين كه در چه زمان اين سفر عظيم آسمانى انجام شد، در روايات به اختلاف نقل شده است مطابق بعضى از روايات در سال سوم بود، و در بعضى از روايات آمده، معراج در شب شنبه 17 ماه رمضان بعد از نماز عشا، شش ماه قبل از هجرت بود و طبق روايت ديگر در شب 21 ماه رمضان رخ داد. و يا در شب 26 ماه رجب، و يا يكى از شب‏هاى ماه ربيع الاول سال دهم بعثت به وقوع پيوست.(827)

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آن قدر به مقام قرب خدا نزديك شد كه قرآن در آيه 9 سوره نجم مى‏فرمايد:

فَكانَ قابَ قَوسَينِ اَو اَدنى‏؛

فاصله پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با مقام مخصوص قرب خدا، به اندازه دو كمان (يا به اندازه نصف كمان، يا به اندازه دو ذراع كه هر ذراع از آرنج تا سر انگشتان است، يعنى به اندازه تقريبا يك متر) يا كمتر بود.

آرى، اگر بشر بر اثر پيشرفت‏هاى عجيب صنعتى و تكنيكى هر چه بالا رود، حتى اگر روزى بيايد كه از منظومه شمسى بگذرد، باز يك ميليونم طول سفر پيامبر را نپيموده است، بنابراين نمى‏تواند به دليل ترقيات كوچك در برابر معراج پيامبر، ادعاى بى نيازى از اسلام چهارده قرن قبل نمايد.

و اين افتخار بزرگى است كه هيچ پيغمبر و فرشته به آن دست نيافت، جز پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم كه امام سجاد عليه‏السلام در فرازى از خطبه خود، در مجلس يزيد، به اين امتياز عظيم افتخار كرده و فرمود:

انا ابن من اسرى به الى المسجد الاقصى انا ابن من بلغ به الى سدرة المنتهى انا ابن من دنى فتدلى فكان قاب قوسين او ادنى؛

من فرزند آن پيامبرى هستم كه در شب معراج تا سدرة المنتهى بالا رفت، من پسر آن پيامبرى هستم كه آن قدر به مقام قرب الهى نزديك شد، كه فاصله او با آن مقام قرب، به اندازه طول دو كمان يا كمتر بود.(828)

ديدنى‏هاى پيامبر در شب معراج، بسيار است، از جمله، آن حضرت از بهشت برين و عرش الهى ديدن كرد، و سپس اخبار آن جا را گزارش داد، از جمله فرمود: در شب معراج، در بهشت قصرى آراسته به جواهرات را ديدم كه بر روى پرده درگاه آن نوشته بود:

لا اءِلهَ‏اءِلَّاالّله مُحمَّد رَسُولُ اللهِ، علىّ وَلِىُّ القَومِ؛

معبودى جز خداى يكتا و بى همتا نيست، محمد رسول خدا است، و على ولى و رهبر مردم است.(829)

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بعد از انجام نماز مغرب و به روايتى بعد از نماز عشاء، در مسجد الحرام (كنار كعبه) به معراج رفت، سپس همان شب بازگشت و نماز صبح را در مسجدالحرام خواند.

هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از سفر معراج بازگشت، ماجراى معراج خود را در مكه به قريشيان خبر داد، نادانان آن‏ها گفتند: چقدر اين خبر، دروغ است؟!

افراد فهميده آن‏ها گفتند: اى ابوالقاسم به چه دليل ما بدانيم كه راست مى‏گويى؟

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: به شترى از شما در فلان محل (بين بيت المقدس و مكه) برخوردم، كه شما آن را گم كرده بوديد، جاى او را به آنان كه به دنبالش مى‏گشتند، نشان دادم، نزد آن‏ها رفتم و مشكى از آب همراهشان بود، مقدارى از آب آن مشك را ريختم (و آشاميدم) و شما در روز سوم هنگام طلوع خورشيد كاروان خود را ملاقات خواهيد كرد. در حالى كه در پيشاپيش كاروان شما، شتر سرخى حركت مى‏كند كه شتر فلان كس است.

قريشيان روز سوم قبل از طلوع خورشيد از مكه خارج شدند تا ببينند آيا كاروان مى‏آيد و در پيشاپيش آن، شتر سرخ حركت مى‏كند؟ و از اين راه بدانند كه آيا محمد راست مى‏گويد يا نه؟

آن‏ها همه آن چه را پيامبر خبر داده بود، راست يافتند. هنگام طلوع خورشيد، كاروان فرا رسيد. در پيشاپيش كاروان شتر سرخ ديدند و كاروانيان صحبت كردند، آن‏چه آن‏ها مى‏گفتند، با گفتار قبل پيامبر تطبيق مى‏كرد، در عين حال ايمان به صداقت پيامبر نياوردند و گفتند: اين پيشگويى‏ها از سحر محمد است.(830)

در بعضى از روايات، ماجراى گفتگوى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و قريش، چنين بيان شده:

پيامبر وقتى كه از سفر معراج بازگشت، و آن را به مردم مكه خبر داد، قريش به عادت ديرينه خود، سخن پيامبر را تكذيب كردند و گفتند: در مكه كسانى كه بيت المقدس را ديده‏اند هستند، اگر راست مى‏گويى چگونگى ساختمان بيت المقدس را براى ما بيان كن. پيامبر تمام خصوصيات ساختمان بيت المقدس و حوادثى را كه در راه بين مكه و بيت المقدس رخ داده بود، براى آن‏ها گم شده بود، در ميان اثاثيه آن‏ها ظرفى پر از آب بود، و من از آن نوشيدم، سپس سر آن ظرف را پوشاندم، در نقطه ديگر به گروهى برخوردم كه شترشان رميده بود، و دست آن شكسته بود، قريش گفتند: از كاروان خبر ده، اكنون در كجاست؟ پيامبر فرمود: كاروان را در تنعيم (ابتداى) حرم ديدى، شتر خاكسترى رنگى در پيشاپيش آن‏ها حركت مى‏كرد كه كجاوه‏اى را بر پشت آن گذارده بودند.

قريشيان كه از خبرهاى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سخت عصبانى شده بودند، گفتند: اكنون راستى يا دروغ بودن سخن محمد آشكار مى‏گردد، ولى طولى نكشيد كه همگان دريافتند آن چه آن حضرت فرموده بود راست است و با واقعيت تطبيق مى‏كند، و چندين نشانه بيانگر صداقت پيامبر است.(831)

هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از مكه به مدينه‏

يكى از داستان‏هاى مهم زندگى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم ماجراى عظيم هجرت او و يارانش از مكه به مدينه است، چنانكه قرآن در سوره انفال آيه 30، و سوره بقره آيه 207 به اين مطلب اشاره كرده است، كه خلاصه‏اش چنين است:

هنگامى كه مسلمانان در مكه در فشار و آزار شديد مشركان قرار گرفتند، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، مسلمانان را به هجرت به مدينه دستور داد، مشركان احساس خطر شديد كردند و با خود گفتند: هجرت مسلمانان به مدينه موجب تشكل آن‏ها در مدينه شده، و در آينده نزديك، كار را بر ما سخت خواهد كرد. سران آن‏ها در دارالندوه مجلس شوراى خود اجتماع كردند، و هر كدام در مورد جلوگيرى از اسلام و دعوت پيامبر، پيشنهادى نمودند، چنان كه در آيه 30 سوره انفال به اين توطئه، اشاره شده است.

سرانجام پيشنهاد ابوجهل تصويب شد، پيشنهاد او اين بود كه: از هر قبيله‏اى، يك جوان شجاع به عنوان نماينده انتخاب شود، و همه آن نمايندگان در يك شب، خانه پيامبر را محاصره كنند، و به سوى او حمله كرده و او را در رختخوابش بكشند.

آن شب فرا رسيد، جبرئيل ماجراى توطئه كودتاچيان را به پيامبر خبر داد. پيامبر ماجرا را به على عليه‏السلام خبر داد، و به او فرمود: امشب در رختخواب من بخواب، تا كافران گمان كنند كه من در رختخواب خود خوابيده‏ام، به انتظار من در بيرون خانه بمانند و من پنهانى از خانه خارج شوم.

با اين كه خوابيدن در رختخواب پيامبر و افكندن روپوش سبز پيامبر بر روى خود، صد در صد خطرناك بود، حضرت على عليه‏السلام با جان و دل، اين پيشنهاد را پذيرفت، و در رختخواب آن حضرت خوابيد. آن شب نمايندگان مشركان، با شمشيرهاى برهنه، خانه پيامبر را محاصره كردند، پيامبر شبانه، بى آن كه مشركان متوجه شوند، در تاريكى شب از خانه بيرون آمد و به سوى غار ثور كه در هفت كيلومترى جنوب مكه قرار گرفته، رفت و در آن جا مخفى شد، در اين هنگام ابوبكر نيز همراه پيامبر بود.

سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از غار ثور به سوى مدينه هجرت نمود، آن حضرت در روز پنجشنبه اول ربيع الاول سال 13 بعثت از مكه خارج شد و در روز 12 همين ماه به مدينه وارد گرديد.(832)

مباهات خدا به فرشتگان در مورد خوابيدن على عليه‏السلام‏

جبرئيل و ميكائيل از سوى خداوند، كنار رختخواب حضرت على عليه‏السلام آمدند، جبرئيل به آن حضرت گفت:

به به! كيست مثل تو اى فرزند ابوطالب، كه فرشتگان به وجود تو (و فداكارى تو) مباهات مى‏كنند. آن گاه اين آيه را از طرف خداوند، در شأن على عليه‏السلام، به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نازل كرد:

وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَشرِى نَفسَهُ ابتِغاءَ مَرضاتِ اللهِ وَ الّلهَ رَؤُوف بِالعِبادِ؛

بعضى از مردم (فداار و با ايمان، همچون على عليه‏السلام به هنگام خفتن در جايگاه پيامبر) جان خود را در برابر خشنودى خدا مى‏فروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است.(833)

 

818 - احزاب، 21.

819 - مجمع البيان، ج 10،ص 241.

820 - بحار، ج 18، ص 180.

821 - مناقب آل ابى طالب، ج 1،ص 49 - 50.

822 - آزارهاى ابولهب باعث شد كه سوره تبت (صد و يازدهمين سوره قرآن) در سرزنش او نازل گرديد، و به داستان برخورد شديد ابولهب و همسرش با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اشاره نمود.

823 - بحار، ج 18،ص 203.

824 - سوره شعراء، آيه 214.

825 - مقدار غذايى كه معمولا يك يا دو نفر را بيشتر سير نمى‏كرد آماده شد ولى تمام دعوت‏شدگان از آن خوردند و سير شدند اما باز هم زياد آمد، به اين ترتيب دعوت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏وآله‏و سلم همراه با معجزه بود.

826 - تاريخ طبرى، ج 2،ص 217؛ كامل ابن اثير، ج 2،ص 24؛ بحار، ج 18،ص 191.

827 - بحار، ج 18،ص 379 - 381.

828 - نفس المهموم، ص 261.

829 - بحار، ج 68،ص 77.

830 - بحار، ج 18،ص 379؛ مجمع البيان، ج 6،ص 395.

831 - اقتباس از بحار، ج 18،ص 378؛ سخن پيرامون معراج، بسيار است، شرح آن را در كتاب معراج پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نوشته نگارنده بخوانيد.

832 - اقتباس از سيره ابن هشام، ج 2،ص 126 به بعد؛ ناسخ التواريخ، ج 1،ص 14.

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (31)


ادامه داستان حضرت عیسی علیه السلام
      مبلغين اعزامى عيسى عليه‏السلام در شهر انطاكيه‏
      كارگران يا بهترين انسان‏ها
      ملاقات عيسى عليه‏السلام با سه گروه عابد
      عيسى عليه‏السلام و حواريون در برابر حادثه عجيب در كربلا
      بيست سال زندگى پس از مرگ‏
      يازده نصيحت جالب از اندرزهاى عيسى عليه‏السلام‏
      عيسى عليه‏السلام در فراق جانسوز مادر
      بشارت عيسى عليه‏السلام به آمدن پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم و مهدى عليه‏السلام‏
      عروج عيسى عليه‏السلام به آسمان‏
      ملاقات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با عيسى عليه‏السلام در شب معراج‏
 
مبلغين اعزامى عيسى عليه‏السلام در شهر انطاكيه‏
دو نفر از ناحيه حضرت عيسى عليه‏السلام مأمور تبليغات در يكى از شهرهاى روم به نام انطاكيه شدند.(793) ولى آن دو مأمور به راه صحيح تبليغى آشنا نبودند. و طولى نكشيد نه تنها احدى به آن‏ها گرايش پيدا نكرد، بلكه مردم از آنان دورى كردند و به دستور پادشاه روم، آن‏ها را دستگير كرده و در بتكده‏اى زندانى نمودند.
حضرت عيسى عليه‏السلام از نتيجه نگرفتن تبليغ آن دو نفر و زندانى شدن آن‏ها باخبر شد.
وصى خاص خود شمعون الصفا را كه مبلغى پخته و آشنايى بود، براى نجات آن دو نفر و دعوت مردم انطاكيه به راه سعادت و اجتناب از بت‏پرستى، به شهر انطاكيه اعزام كرد.(794)
او با كمال متانت و روشن‏بينى با روش جالبى وارد شهر شد و در آغاز چنين اعلام كرد:
من در اين شهر غريب هستم، تصميم گرفته‏ام خداى شاه را پرستش كنم در اين صورت من با روش شاه موافقم و با او هم مرام هستم.
همين گفتار موجب شد كه او را نزد شاه راه دادند.
شاه، فوق العاده او را تحسين كرد و از روش او خرسند شد و دستور داد كه او را با احترام خاصى در بتكده گردش دهند.
شمعون به عنوان ديدار و گردش در عبادتگاه عمومى اهل شهر، وارد بتكده شد.
هنگام گردش، آن دو نفر زندانى را ديد، آن‏ها خواستند اظهار ارادت و رفاقت كنند، او با اشاره به آن‏ها خاطرنشان كرد كه هيچگونه تظاهر به دوستى و رفاقت با من نكنيد.
شمعون حدود يك سال به بتكده آمد و شد مى‏كرد و در ظاهر از بت‏ها پرستش مى‏نمود و در ضمن اين مدت، شالوده دوستى و رفاقت خود را با شاه، پى‏ريزى كرد و بر اثر دورانديشى و روش خاص و جالب خود؛ مقام والا و احترام شايانى نزد پادشاه كسب كرد.
مدت‏ها گذشت، روزى در جلسه خصوصى به پادشاه روم چنين گفت:
من در اين مدتى كه به بتكده آمد و شد داشتم، دو نفر زندانى را مشاهده كردم. اينك با كسب اجازه مى‏خواهم بپرسم كه علت زندانى شدن آنان چيست؟
پادشاه: اين دو نفر، سفره فتنه را در اين شهر پهن كرده بودند و ادعا مى‏كردند كه خدايى جز اين بتها كه آفريدگار جهانيان هستند، وجود دارد. از اين رو براى رفع اين اخلال گرى‏ها دستور حبس آن‏ها را دادم.
شمعون: آن‏ها چگونه ادعاى خدايى غير از بت‏ها مى‏كردند؟ دليل آن‏ها چه بود؟ اگر صلاح مى‏دانيد، دستور احضار آن‏ها را بفرماييد، خيلى مايلم به مذاكرات آن‏ها گوش دهم.
پادشاه: بسيار خوب! براى اين كه شما هم از روش آن‏ها با خبر گرديد، فرمان احضار آن‏ها را مى‏دهم.
به اين ترتيب با اجازه و فرمان شاه، آن دو نفر را در مجلس حاضر كردند.
شمعون در حضور پادشاه با آن‏ها بحث و گفتگو را از اين جا شروع كرد:
عجبا! مگر در جهان غير از خدايانى كه در بتكده هستند، خداى ديگرى وجود دارد؟
زندانيان: آرى ما معتقد به خداى آسمان و زمين هستيم. خدايى كه در فصل بهار، صحراها را سرسبز و خرم مينمايد و در فصل پاييز، اين خرمى و شادابى را از آن‏ها مى‏گيرد، خدايى كه خورشيد جهانتاب و ستارگان چشمك زن را آفريده است.
مردم دل آگاه و دانشمند هيچ ادعايى را بى دليل نمى‏پذيرند و هرگز بدون رهبرى استدلال زير بار ادعا نمى‏روند، از اين رو شمعون از آن‏ها دليل خواست و چنين اظهار داشت:
اين گفتار پى در پى را كنار بگذاريد، ادعاى بى دليل چون كلوخ به سنگ زدن است. آيا شما در ادعاى خود دليلى داريد؟
زندانيان: آرى، اگر ما از خداى خود بخواهيم كور مادرزاد را بينا مى‏كند و شخص زمينگير را لباس تندرستى مى‏پوشاند.
شمعون به پادشاه گفت: دستور دهيد كورى را حاضر كنند. به دستور شاه كور مادرزادى را به مجلس آوردند، آن گاه شمعون به آن دو نفر گفت:
اگر شما در ادعاى خود راست مى‏گوييد، از خداى خود بخواهيد تا اين كور، بينا شود.
آن دو نفر بى درنگ به سجده افتادند و از خداى خود، بينايى كور را خواستند (خود شمعون در دل آمين مى‏گفت) هنوز دعا پايان نيافته بود كه چشمان آن كور باز شد و خداوند دو چشم بينا به او عنايت فرمود.
شمعون: عجيب نيست اگر شما اين كار بزرگ را كرديد، خدايان ما هم كور مادرزاد را شفا مى‏دهند. (شاه آهسته به شمعون گفت: خدايان ما هيچ نفع و ضررى نمى‏توانند به كسى برسانند. هرگز قادر به شفاى كور نيستند.) به دستور شمعون كورى را حاضر كردند. شمعون دعا كرد، كور شفا يافت. آن گاه به آن دو نفر رو كرد و گفت: حُجَّةٌ بِحُجَّةٍ؛ دليل به دليل خداى شما يك نفر كور را شفا داد، خدايان ما هم چنين كردند.
زندانيان: خدايان ما زمين‏گير را شفا مى‏دهد!
زمينگيرى را حاضر كردند، به دعاى آن دو نفر شفا يافت، به دستور شمعون زمينگير ديگرى را حاضر كردند دعا كرد، شفا يافت.
زندانيان: ما به خواست خدا مرده را زنده مى‏كنيم.
شمعون: اگر شما واقعا مرده را زنده كنيد و شاه اجازه دهد من به خداى شما ايمان مى‏آورم.
بى درنگ شاه گفت: اگر آن‏ها مرده را زنده كنند، من هم به خداى آن‏ها معتقد مى‏شوم.
اتفاقا هفت روز از مرگ فرزند جوان شاه مى‏گذشت. شمعون گفت: زنده كردن مرده از عهده ما و خدايان ما خارج است. اگر خداى شما قادر به زنده كردن پسر پادشاه باشد، من و شاه معتقد به خداى شما مى‏شويم.
آن دو نفر مهياى عبادت شدند، با توجهى خاص از خداى خود زنده شدن جوان را خواستند و به سجده افتادند. (خود شمعون نيز از صميم قلب از خداوند طلب يارى مى‏كرد.) پس از چند لحظه، سر از سجده برداشتند و گفتند: كسى را به قبرستان بفرستيد خبرى بياورد. فرستادگان شاه به قبرستان رفتند. فرزند جوان او را ديدند كه تازه سر از خاك برداشته و از سر و صورتش خاك مى‏ريزد. او را نزد شاه آوردند، تا چشم شاه به فرزند دلبندش افتاد، او را در بر كشيد، آن گاه گفت: فرزندم! قصه خود را براى ما شرح بده.
فرزند: پدر عزيزم! وقتى كه مرگ سراغ من آمد، به عذاب سخت گرفتار بودم تا اين كه امروز دو نفر را ديدم كه به سجده افتادند و از خدا، زنده شدن مرا مى‏خواهند، خداوند مرا به دعاى آن دو نفر زنده كرد.
شاه: اگر آن دو نفر را ببينى، مى‏شناسى؟
فرزند: آرى، كاملاً آن‏ها را مى‏شناسم.
به دستور شاه بنا شد تمام مردم به صحرا بروند و از جلو جوان زنده شده عبور كنند، تا ببينند پسر شاه آن دو نفر را در ميان جمعيت پيدا مى‏كند يا نه؟
تمام مردم از مقابل شاهزاده عبور كردند، همين كه آن دو نفر از مقابل او رد شدند، او با اشاره خبر داد كه آن دو نفر اين‏ها بودند!
شاه هماندم با صميم قلب به خداى آن دو نفر كه خداى واقعى جهان خلقت است، ايمان آورد. شمعون و تمام اهل كشور شاه نيز از او پيروى كردند و به خداى جهانيان ايمان آوردند.
به اين ترتيب شمعون، نماينده زيرك حضرت عيسى عليه‏السلام با به كار بردند روش حكيمانه خود، شاه و همه مردم كشورش را به آيين عيسى عليه‏السلام گرايش داد.(795)
كارگران يا بهترين انسان‏ها
حواريون كه همواره همراه حضرت عيسى عليه‏السلام در سفرها بودند، هرگاه گرسنه يا تشنه مى‏شدند به فرمان خدا غذا و آب براى آن‏ها آماده مى‏شد. آن‏ها اين جريان را براى خود افتخارى بزرگ مى‏دانستند. روزى در اين رابطه، از حضرت عيسى عليه‏السلام پرسيدند: آيا كسى بالاتر از ما پيدا مى‏شود؟
حضرت عيسى عليه‏السلام پاسخ داد: نَعَم اَفضَلُ مِنكُم مَن يَعمَل بِيدِهِ وَ يَأكُلِ مِن كَسبِهِ؛
آرى، بهتر از شما كسى است كه زحمت بكشد و از دسترنج خودش بخورد.
حواريون پس از اين پاسخ، به شستشوى لباس مردم و گرفتن اجرت در برابر آن مشغول شدند.(796) (و به اين ترتيب به كار و كوشش پرداختند و از اجرت كارشان، هزينه زندگى خود را تأمين مى‏نمودند و عملا به همه مردم اين درس را آموختند كه كار و كوشش عار و ننگ نيست، بلكه از عبادت برتر است.)
ملاقات عيسى عليه‏السلام با سه گروه عابد
روزى عيسى عليه‏السلام در مسير راه خود، با سه نفر ملاقات كرد و ديد بدنى ضعيف دارند و رنگشان پريده است. پرسيد: چرا چنين شده‏ايد؟
گفتند: ترس از خدا و آتش دوزخ ما را به چنين حالى افكنده است.
عيسى عليه‏السلام فرمود: بر خدا سزاوار شد كه به خائف درگاهش، امان بدهد و او را از عذاب دوزخ حفظ كند.
سپس از آن جا گذشت و در مسير راه به سه نفر ديگرى برخورد كه حال و رنگشان، پريشان‏تر و پژمرده‏تر از سه نفر اول بود. پرسيد: چرا چنين شده‏ايد؟
گفتند: اشتياق به بهشت ما را به اين صورت در آورده است؟
عيسى عليه‏السلام فرمود: به خدا سزاوار است، به آن چه اميد داريد شما را عطا فرمايد.
سپس از آن جا گذشت و با سه نفر ديگر روبرو شد. ديد حال آن‏ها از دو دسته قبل پريشان‏تر و فرورفته است و در صورت آن‏ها نشانه‏هاى نور ديده مى‏شود، پرسيد: چرا چنين شده‏ايد؟
گفتند: ما خدا را دوست داريم، عشق به خدا ما را چنين نموده است.
عيسى عليه‏السلام دوبار فرمود: اَنتُم المُقَرَّبُونَ؛ مقربان درگاه خدا شما هستيد.(797)
عيسى عليه‏السلام و حواريون در برابر حادثه عجيب در كربلا
روزى حضرت عيسى عليه‏السلام همراه حواريون در بيابان مشغول سير و سياحت بودند. تا گذرشان به سرزمين كربلا افتاد. ناگاه در مسير راه شيرى نيرومند ديدند كه در وسط جاده قرار گرفته و جاده را بسته است.
عيسى عليه‏السلام نزد او آمد و فرمود: چرا راه را بسته‏اى؟ آيا به ما راه مى‏دهى كه از آن جا عبور كنيم؟!
شير با زبان گويا گفت: من راه را براى شما باز نكنم، مگر اين كه يزيد، قاتل حسين عليه‏السلام را لعنت كنيد.
عيسى عليه‏السلام گفت: حسين عليه‏السلام كيست؟
شير گفت: حسين عليه‏السلام سبط حضرت محمد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم و پسر على ولىّ خدا عليه‏السلام است.
عيسى عليه‏السلام گفت: قاتل او كيست؟
شير گفت: ملعون شده حيوانات وحشى و مگس و همه درندگان به خصوص در ايام عاشورا است.
عيسى عليه‏السلام دستهايش را بلند كرد و پس از لعن يزيد، او را نفرين كرد و حواريون آمين گفتند. آن گاه شير از كنار جاده كنار رفت و عيسى عليه‏السلام و همراهان از آن جا عبور كردند.(798)
بيست سال زندگى پس از مرگ‏
روزى شخصى از امام صادق عليه‏السلام پرسيد: آيا عيسى عليه‏السلام كسى را زنده كرد كه او بعد از زنده شدن، مدتى عمر كند و از خوراكى‏ها بخورد و داراى فرزند شود؟
امام صادق عليه‏السلام فرمود: آرى، حضرت عيسى عليه‏السلام برادر دينى و دوست مخلص و درست‏كردارى داشت و هر وقت عيسى عليه‏السلام از كنار منزل او عبروش مى‏افتاد، به خانه او وارد مى‏شد و از او احوالپرسى مى‏كرد.
تا اين كه عيسى عليه‏السلام مدتى مسافرت كرد و در بازگشت به ياد اين برادر دينى خود افتاد، به در خانه او رفت تا با او ملاقات كند و احوال او را بپرسد.
مادر او از منزل بيرون آمد، عيسى عليه‏السلام از او پرسيد: فلانى كجاست؟
مادر گفت: اى فرستاده خدا، فرزندم از دنيا رفت.
عيسى عليه‏السلام به مادر فرمود: آيا دوست دارى پسرت را زنده ببينى؟
مادر عرض كرد: آرى.
عيسى عليه‏السلام فرمود: وقتى فردا شد، نزد تو مى‏آيم و فرزندت را به اذن خدا زنده مى‏كنم.
فردا فرا رسيد. عيسى عليه‏السلام نزد مادر دوستش آمد و به او فرمود: بيا با هم كنار قبر پسرت برويم. مادر همراه عيسى عليه‏السلام كنار قبر آمدند، عيسى عليه‏السلام كنار قبر ايستاد و دعا كرد. قبر شكافته شد و پسر آن زن، زنده از قبر بيرون آمد، وقتى مادر او را ديد و او مادرش را ديد، با هم گريه كردند. عيسى عليه‏السلام دلش به حال اين مادر و فرزند سوخت و به آن پسر فرمود: آيا دوست دارى با مادرت در دنيا باقى بمانى؟
او عرض كرد: يعنى غذا بخورم و كسب روزى كنم و مدتى زنده بمانم؟!
عيسى عليه‏السلام فرمود: آرى، آيا مى‏خواهى بيست سال غذا بخورى و روزى كسب كنى و ازدواج نمايى و داراى فرزند شوى؟
او عرض كرد: آرى، راضى هستم.
عيسى عليه‏السلام او را به مادرش سپرد و او بيست سال زندگى كرد و داراى زن و فرزند شد.(799)
يازده نصيحت جالب از اندرزهاى عيسى عليه‏السلام‏
براى پندگيرى بيشتر از اندرزهاى دلنشين و حكمت‏آميز حضرت عيسى عليه‏السلام نظر شما را به نصيحت زير جلب مى‏كنم:
1 - مجلس درس و وعظ بود، حواريون با عشق و شور مخصوص در گرداگرد استادشان عيسى عليه‏السلام نشسته بودند و گفتار او را با جان و دل مى‏پذيرفتند. در آن جلسه درس، همه دوازده نفر از حواريون به عيسى عليه‏السلام عرض كردند: اى آموزگار راه هدايت! ما را از نصايح و پندهايت بهره‏مند ساز.
عيسى عليه‏السلام پيامبر خدا موسى عليه‏السلام به اصحابش فرمود: سوگند دروغ نخوريد، ولى من مى‏گويم سوگند - خواه دروغ و خواه راست - نخوريد.
آن‏ها عرض كردند: ما را بيشتر موعظه كن.
عيسى عليه‏السلام: موسى عليه‏السلام به اصحاب خود فرمود: زنا نكنيد، من به شما مى‏گويم حتى فكر زنا نكنيد. (سپس چنين مثال زد) اگر شخصى در اتاق نقاشى شده و زيبا، آتشى روشن كند، دود، آن اطاق نقاشى شده را دود آلود و سياه خواهد كرد. گرچه اطاق را نسوزاند، فكر زنا نيز همچون آن دودى است كه زيبايى چهره معنوى انسان را تيره و تار مى‏سازد، گر چه آن چهره را از بين نبرد.(800)
2 - يك روز حواريون (ياران خاص عيسى عليه‏السلام) از آن حضرت پرسيدند:
سخت‏ترين امور و دشوارترين چيزها چيست؟
عيسى عليه‏السلام فرمود: غضب و خشم خدا.
آن‏ها پرسيدند: چگونه از غضب الهى خود را دور سازيم؟
عيسى عليه‏السلام فرمود: نسبت به همديگر غضب نكنيد.
آن‏ها پرسيدند: علت و منشأ غضب چيست؟
عيسى عليه‏السلام فرمود: علت غضب، تكبر و خودمحورى و كوچك شمردن مردم است.(801)
3 - يكى از نصايح عيسى عليه‏السلام را شاعر معروف، ناصر خسرو با اشعار خود چنين سروده است:
چون تيغ به دست آرى مردم نتوان كشت
نزديك خداوند بدى نيست فرامشت
عيسى به رهى ديد يكى كشته فتاده
حيران شد و بگرفت به دندان سر انگشت
گفتا تو كرا كشتى تا كشته شدى زار؟
يا باز كجا كشته شود آنكه تو را كشت؟
انگشت مكن رنجه به در كوفتن كس
تا كس نكند رنجه به در كوفتنت مشت
4 - روز ديگرى عيسى عليه‏السلام در بيابان و صحرا، تنها عبور مى‏كرد. از دور سر وصدايى شنيد، به سوى آن سر و صدا رفت و ديد دو نفر كشاورز بر سر زمينى با هم دعوا مى‏كنند. هر كدام ادعا دارد كه زمين مال من است. عيسى عليه‏السلام تصميم گرفت آن‏ها را صلح دهد. براى اين كه آن‏ها را آماده صلح سازد و غرور آن‏ها را كه موجب كينه و دعوا شده بشكند، آن‏ها را چنين موعظه كرد:
شما هر كدام مى‏گوييد اين زمين مال من است، ولى حقيقت اين است كه شما مال اين زمين هستيد. بعد از مدتى نه چندان دور، همين زمين قبر مى‏گردد و شما را در كام خود فرو برده و پس از پوسيدگى، شما را جزء خود مى‏نمايد. پس زمين مال شما نيست، بلكه شما مال زمين هستيد. بنابراين براى امور مادى چند روزه دنيا، كشمكش نكنيد. از مركب غرور پياده شويد و صلح كنيد.
5 - يك روز عيسى عليه‏السلام همراه حواريون در بيابانى عبور مى‏كرد، لاشه سگ مرده‏اى در آنجا افتاده بود. حواريون گفتند: بوى اين سگ چقدر زشت و تنفرآميز است!
عيسى عليه‏السلام فرمود: چه دندانهاى سفيدى دارد.(802)
به اين ترتيب عيسى عليه‏السلام به آن‏ها و ديگران آموخت كه تنها بدى‏ها را ننگريد، خوبى‏ها را نيز بنگريد و مگس صفت نباشيد.
6 - روزى عيسى عليه‏السلام در شهرى عبور مى‏كرد ديد زن و شوهرى با هم بگو و مگو و نزاع مى‏كنند. نزد آن‏ها رفت و فرمود: علت درگيرى شما چيست؟
شوهر گفت: اى پيامبر خدا! اين زن همسر من است و بانويى شايسته مى‏باشد و كار بدى نكرده، ولى دوست دارم از او جدا گردم.
عيسى عليه‏السلام فرمود: چرا، براى چه؟
شوهر: اين زن با اين كه هنوز پير نشده، صورتش چروك برداشته و فرسوده شده است.
عيسى عليه‏السلام به زن رو كرد و فرمود: اى زن! آيا دوست دارى كه چهره‏ات صاف و شاداب گردد؟
زن: آرى، البته.
عيسى عليه‏السلام: هرگاه غذا مى‏خورى تا سير نشده‏اى دست از غذا بردار، زيرا وقتى كه غذا روى غذا در معده انباشته شد، موجب دگرگونى صورت و آن را نازيبا مى‏كند.
آن زن به دستور عيسى عليه‏السلام عمل كرد و نتيجه گرفت و زيبايى خود را بازيافت و محبوب شوهرش گرديد.(803)
7 - روزى حواريون به عيسى عليه‏السلام عرض كردند: اى روح خدا! مَنِ المَخلِصُ لِلّهِ؟ مخلص درگاه خدا كيست؟
عيسى عليه‏السلام فرمود:
الَّذِى يعمَلُ لِلهُ لا يُحبُّ اَن يَحمَدَهُ اَحَد عَلى شَى‏ءٌ مِن عَمَلِ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ؛
آن كسى است كه اعمالش را براى خدا انجام دهد، دوست ندارد احدى او را به خاطر اعمالش تعريف و تمجيد نمايد.(804)
8 - حضرت عيسى عليه‏السلام از كنار خانه‏اى عبور مى‏كرد، از آن جا صداى ساز و آواز و كف زدن مى‏آمد، پرسيد: اين جا چه خبر است؟ گفتند: عروسى است، و امشب به اين خانه عروس مى‏آورند.
عيسى عليه‏السلام به نزديكان خود فرمود: امشب عروس مى‏ميرد (و شادى ين‏ها به عزا مبدل مى‏شود.)
آن شب فرا رسيد و حادثه تلخى رخ نداد، فرداى آن شب به عيسى عليه‏السلام گفتند: آن عروس زنده است.
عيسى عليه‏السلام با همراهان به در خانه او رفت، شوهر عروس از خانه بيرون آمد، عيسى عليه‏السلام به او فرمود: از همسرت بپرس امشب چه كار خيرى انجام داده است؟ او نزد همسرش رفت و همين سؤال را پرسيد، همسر گفت: فقيرى هر شب جمعه به خانه ما مى‏آمد و غذا مى‏طلبيد. ديشب آمد و غذا طلبيد، كسى جواب او را نداد، فقير گفت: برايم سخت است كه سخنم را نمى‏شنويد، اهل وعيالم امشب گرسنه مانده‏اند. من برخاستم وبا اكراه مقدارى از غذاهايى كه در خانه وجود داشت به او دادم.
عيسى عليه‏السلام كه در آن جا حاضر بود، به عروس گفت: از آن جا كه نشسته‏اى برخيز و دور شو، او برخاست و كنار رفت، ناگاه حاضران ديدند يك مار بزرگ در زير فرش او، در حالى كه دُم خود را به دندان گرفته وجود دارد.
عيسى عليه‏السلام به عروس گفت: به خاطر صدقه‏اى كه دادى، از گزند اين مار مصون ماندى. (و گرنه بنا بود اين مار تو را نيش بزند و بكشد.)(805)
9 - عيسى عليه‏السلام براى حواريون (ياران نزديكش) غذايى آماده كرد، آن‏ها آن غذا را خوردند، پس از غذا، خود حضرت عيسى عليه‏السلام برخاست و دست‏هاى آن‏ها را شست.
حواريون عرض كردند: اى روح خدا! سزاوارتر اين است كه ما اين كار را انجام دهيم. حضرت عيسى عليه‏السلام فرمود: من با شما چنين رفتار كردم تا شما نيز نسبت به شاگردان خود، چنين رفتار كنيد و آداب تواضع را رعايت نماييد.(806)
 
10 - روزى عيسى عليه‏السلام در بيابان در معرض باران و طوفان شديد قرار گرفت و در جستجوى پناهگاه بود. ناگاه از دور خيمه‏اى را ديد، خود را به آن جا رسانيد، ديد در آن جا زنى زندگى مى‏كند، از آن جا منصرف شد و به كنار كوهى رفت و به جستجو پرداخت. غارى را ديد، به داخل غار رفت، ديد شيرى به آن جا پناه برده است. دست مرحمت بر پشت شير نهاد. سپس به خدا متوجه شد و عرض كرد: خدايا! هر چيزى پناهگاهى دارد، براى من نيز پناهگاهى قرار بده.
خداوند به او وحى كرد: پناهگاه تو در قرارگاه رحمت من است، سوگند به عزتم در روز قيامت حوريان بسيارى را همسر تو قرار مى‏دهم و در عروسى تو چهارهزار سال اطعام مى‏كنم و فرمان مى‏دهم كه منادى من صدا بزند كه كجايند پارسايان دنيا تا بيايند و در عروسى عيسى بن مريم عليه‏السلام شركت نمايند.(807)
11 - روزى حضرت عيسى عليه‏السلام ديد پيرمردى بيل به دست گرفته و زمين را بيل مى‏زند و براى كشاورزى آماده مى‏سازد، گفت: خدايا! آرزو را از دل اين پيرمرد بيرون كن.
پس از لحظه‏اى ديد آن پيرمرد، بيل را كنار انداخت، در همان جا بر زمين دراز كشيد و خوابيد. عيسى عليه‏السلام عرض كرد: خدايا! آرزو را به اين پيرمرد باز گردان. ناگه ديد پيرمرد برخاست و بيل خود را به دست گرفت و مشغول بيل زدن و كار كردن شد.
عيسى عليه‏السلام نزد آن پيرمرد آمد و پرسيد: چرا در آغاز كار مى‏كردى، سپس بيل را كنار انداختى و خوابيدى، پس از لحظه‏اى برخاستى و مشغول كار شدى؟
پيرمرد گفت: وقتى مشغول كار بودم، ناگاه فكرى به ذهنم خطور كرد، به خود گفتم: تا كى مى‏خواهى كار كنى؟ با اين كه پير هستى و عمرت به لب ديوار رسيده است؟ از اين رو بيل را كنار افكندم و خوابيدم، در اين هنگام با خود گفتم: تو تا زنده هستى نياز به كار كردن دارى تا هزينه زندگيت را تأمين كنى، از اين رو برخاستم و مشغول كار شدم. (808)
آرى اميد و آرزو در حد خود، خوب است و موجب حركت مى‏شود و اگر نباشد موجب تنبلى خواهد شد.
عيسى عليه‏السلام در فراق جانسوز مادر
عيسى عليه‏السلام در عصر و زمانى بود كه در راه هدايت مردم، رنج‏ها برد و از مردم، زخم زبان‏ها و ناسزاها شنيد. ولى وقتى نزد مادرش مريم عليهاالسلام مى‏آمد، دلش آرام مى‏شد و حالات و بيانات مادر، مرهمى شفابخش براى دل غمبار عيسى عليه‏السلام بود. مادرى كه سراپا نور بود و محضرش انسان را به ياد خدا و ملكوت مى‏انداخت و هرگونه غم را از دل مى‏زدود.
حضرت مريم عليهاالسلام روزها به صحرا و كوهستان مى‏رفت و در آن جا به عبادت و نيايش خدا مى‏پرداخت. روزى در وادى دمشق در دامنه كوهى مشغول عبادت بود، خسته شد و همانجا خوابيد تا رفع خستگى كند. همان دم از دنيا رفت. حوريان بهشت نزد او آمدند و او را غسل داده، و تجهيز نمودند و پارچه سفيدى را بر روى او كشيدند.
عيسى عليه‏السلام به سراغ مادر آمد، ديد خوابيده است و پارچه سفيدى بر روى او كشيده شده است؛ او را بيدار نكرد. مدتى در اطراف او قدم زد، ديد بيدار نشد. هنگام نماز و افطار مادرش فرا رسيد، باز ديد بيدار نشد. آهسته كنارش آمد و مادر را صدا زد، جوابى نشنيد. بلندتر صدا كرد باز جواب نشنيد، فهميد كه مادرش جان سپرده است.
عيسى عليه‏السلام بسيار ناراحت شد، داغ فراق مادر، جگرش را كباب كرد. با دلى خونبار جنازه مادر را برداشت و به نزديك در بيت المقدس آورد و در آن جا به خاك سپرد.(809)
عيسى عليه‏السلام از فكر مادر بيرون نمى‏رفت، در اين حال روح مادرش را ديد، شاد شد، پرسيد: مادر! آيا هيچ آرزويى دارى؟
مريم عليهاالسلام پاسخ داد: آرى، آرزوى من اين است كه در دنيا بودم و شب‏هاى سرد زمستانى را با مناجات و عبادت در درگاه خدا به بامداد مى‏رسانم و روزهاى گرم تابستان را روزه مى‏گرفتم.(810)
از عمر همان بود كه در ياد تو بودم
باقى همه سهو است و فسون است و فسانه
بشارت عيسى عليه‏السلام به آمدن پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم و مهدى عليه‏السلام‏
روزى حضرت عيسى عليه‏السلام از سرزمين اردن به طرف بيت المقدس مى‏رفت، در مسير راه به همراهان فرمود: در فلان جا الاغى همراه كره‏اش مى‏چرخد، آن را به اين جا بياوريد. همراهان رفتند و الاغ را آوردند. عيسى عليه‏السلام بر آن سوار شد و به شهر اورشليم وارد گرديد و در آن جا از چند نفر كه بيمارى سختى داشتند عيادت كرد و به اذن خدا به آن‏ها شفا داد. سپس وارد بيت المقدس گرديد، در آن جا بعضى از آن حضرت پرسيدند: اى رسول خدا! به ما خبر بده كه پايان دنيا چگونه است و كى خواهد بود؟
عيسى عليه‏السلام: به شما خبر مى‏دهم كه بعد از من پيامبرى خواهد آمد كه نام او احمد صلى الله عليه و آله و سلم‏(811) است. يكى از فرزندان او (حضرت مهدى عليه‏السلام) حجت خدا بر انسان‏ها خواهد بود. او قيام مى‏كند و جهان را همانگونه كه پر از ظلم و جور شده، پر از عدل و داد مى‏نمايد و من در زمان او از آسمان فرود مى‏آيم و ظهور من، نشانه ظهور قيامت خواهد بود.(812)
عروج عيسى عليه‏السلام به آسمان‏
تبليغات عيسى عليه‏السلام و افزايش پيروان او موجب شد كه يهوديان و روحانى نمايان يهود كينه آن حضرت عليه‏السلام را به دل گرفتند و به فكر افتادند تا توطئه قتل آن بزرگ مرد را فراهم سازند. آن‏ها براى اجراى اهداف شوم خود قيصر روم را تحريك كردند و به او گفتند: اگر اين وضع ادامه يابد، سلطنت تو واژگون خواهد شد. براى حفظ سلطنت خود چاره‏اى جز كشتن عيسى عليه‏السلام ندارى.
حضرت عيسى عليه‏السلام از توطئه دشمن آگاه شد، مكان خود را با ياران مخصوصش عوض مى‏كرد و در مخفى‏گاه‏ها به سر مى‏برد تا از گزند دشمن محفوظ بماند.
سرانجام يكى از ياران نزديكش به نام يهودا اسخريوطى كه يكى از حواريون دوازده گانه آن حضرت بود، به خاطر سى پاره نقره كه دشمن به او رشوه داد، مكان عيسى عليه‏السلام را به دشمن نشان داد، تا آن حضرت را دستگير كرده و به دار زنند.(813)
ولى خود او كه شباهت زيادى به عيسى عليه‏السلام داشت، به جاى عيسى عليه‏السلام به دست يهود كشته شد و چاهى را كه كنده بود، خود در ميان آن سقوط كرد، توضيح اين كه:
عيسى عليه‏السلام با ياران مخصوصى به باغى وارد شد و در آن جا مخفى گرديد، ولى بر اثر گزارش يهودا وقتى كه شب فرا رسيد، و هوا تاريك گرديد، جاسوسان و جلادان دشمن از در و ديوار باغ، وارد شدند و حواريون را احاطه كردند. وقتى كه حواريون خود را در خطر شديد ديدند، عيسى عليه‏السلام را تنها گذاشته و گريختند. در چنين لحظه‏اى خطرناك، خداوند عيسى عليه‏السلام را تنها نگذاشت، او را يارى كرد و وجودش را از چشم مهاجمان پوشانيد، در نتيجه آن‏ها مردى را كه شباهت كامل به عيسى عليه‏السلام داشت. (يعنى همان يهودا اسخريوطى) به جاى عيسى عليه‏السلام دستگير كردند، آن مرد بر اثر وحشت و ناراحتى شديد، خود را باخت، دهانش لال شد و نتوانست خود را معرفى كند. يهودا به دست جلادان به دار آويخته شد و اعدام گرديد و به مكافات عمل خود رسيد.
قيصر روم و وزيران و لشگريان پنداشتند، عيسى عليه‏السلام را كشته‏اند، ولى به فرموده قرآن‏
مَا قَتَلُوهُ وَ مَا صَلَبُوهُ وَ لَكِن شُبِّهَ لَهُمْ؛
نه عيسى عليه‏السلام را كشتند، و نه به دار آويختند، ولى امر به آنها مشتبه شد.(814)
در جامعه منعكس شد كه عيسى عليه‏السلام اعدام گرديد، حتى مسيحيان همين عقيده را دارند و شعار صليب كه در تمام شؤون زندگى مسيحيان ديده مى‏شود، بر اساس اين اعتقاد است كه عيسى عليه‏السلام مصلوب شد يعنى به دار آويخته شد و به شهادت رسيد.
ولى طبق نص صريح قرآن؛ او كشته نشد و به دار آويخته نشد، بلكه خداوند او را زنده به سوى خود برد(815) و هم اكنون زنده است و در آسمان به سر مى‏برد و هنگام ظهور حضرت مهدى (عج) به زمين فرود خواهد آمد و پشت سر آن حضرت نماز مى‏خواند.
ملاقات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با عيسى عليه‏السلام در شب معراج‏
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در شب معراج، كه از مكه به بيت المقدس و از آن جا به آسمان‏ها عروج كرد، با پيامبران و فرشتگان بسيار ملاقات و گفتگو نمود.از جمله: وقتى كه همراه جبرئيل وارد بيت المقدس شد، ابراهيم و موسى و عيسى عليهم السلام در پيشاپيش پيامبران به استقبال آن حضرت آمدند، در آن جا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم جلو ايستاد و همه پيامبران از جمله ابراهيم، عيسى و موسى عليهم السلام به آن حضرت اقتدا كرده نماز جماعت خواندند.(816)
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مسير خود پس از آن كه از آسمان اول ديدن كرد، به آسمان دوم عروج نمود. در آن جا چهره دو مردى كه كاملاً شباهت به هم داشتند، نظرش را جلب نمود، از جمله پرسيد: اين‏ها كيستند؟ جبرئيل عرض كرد: اين‏ها دو پسر خاله همديگر، يحيى و عيسى عليهماالسلام هستند، بر آن‏ها سلام كن.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بر آن‏ها سلام كرد، آن‏ها نيز با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سلام كردند و براى همديگر از درگاه خدا طلب آمرزش نمودند.عيسى و يحيى عليهماالسلام گفتند:
مَرحَباً بِالاَخِ الصَّالحِ وَ النَّبِىِّ الصَّالِحِ؛
آفرين به برادر شايسته و پيامبر شايسته.(817)
پايان داستان‏هاى زندگى حضرت عيسى عليه‏السلام
793 - در بعضى از متون نام اين دو نفر، شمعون و يوحنا ذكر شده است. (اعلام قرآن خزائلى،ص 716).
794 - مطابق بعضى از روايات، نام او پولس بود. (همان مدرك)
795 - اقتباس از تفسير مجمع البيان، ج 8،ص 419 و 420. ذيل آيه 14 تا 21 يس، و به گفته بعضى به فرمان شاه، ه رسه نفر از رسولان عيسى عليه‏السلام را كشتند و نام رسول سوم حبيب صاحب ياسين بود. (همان مدرك).
796 - مجمع البيان، ج 1 و 2،ص 448.
797 - مجموعه ورام، ج 1،ص 224.
798 - بحار، ج 44،ص 255. نظير اين ماجرا در مورد لعن كردن يزيد، براى سليمان عليه‏السلام هنگامى كه با فضاپيماى بساط از زمين كربلا عبور مى‏كرد، و براى موسى و شمعون كه از اين سرزمين عبور مى‏كردند و براى ابراهيم عليه‏السلام كه سوار بر اسب از آن جا مى‏گذشت و نوح عليه‏السلام كه با كشتى از اين سرزمين عبور مى‏كرد و آدم عليه‏السلام هنگام عبور در اين سرزمين اتفاق افتاد. (بحار، ج 44،ص 244 تا 245)
799 - روضه الكافى،ص 337.
800 - سفينة البحار، ج 1،ص 560.
801 - فروع كافى، ج 2،ص 70؛ بحار، ج 14،ص 331.
802 - بحار، ج 14،ص 337.
803 - علل الشرايع، ص 169.
804 - الدرّ المنثور، ج 2،ص 237.
805 - بحار، ج 14،ص 324.
806 - مجموعه ورام، ج 1،ص 83.
807 - مجموعه ورام، ج 2،ص 132.
808 - همان،ص 272.
809 - تاريخ انبياء،ص 734.
810 - مصابيح القلوب.
811 - بشارت عيسى عليه‏السلام به آمدن پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم به نام احمد صلى الله عليه و آله و سلم در آيه 6 سوره صف آمده است و در كتاب انجيل اين بشارت به نام فارقليط است كه از نظر فرهنگ يونانى به معنى شخص مورد ستايش معادل احمد و محمد صلى الله عليه و آله و سلم است.
812 - تاريخ انبياء،ص 730؛ در روايات اسلامى، آمده كه هنگام ظهور حضرت مهدى عليه‏السلام، حضرت عيسى عليه‏السلام از آسمان به زمين فرود مى‏آيد و در بيت المقدس پشت سر آن حضرت نماز مى‏خواند و از ياران آن حضرت شده و پيروانش را به پذيرش رهبرى او دعوت مى‏نمايد و موجب تقويت و گسترش امر آن حضرت مى‏گردد و بر فراز گردنه افيق بيت المقدس، حربه‏اى در دست دارد و در قتل دجال شركت مى‏كند و در صف نماز، امام مهدى عليه‏السلام به او مى‏گويد: به پيش رو تا به تو اقتدا كنيم. عيسى عليه‏السلام مى‏گويد: شما خاندانى هستيد كه براى هيچكس تقدم بر شما روا نيست. (منتخب الاثر، باب 48،ص 316 و 317)
813 - اعلام قرآن خزائلى،ص 268 و 270.
814 - نساء، 157؛ قصص قرآن بلاغى،ص 252 و 253.
815 - نساء، 157؛ بَل رَفَعَهُ اللهُ اِلَيهِ - در عالم ملكوت و كروبيان، حادثه عروج عيسى عليه‏السلام به آسمان، حادثه بسيار مهمى بود كه ابليس هنگام تولد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم به شيطان‏ها گفت: از زمان عروج عيسى عليه‏السلام به آسمان تا كنون (يعنى 537 سال) چنين حادثه‏اى رخ نداده است. اين سخن ابليس بيانگر عظمت حادثه عروج عيسى عليه‏السلام و تولد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم است. (بحار، ج 15،ص 258)
816 - اقتباس از بحار، ج 18،ص 320.
817 - همان،ص 325.
 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (30)


   27- حضرت عيسى عليه‏السلام‏
      ولادت معجزه آساى حضرت عيسى عليه‏السلام‏
      دو نكته آموزنده (مقام على عليه‏السلام و عفت مريم)
      امداد غيبى به كمك مريم عليهاالسلام، با سخن گفتن در گهواره‏
      رسالت عيسى عليه‏السلام و معجزات و پندهاى او
      مائده آسمانى، يكى از معجزات عيسى عليه‏السلام‏
      نمونه‏اى از تواضع حضرت عيسى عليه‏السلام‏
      مجازات همسفر عيسى، بر اثر خودبينى‏
      گفتگوى عيسى با مرده زنده شده در روستاى بلازده‏
      پذيرش رهبرى حق، شرط استجابت دعا
      نااميدى ابليس از گمراه كردن عيسى عليه‏السلام‏
      هلاكت همسفر ابله عيسى عليه‏السلام‏
      گنجى كه عيسى عليه‏السلام پيدا كرد
 
 
27- حضرت عيسى عليه‏السلام‏
يكى از پيامبران اولوالعزم و بزرگ، حضرت عيسى عليه‏السلام است كه نام مباركش در قرآن 25 بار به عنوان عيسى و 13 بار به عنوان مسيح آمده است، واژه عيسى ترجمه عربى كلمه يشوع است كه به معنى نجات دهنده مى‏باشد.
او 1998 سال قبل (570 سال قبل از ولادت پيامبر اسلام) در سرزمين كوفه در كنار رود فرات چشم به جهان گشود.(761)و به گفته بعضى او در دهكده ناصره يا بيت المقدس در عصر سلطنت فرهاد پنجم يكى از شاهان اشكانى متولد گرديد.
ولادت او به طور معجزه به اذن خدا، بدون پدر رخ داد. مادرش حضرت مريم عليهاالسلام دختر عمران از بانوان فرزانه و از شخصيت‏هاى برجسته بنى اسرائيل بود، پدر مريم عليهاالسلام به نام عمران از نسل حضرت سليمان عليه‏السلام بود و از علماى برجسته و پارسا و عابد بنى اسرائيل به شمار مى‏آمد.
نام مريم عليهاالسلام در قرآن 34 بار آمده، و يك سوره قرآن (سوره نوزدهم) به نام مريم است، كه از آيه 16 تا 36 به ماجراى ولادت حضرت عيسى عليه‏السلام و سخن گفتن او در گهواره، و بخشى از زندگى او و چگونگى دعوتش مى‏پردازد.
قبل از آن كه عيسى عليه‏السلام متولد شود، فرشتگان از جانب خداوند مريم عليهاالسلام را به تولد او مژده دادند و شخصيت عيسى عليه‏السلام را معرفى كردند، چنان كه در آيه 45 سوره آل عمران مى‏خوانيم:
إِذْ قَالَتِ الْمَلآئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِّنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهًا فِى الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ؛
به ياد آوريد هنگامى را كه فرشتگان (از جانب خدا) به مريم گفتند: اى مريم! تو را به كلمه‏اى (وجود باعظمتى) از طرف خودش مژده مى‏دهد كه نامش مسيح، عيسى پسر مريم است، در حالى كه در دو جهان، انسان برجسته و از مقربان درگاه خدا خواهد بود.
عيسى عليه‏السلام تحت سرپرستى مادرش مريم عليهاالسلام بزرگ شد، در سن دوازده سالگى به مجلس عابدان و پارسايان و انديشمندان راه يافت، و با آن‏ها به مباحثه و مناظره پرداخت. آثار عظمت و معرفت فوق العاده، در همان نوجوانى در چهره‏اش ديده مى‏شد.
عيسى عليه‏السلام در سى سالگى مبعوث به رسالت شد، گرچه طبق آيه 30 سوره مريم وَ جَعَلَنِى نَبِيّاً هنگام كودكى در گهواره سخن گفت و خود را پيامبر خواند، ولى رسميت رسالتش از سى سالگى به بعد بود. او داراى معجزات فراوان از جمله درمان نمودن بيمارى‏هاى ناعلاج، و زنده كردن مردگان بود. كتاب انجيل بر او نازل شد، و داراى شريعت مستقل بود، و بنى اسرائيل را به سوى خداى يكتا و بى‏همتا، دعوت مى‏كرد، و بر اثر شرايط خاص زندگى و اجبار به سفرهاى متعدد براى تبليغ دين خدا، ازدواج نكرد و ناگزير بود كه به طور مجرد زندگى كند.
از زهد عيسى عليه‏السلام اين كه مى‏گفت: خدايا قرص نان جوينى صبح و ظهر و شب به من برسان، بيش از اين نرسان كه موجب طغيان من گردد.
عيسى عليه‏السلام داراى دوازده يار مخصوص به نام حواريون بود، كه در عصرش و بعد از آن، او را بسيار يارى كردند و در گسترش آيينش كوشيدند، جز يك نفر از آن‏ها به نام يهودا اسخريوطى كه منافق گرديد.
عيسى عليه‏السلام 33 سال عمر كرد، يهوديان او را دستگير كردند تا بكشند، خداوند او را از دست آن‏ها نجات داد و به آسمان برد، و در روزهاى آخر عمر، شمعون را وصى و جانشين خود نمود.
حضرت يحيى عليه‏السلام او را تصديق كرد و از مبلغان آيين او گرديد.(762) آيين او تا بعثت پيامبر اسلام (610 سال) ادامه يافت، و اكنون تعداد پيروان حضرت مسيح عليه‏السلام در دنيا از تعداد همه پيروان اديان ديگر بيشتر است، كه به عنوان مسيحى خوانده مى‏شوند.
ولادت معجزه آساى حضرت عيسى عليه‏السلام‏
مريم عليهاالسلام مادر عيسى عليه‏السلام از بانوان پاك سرشت و برگزيده خدا است (كه شرح حال تولد و نذر مادرش در مورد خدمتگذارى او در مسجد بيت المقدس، قبلا در ذكر زندگى حضرت زكريا عليه‏السلام خاطر نشان گرديد.)
اين بانوى با عظمت، از بانوان نمونه تاريخ است كه از نظر مقام، بعد از فاطمه زهرا عليهاالسلام و خديجه كبرى عليهاالسلام بى نظير مى‏باشد و خداوند در قرآن او را به بزرگى و پاكى و فرزانگى ستوده است.(763)
مريم عليها السلام مطابق نذر مادرش، به خدمتگذارى مسجد پرداخت. او تحت پرستارى حضرت زكريا عليه‏السلام همچنان در مسجد بيت المقدس خدمت مى‏كرد و به عبادت و نيايش ادامه مى‏داد، تا اين كه فرشتگان به نزدش آمدند و او را - بى آن كه ازدواج كرده باشد - به پسرى به نام مسيح، عيسى بن مريم عليهاالسلام بشارت دادند. پسرى كه داراى شخصيت برجسته در دنيا و آخرت است.
مريم گفت: پروردگارا! چگونه فرزندى براى من خواهد بود در حالى كه انسانى با من تماس نگرفته است؟
خداوند فرمود: خدا اين گونه هر چه را بخواهد مى‏آفريند، هنگامى كه وجود چيزى را بخواهد، فقط به آن مى‏گويد موجود باش، آن نيز بى درنگ موجود مى‏شود.(764)
مريم عليهاالسلام در خلوتگاه عبادت، در گوشه‏اى از مسجد بيت المقدس مشغول راز و نياز بود، ناگاه خداوند يكى از فرشتگان بزرگ خود (جبرئيل) را به شكل يك جوان زيبا و خوش قيافه و سالم به سوى مريم فرستاد.
پيدا است كه مريم عليهاالسلام با ديدن آن جوان بيگانه، چه حالتى پيدا مى‏كند، مريم كه همواره پاكدامن مى‏زيسته و از دامان پاكان پرورش يافته و به عفت و پاكدامنى، ضرب‏المثل شده، هراسان و وحشت زده شد(765) و همان لحظه (با احساسات) فرياد زد:
من از تو به خداى رحمان پناه مى‏برم، اگر پرهيزكار هستى. مريم عليهاالسلام با نگرانى و دلهره منتظر پاسخ آن مرد جوان بود، كه ناگهان شنيد او ميگويد:
اءنَّما اَنا رسُولُ رَبِّكِ لَاهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيّاً؛
من فرستاده پروردگار توأم (آمده‏ام) تا پسرى پاكيزه به تو ببخشم.
مريم عليهاالسلام از اين رو كه اطمينان يافت فرستاده خدا به سوى او آمده آرامش يافت، ولى از روى تعجب گفت:
چگونه ممكن است فرزندى براى من باشد، در حالى كه تاكنون انسانى با من تماس نگرفته است، و زن آلوده‏اى هم نيستم؟!
جبرئيل گفت: مطلب همين است كه پروردگارت فرموده، اين كار بر من سهل و آسان است، ما مى‏خواهيم او (عيسى) را نشانه‏اى براى مردم قرار دهيم، و رحمتى از سوى ما براى آنها باشد.(766)
جبرئيل عليه‏السلام در گريبان مريم عليها السلام دميد(767) و از آن پس مريم عليهاالسلام احساس كرد كه باردار شده است.(768)
مريم عليهاالسلام باردار شد، ولى هر چه به روز وضع حمل نزديك مى‏شد، نگران‏تر مى‏گرديد، زيرا با خود مى‏گفت: چه كسى از من مى‏پذيرد كه زنى بدون همسر، باردار شود؟! اگر به من نسبت ناروا بدهند، چه كنم؟ دخترى كه سال‏ها الگوى پاكى و عفت است، چگونه براى او نسبت ناروا و قابل تحمل است؟
از سوى ديگر احساس مى‏كرد كه چون فرزندش از رسولان الهى است، خداوند او را در بحران‏ها حفظ خواهد كرد.
لحظه درد زايمان فرا رسيد، طوفانى از غم و اندوه، سراسر وجود پاك مريم عليهاالسلام را فرا گرفت، به گونه‏اى كه گفت:
يا لَيتَنى مِتُّ قَبلَ هذا وَ كُنتُ نَسياً مَنسِيّاً؛
اى كاش پيش از اين مرده بودم، و به كلى فراموش مى‏شدم.(769)
مريم عليهاالسلام هنگامى كه درد زايمان گرفت، كنار تنه درخت خرماى خشكيده‏اى رفت، تنها و غمگين بود. ناگهان (از جانب خدا) صدايى به گوشش شنيد:
غمگين مباش، خداوند در قسمت پايين پاى تو، چشمه آب گوارايى را جارى ساخته است. و نظر به بالاى سرت بيفكن، بنگر كه چگونه ساقه خشكيده، به درخت نخل بارورى تبديل شده كه ميوه‏ها، شاخه‏هايش را زينت بخشيده‏اند. درخت را تكانى بده تا رطب تازه براى تو فرو ريزد، و از اين غذاى لذيذ و نيروبخش بخور، و از آن آب گوارا بنوش، و چشمت را به اين نوزاد روشن بدار و هرگاه كسى از انسان‏ها را ديدى، (با اشاره) بگو من براى خداوند رحمان روزه‏اى (روزه سكوت) نذر كرده‏ام، بنابراين امروز با هيچ انسانى سخن نمى‏گويم و بدان كه اين نوزاد خودش از خود دفاع خواهد كرد.(770)
به اين ترتيب عيسى عليه‏السلام به قدرت الهى از مادرى پاك و نمونه چشم به جهان گشود.
دو نكته آموزنده (مقام على عليه‏السلام و عفت مريم)
در ماجراى تولد حضرت عيسى عليه‏السلام از مريم عليهاالسلام دو نكته وجود دارد كه پيام‏آور درسهاى بزرگ عقيدتى و عملى است.
1 - با اين كه حضرت مريم عليها السلام از هر نظر پاك بود، و همواره در محراب عبادت به سر مى‏برد و خدمتگزار مسجد بيت المقدس در جهت ظاهر و باطن بود، هنگام زايمان، از جانب خداوند به او خطاب شو از مسجد بيرون برو، و به تعبير قرآن به مكان دوردستى رفت،(771) چرا كه حرمت مسجد را بايد نگه داشت.
ولى در مورد ولادت حضرت اميرمؤمنان على عليه‏السلام هنگامى كه مادرش فاطمه بنت اسد عليهاالسلام مشغول طواف كعبه بود و درد زايمان او را فرا گرفت، ديوار كعبه شكافته شد، و ندايى به او رسيد كه وارد خانه كعبه شو، فاطمه عليهاالسلام داخل خانه كعبه شد، و آن ديوار ترميم يافت و حضرت على عليه‏السلام در درون كعبه يعنى در مقدس‏ترين مكان، متولد شد.(772)
و اين يك افتخار بزرگى است كه بيانگر عظمت حضرت على عليه‏السلام در مقايسه با حضرت عيسى عليه‏السلام مى‏باشد، از اين رو در طول زمان، علماى شيعه به اين مطلب بر عظمت على عليه‏السلام استدلال مى‏كنند.
2 - حضرت مريم عليهاالسلام در رابطه با حفظ حريم عفت و حجاب، بسيار حساس و مراقب بود. هنگامى كه به اذن الهى بدون شوهر باردار شد، از اين نظر كه مردم جاهل مبادا به او تهمت ناجوانمردانه بزنند، بسيار ناراحت بود و شدت ناراحتيش به اندازه‏اى بود كه هنگام زايمان مى‏گفت: يا لَيتَنِى مِتُّ هذا وَ كُنتُ نَسياً مَنسِيّاً؛ اى كاش قبل از اين مرده بودم و به كلى فراموش مى‏شدم. (مريم، 23)
مسيحيانى كه ادعاى پيروى از حضرت عيسى عليه‏السلام مى‏كنند، ولى در اروپا و آمريكا و... آن همه دامنه بى عفتى را گسترش مى‏دهند، در حقيقت دورترين افراد نسبت به حضرت مسيح عليه‏السلام هستند، آن‏ها گستاخى را به جايى رسانده‏اند كه عكسى تحت عنوان عكس حضرت مريم عليهاالسلام پخش مى‏كنند كه نمايانگر يك زن بدحجاب يا بى حجاب است و حتى در كنفرانس زنان كه سال گذشته در پكن برقرار شد، عكس آن چنانى را به عنوان عكس حضرت مريم عليهاالسلام بر بالاى دكور سالن كنفرانس نصب كرده بودند، زهى گستاخى و اهانت بى شرمانه كه روح پاك حضرت مريم عليهاالسلام از چنان نسبت‏هاى ناروا بيزار است، اكنون نيز او مى‏گويد:
كاش به دنيا نيامده بودم، يا به طور كلى فراموش مى‏شدم و مرا به اين گونه عكس و تمثال، متهم نمى‏كردند!
عجيب است، مريم كه بايد سمبل حجاب و عفت گردد، به دست مردم نااهل، سمبل بدحجابى و دريدگى ضد حجاب شده است!!
امداد غيبى به كمك مريم عليهاالسلام، با سخن گفتن در گهواره‏
مريم عليهاالسلام عيسى عليه‏السلام را در آغوش گرفت و به سوى مردم آمد، مردم جاهل و بى‏پروا، بى‏درنگ به آن بانوى بسيار پاك، نسبت ناروا دادند، و گفتند: اى مريم! كار بسيار عجيب و بدى انجام دادى! اى خواهر هارون (اى كسى كه همچون هارون پيامبر، به پاكى و تقوا معروف هستى) نه پدر تو (عمران) مرد بدى بود، و نه مادرت (حنّه) بانوى ناپاكى بود، اين پسر را از كجا آورده‏اى؟!
مريم در حالى كه بسيار در فشار بود، سكوت كرد ولى ديد آن‏ها همچنان به ناسزاگويى ادامه مى‏دهند. در اين هنگام عيسى عليه‏السلام در گهواره دستى در نزد مريم عليهاالسلام بود، مريم اشاره به عيسى عليه‏السلام كرد، كه‏اى فرزند به پاكى من و پاكزادى خودت، گواهى بده، و به آن‏ها گفت: از اين كودك بپرسيد.
قوم كه از اشاره مريم عليهاالسلام بسيار ناراحت شده بودند، با نيشخند و ناراحتى گفتند:
ما چگونه با كودكى كه در گهواره است سخن بگوييم؟(773)
امام باقر عليه‏السلام فرمود: هفتاد نفر زن، اطراف مريم عليهاالسلام را گرفتند و او را با ناسزاگويى سرزنش نمودند، در اين هنگام عيسى عليه‏السلام در گهواره به آن‏ها گفت: واى بر شما! آيا به مادرم نسبت ناروا مى‏دهيد، من بنده خدا هستم، خداوند به من كتاب داده، سوگند به خدا بر هر يك از شما به خاطر تهمتى كه به مادرم مى‏زنيد بحد تهمت را جارى مى‏كنم.
يكى از حاضران از امام باقر عليه‏السلام پرسيد: آيا بعد از اين (هنگامى كه عيسى بزرگ شد) عيسى عليه‏السلام بر آن‏ها حد جارى كرد؟
امام باقر عليه‏السلام فرمود: آرى بحمدلله.(774)
گواهى عيسى عليه‏السلام در گهواره، در قرآن چنين آمده است:
من بنده خدايم، خداوند به من كتاب آسمانى داده و مرا پيامبر نموده است و مرا وجودى پربركت كرده و مرا در هر كجا باشم، مادام كه زنده‏ام، به نماز و زكات توصيه نموده است - و مرا نسبت به مادرم نيكوكار قرار داده و جبّار و شقى قرار نداده است - و سلام خدا بر من، آن روز كه متولّد شدم، و آن روز كه مى‏ميرم، و آن روز كه زنده برانگيخته مى‏شوم.(775)
هنگامى كه قوم به طور آشكار، سخنان فوق را از عيسى عليه‏السلام شنيدند، دريافتند كه مريم عليهاالسلام از هر گونه ناپاكى، پاك و منزه است و عيسى عليه‏السلام بعد از اين تكلم، تا زمانى كه بزرگ شد و به حد زبان گشودن رسيد، سخن نگفت.(776)
ابوبصير از امام صادق عليه‏السلام پرسيد: چرا خداوند عيسى عليه‏السلام را بدون پدر آفريد؟
امام صادق عليه‏السلام در پاسخ فرمود: تا مردم به قدرت وسيع الهى پى ببرند و بدانند كه خدا حتى قدرت دارد كه از زن بى همسر، فرزند بيافريند، چنان كه قدرت دارد انسانى (مانند آدم عليه‏السلام) را بدون پدر و مادر خلق كند، و او بر هر چيز قادر است.(777)
رسالت عيسى عليه‏السلام و معجزات و پندهاى او
حضرت عيسى عليه‏السلام در سى سالگى رسماً رسالت خود را به مردم اعلام نمود، و هر رسولى براى اثبات پيامبرى و رسالت خود معجزه دارد. عيسى عليه‏السلام به بنى اسرائيل گفت:
انِّى قَد جِئتُكم بآيَةٍ مِن ربِّكُم؛
من از طرف پروردگار شما نشانه‏اى برايتان آورده‏ام.(778)
آنگاه پنج معجزه خود را به اين ترتيب برشمرد:
1 - من از گِل چيزى به شكل پرنده مى‏سازم، سپس در آن مى‏دمم، به فرمان خدا پرنده‏اى مى‏گردد.
2 - كور مادرزاد را بينا مى‏كنم.
3 - مبتلايان به بيمارى برص (پيسى) را بهبود مى‏بخشم.
4 - مردگان را زنده مى‏كنم.
5 - و از آن چه مى‏خوريد و در خانه خود ذخيره مى‏سازيد، خبر مى‏دهم.
قطعا در اين نه نشانه‏اى براى شما به سوى حق است، اگر ايمان داشته باشيد.(779)
اى مردم! خداوند پروردگار من و شما است، او را بپرستيد، نه من و نه چيز ديگر را اين است راه راست.(780)
گروهى عيسى عليه‏السلام را تصديق كرده، ايمان آوردند، ولى گروهى ديگر او را انكار كرده و معجزات او را سحر و جادو خواندند. عيسى عليه‏السلام همچنان مردم را به سوى توحيد دعوت مى‏كرد، و با پند و اندرز، آن‏ها را به راه راست هدايت مى‏نمود.
روزى با حواريون (ياران خاص خود) از سرزمين اردن به بيت المقدس، حركت كردند. در بين راه هر كور و شل را مى‏ديد به اذن خدا شفا مى‏بخشيد. به اين ترتيب مردم را با آيات و نشانه‏هاى الهى، از بت‏پرستى و انحراف بر حذر داشته و به سوى خداى بزرگ راهنمايى مى‏نمود.(781)
شخصى از او پرسيد: سخت‏ترين چيز چيست؟ فرمود: خشم خدا. از او پرسيد: چه چيز موجب دورماندن از خشم خدا است؟ فرمود: ترك خشم خود. به گفته مولانا:
گفت عيسى را يكى هشيار سر
چيست در هستى ز جمله صعب‏تر
گفتش اى جان! صعب تو خشم خدا
كه از آن دوزخ همى لرزد چو ما
گفت از خشم خدا چبود امان
گفت: ترك خشم خويش اندر زمان
كظم غيظ است اى پسر خط امان
خشم حق ياد آور و در كش عنان‏(782)
مائده آسمانى، يكى از معجزات عيسى عليه‏السلام‏
حواريون دوازده نفر از ياران مخصوص حضرت عيسى عليه‏السلام بودند كه بعضى از آن‏ها لغزش پيدا كردند. نامهايشان چنين بود: پطرس، اندرياس، يعقوب، يوحنا، فيلوپس، برتر لوما، توما، متّى، يعقوب بن حلفا، شمعون ملقب به غيور، يهودا برادر يعقوب، و يهوداى اسخريوطى كه به حضرت عيسى عليه‏السلام خيانت كرد. آن‏ها با اين كه ايمان آورده بودند مى‏خواستند با ديدن معجزه ديگرى از عيسى عليه‏السلام كه آن هم مربوط به آسمان باشد قلبشان سرشار از يقين گردد، به عيسى عليه‏السلام عرض كردند: آيا پروردگار تو مى‏تواند مائده‏اى از آسمان (يعنى غذايى از آسمان) براى ما بفرستد؟
اين تقاضا كه بوى شك مى‏داد، حضرت عيسى عليه‏السلام را نگران كرد، به آن‏ها هشدار داد و فرمود: اگر ايمان آورده‏ايد از خدا بترسيد.
حواريون گفتند: ما مى‏خواهيم از آن غذا بخوريم تا قلبمان سرشار از اطمينان و يقين گردد و به روشنى بدانيم كه آن چه به ما گفته‏اى راست است و بر آن گواهى دهيم.
هنگامى كه عيسى عليه‏السلام از حسن نيت آن‏ها آگاه شد، به خدا عرض كرد:
خدايا مائده‏اى (سفره‏اى از غذا) از آسمان براى ما بفرست تا عيدى براى اول و آخر ما باشد، و نشانه‏اى از جانب تو محسوب شود، و به ما روزى ده كه تو بهترين روزى‏دهندگان هستى.
خداوند به عيسى عليه‏السلام وحى كرد: من چنين مائده‏اى براى شما نازل مى‏كنم، ولى بايد م توجه باشيد كه مسؤوليت شما بعد از نزول اين مائده، بسيار سنگين‏تر خواهد بود. اگر پس از مشاهده چنين معجزه آشكارى هر كس از شما به راه كفر رود، او را آن چنان عذاب كنم كه هيچ كس را آن گونه عذاب نكرده باشم.(783)
مائده نازل شد، و در ميان آن چند قرص نان و چند ماهى بود و چون مائده در روز يكشنبه نازل شد، مسيحيان آن روز را روز عيد ناميدند و در دعاى حضرت مسيح عليه‏السلام نيز آمده بود: مائده موجب عيد براى ما شود. يعنى ما را به خويشتن و به وجدان و سرنوشت نخستينمان باز گردان كه بر اساس توحيد و ايمان است.
روايت شده: پس از چند بار نزول مائده، خداوند به عيسى عليه‏السلام وحى كرد: مائده را براى تهيدستان قرار بده نه ثروتمندان. عيسى عليه‏السلام چنين كرد، ثروتمندان به شك و ترديد افتادند، و مردم را در مورد معجزه بودن مائده به شك انداختند. خداوند 333 نفر از مردان آن‏ها را به صورت خوك، مسخ نمود كه حركت مى‏كردند و كثافات را مى‏خوردند. بستگان آن‏ها گريه كردند و دست به دامن حضرت عيسى عليه‏السلام شدند، ولى آن‏ها بعد از سه روز به هلاكت رسيدند.(784)
نمونه‏اى از تواضع حضرت عيسى عليه‏السلام‏
روزى عيسى عليه‏السلام به حواريون (اصحاب نزديك و خاص) خود فرمود: من كارى با شما دارم، آن را انجام دهيد. (از آن جلوگيرى نكنيد.)
حواريون: كارت را انجام بده، ما آماده هستيم.
حضرت عيسى عليه‏السلام برخاست و پاهاى آن‏ها را شست، آن‏ها عرض كردند: اى روح خدا! ما سزاوارتر به اين كار هستيم.
حضرت عيسى عليه‏السلام فرمود: سزاوارترين انسان به تواضع و فروتنى، عالِم است، من اين گونه به شما تواضع نمودم، تا بعد از من، شما نسبت به مردم، اين گونه تواضع كنيد.
آن گاه عيسى عليه‏السلام افزود:
بالتَّواضُعِ تَعمُرُ الحِكمَةُ لا بِالتَّكَبُّرِ، وَ كَذلِكَ فِى السَّهلِ ينبُتُ الزَّرعُ لا فِى الجَبَلِ؛
بناى حكمت با تواضع ساخته مى‏شود، نه با تكبر، و همچنين زراعت در زمين نرم مى‏رويد، نه در زمين سخت.(785)
مجازات همسفر عيسى، بر اثر خودبينى‏
يكى از مهمترين كارهاى حضرت عيسى عليه‏السلام براى تبليغ دين برنامه سياحت و بيابانگردى بود. در يكى از اين سياحت‏ها، يكى از دوستانش كه قد كوتاه بود و همواره در كنار حضرت عيسى عليه‏السلام ديده مى‏شد، به همراه عيسى عليه‏السلام به راه افتاد، تا با هم به دريا رسيدند. عيسى با يقين خالص و راستين گفت: بسم‏الله، سپس بر روى آب حركت كرد، بى آن كه غرق شود.
آن شخص قد كوتاه هم وقتى كه عيسى عليه‏السلام را ديد كه بر روى آب راه مى‏رود، با يقين خالص گفت: بسم‏الله، و سپس بر روى آب به راه افتاد، بى آن كه غرق بشود، تا به عيسى عليه‏السلام رسيد. ولى در همين حال، خودبينى او را گرفت و با خود گفت: اين عيسى روح الله است كه بر روى آب، گام بر مى‏دارد، من نيز روى آب حركت مى‏كنم، فَما فَضلُهُ عَلىَّ؟ بنابراين، عيسى عليه‏السلام چه برترى بر من دارد؟ همان دم زير پايش بى‏قرار شد و در آب فرو رفت و فرياد زد: اى روح الله! دستم به دامنت، مرا بگير و از غرق شدن نجات بده.
عيسى عليه‏السلام دست او را گرفت و از آب بيرون كشيد و به او فرمود: اى كوتاه قد! مگر چه گفتى؟ (كه در آب فرو رفتى)
كوتاه قد: گفتم؛ اين روح الله است كه بر روى آب مى‏رود، من نيز بر روى آب مى‏روم. (بنابراين چه فرقى بين ما هست)، خودبينى مرا فراگرفت (و در نتيجه به مكافاتش رسيدم).
عيسى عليه‏السلام فرمود: تو خود را (بر اثر خودبينى) در مقامى كه خدا آن را براى تو قرار نداده، نهادى. خداوند بر تو غضب كرد، اكنون از آن چه گفتى توبه كن.
او توبه كرد، آن گاه به مرتبه‏اى كه خدا برايش قرار داده بود، بازگشت.(786)
گفتگوى عيسى با مرده زنده شده در روستاى بلازده‏
روزى حضرت عيسى عليه‏السلام و حواريون در سير و سياحت خود به روستايى رسيدند، ديدند اهل آن روستا و پرندگان و حيوانات آن، همه به طور عمومى مرده‏اند.
عيسى عليه‏السلام به همراهان فرمود: معلوم است كه اينها به عذاب عمومى الهى كشته شده‏اند. اگر آن‏ها به تدريج مرده بودند، همديگر را به خاك مى‏سپردند.
حواريون: اى روح خدا، از خداوند درخواست كن تا اين‏ها را زنده كند تا علت عذابى را كه به سراغ آن‏ها آمده، براى ما بيان كنند، تا ما از كردارى كه موجب عذاب الهى مى‏شود، دورى كنيم.
حضرت عيسى عليه‏السلام از درگاه خدا خواست تا آن‏ها را زنده كند، از جانب آسمان به عيسى عليه‏السلام ندا شد كه: آنان را صدا بزن.
عيسى عليه‏السلام شبانه بالاى تپه‏اى از زمين رفت و فرمود: اى مردم روستا!
يك نفر از آن‏ها زنده شد و گفت: بلى، اى روح و كلمه خدا!
عيسى: واى به حال شما، كردار شما چه بوده؟ (كه اين گونه شما را دستخوش بلاى عمومى نموده است.)
مرد زنده شده: چهار چيز ما را مشمول عذاب الهى كرد:
1 - پرستش طاغوت.
2 - دلبستگى به دنيا با ترس اندك از خدا.
3 - آرزوى دور و دراز.
4 - غفلت و سرگرمى به بازى‏هاى دنيا.
عيسى: دلبستگى شما به دنيا چه اندازه بود؟
مرد زنده شده: همانند علاقه كودك به مادرش. هنگامى كه دنيا به ما رو مى‏آورد شاد و خوشحال مى‏شديم، و هنگامى كه دنيا به ما پشت مى‏كرد، گريه مى‏كرديم و محزون مى‏شديم.
عيسى: طاغوت را چگونه مى‏پرستيديد؟
مرد زنده شده: ما از گنهكاران پيروى مى‏كرديم.
عيسى عليه‏السلام: عاقبت كارتان چگونه پايان يافت؟
مرد زنده شده: شبى با خوشى به سر برديم، صبح آن در هاويه افتاديم.
عيسى: هاويه چيست؟
مرد زنده شده: هاويه، سجّين است.
عيسى: سجين چيست؟
مرد زنده شده: سجين، به كوه‏هاى گداخته به آتش است كه تا روز قيامت، بر ما مى‏افروزد.
عيسى: وقتى به هلاكت رسيديد، چه گفتيد و مأموران الهى، به شما چه گفتند؟
مرد زنده شده: گفتند: ما را به دنيا بازگردانيد، تا كارهاى نيك در آن انجام دهيم و زاهد و پارسا گرديم، به ما گفته شد: دروغ مى‏گوييد.
عيسى: واى به حال شما! چه شد كه غير از تو، شخص ديگرى از اين هلاك شدگان با من سخن نگفت؟
مرد زنده شده: اى روح خدا! دهان همه آن‏ها با دهنه آتشين بسته شده است، و آن‏ها به دست فرشتگان خشن، گرفتار مى‏باشند. من در دنيا در ميان آن‏ها زندگى مى‏كردم، ولى از آن‏ها نبودم. (و مانند آن‏ها گناه نمى‏كردم) تا وقتى كه عذاب عمومى فرا رسيد و مرا نيز فرا گرفت. اكنون به تار مويى در لبه پرتگاه دوزخ آويزان مى‏باشم، نمى‏دانم كه از كجا در ميان دوزخ واژگون مى‏شوم، يا نجات مى‏يابم. (احتمالا عذاب اين شخص، به خاطر ترك امر به معروف و نهى از منكر بوده است.)
عيسى عليه‏السلام به حواريون رو كرد و فرمود:
يا اَولياءَ اللهِ! اَكلُ الخُبزَ اليابِسِ بالمِلحِ الجَريشِ، وَ النَّومِ عَلَى المَزابِلِ خيرٌ كَثِيرٌ مَعَ عاقِبَةِ الدُّنيا وَ الآخِرَةِ؛
اى دوستان خدا! خوردن نان خشك با نمك زبر و خشن، و خوابيدن بر روى خاشاك‏هاى آلوده، بسيار بهتر است، اگر همراه عافيت و سلامتى دنيا و آخرت باشد.(787)
پذيرش رهبرى حق، شرط استجابت دعا
در ميان بنى اسرائيل، خانواده‏اى زندگى مى‏كردند كه هرگاه يكى از آن‏ها چهل شب تا صبح پشت سر هم به عبادت و نيايش مى‏پرداخت، بعد از آن دعايش به هدف اجابت مى‏رسيد. يكى از افراد آن خاندان، چهل شب به عبادت و نيايش پرداخت و سپس دعا كرد، ولى دعايش به استجابت نرسيد. او بسيار پريشان شد و نزد عيسى عليه‏السلام رفت و گله كرد، و از او خواست كه برايش دعا كند.
حضرت عيسى عليه‏السلام وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و بعد از نماز براى آن بنده پريشان، دعا كرد. در اين هنگام خداوند به عيسى عليه‏السلام چنين وحى كرد:
اى عيسى! آن بنده من از راه صحيح خود دعا نمى‏كند، او مرا مى‏خواند ولى در دلش در مورد پيامبرى تو شك و ترديد دارد، بنابراين اگر آن قدر دعا كند كه گردنش قطع شود و سر انگشتانش بريزد، دعايش را اجابت نمى‏كنم.
عيسى عليه‏السلام ماجرا را به آن مرد گفت، او عرض كرد: اى روح خدا! سوگند به خدا حقيقت همان است كه گفتى، من درباره پيامبرى تو شك داشتم، اكنون از خدا بخواه، تا اين شك برطرف گردد.
حضرت عيسى عليه‏السلام دعا كرد. او به نبوت و رهبرى عيسى عليه‏السلام يقين پيدا نمود، آن گاه خداوند توبه او را پذيرفت، و مانند ساير افراد خانواده‏اش، دعايش پس از چهل شب عبادت، به استجابت مى‏رسيد.(788)
نااميدى ابليس از گمراه كردن عيسى عليه‏السلام‏
روزى ابليس (شيطان جنّى) در گردنه اَفِيق بيت المقدس سر راه عيسى عليه‏السلام را گرفت، و با پرسش هايى مى‏خواست او را گمراه كند، ولى از گمراه كردن او نااميد و سركوفته شد و عقب‏نشينى كرد. سؤال و جواب او و عيسى عليه‏السلام به اين صورت بود:
ابليس: اى عيسى! تو كسى هستى كه عظمت پروردگارى تو به جايى رسيده كه بدون پدر به دنيا آمده‏اى.
عيسى: عظمت مخصوص خداوندى است كه مرا چنين آفريد. چنان كه آدم و حوا را بدون پدر و مادر آفريد.
ابليس: تو كسى هستى كه عظمت پروردگارى تو به جايى رسيد كه در گهواره سخن گفتى.
عيسى: بلكه عظمت مخصوص آن خدايى است كه مرا در نوزادى به سخن آورد، و اگر مى‏خواست مرا لال مى‏كرد.
ابليس: تو كسى هست كه عظمت پروردگارى تو به جايى رسيد كه از گَل پرنده‏اى مى‏سازى و سپس به آن مى‏دمى و آن زنده مى‏شود.
عيسى: عظمت مخصوص خدايى است كه مرا آفريده و نيز آن چه را كه تحت تسخير من قرار داد آفريد.
ابليس: تو كسى هست كه عظمت پروردگاريت به جايى رسيده كه بيماران را درمان مى‏كنى و شفا مى‏بخشى.
عيسى: بلكه عظمت مخصوص آن خداوندى است كه به اذن او، بيماران را شفا مى‏دهم و اگر اراده كند خود مرا بيمار مى‏سازد.
ابليس: تو كسى هست كه عظمت پروردگاريت به جايى رسيده كه مردگان را زنده مى‏كنى.
عيسى: بلكه عظمت از آن خدايى است كه به اذن او مردگان را زنده مى‏كنم و آن را كه زنده مى‏كنم، به ناچار مى‏ميراند و خدا مرا نيز مى‏ميراند.
ابليس: تو كسى هست كه عظمت پروردگاريت به جايى رسيده كه روى آب دريا راه مى‏روى، بى آن كه پاهايت در آب فرو رود و غرق گردى.
عيسى: بلكه عظمت از آن خدايى است كه آب دريا را براى من رام نمود و اگر بخواهد مرا غرق خواهد نمود.
ابليس: تو كسى هست كه زمانى خواهد آمد بر فراز همه آسمان‏ها و زمين و آن چه در ميانشان است قرار مى‏گيرى، و امور آن‏ها را تدبير مى‏نمايى و روزى‏هاى مخلوقات را تقسيم مى‏كنى.
اين سخن ابليس، به نظر عيسى عليه‏السلام بسيار بزرگ آمد، همان دم گفت:
سُبحانَ الَّلهِ مِلأَ سَماواتِهِ وَ ارضه وَ مِدادَ كَلِماتِهِ، وَ زِنَةَ عَرشِهِ وَ رِضى نَفسِهِ؛
پاك و منزه است خدا از هر گونه عيب و نقص، به اندازه پرى آسمان‏ها و زمينش و همه مخلوقاتش و به اندازه وزن عرشش و خشنودى ذات پاكش.
ابليس آن چنان از سخن عيسى عليه‏السلام منكوب شد كه با حالى زار و سرشكسته از آن جا گريخت و در ميان لجنزارى كثيف افتاد.(789)
هلاكت همسفر ابله عيسى عليه‏السلام‏
مرد ابلهى در يكى از سفرها، با عيسى عليه‏السلام همسفر شد. او به جاى اين كه از محضر عيسى عليه‏السلام درسهاى معنوى بياموزد و خود را از آلودگى‏هاى گناه پاك نمايد، به جمع كردن مقدارى استخوان از بيابان پرداخت، و هدفش از اين كار، رشد معنوى نبود، بلكه هدفش يك نوع سرگرمى بود. استخوان‏هاى جمع كرده را به خيال اين كه استخوان‏هاى انسان مرده است، نزد عيسى عليه‏السلام آورد و اصرار پياپى كرد، كه با ياد كردن اسم اعظم، صاحب آن استخوان‏ها را زنده كند.
عيسى عليه‏السلام به خدا عرض كرد: اين مرد اين گونه اصرار دارد.
خداوند به او فرمود: او مرد گمراهى است و هدف الهى ندارد.
سرانجام عيسى عليه‏السلام در حالى كه نسبت به او خشمگين بود، ناگزير به اذن الهى، صاحب آن استخوان‏ها را زنده كرد. ناگهان آن استخوان‏ها به صورت شيرى در آمد و به آن مرد ابله حمله كرد و او را دريد و خورد. معلوم شد آن استخوان‏ها، از شير مرده بوده است.
عيسى عليه‏السلام به آن شير گفت: چرا او را دريدى و خوردى؟
شير پاسخ داد: چو تو به او خشم كردى.
عيسى عليه‏السلام گفت: چرا خونش را نخوردى؟
شير گفت: زيرا قسمت من نبود.
آرى، آن مرد ابله به جاى اين كه روح مرده خود را در محضر عيسى عليه‏السلام زنده كند، به سراغ استخوان‏هاى پوسيده رفت.
اى برادر! غافل نباش، وقتى آب صاف ديدى، آن را در خاك نريز و گل آلود نكن، وگرنه سگ نفس اماره تو را مى‏درد، چنان كه شير، آن مرد ابله را دريد.
بنابراين با خاك ريختن بر روى استخوان‏هاى سگ نفس اماره از صيد شدن به دست او جلوگيرى كن.
هين سگ اين نفس را زنده مخواه
كه عدو جان توست از ديرگاه
خاك بر سر استخوانى را كه آن
مانع اين سگ بود از صيد جان‏(790)
گنجى كه عيسى عليه‏السلام پيدا كرد
روزى عيسى عليه‏السلام با حواريون به سير و سياحت در صحرا پرداختند، و هنگام عبور به نزديك شهرى رسيدند. در مسير راه نشانه گنجى را ديدند. حواريون به عيسى عليه‏السلام گفتند: به ما اجازه بده در اين جا بمانيم، و اين گنج را استخراج كنيم.
عيسى به آن‏ها اجازه داد و فرمود: شما در اين جا براى استخراج گنج بمانيد، و به گمانم در اين شهر نيز گنجى هست، من به سراغ آن مى‏روم.
حواريون در آن جا ماندند و حضرت عيسى عليه‏السلام وارد شهر شد، در مسير راه هنگام عبور، خانه ويران شده و ساده‏اى را ديد به آن خانه وارد شد و ديد پيرزنى در آن جا زندگى مى‏كند، به او فرمود: امشب من مهمان شما باشم؟
پيرزن پذيرفت. عيسى به او گفت: آيا در اين خانه جز تو كسى زندگى مى‏كند؟
پيرزن: آرى، يك پسرى دارم خاركن است، به بيابان مى‏رود و خارهاى بيابان را جمع كرده و به شهر مى‏آرد و مى‏فروشد، و پول آن، معاش زندگى ما تأمين مى‏گردد.
آن گاه پيرزن عيسى عليه‏السلام را - كه نمى‏شناخت - در اطاق جداگانه‏اى وارد كرد و از او پذيرايى نمود. طولى نكشيد كه پسرش از صحرا آمد. مادر به او گفت: امشب مهمان ارجمندى داريم كه نورهاى زهد و پاكى و عظمت از پيشانيش مى‏درخشد، خدمت و همنشينى با او را غنيمت بشمار.
خاركن نزد عيسى عليه‏السلام رفت و به او خدمت كرد و احترام شايان نمود. در يكى از شب‏ها عيسى عليه‏السلام احوال خاركن را پرسيد و با او به گفتگو پرداخت و دريافت كه خاركن يك انسان خردمند و باهوش است. ولى اندوه جانكاهى، قلب او را مشغول نموده است. به او فرمود: چنين مى‏نگرم كه غم و اندوه بزرگى در دل دارى.
خاركن: آرى در قلبم اندوه و درد بزرگى هست كه هيچكس جز خدا به برطرف نمودن آن قادر نيست.
عيسى: غم دلت را به من بگو، شايد خداوند عوامل برطرف نمودن آن را به من الهام كند.
خاركن: در يكى از روزها كه هيزم بر پشتم حمل مى‏كردم، از كنار كاخ شاه عبور نمودم. به كاخ نگاه كردم چشمم به جمال دختر شاه افتاد، عشق او در دلم جاى گرفت و هر روز به اين عشق افزوده مى‏شود. ولى كارى از من ساخته نيست و اين درد، درمانى جز مرگ ندارد.
عيسى: اگر خواهان آن دختر هستى، من وسايل وصال تو با او را فراهم مى‏كنم.
خاركن ماجرا را به مادرش گفت، مادر گفت: پسرم به گمانم اين مهمان، مرد بزرگى است و اگر قولى داده حتما به آن وفا مى‏كند. نزد او برو و هرچه گفت از او بشنو و اطاعت كن.
صبح آن شب، خاركن نزد عيسى عليه‏السلام آمد، عيسى به او گفت: نزد شاه برو و از دخترش خواستگارى كن.
خاركن به طرف كاخ شاه رفت. وقتى كه به آن رسيد، نگهبانان سر راه او را گرفتند و پرسيدند: چه كارى دارى؟ گفت: براى خواستگارى دختر شاه آمده‏ام، آن‏ها از روى مسخره خنديدند و براى اين كه شاه را نيز بخندانند، او را نزد شاه بردند و با صراحت گفت: براى خواستگارى دخترت آمده‏ام!
شاه از روى استهزاء گفت: مهريه دختر من، فلان مقدار كلان از گوهر، ياقوت، طلا و نقره است. كه مجموع آن در تمام خزانه كشورش وجود نداشت.
خاركن: من مى‏روم و بعداً جواب تو را مى‏آورم.
خاركن نزد عيسى عليه‏السلام آمد و ماجرا را گفت. عيسى عليه‏السلام با او به خرابه‏اى كه سنگهاى گوناگون در آن بود، رفتند. عيسى عليه‏السلام به اعجاز الهى آن سنگها را به طلا، نقره، گوهر و ياقوت تبديل كرد، به همان اندازه كه شاه گفته بود و به خاركن فرمود: اينها را برگير و نزد شاه ببر.
خاركن آن‏ها را به كاخ برد و به شاه تحويل داد. شاه و درباريانش شگفت زده و حيران شدند و به او گفتند: اين مقدار كافى نيست به همين مقدار نيز بياور. خاركن نزد عيسى عليه‏السلام آمد و سخن شاه را بازگو كرد، عيسى عليه‏السلام فرمود: به همان خرابه برو و به همان مقدار از جواهرات بردار و ببر.
خاركن همين كار را كرد و آن جواهرات را نزد شاه آورد. شاه با او به گفتگو پرداخت و دريافت كه همه اين معجزات از ناحيه مهمانى است كه در خانه خاركن است و آن مهمان جز عيسى عليه‏السلام شخص ديگرى نيست. به خاركن گفت: به مهمانت بگو به اينجا بيايد و عقد دخترم را براى تو بخواند.
خاركن نزد عيسى عليه‏السلام آمد و با هم نزد شاه رفتند و عيسى عليه‏السلام شبانه عقد دختر شاه را براى خاركن خواند. صبح آن شب شاه با خاركن گفتگو كرد و دريافت كه خاركن داراى هوش و عقل و خرد سرشارى است و براى شاه فرزندى جز همان دختر نبود.
خاركن را وليعهد خود نمود و به همه درباريان و رجال و برجستگان كشورش فرمان داد با دامادش بيعت كنند و از فرمانش پيروى نمايند.
شب بعد، شاه بر اثر سكته ناگهانى مرد. رجال و درباريان، داماد او (خاركن سابق) را بر تخت سلطنت نشاندند و همه امكانات كشور را در اختيارش نهادند و او شاهنشاه مقتدر كشور گرديد.
روز سوم عيسى عليه‏السلام نزد او آمد تا با او خداحافظى كند. خاركن سابق به عيسى گفت: اى حكيم! تو بر گردن من چندين حق دارى كه حتى قدرت شكر يكى از آن‏ها را ندارم تا چه رسد همه آن‏ها را، گرچه هميشه تا ابد زنده باشم. شب گذشته سؤالى به دلم راه يافت كه اگر پاسخ آن را به من بدهى، آن چه را كه در اختيار من نهاده‏اى سودى به حالم نخواهد داشت.
عيسى: آن سؤال چيست؟
خاركن: سؤالم اين است كه: اگر تو قدرت آن را دارى كه دو روزه مرا از خاركنى به پادشاهى برسانى، چرا براى خودت يك زندگى ساده بيابانگردى را برگزيده‏اى؟ و از مقام پادشاهى و رفاه و عيش و نوش دنيا روى برتافته‏اى؟
عيسى: آن كسى كه خدا را شناخته و به خانه كرامت و پاداش او آگاهى دارد، و ناپايدارى دنيا را درك نموده، به سلطنت فانى دنيا و امور ناپايدار آن دل نمى‏بندد. ما در پيشگاه الهى و در خلوتگاه ربوبى، داراى لذت‏هاى روحانى خاصى هستيم كه اين لذت‏هاى دنيا در نزد آن‏ها، بسيار ناچيز است.
آن گاه عيسى عليه‏السلام مقدارى از لذت‏هاى معنوى و درجات و نعمت‏هاى ملكوتى را براى او توضيح داد، كه آن خاركن، مطلب را به خوبى دريافت. تحولى در او ايجاد شد و با قاطعيت به عيسى عليه‏السلام رو كرد و چنين گفت:
من بر تو حجتى دارم و آن اين كه: چرا خودت به راهى كه بهتر و شايسته‏تر است رفته‏اى، ولى مرا به اين بلاى بزرگ دنيا افكنده‏اى؟
عيسى: من اين كار را كردم تا عقل و هوش تو را بيازمايم و ترك اين امور موجب پاداش براى تو و عبرت براى ديگران گردد.
خاركن همه سلطنت و تشكيلاتش را رها كرد و همان لباس خاركنى قبل را پوشيد و به دنبال عيسى عليه‏السلام به راه افتاد، تا هر كه زنده است همدم و همنشين عيسى عليه‏السلام شود.
عيسى عليه‏السلام همراه او نزد حواريون آمد و گفت: اين - مرد - گنجى است كه به گمانم در اين شهر وجود داشت، به جستجويش پرداختم، او را يافتم و با خود نزد شما آوردم.(791)
اين است گنج، نه آن گنج مادى كه شما را در اين جا زمين گير كرده است.
با چشم خوار منگر تو بر اين پابرهنگان
نزد خود عزيزتر از ديده ترند
آدم بهشت را به دو گندم فروخت
حقا كه اين گروه به يك جو نمى‏خرند(792)
 
 
 
761 - بحار، ج 14، ص 214 (پاورقى)
762 - بحار، ج 14،ص 250 - 326.
763 - مانند آيه 42 آل عمران.
764 - سوره آل عمران، 43 - 47.
765 - بحار، ج 14،ص 223.
766 - سوره مريم، آيه 16 تا 21.
767 - اين مطلب در قرآن با تعبير فَنَفخنا فِيها مِن روحِنا آمده است. (انبيائ، 91؛ تحريم، 12)
768 - بحار، ج 14،ص 225.
769 - مريم، 23.
770 - مضمون آيات 13 تا 26 سوره مريم.
771 - مريم، 23.
772 - الغدير، ج 6، ص 23، به نقل از شانزده كتاب اهل تسنن.
773 - مريم - 27 تا 30. بحار، ج 14،ص 228.
774 - بحار، ج 14،ص 215.
775 - سوره مريم، آيه 30 تا 33.
776 - بحار، ج 14،ص 229.
777 - همان مدرك،ص 218.
778 - آل عمران، 48.
779 - توجه به اين كه در عصر عيسى عليه‏السلام علوم طب و درمان پيشرفت فوق العاده كرده بود، معجزات عيسى عليه‏السلام در اين راستا بود كه بر درمان همه اطبا، برترى داشت.
780 - آل عمران، آيه 48 و 51.
781 - تاريخ انبياء،ص 731.
782 - ديوان مثنوى به خط ميرخانى، ص 327.
783 - مضمون آيات 112 تا 115، سوره مائده.
784 - بحار، ج 14،ص 492، و صفحه 260 تا 265.
785 - اصول كافى، ج 1،ص 37.
786 - اصول كافى، ج 2،ص 306.
787 - همان مدرك،ص 318.
788 - اصول كافى، ج 2،ص 400.
789 - بحار، ج 14،ص 270.
790 - ديوان مثنوى، به خط ميرخانى،ص 117 (دفتر دوم)
791 - بحار، ج 14،ص 270.
792 - لازم به ذكر است كه حكومت اگر وسيله اجرا و انجام احكام و دستورهاى الهى باشد، نه هدف براى هوس‏هاى هوسبازان، چنين حكومتى، شايسته و لازم است. ولى اگر عاملى براى قدرت‏طلبى و انحراف و فساد گردد، از آن بايد دورى جست كه حكومت طاغوتى است. ماجرايى كه در داستان فوق آمده، بر اساس اجتناب از حكومت طاغوتى است. نقل شده: حضرت امام خمينى (ره) به يكى از دخترانش فرمود: هيچ كس در دنيا مانند حضرت سليمان عليه‏السلام داراى حكومت جهانى و مقتدر و با تمام امكانات نشد، ولى مورچه‏اى به او گفت: دنيا ارزش ندارد.
اين سخن امام، نيز بر همين اساس است كه حكومت مادى، بى ارزش است بايد از آن دورى نمود. ولى حكومت الهى و معنوى، صحيح و لازم است و بايد آن را تشكيل داد و از آن پيروى كرد.