متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (29)


   26- حضرت يحيى عليه‏السلام‏
      شباهت عيسى عليه‏السلام و يحيى عليه‏السلام و همدلى آن‏ها با هم ديگر
      پيامبرى حضرت يحيى عليه‏السلام در خردسالى‏
      نمونه‏هايى استثنايى از خردسالان نابغه‏
      قيام يحيى به امور در خردسالى‏
      خوف و پارسايى يحيى عليه‏السلام در خردسالى‏
      خوف شديد يحيى عليه‏السلام از خدا
      وارستگى حضرت يحيى عليه‏السلام و گفتگوى او با ابليس‏
      موعظه كافى از يك مرد اعدامى‏
      مقام ارجمند يحيى عليه‏السلام در پيشگاه خدا
      شهادت جانسوز يحيى عليه‏السلام به فرمان طاغوت شهوت‏پرست‏
      ياد مكرر امام حسين عليه‏السلام از يحيى عليه‏السلام‏
      مكافات عمل قاتل حضرت يحيى عليه‏السلام و سكوت‏كنندگان‏
      كشته شدن بخت النصر به دست يك غلام ايرانى‏
 
26- حضرت يحيى عليه‏السلام‏
حضرت يحيى بن زكريا عليهماالسلام يكى از پيامبران بنى اسرائيل است كه نام مباركش پنج بار در قرآن آمده است.
چنان چه قبلا ذكر شد، حضرت زكريا عليه‏السلام با بانويى به نام ايشاع (يا حنانه) خاله حضرت مريم عليهاالسلام ازدواج كرد. سال‏ها گذشت و هر و به سن پيرى رسيدند ولى داراى فرزند نشدند. سرانجام زكريا عليه‏السلام در كنار محراب مريم عليهاالسلام غذاها و ميوه‏هاى بهشتى ديد. دريافت كه بايد اميدوار به خدا بود، با اين كه 120 سال از عمرش گذشته بود و همسرش 98 سال داشت‏(719) از درگاه خداوند تقاضاى داشتن فرزند كرد. سرانجام فرشتگان به او بشارت دادند كه خداوند پسرى به نام يحيى عليه‏السلام، به تو عطا خواهد كرد، و چنين نامى تاكنون كسى نداشته است.(720)
حضرت يحيى عليه‏السلام در كودكى به مقام نبوت رسيد، و خداوند در همين سن آن چنان او را از عقل و درايت و هوش، برخوردار نمود كه شايستگى مقام نبوت را پيدا كرد.
مقام يحيى عليه‏السلام در پيشگاه خداوند آن چنان در سطح بالايى است كه خداوند مى‏فرمايد:
وَ سلامٌ علَيهِ يَومَ وُلِدَ وَ يَومَ يَمُوتُ وَ يَومَ يُبعَثُ حَيّاً؛
و سلام بر او آن روز كه تولد يافت، و آن روز كه مى‏ميرد، و آن روز كه زنده و برانگيخته مى‏شود.(721)
از امتيازات حضرت يحيى عليه‏السلام اين كه: خداوند او را به عنوان تصديق كننده نبوت حضرت مسيح عليه‏السلام و به عنوان رهبر، و بسيار عفيف و پرهيزگار و پيامبرى از صالحان، معرفى مى‏كند.(722)
گرچه از ظاهر آيه 12 سوره مريم استفاده مى‏شود كه او داراى كتاب مستقل بوده، ولى منظور از كتاب در اين آيه، همان تورات است. او مروج آيين موسى عليه‏السلام بود، وقتى كه عيسى عليه‏السلام به مقام نبوت رسيد، به او ايمان آورد، و مروج آيين حضرت مسيح عليه‏السلام گرديد.
حضرت يحيى عليه‏السلام سه سال يا شش ماه از حضرت عيسى عليه‏السلام بزرگ‏تر بود.(723)
شباهت عيسى عليه‏السلام و يحيى عليه‏السلام و همدلى آن‏ها با هم ديگر
حضرت يحيى عليه‏السلام و حضرت مسيح عليه‏السلام نسبت به هم شباهت‏هايى در امور زير داشتند:
زهد و پارسايى فوق العاده.
ترك ازدواج، كه آن‏ها بر اثر شرايط خاص زندگى براى تبليغ احكام الهى مجبور به سفرهايى بودند و ناچار مجرد زندگى مى‏كردند.
تولد اعجازآميز، كه يحيى در سنين پيرى پدر و مادر، از آن‏ها به دنيا آمد و عيسى عليه‏السلام بدون پدر متولد شد.
يحيى و عيسى، با همديگر خويشاوندى نزديك داشتند (يحيى پسرخاله حضرت مريم عليهاالسلام مادر عيسى عليه‏السلام بود.)
شباهت ديگر اين كه هر دو در كودكى به مقام نبوت رسيدند.
يحيى و عيسى عليهماالسلام با همديگر الفت و انس خاصى داشتند، و همچون دو برادر عرفانى، ارتباط تنگاتنگى در ميانشان بود. تا آن جا كه در روايت آمده:
مدتى پس از فوت حضرت يحيى عليه‏السلام، حضرت عيسى عليه‏السلام كه از فراق او دلتنگ شده بود، كنار قبر يحيى عليه‏السلام آمد و از درگاه خداوند خواست تا يحيى عليه‏السلام را زنده كند.
دعايش به اجابت رسيد، يحيى عليه‏السلام زنده شد و از ميان قبر بيرون آمد و به عيسى عليه‏السلام گفت: از من چه مى‏خواهى؟
عيسى عليه‏السلام گفت: اُريدُ أَن تؤنِسَنِى كَما كُنتُ فِى الدُّنيا؛
مى‏خواهم با من انس و الفت بگيرى همانگونه كه در دنيا با هم مأنوس بوديم.
يحيى عليه‏السلام گفت: اى عيسى! هنوز از مرارت و سختى مرگ، نيافته‏ام، مى‏خواهى مرا به دنيا برگردانى! تا بار ديگر به سختى مرگ مبتلا شوم. اين را گفت و سپس به قبر خود بازگشت.(724)
در روايات معراج آمده، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: در شب معراج هنگام سير در آسمان‏ها، وقتى كه به آسمان دوم رسيدم، ناگاه دو مرد شبيه هم را ديدم، به جبرئيل گفتم: اين‏ها كيستند؟ گفت: دو پسرخاله همديگر، يحيى و عيسى عليه‏السلام هستند. بر آن‏ها سلام كردم، و آن‏ها بر من سلام كردند، براى آن‏ها از درگاه خدا طلب آمرزش كردم، آن‏ها نيز براى من طلب آمرزش نمودند، و به من گفتند: مَرحَباً بِالاَخِ الصّالِحِ وَ النَّبِىِّ الصَّالِحِ؛ آفرين به برادر شايسته و پيغمبر شايسته. (725)
از شباهت‏هاى يحيى عليه‏السلام با عيسى عليه‏السلام اين كه يحيى عليه‏السلام را طاغوت زمانش كشت و سرش را از بدنش جدا كرد.
در مورد حضرت مسيح عليه‏السلام نيز طاغوتيان زمان مى‏خواستند او را به دار آويزان كنند، كه اشتباهى رخ داد و شخص ديگرى را به جاى عيسى عليه‏السلام كشتند، و عيسى عليه‏السلام به سوى آسمان‏ها صعود كرد.
پيامبرى حضرت يحيى عليه‏السلام در خردسالى‏
در آيه 12 سوره مريم ميخوانيم؛ خداوند مى‏فرمايد:
يا يَحيى خُذِ الكِتابَ بِقوَّةٍ وَ آتَيناهُ الحُكمَ صَبياً؛
اى يحيى! كتاب (خدا) را با قوت بگير و ما فرمان نبوت را در كودكى به او داديم.
حضرت زكريا عليه‏السلام وقتى كه به شهادت رسيد، حضرت يحيى عليه‏السلام خردسال بود، مقام نبوت به او رسيد.(726)
و اين از امتيازات حضرت يحيى عليه‏السلام است كه نخستين پيامبرى بود كه در كودكى به پيامبرى رسيد.
درست است كه دوران شكوفايى عقل انسان معمولا حد و مرز خاصى دارد، ولى مى‏دانيم كه هميشه در ميان انسان‏ها افراد استثنايى وجود دارند. چه مانعى دارد كه خداوند در شرايط خاصى، بعضى از پيامبران يا امامان عليهم السلام را در همان خردسالى، شايسته مقامات عالى كند.
تحليل و بررسى‏
كوتاه سخن آن كه در مورد پاسخ به اين سؤال كه چگونه انسان خردسال به مقام نبوت و امامت مى‏رسد، ما دو پاسخ پيش رو داريم:
1 - به آنان كه به خداى قادر و حكيم معتقدند، مى‏گوييم: چه مانعى دارد خداوند با آن قدرت و حكمت مطلقه‏اى كه دارد، بر اساس مصالحى، شخصى را در خردسالى به مقام نبوت يا امامت برساند. چنان كه مطابق قرآن، خداوند حضرت عيسى و يحيى عليه‏السلام را در دوران كودكى به مقام نبوت رسانيد؛ و به استناد قرآن، عيسى عليه‏السلام در گهواره سخن گفت و فرمود: من بنده خدايم، خداوند به من كتاب آسمانى داد و مرا پيامبر نمود.(727)
و در مورد يحيى عليه‏السلام فرمود: يا يَحيى خُذِ الكِتابَ بِقوَّةٍ وَ آتَيناهُ الحُكمَ صَبياً؛
اى يحيى! كتاب (خدا) را با قوت بگير و ما فرمان نبوت را در كودكى به او داديم.(728)
امام جواد عليه‏السلام براى يكى از ياران خود به نام على بن اسباط، به همين آيه استدلال كرد، و پس از ذكر آيه فرمود: كارى را كه خداوند در مسأله امامت كرده؛ همانند كارى است كه در مسأله نبوت كرده است. همان گونه كه ممكن است خداوند حكمت را در چهل سالگى به انسانى بدهد، ممكن است كه حكمت را در كودكى به انسانى ديگر عطا فرمايد.(729)
2 - در طول تاريخ ديده شده است كه برخى از كودكان رشد فكرى فوق العاده‏اى داشته‏اند، گاه افرادى در سنين كمتر از ده سال، نابغه شده‏اند و از رشد و عقل و درك ممتاز و استثنايى برخوردار بوده‏اند، اين موضوع بيانگر آن است كه شايستگى مقام‏هاى ارجمند، مانند مقام امامت براى بعضى از كودكان محال نيست كه آن را غير ممكن سازد، در اين زمينه نمونه‏هاى فراوان وجود دارد، كه براى تقريب اذهان به ذكر سه نمونه زير مى‏پردازيم:
نمونه‏هايى استثنايى از خردسالان نابغه‏
1 - در حالات حسين بن عبدالله بن سينا معروف به شيخ الرئيس ابوعلى سينا، (373 - 427 ه.ق) نقل كرده‏اند كه خود در شرح حال خود گفت: در ده سالگيان قدر از علوم مختلف را فرا گرفتم كه مردم بخارا از استعداد سرشار من، شگفت‏زده شده بودند. در دوازده سالگى بر مسند فتوا نشستم، و در شانزده سالگى كتاب قانون را در علم طب نوشتم، و بيمارى نوح بن منصوررئيس دولت سامانى را كه همه اطباء از درمانش عاجز شده بودند، درمان نمودم. او به اين خاطر، امكانات فرهنگى بسيار در اختيارم گذاشت، شب و روز به بررسى و مطالعه پرداختم. هنگامى كه به بيست و چهار سالگى رسيدم، همه علوم جهان را مى‏دانستم و چنين مى‏انديشيدم كه علم و دانشى وجود ندارد كه من به آن دست نيافته باشم.(730)
2 - نمونه ديگر يكى از دانشمندان غرب به نام توماس يونگ است، كه در دو سالگى خواندن و نوشتن را مى‏دانست، و در هشت سالگى به تنهايى به آموختن رياضيات پرداخت، و به امتيازات استثنايى و اعجاب‏انگيزى دست يافت.(731)
3 - نمونه ديگر كه در عصر حاضر رخ داده و بسيار عجيب است و پاسخ به سؤال فوق را به طور عينى و گويا تبيين مى‏كند، مربوط به كودكيبه نام سيدمحمدحسين طباطبايى، فرزند حجة الاسلام آقاى سيدمحمدمهدى طباطبايى، ساكن قم است. آقاى سيد محمد حسين طباطبايى استعداد و حافظه فوق العاده و استثنايى دارد، و مصاحبه با اين كودك چندين بار از تلويزيون جمهورى اسلامى ايران پخش شده است، و بسيارى از مردم چهره او را ديده‏اند.
اين كودك كه اكنون حدود هشت سال دارد، و در حوزه علميه قم به تحصيل دروس مقدماتى حوزوى مشغول است، در پنج و نيم سالگى حافظ همه قرآن شد، جالب اين كه علاوه بر حفظ قرآن، آن چنان بر آيات قرآنى و معانى آيات مسلط است، كه اگر ترجمه آيه‏اى براى او خوانده شود، او متن آيه را تلاوت مى‏كند و ترجمه هر آيه قرآن را مى‏داند، از همه مهم‏تر اين كه انس عميق او با آيات قرآن به گونه‏اى است كه پرسش هايى كه از او مى‏شود، با آيات قرآن، به آن‏ها پاسخ مى‏دهد. امسال در فروردين سال 1376 (ذيحجه 1417 ه.ق) در سفر حج، وزير كشور عربستان سعودى با همراهانش به ديدار او آمدند و به مناسبت اين كه كودك است، اسباب بازى براى او آورده بودند و به او اهدا كردند، و از او پرسش‏هايى كردند كه او با آيات قرآن به همه آن پرسش‏ها پاسخ داد، پرسش‏هاى آن‏ها چنين بود:
1 - آيا از وسايل اسباب‏بازى كه براى تو آورده‏ايم خشنود شدى؟
او در پاسخ، اين آيه را خواند: فَما آتانِى اللهُ خَير ممّا آتاكُم بَل اَنتُم بِهَديَّتِكُم تَفرَحُونَ؛
آنچه خدا به من داده بهتر است از آن چه به شما داده است، بلكه شما هستيد كه به هديه‏هاتان خشنود مى‏شويد.(732)
2 - آيا پيراهن عربى بهتر است يا پيراهن ايرانى؟
او در پاسخ، اين آيه را خواند: وَ لِباسُ التَّقوى‏ ذلِكَ خَيرٌ؛
لباس پرهيزكارى براى شما بهتر است.(733)

3 - آيا خشنودى كه در كشور ما بمانى و مهمان ما باشى؟
او در پاسخ، اين آيه را خواند: حتّى يَأذَنَ لِى أَبِى؛ تا پدرم به من اجازه دهد.(734)
و در موردى ديگر، از ايشان پرسيده شد:
4 - مى‏خواهيم از اين خانه فعلى كه در آن سكونت دارى، به جاى ديگرى برويم، و براى پدرت خانه بخريم، نظر شما چيست؟
او در پاسخ اين آيه را خواند: اءنّا هيهُنا قاعِدُونَ؛ ما همين جا نشسته‏ايم.(735)
5 - شخصى از او سؤال كرد: آيا مى‏خواهى پسر من شوى؟
او در پاسخ اين آيه را خواند: وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ؛
سوگند به پدر و فرزندش.(736)
6 - از او سؤال شد، آيا بازى را دوست دارى؟
او در پاسخ، اين آيه را خواند: وَ لا تَنسَ نَصيبَكَ مِنَ الدُّنيا؛
بهره‏ات را از دنيا فراموش نكن.(737)
7 - آيا كودكان همسال تو، به تو آزار نمى‏رسانند؟
او در پاسخ اين آيه را خواند: فَبِئسَ القَرينُ؛ پس چه بد همنشينى بودى؟(738) اشاره به اين كه همنشين بد موجب آزار است، و گاهى بعضى از كودكان مرا آزار مى دهند.
8 - آيا هيچگاه از پدرت كتك خورده‏اى؟
او در پاسخ اين آيه را خواند: قالُوا بَلى؛ گفتند: آرى. اشاره به اين كه آرى كتك خورده‏ام.(739)
9 - آيا هيچگاه پدرت با تو دعوا كرده است و سپس تو را بخشيده است؟
او در پاسخ، اين آيه را خواند: وَ اءِذا ما غَضَبُوا هُم يَغفِرُونَ؛
مومنان هنگامى كه خشمگين شوند، عفو مى‏كنند. اشاره به اين كه آرى، پدرم به من خشم كرده و مرا بخشيده است.(740)
10 - تو اين همه فضل و كمال، استعداد و حافظه را در اين سن و سال از كجا آورده‏اى؟
او در پاسخ، اين آيه را خواند: يُوتِى الحِكمَةَ مَن يَشآءُ وَ مَن يُؤتِى الحِكمَةَ فَقَد اُوتِىَ خَيراً كَثِيراً؛
خداوند دانش و حكمت را به هر كس بخواهد (و شايسته بداند) مى‏دهد، و به هر كس دانش داده شود، به او خير فراوانى داده شده است.(741) اشاره به اين كه، اين فضل و كمال از طرف خداست كه به من داده شده است.
نتيجه اين كه: وقتى يك كودك عادى در خردسالى به لف خدا داراى چنين موهبت و امتياز فوق العاده‏اى شد،(742) نبايد تعجب كرد كه چگونه حضرت يحيى و عيسى عليهماالسلام در كودكى به مقام نبوت رسيده‏اند و يا امام جواد عليه‏السلام و امام هادى و حضرت مهدى (عج الله تعالى فرجه الشريف) در دوران كودكى به مقام امامت رسيده‏اند كه چنين موضوعى محال نيست، و به اذن الهى به علت مصالحى به بعضى از افراد داده مى‏شود.
قيام يحيى به امور در خردسالى‏
مدتى بود كه بنى اسرائيل بدون پيامبر و رهبر مانده بودند و همين امر موجب آشوب و بروز بلاهاى بسيار در ميانشان شده بود، تا آن هنگام كه حضرت يحيى عليه‏السلام به هفت سالگى رسيد. آن حضرت در اين سن و سال براى هدايت مردم قيام كرد و در محل اجتماع مردم سخنرانى نمود. پس از حمد و ثناى الهى، ايام خدا را به ياد مردم آورد، و هشدار داد كه گرفتارى‏ها و بلاها بر اثر گناهانى است كه در ميان بنى اسرائيل رايج شده است، و عاقبت نيك از آن پرهيزكاران است، و آن‏ها را به آمدن حضرت مسيح عليه‏السلام بشارت داد.(743)
روزى كودكان نزد يحيى عليه‏السلام آمدند و گفتند: اِذهَب بِنا نَلعَبُ؛ بيا برويم و با هم بازى كنيم.
يحيى عليه‏السلام در پاسخ فرمود: ما لِلَعبٍ خُلقِنا؛ ما براى بازى كردن آفريده نشده‏ايم.(744)
آرى، يحيى عليه‏السلام در همان خردسالى ره صدساله مى‏پيمود، هرگز به كارهاى بيهوده دست نمى‏زد، و اهداف منطقى و سودمند را بر سرگرمى‏هاى بى‏حاصل، ترجيح ميداد.
خوف و پارسايى يحيى عليه‏السلام در خردسالى‏
يحيى عليه‏السلام در همان خردسالى از پارسايان برجسته بود. هرگز دلبستگى به دنيا نداشت و همواره به خدا و آخرت مى‏انديشيد. او در عصر پدرش زكريا عليه‏السلام به مسجد بيت المقدس وارد شد، راهبان و دانشمندان عابد را ديد كه پيراهن مويين و كلاه پشمينه و زبر پوشيده‏اند و با وضع دلخراشى خود را به ديوار مسجد بسته‏اند و مشغول عبادت هستند، يحيى عليه‏السلام با ديدن آن منظره نزد مادرش آمد و گفت: براى من پيراهن مويين و كلاه پشمينه بباف تا بپوشم و به مسجد بيت المقدس بروم و با راهبان و علماى عابد بنى اسرائيل به عبادت خدا اشتغال ورزم.
مادرش گفت: صبر كن تا پيامبر خدا پدرت بيايد و با او در اين مورد مشورت كنيم. صبر كردند تا حضرت زكريا عليه‏السلام آمد، مادر يحيى عليه‏السلام جريان را به حضرت زكريا عليه‏السلام خبر داد، زكريا عليه‏السلام به يحيى عليه‏السلام گفت: چه موجب شده كه به اين فكرها افتاده‏اى، با اين كه هنوز كودك هستى؟
يحيى عليه‏السلام گفت: پدرجان! آيا نديده‏اى افرادى را كه كوچك‏تر از من بودند، حادثه مرگ را چشيدند؟
يحيى عليه‏السلام بسيار گريه كرد، به گونه‏اى كه آثار سخت گريه در چهره‏اش آشكار شد، اين خبر به مادرش رسيد، او نزد پدرش يحيى عليه‏السلام آمد، از سوى ديگر زكريا نيز آمد و علما و راهبان اجتماع كردند، زكريا عليه‏السلام وقتى كه آن وضع دلخراش را از يحيى عليه‏السلام ديد فرمود: پسر جان! اين چه حالى است كه در تو مى‏نگرم، من از درگاه خدا خواستم تا تو را به من ببخشد، و به وسيله تو چشمم را روشن سازد.
يحيى عليه‏السلام گفت: پدر جان تو مرا به اين كار و حال امر نمودى.
زكريا عليه‏السلام فرمود: كى تو را چنين دستور دادم؟
يحيى عليه‏السلام عرض كرد: آيا نگفتى كه بين بهشت و دوزخ عقبى (گردنه)اى است كه جز گريه‏كنندگان از خوف خدا، كسى از آن عبور نمى‏كند؟
زكريا عليه‏السلام فرمود: حالا كه چنين است به كوشش خود ادامه بده، و حال و شأن تو غير از حال و شأن من است.
يحيى عليه‏السلام برخاست و پيراهن موئين خود را از تن بيرون آورد، و به جاى آن دو قطع نمد (لباس سفت) به او داد، و او را به حال خودش رها ساخت.
يحيى عليه‏السلام آن قدر از خوف خدا گريه كرد كه اشكهايش جارى شد، و آن دو قطعه نمد از اشكهاى او خيس شدند، و قطره‏هاى اشكش از سر انگشتانش فرو مى‏چكيد.
زكريا عليه‏السلام وقتى كه حال و وضع پسرش يحيى عليه‏السلام را مشاهده كرد، سرش را به جانب آسمان بلند كرد، و گفت: خدايا! اين پسر من است، و اين اشكهاى چشمانش مى‏باشد، اى خدايى كه مهربان‏ترين مهربانان هستى.(745)
خوف شديد يحيى عليه‏السلام از خدا
هرگاه حضرت زكريا عليه‏السلام مى‏خواست بنى اسرائيل را موعظه كند، به طرف راست و چپ نگاه مى‏كرد، اگر يحيى عليه‏السلام را در ميان جمعيت مى‏ديد از بهشت و دوزخ سخنى نمى‏گفت.
روزى بر مسند نشست تا بنى اسرائيل را موعظه كند، يحيى عليه‏السلام كه عبايش را بر سر نهاده بود، والد مجلس شد و در گوشه‏اى در ميان جمعيت نشست. زكريا عليه‏السلام به جمعيت نگريست، و يحيى عليه‏السلام را نديد، آن گاه در ضمن موعظه فرمود:
اى بنى اسرائيل! دوستم جبرئيل از جانب خداوند به من خبر داد كه در جهنم كوهى به نام سكران وجود دارد، در پايين اين كوه دره‏اى هست كه نامش غضبان است، زيرا غضب خدا در آن وجود دارد، در پايين اين كوه دره‏اى هست كه طول آن به اندازه مسير صد سال راه است، در ميان آن چاه چند تابوت از آتش وجود دارد، و در ميان هر يك از آن تابوت‏ها چند صندوق آتشين و لباس آتشين و زنجيرهاى آتشين هست.
يحيى عليه‏السلام تا اين سخن را شنيد برخاست و با شيون، فرياد كشيد و گفت: واغَفلَتاه مِنَ السَّكرانِ؛ واى بر من از غافل شدنم از كوه سكران!
سپس حيران و سرگردان، سراسيمه از مجلس خارج شد و سر به بيابان گذاشت و از شهر خارج شد.
زكريا عليه‏السلام بى درنگ از مجلس بيرون آمد و نزد مادر يحيى عليه‏السلام رفت و ماجرا را به او خبر داد، و به او گفت: هم اكنون برخيز و به جستجوى يحيى عليه‏السلام بپرداز، من ترس آن دارم كه ديگر او را نبينم مگر اين كه دستخوش مرگ شده باشم.
مادر يحيى عليه‏السلام برخاست واز شهر خارج شد و به جستجوى يحيى عليه‏السلام پرداخت، در بيابان چند نفر جوان را ديد، از آن‏ها جوياى يحيى عليه‏السلام شد، آن‏ها اظهار بى اطلاعى كردند، مادر يحيى عليه‏السلام همراه آن جوانان به جستجو پرداختند تا چوپانى را در بيابان ديدند، مادر يحيى عليه‏السلام از او پرسيد: آيا جوانى با قيافه چنين و چنان نديدى؟
چوپان گفت: گويا در جستجوى يحيى پسر زكريا عليه‏السلام هستى؟
مادر يحيى گفت: آرى، او پسر من است، نامى از دوزخ در نزد او بردند، او بر اثر شدت خوف، سراسيمه سر به بيابان گذاشته و رفته است.
چوپان گفت: من همين ساعت او را در كنار گردنه فلان كوه ديدم كه پاهايش را در ميان گودال آب فرو برده و چشم به آسمان دوخته بود و چنين مناجات مى‏كرد:
وَ عزَّتِكَ مَولاىَ لاذِقتُ بارِدَ الشَّرابِ حَتى انظُرَ مَنزِلَتِى مِنكَ؛
اى خدا و اى مولاى من به عزتت سوگند، آب خنك ننوشم تا بنگرم كه در پيشگاه تو چه مقامى دارم؟
مادر يحيى عليه‏السلام به سوى آن كوه حركت كرد، يحيى عليه‏السلام را در آن جا يافت، نزديكش رفت و سرش را در آغوش گرفت، و او را سوگند داد كه برخيزد و با هم به خانه بازگرديم.
يحيى عليه‏السلام برخاست و همراه مادر به خانه بازگشت، مادرش از او پذيرايى گرمى كرد، ولى در آن حال احساس لغزش نمود، و برخاست و همان لباس‏هاى زير موئين را از مادرش طلبيد و پوشيد و به سوى مسجد بيت المقدس حركت كرد، تا در آن جا به عبادت خدا بپردازد. مادرش از رفتن او جلوگيرى مى‏كرد، زكريا عليه‏السلام به مادر يحيى عليه‏السلام فرمود:
دَعيهِ فانَّ وَلَدِى قَد كُشِفَ لَهُ عَن قِناعِ قَلبِهِ وَ لَن يَنتَفِعُ بِالعَيشِ؛
رهايش كن، اين پسرم به گونه‏اى است كه پرده حجاب از روى قلبش برداشته شده، كه زندگى دنيا هرگز روح و روانش را اشباع نمى‏كند و به او سود نمى‏بخشد.
يحيى عليه‏السلام خود را به مسجد بيت المقدس رسانيد، و در كنار علما و عابدان بنى اسرائيل به عبادت خدا پرداخت، و همچنان تا آخر عمر به آن ادامه داد. (746)
وارستگى حضرت يحيى عليه‏السلام و گفتگوى او با ابليس‏
زهد و پارسايى حضرت يحيى عليه‏السلام در سطح بسيار بالايى بود، هرگز در زندگى او دلبستگى به دنيا نبود، او ساده مى‏زيست، غذايش بيشتر سبزيجات و نان جو بود، و به اندازه تأمين يك شبانه روز خود غذا نمى‏اندوخت. روزى داراى يك قرص نان جو گرديد، ابليس نزد او آمد و گفت: تو مى‏پندارى زاهد هستى با اين كه براى خود يك قرص نان اندوخته‏اى؟
يحيى عليه‏السلام جواب داد: اى ملعون! اين قرص نان به اندازه قوت (و مورد نياز يك شبانه‏روز) من است.
ابليس گفت: كمتر از قوت، براى كسى كه مى‏ميرد كافى است.
خداوند به يحيى عليه‏السلام وحى كرد، اين سخن ابليس را (كه سخن حكمت‏آميز است) فراگير.(747)
روز ديگرى ابليس نزد يحيى عليه‏السلام آمد، يحيى عليه‏السلام او را شناخت و به او گفت: هر چه دام و نيرنگ و وسائل فريب دادن را دارى براى من به كار گير. (تا ببينم مى‏توانى مرا گول بزنى.)
ابليس جواب مثبت داد و فرداى آن روز را براى اين كار تعيين كرد، يحيى عليه‏السلام در ميان كوخى كه داشت ماند و درِ آن را بست، چندان نگذشت ناگاه ابليس از سوراخى كه در ديوان آن كوخ بود وارد شد، يحيى عليه‏السلام او را در هيئت و قيافه‏اى بسيار عجيب ديد كه داراى زرق و برق و انواع وسايلى بود كه براى به دام انداختن انسان‏ها به كار مى‏گرفت، همه را با خود آورده بود، تا يحيى عليه‏السلام را به خود جذب كند.
يحيى عليه‏السلام از او سؤالاتى كرد و از جمله پرسيد: چه چيزى از همه بيشتر چشم تو را روشن مى‏سازد؟
ابليس گفت: زنها، آن‏ها تله‏ها و دام‏هاى من هستند (توسط زرق و برق آن‏ها، دل‏ها را مى‏ربايم و انسان‏ها را گمراه مى‏كنم.) هرگاه نفرين‏ها و لعنت‏هاى صالحان در مورد من مرا غمگين مى‏كند، نگرانى خودم را وسيله آن‏ها آرامش مى‏دهم.
يحيى عليه‏السلام پرسيد: آيا هيچگاه بر من چيره شده‏اى؟
ابليس گفت:: نه، ولى تو داراى يك خصلت هستى كه مرا خشنود كرده (و اميدوار نموده كه بتوانم به وسيله اين خصلت بر تو راه يابم.)
يحيى گفت: آن خصلت چيست؟
ابليس گفت: تو سير خورنده هستى، اميد آن را دارم كه از همين راه وارد شوم، و تو را از بعضى از شب‏زنده دارى، و نمازهاى شب باز دارم.
يحيى عليه‏السلام به اين موضوع توجه و دقت مخصوص كرد، و به ابليس گفت:
اءِنِّى اُعطِى اللهَ عهداً اَلّا اَشبع مِنَ الطَّعامِ حتّى اَلقاهُ؛
من با خدا عهد كردم هيچگاه تا آخر عمر، از غذاى سير نخورم.
ابليس گفت: من هم با خدا عهد كردم تا آخر عمر هيچ مسلمانى را نصيحت نكنم.
سپس ابليس از نزد يحيى عليه‏السلام رفت و ديگر هرگز نزد يحيى عليه‏السلام نيامد.(748)
به اين ترتيب يحيى عليه‏السلام مراقب بود كه هرگونه اعمال زمينه‏ساز نفوذ شيطان را از خود دور سازد.
موعظه كافى از يك مرد اعدامى‏
امام صادق عليه‏السلام فرمود: مردى به محضر حضرت عيسى عليه‏السلام آمد و عرض كد: اى روح خدا زنا كرده‏ام، مرا (با اجراى حد) پاك ساز.
حضرت عيسى عليه‏السلام پس از تحقيق و بررسى، به اقرار صحيح او اطمينان كرد، و سپس اعلام عمومى نمود، جمعيت بسيارى اجتماع كردند، آن شخص را در ميان گودالى نهادند، تا سنگبارانش كنند.
او گفت: در ميان جمعيت، هر كس بر گردنش حد هست، از اين جا برود، همه جمعيت رفتند، فقط حضرت عيسى عليه‏السلام و حضرت يحيى عليه‏السلام ماندند.
يحيى عليه‏السلام (كه آن شخص توبه كننده را شخص خداترس و با معرفتى مى‏دانست كه خودش براى پاكسازى خود حاضر به اعدام شده، از طرفى در اين لحظه همه غرورهايش محو شده و موعظه او اثربخش خواهد بود) نزد او رفت و گفت: اى گنهكار! مرا موعظه كن.
گنهكار گفت: لا تُخلِيَنَّ بَينَ نَفسَكَ وَ بَينَ هَواها فَتَرداكَ؛
بين خود و هواى نفست را آزاد نگذار كه تو را از جاده حق به سوى پستى منحرف سازد.
يحيى عليه‏السلام فرمود: باز مرا موعظه كن.
گنهكار گفت: لا تُعَيِّرنَّ خاطِئاً بِخَطيئَتِهِ؛
خطاكار را به خاطر خطايش سرزنش نكن. (يعنى اگر خطاكار، قابل جذب است، او را سركوب و نااميد نكن بلكه او را به سوى راه هدايت جذب كن.)
يحيى عليه‏السلام فرمود: باز موعظه كن.
گنهكار عرض كرد: لا تَغضَب؛ خشم نكن و در حال خشم خود را كنترل كن.
حضرت يحيى عليه‏السلام اين سه پند را براى نجات انسان كافى دانست، از اين رو گفت: حَسبِى؛ همين موعظه‏ها مرا كافى است.(749)
مقام ارجمند يحيى عليه‏السلام در پيشگاه خدا
يحيى عليه‏السلام بر اثر پاكزيستى و رابطه تناتنگ با خدا، مقامش به جايى رسيد كه خداوند او را (در سوره مريم آيه 12 تا 15) به داشتن شش خصلت برجسته ستوده سپس بر او سلام مى‏كند، از جمله (در آيه 13 مريم) مى‏فرمايد: وَ حنّاناً مِنَ لدُنّاً وَ زكاةً وَ كانَ تَقِيّاً؛
ما يحيى عليه‏السلام را مشمول رحمت و محبت خود ساختيم، و پاكى روح و عمل به او داديم، او انسان پرهيزكارى بود.
ابوحمزه مى‏گويد: از امام باقر عليه‏السلام پرسيدم: منظور از اين آيه چيست؟ فرمود: منظور رحمت و لطف سرشار خدا به يحيى عليه‏السلام است.
عرض كردم: تا چه اندازه؟
فرمود: رحمت و لطف خدا به يحيى عليه‏السلام به اندازه‏اى رسيد كه وقتى كه او خدا را صدا مى‏زد و مى‏گفت: يا رَبِّ؛ اى پروردگار من! خداوند بى‏درنگ مى‏فرمود: لَبَّيكَ يا يَحيى؛ بلى، يا يحيى!(750)
شهادت جانسوز يحيى عليه‏السلام به فرمان طاغوت شهوت‏پرست‏
در بيت المقدس پادشاهى هوسباز به نام هيروديس (يا هردوش) بود، كه از طرف قياصره روم در آن جا فرمانروايى مى‏كرد، برادرش بهنام فيلبوس دخترى به نام هيروديا داشت. پس از آن كه فيلبوس از دنيا رفت، هيروديس با همسر برادرش ازدواج كرد.
هيروديس شاه هوسباز، عاشق هيردوديا دختر زيباى برادرش شد، به طورى كه زيبابى هيروديا او را در گرو عشق آتشين خود قرار داده بود، از اين رو تصميم گرفت با او كه برادرزاده، و دختر همسرش بود، ازدواج كند. اين خبر به پيامبر خدا حضرت يحيى عليه‏السلام رسيد، آن حضرت با صراحت اعلام كرد كه اين ازدواج بر خلاف دستورهاى تورات است و حرام مى‏باشد. سر و صداى اين فتوا در تمام شهر پيچيد و به گوش آن دختر (هيروديا) رسيد، او كينه يحيى عليه‏السلام را به دل گرفت، چرا كه او را بزرگترين مانع بر سر راه هوس‏هاى خود مى‏دانست و تصميم گرفت در يك فرصت مناسبى از او انتقام بگيرد.
ارتباط نامشروع هيرود با عمويش هيروديس بيشتر شد، و زيبايى او شاه هوسران را شيفته‏اش كرد به طورى كه هيروديا آن چنان در شاه نفوذ كرد، كه شاه به او گفت: هر آرزويى دارى از من بخواه كه قطعاً انجام خواهد يافت.
هيروديا گفت: من هيچ چيز جز سر بريده يحيى عليه‏السلام را نمى‏خواهم، زيرا او نام من و تو را بر سر زبان‏ها انداخته و همه مردم را به عيبجويى ما مشغول نموده است.(751)
در فراز ديگر تاريخ مى‏خوانيم: شاه فلسطين هيروديس، روز تولد خود را جشن مى‏گرفت، و وقتى آن روز فرا رسيد، هيروديا از فرصت استفاده كرد، طبق راهنمايى مادرش، خود را به طور كامل آرايش كرد و لباس‏هاى زينتى پوشيد و رقص‏كنان به مجلس جشن شاه وارد شد، همه اشراف بنى اسرائيل كه در اطراف طاغوت بودند فريفته او شدند. هيروديس كه مست و مخمور شراب شده بود به او رو كرد و گفت: اى آفت دين و دنيا، هر چه مى‏خواهى بخواه، اگر چه نصف مملكت باشد.
هيروديا به مادرش مراجعه كرد و گفت: شاه چنين مى‏گويد، چه بخواهم.
مادر گفت: سر يحيى عليه‏السلام را بخواه زيرا او تو را از همسرى پادشاه نهى و باز مى‏دارد، و تا زنده است دست از نهى بر نمى‏دارد.
هيروديا به مجلس جشن شاه وارد شد و گفت: سر بريده يحيى عليه‏السلام را مى‏خواهم. و در اين مورد اصرار كرد.
سرانجام شاه مغرور كه ديوانه هوس و عشق به هيروديا شده بود، دستور داد يك طشت طلا حاضر نمودند، به مأموران جلادش گفت: برويد و يحيى عليه‏السلام را دستگير كرده و به اين جا بياوريد.
يحيى عليه‏السلام در اين هنگام در زندان بود.(752) (و طبق پاره‏اى از روايات در محراب عبادت در مسجد بيت المقدس به سر مى‏برد) مأموران جلاد سراغ او آمدند و او را دستگير كرده و به مجلس شاه بردند، شاه در همان جا فرمان داد سر از بدن او جدا كردند و سر بريده‏اش را در ميان طشت طلا نهادند و آن گاه كه هيروديا تسليم هوسهاى شاه گرديد، سر بريده يحيى عليه‏السلام به سخن آمد و در همان حال نهى از منكر كرد و خطاب به شاه فرمود: يا هذا اتَّقِ اللهِ لا يَحِلَّ لَكَ هذِهِ؛ اى شخص از خدا بترس اين زن بر تو حرام است. به اين ترتيب حضرت يحيى عليه‏السلام مظلومانه به شهادت رسيد.(753)
ياد مكرر امام حسين عليه‏السلام از يحيى عليه‏السلام‏
زندگى يحيى عليه‏السلام از جهاتى شباهت به زندگى امام حسين عليه‏السلام داشت، مانند اين كه:
نام حسين عليه‏السلام همچون نام يحيى بى سابقه بود، و مدت حمل آن‏ها به هنگامى كه در رحم مادر بودند، شش ماه بود، و هر دوى آن‏ها قربانى هوسهاى طاغوت زمانشان شدند و سرشان بريده شد.
امام سجاد عليه‏السلام فرمود: ما در سفر كربلا همراه امام حسين عليه‏السلام بيرون آمديم، امام در هر منزلى كه نزول مى‏فرمود، و يا از آن كوچ مى‏كرد، از يحيى عليه‏السلام و شهادت او ياد مى‏كرد و مى‏فرمود: وَ مِن هَوانِ الدُّنيا عَلَى اللهِ اءنّ رَأسَ يَحيَى بنِ زَكريّا اُهدىَ اِلى بَغِىّ مَن بَغايا بِنِى اسرائِيلَ؛
از پستى و بى ارزشى دنيا نزد خدا همين بس كه سر يحيى بن زكريا را به عنوان هديه به سوى فرد ستمگر و بى‏عفتى از ستمگران و بى عفت‏هاى بنى اسرائيل بردند.(754)
آرى، امام حسين عليه‏السلام با اين بيان مى‏خواست اشاره به شهادت خود كند، كه همچون يحيى عليه‏السلام به خاطر نهى از منكر، سرش را جدا مى‏كنند و آن را نزد طاغوت هوسباز، يزيد پليد مى‏برند.
امام صادق عليه‏السلام فرمود: مرقد حسين عليه‏السلام را زيارت كنيد و به او جفا نكنيد كه او سيد و آقاى شهداى جوان، و سيد جوانان بهشت است، و شبيه يحيى عليه‏السلام است كه آسمان و زمين براى مظلوميت حسين و يحيى عليهماالسلام گريستند.(755)
نيز روايت شده: جبرئيل به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت: خداوند هفتادهزار نفر از منافقان را در مورد قتل يحيى عليه‏السلام (توسط بخت النصر) كشت، و به زودى هفتادهزار نفر از متجاوزان را به خاطر قتل پسر دختر حسين عليه‏السلام بكشد.(756)
مكافات عمل قاتل حضرت يحيى عليه‏السلام و سكوت‏كنندگان‏
امام صادق عليه‏السلام فرمود:
اءنّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ اِذا اَرادَ اَن يَنتَصِرَ لِاَولِيائِهِ اِنتَصَرَ لَهُم بِشرارِ خَلقِهِ... وَ لَقَد اِنتَصَرَ لِيَحيَى بنِ زَكَرِيّا بِبُختِ نَصرٍ؛
همانا خداوند متعال هرگاه اراده يارى‏طلبى براى دوستانش كند، از بدترين خلايقش براى آن‏ها يارى مى‏طلبد، چنان كه در مورد (انتقام‏گيرى از خون) يحيى عليه‏السلام از بخت النصر يارى طلبيد.(757)
وقتى كه سر يحيى عليه‏السلام را از بدن جدا نمودند، قطره‏اى از خونش به زمين ريخت، و جوشيد، و هر چه خاك بر سر آن ريختند، خونِ در حال جوشش، از ميان خاك بيرون مى‏آمد، و تلِّى از خاك به وجود آمد ولى خون از جوشش نيفتاد و تلى سرخ ديده مى‏شد.
طولى نكشيد كه يكى از ياغيان آن عصر به نام بخت‏النصر كه قبلا هيزم‏كن بود و اراذل و اوباش را كه با او دوست بودند، به دور خود جمع نمود و شورش كردند. آن‏ها به هر جا مى‏رسيدند مى‏كشتند و غارت مى‏كردند تا به شهر بيت المقدس رسيدند و آن جا را تصرف نمودند و همه طاغوتيان و سران را با سخت‏ترين وضع كشتند، تا اين كه چشم بخت النصر به تلّ سرخى افتاد، پرسيد: اين تل چيست؟ گفتند: مدتى قبل شاه اين منطقه حضرت يحيى عليه‏السلام را كشت، و سرش را از بدنش جدا كرد. خون او به زمين چكيده و جوشيد و هر چه بر سر آن خون خاك ريختند از جوشش نيفتاد، سرانجام تلى از خاك سرخ به وجود آمد و همچنان آن خون مى‏جوشد.
بخت النصر گفت: آن قدر از مردم اينجا را بر سر اين تل بكشم تا خون از جوشش بيفتد. (اين تصميم نيز مكافات عمل مردم بيت المقدس و اطراف آن بود كه در قتل مظلومانه يحيى عليه‏السلام سكوت كردند و به شاه هوسباز قاتل، اعتراض ننمودند.)(758)
به فرمان بخت النصر هفتاد هزار نفر از مردم را روى آن تل كشتند تا، خون يحيى عليه‏السلام از جوشش بيفتد، اما همچنان خون مى‏جوشيد. بخت النصر پرسيد: آيا ديگر شخصى در اين منطقه باقى مانده است؟ گفتند: يك نفر پيرزن در فلان جا زندگى مى‏كند. گفت: او را نيز بياوريد و روى اين تل بكشيد. مأموران به اين فرمان عمل كردند و آن گاه خون از جوشش افتاد.(759)
كشته شدن بخت النصر به دست يك غلام ايرانى‏
بخت النصر پس از فتح شام و منطقه بيت المقدس و فلسطين، به بابل (واقع در سرزمين عراق) رفت، در آن جا شهرى ساخت، و چاهى در آن جا حفر كرد و سپس حضرت دانيال پيامبر را دستگير كرده و در ميان آن چاه افكند، و ماده شيرى را در ميان آن چاه انداخت تا او را بدرّد.
ماده شير، گل چاه را مى‏خورد، و از شير خود به دانيال مى‏نوشانيد. پس از مدتى خداوند به يكى از پيامبران وحى كرد، كنار فلان چاه برو و به دانيال عليه‏السلام آب و غذا برسان.
او كنار چاه آمد و صدا زد: اى دانيال! دانيال گفت: بلى، صداى دورى مى‏شنوم.
آن پيامبر گفت: اى دانيال! خدايت سلام رسانيد، و براى تو غذا و آب فرستاده است. آنگاه آن آب و غذا را به وسيله دلو، وارد چاه كرد.
حضرت دانيال عليه‏السلام حمد و سپس مكرر گفت، و خدا را سپاسگزارى بى‏حد نمود.
در همين عصر بخت النصر در عالم خواب ديد سرش آهن شده، پاهايش به صورت مس در آمده، و سينه‏اش طلا گشته است. وقتى كه بيدار شد منجمين را احضار كرد و گفت: من در عالم خواب چه خوابى ديده‏ام؟ منجمين گفتند: نمى‏دانيم، تو آن چه را در خواب ديدى براى ما بگو تا ما تعبير كنيم.
بخت النصر ناراحت شد و به آن‏ها گفت: من سال‏ها است به شما رزق و روزى مى‏دهم، ولى شما نمى‏دانيد كه من چه خوابى ديده‏ام، پس چه فايده‏اى براى من داريد؟ آن گاه دستور داد همه آن‏ها را اعدام كردند.
در اين هنگام يكى از حاضران به بخت النصر گفت: اگر علم و معرفت در نزد كسى مى‏جويى، تنها در نزد آن كسى (دانيال) است كه در چاه زندانى مى‏باشد، و ماده شير نه تنها به او آزار نرسانده بلكه گل مى‏خورد و به او شير مى‏دهد.
بخت النصر مأموران را نزد او فرستاد و او را حاضر كردند، به او گفت: من چه خوابى ديده‏ام؟
دانيال: در خواب ديده‏اى سرت آهن شده و پاهايت مس شده‏اند و سينه‏ات طلا گشته است.
بخت النصر: آرى، همين خواب را ديده‏ام، بگو بدانم تعبيرش چيست؟
دانيال: تعبيرش اين است كه غلامى ايرانى بعد از سه روز تو را مى‏كشد.
بخت النصر: من داراى هفت قلعه (شهر) هستم و در كنار هر دروازه آن چند نگهبان وجود دارد، به علاوه بر درگاه هر دروازه‏اى يك مرغابى وجود دارد هر شخص غريبى به آن جا آيد فرياد مى‏كشد و مأموران او را دستگير خواهند كرد.
دانيال: همانگونه كه گفتم خواه و ناخواه، حادثه رخ مى‏دهد.
بخت النصر براى احتياط به لشگر خود فرمان آماده‏باش داد، و گفت: هر شخص غريبى را ديديد هر كس باشد بكشيد. سپس به دانيال گفت: تو بايد در اين سه روز در همين جا بمانى، اگر اين سه روز گذشت و من آسيبى نديدم، تو را خواهم كشت.
دانيال در همان جا زندانى شد، روز اول و دوم خطر گذشت، روز سوم فرا رسيد، در آن روز بخت النصر در قصر خود غمگين و دلتنگ شد، تصميم گرفت به حياط قصر برود و پس از گردش و هواخورى اندك، به قصر باز گردد و روز خطر به پايان رسد. وقتى كه از قصر بيرون آمد، با جوانى كه از نژاد ايرانى بود و او را به عنوان پسر خود برگزيده بود و نمى‏دانست كه او از نژاد ايرانى است، ملاقات كرد و شمشيرش را به او داد و به او گفت: اى پسرخوانده! همينجا مراقب باش كسى وارد قصر نشود، هر كسى وارد شد - گرچه خودم باشم - او را بكش.
غلام ايرانى شمشير را به دست گرفت (پس از اندكى بخت النصر وارد قصر شد) غلام با شمشير به او حمله كرد و او را كشت.
در آن هنگام كه بخت النصر در خون خود مى‏غلطيد به غلام گفت: چرا مرا كشتى؟
غلام گفت: خودت فرمان دادى و گفتى هر كس - گر چه خودم باشم - اگر وارد قصر شدم، او را بكش. من به فرمان تو عمل كردم.
بخت النصر در آن جا هر چه فرياد زد كسى صداى او را نشنيد، و سرانجام به هلاكت رسيد و مردم از شرش نجات يافتند.(760) آرى به قول ناصر خسرو:
روزى زسر سنگ عقابى به هوا برخاست
بهر طلب طعمه پر و بال بياراست
از راستى بال منى كرد و همى گفت:
كه امروز همه ملك جهان زير پر ماست
گر به سر خاشاك يكى پشه بجنبيد
جنبيدن آن پشه عيان در نظر ماست
بسيار منى كرد وز تقدير نترسيد
بنگر كه از اين چرخ جفا پيشه چه برخاست
ناگه زكمينگاه يكى سخت كمانى
تيرى به قضا و قدر انداخت بر او راست
چون خوب نظر كرد پر خويش در آن ديد
گفتا زكه ناليم كه از ماست كه بر ماست
خسرو تو برون كن زسر اين كبر و منى را
ديدى كه منى كرد عقابى چه بر او خاست
پايان داستان‏هاى زندگى حضرت يحيى عليه‏السلام
 
719 - مجمع البيان، ج 1 و 2،ص 439.
720 - مريم، 7؛ آل عمران، 39.
721 - مريم، 15.
722 - آل عمران، 39.
723 - بحار، ج 14،ص 189.
724 - فروع كافى، ج 1،ص 72؛ بحار، ج 14،ص 187.
725 - بحار، ج 18،ص 325.
726 - نورالثقلين، ج 3،ص 325، اين قول بنابر آن است كه زكريا عليه‏السلام در اين هنگام از دنيا رفته است.
727 - مريم، 30.
728 - مريم، 12.
729 - اصول كافى، ج 1،ص 494.
730 - الكنى و الالقاب، ج 1،ص 494.
731 - تاريخ علوم پى‏ير روسو،ص 432.
732 - نمل، 36؛ اين پاسخ در قرآن، در مورد پاسخ حضرت سليمان عليه‏السلام به مأموران بلقيس است آن هنگام كه از طرف بلقيس براى سليمان عليه‏السلام هديه آورده بودند.
733 - اعراف، 26.
734 - يوسف، 80.
735 - مائده، 24.
736 - بلد، 3.
737 - قصص، 77.
738 - زخرف، 38.
739 - تغابن، 7.
740 - شورى، 37.
741 - بقره، 269.
742 - اين كودك كه اكنون هشت سال دارد، دردانشگاه حجاز در انگلستان به مدرك دكتراى افتخارى نائل شد، اساتيد دانشگاه مذكور اين مدرك را به خاطر تسلط آقاى محمدحسين طباطبايى قمى (هشت ساله) به پنج موضوع قرآنى (از جمله حفظ تمام قرآن) در تاريخ 30 / 11 / 1376 شمسى مطابق با 22 شوال 1318 ه.ق، 19 فوريه 1998 ميلادى، اعطا كردند، امتحان او سه ساعت و نيم طول كشيد، در اين مدت به 130 سؤال پاسخ داد، و از صد امتياز، داراى 93 امتياز شده، و به درجه دكتراى افتخارى دانشگاه حجاز، دست يافت‏
743 - كمال الدين صدوق،ص 91 و 95؛ بحار، ج 14،ص 179.
744 - تفسير نور الثقلين، ج 3،ص 325.
745 - بحار، ج 14،ص 165 و 166.
746 - اقتباس از بحار، ج 14،ص 166 و 167، به نقل از امالى شيخ صدوق،ص 18 - 20.
747 - بحار، ج 14،ص 189.
748 - بحار، ج 14،ص 172 و 173 (با تلخيص) به نقل از امالى ابن الطوسى.
749 - من لا يحضر الفقيه، طبق نقل بحار، ج 14،ص 188.
750 - اصول كافى، ج 2،ص 535.
751 - و طبق پاره‏اى از روايات، مادر هيروديا (كه همسر شاه بود) را وادار كرد، كه شاه را مجبور به قتل يحيى عليه‏السلام كند، به اين ترتيب كه به ذشوهرش شراب داد، و دخترش را آرايش كرده با لباس‏هاى پرزرق و برق نزد شاه فرستاد و به او گفت: اگر شاه به طرف تو آمد تمكين نكن. مگر سر بريده يحيى عليه‏السلام را در آن جا حاضر كند... (بحار، ج 14،ص 180 و 181).
752 - زيرا فتوا داده بود كه ازدواج با دختر برادر و دختر زن حرام است، از اين رو شاه او را زندانى كرده بود.
753 - اقتباس زا تاريخ انبياء عمادزاده،ص 716 و 717.
754 - تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 324.
755 - بحار، ج 14،ص 168 و 358.
756 - همان، ج 45،ص 314.
757 - بحار، ج 14،ص 181.
758 - روايت شده: اخبار و علما و عابدان بنى اسرائيل نزد اَرميا (يكى از پيامبران) رفتند و گفتند: از خدا بخواه و بپرس كه گناه فقراء و زنها و ناتوانان چيست كه اين گونه كشته مى‏شوند؟! اَرميا هفت روز، روزه گرفت، و به او وحى نشد، هفت روز ديگر روزه گرفت باز وحى نشد، هفت روز سوم را روزه گرفت، سرانجام به او چنين وحى شد:
قُل لَهُم رَأَيتُمُ المُنكَرَ فَلَم تَنكُرُوهُ؛
به آن‏ها بگو شما منكرات را ديديد و نهى از منكر نكرديد. (بحار، ج 14،ص 356)
759 - اقتباس از بحار، ج 14،ص 182 و 356 و 358.
760 - بحار، ج 14،ص 358 و 359، معالم الزلفى‏
 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (28)

   25- حضرت زكريا عليه‏السلام‏

      ازدواج زكريا عليه‏السلام‏

      سرپرستى زكريا عليه‏السلام از مريم عليها السلام‏

      ديدار زكريا عليه‏السلام از غذاهاى بهشتى در كنار محراب مريم عليهاالسلام‏

      دعاى گيراى زكريا عليه‏السلام و اجابت آن، و ولادت يحيى عليه‏السلام‏

      گريه حضرت زكريا عليه‏السلام براى مصائب امام حسين عليه‏السلام‏

      نجات زكريا از تنهايى‏

      شهادت جانسوز حضرت زكريا عليه‏السلام‏

 

 

25- حضرت زكريا عليه‏السلام‏

يكى از پيامبران حضرت زكريا عليه‏السلام است، كه نام مباركش در قرآن هفت بار در سه سوره آمده است، زكريا بن برخيا عليه‏السلام از پيامبران بنى اسرائيل بود، كه سلسله نسبش به حضرت داوود عليه‏السلام مى‏رسد، او رييس راهبان و خدّام بيت المقدس بود و مردم را به شريعت حضرت موسى عليه‏السلام دعوت مى‏كرد.

ازدواج زكريا عليه‏السلام‏

در ميان بنى اسرائيل دو خواهر برجسته و بزرگ‏زاده وجود داشتند، يكى به نام حنّه و ديگرى به نام اشياع،(704) زكريا عليه‏السلام از اشياع خواستگارى كرد، و عمران كه يكى از راهبان و بزرگ بنى اسرائيل بود (و طبق نقلى از پيامبران بنى اسرائيل بود) از حنّه خواستگارى نمود، سرانجام اشياع همسر زكريا عليه‏السلام گرديد، و حنّه همسر عمران‏(705)شد.

به اين ترتيب زكريا و عمران، دو شخصيت بزرگ بنى اسرائيل، باجناق همديگر شدند، و علاوه بر رابطه مكتبى، رابطه خويشاوندى نيز پيدا كردند. چندسال از اين ماجرا گذشت، عمران صاحب دخترى به نام مريم شد، ولى زكريا عليه‏السلام داراى فرزند نشد، زيرا همسرش نازا بود.

سرپرستى زكريا عليه‏السلام از مريم عليها السلام‏

سال‏ها از زندگى عمران و همسرش حنه گذشت آن‏ها داراى فرزند نشدند، حنه همچون زنان ديگر آرزو داشت كه داراى فرزند شود، و با ديدن كودكى احساساتش براى داشتن فرزند به جوش مى‏آمد. تا اين كه روزى در زير درختى نشسته بود، پرنده‏اى را ديد كه به جوجه‏هاى خود غذا مى‏دهد، مشاهده اين محبت مادرانه آتش عشق به فرزند را در دل او شعله ور ساخت، و از صميم دل از خدا تقاضاى فرزند كرد، چيزى نگذشت كه دعاى خالصانه او اجابت شد و او باردار گرديد.

طبق بعضى از روايات، از سوى خدا به عمران وحى شد كه به زودى خداوند پسر پربركتى كه مى‏تواند بيماران غير قابل درمان را درمان دهد و مردگان را به فرمان خدا زنده نمايد به تو عنايت خواهد كرد، عمران اين مطلب را به همسرش حنه خبر داد.

حنه وقتى كه باردار شد، تصور مى‏كرد كه فرزند مذكور، همان است كه در رحم دارد (غافل از آن كه منظور از آن پسرى كه خداوند به عمران وحى نمود، نوه عمران به نام عيسى عليه‏السلام است كه حنه براى مادر او (مريم) باردار مى‏باشد.)

به همين دليل حنه نذر كرد كه كودك پسر خود را وقتى كه بزرگ شد خدمتگزار مسجد بيت‏المقدس قرار دهد.

ولى وقتى كه فرزندش متولد شد ديد دختر است، نگران شد كه چه كند، زيرا خدمتگزاران مسجد را از ميان پسران انتخاب مى‏كردند، از اين رو گفت: پسر همانند دختر نيست.

سپس افزود: خدايا من نام اين دختر را مريم ميگذارم، و او و فرزندش را از وسوسه‏هاى شيطان رجيم، در پناه درگاه تو قرار مى‏دهم.(706)

مريم عليهاالسلام به معنى زن عبادت كننده و خدمتگزار است. از آن جا كه حنه مى‏خواست او را خدمتگزار مسجد و عبادت‏كننده در مسجد بيت المقدس قرار دهد، نام او را مريم نهاد.

كم كم مريم عليهاالسلام بزرگ شد و با اين كه دختر بود، خداوند او را به عنوان خدمتگزار مسجد بيت المقدس پذيرفت.

مطابق تواريخ، عمران پدر مريم عليه‏السلام، قبل از تولد مريم عليهاالسلام از دنيا رفت، از اين رو وقتى كه مريم عليهاالسلام خدمتگزار مسجد شد، نياز به سرپرست داشت، حنه مريم را كه كودك بود به بيت المقدس نزد علما و دانشمندان يهود آورد و گفت: اين كودك هديه به بيت المقدس است، سرپرستى او را يك نفر از شما بر عهده بگيرد.

چون آثار عظمت از چهره مريم عليهاالسلام ديده مى‏شد، گفتگو در ميان دانشمندان بنى اسرائيل در گرفت، هر كدام از آن‏ها مى‏خواست اين افتخار نصيب او شود.

سرانجام تصميم گرفتند قرعه‏كشى كنند، به كنار نهرى آمدند. حضرت زكريا عليه‏السلام نيز جزء آن‏ها بود. قلم‏ها و چوبهايى را كه به وسيله آن‏ها قرعه مى‏زدند حاضر كردند، نام هر يك از داوطلبان سرپرستى مريم عليهاالسلام را روى آن چوب‏ها نوشتند و آن قلم‏ها را در ميان آب انداختند، هر قلمى كه در ميان آب فرو مى‏رفت، بازنده بود و تنها قلمى كه روى آب ماند، قلمى بود كه نام زكريا روى آن نوشته شده بود. به اين ترتيب سرپرستى زكريا عليه‏السلام نسبت به مريم عليه‏السلام قطعى شد، و در واقع حضرت زكريا عليه‏السلام از همه شايسته‏تر به سرپرستى مريم عليه‏السلام بود، زيرا علاوه بر مقام نبوت، شوهر خاله مريم عليه‏السلام نيز بود.(707)

حضرت زكريا عليه‏السلام همچنان سرپرستى حضرت مريم عليه‏السلام را بر عهده گرفت تا مريم عليها السلام بزرگ شد.

ديدار زكريا عليه‏السلام از غذاهاى بهشتى در كنار محراب مريم عليهاالسلام‏

حضرت مريم عليهاالسلام به خدمتگزارى مسجد بيت المقدس مشغول شد و خداوند او را براى اين مقام پذيرفت. به گفته بعضى نشانه پذيرش خداوند اين بود كه مريم عليهاالسلام بعد از بلوغ و دوران خدمتگزارى بيت المقدس، هرگز عادت ماهانه نديد تا به دور شدن از آن مركز روحانى مجبور نگردد.

مريم عليهاالسلام آن چنان به عبادت خدا مشغول بود كه روزها روزه مى‏گرفت و شب‏ها به عبادت مى‏پرداخت، او آن چنان در پرهيزكارى و معرفت و شناسايى پروردگار پيش رفت كه از اخبار و دانشمندان پارساى آن زمان نيز پيشى گرفت.(708)

هنگامى كه زكريا عليه‏السلام كنار محراب او قرار مى‏گرفت و براى ديدار او مى‏آمد، غذاهاى مخصوصى در كنار محراب او مشاهده مى‏كرد، كه شگفت‏زده مى‏شد، روزى به او گفت:

يا مَريمُ اَنِّى لَكِ هذَا؛

اى مريم! اين غذاها (و ميوه‏هاى غير فصل) را از كجا آوردى؟

مريم عليهاالسالم در جواب گفت:

هُوَ مِن عندِ اللهِ اءنّ اللهَ يَرزُقُ مِن يشاءُ بِغيرِ حِسابٍ؛

اين از طرف خدا است، و او است كه هر كس را بخواهد، بى حساب روزى مى‏دهد.(709)

آرى به اين ترتيب خداوند غذاهاى بهشتى غير فصل را به مريم مى‏رسانيد.

دعاى گيراى زكريا عليه‏السلام و اجابت آن، و ولادت يحيى عليه‏السلام‏

حضرت زكريا عليه‏السلام هميشه اهل دعا و راز و نياز بود، ولى ديدن منظره غذاهاى بهشتى كنار محراب حضرت مريم عليهاالسلام، و استجابت دعاهاى مريم عليه‏السلام، گويى جرقه‏اى بود كه چاشنى قلب او را منفجر كرد و سخت تحت تأثير قرار گرفت. سال‏ها بود تقاضاى فرزندى از خدا نموده بود، تا پس از او وارث او گردد، ولى نتيجه نگرفته بود.

شايد زكريا عليه‏السلام ديگر اميد نداشت تا داراى فرزند شود، زيرا هم خودش به نهايت پيرى رسيده بود و هم همسرش پير شده بود، چنان كه از ابن عباس نقل شده: زكريا صد و بيست سال داشت، و همسرش داراى نود و هشت سال بود.(710)

اما ديدار منظره ميوه‏هاى بهشتى تابستانى در فصل زمستان و بر عكس، روح و جان او را سرشار از اميد كرد، و دريافت كه مى‏تواند در فصل پيرى داراى ميوه فرزند شود، چنان كه مريم عليهاالسلام در غير فصل ميوه، داراى ميوه‏هاى گوناگون شده است. در همين جا بود كه به خدا عرض كرد:

رَبِّ هَبْ لِى مِن لَّدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعَاء؛

خداوندا! از طرف خود، فرزند پاكيزه‏اى (نيز) به من عطا فرما، كه تو دعا را مى‏شنوى.(711)

طولى نكشيد كه فرشتگان در آن موقع كه او در محراب ايستاده، مشغول نيايش بود، صدا زدند: كه هان اى زكريا! خداوند تو را به يحيى بشارت مى‏دهد، در حالى كه كلمه خدا (حضرت عيسى عليه‏السلام) را تصديق مى‏كند و آقا و رهبر خواهد بود، و از هوى و هوس بركنار، و پيامبرى از صالحان است.(712)

زكريا عليه‏السلام (كه به چگونگى داشتن فرزند در سنين پيرى مى‏انديشيد) گفت:

پروردگارا! چگونه ممكن است فرزندى براى من باشد در حالى كه پيرى به من رسيده، و همسرم نازا است.

خداوند به او فرمود: اين گونه خداوند هر كاريرا كه بخواهد انجام مى‏دهد.

زكريا عليه‏السلام مى‏خواست قلبش سرشار از يقين گردد و ايمانش به مرحله شهود برسد (چنان كه ابراهيم خليل عليه‏السلام براى آرامش قلبش، تقاضاى مشاهده صحنه معاد كرد از اين رو به خدا عرض كرد: پروردگارا! نشانه‏اى براى من قرار بده!

خداوند فرمود:

آيَتُكَ أَلاَّ تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلاَثَةَ أَيَّامٍ إِلاَّ رَمْزًا وَاذْكُر رَّبَّكَ كَثِيرًا وَ سَبِّحْ بِالْعَشِيِّ وَالإِبْكَارِ؛

نشانه تو آن است كه سه روز، جز به اشاره و رمز، با مردم سخن نخواهى گفت. (و زبانت، بدون علّت ظاهرى، از كار مى‏افتد.) پروردگار خود را (به شكرانه اين نعمت بزرگ،) بسيار ياد كن، و به هنگام صبح و شام، او را تسبيح بگو.(713)

زكريا از محراب عبادتش به سوى مردم آمد و با اشاره به آن‏ها گفت: صبح و شام (به شكرانه اين نعمت) خدا را تسبيح گوييد.(714)

آرى، اين علامت آشكار شد، زكريا عليه‏السلام ديد بدون علت زبانش بسته شد وى هنگام ذكر خدا زبانش گشوده مى‏شد، او از همين راه دريافت و يقين كرد همان خدايى كه زبان بسته را براى ذكرش مى‏گشايد، قادر است كه رَحِم بسته (بر اثر نازايى) را بگشايد و از آن، فرزندى به وجود آورد.

او در اين سه روز، با اشاره لب‏ها و تكان دادن سر، با مردم سخن مى‏گفت، و بقيه را به ذكر خدا و سپاسگزارى پروردگار به خاطر بشارت به داشتن فرزند اشتغال داشت.

طولى نكشيد كه همسر زكريا عليه‏السلام احساس باردارى كرد، و پس از مدتى يحيى عليه‏السلام چشم به جهان گشود و حضرت زكريا و همسرش، پس از سال‏ها اميد و آرزو داراى فرزندى مبارك شدند.

شايد اين حادثه مقدمه‏اى بود تا اذهان مردم براى تولد حضرت عيسى عليه‏السلام بدون پدر آماده گردد، و بدانند همان خدايى كه قادر است از زن و شوهر پير فرزندى به وجود آورد، قدرت آن را دارد كه به بانويى بدون شوهر، فرزندى بدهد.

به هر حال بايد به خدا توكل كرده و قدرت بى كران او را باور نمود و نسبت به الطاف ذات اقدس او اميد سرشار داشت.

گريه حضرت زكريا عليه‏السلام براى مصائب امام حسين عليه‏السلام‏

حضرت زكريا عليه‏السلام از درگاه خداوند خواست تا نام‏هاى پنج تن آل عبا را به او بياموزد. خداوند نام آن‏ها را به او آموخت.

زكريا عليه‏السلام هرگاه نام محمد صلى الله عليه و آله و سلم، على عليه‏السلام، فاطمه عليهاالسلام، و حسن عليه‏السلام را به زبان مى‏آورد غم و اندوه از او برطرف مى‏شد. ولى وقتى كه نام حسين عليه‏السلام را به زبان مى‏آورد، بى اختيار منقلب شده و اشكهايش جارى مى‏گشت و نفسهايش به شماره مى‏افتاد.

روزى به خدا عرض كرد: خداوندا! چه شده كه وقتى نام محمد صلى الله عليه و آله و سلم، على عليه‏السلام، فاطمه عليهاالسلام و حسن عليه‏السلام را به زبان مى‏آورم، اندوهم بر طرف مى‏گردد، ولى همين كه نام حسين عليه‏السلام را به زبان مى‏آورم منقلب مى‏شوم، و اشكهايم سرازير مى‏شود؟

خداوند ماجراى جانسوز شهادت حسين عليه‏السلام را به او خبر داد و فرمود:

كَهيعص كاف اشاره به كربلا است، هاء اشاره به هلاكت عترت حسين عليه‏السلام است، ياه اشاره به يزيد ستمگر است كه موجب ظلم به حسين عليه‏السلام مى‏شود، عين اشاره به عطش حسين عليه‏السلام است، و صاد اشاره به صبر او است.

وقتى زكريا قضيه حسين عليه‏السلام را شنيد، سه روز از مسجد بيت المقدس بيرون نيامد و براى مصائب حسين عليه‏السلام گريه و ناله كرد و گفت: خدايا! آيا على و فاطمه عليهماالسلام را به چنين مصيبت جانسوزى مبتلا مى‏كنى؟!...

آن گاه عرض كرد: خدايا! به من فرزندى بده كه در اين سنين پيرى چشمم از او روشن گردد. سپس علاقه آن فرزند را در قلبم بيفكن، آن گاه همانگونه كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم حبيبت را، به فاجعه جانسوز قتل فرزندش مبتلا كردى، مرا نيز به فاجعه جانسوز قتل پسرم مبتلا گردان تا من نيز همدرد پيامبر اسلام گرديم.

خداوند حضرت يحيى عليه‏السلام را به زكريا داد و همين حضرت يحيى عليه‏السلام به خاطر نهى از منكر، به فرمان طاغوت زمان، كشته شد و سرش را در ميان طشت طلا نهادند و جريان شهادتش شبيه شهادت حسين عليه‏السلام، جانسوز بود.(715)

نجات زكريا از تنهايى‏

سالها بود كه حضرت زكريا عليه‏السلام از تنهايى و نداشتن فرزند كه يار و ياور او باشد، رنج مى‏برد، و با اميدى سرشار به خدا دل مى‏بست و از خدا مى‏خواست كه او را تنها نگذارد. سرانجام خداوند او را از تنهايى بيرون آورد، و يحيى عليه‏السلام را به او داد، و زندگى او و همسرش را با داشتن چنين فرزندى نورانى، سامان بخشيد.

خداوند از اين رو آن‏ها را مورد الطاف سرشارش قرارداد كه در انجام نيكى‏ها سرعت مى‏نمودند و همواره به خاطر عشق به رحمت خدا، و ترس از عذاب او، او را مى‏خواندند، و خضوع و اخلاص خاصى در درِ خانه خدا داشتند.(716)

يحيى عليه‏السلام همدم و مونس خوبى براى پدر و مادرش بود، و عصاى پيرى آن‏ها در جهت ظاهر و باطن به شمار مى‏رفت، و به راستى كه آن‏ها را از تنهايى بيرون آورد، و يا و فرزند صالحى براى آن‏ها شد.

آرى كسانى كه با قلبى صاف و پاك، واخلاصى بى شائبه به درگاه خداوند بروند اين گونه به نتيجه درخشان مى‏رسند، و زندگى با صفا و درخشنده پيدا مى‏نمايند.

شهادت جانسوز حضرت زكريا عليه‏السلام‏

هنگامى كه حضرت مريم عليهاالسلام به قدرت الهى بدون شوهر باردار شد (چنان كه شرح حالش در زندگى عيسى عليه‏السلام ذكر مى‏شود) شيطان وسوسه‏گر به ميان بنى اسرائيل رفت و اين تهمت ناجوانمردانه و بسيار زشت را به مردم القاء كرد كه اگر مريم عليه‏السلام باردار شده، كار زكريا عليه‏السلام است.

همين تهمت ناجوانمردانه باعث شد كه عده‏اى از اشرار تصميم گرفتند حضرت زكريا عليه‏السلام را به قتل برسانند.(717) به همين منظور به سوى او هجوم بردند. او از دست آن‏ها گريخت. در بيابان به نزديكى درختى رسيد. آن درخت به زبان آمد و گفت: اى پيامبر خدا نزد من بيا. زكريا كنار آن درخت رفت، درخت شكافته شد، زكريا به داخل تنه درخت رفت، سپس تنه درهم به هم پيوست و به اين ترتيب آن درخت به زكريا عليه‏السلام پناه داد.

ابليس به آن جا رسيد و گوشه‏اى از عباى زكريا عليه‏السلام را گرفت و در بيرون درخت نگه داشت، سپس ديد گروهى در جستجوى كسى هستند، از آن‏ها پرسيد در جستجوى چه كسى هستيد؟ گفتند: در جستجوى زكريا عليه‏السلام هستيم.

ابليس گفت: او كنار اين درخت آمد و جادو كرد، بر اثر سحر و جادو او تنه اين درخت شكافته شده او به درون اين درخت رفت. نشانه‏اش همين قسمت عباى او است كه در بيرون درخت مانده است.

آن‏ها تبر تهيه كردند و همچنين ارّه آوردند و آن درخت را قطع كرده سپس با اره قطعه قطعه كردند. به اين ترتيب زكريا عليه‏السلام مظلومانه در ميان آن درخت به شهادت رسيد.

خداوند بر آن سنگدلان جاهل غضب كرد، بدترين خلق خود را بر آنها مسلط نمود بكه انتقام خون حضرت زكريا عليه‏السلام را از آن‏ها گرفت.(718)

پس از شهادت زكريا عليه‏السلام خداوند فرشتگان را كنار پيكر مطهر او فرستاد. آن‏ها آمدند و بدن زكريا عليه‏السلام را غسل دادند و كفن كردند، و سه روز پشت سر هم آمدند و نماز بر آن خواندند، سپس او را به خاك سپردند.

پايان داستان‏هاى زندگى حضرت زكريا عليه‏السلام

 

 

704 - در بعضى از روايات او با نام حنانه خوانده شده كه مادر حضرت يحيى عليه‏السلام بود. (بحار، ج 14،ص 202)

705 - منظور از اين عمران غير از عمران پدر موسى عليه‏السلام است، و ميان آن‏ها 180 سال فاصله وجود داشت. (بحار، ج 14،ص 194)

706 - آل عمران، 35 و 36.

707 - مجمع البيان، ج 1 و 2،ص 436 (ذيل آيه 37 آل عمران)

708 - همان مدرك.

709 - آل عمران، 37.

710 - مجمع البيان، ج 1 و 2،ص 439.

711 - آل عمران، 38.

712 - آل عمران، 39.

713 - آل عمران، 41، دعاى زكريا عليه‏السلام و استجابت آن بشارت به فرزندى به نام يحيى عليه‏السلام، به طور مشروح در سوره مريم، آيه يك تا يازده آمده است.

714 - مريم، 11.

715 - بحار، ج 12،ص 178.

716 - انبياء، 89 و 90.

717 - و از بعضى از تواريخ استفاده مى‏شود كه طاغوت عصر زكريا، حضرت يحيى عليه‏السلام پسر زكريا عليه‏السلام، را به خاطر نهى از منكرى كه نموده بود، كشت (چنان كه شرح آن خواهد آمد) زكريا از قتل يحيى با خبر شد، خود احساس خطر كرد، چرا كه طاغوت مى‏خواست او را نيز بكشد، زكريا گريخت و به بوستانى كه در نزديك مسجد بيت المقدس بود وارد شد و در آن جا تنه درختى باز شد و به زكريا پناه داد، و سرانجام با راهنمايى ابليس، مأموران طاغوت آمدند و آن درخت را قطعه قطعه نموده و در نتيجه حضرت زكريا، با وضع دلخراشى به شهادت رسيد. (بحار، ج 14،ص 189 به نقل از تاريخ كامل ابن اثير) بنابراين علت قتل زكريا، تهمت مذكور نبوده است.

718 - تاريخ كامل ابن اثير، ج 1،ص 170 - 175؛ بحار، ج 14،ص 179 و 189.

 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (27)


   22- حضرت اليسع عليه‏السلام‏
   23- حضرت عُزَير عليه‏السلام‏
      مرگ صد ساله عُزَير، و زنده شدنش پس از صد سال‏
      بازگشت عزير به خانه خود
   24- حضرت خضر عليه‏السلام‏
      1 - بردگى خضر عليه‏السلام از تاجر بازار
      2 - نصيحت خضر عليه‏السلام به موسى عليه‏السلام‏
      3 - وسعت علم پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم و وصى او
      4 - تسليت خضر عليه‏السلام به بازماندگان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم‏
      5 - پاسخ امام حسن عليه‏السلام به پرسش‏هاى خضر عليه‏السلام‏
      6 - شركت خضر عليه‏السلام همراه امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) در تاسيس مسجدجمكران‏
      7 - من خضر شيعه على عليه‏السلام هستم‏
      8 - نويد خضر به نيايشگر مأيوس‏
      9 - نصيحت جالب خضر عليه‏السلام و على عليه‏السلام‏
      10 - دعاى پُر پاداش‏
      11 - سلام خضر عليه‏السلام به على عليه‏السلام به عنوان چهارمين خليفه‏

22- حضرت اليسع عليه‏السلام‏
يكى ديگر از پيامبران اليسع است كه نامش دو بار در قرآن در رديف پيامبران و نيكان و برجستگان آمده است.(671)تعبير قرآن نشان مى‏دهد كه او از پيامبران بزرگ الهى بود.
طبق روايت قبل، او از شاگردان و وصى حضرت الياس عليه‏السلام بود. پس از مقام پيامبرى به سوى قوم الياس (مردم بعلبك) فرستاده شد، و مردم آن جا را به سوى توحيد دعوت كرد، آن‏ها از او اطاعت كردند و مقدمش را گرامى داشتند.
او از پيامبران بنى اسرائيل بود و در زبان عبرى اليسع بن شافات خوانده مى‏شد.
اليسع به معنى ناجى (نجاتبخش) است و شافات به معنى قاضى است.(672)
او مردم را به شريعت حضرت موسى عليه‏السلام دعوت مى‏كرد. معجزاتى مانند شفا دادن بيماران، زنده كردن مردگان از او ظاهر شد، و موجب رونق كار او گرديد. (673)
در كتاب حبيب السير آمده: سلسله نسب اليسع به افرائيم بن يوسف مى‏رسد. او بعد از غيبت الياس عليه‏السلام به مقام نبوت رسيد، و به هدايت قوم بنى اسرائيل پرداخت، و پشتوانه محكمى براى حفظ بنى اسرائيل از گزند دشمنان و طاغوتيان بود. هرگاه كفار قصد حمله به بنى اسرائيل را داشتند، او كه از پنهانى‏ها آگاه بود، به بنى اسرائيل خبر مى‏داد، تا خود را براى دفاع آماده سازند.
يكى از شاهان جبار آن زمان كه با بنى اسرائيل دشمنى داشت و همواره با آن‏ها مى‏جنگيد، دريافت كه اخبار جنگ، قبل از حمله به بنى اسرائيل، به آن‏ها مى‏رسد. به اطرافيان خود گفت: چه كسى اسرار ما را به بنى اسرائيل خبر مى‏دهد؟ گفتند: شخصى به نام اليسع اين اخبار را به بنى اسرائيل مى‏رساند، شاه نسبت به اليسع خشمگين شد و دستور دستگيرى او را صادر كرد. مأموران خشن او براى دستگيرى اليسع بسيج شدند و او را دستگير كردند، ولى او در پرتو دعا، به طور معجزه‏آسايى از دست آن‏ها گريخت و نجات يافت. حتى نفرين او باعث شد كه عده‏اى از مأموران شاه، بينايى خود را از دست دادند.
اليسع عليه‏السلام سرانجام، از گروهى از يهود (به خاطر آزارشان) دورى نمود، و همچنان به وظايف پيامبرى ادامه مى‏داد تا از دنيا رفت، به گفته بعضى او ذوالكفل را وصى و جانشين خود قرار داد.(674)
23- حضرت عُزَير عليه‏السلام‏
يكى از پيامبران حضرت عُزَير عليه‏السلام است كه نام مباركش يك بار در قرآن آمده، آن جا كه در آيه 30 سوره توبه مى‏خوانيم:
وَ قالَتِ اليَهُودُ عُزَيرٌ ابنُ اللهِ،
يهود گفتند: عُزَير پسر خدا است.
نيز داستانى در قرآن به طور فشرده (در آيه 295 بقره) راجع به مرگ صد ساله شخصى، و زنده شدن او بعد از صد سال آمده كه طبق روايات متعدد، اين شخص همان عُزير پيامبر بوده كه خاطرنشان مى‏شود.
عزير كه نامش در لغت يهود عزراء است در تاريخ يهود داراى موقعيت خاصى است. يهوديان معتقدند كه با بروز بخت النصر پادشاه بابل، و كشتار وسيع او، وضع يهود در هم ريخت. او معبدهاى آنان را ويران كرد و توراتشان را سوزانيد و مردانشان را به قتل رسانيد و زنان و كودكانشان را اسير كرد. سرانجام كورش پادشاه ايران بابل را فتح كرد و روى كار آمد. عزير عليه‏السلام نزد او آمد و براى يهود شفاعت كرد، كورش موافقت كرد، آن گاه يهوديان به شهرهاى خود بازگشتند. در اين هنگام عُزير طبق آن چه در خاطرشان مانده بود، تورات را از نو نوشت و خدمت شايانى در بازسازى جمعيت يهود كرد. از اين رو يهوديان براى او احترام شايانى قايلند و او را نجاتبخش و زنده كننده آئين خود مى‏دانند.
همچنين موضوع باعث شد كه گروهى از يهود را ابنُ الله (پسر خدا) خواندند.
امروز در ميان يهود چنين عقيده‏اى وجود ندارد، ولى اين مطلب (كه در قرآن آمده) حاكى است كه در عصر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم گروهى از يهود بودند كه چنين عقيده‏اى داشتند.
مرگ صد ساله عُزَير، و زنده شدنش پس از صد سال‏
در قرآن داستان مرگ صد ساله عزير، و سپس زنده شدن او به طور خلاصه در يك آيه (بقره - 295) آمده است،(675) كه بسيار شگفت‏انگيز است. نظر شما را به شرح آن كه در روايات آمده جلب مى‏كنيم.
پدر و مادر عزير در منطقه بيت المقدس زندگى مى‏كردند، خداوند دو پسر دوقلو به آن‏ها داد و آن‏ها نام يكى را عزير، و نام ديگرى را عزره گذاشتند. عزير و عزره با هم بزرگ شدند تا به سن سى سالگى رسيدند، عزير ازدواج كرده بود، و همسرش حامله بود، كه بعدها پسر از او به دنيا آمد.(676)
عزير عليه‏السلام در اين ايام (كه سى سال از عمرش گذشته بود) به قصد سفر از خانه بيرون آمد و با اهل خانه و بستگانش خداحافظى كرد و سوار بر الاغ شد و اندكى انجير و آب ميوه همراه خود برداشت تا در سفر از آن بهره گيرد.
عزير از پيامبران بنى اسرائيل بود و همچنان به سفر خود ادامه داد تا به يك آبادى رسيد. ديد آن آبادى به شكل وحشتناكى در هم ريخته و ويران شده است. و اجساد و استخوان‏هاى پوسيده ساكنان آن به چشم مى‏خورد، هنگامى كه اين منظره وحشت‏زا را ديد، به فكر معاد و زنده شدن مردگان افتاد و گفت:
اَنِّى يُحيِى هذِهِ اللهُ بعدَ مَوتِها؛
چگونه خداوند اين مردگان را زنده مى‏كند؟
او اين سخن را از روى انكار نگفت، بلكه از روى تعجب گفت.
او در اين فكر بود كه ناگهان خداوند جان او را گرفت، او جزء مردگان در آمد و صد سال جزء مردگان بود، پس از صد سال خداوند او را زنده كرد. فرشته‏اى از طرف خدا از او پرسيد: چقدر در اين بيابان خوابيده‏اى، او كه خيال مى‏كرد، مقدار كمى در آن جا استراحت كرده، در جواب گفت:
لَبِثتُ يوماً او بَعضَ يومٍ؛ يك روز يا كمتر.
فرشته از جانب خدا به او گفت: بلكه صد سال در اين‏جا بوده‏اى، اكنون به غذا و آشاميدنى خود بنگر كه چگونه به فرمان خدا در طول اين مدت هيچگونه آسيبى نديده است، ولى براى اين كه بدانى يكصد سال از مرگ گذشته، به الاغ سوارى خود بنگر و ببين از هم متلاشى شده و پراكنده شده و مرگ، اعضاء آن را از هم جدا نموده است.
نگاه كن و ببين چگونه اجزاى پراكنده آن را جمع آورى كرده و زنده مى‏كنيم.
عزير وقتى اين منظره (زنده شدن الاغ) را ديد گفت:
اَعلَمُ اَنَّ اللهُ على كلِّ شى‏ءٍ قَديرٍ؛
مى‏دانم كه خداوند بر هر چيزى توانا است.(677)
يعنى اكنون آرامش خاطر يافتم، و مسأله معاد از نظر من شكل حسى به خود گرفت و قلبم سرشار از يقين شد.(678)
بازگشت عزير به خانه خود
عزير سؤال الاغ خود شد، و به سوى خانه‏اش حركت كرد. در مسير راه مى‏ديد همه چيز عوض شده و تغيير كرده است. وقتى به زادگاه خود رسيد، ديد خانه‏ها و آدم‏ها تغيير نموده‏اند. به اطراف دقت كرد، تا مسير خانه خود را يافت، تا نزديك منزل خود آمد، در آن‏جا پيرزنى لاغر اندام و كمر خميده و نابينا ديد، از او پرسيد: آيا منزل عزير همين است؟
پيرزن گفت: آرى، همين است، ولى به دنبال اين سخن گريه كرد و گفت: ده‏ها سال است كه عزير مفقود شده و مردم او را فراموش كرده‏اند، چطور تو نام عُزير را به زبان آوردى؟
عزير گفت: من خودم عزير هستم، خداوند صد سال مرا از اين دنيا برد و جزء مردگان نمود و اينك بار ديگر مرا زنده كرده است.
آن پيرزن كه مادر عزير بود، با شنيدن اين سخن، پريشان شد. سخن او را انكار كرد و گفت: صدسال است عزير گم شده است، اگر تو عزير هستى (عزير مردى صالح و مستجاب الدعوه بود) دعا كن تا من بينا گردم و ضعف پيرى از من برود. عزير دعا كرد، پيرزن بينا شده و سلامتى خود را بازيافت و با چشم تيزبين خود، پسرش را شناخت. دست و پاى پسرش را بوسيد. سپس او را نزد بنى اسرائيل برد، و ماجرا را به فرزندان و نوه‏هاى عزير خبر داد، آن‏ها به ديدار عزير شتافتند.
عزير با همان قيافه‏اى كه رفته بود با همان قيافه (كه نشان دهنده يك مرد سى ساله بود) بازگشت.
همه به ديدار او آمدند، با اين كه خودشان پير و سالخورده شده بودند. يكى از پسران عزير گفت: پدرم نشانه‏اى در شانه‏اش داشت، و با اين علامت شناخته مى‏شد. بنى اسرائيل پيراهنش را كنار زدند، همان نشانه را در شانه‏اش ديدند.
در عين حال براى اين كه اطمينانشان بيشتر گردد، بزرگ به بنى اسرائيل به عزير گفت:
ما شنيديم هنگامى كه بخت النصر بيت المقدس را ويران كرد، تورات را سوزانيد، تنها چند نفر انگشت شمار حافظ تورات بودند. يكى از آن‏ها عزير عليه‏السلام بود، اگر تو همان عزير هستى، تورات را از حفظ بخوان.
عزير تورات را بدون كم و كاست از حفظ خواند، آن گاه او را تصديق كردند و به او تبريك گفتند، و با او پيمان وفادارى به دين خدا بستند.
ولى به سوى كفر، اغوا شدند و گفتند: عزير پسر خدا است.(679)
شخصى از حضرت على عليه‏السلام پرسيد: آيا پسرى بزرگتر از پدرش سراغ دارى؟
فرمود: او پسر عزير است كه از پدرش بزرگتر بود و در دنيا بيشتر عمر كرد.
راهب مسيحى از امام باقر عليه‏السلام پرسيد: آن كدام دو برادر بودند كه دو قلو به دنيا آمدند، و هر دو در يك ساعت مردند، ولى يكى از آن‏ها صدو پنجاه سال عمر كرد، ديگرى پنجاه سال؟(680)
امام باقر عليه‏السلام پاسخ داد: آنها عزير و عزره بودند كه هر دو از يك مادر دوقلو به دنيا آمدند، در سى سالگى عزير از آن‏ها جدا شد، و صد سال به مردگان پيوست، و سپس زنده شد و نزد خاندانش آمد و بيست سال ديگر با برادرش زيست و سپس با هم مردند، در نتيجه عزير پنجاه سال، و عزره صد و پنجاه سال عمر نمود. (681)
پايان داستان‏هاى زندگى عزير عليه‏السلام
24- حضرت خضر عليه‏السلام‏
در قرآن مجيد به صراحت نامى از حضرت خضر عليه‏السلام نيامده، ولى طبق روايات متعدد، منظور از آيه 65 سوره كهف (كه مربوط به داستان موسى و مرد عالم است و قبلا در زندگى موسى عليه‏السلام ذكر شد) حضرت خضر عليه‏السلام است، كه خداوند او را در آيه مذكور، چنين توصيف كرده است:
فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَ عَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا؛
موسى و يوشع، در آن جا بنده‏اى از بندگان ما را يافتند كه رحمت و موهبت عظيمى از سوى خود به او داده، و علم فراوانى از نزد خود به او آموخته بوديم.
بنابراين خضر مطابق اين آيه، از بندگان خاص خدا است كه مشمول رحمت مخصوص الهى بوده از جانب خداوند علم لدنى داشت.
مطابق پاره‏اى از روايات، نام او تاليا بن ملكان بود، و خضر لقب او است، زيرا خضر به معنى سبزى است و او هر كجا گام مى‏نهاد به بركت قدومش زمين سرسبز مى‏شد.
از بعضى از روايات استفاده مى‏شود كه او از پيامبران بود، چنان كه بعضى آيات سوره كهف (مانند آيه 82 كهف: ما فَعَلتُهُ عَن اَمرِى و مانند آيه 80 فَاَرَدنا اين مطلب را تاييد مى‏نمايد.)
و طبق روايات متعدد، حضرت خضر عليه‏السلام از يك عمر طولانى تا قيامت برخوردار است و هم اكنون زنده مى‏باشد.(682) او از ياران ذوالقرنين بود كه شرح حال ذوالقرنين ذكر خواهد شد.
و از امام باقر عليه‏السلام نقل شده فرمود: خضر عليه‏السلام پيامبر مرسل بود، خداوند او را به سوى قوم خود فرستاد، او آها را به توحيد و ايمان به پيامبران و رسولان و كتاب‏هاى آسمانى دعوت كرد و معجزه او اين بود كه در هر كجا از چوب خشك و زمين خالى از گياه مى‏نشست، آن چوب و زمين، سرسبز و خرم مى‏شد.از اين رو او با اسم خضر (كه به معنى سبز است) ناميده شد.
او از نوادگان حضرت نوح عليه‏السلام بود، و سلسله نسب او را چنين نوشته‏اند: تاليان بن ملكان بن عابر بن ارفخشد بن سام بن نوح.(683)
در رابطه با حضرت خضر عليه‏السلام روايات و داستان‏هاى بسيارى در كتب حديث ما آمده، كه اگر گردآورى شود، كتاب قطورى خواهد شد. به عنوان نمونه در اين جا نظر شما را به چند ماجرا از زندگى آن حضرت جلب مى‏كنيم:
1 - بردگى خضر عليه‏السلام از تاجر بازار
روزى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به اصحاب خود فرمود: آيا مى‏خواهيد خاطره‏اى از خضر عليه‏السلام براى شما نقل كنم؟ گفتند: آرى اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: روزى خضر عليه‏السلام در يكى از بازارهاى بنى اسرائيل عبور مى‏كرد، ناگهان فقيرى كه او را مى‏شناخت نزد او آمد و تقاضاى كمك كرد.
خضر عليه‏السلام گفت: ايمان به خدا دارى، ولى چيزى نزدم نيست تا به تو بدهم.
فقير گفت: آثار نورانيت و خير در چهره تو مى‏نگرم، و اميد خير از تو دارم تو را به وجه (آبروى) خدا به من كمك كن.(684)
خضر عليه‏السلام گفت: مرا به امر عظيم (آبروى خدا) قسم دادى، چيزى ندارم (ولى نمى‏توانم از اين امر عظيم كه نام بردى بگذرم) جز اين كه مرا به عنوان برده (غلام) بگيرى و در اين بازار بفروشى، و پولش را براى خود بردارى.
فقير گفت: آيا چنين كارى روا است؟
خضر گفت: به حق مى‏گويم كه تو مرا به امى عظيم سوگند دادى. من نمى‏توانم اين نام عظيم را ناديده بگيرم، مرا بفروش.
فقير: خضر را به تاجرى به مبلغ چهارصد درهم فروخت، و آن پول را براى خود برداشت و رفت.
خضر عليه‏السلام مدتى نزد اربابش ماند، ولى ديد اربابش كارى را بر عهده او نمى‏گذارند.
روزى به اربابش گفت: تو مرا براى خدمت خريده‏اى، دستور بده تا كارى را براى تو انجام دهم.
تاجر گفت: من خوش ندارم كه تو را به زحمت بيفكنم، تو پيرمرد سالخورده‏اى هستى.
خضر گفت: نه، كار براى من زحمت نيست.
تاجر سنگ بزرگى را در گوشه خانه‏اش نشان داد كه لازم بود شش نفر كارگر در طول يك روز بتوانند آن سنگ را از آن جا بردارند و بيرون ببرند و گفت: اين سنگ را از خانه خارج كن.
خضر عليه‏السلام در همان ساعت، آن سنگ را برداشت و به تنهايى آن را بيرون برد.
تاجر به او گفت: آفرين، كار را بسيار نيكو انجام دادى، با قدرتى كه هيچكس آن قدرت را ندارد.
پس از مدتى تاجر تصميم گرفت به مسافرت برود، به خضر گفت: من تو را امين يافتم، تو را در خانه‏ام مى‏گذارم، نسبت به اهل خانه‏ام جانشين خوبى باش تا باز گردم، و من خوش ندارم تو را به زحمت افكنم.
خضر گفت: زحمت نيست، هر كارى مى‏خواهى بفرما انجام دهم.
تاجر گفت: مقدارى خشت درست كن و آماده نما تا باز گردم.
تاجر به مسافرت رفت و پس از مدتى بازگشت ديد خضر عليه‏السلام ساختمان خانه او را به طور محكم و عالى درست كرده است، به خضر گفت: تو را به وجه (آبروى) خدا سوگند مى‏دهم بگو تو كيستى و كارت چيست؟
خضر گفت: تو مرا به امر عظيم كه وجه خدا باشد سوگند دادى، و همين وجه خدا مرا به بندگى او واداشته است، من خضر هستم كه نامم را شنيده‏اى. فقيرى از من تقاضاى كمك كرد. در نزدم چيزى نبود كه به او بدهم. مرا به وجه خدا قسم داد، ناگزير خودم را بنده او نمودم، او مرا به تو فروخت و پولش را گرفت و رفت.
اين را بدان كه اگر شخصى را به وجه و آبروى خدا سوگند دهند، تا كارى را انجام دهد، و آن شخص قدرت انجام آن كار را داشته باشد ولى انجام ندهد، در روز قيامت به گونه‏اى محشور مى‏شود كه در صورتش گوشت و خون نيست، و تنها استخوانى كه بر اثر به هم خوردنشان صدايش به گوش مى‏رسد، در چهره او دميده مى‏شود.
تاجر معذرت خواهى كرد و گفت: من تو را نشناختم و به تو زحمت دادم.
خضر گفت: اشكالى ندارد تو به من لطف و مهربانى نمودى.
تاجر گفت: پدر و مادرم به فدايت، در مورد خود و اهل خانه‏ام هر گونه كه مى‏خواهى رفتار كن .اختيار ما با تو است، و اگر بخواهى تو را آزاد كردم هر جا مى‏خواهى برو.
خضر گفت: دوست دارم مرا آزاد كنى تا به عبادت خداوند پردازم. تاجر او را با كمال معذرت خواهى آزاد نمود.
خضر عليه‏السلام گفت: حمد و سپاس خداوندى را كه توفيق بندگى درگاهش را به من عنايت فرمود، و مرا در پرتو بندگيش، از انحرافات نجات داد. (685)
2 - نصيحت خضر عليه‏السلام به موسى عليه‏السلام‏
هنگامى كه در ماجراى ملاقات موسى و خضر (كه داستانش در زندگى موسى گذشت) خضر خواست از موسى عليه‏السلام جدا شود، موسى عليه‏السلام از خضر عليه‏السلام تقاضاى اندرز و نصيحت كرد. خضر عليه‏السلام گفت:
1 - به آن كس (خداوند) بپيوند كه پيوستن به او براى تو زيانى ندارد، و پيوستن به غير او سودى براى تو نخواهد داشت.
2 - از لجاجت پرهيز كن.
3 - از حركت بى هدف و بدون نياز، دورى كن.
4 - خنده بى جا و بدون تعجب نكن.
5 - خطاكار را به خاطر خطايش سرزنش نكن (با ملايمات او را از خطايش بازدار و گرنه جرى‏تر مى‏شود).
6 - در مورد خطاهاى خود، در درگاه خدا گريه كن.(686)
3 - وسعت علم پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم و وصى او
هنگامى كه موسى عليه‏السلام از خضر عليه‏السلام جدا شد، و به خانه‏اش بازگشت، برادرش هارون عليه‏السلام از موسى عليه‏السلام پرسيد: چه خاطره‏اى از ملاقات با خضر عليه‏السلام دارى برايم بيان كن.
موسى عليه‏السلام فرمود: با خضر عليه‏السلام كنار دريا نشسته بوديم. ناگاه پرنده به پيش ما فرود آمد و قطره آبى را از دريا به منقارش گرفت و سپس به طرف مشرق افكند، بار ديگر قطره آبى به منقار گرفت و آن را به سوى مغرب افكند، سپس قطره ديگرى آب به منقار گرفت و آن را به سوى آسمان افكند، بار چهارم قطره آبى از دريا به منقار گرفت و به سوى زمين افكند، براى بار پنجم با منقارش قطره آبى گرفت و سپس به دريا انداخت.
ما از اين حادثه شگفت زده شديم، خضر از آن پرنده پرسيد: اين كارها چيست كه انجام دادى؟ آن پرنده جواب نداد.
در اين هنگام شخصى به صورت صياد به نزديك ما آمد و به ما نگاه كرد و گفت: براى چه شما را در مورد كارهاى آن پرنده متحير مى‏نگرم؟
موسى و خضر گفتند: آرى، حيرت ما در مورد راز اين حركاتى است كه آن پرنده انجام داد.
صياد گفت: من مردى صياد هستم و راز آن را مى‏دانم، ولى شما هر دو پيامبر هستيد و راز آن را نمى‏دانيد.
موسى و خضر گفتند: ما چيزى جز آن چه را كه خداوند به ما بياموزد نمى‏دانيم.
صياد گفت: اين پرنده دريايى است و نامش مسلم است، زيرا وقتى آواز مى‏خواند در آواز خود مى‏گويد: مسلم.
اما اين كه: قطره آب دريا را به منقار گرفت و به آسمان و زمين و مشرق و مغرب و بالا و پايين ريخت مى‏خواست بگويد: بعد از شما در آخر الزمان پيامبرى (پيامبر اسلام) مبعوث مى‏شود كه امت او مشرق و مغرب را مى‏گيرند (در شب معراج) به آسمان مى‏رود و سپس (پس از رحلت) در زمين دفن مى‏گردد.
و اما اين كه آب در منقارش را به دريا ريخت خواست بگويد: علم اين عالِم (خضر) در نزد علم او (پيامبر اسلام) مانند قطره نسبت به دريا است، سپس وصى و پسرعمويش (حضرت على عليه‏السلام) وارث علم او مى‏شود.
گفتار آن صياد ما را از حيرت بيرون آورد و آرام گرفتيم، سپس آن صياد پنهان شد، فهميديم كه او فرشته‏اى بود كه خداوند او را نزد ما كه ادعاى كمال مى‏كرديم فرستاده بود [تا بفهميم دست بالاى دست بسيار است، و در نتيجه مغرور نشويم‏(687)

4 - تسليت خضر عليه‏السلام به بازماندگان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم‏
امام باقر عليه‏السلام فرمود: هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم رحلت كرد، آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم آنچنان اندوهگين شدند كه از شدت ناراحتى درازترين شب‏ها را مى‏گذراندند (چشمشان به خواب نمى‏رفت) تا آن جا كه آسمان بالاى سرشان، و زمين زير پايشان را فراموش كردند، زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، خويش و بيگانه را با هم متحد و دوست كرده بود، و همه را حامى دين نموده بود. در اين حال، شخصى بر آن‏ها وارد شد كه خودش را نمى‏ديدند ولى سخنش را مى‏شنيدند (كه به عنوان تسليت) مى‏گفت:
درود و رحمت و بركات خدا بر شما خاندان باد، با وجود خدا و در سايه لطف الهى، هر مصيبتى، قابل تحمل است، و هر از دست‏رفته‏اى را جبرانى است، هر انسانى مرگ را مى‏چشد، و قطعا خداوند در روز قيامت، پاداش شما را به طور كامل خواهد داد،... بر خدا توكل كنيد و به او اعتماد نماييد... شما را به خدا مى‏سپارم و سلام بر شما باد.
شخصى از امام باقر عليه‏السلام پرسيد: اين تسليت از جانب چه كسى براى آن‏ها آمد؟ امام باقر عليه‏السلام فرمود:
مِنَ اللهِ تَبارَكَ وَ تَعالى‏: از جانب خداوند متعال.(688)
[و از ثعلبى روايت شده كه اميرمؤمنان عليه‏السلام به حاضران فرمود: صاحب صدا، برادرم خضر عليه‏السلام است كه شما را در مورد مصيبت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تسليت مى‏گويد.(689)
5 - پاسخ امام حسن عليه‏السلام به پرسش‏هاى خضر عليه‏السلام‏
عصر خلافت ابوبكر بود. حضرت على عليه‏السلام همراه فرزندش حسن عليه‏السلام و سلمان در مكه در مسجد الحرام (كنار كعبه) نشسته بودند. ناگاه مردى خوش‏قامت كه لباس‏هاى زيبا پوشيده بود، به نزديك آمد و به حضرت على عليه‏السلام سلام كرد: و در محضر آن‏ها نشست و چنين گفت:
اى اميرمؤمنان! از شما سه مسأله مى‏پرسم، اگر پاسخ آن را دادى، مى‏فهمم آن‏ها كه حق شما را غصب كردند دنيا و آخرت خود را تباه ساخته‏اند (و تو به حق هستى) وگرنه آن‏ها و شما در يك سطح، برابر هم هستيد.
على: آن چه خواهى بپرس.
ناشناس: 1 - به من خبر بده وقتى كه انسان مى‏خوابد، روحش به كجا مى‏رود؟ 2 - چگونه انسان چيزى را به ياد مى‏آورد و چيزى را فراموش مى‏كند؟ 3 - چگونه افراد به دايى يا عموى خود شباهت پيدا مى‏كنند؟
در اين هنگام على عليه‏السلام به فرزندش حسن عليه‏السلام متوجه شد و فرمود: اى ابامحمد! پاسخ اين مرد را بده!
حسن مجتبى عليه‏السلام به مرد ناشناس رو كرد و پاسخ او را چنين بيان كرد:
1 - انسان هنگامى كه مى‏خوابد روح او(690) به باد مى‏پيوندد و آن باد به هوا آويخته مى‏شود، تا هنگامى كه بدن انسان براى بيدار شدن حركت مى‏كند، در اين هنگام خداوند به روح اجازه مى‏دهد تا به پيكر صاحبش باز گردد، پس از اين اجازه، آن روح، باد را و باد هوا را جذب كرده و روح به پيكر صاحبش باز مى‏گردد، و در آن آرام مى‏گيرد، و اگر خداوند به روح اجازه بازگشت نداد، هوا باد را و باد روح را جذب كرده، و تا روز قيامت روح به پيكر صاحبش باز نمى‏گردد.
2 - در مورد يادآورى و فراموشى، پاسخ اين است كه قلب انسان بر اساس حق قرار دارد، و روى حق طَبَقى افكنده شده، اگر انسان در اين هنگام صلوات كامل بر محمد و آلش صلى الله عليه و آله و سلم فرستاد، آن طبق از روى حق برداشته شده و قلب روشن مى‏شود و انسان مطلب فراموش شده را به ياد مى‏آورد، و اگر صلوات كامل نفرستاد، آن طبق بر روى حق پرده مى‏افكند و در نتيجه قلب تاريك شده و انسان در ميان فراموشى مى‏ماند.
3 - در مورد شباهت نوزاد به دايى يا عموى خود، از اين رو است كه: هنگامى كه مرد با آرامش خاطر با همسرش آميزش كرد و در اين حال نطفه فرزند منعقد گرديد، آن فرزند به پدر و مادرش شباهت مى‏يابد، و اگر او با پريشانى و اضطراب با همسرش آميزش نمود و در اين حال نطفه فرزند منعقد گرديد، آن فرزند به دايى يا عمويش، شباهت مى‏يابد.
مرد ناشناس كه در مورد پاسخ سه سؤال خود به طور كامل قانع شده بود، برخاست و مكرر به يكتايى خدا و رسالت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و وصايت على عليه‏السلام و ساير امامان عليهم السلام تا حضرت قائم (عجل الله تعالى فرجه الشريف) گواهى داد، و از آن جا رفت.
حضرت على عليه‏السلام به فرزندش حسن عليه‏السلام فرمود: به دنبال اين مرد ناشناس برو ببين كجا مى‏رود. حسن عليه‏السلام به دنبال او حركت كرد، ولى او را ديد وقتى كه از مسجد بيرون رفت، از نظرها غايب شد. حسن عليه‏السلام نزد پدر بازگشت و از غايب شدن او خبر داد.
على عليه‏السلام از حسن عليه‏السلام پرسيد: آيا دانستى كه او چه كسى بود؟
حسن عليه‏السلام: خدا و رسول و اميرمؤمنان آگاه‏ترند.
على عليه‏السلام: او خضر عليه‏السلام بود!(691)
6 - شركت خضر عليه‏السلام همراه امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) در تاسيس مسجدجمكران‏
شيخ عفيف و صالح، حسن بن مُثله جمكرانى ماجراى مسجد جمكران را چنين نقل مى‏كند: شب سه شنبه هفدهم ماه رمضان 373 ه.ق در سراى خود خوابيده بودم. نيمه شب بود. ناگاه عده‏اى به خانه‏ام آمدند و مرا از خواب بيدار كردند و گفتند: برخيز و امر حضرت مهدى صاحب الزمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) را اجابت كن كه تو را مى‏طلبد.
حسن بن مُثله مى‏گويد: برخاستم و آماده شدم و حركت كردم و چون به در خانه‏ام رسيدم جماعتى از بزرگان را ديدم، سلام كردم، جواب سلام را دادند، و خوش آمد گفتند و مرا به آن جايگاه كه اكنون مسجد جمكران در آن جا واقع شده، بردند، نگاه كردم ديدم تختى در آن جا نهاده شده، و فرشى نيكو بر روى آن تخت، گسترده‏اند، و بالش‏هاى نيكو بر آن نهاده‏اند، و جوانى حدود سى ساله بر روى تخت بر بالش‏ها تكيه كرده، و پيرمردى در پيش روى او نشسته و كتابى در دست گرفته و براى آن جوان مى‏خواند. ديدم بيش از شصت مرد كه بعضى جامه‏هاى سفيد و بعضى جامه‏هاى سبز بر تن داشتند، در گرداگرد آن جوان، بر روى زمين نماز مى‏خواندند.
آن پيرمرد كه حضرت خضر عليه‏السلام بود مرا روى تخت نشانيد(692) و حضرت امام مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) (آن جوان) مرا به نام خود خواند و فرمود: برو به حسن بن مسلم بگو تو چند سال است اين زمين را آباد مى‏كنى و ما خراب مى‏كنيم، پنج سال زراعت كردى، بار ديگر امسال شروع به زراعت كردى، بايد هر چه از اين سود برده‏اى برگردانى، تا در همين محل، (از همان سود زراعت) مسجد بنا كنند. به حسن بن مسلم بگو اينجا زمين شريفى است، خداوند متعال اين زمين را از زمين‏هاى ديگر برگزيده، و ارجمند نموده است. تو آن را گرفته و به زمين خود ملحق نموده‏اى، اگر از اين كار دورى نكنى، بلاى خداوند از ناحيه‏اى كه گمان نمى‏برى بر تو فرو مى‏ريزد.
حسن بن مثله عرض كرد: اى سيد و مولاى من، لازم است علامتى و نشانه‏اى در اختيارم بگذارى، زيرا مردم سخن مرا بدون علامت و نشانه نمى‏پذيرند.
امام مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) فرمود: نزد سيد ابوالحسن برو و به او بگو برخيزد و بياييد و آن مرد (حسن بن مسلم) را بياورد، و منفعت چند ساله را از او بگيرد، و به ديگران بدهد تا صرف در بناى ساختمان مسجد شود، باقى وجوه را نيز از رَهَق واقع در ناحيه اردهال كه ملك ما است بياورد، و ساختمان مسجد را تمام كند، و نصف رهق را وقف اين مسجد كرديم كه هر ساله وجوه در آمد آن را بياورد و در ساختمان اين مسجد به مصرف برسانند.
به مردم بگو به اين محل اشتياق داشته باشند و آن را عزيز بدارند، و در آن چهار ركعت نماز بخوانند، دو ركعت نماز تحيت مسجد، در هر ركعتى يك بار الحمد و هفت بار قل هُوَ اللهُ اَحَد، و در ركوع و سجود، هفت بار ذكر ركوع و سجود را بخوانند.
سپس دو ركعت نماز صاحب الزمان بگذارند: در ركعت اول، هنگامى كه در سوره حمد به آيه اءِيَّاكَ نَعبُدُ وَ اءِيَّاكَ نَستَعِين رسيدند آن را صد بار بگويند، ركعت دوم را نيز به همين طريق انجام دهند. ذكر ركوع و سجود را در هر ركعت هفت بار بگويند و بعد از نماز، يك بار تهليل لا اله الا الله بگويند، سپس تسبيح فاطمه زهرا عليهاالسلام را بگويند، آن گاه سر بر سجده نهاده و صد بار بر پيامبر و آلش، صلوات بفرستند، هر كس اين دو نماز را بخواند، گويى آن را در خانه كعبه خوانده است... .(693)
7 - من خضر شيعه على عليه‏السلام هستم‏
عمش روايت كرده و مى‏گويد: در مدينه بانويى سياه چهره و نابينا را ديدم به تشنگان آب مى‏داد و مى‏گفت: به عشق و حب على عليه‏السلام بنوشيد.
پس از مدتى به مكه رفتم او را بينا يافتم، به مردم آب مى‏داد و مى‏گفت: به عشق على عليه‏السلام بنوشيد، همان كسى كه چشمم را بينا كرد.
نزدش رفتم و گفتم: اى خانم! تو در مدينه نابينا بودى و مى‏گفتى به عشق على عليه‏السلام بنوشيد، ولى اكنون تو را بينا مى‏نگرم، ماجراى تو چيست؟
او چنين پاسخ داد: مردى را ديدم نزد من آمد و گفت: اى بانو! تو كنيزه آزاد شده على عليه‏السلام و از دوستان آن حضرت هستى؟
گفتم: آرى.
گفت: خدايا! اگر اين بانو راست مى‏گويد، او را بينا كن!
سوگند به خدا به دعاى او بينا شدم، به سؤال كننده گفتم تو كيستى؟ گفت:
اَنَا الخِضرُ وَ اَنا مِن شِيعَةِ عَلِىِّ بنِ اَبِيطالِب؛
من خضر هستم و من شيعه على عليه‏السلام مى‏باشم.(694)
8 - نويد خضر به نيايشگر مأيوس‏
شخصى بود، نيمه‏هاى شب برمى‏خاست و در تاريكى و تنهايى، به دعا و نيايش مى‏پرداخت و با سوز و گداز خاصى، الله الله مى‏گفت.
مدت‏ها او به چنان توفيقى دست يافته بود. تا اين كه شيطان از حال و قال آن مرد خدا، بسيار غمگين و خشمگين شد، در كمين او قرار گرفت تا او را بفريبد، سرانجام در قلب او القاء كرد كه: اى بينوا، چرا آن قدر الله الله مى‏گويى؟ دعاى تو به استجابت نمى‏رسد، به اين دليل كه مدتهاست كه خدا را صدا مى‏زنى، ولى خدا حتى يك بار هم، به تو لبيك نگفته است!
همين القاء شيطانى (كه او نمى‏دانست از كجا آمد؟ قلب او را شكست، و مأيوسانه گفت: به راستى چه فايده؟ هر چه دعا ميكنم، نتيجه‏بخش نيست...
شبى با همين حال و دل شكسته و روح افسرده، خوابيد. در عالم خواب خضر پيامبر عليه‏السلام را ديد، خضر عليه‏السلام به او گفت: چرا اين گونه مأيوس و افسرده‏اى؟ چرا راز و نياز و نيايش با خداى خود را ترك نموده‏اى، و چون پشيمانى نااميد، از مناجات با خدا، كنار كشيده‏اى؟
او در پاسخ گفت: زيرا از در خانه خدا رانده شده‏ام و چنين فهميده‏ام كه اين در، به روى من بسته است، از اين رو نااميد شده‏ام:
گفت: لبيكى نمى‏آيد جواب
زان همى ترسم كه باشم رد باب
حضرت خضر عليه‏السلام به او فرمود: اى نيايشگر بى نوا، خداوند به من الهام كرد كه به تو بگويم: تو خيال مى‏كنى جواب خدا را بايد از در و ديوار بشنوى؟ همين كه الله الله مى‏گويى، دليل آن است كه: جذبه الهى تو را به سوى خودش مى‏كشاند، و دعايت را به استجابت رسانده است.(695)
9 - نصيحت جالب خضر عليه‏السلام و على عليه‏السلام‏
روزى حضرت خضر عليه‏السلام به محضر اميرمؤمنان على عليه‏السلام آمد. پس از احوالپرسى، على عليه‏السلام به او فرمود: سخن حكيمانه‏اى بگو
خضر گفت: ما احسَنَ تَواضُعُ الاغنِياءِ لِلفُقَراءِ قُربَةً الى اللهِ؛
تواضع ثروتمندان نسبت به تهيدستان براى رضاى خدا، چقدر زيبا است!
خضر عليه‏السلام گفت: سزاوار است اين سخن را با طلا نوشت.(696)
تواضع زگردن فرازان نكوست
گدا گر تواضع كند خوى او است
بزرگان نكردند در خود نگاه
خدابينى از خويشتن‏بين مخواه
بلندى چو خواهى تواضع گزين
كه اين بام را نيست سُلَّم جز اين
شبى حضرت على عليه‏السلام خضر عليه‏السلام را در خواب ديد و از او درخواست نصيحت كرد.
خضر عليه‏السلام دست خود را به على عليه‏السلام نشان داد.
على عليه‏السلام مشاهده كرد كه در كف دست او با خط سبز چنين نوشته شده:
قد كُنتَ ميِّتاً فَصِرتَ حيّاً
وَعَن قليلٍ تَعُودُ ميِّتاً
فابنِ لِدارِ البَقاءِ بَيتاً
وَدَعْ لِدارِ الفَنَاءِ بَيتاً
يعنى: مرده بودى زنده شدى، و به زودى مرده مى‏شوى، بنابراين براى خانه بقا، خانه بساز و خانه فانى را رها كن.(697)
10 - دعاى پُر پاداش‏
روزى حضرت على عليه‏السلام مشغول طواف كعبه بود، ناگاه ديد مردى پرده كعبه را به دست گرفته و چنين دعا مى‏كند:
يا مَن لا يَشغُلهُ سَمعٌ عَن سَمعٍ، يا مَن لا يُغَلِّطُهُ السائِلُونَ، يا مَن لا يَتَبَرَّمُ اِلحاحُ المُلِحِّينَ اَذِقنِى بَردَ عَفوِكَ وَ حَلاوَةَ مَغفِرَتِكَ؛
اى خدايى كه شنيدنت تو را از شنيدنى‏هاى ديگر غافل نكند، اى خدايى كه در دريافت سؤال تقاضاكنندگان اشتباه نمى‏كنى، اى خدايى كه اصرار اصراركنندگان تو را آزرده نمى‏كند، خنكى عفوت، و شيرينى آمرزشت را به من بچشان.
على عليه‏السلام به او فرمود: دعايت را شنيدم. او كه خضر عليه‏السلام بود گفت: اين دعا را بعد از هر نمازى بخوان، سوگند به خدايى كه جان خضر در دست اوست، اگر گناهت به اندازه تعداد ستارگان، و ريگ‏ها و خاك‏هاى زمين باشد، خداوند سريعتر از يك چشم به هم زدن، آن‏ها را مى‏بخشد.(698)
11 - سلام خضر عليه‏السلام به على عليه‏السلام به عنوان چهارمين خليفه‏
اميرمؤمنان حضرت على عليه‏السلام كه همواره همراه و همراز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود و از هر گونه فداكارى در راه پيشبُرد اهداف عاليه اسلام و بزرگداشت صداى وحى كه از زبان محمد صلى الله عليه و آله و سلم بر مى‏خاست، دريغ نداشت، مى‏گويد: با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در يكى از راه‏هاى مدينه در حركت بوديم، ناگاه با پيرمرد بلندقامت چهارشانه‏اى كه محاسن و ريش پرى داشت، ملاقات نموديم. او با كمال احترام به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سلام كرد و احوالپرسى نمود، سپس به من رو كرد، و گفت: السَّلامُ عَلَيكَ يا رابعَ الخَليفَةِ وَ رحمَةُ اللهَ وَ بَرَكاتُهُ؛ سلام و درود و مهر خداوند بر تو اى چهارمين خليفه!
در اين هنگام متوجه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شد و گفت: آيا چنين نيست؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را تصديق كرد.
آن گاه پيرمرد، از نزد ما به سويى رفت (عجبا! اين چه منظره‏اى بود، او كه از چهره تابناكش، شكوه و شخصيتش آشكار بود، به راستى چرا مرا چهارمين خليفه خواند؟ و چرا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را تصديق كرد؟ چه خوب است معماى اين رازها برايم آشكار گردد.)
- اى رسول خدا! اين گفتارى كه آن پيرمرد گفت، چه بود؟ به راستى تو همان هستى كه او بازگو نمود. (اينك گوش كن تا برايت توضيح دهم.)
پيامبر: او حرف درستى زد و سخن حكيمانه‏اى گفت: به راستى تو همان هستى كه او بازگو نمود. (اينك گوش كن تا برايت توضيح دهم.)
خداوند در قرآن (به فرشتگان) مى‏فرمايد: من در زمين پديد آورنده خليفه هستم.(699)اولين خليفه و جانشينى كه خداوند در زمين براى خود قرار داد، حضرت آدم عليه‏السلام است.
در مورد ديگر مى‏فرمايد: اى داوود! ما تو را در زمين خليفه نموديم، طبقميزان حق و عدالت بر مردم حكومت كن.(700) از اين رو داوود خليفه دوم است.
در جاى ديگر مى‏فرمايد: موسى عليه‏السلام به برادرش هارون عليه‏السلام گفت: در ميان قوم من جانشين من باش! و امور آنان را اصلاح كن!(701) بنابراين هارون خليفه سوم است.
بالاخره در اين آيه مى‏فرمايد: اعلانى است از طرف خداوند، و رسول او به مردم، در مجمع عظيم اسلامى (حج) كه خدا و رسول او از مشركان بيزارند. (702)
اعلان كننده و مبلغ از ناحيه خداوند و رسول او، تو هستى! تو وصى و وزير و اداكننده وام من هستى! تو همانگونه مى‏باشى كه هارون براى موسى عليه‏السلام بود - گرچه بعد از من پيامبرى نخواهد آمد - روى اين اساس همان گونه كه آن پيرمرد بلندقامت تو را خليفه چهارم خواند، چهارمين خليفه هستى!
آيا مى‏خواهى بدانى او چه كسى بود؟
على عليه‏السلام: آرى، مى‏خواهم.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم: او برادر تو خر عليه‏السلام بود.(703)
پايان داستان‏هاى زندگى حضر عليه‏السلام
671 - انعام، 6؛ صاد، 38.
672 - اعلام قرآن خزائلى،ص 225.
673 - قصص الانبياء عماد زاده،ص 681.
674 - اقتباس از حبيب السير، ج 1،ص 109.
675 - بعضى اين داستان را مربوط به خضر عليه‏السلام و بعضى مربوط به ارميا مى‏دانند. در رواياتى نيز نام ارميا آمده است (بحار، ج 14،ص 362) ولى مشهور و معروف اين است كه او عزير بوده و روايات متعددى آن را تاييد مى‏كنند (مجمع البيان، ج 1 و 2،ص 370).
676 - اقتباس از يك روايت مفصل به نقل از امام باقر عليه‏السلام؛ روضة الكافى،ص 123؛ دلائل الامامه طبرى،ص 107 و 108.
677 - بقره، 259.
678 - اقتباس از مجمع البيان، ج 1 و 2،ص 370.
679 - توبه، 30.
680 - بحار، ج 14،ص 374.
681 - همان،ص 378.
682 - بحار، ج 13،ص 299.
683 - همان،ص 286.
684 - بِوَجهِ الله لَما تَصَدقتَ عَلَى.
685 - اعلام الدين ديلمى، طبق نقل بحار، ج 13، ص 321.
686 - بحار، ج 13،ص 302.
687 - ] رياض الجنان، طبق نقل بحار، ج 13،ص 312.
688 - اصول كافى، ج 1،ص 445.
689 - ] كحل البصر،ط بيروت،ص 195.
690 - منظور مرحله‏اى از روح است، نه روح كامل.
691 - احتجاج طبرسى، ج 1،ص 396 - 398.
692 - از اين عبارت فهميده مى‏شود، كه حضرت خضر عليه‏السلام در تاسيس مسجد جمكران، همراه حرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف) بوده، و كتابى در دست داشت و براى امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) مى‏خوانده است.
693 - مونس الحزين شيخ صدوق، طبق نقل تاريخ قديم قم، بحار، ج 53،ص 230 و 233.
694 - بحار، ج 42،ص 9.
695 - ديوان مثنوى، به خط ميرخانى، دفتر سوم،ص 207.
696 - سفينة البحار، ج 1،ص 309، بحار، ج 39،ص 133.
697 - همان،ص 391، مناقب آل ابى طالب عليهم السلام، ج 1،ص 409.
698 - بحار، ج 39،ص 132، و نظير آن در ص 133.
699 - اءِنِّى جاعُل فِى الاَرضِ خَليفَةٌ. (بقره، 30)
700 - يا داوود انَّا جَعَلناكَ خليفَة فِى الارضِ فَاحكُم بَينَ النَّاسِ بِالحقِّ. (صاد، 26).
701 - و قالَ مُوسى‏ لِاخيهِ هارونَ اخلُفنِى فِى قَومِى وَ اَصلِح... (اعراف،: 142)
702 - وَ اذان مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ الَى النَّاسِ يَومَ الحجّ الاكبَرِ اَنَّ اللهَ برى عَنِ المشركينَ وَ رَسُولُهُ. (توبه: 3).
703 - عيون اخبار الرضا عليه‏السلام، ج 2،ص 11.
 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (26)

   21- حضرت الياس عليه‏السلام‏

      شيوه دعوت الياس عليه‏السلام‏

      ايمان گره اندكى به دعوت الياس عليه‏السلام‏

      مناجات حضرت الياس عليه‏السلام در سجده‏

      گفتگوى الياس عليه‏السلام با امام باقر عليه‏السلام‏

      مبارزه الياس عليه‏السلام با طاغوت زمانش‏

      نصيحتى عميق از الياس عليه‏السلام‏

      راز گريه جانسوز الياس عليه‏السلام‏

 

21- حضرت الياس عليه‏السلام‏

يكى از پيامبران مرسل، حضرت الياس عليه‏السلام است كه نام مباركش در قرآن در دو مورد آمده است، در يك جا به عنوان انسانى شايسته در رديف زكريا و عيسى ويحيى عليهم السلام ذكر شده (انعام - 85) و در جاهاى ديگر به عنوان پيامبر مرسل ياد شده است (صافات، 123)

گرچه طبق بعضى از اقوال الياس عليه‏السلام همان ادريس، يا خضر يا ايليا است، ولى از ظاهر آيات قرآن استفاده مى‏شود كه او به طور مستقل، يكى از پيامبران است.

و در آيه 130 سوره صافات مى‏خوانيم: سَلامٌ عَلى اِلياسِين؛ سلم بر الياسين.

سپس در آيه 132 مى‏فرمايد: اءِنَّه كانَ مِن عِبادِنا المومنينَ؛ او از بندگان مؤمن ما است.(660)

كلمه الياسين همان الياس است كه يا و نون بر آن افزوده شده است، و نيز احتمال دارد نظر به اين كه پدرش ياسين نام داشت، او را الياسين خواندند.

الياس از پيامبران بنى اسرائيل و از نواده‏هاى هارون عليه‏السلام‏(661) برادر موسى عليه‏السلام است، و از امام صادق عليه‏السلام نقل شده كه الياس از پيامبران عابد بنى اسرائيل بود.(662)

شيوه دعوت الياس عليه‏السلام‏

حضرت الياس عليه‏السلام از طرف خدا مأمور هدايت بت پرستان شد، كه به قول بعضى، آن‏ها در بعلبك (كه اكنون در كشور لبنان قرار گرفته) بودند. الياس عليه‏السلام آن‏ها را به تقوى و پاكسازى دعوت كرد، و از بت پرستى و پرستش بت بَعل (كه بت بزرگ آن‏ها بود) برحذر داشت، و قوم بت پرست را به خاطر پرستش بت، سخت نكوهش نمود و به آن‏ها فرمود: خداى يكتا و بى همتا پروردگار شما و پدران پيشين شما است، مربى و تربيت كننده شما او است، همه نعمت هايى كه داريد از او است، و حل هر مشكلى به دست با كفايت او مى‏باشد، چرا جز او را مى‏پرستيد؟ دست از تقليد كوركورانه برداريد، و روش نياكان خود را دنبال نكنيد، خداى حقيقى را بپرستيد.

ولى قوم خيره سر و خودخواه او، گوش به اندرزهاى او ندادند، و به هدايت‏هاى منطقى و دلسوزانه او اعتنا نكردند، و به تكذيب او پرداختند، خداوند به آن‏ها هشدار داد كه روزى خواهد آمد كه آن‏ها در دادگاه عدل الهى قرار خواهند گرفت و در عذاب دوزخ، احضار خواهند شد.(663)

ايمان گره اندكى به دعوت الياس عليه‏السلام‏

تبليغات الياس عليه‏السلام باعث شد كه عده‏اى از بندگان خالص خدا، به او ايمان آوردند، و بر خلاف مسلك جامعه، سنت شكنى نموده، و باطل را رها كرده و به حق پيوستند.

با اين كه چنين كارى در شرايط سخت آن عصر، بسيار دشوار بود، ولى آن‏ها سنت باطل تقليد كوركورانه و جمله بى اساس خواهى نشوى رسوا، همرنگ جماعت شو را رها كرده، و دعوت به حق الياس عليه‏السلام را باور كردند و جزء ياران او شدند.(664)

مناجات حضرت الياس عليه‏السلام در سجده‏

مفضل بن عمر مى‏گويد: همراه دوستان براى ملاقات با امام صادق عليه‏السلام رهسپار شديم. به در خانه آن حضرت رسيديم و مى‏خواستيم اجازه ورود بگيريم پشت در شنيديم كه آن حضرت سخنى مى‏گويد، ولى آن سخن عربى نبود و خيال كرديم كه به لغت سريانى است. سپس آن حضرت گريه كرد، و ما هم از گريه او به گريه افتاديم، آن گاه غلام آن حضرت بيرون آمد و اجازه ورود داد.

ما به محضر امام صادق عليه‏السلام رسيديم. پس از احوالپرسى، من به امام عرض كردم: ما پشت در، شنيديم كه شما سخنى كه عربى نيست و به خيال ما سريانى است، تكلم مى‏كردى، سپس گريه كردى و ما هم با شنيدن صداى گريه شما به گريه افتاديم.

امام صادق عليه‏السلام فرمود: آرى، من به ياد الياس افتادم كه از پيامبران عابد بنى‏اسرائيل بود و دعايى را كه او در سجده مى‏خواند، ميخواندم، سپس امام صادق عليه‏السلام آن دعا (و مناجات) را به لغت سريانى، پشت سر هم خواند، كه سوگند به خدا هيچ كشيش و اُسقفى را نديده بودم كه همانند آن حضرت، آن گونه شيوا و زيبا بخواند، و بعد آن را براى ما به عربى ترجمه كرد و فرمود: الياس در سجودش چنين مناجات مى‏كرد:

اَتُراكَ مُعذِّبى وَ قَد عَفَّرتَ لَكَ فِى التُّرابِ وَجهِى، اَتُراكَ مُعذِّبى و قَد اجتَنَبتُ لَك المَعاصِىَ، اَتُراكَ معَذِّبى وَ قَد اَسهَرتُ لَكَ لَيلِى؛

خدايا! آيا به راستى تو را بنگرم كه مرا عذاب كنى، با اين كه روزهاى داغ به خاطر تو (با روزه گرفتن) تشنگى كشيدم؟!، آيا تو را بنگرم كه مرا عذاب كنى، در صورتى كه براى تو، رخسارم را (در سجده) به خاك ماليدم؟!، آيا تو را بنگرم كه مرا عذاب مى‏كنى با اين كه به خاطر تو، از گناهان دورى گزيدم؟!، آيا تو را ببينم كه مرا عذاب كنى با اين كه براى تو، شب را به عبادت به سر بردم؟!

خداوند به الياس، وحى كرد: سرت را از خاك بردار كه من تو را عذاب نمى‏كنم

الياس عرض كرد: اى خداى بزرگ، اگر اين سخن را گفتى (كه تو را عذاب نميكنم) ولى بعداً مرا عذاب كردى چه كنم؟! مگر نه اين است كه من بنده تو و تو پروردگار من هستى؟

باز خداوند به او وحى كرد:

اِرفَع رَأسَك فانِّى غَيرُ مُعذِّبُكَ انِّى وَعَدتُ وَعداً وَفَيتُ بِهِ؛

سرت را از سجده بردار كه من تو را عذاب نمى‏كنم و وعده‏اى كه دادم به آن وفا خواهم نمود.(665)

گفتگوى الياس عليه‏السلام با امام باقر عليه‏السلام‏

الياس عليه‏السلام از پيامبرانى است كه طبق بعضى از روايات، هنوز زنده است.(666) او در يكى از ملاقات‏هاى خود با امام باقر عليه‏السلام، گفتگويى دارد كه خلاصه آن چنين است:

امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: پدرم امام باقر عليه‏السلام در مكه بود و به طواف كعبه اشتغال داشت، در اين هنگام ناگهان مردى نقابدار ديده شد هفت شوطِ امام عليه‏السلام را قطع كرد، و آن حضرت را به سوى محل صفا آورد. مرا نيز دعوت كرد، به صفا رفتم، و با هم سه نفر (امام باقر، مرد نقابدار و من) شديم.

نقابدار به من گفت: خوش آمدى اى پسر پيغمبر! سپس دستش را بر سرم نهاد و گفت: خير و بركت خدا بر تو باد اى امين خدا، بعد از پدرانت.

سپس آن مرد نقابدار متوجه پدرم (امام باقر) شد و گفت:

اى اباجعفر! اگر مى‏خواهى تو به من خبر بده، و اگر مى‏خواهى من به تو خبر دهم، اگر مى‏خواهى تو از من بپرس يا من از تو بپرسم. اگر مى‏خواهى تو مرا تصديق كن، يا من تو را تصدق نمايم.

امام باقر عليه‏السلام: همه اين‏ها را مى‏خواهم و آمادگى براى همه دارم.

مرد نقابدار: بنابراين مبادا زبانت در پاسخ به سؤال من، غير از آن را كه در قلبت هست به من بگويد.

امام باقر: چنين كارى را كسى مى‏كند كه در دلش دو علم مختلف و متضاد باشد، و خداوند از علمى كه در آن دوگانگى هست، امتناع دارد (يعنى منشأ علم ما از ذات پاك خدا است، از اين رو در علم ما دوگانگى و تضاد نيست).

مرد نقابدار: سؤال من از همين جا آغاز مى‏گردد كه به قسمتى از آن پاسخ دادى، اكنون بفرماييد: چه كسى به علمى كه در آن دوگانگى و اختلاف نيست آگاه است؟.

امام باقر: تمام اين علم نزد خدا است، ولى آن چه براى بندگان لازم است نزد اوصياء است.

مرد نقابدار، نقاب خود را باز كرد و با چهره برافروخته، راست نشست و گفت: من براى همين مقصود به اين جا آمده‏ام و اين گونه، علمى مى‏خواستم، سپس پرسيد: اوصياء آن علم بى اختلاف را چگونه مى‏دانند و تحصيل مى‏كنند؟

امام باقر: همانگونه كه رسول خدا مى‏دانست و تحصيل مى‏كرد (از راه وحى و الهام) با اين فرق كه اوصياء آن چه را پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏ديد نمى‏بينند، زيرا و پيغمبر بود ولى اين‏ها محدث (دريافت كننده خبر از فرشتگان) هستند، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بر خدا (در معراج‏ها) وارد مى‏شد و وحى الهى را مى‏شنيد، ولى اين‏ها آن را نمى‏شنوند...

تا اين كه امام باقر عليه‏السلام به آن مرد نقابدار فرمود: دلم مى‏خواست با چشمت مهدى اين امت (حضرت ولىّ عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف) را مى‏ديدى، در حالى كه فرشتگان، روح‏هاى كافران مرده را با شمشير آل داوود عليه‏السلام، بين زمين و آسمان، عذاب مى‏كنند، و همچنين ارواح زندگان، كافران را كه در زمين هستند به آن‏ها ملحق مى‏سازند.

مرد نقابدار در همين هنگام شمشير بر آورد و گفت:

ها اءنّ هذا مِنها؛ هان! اين شمشير از آن شمشيرها است.

امام باقر عليه‏السلام: آرى، سوگند به كسى كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم را براى هدايت بشر برگزيده چنين است.

در اين هنگام آن نقابدار، نقابش را كنار زد و خود را معرفى كرد و گفت: من الياس هستم، پرسشهايم براى اطلاع خودم نبود، بلكه مى‏خواستم اين گفتگو موجب قوت قلب اصحاب تو گردد...(667)

مبارزه الياس عليه‏السلام با طاغوت زمانش‏

از ابن عباس روايت شده: هنگامى كه يوشع بن نون بعد از موسى عليه‏السلام بر سرزمين شام مسلط شد، آن را بين طوايف سبطى‏ها (ى دوازده‏گانه) تقسيم نمود، يكى از آن گروه‏ها كه الياس عليه‏السلام در ميانشان بود، در سرزمين بعلبك (كه اكنون يكى از شهرهاى لبنان است) سكونت نمودند. خداوند الياس عليه‏السلام را به عنوان پيامبر، براى هدايت مردم بعلبك فرستاد.

بعلبك در آن عصر، شاهى به نام لاجب داشت كه مردم را به پرستش بت فرا مى‏خواند كه نام آن بعل بود. طبق سخن خدا در قرآن (آيات 124 تا 128 سوره صافات) مردم بعلبك، سخن الياس را تكذيب كردند و از دعوت او اطاعت ننمودند.

شاه بلعبك همسر بدكارى داشت كه وقتى شاه به سفر مى‏رفت، او جانشين شوهرش شده و بين مردم قضاوت و حكومت مى‏كرد، آن زن، منشى حكيم و با ايمانى داشت كه سيصد مؤمن را از حكم اعدام او نجات داده بود، و در سراسر زمين زنى زشت‏كارتر از همسر شاه نبود. با شاهان متعددى همبستر شده بود و از آن‏ها داراى فرزندان بسيار بود.

شاه همسايه‏اى صالح از بنى اسرائيل داشت كه داراى باغى در كنار قصر شاه بود، و در گوشه‏اى از آن باغ زندگى مى‏كرد. شاه به او احترام مى‏نمود، ولى همسر شاه در غياب شاه، آن مؤمن صالح را كشت، و باغ او را غصب و تصرف كرد. وقتى كه شوهرش از سفر آمد، زن ماجرا را به او گفت، شوهرش به او گفت: كار خوبى نكردى [بيش از اين، او را سرزنش نكرد]

خداوند متعال الياس عليه‏السلام را به بعلبك فرستاد، الياس به آن شهر وارد شد و مردم آن جا را از بت پرستى بر حذر داشت و آن‏ها را به سوى خداى يكتا و بى همتا فرا خواند.

بت پرستان، آن حضرت را تكذيب كردند، و به ساحت مقدسش توهين نمودند، و او را از خود راندند و تهديد نمودند، ولى او با كمال مقاومت به دعوت و مبارزات خود ادامه داد، و آزار آن‏ها را تحمل كرد، و آنها را به سوى توحيد دعوت نموده، ولى آن‏ها بر طغيان خود افزودند و عرصه را بر حضرت الياس عليه‏السلام تنگ كردند.

الياس عليه‏السلام خدا را سوگند داد كه شاه و همسر بدكارش را، اگر توبه نكردند، به هلاكت برساند، و به آن‏ها هشدار داد.

اين هشدار باعث شد كه شاه و طرفدارانش خشونت بيشتر نمودند و تصميم گرفتند تا الياس عليه‏السلام را شكنجه داده و به قتل رسانند.

الياس عليه‏السلام از دست آن‏ها گريخت و به پشت كوه‏ها و درون غارها رفت و در آن جا هفت سال مخفيانه زندگى كرد، و از گياهان و ميوه درخت‏ها مى‏خورد و ادامه زندگى مى‏داد.

در اين ميان پسر ش اه به بيمارى سختى مبتلا شد و بيمارى او درمان نيافت. با توجه به اين كه شاه در ميان فرزندانش، او را از همه بيشتر دوست داشت، براى شفاى او به بت‏ها متوسل شدند، ولى نتيجه نگرفتند.

بت پرستان به شاه گفتند: بت بَعل به تو غضب كرده، از اين رو پسرت را شفا نمى‏دهد، كسانى را به نواحى شام بفرست. در آن جا خدايان ديگرى وجود دارد بايد آن‏ها را نزد بت بَعل واسطه قرار دهى، بلكه بت بعل او را شفا دهد.

شاه گفت: چرا بت بعل به من غضب كرده است؟

بت پرستان گفتند: زيرا تو الياس را كه بر ضد خدايان برخاسته بود، نكشتى و او هم اكنون سالم است و در كوه‏ها زندگى مى‏كند.

بت پرستان كنار كوه‏ها رفتند و فرياد زدند: اى الياس! نزد ما بيا و شفاى پسر شاه را از درگاه خدا بخواه!

الياس عليه‏السلام نزد آن‏ها آمد و به آن‏ها گفت: خداوند مرا به عنوان پيامبر به سوى شما فرستاده است، رسالت پروردگارم را بپذيريد. خداوند مى‏فرمايد:

نزد شاه برويد و به او بگوييد؛ من خداى يكتا و بى‏همتا هستم، معبودى جز من نيست، من بنى اسرائيل را آفريده‏ام و به آن‏ها روزى مى‏دهم و آن‏ها را زنده مى‏كنم و مى‏ميرانم و نفع و زيان مى‏رسانم، پس چرا شفاى پسرت را از غير من مى‏طلبى؟

آن‏ها نزد شاه رفتند و پيام الياس عليه‏السلام را به او رساندند، شاه بسيار خشمگين شد و به آن‏ها گفت: چرا وقتى كه الياس نزد شما آمد، او را دستگير نكرديد و زنجير بر گردنش نيافكنديد تا او را كشان كشان نزد من بياوريد، او دشمن من است.

بت پرستان گفتند: وقتى كه ما الياس عليه‏السلام را ديديم رعب و وحشتى از او در قلب ما نشست، از اين رو نتوانستيم كارى كنيم.

سرانجام پنجاه نفر از سركشان و قهرمانان طرفدار شاه، آماده شدند تا به سوى كوه بروند و الياس عليه‏السلام را دستگير كرده و نزد شاه بياورند. شاه به آن‏ها سفارش كرد كه الياس را با تطميع و نيرنگ، غافلگير كنيد و نزد من بياوريد.

آن‏ها به سوى كوه رفتند، و از پاى كوه به بالا حركت كردند و در آن جا براى پيدا كردن الياس عليه‏السلام متفرق شدند و به جستجو پرداختند.

در حالى كه فرياد مى‏زدند: اى پيامبر خدا! نزد ما بيا، ما به تو ايمان آورده‏ايم.

وقتى كه الياس عليه‏السلام صداى آن‏ها را شنيد، در ميان غار بود. به ايمان آن‏ها طمع كرد، و به خدا م توجه شد و عرض كرد: خدايا! اگر اين‏ها راست مى‏گويند، به من اجازه بده به سوى آن‏ها بروم، و اگر دروغ مى‏گويند، مرا از گزند آن‏ها حفظ كن، و با آتشى سوزان آن‏ها را مورد هدف قرار بده.

هنوز دعاى الياس عليه‏السلام تمام نشده بود كه از جانب بالا به سوى آن‏ها آتش فرو ريخت و آن‏ها را سوزانيد.

شاه از اين حادثه آگاه شد و بسيار ناراحت و خشمگين گرديد. در اين هنگام شاه منشى همسرش را كه مردى حكيم و مؤمن بود (و قبلا از او ياد كرديم) همراه جماعتى به سوى آن كوهى كه الياس عليه‏السلام در آن جا بود فرستاد، به او گفت: به الياس عليه‏السلام بگو: اكنون وقت توبه فرا رسيده، نزد ما بيا نزد شاه برويم تا او به ما بپيوندد و ما را به آن چه كه مورد خشنودى خداوند است فرمان دهد، و به قومش دستور دهد كه از بت‏پرستى دست بردارند، و به سوى خداى يكتا و بى همتا جذب گردند.

منشى مؤمن به اجبار همراه جماعتى اين مأموريت را انجام دادند، و بالاى كوه رفته و سخن خود را به سمع الياس عليه‏السلام رساندند.

الياس عليه‏السلام صداى آن منشى مؤمن را شناخت، و از طرف خدا به الياس عليه‏السلام وحى شد كه نزد برادر صالحت برو و به او خوش آمد بگو و از او احوالپرسى كن.

الياس عليه‏السلام نزد آن منشى مؤمن رفت، مؤمن گفت: اين طاغوت (شاه) و اطرافيانش، مرا نزد تو فرستاده‏اند كه چنين بگويم كه گفتم، و من ترس آن دارم كه اگر همراه من نيايى، شاه مرا بكشد.

در همين هنگام خداوند به الياس عليه‏السلام وحى كرد: همه اين‏ها نيرنگى از سوى شاه است كه تو را دستگير كرده و اعدام كند، من با شديد نمودن بيمارى پسر شاه و سپس مرگ او، كارى مى‏كنم كه شاه و اطرافيانش از منشى مؤمن غافل گردند، به مؤمن بگو باز گردد و نترسد.

منشى با ايمان با همراهان بازگشت. ديد بيمارى پسر شاه شديد شده و همه سرگرم او هستند تا اين كه پسر شاه مُرد. شاه و اطرافيانش بر اثر اشتغال به مصيبت آن پسر، مدتى همه چيز را فراموش كردند. پس از گذشت مدتى طولانى، شاه از منشى با ايمان پرسيد: مأموريت خود را به كجا رساندى؟

منشى مؤمن گفت: من از مكان الياس عليه‏السلام آگاهى ندارم.

سپس الياس عليه‏السلام مخفيانه از كوه پايين آمد و به خانه مادر حضرت يونس عليه‏السلام رفت و شش ماه در آن جا مخفى شد... سپس به كوه بازگشت و خداوند پس از هفت سال زندگى مخفيانه او، به او وحى كرد: هر چه مى‏خواهى از من تقاضا كن.

الياس عليه‏السلام عرض كرد: مرگم را برسان و مرا به پدرانم ملحق كن، كه من براى تو بنى‏اسرائيل را خسته كردم و به خشم آوردم، و آن‏ها مرا خسته كردند و به خشم آوردند.

خداوند فرمود: اكنون وقت آن نرسيده كه زمين و اهلش را از وجود تو خالى كنم، بلكه قوام و استوارى زمين و اهلش به وجود تو است، تقاضا كن تا بر آورم.

الياس عليه‏السلام عرض كرد: انتقام مرا از آن كسانى كه مرا آزردند و عرصه را بر من تنگ كردند بگير. باران رحمتت را از آن‏ها قطع كن به طورى كه قطره‏اى آب باران نيامد مگر به شفاعت من.

خداوند سه سال قحطى را بر بنى اسرائيل مسلط كرد. گرسنگى و قحطى آن‏ها را در فشار سختى قرار داد. بلازده شدند و دچار مرگ‏هاى پى در پى گشتند، و فهميدند كه همه آن بلاها بر اثر نفرين الياس عليه‏السلام است. با كمال شرمندگى و حالت فلاكت‏بار خود را نزد الياس عليه‏السلام رساندند و گفتند: همه ما مطيع تو هستيم، به داد ما برس.

الياس عليه‏السلام همراه آن‏ها به شهر بعلبك وارد شد، شاگردش اليسع نيز همراهش بود. به همراه هم نزد شاه رفتند و گفتگوى زير بين شاه و الياس عليه‏السلام رخ داد:

شاه: تو بنى اسرائيل را با قحطى، نابود كردى.

الياس: بلكه آن كسى آن‏ها را نابود كرد، كه آن‏ها را گمراه نمود.

شاه: از خدا بخواه كه آب به آن‏ها برساند.

وقتى نيمه‏هاى شب فرا رسيد، الياس عليه‏السلام به دعا و راز و نياز پرداخت. سپس به اليسع فرمود: به اطراف آسمان بنگر چه مى‏بينى.

او به آسمان نگريست و گفت: ابرى را مى‏نگرم.

الياس عليه‏السلام گفت: مژده باد به شما به باران و آب، خود را حفظ كنيد كه غرق نشويد.

خداوند خداوند باران پى در پى براى آن‏ها فرستاد. زمين سبز و خرم شد. الياس عليه‏السلام در ميان قوم آمد و مدتى آن‏ها در اطراف او بودند و در راه خداپرستى استوار ماندند.

ولى پس از مدتى بر اثر غرور سرمستى نعمت، بار ديگر غافل شدند، و حق الياس عليه‏السلام را انكار نموده، و از دستور او سركشى كردند. سرانجام خداوند دشمنانشان را بر آن‏ها مسلط كرد. دشمنان به ميانشان راه يافتند، و آن‏ها را سركوب نموده، شاه و همسرش را كشتند، و پيكر آن‏ها را به همان باغى كه همسر شاه آن را غصب كرده بود و صاحب صالحش را كشته بود افكندند.

الياس عليه‏السلام پس از نابودى طاغوتيان، وصيت‏هاى خود را به وصى خود اليسع نمود و سپس به سوى آسمان عروج كرد، و لباس نبوت را از طرف خدا به اليسع عليه‏السلام پوشانيد. اليسع به هدايت بنى اسرائيل پرداخت. بنى اسرائيل از او اطاعت كرده و احترام شايانى به او نمودند.(668)

نصيحتى عميق از الياس عليه‏السلام‏

حضرت الياس عليه‏السلام در سير و سياحت خود در صحرا به يكى از سياحان رسيد، و ساعتى، با هم همدم شدند. بين الياس و سياح، گفتگوى زير رخ داد:

الياس: آيا ازدواج كرده‏اى؟

سياح: نه.

الياس: حتماً ازدواج كن، و از تنها زندگى كردن بيرون بيا.

سياح: بسيار خوب ولى با كدام بانويى، با چه ويژگى‏هايى ازدواج كنم.

الياس: به تو نصيحت مى‏كنم، با بانويى كه داراى يكى از اين چهار خصلت باشد ازدواج نكن تا داراى زندگى آرام گردى. آن چهار خصلت عبارت است از:

1 - با زن مختلعه، يعنى زنى كه بدون جهت، تقاضاى جدايى از همسرش دارد.

2 - با زن مباريه يعنى زن خودخواه فخرفروشى كه به چيزهاى واهى افتخار مى‏كند.

3 - با زن عاهره يعنى زنى كه مرزهاى شرم و عفت را رعايت نكرده و بى‏بند و بار است.

4 - با زن ناشزه يعنى زن بلندپروازى كه مى‏خواهد بر شوهرش چيره گردد، و اطاعت از شوهر نكند.(669)

راز گريه جانسوز الياس عليه‏السلام‏

مطابق بعضى از روايات، الياس عليه‏السلام از زندگان است و همانند خضر عليه‏السلام زنده مى‏باشد، و خداوند اين زندگى ابدى را به خاطر عشق و علاقه‏اش به مناجات با خدا به او داده است، در اين راستا به روايت زير توجه كنيد:

روزى عزرائيل نزد الياس آمد تا روحش را قبض كند. الياس به گريه افتاد. عزرائيل گفت: آيا گريه مى‏كنى، با اين كه به سوى پروردگارت باز مى‏گردى؟

الياس گفت: گريه‏ام براى مرگ نيست، بلكه براى فراق از شب‏هاى (طولانى) زمستان و روزهاى (گرم و طولانى) تابستان است كه دوستان خدا اين شب‏ها را به عبادت مى‏گذرانند، و در اين روزها روزه مى‏گيرند. و در خدمت خدا هستند و از مناجات با محبوبشان، خدا لذت مى‏برند، ولى من مى‏خواهم از صف آن‏ها جدا گردم و اسير خاك شوم.

خداوند به الياس چنين وحى كرد: تو را به خاطر آن كه علاقه به مناجات دارى و مى‏خواهى در خدمت مردم باشى، تا روز قيامت مهلت دادم، تا زندگى را ادامه دهى، و از صف اولياى خدا جدا نگردى، و با آن‏ها به مناجات و راز و نياز، مأنوس باشى.(670)

پايان داستان‏هاى زندگى حضرت الياس عليه‏السلام

659 - اجتبا: برگزيدگى.

660 - اين آيه بيانگر آن است كه منظور آل ياسين نيست، بلكه الياسين است.

661 - به اين ترتيب: الياس بن ياسين بن فنحاص بن عيزار بن هارون، (مجمع البيان، ج 8،ص 457)

662 - اصول كافى، ج 1،ص 227.

663 - صافات، 124 - 127؛ بحار، ج 13،ص 392.

664 - صافات، 128.

665 - اصول كافى، ج 1،ص 227.

666 - طبق بعضى از روايات؛ چهار پيامبر، زنده هستند كه دو نفرشند در آسمانند كه عبارتند از: عيسى و ادريس عليهماالسلام، و دو نفرشان در زمينند كه عبارتند از: خضر و الياس عليهماالسلام. (بحار، ج 13،ص 402)

667 - اصول كافى، ج 1،ص 243 - 245.

668 - بحار، ج 13،ص 393 - 396.

669 - المحجة البيضاء، ج 3.

670 - المخازن، علامه سيد عباسى كاشانى، ج 1،ص 286.

 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (25)

   20- حضرت يونس عليه‏السلام‏

      يونس عليه‏السلام در ميان قوم خود در نَينَوا

      ترك اولى يونس، و قرار گرفتن او در شكم ماهى‏

      نقش دانشمند حكيم در نجات قوم از بلاى حتمى‏

      نجات يونس و بازگشت او به سوى قوم خود

      ملاقات يونس با قارون در اعماق زمين‏

      چند درس آموزنده و بزرگ از داستان يونس عليه‏السلام‏

 

20- حضرت يونس عليه‏السلام‏

حضرت يونس عليه‏السلام يكى از پيامبران و رسولان خداست، كه نام مباركش در قرآن، چهاربار آمده، و يك سوره قرآن (سوره دهم) به نام او است.

يونس عليه‏السلام از پيامبران بنى اسرائيل است كه بعد از سليمان ظهور كرد، و بعضى او را از نوادگان حضرت ابراهيم عليه‏السلام دانسته‏اند،(646) و به خاطر اين كه در شكم ماهى قرار گرفت، با لقب ذوالنون (نون به معنى ماهى است) و صاحب الحوت خوانده مى‏شد.

پدر او متَّى از عالمان و زاهدان وارسته و شاكر الهى بود، به همين جهت خداوند به حضرت داوود عليه‏السلام وحى كرد كه همسايه تو در بهشت، متى پدر يونس عليه‏السلام است.

داوود عليه‏السلام و سليمان به زيارت او رفتند و او را ستودند (چنان كه داستانش در ضمن داستان‏هاى حضرت داوود عليه‏السلام ذكر شد.)

به گفته بعضى، او از ناحيه پدر از نواده‏هاى حضرت هود عليه‏السلام، و از ناحيه مادر از بنى‏اسرائيل بود.(647)

ماجراى حضرت يونس عليه‏السلام غم‏انگيز و تكاندهنده است، ولى سرانجام شيرينى دارد. آن حضرت به اهداف خود رسيد و قومش توبه كرده و به دعوت او ايمان آوردند، و تحت رهنمودهاى او، داراى زندگى معنوى خوبى شدند.

يونس عليه‏السلام در ميان قوم خود در نَينَوا

به گفته بعضى يونس عليه‏السلام در حدود 825 سال قبل از ميلاد، در سرزمين نينوا ظهور كرد. نينوا شهرى در نزديك موصل (در عراق كنونى) يا در اطراف كوفه در سمت كربلا بود. هم اكنون در نزديك كوفه در كنار شط، قبرى به نام مرقد يونس عليه‏السلام معروف است.

شهر نينوا داراى جمعيتى بيش از صد هزار نفر بود. چنان كه در آيه 147 سوره صافات آمده: و يونس را به سوى جمعيت يكصدهزار نفرى يا بيشتر فرستاديم.

مردم نينوا بت‏پرست بودند و در همه ابعاد زندگى در ميان فساد و تباهى‏ها غوطه مى‏خوردند. آنان نياز به راهنما و راهبرى داشتند تا حجت را بر آن‏ها تمام كند و آنان را به سوى سعادت و نجات دعوت نمايد. حضرت يونس عليه‏السلام همان پيامبر راهنما بود كه خداوند او را به سوى آن قوم فرستاد.

يونس عليه‏السلام به نصيحت قوم پرداخت و با برنامه‏هاى گوناگون آن‏ها را به سوى توحيد و پذيرش خداى يكتا، و دورى از هر گونه بت‏پرستى فراخواند.

يونس همچنان به مبارزات پى گير خود ادامه داد، و از روى دلسوزى و خيرخواهى مانند پدرى مهربان به اندرز آن قوم گمراه پرداخت، ولى در برابر منطق حكيمانه و دلسوزانه چيزى جز مغلطه و سفسطه نمى‏شنيد. بت پرستان مى‏گفتند: ما به چه علت از آيين نياكان خود دست بكشيم و از دينى كه سال‏ها به آن خو گرفته‏ايم جدا شده و به آيين اختراعى و نو و تازه اعتقاد پيدا كنيم.

يونس عليه‏السلام مى‏گفت: بت‏ها اجسام بى شعور هستند و ضرر و نفعى ندارند، و هرگز نمى‏تواند منشأ خير گردند چرا آن‏ها را مى‏پرستيد؟...

هر چه يونس عليه‏السلام آن‏ها را تبليغ و راهنمايى مى‏كرد، آن‏ها گوش فرا نمى‏دادند، و يونس عليه‏السلام را از ميان خود مى‏راندند و به او اعتنا نمى‏كردند.

يونس عليه‏السلام در سى سالگى به نينوا رفته و دعوتش را آغاز نموده بود. سى و سه سال از آغاز دعوتش گذشت اما هيچكس جز دو نفر به او ايمان نياوردند، يكى از آن دو نفر دوست قديمى يونس عليه‏السلام و از دانشمندان و خاندان علم و نبوت به نام روبيل بود و ديگرى، عابد و زاهدى به نام تنوخا بود كه از علم بهره‏اى نداشت.

كار روبيل دامدارى بود، ولى تنوخا هيزم‏كن بود، و از اين راه هزينه زندگى خود را تأمين مى‏كرد.

يونس عليه‏السلام از هدايت قوم خود مأيوس گرديد و كاسه صبرش لبريز شد، و شكايت آن‏ها را به سوى خدا برد و عرض كرد: خدايا! من سى ساله بودم كه مرا به سوى قوم براى هدايتشان فرستادى، آن‏ها را دعوت به توحيد كردم و از عذاب تو ترساندم و مدت 33 سال به دعوت و مبارزات خود ادامه دادم، ولى آن‏ها مرا تكذيب كردند و به من ايمان نياوردند ، رسالت مرا تحقير نمودند و به من اهانت‏ها كردند. به من هشدار دادند و ترس آن دارم كه مرا بكشند، عذابت را بر آن‏ها فرو فرست، زيرا آن‏ها قومى هستند كه ايمان نمى‏آورند.

يونس عليه‏السلام براى قوم عنود خود تقاضاى عذاب از درگاه خدا كرد، و آن‏ها را نفرين نمود، و در اين راستا اصرار ورزيد، سرانجام خداوند به يونس عليه‏السلام وحى كرد كه:

عذابم را روز چهارشنبه در نيمه ماه شوال بعد از طلوع خورشيد بر آن‏ها مى‏فرستم، و اين موضوع را به آن‏ها اعلام كن.

يونس عليه‏السلام خوشحال شد و از عاقبت كار نهراسيد و نزد تنوخا (عابد) رفت و ماجراى عذاب و وقت آن را به او خبر داد.

سپس گفت: برويم اين ماجرا را به مردم خبر دهيم. عابد عليه‏السلام كه از دست آن‏ها به ستوه آمده بود، گفت: آن‏ها را رها كن كه ناگهان عذاب سخت الهى به سراغشان آيد، يونس گفت: به جاست كه نزد روبيل (عالِم) برويم و در اين مورد با او مشورت كنيم، زيرا او مردى حكيم از خاندان نبوت است. آن‏ها نزد روبيل آمدند و ماجرا را گفتند.

روبيل از يونس عليه‏السلام خواست به سوى خدا بازگردد، و از درگاه خداوند بخواهد كه عذاب را از قوم به جاى ديگر ببرد، زيرا خداوند از عذاب كردن آن‏ها بى نياز و نسبت به بندگانش مهربان است.

ولى تنوخا درست بر ضد روبيل، يونس عليه‏السلام را به عذاب رسانى تحريص كرد، روبيل به تنوخا گفت: ساكت باش تو يك عابد جاهل هستى.

سپس روبيل نزد يونس عليه‏السلام آمد و تأكيد بسيار كرد كه از خدا بخواه عذاب را برگرداند، ولى يونس عليه‏السلام پيشنهاد او را نپذيرفت و همراه تنوخا به سوى قوم رفتند و آن‏ها را به فرا رسيدن عذاب الهى در صبح روز چهارشنبه در نيمه ماه شوال، هشدار دادند. مردم با تندى و خشونت با يونس و تنوخا برخورد كردند، و يونس عليه‏السلام را با شدت از شهر نينوا اخراج نمودند. يونس همراه با تنوخا از شهر بيرون آمد، تا از آن منطقه دور گردند، ولى روبيل در ميان قوم خود ماند.

ترك اولى يونس، و قرار گرفتن او در شكم ماهى‏

حضرت يونس عليه‏السلام حق داشت كه ناراحت گردد زيرا 33 سال آن‏ها را دعوت كرد، تنها دو نفر به او ايمان آوردند، از اين رو به طور كلى از آن‏ها نااميد شد و بر ايشان نفرين كرد، و از ميان آن‏ها بيرون آمد كه از عذاب آنها نجات يابد، ولى اگر او در ميان قوم ميماند و باز آن‏ها را دعوت مى‏كرد بهتر بود، چرا كه شايد در همان روزهاى آخر، ايمان مى‏آوردند، ولى يونس كه كاسه صبرش لبريز شده بود، آن كار بهتر را رها كرد و از ميان قوم بيرون آمد، همين ترك اولى باعث شد كه دچار غضب سخت الهى گرديد.(648)

يونس از نينوا خارج شد و به راه خود ادامه داد تا به كنار دريا رسيد. در آن جا منتظر ماند، ناگاه يك كشتى مسافربرى فرا رسيد. آن كشتى پر از مسافر بود و جا نداشت، اما يونس عليه‏السلام از ملوان كشتى تقاضا و التماس كرد كه به او جا بدهند، سرانجام به او جا دادند، و او سوار كشتى شد و كشتى حركت كرد. در وسط دريا ناگاه ماهى بزرگى‏(649) سر راه كشتى را گرفت، در حالى كه دهان باز كرده بود، گويى غذايى مى‏طلبيد، سرنشينان كشتى گفتند به نظر مى‏رسد گناهكارى در ميان ما است كه بايد طعمه ماهى گردد. بين سرنشينان كشتى قرعه زدند، قرعه به نام يونس عليه‏السلام اصابت كرد، حتى سه بار قرعه زدند، هر سه بار به نام يونس عليه‏السلام اصابت نمود. يونس را به دريا افكندند، آن ماهى بزرگ او را بلعيد در حالى كه مستحق ملامت بود. (650)

ماهى يونس عليه‏السلام را به دريا برد، طبق روايتى كه از امام صادق عليه‏السلام نقل شده است:

يونس عليه‏السلام چهار هفته (28 روز) از قوم خود غايب گرديد، هفت روز هنگام رفتن به سوى دريا، هفت روز در شكم ماهى، هفت روز پس از خروج از دريا زير درخت كدو، و هفت روز هنگام مراجعت به نينوا.(651)

در مورد اين كه: يونس عليه‏السلام چند روز در شكم ماهى بود، روايات گوناگون وارد شده، از نُه ساعت، سه روز، تا چهل روز گفته شده است، و اين موضوع به خوبى روشن نيست.

يونس در درون تاريكى‏هاى سه گانه: تاريكى درون دريا، تاريكى درون ماهى و تاريكى شب قرار گرفت، ولى همواره به ياد خدا بود، و توبه حقيقى كرد، و مكرر در ميان آن تاريكى‏ها مى‏گفت:

لا اءِلهَ اءِلَّا اَنتَ سُبحانَكَ اءِنِّى كُنتُ مِنَ الظَّالِمينَ؛

اى خداى بزرگ معبودى يكتا جز تو نيست، تو از هر عيب و نقصى منزه هستى و من از ستمگران مى‏باشم.

سرانجام خداوند دعاى او را به استجابت رسانيد، و توبه او را پذيرفت و به ماهى بزرگ فرمان داد تا يونس عليه‏السلام را كنار دريا آورده و او را به بيرون اندازد، و او فرمان خدا را اجرا نمود.

آرى يونس حقيقتا توبه كرد و تسبيح خدا گفت و اقرار به گناه خود نمود تا نجات يافت، و در غير اين صورت، همچنان در شكم ماهى ماند، چنان كه در آيه 143 و 144 سوره صافات مى‏خوانيم:

فَلَو لا اَنَّهُ كانَ مِنَ المُسَبِّحينَ - لَلَبِثَ فِى بَطنِهِ اِلى يَومِ يُبعَثُونَ؛

و ارگ آاز تسبيح كنندگان نبود تا روز قيامت در شكم ماهى مى‏ماند.(652)

نقش دانشمند حكيم در نجات قوم از بلاى حتمى‏

يونس عليه‏السلام به قوم خود گفته بود كه عذاب الهى در روز چهارشنبه نيمه ماه شوال بعد از طلوع خورشيد نازل مى‏شود، ولى قوم، او را دروغگو خواندند و او را از خود راندند و او نيز همراه عابد (تنوخا) از شهر بيرون رفت، ولى روبيل كه عالمى حكيم از خاندان نبوت بود در ميان قوم باقى ماند. هنگامى كه ماه شوال فرا رسيد، روبيل بالاى كوه رفت و با صداى بلند به مردم اطلاع داد و فرياد زد:

اى مردم! موعد عذاب نزديك شد، من نسبت به شما مهربان و دلسوز هستم، اكنون تا فرصت داريد استغفار و توبه كنيد تا خداوند عذابش را از سر شما برطرف كند.

مردم تحت تأثير سخنان روبيل قرار گرفته و نزد او رفتند و گفتند: ما مى‏دانيم كه تو فردى حكيم و دلسوز هستى، به نظر تو اكنون ما چه كار كنيم تا مشمول عذاب نگرديم؟

روبيل گفت: كودكان را همراه مادرانشان، به بيابان آوريد و آن‏ها را از همديگر جدا سازيد، و همچنين حيوانات را بياوريد و بچه هايشان را از آن‏ها جدا كنيد، و هنگامى كه طوفان زرد را از جانب مشرق ديديد، همه شما از كوچك و بزرگ، صدا به گريه و زارى بلند كنيد و با التماس و تضرع، توبه نماييد و از خدا بخواهيد تا شما را مشمول رحمتش قرار دهد...

همه قوم سخن روبيل را پذيرفتند هنگام بروز نشانه‏هاى عذاب، همه آن‏ها صدا به گريه و زارى و تضرع بلند كردند و از درگاه خدا طلب عفو نمودند. ناگاه ديدند هنگام طلوع خورشيد، طوفان زرد و تاريك و بسيار تندى وزيدن گرفت، ناله و شيون و استغاثه انسان‏ها حيوانات و كودكانشان از كوچك و بزرگ برخاست و انسان‏ها حقيقتاً توبه كردند.

روبيل نيز شيون آن‏ها را مى‏شنيد و دعا مى‏كرد كه خداوند عذاب را از آن‏ها دور سازد. خداوند توبه آن‏ها را پذيرفت و به اسرافيل فرمان داد كه طوفان عذاب آن‏ها را به كوه‏هاى اطراف وارد سازد. وقتى مردم ديدند عذاب از سر آن‏ها برطرف گرديد به شكر و حمد خدا پرداختند، روز پنجشنبه يونس و عباد، جريان رفع عذاب را دريافتند، يونس به سوى دريا رفت و از نينوا دور شد و سرانجام سوار بر كشتى شده در آن جا ماهى بزرگ او را بلعيد (كه در داستان قبل ذكر شد) و تنوخا (عابد) به شهر بازگشت و نزد روبيل آمد و گفت: من فكر مى‏كردم به خاطر زهد بر تو برترى دارم، اكنون دريافتم كه علم همراه تقوا، بهتر از زهد و عبادت بدون علم است. از آن پس عابد و عالم رفيق شدند و بين قوم خود ماندند و آن‏ها را ارشاد نمودند.(653)

نجات يونس و بازگشت او به سوى قوم خود

آرى، حضرت يونس عليه‏السلام وقتى كه در شكم ماهى بزرگ قرار گرفت در همان جا دل به خدا بست و توبه كرد، خداوند به ماهى فرمان داد، تا يونس را به ساحل دريا ببرد و او را به بيرون دريا بيفكند.

يونس همچون جوجه نوزاد و ضعيف و بى بال و پر، از شكم ماهى بيرون افكنده شد، به طورى كه توان حركت نداشت.

لطف الهى به سراغ او آمد، خداوند در همان ساحل دريا، كدوبُنى رويانيد يونس در سايه آن گياه آرميد و همواره ذكر خدا ميگفت و كم كم رشد كرد و سلامتى خود را بازيافت.

در اين هنگام خداوند كرمى فرستاد و ريشه آن درخت كدو را خورد و آن درخت خشك شد.

خشك شدن آن درخت براى يونس، بسيار سخت و رنج آور بود و او را محزون نمود. خداوند به او وحى كرد: چرا محزون هستى؟ او عرض كرد: اين درخت براى من سايه تشكيل مى‏داد، كرمى را بر آن مسلط كردى، ريشه‏اش را خورد و خشك گرديد.

خداوند فرمود: تو از خشك شدن يك ريشه درختى كه، نه تو آن را كاشتى و نه به آن آب دادى غمگين شدى، ولى از نزول عذاب بر صد هزار نفر يا بيشتر محزون نشدى، اكنون بدان كه اهل نينوا ايمان آورده‏اند و راه تقوى به پيش گرفتند و عذاب از آن‏ها رفع گرديد، به سوى آن‏ها برو.

و به نقل ديگر: پس از خشك شدن درخت، يونس اظهار ناراحتى و رنج كرد، خداوند به او وحى كرد: اى يونس! دل تو در مورد عذاب صدهزار نفر و بيشتر، نسوخت ولى براى رنج يك ساعت، طاقت خود را از دست دادى.

يونس متوجه خطاى خود شد و عرض كرد:

يا رَبّ عفوَكَ عَفوَكَ؛ پروردگارا، عفو تو را طالبم، و در خواست بخشش مى‏كنم.

يونس به سوى نينوا حركت كرد، وقتى كه نزديك نينوا رسيد، خجالت كشيد كه وارد نينوا شود، چوپانى را ديد نزد او رفت و به او فرمود:

برو نزد مردم نينوا و به آن‏ها خبر بده كه يونس به سوى شما مى‏آيد.

چوپان به يونس گفت: آيا دروغ مى‏گويى؟ آيا حيا نمى‏كنى؟ يونس در دريا غرق شد و از بين رفت.

به درخواست يونس، گوسفندى با زبان گويا گواهى داد كه او يونس است، چوپان يقين پيدا كرد، با شتاب به نينوا رفت و ورود يونس را به مردم خبر داد. مردم كه هرگز چنين خبرى را باور نمى‏كردند، چوپان را دستگير كرده و تصميم گرفتند تا او را بزنند، او گفت: من براى صدق خبرى كه آوردم، برهان دارم، گفتند: برهان تو چيست؟ جواب داد: برهان من اين است كه اين گوسفند گواهى مى‏دهد. همان گوسفند با زبان گويا گواهى داد. مردم به راستى آن خبر اطمينان يافتند، به استقبال حضرت يونس عليه‏السلام آمدند و آن حضرت را با احترام وارد نينوا نمودند و به او ايمان آوردند و در راه ايمان به خوبى استوار ماندند و سال‏ها تحت رهبرى و راهنمايى‏هاى حضرت يونس عليه‏السلام به زندگى خود ادامه دادند. (654)

ملاقات يونس با قارون در اعماق زمين‏

از اميرمؤمنان على عليه‏السلام نقل شده: هنگامى كه حضرت يونس عليه‏السلام در شكم ماهى بزرگ، قرار گرفت، ماهى در درون دريا حركت مى‏كرد به درياى قُلزُم رفت و سپس از آن جا به درياى مصر رفت، سپس از آن جا به درياى طبرستان (درياى خزر) رفت، سپس وارد دجله بصره شد، و بعد يونس را به اعماق زمين برد.

قارون كه در عصر موسى عليه‏السلام مشمول غضب خدا شده بود (و خداوند به زمين فرمان داده بود تا او را در كام خود فرو برد) فرشته‏اى از سوى خدا مأمور شده بود كه او را هر روز به اندازه طول قامت يك انسان، در زمين فرو برد. يونس عليه‏السلام در شكم ماهى، ذكر خدا مى‏گفت و استغفار مى‏كرد. قارون در اعماق زمين، صداى زمزمه يونس عليه‏السلام را شنيد، به فرشته مسلط بر خود گفت: اندكى به من مهلت بده، من در اين جا صداى انسانى را مى‏شنوم!

خداوند به آن فرشته وحى كرد به قارون مهلت بده. او به قارون مهلت داد، قارون به صاحب صدا (يونس) نزديك شد و گفت: تو كيستى؟

يونس: انَا المُذنِبُ الخاطِى‏ءُ يُونُسُ بنِ مَتَّى؛ من گنهكار خطاكار يونس پسر متى هستم.

قارون احوال خويشان خود را از او پرسيد، نخست گفت: از موسى چه خبر؟

يونس: موسى عليه‏السلام مدتى است كه از دنيا رفته است.

قارون: از هارون برادر موسى عليه‏السلام چه خبر؟

يونس: او نيز از دنيا رفت.

قارون: از كلثُم (خواهر موسى) كه نامزد من بود چه خبر؟

يونس: او نيز مرد.

قارون، گريه كرد و اظهار تاسف نمود (و دلش براى خويشانش سوخت و براى آن‏ها گريست)

فَشَكَرَ اللهُ لَهُ ذالِك؛ همين دلسوزى او (كه يك مرحله‏اى از صله رحم است) موجب شد كه خداوند نسبت به او لطف نمود و به آن فرشته مأمور بر او خطاب كرد كه عذاب دنيا را از قارون بردار (يعنى همانجا توقف كند و ديگرى روزى به اندازه يك قامت انسان در زمين فرو نرود كه عذاب سختى براى او بود)

و در حديث امام باقر عليه‏السلام آمده: هنگامى كه آن ماهى به درياى مسجور رسيد، قارون كه در آن جا عذاب مى‏شد زمزمه‏اى شنيد، از فرشته موكلش پرسيد: اين زمزمه چيست؟ فرشته گفت: زمزمه يونس عليه‏السلام است...

آن فرشته به التماس قارون، او را نزد يونس آورد، قارون احوال خويشانش را از يونس عليه‏السلام پرسيد، وقتى دريافت آن‏ها از دنيا رفته‏اند، گريه شديدى كرد، خداوند به آن فرشته فرمود: اِرفَع عَنهُ العَذابُ بَقيةَ الدُّنيا لِرَقَّتِهِ عَلى قَرابَتهِ [كه ترجمه‏اش ذكر شد(655)

چند درس آموزنده و بزرگ از داستان يونس عليه‏السلام‏

در زندگى و داستان كوچك حضرت يونس عليه‏السلام كه در قرآن آمده، درسهاى بزرگ است كه در اين جا به پاره‏اى از آن‏ها اشاره مى‏شود:

1 - بايد در امور به خصوص نفرين براى نابودى افراد، شتابزدگى نكرد، و تا احتمال هدايت وجود دارد، با كمال صبر و مقاومت و وقار، براى هدايت مردم تلاش نمود.

پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم بر همين اساس رفتار مى‏كرد، در يكى از موارد، سرسختى و لجاجت مشركان به جايى رسيد كه نزديك بود پيامبر اسلام آن‏ها را نفرين كند. خداوند به او خطاب نموده و فرمود:

3 - خداوند در بيان نجات يونس عليه‏السلام مى‏فرمايد:

فَنَادَى فِى الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّى كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ فاستَجَبنا لَهُ وَ نَجَّيناهُ مِنَ الغَمِّ و كَذلكَ نُنجِى المُؤمِنينَ؛

يونس در آن ظلمتهاى متراكم (داخل شكم ماهى) فرياد زد: خداوندا! جز تو معبودى نيست، تو منزّه هستى، و من از ستمكارانم - ما دعاى او را به اجابت رسانديم و او را از آن اندوه نجات داديم و همين گونه مؤمنان را نجات مى‏دهيم.(656)

از جمله: وَ كَذلكَ نُنجِى المُؤمِنينَ؛ و همين گونه مؤمنان را نجات مى‏دهيم. فهميده مى‏شود كه اين يك قانون سرنوشت‏ساز براى همه مؤمنان است و اختصاصى به يونس عليه‏السلام ندارد، هر مؤمنى بايد داراى اين ويژگى‏ها باشد يعنى:

1 - به حقيقت توحيد و معبود يكتا توجه كند.

2 - ذات پاك خدا را از هر گونه عيب و نقص منزه بداند.

3 - به گناه خود اعتراف و اقرار كند.

چرا كه مجازات‏هاى الهى بر دو گونه است: 1 - مجازات استيصال 2 - مجازات تنبيهى، در مجازات تنبيهى قبل از ورود مجازات، اثر مجازات به بنده مى‏رسد، و اگر بنده خود را پاك سازد، نجات پيدا مى‏كند.

4 - پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم و امامان عليهم السلام در مناجات و راز و نياز خود به خدا عرض مى‏كردند:

اَلّلهُمَّ لا تَكِلنِى الى نَفسِى طَرفَةَ عَين اَبَداً؛

خدايا مرا به اندازه يك چشم به هم زدن، هرگز به خودم وانگذار.

ام سلمه عليهاالسلام شبى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را در اين حال ديد كه اين دعا را مى‏كرد، علت را پرسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ايمن نيستم. خداوند يك لحظه يونس عليه‏السلام را به خودش واگذارد، آن همه دچار بلا شد.(657)

ابن ابى يعفور مى‏گويد: امام صادق عليه‏السلام را ديدم دستهايش را به طرف آسمان بلند كرده و قطرات اشكش از روى محاسنش جارى بود و مى‏گفت:

رَبِّ لا تَكِلنِى الى نَفسِى طَرفَةَ عَين اَبَداً لا اَقَلَّ مِن ذلكَ و لا اَكثَرَ؛

پروردگار! مرا به اندازه يك چشم به هم زدن، و نه كمتر و نه زيادتر از اين به خودم وانگذار.

سپس رو به من كرد و فرمود: خداوند يونس عليه‏السلام را به اندازه كمتر از يك چشم به هم زدن به خودش واگذاشت و چنان گناه (ترك اولى) و مكافاتى به سراغش آمد.

عرض كردم: آيا حالش به حالت كفران رسيد؟ فرمود: نه، ولى اگر كسى در اين گونه حالت باشد و (بى‏توبه) بميرد، هلاك مى‏شود.(658)

آرى، راه، بسيار باريك است، بايد از درگاه خدا همواره استمداد نمود، وگرنه يك لحظه هوسرانى، يك عمر پشيمانى را به دنبال خواهد آورد.

5 - عرفا گويند: (چنان كه در اشعار مثنوى آمده:) گرچه قرار گرفتن يونس عليه‏السلام در شكم ماهى يك نوع مكافات بود، ولى همان معراج او بود كه عجايب دريا را ديد، و ساخته و تربيت شد و پاك و با صفا بازگشت. اگر معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در آسمان‏ها بود، معراج يونس در درياها بود. براى خدا بالا و پايين فرقى ندارد.

بنابراين بايد همچون يونس عليه‏السلام در سختى‏ها و شدت‏ها با گفتن لا اءله اءلا الله سُبحانَكَ اءِنِّى كُنتُ مِنَ الظَّالِمينَ خود را به معراج ببريم، و در ملكوت اعلى سير كنيم تا نجات يابيم.

به قول يكى از عرفا؛ يونس عليه‏السلام در چهار تاريكى امتحان شد:

1 - تاريكى ذلت 2 - تاريكى بيم و عقوبت 3 - تاريكى دريا و تلاطم 4 - تاريكى شكم ماهى.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: لا تُفَضِّلُونى عَلى يُونُسَ بنِ مَتَّى؛

مرا (در اين جهت كه يونس ترك اولى كرد و در شكم ماهى قرار گرفت) بر او ترجيح ندهيد.

گفت پيغمبر كه معراج مرا

نيست بر معراج يونس اجتبا(659)

آن من بالا و آن او نشيب

زآن‏كه قرب حق برون است از حسيب

قرب نى بالا، نه پستى رفتن است

قرب حق از حبس هستى رستن است

نيست را چون بالايست و زير

نيست را نه رود و نه زود و نه دير

كارگاه صنع حق در نيستى است

غَرّه هستى چه دانى نيست چيست

كوتاه سخن آن كه: چنان كه مولانا در اين اشعار گويد: پله‏هاى معراج به محو شدن و خود را هيچ دانستن در برابر عظمت خدا است، كسى كه در حقيقت خدا را شناخت و با تمام وجود اقرار به تقصير و ناچيزى خود كرد، در مسير معراج قرار گرفته است. يونس عليه‏السلام چنين كرد، و به معراج رسيد و سرانجام بر قله معراج راه يافت.

پايان داستان‏هاى حضرت يونس عليه‏السلام

646 - تفسير آلوسى، ج 7،ص 184؛ دائرة المعارف فريد وجدى، ج 10،ص 1055.

647 - تاريخ انبياء، عمادزاده،ص 686.

648 - بحار، ج 14،ص 393 - 395.

649 - در مورد اين ماهى بزرگ مطالبى گفته شده مانند اين كه نهنگ يا بالِن بوده است، در فرهنگ عميد آمده: بالِن ماهى بزرگى است كه درازى بدنش تا سى متر، و وزنش تا سى تُن مى‏رسد، معده‏اش بسيار بزرگ است كه چند خروار غذا در آن جاى مى‏گيرد، براى تنفس هميشه روى آب حركت مى‏كند، و بيش از يك ساعت نمى‏تواند در زير آب بماند. در روايتى آمده: خداوند به آن ماهى وحى كرد كه هيچ استخوانى را از يونس مشكن، و هيچ پيوندى را از او قطع نكن. (تفسير فخر رازى، ج 26،ص 165) ناگفته نماند كه زنده ماندن يونس در شكم ماهى به اعجاز الهى است و نمى‏توان آن را از نظر طبيعى حل كرد.

650 - صافات، 139 - 141؛ بحار، ج 14،ص 400.

651 - بحار، ج 14،ص 398.

652 - تفسير برهان، ج 4،ص 35 - 37.

653 - تلخيص از بحار، ج 14،ص 379 به بعد؛ تفسير برهان، ج 4،ص 35 - 37.

654 - تفسير برهان، ج 2،ص 200 - 202؛ بحار، ج 14،ص 384.

655 - ] تفسير قمى،ص 694، بحار، ج 14،ص 391 و 400.

656 - انبياء، 87 و 88.

657 - بحار، ج 14،ص 384.

658 - اصول كافى، ج 2،ص 581.

 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (24)


   19- حضرت سليمان بن داوود عليه‏السلام‏
      3 - پاسخ جن بزرگ، به سوالات سليمان‏
      قضاوت سليمان، و جانشينى او از داوود عليه‏السلام‏
      عصاى سليمان عليه‏السلام كه نشانه برترى او گرديد
      تواضع حضرت سليمان عليه‏السلام در برابر خدا
      رژه نيروهاى رزمى از مقابل سليمان عليه‏السلام‏
      مكافات يك ترك اولى‏
      گفتگوى سليمان عليه‏السلام با مورچه‏
      گزارش عجيب هُدهُد به سليمان عليه‏السلام‏
      ردّ هدهد بلقيس از جانب سليمان عليه‏السلام‏
      پيوستن بلقيس به سليمان عليه‏السلام و ازدواج با او
      چگونگى ملاقات بلقيس با سليمان عليه‏السلام، و ايمان آوردن او
      شكايت پشّه به درگاه سليمان عليه‏السلام‏
      شكايت پيرزن از باد
      عدالت و پارسايى سليمان‏
      عشق و دلدادگى سليمان عليه‏السلام به خدا
      غذارسانى به كرمى در درون سنگى در ميان دريا
      شكايت مار از سليمان عليه‏السلام و مسؤوليت خطير وقف‏
      پذيرش رأى خارپشت از جانب سليمان عليه‏السلام‏
      گياه هشداردهنده مرگ‏
      چگونگى مرگ سليمان عليه‏السلام و بى‏وفايى دنيا
 
 
19- حضرت سليمان بن داوود عليه‏السلام‏
يكى از پيامبران بزرگى كه هم داراى مقام نبوت بود و هم داراى حكومت بى‏نظير و بسيار وسيع، حضرت سليمان بن داوود عليه‏السلام است كه نام مباركش هفده بار در قرآن آمده است. او با يازده واسطه به حضرت يعقوب عليه‏السلام مى‏رسد و از پيامبران بزرگ بنى اسرائيل مى‏باشد.
سليمان عليه‏السلام حكومت وسيعى به دست آورد كه در آن جن و انس و پرندگان و چرندگان و باد، همه تحت فرمان او بودند، و بر سراسر زمين فرمانروايى مى‏نمود.
خداوند در تمجيد او مى‏فرمايد:
وَ وَهَبنا لِداوُودَ سُلَيمانَ نِعمَ العَبدُ اءِنَّهُ اَوَّاب؛
ما سليمان را به داوود عليه‏السلام بخشيديم، چه بنده خوبى! زيرا همواره با خدا ارتباط داشت و به سوى خدا بازگشت مى‏كرد و به ياد او بود.(603)
امام صادق عليه‏السلام فرمود: چهار نفر بر سراسر زمين فرمانروايى كردند كه دو نفر از مؤمنان بودند و دو نفر از كافران. مؤمنان عبارت بودند از سليمان و ذوالقرنين و كافران عبارت بودند از بخت النصر و نمرود.(604)
قرآن در آيه 12 و 13 سوره سبأ، گوشه‏اى از عظمت و امكانات وسيع سليمان را بازگو كرده و چنين مى‏فرمايد:
و براى سليمان عليه‏السلام باد را مسخّر كرديم كه صبحگاهان مسير يك ماه را مى‏پيمود، و عصرگاهان مسير يك ماه را، و چشمه مس (مذاب) را براى او روان ساختيم، و گروهى از جنّ پيش روى او به اذن پروردگارش كار مى‏كردند، و هر كدام از آنها كه از فرمان ما سرپيچى مى‏كرد، او را عذاب آتش سوزان مى‏چشانديم.
آنها هر چه سليمان عليه‏السلام مى‏خواست برايش درست مى‏كردند، معبدها، تمثالها، ظروف بزرگ غذا همانند حوضها، و ديگهاى ثابت (كه از بزرگى قابل حمل و نقل نبود، و به آنان گفتيم:) اى آل داوود! شكر (اين همه نعمت را) بجا آوريد، ولى عده كمى از بندگان من شكرگزارند.(605)
آرى، خداوند مواهب عظيمى به اين پيامبر بزرگ داد، مركبى بسيار سريع و تندرو كه با آن مى‏توانست در مدتى كوتاه، سراسر كشور پهناورش را سير كند، مواد معنى فراوان براى انواع صنايع و نيروى فعال كافى براى شكل دادن به اين مواد معنى به او عطا كرد. او با بهره‏گيرى از اين وسايل، معابد بزرگى ساخت. و مردم را به عبادت خداى يكتا ترغيب نمود، و براى پذيرايى از لشگريان و مستضعفان، امكانات وسيعى در اختيارش قرار گرفت و در برابر اين همه مواهب، خداوند به او دستور شكرگزارى داد.
حضرت سليمان عليه‏السلام در سيزده سالگى حكومت را به دست گرفت و چهل سال حكومت كرد و سرانجام در 53 سالگى از دنيا رفت.(606)
عظمت مقام ظاهرى و باطنى حضرت سليمان عليه‏السلام بسيار وسيع و بى‏نظير بود. در اين جا در ميان صدها نمونه به سه نمونه زير توجه كنيد:
1 - دعاى مورچه‏
در زمان حضرت سليمان عليه‏السلام، بر اثر نيامدن باران، قحطى شديدى به وجود آمد. ناچار مردم به حضور حضرت سليمان آمدند و از قحطى شكايت كردند و در خواست نمودند تا حضرت سليمان عليه‏السلام براى طلب باران، نماز استسقاء بخواند.
سليمان عليه‏السلام به آن‏ها گفت: فردا پس از نماز صبح، با هم براى انجام نماز استسقاء به سوى بيابان حركت مى‏كنيم.
فرداى آن روز مردم جمع شدند و پس از نماز صبح، به طرف بيابان حركت كردند.
ناگهان سليمان عليه‏السلام در مسير راه مورچه‏اى را ديد كه پاهايش را روى زمين نهاده و دستهايش را به سوى آسمان بلند نموده و مى‏گويد: خدايا ما نوعى از مخلوقات تو هستيم و از رق تو، بى نياز نيستيم. ما را به خاطر گناهان انسان‏ها به هلاكت نرسان.
سليمان عليه‏السلام رو به جمعيت كرد و فرمود: به خانه‏هايتان بازگرديد، خداوند شما را به خاطر غير شما (مورچگان) سيراب كرد!
در آن سال آن قدر باران آمد كه سابقه نداشت.(607)
آرى گناه موجب بلا از جمله قحطى خواهد شد.
2 - گريز از مرگ!!
در زمان حكومت حضرت سليمان عليه‏السلام، مردى ساده‏انديش، در حالى كه سخت ترسيده و وحشت كرده بود و چهره‏اش زرد و لبهايش كبود شده بود به سراى سليمان عليه‏السلام پناهنده شد و با عجز و لابه گفت: اى سليمان به من پناه بده.
سليمان به او گفت: چه شده؟
او عرض كرد: عزرائيل با خشم به من نگاه كرد. وحشت كردم، از شما تقاضاى عاجزانه دارم كه به باد فرمان بدهى كه مرا به هندوستان ببرد تا از بند عزرائيل رهايى يابم.
سليمان به تقاضاى او توجه كرد.(608)
باد را فرمود تا او را شتاب
بُرد سوى خاك هندوستان بر آب
روز بعد، سليمان عليه‏السلام، عزرائيل را ديد و گفت: چرا به اين بينوا، با ديده خشم آلود، نگاه كردى كه از وطن، آواره و بى خانمان شد.
عزرائيل گفت: خداوند فرموده بود كه من جان او را در هندوستان قبض كنم و چون او را در اين جا ديدم، از اين رو در فكر فرو رفتم و حيران شدم؛ با تعجب گفتم اگر او داراى صد پر هم باشد و به طرف هندوستان پرواز كند، به آن جا نمى‏رسد:
چون به امر حق به هندوستان شدم
ديدمش آن جا و جانش بِستُدم‏(609)
به هندوستان رفتم و ديدم او آن جا است، و در نتيجه جانش را گرفتم.
3 - پاسخ جن بزرگ، به سوالات سليمان‏
حضرت سليمان عليه‏السلام از پيامبرانى بود كه خداوند او را بر جن و انس و... مسلط نموده بود. روزى چند نفر از اصحاب خود را همراه يكى از جن‏هاى بزرگ و گردنكش فرستاد، تا چند ساعتى به ميان مردم بروند و گردش كنند و سپس بازگردند و به اصحاب فرمود: در اين سير و سياحت هر چه را از آن جن شنيديد به خاطر بسپاريد و وقتى نزد من آمدند براى من بيان كنيد.
آن‏ها همراه آن جن سركش حركت كردند تا به بازار رسيدند و امور زير را از آن جن ديدند:
1 - ديدند آن جن به آسمان نگاه كرد و سپس به مردم نگريست و سرش را تكان داد.
2 - از آن جا عبور نمودند تا به خانه‏اى رسيدند. ديدند شخصى از دنيا رفته و بستگان او گريه مى‏كنند. آن جن وقتى كه آن منظره را ديد خنديد.
3 - از آن جا عبور نمودند و افرادى را ديدند كه سير را با پيمانه مى‏فروشند، ولى فلفل را با وزن (و سنجش دقيق ترازو) مى‏فروشند. آن جن با ديدن آن منظره خنديد.
4 - از آن جا عبور نمودند و به گروهى رسيدند. ديدند آن‏ها ذكر خدا مى‏گويند و به ياد خدا به سر مى‏برند، ولى گروه ديگرى در كنار آن‏ها هستند و به امور بيهوده و باطل سرگرم مى‏باشند. آن جن سرش را تكان داد و لبخند زد.
ياران سليمان عليه‏السلام، از اين سير و عبور بازگشتند و جريان را (در چهار مورد فوق) به سليمان عليه‏السلام گزارش دادند. سليمان عليه‏السلام آن جن را احضار كرده و از او چهار موضوع مذكور پرسيد:
1 - وقتى كه به بازار رسيدى، چرا سرت را به آسمان بلند نمودى، و سپس به زمين و مردم نگاه كردى و سرت را تكان دادى؟
جن گفت: فرشتگان را بالاى سر مردم ديدم كه اعمال آن‏ها را با شتاب مى‏نوشتند. تعجب كردم كه آن‏ها اين گونه با شتاب مى‏نويسند ولى انسان‏ها آن گونه با شتاب سرگرم (امور مادى خود) هستند.
2 - وقتى كه به خانه‏اى وارد شدى، شخصى مرده بود و حاضران گريه مى‏كردند، چرا خنديدى؟
جن گفت: خنده‏ام از اين رو بود كه آن شخص مرده، به بهشت رفت، ولى حاضران (به جاى خوشحالى) گريه مى‏كردند.
3 - چرا وقتى كه ديدى سير را با پيمانه، و فلفل را با وزن مى‏فروشند خنديدى؟
جن گفت: از اين رو كه ديدم سير را با آن همه ارزش، كه كيمياى درمان است با پيمانه مى‏فروشند، ولى فلفل را كه مايه بيمارى است با وزن دقيق به فروش مى‏رسانند! از اين رو از روى تعجب خنديدم.
4 - چرا در مورد آن دو گروه كه يكى در ياد خدا و ديگرى سرگرم لهو و امور بيهوده بودند، سر تكان دادى و خنديدى؟
جن گفت: زيرا تعجب كردم كه دو گروه، هر دو انسانند، ولى گروه اول بيدار و در ياد خدايند، اما گروه دوم غافل و سرگرم در بيهودگى هستند.(610)
قضاوت سليمان، و جانشينى او از داوود عليه‏السلام‏
حضرت داوود عليه‏السلام [از پيامبران خدا بود و سالها در ميان قوم خود، به هدايت مردم پرداخت. در اواخر عمر] از طرف خدا به او وحى شد: از خاندان خود، وصى و جانشين براى خود تعيين كن.
حضرت داوود عليه‏السلام چندين فرزند (از همسران مختلف) داشت. يكى از پسرانش نوجوانى بود كه مادر او نزد حضرت داوود عليه‏السلام به سر مى‏برد، و داوود عليه‏السلام مادر او را (كه يكى از همسرانش بود) دوست داشت.
حضرت داوود عليه‏السلام پس از دريافت وحى مذكور، نزد آن همسرش آمد و به او گفت:
خداوند به من وحى كرده تا از خاندانم، يكى از آن‏ها را براى خود وصى و جانشين قرار مى‏دهم.
همسر داوود: خوب است كه آن وصى، پسر من باشد.
داوود: من نيز، قصدم همين بود، ولى در علم حتمى خدا گذشته كه وصى من سليمان (پسر ديگرم) است.
از سوى خدا وحى ديگرى به داوود عليه‏السلام شد كه قبل از رسيدن فرمان من شتاب نكن.
از اين وحى، چندان نگذشت كه دو مرد كه با هم مرافعه و نزاع داشتند به حضور حضرت داوود عليه‏السلام براى قضاوت آمدند. آن‏ها به داوود عليه‏السلام گفتند: يكى از ما دامدار است، و ديگرى باغدار مى‏باشد.
خداوند به داوود عليه‏السلام وحى كرد: پسران خود را نزد خود جمع كن، و به آن‏ها بگو هر كس در مورد نزاع اين دو نفر باغدار و دامدار، قضاوت صحيح كند او وصى تو بعد از تو است.
حضرت داوود عليه‏السلام پسران خود را نزد خود جمع كرد و ماجرا را به آن‏ها گفت، آن گاه باغدار و دامدار، جريان دعواى خود را چنين بيان كردند.
باغدار: گوسفندهاى اين مردِ دامدار به ميان باغ من آمده‏اند و به درختان من صدمه زده‏اند.
دامدار: من اطلاع نداشتم، آن‏ها حيوانند و خودشان به محل باغ او رفته‏اند.
در ميان پسران داوود عليه‏السلام هيچكدام سخنى نگفت جز سليمان عليه‏السلام كه به باغدار (صاحب باغ درخت انگور) فرمود:
اى باغدار! گوسفندان اين مرد، چه وقت به باغ آمده‏اند؟
باغدار: شبانه آمده‏اند.
سليمان: (خطاب به دامدار) اى صاحب گوسفندان! من حكم مى‏كنم كه بچه‏ها و پشم امسال گوسفندان تو، به باغدار تعلق دارد. (زيرا دامدار در شب، لازم است كه گوسفندان خود را حفظ و كنترل كند).
داوود عليه‏السلام به سليمان گفت: چرا حكم نكردى كه صاحب گوسفند، گوسفندان خود را به باغدار بدهد، با اين كه علماى بنى اسرائيل پس از قيمت‏گذارى و سنجش دريافته‏اند كه قيمت گوسفندهاى دامدار براى قيمت انگور (آن سال) باغ است.
سليمان: قضاوت من از اين رو است كه درختهاى انگور از ريشه قطع و نابود نشده‏اند، و تنها بار و ميوه آن‏ها خورده شده است و سال آينده بار مى‏دهند.
خداوند به داوود عليه‏السلام وحى كرد قضاوت صحيح در اين حادثه، همان قضاوت سليمان عليه‏السلام است. اى داوود! تو چيزى را خواستى و ما چيز ديگرى را [تو خواستى كه آن پسرت كه مادرش را دوست دارى جانشين تو گردد، ولى ما خواستيم سليمان عليه‏السلام وصى تو شود].
حضرت داوود عليه‏السلام نزد همسر مورد علاقه‏اش آمد و گفت: ما چيزى را خواستيم و خدا چيز ديگر را خواست جز آن‏چه را كه خدا مى‏خواهد واقع نمى‏شود. ما در برابر فرمان الهى تسليم و خشنود هستيم.
آنگاه امام صادق عليه‏السلام پس از بيان اين ماجرا فرمود: ماجراى امامان و اوصياء عليهم السلام نيز بر همين گونه است؛ آن‏ها حق ندارند از امر خدا تجاوز نمايند و مقام امامت را از صاحبش گرفته و به ديگرى بدهند.(611)
به اين ترتيب سليمان عليه‏السلام در ميان فرزندان داوود عليه‏السلام به عنوان وصى و جانشين آن حضرت شناخته شد. با توجه به اين كه قبل از اين ماجرا، اگر داوود عليه‏السلام سليمان را انتخاب مى‏كرد، بين فرزندانش نزاع مى‏شد، ولى وحى خداوند به ترتيب فوق، هرگونه نزاع را از بين برد.(612)
عصاى سليمان عليه‏السلام كه نشانه برترى او گرديد
شيخ صدوق رحمة الله عليه نقل مى‏كند: حضرت داوود عليه‏السلام طبق وحى الهى خواست حضرت سليمان عليه‏السلام را خليفه و جانشين خود قرار دهد.(613)
هنگامى كه اين موضوع را به بزرگان بنى اسرائيل خبر داد، از اين خبر ناراحت شده و فرياد اعتراض بر آورده به داوود گفتند: آيا جوانى را خليفه خود قرار مى‏دهى با اين كه بزرگتر از او در ميان ما وجود دارد؟
حضرت داوود عليه‏السلام سران طوايف دوازده‏گانه بنى اسرائيل را احضار كرد و به آن‏ها فرمود: اعتراض شما به من رسيد، شما عصاهاى خود را بياوريد و نام خود را روى آن عصا بنويسيد. سليمان عليه‏السلام نيز عصايش را مى‏آورد و نامش را روى آن عصا مى‏نويسد. همه اين عصاها را در درون اطاق بگذاريد و درِ آن اطاق را ببنديد و قفل كنيد و شما سران و رؤساى طوايف (اسباط) يك شب از اين اطاق نگهبانى نماييد تا كسى وارد آن نشود. فردا صبح درِ اطاق را باز كنيد، عصاى هر كسى كه سبز شده و ميوه داده باشد، صاحب آن عصا رهبر مردم بعد از من است.
سران قوم (اسباط) اين پيشنهاد را پذيرفتند و عصاهاى خود را آورده و در ميان اطاقى مخصوص قرار دادند و در آن را بستند و يك شب در آن جا نگهبانى دادند. صبح فرداى آن شب، به امامت داوود عليه‏السلام نماز خوانده شد. بعد از نماز درِ آن اطاق را باز كردند و ديدند تنها عصاى سليمان عليه‏السلام سبز شده و ميوه داده است. آن را به داوود عليه‏السلام تسليم نمودند. داوود عليه‏السلام آن را به همه نشان داد و همه اين نشانه را پذيرفتند. داوود عليه‏السلام خطاب به پسرانش گفت: اى پسرانم! چه عملى خنك‏تر از هر چيز است؟ گفتند: عفو خدا و عفو انسان‏ها از همديگر. فرمود: اى پسرانم! چه چيز شيرين‏تر است؟ گفتند: محبت، كه روح خدا در ميان بندگان مى‏باشد. داوود عليه‏السلام خشنود شد و در ميان بنى اسرائيل عبور نموده و جانشينى سليمان عليه‏السلام و رهبرى او بعد از خودش را به مردم اعلام كرد.(614)
تواضع حضرت سليمان عليه‏السلام در برابر خدا
با اینکه حضرت سلیمان دارای آن همه مقامات عالی و حکومت سراسری جهان بود هرگز مغرور نشد و زندگی بسیار ساده ای داشت. به فرموده امام صادق علیه السلام غذای از گوشت و نان نرم گرفته شده از آرد سفید را در اختیار مهمانانش می گذاشت و اهل و عیالش نان خشک و زبر می خوردند و خودش نان جوین سبوس نگرفته می خورد.(615)
روزی حضرت سلیمان علیه السلام از بیت المقدس بیرون آمد در حالی که سیصد هزار تخت در جانب راست او بود که انسانها عهده دار آن بودند و سیصد هزار تخت در جانب چپ او وجود داشت که جن ها بر آنها گمارده شده بودند. به پرندگان فرمان داد بر روی لشگرش سایه بیافکنند، به باد فرمان داد تا آنها را به مدائن برساند؛ باد ماموریت خود را انجام داد، سپس از آنجا به منطقه اسطخر بازگشت و شب را در آنجا به سر برد. فردای آن شب به جزیره «برکاوان» (واقع در فارس) رفت. سپس به باد فرمان داد آنها را به سرزمین گود فرود آورد. باد چنین کرد. آنها در سرزمینی فرود آمدند که نزدیک بود پاهایشان به آبهای زیر زمین برسد. بعضی از حاضران به دیگران گفتند: «آیا حکومت و سلطنتی بزرگتر از این دیده اید؟» بعضی جواب دادند: نه هرگز چنین شکوه و عظمتی نه دیده ایم و نه شنیده ایم. فرشته ای از آسمان فریاد زد: پاداش یک تسبیح بزرگتر است از آنچه شما مشاهده کردید.(616)
بر همین اساس روزی حضرت سلیمان علیه السلام با اسکورت و شکوه پادشاهی عبور می کرد در حالی که پرندگان بر سرش سایه افکنده بودند و جن و انس در اطرافش با کمال ادب و احترام عبود می نمودند. در مسیر راه دید عابدی در گوشه ای مشغول عبادت خدا است. آن عابد هنگامی که موکب پرشکوه سلیمان را دید به پیش آمد و گفت: «ای پسر داود! براستی خداوند سلطنت و امکانات عظمیمی در اختیارت نهاده است!»
حضرت سلیمان که هرگز به جاه و مقام دل نبسته و مقامات ظاهری او را مغرور ننموده بود، به عابد چنین فرمود:
لتسبیحه فی صحیفه مومن خیر مما اعطی لابن داود، فان ما اعطی ابن داود یذهب و التسبیح تبقی(617)
ثواب یک تسبیح خالص در نامه عمل مومن از همه آنچه خداوند به سلیمان داده بیشتر است زیرا ثواب آن تسبیح در نامه عمل باقی می ماند ولی سلطنت سلیمان از بین میرود.(618)
آری سلیمان علیه السلام با آن همه امکانات و عظمت این گونه متواضع بود.
رژه نيروهاى رزمى از مقابل سليمان عليه‏السلام‏
روزى حضرت سليمان عليه‏السلام عصر هنگام از اسب‏هاى تيزرو و چابك خود كه آن‏ها را براى ميدان جهاد آماده كرده بود، ديدن مى‏كرد. مأموران با آن اسب‏ها در پيش روى سليمان عليه‏السلام رژه مى‏رفتند.
سليمان عليه‏السلام با علاقه و اشتياق مخصوص، آن اسب‏ها را روانه ميدان نمودند. آن‏ها به گونه‏اى تند و تيز از مقابل سليمان عبور كردند كه سليمان عليه‏السلام با تمام وجود به آن‏ها مى‏نگريست، تا اين كه آن‏ها از نظرش دور و پنهان شدند.
سليمان عليه‏السلام كه به جهاد با دشمن و دفاع از حريم حق، علاقه فراوان داشت، گفت:
من اين اسبها را به خاطر پروردگارم دوست دارم و مى‏خواهم از آن‏ها در راه جهاد استفاده كنم.
وقتى اسبها از نظر سليمان عليه‏السلام دور و پنهان شدند، سليمان عليه‏السلام به مأموران گفت:
آنها را برگردانيد تا آن‏ها را بار ديگر مشاهده كنم. مأموران اسب‏ها را بز گرداندند.
سليمان دست بر گردن و ساق‏هاى آن‏ها كشيد و به اين ترتيب آن‏ها را نوازش نمود و سوارانشان را تشويق كرد، و درس آمادگى در برابر دشمن را به همه آموخت. (619)
مكافات يك ترك اولى‏
حضرت سليمان عليه‏السلام همسران متعددى براى خود انتخاب كرد و هدفش اين بود كه از آن همسران داراى فرزندان متعددى شود تا در اداره مملكت و جهاد با دشمن، به او كمك كنند. بر همين اساس گفت: من با آن‏ها همبستر مى‏شوم و به زودى فرزندان متعددى نصيبم شده و همه آن‏ها ياوران من و رزمندگان در جبهه جهاد خواهند شد.
او در اين گفتار، تنها به همسران خودش اتكا كرد، خدا را از ياد برد و اءن شاء الله؛ اگر خدا بخواهد نگفت و به اين ترتيب بر اثر يك لحظه غفلت، لغزش پيدا كرد و ترك اولى نمود. از اين رو وقتى كه در هنگامش به سراغ همسرانش رفت، تنها داراى يك فرزند از آن‏ها شد، آن هم ناقص الخلقه بود. جسد مرده آن فرزند را آوردند روى تخت او افكندند.
سليمان عليه‏السلام دريافت كه در اين آزمايش الهى، لغزيده است، توبه و انابه كرد و از درگاه خدا تقاضاى بخشش نمود، و گفت: خدايا مرا ببخش، و به من حكومت بى نظير عنايت كن. خداوند حكمت بسيار با اقتدارى به او داد. باد را تحت فرمان او نمود، تا به فرمان او به نرمى حركت كند و هر جا او بخواهد برود. شياطين و سركشان را نيز تحت تسخير او در آورد، و او را داراى مقامات ارجمندى نمود.(620)
گفتگوى سليمان عليه‏السلام با مورچه‏
خداوند همه نعمت‏ها را به حضرت سليمان عليه‏السلام عطا كرده بود، تا آن جا كه به سخن حيوانات آگاهى داشت و مى‏توانست با آن‏ها گفتگو كند.
روزى آن حضرت با لشكر عظيمش كه از جن و انس و پرندگان تشكيل مى‏شد با نظم و صف‏آرايى خاص، و شكوه بى نظير حركت مى‏كردند تا به وادى مورچگان رسيدند. سليمان عليه‏السلام نيز كنار تختش بود. و باد آن را با كمال نرمش و آرامش در فضا حركت مى‏داد.
در اين هنگام مورچه‏اى خطاب به مورچگان گفت: اى مورچگان! به لانه‏هاى خود برويد تا سليمان و لشكرش شما را پايمال نكند، در حالى كه نمى‏فهمند. (621)
سليمان عليه‏السلام صداى آن مورچه را شنيد، از سخن او خنديد و به ياد نعمت‏هاى الهى افتاد، كه خداوند آن چنان به او مقام ارجمند داده كه حتى صداى مورچه را مى‏شنود و از مفهوم آن آگاهى دارد. از اين رو بى درنگ به ياد آن افتاد كه بايد خدا را شكر نمايد، براى تكميل تشكرش از خدا، سه تقاضا كرد و گفت: خدايا! شكر نعمت هايى را كه بر من و پدر و مادرم عطا نموده‏اى به من الهام فرما، و توفيقم ده كه كارهاى شايسته انجام دهم تا موجب خشنودى تو گردد، و مرا در زمره بندگان شايسته‏ات قرار بده. (622)
در مورد اين واقعه از حضرت رضا عليه‏السلام نقل شده كه فرمودند: در حالى كه سليمان عليه‏السلام بر روى تختش در فضا حركت مى‏كرد، باد صداى آن مورچه را به گوش سليمان عليه‏السلام رسانيد. سليمان عليه‏السلام در همانجا توقف كرد و به مأمورانش فرمود: آن مورچه را نزد من بياوريد. مأموران بى درنگ آن مورچه را به حضور سليمان عليه‏السلام بردند. سليمان به آن مورچه فرمود: آيا نمى‏دانى كه من پيامبر خدا هستم و به هيچكس ظلم نمى‏كنم؟
مورچه عرض كرد: آرى، اين را مى‏دانم.
سليمان عليه‏السلام فرمود: پس چرا مورچگان را از ظلم من هشدار دادى؟
مورچه عرض كرد: ترسيدم مورچگان حشمت و شكوه تو را بنگرند و مرعوب و شيفته زرق و برق دنيا شوند و در نتيجه از خداوند دور گردند، خواستم آن‏ها به لانه‏هايشان بروند و شكوه تو را مشاهده نكنند...
سپس مورچه به سليمان عليه‏السلام عرض كرد: آيا مى‏دانى چرا خداوند در ميان آن همه نيروهاى عظيم مخلوقاتش، باد را تحت تسخير تو قرار داد؟ سليمان گفت: راز اين موضوع را نمى‏دانم.
مورچه گفت: مقصود خداوند اين است كه اگر همه مخلوقاتش را مانند باد در تحت تسخير تو قرار مى‏داد، زوال و فناى همه آن‏ها مانند زوال و فناى باد است (بنابراين اكنون كه بنياد جهان بر باد است، به آن مغرور مشو). سليمان از اين نصيحت پرمعناى مورچه خنديد. (كه اين خنده، خنده عبرت بود).(623)
خواجوى كرمانى به همين مناسبت مى‏گويد:
 

پيش صاحب‏نظران ملك سليمان بادست
بلكه آنست سليمان كه ز ملك آزاد است
اين كه گويند كه برآب نهادست جهان
مشنو اى خواجه كه چون درنگرى بر باد است
خيمه انس مزن بر در اين كهنه رباط
كه اساسش همه بى موقع و بى بنياد است
دل درين پيرزن عشوه گر دهر مبند
كاين عروسيست كه در عقد بسى داماد است
گزارش عجيب هُدهُد به سليمان عليه‏السلام‏
حضرت سليمان عليه‏السلام با تمام حشمت و شكوه و قدرت بى نظير بر جهان حكومت مى‏كرد. پايتخت او بيت المقدس در شام بود. خداوند نيروهاى عظيم و امكانات بسيار در اختيار او قرار داده بود، تا آن جا كه رعد و برق و باد و جن و انس و همه پرندگان و چرندگان و حيوانات ديگر تحت فرمان او بودند. و او زبان همه آن‏ها را مى‏دانست.
هدف حضرت سليمان عليه‏السلام اين بود كه همه انسان‏ها را به سوى خدا و توحيد و اهداف الهى دعوت كند و از هر گونه انحراف و گناه باز دارد و همه امكانات را در خدمت جذب مردم به سوى خدا قرار دهد.
در همين عصر در سرزمين يمن، بانويى به نام بلقيس بر ملت خود حكومت مى‏كرد و داراى تشكيلات عظيم سلطنتى بود ولى او و ملتش به جاى خدا، خورشيدپرست و بت‏پرست بودند و از برنامه‏هاى الهى به دور بوده و راه انحراف و فساد را مى‏پيمودند. بنابراين لازم بود كه حضرت سليمان عليه‏السلام با رهبرى‏ها و رهنمودهاى خردمندانه خود آن‏ها را از بيراه‏ها و كجروى‏ها به سوى توحيد دعوت كند. و مالارياى بت‏پرستى را كه واگير نيز بود، ريشه كن نمايد.
روزى حضرت سليمان بر تخت حكومت نشسته بود. همه پرندگان كه خداوند آن‏ها را تحت تسخير سليمان قرار داده بود با نظمى مخصوص در بالاى سر سليمان كنار هم صف كشيده بودند و پر در ميان پر نهاده و براى تخت سليمان سايه‏اى تشكيل داده بودند تا تابش مستقيم خورشيد، سليمان را نيازارد. در ميان پرندگان، هدهد (شانه به سر) غايب بود، و همين امر باعث شده بود به اندازه جاى خالى او نور خورشيد به نزديك تخت سليمان بتابد.
سليمان ديد روزنه‏اى از نور خورشيد به كنار تخت تابيده، سرش را بلند كرد و به پرندگان نگريست و دريافت هدهد غايب است. پرسيد: چرا هدهد را نمى‏بينم، او غايب است. به خاطر عدم حضورش او را تنبيهى شديد كرده يا ذبح مى‏كنم مگر اين دليل روشنى براى عدم حضورش بياورد.
چندان طول نكشيد كه هدهد به محضر سليمان عليه‏السلام آمد، و عذر عدم حضور خود را به حضرت سليمان عليه‏السلام چنين گزارش داد:
من از سرزمين سبأ، (واقع در يمن) يك خبر قطعى آورده‏ام. من زنى را ديدم كه بر مردم (يمن) حكومت مى‏كند و همه چيز مخصوصا تخت عظيمى را در اختيار دارد.
من ديدن آن زن و ملتش خورشيد را مى‏پرستند و براى غير خدا سجده مى‏نمايند، و شيطان اعمال آن‏ها را در نظرشان زينت داده و از راه راست باز داشته است و آن‏ها هدايت نخواهند شد، چرا كه آن‏ها خدا را پرستش نمى‏كنند...! آن خداوندى كه معبودى جز او نيست و پروردگار و صاحب عرش عظيم است.(624)
حضرت سليمان عليه‏السلام عذر غيبت هدهد را پذيرفت، و بى‏درنگ در مورد نجات ملكه سبا و ملتش احساس مسؤوليت نمود و نامه‏اى براى ملكه سبا (بلقيس) فرستاد و او را دعوت به توحيد كرد. نامه كوتاه اما بسيار پرمعنا بود و در آن چنين آمده بود: به نام خداوند بخشنده مهربان - توصيه من اين است كه برترى جويى نسبت به من نكنيد و به سوى من بياييد و تسليم حق گرديد.(625)
سليمان عليه‏السلام نامه را به هدهد داد و فرمود: ما تحقيق مى‏كنيم تا ببينيم تو راست مى‏گويى يا دروغ؟ اين نامه را ببر و بر كنار تخت ملكه سباء بيفكن، سپس برگرد تا ببينيم آن‏ها در برابر دعوت ما چه مى‏كنند؟!
هدهد نامه را با خود برداشت و از شام به سوى يمن ره سپرد و از همان بالا نامه را كنار تخت بلقيس انداخت.
ردّ هدهد بلقيس از جانب سليمان عليه‏السلام‏
بلقيس در كنار تخت خود نامه‏اى يافت كه پس از خواندن آن دريافت كه نامه از طرف شخص بزرگى براى او فرستاده شده است و مطالب پرارزشى دارد. بزرگان كشور خود را به گرد هم آورد و با آن‏ها در اين باره مشورت كرد. آن‏ها گفتند: ما نيروى كافى داريم و مى‏توانيم بجنگيم و هرگز تسليم نمى‏شويم.
ولى بلقيس اتخاذ طريق مسالمت‏آميز را بر جنگ ترجيح مى‏داد و اين را دريافته بود كه جنگ موجب ويرانى مى‏شود، و تا راه حلى وجود دارد نبايد آتش جنگ را برافروخت. او پيشنهاد كرد كه: هديه‏اى گرانبها براى سليمان مى‏فرستم تا ببينم فرستادگان من چه خبر مى‏آورند.(626)
بلقيس در جلسه مشورت گفت: من با فرستادن هديه براى سليمان، او را امتحان مى‏كنم. اگر او پيامبر باشد ميل به دنيا ندارد و هديه ما را نمى‏پذيرد، و اگر شاه باشد، مى‏پذيرد. در نتيجه اگر دريافتيم او پيامبر است، قدرت مقاومت در مقابل او نخواهيم داشت و بايد تسليم حق گرديم.
بلقيس گوهر بسيار گرانبهايى را در ميان حُقّه (ظرف مخصوصى) نهاد و به فرستادگان گفت: اين گوهر را به سليمان مى‏رسانيد و اهداء مى‏كنيد.(627)
فرستادگان ملكه سبا به بيت المقدس و به محضر حضرت سليمان عليه‏السلام آمدند و هداياى ملكه سبأ را به حضرت سليمان عليه‏السلام تقديم نمودند، به گمان اين كه سليمان از مشاهده آن هدايا، خشنود مى‏شود و به آن‏ها شادباش مى‏گويد.
اما همين كه با سليمان روبرو شدند، صحنه عجيبى در برابر آنان نمايان شد. سليمان عليه‏السلام نه تنها از آن‏ها استقبال نكرد، بلكه به آن‏ها گفت: آيا شما مى‏خواهيد مرا با مال خود كمك كنيد در حالى كه اين اموال در نظر من بى ارزش است، بلكه آن چه خداوند به من داده از آن چه به شما داده برتر است. مال چه ارزشى در برابر مقام نبوت و علم و هدايت دارد، اين شما هستيد كه به هداياى خود شادمان مى‏باشيد. فَما آتانِىَ اللهُ خَيرٌ ممَّا آتاكُم بَل انتُم بِهَديَّتِكُم تَفرَحُون
آرى اين شما هستيد كه مرعوب و شيفته هداياى پر زرق و برق مى‏شويد، ولى اين‏ها در نظر من كم ارزشند.
سپس سليمان عليه‏السلام با قاطعيت به فرستاده مخصوص ملكه سبأ فرمود:
به سوى ملكه سبأ و سران كشورت باز گرد و اين هدايا را نيز با خود ببر، اما بدان ما به زودى با لشگرهايى به سراغ آن‏ها خواهيم آمد كه توانايى مقابله با آن را نداشته باشند، و ما آن‏ها را از آن سرزمين آباد (يمن) خارج مى‏كنيم در حالى كه كوچك و حقير خواهند بود.(628)
پيوستن بلقيس به سليمان عليه‏السلام و ازدواج با او
فرستاده مخصوص سليمان با همراهان به يمن بازگشتند و عظمت مقام و توان و قدرت سپاه سليمان و نپذيرفتن هديه را به ملكه سبأ گزارش دادند.
بلقيس دريافت كه ناگزير بايد تسليم فرمان سليمان (كه فرمان حق و توحيد است) گردد و براى حفظ و سلامت خود و جامعه هيچ راهى جز پيوستن به امت سليمان ندارد. به دنبال اين تصميم با جمعى از اشراف قوم خود حركت كردند و يمن را به قصد شام ترك گفتند، تا از نزديك به تحقيق بيشتر بپردازند.
هنگامى كه سليمان از آمدن بلقيس و همراهانش به طرف شام اطلاع يافت، به حاضران فرمود: كدام يك از شما توانايى داريد، پيش از آن كه آن‏ها به اين جا آيند، تخت ملكه سبا را براى من بياوريد.
عفريتى از جن (يعنى از گردنكشان جنيان) گفت: من آن را نزد تو مى‏آورم، پيش از آن كه از مجلست برخيزى. اما آصف بن برخيا كه از علم كتاب آسمانى بهره‏مند بود گفت: من آن تخت را قبل از آن كه چشم بر هم زنى، نزد تو خواهم آمد.
لحظه‏اى نگذشت كه سليمان، تخت بلقيس را در كنار خود ديد و بى‏درنگ به ستايش و شكر خدا پرداخت و گفت:
هذَا مِن فَضلِ رَبِّى لِيَبلُونى ءَاشكُرِ اَم اَكفُرُ؛
اين موهبت، از فضل پروردگار من است تا مرا آزمايش كند كه آيا شكر او را به جا مى‏آورم، يا كفران مى‏كنم.(629)
سپس سليمان عليه‏السلام دستور داد تا تخت را اندكى جابجا كرده و تغيير دهند تا وقتى كه بلقيس آمد، ببينند در مقابل اين پرسش كه آيا اين تخت تو است يا نه، چه جواب مى‏دهد.
طولى نكشيد كه بلقيس و همراهان به حضور سليمان آمدند. شخصى به تخت او اشاره كرد و به بلقيس گفت: آيا تخت تو اين گونه است؟!
بلقيس دريافت كه تخت خود اوست و از طريق اعجاز، پيش از ورودش به آن جا آورده شده است. او با مشاهده اين معجزه، تسليم حق شد و آيين حضرت سليمان را پذيرفت. او قبلا نيز نشانه‏هايى از حقانيت نبوت سليمان را دريافته بود، به هر حال به آيين سليمان پيوست و به نقل مشهور با سليمان ازدواج كرد و هر دو در ارشاد مردم به سوى يكتاپرستى كوشيدند.(630)
چگونگى ملاقات بلقيس با سليمان عليه‏السلام، و ايمان آوردن او
قبل از ورود بلقيس به قصر سليمان، سليمان عليه‏السلام دستور داده بود صحن يكى از قصرها را از بلور بسازند، و از زير بلورها آب جارى عبور دهند. [و اين دستور به خاطر جذب دل بلقيس، و يك نوع اعجاز بود]
هنگامى كه ملكه سبأ با همراهان وارد قصر شد، يكى از مأموران قصر به او گفت: داخل صحن قصر شو!.
ملكه هنگام ورود به صحن قصر گمان كرد كه سراسر صحن را نهر آب فرا گرفته است، از اين رو تا ساق، پاهايش را برهنه كرد تا از آن آب بگذرد، در حالى كه حيران و شگفت زده شده بود كه آب در اين جا چه مى‏كند؟! اما به زودى سليمان عليه‏السلام او را از حيرت بيرون آورد و به او فرمود: اين حياط قصر است كه از بلور صاف ساخته شده است، اين آب نيست كه موجب برهنگى پاى تو شود.(631)
پس از آن كه ملكه سبأ نشانه‏هاى متعددى از حقانيت دعوت سليمان عليه‏السلام را مشاهده كرد و از طرفى ديد كه با آن همه قدرت، او داراى اخلاق نيك مخصوصى است كه هيچ شباهتى به اخلاق شاهان ندارد، از اين رو با صدق دل به نبوت سليمان عليه‏السلام ايمان آورد و به خيل صالحان پيوست. چنان كه قرآن از زبان او مى‏فرمايد:
قالَت رَبّ اءِنِّى ظَلَمتُ نَفسِى وَ اَسلَمتُ مَعَ سليمانَ للهِ رَبّ العالَمِينَ؛
ملكه سبأ گفت: پروردگارا!! من به خود ستم كردم و با سليمان عليه‏السلام براى خداوندى كه پروردگار جهانيان است اسلام آوردم.(632)
آرى زبانحال بلقيس اين بود كه: من در گذشته در برابر آفتاب سجده مى‏كردم، بت مى‏پرستيدم، غرق تجمل و زينت بودم و خود را برترين انسان در دنيا مى‏پنداشتم، اما اكنون مى‏فهمم كه قدرتم تا چه اندازه ناچيز بود، و اصلا اين زرق و برق‏ها، روح انسان را سيراب نمى‏كند.
خدايا! من همراه رهبرم سليمان به درگاه تو آمدم، از گذشته پشيمانم، و سر تسليم به آستانت مى‏سايم.
به سوى تو در كنار رهبر حق و با پذيرش رهبر الهى مى‏آيم، چرا كه راه يافتن به درگاه تو بدون پذيرش رهبر حق، بى نتيجه و كوركورانه است.
شكايت پشّه به درگاه سليمان عليه‏السلام‏
حضرت سليمان عليه‏السلام كه بر همه موجودات حكومت مى‏كرد، زبان همه را مى‏دانست و در ستيزها بين آن‏ها داورى مى‏كرد.
روزى پشه‏اى از روى علف‏ها برخاست و به حضور سليمان عليه‏السلام آمد و گفت: به دادم برس، و مرا از ظلم دشمنم نجات بده!.
سليمان گفت: دشمن تو كيست؟ و شكايت تو از چيست؟
پشه گفت: دشمن من باد است، و شكايتم از باد اين است كه هر وقت به من مى‏رسد مرا مانند پر كاهى به اين دشت و آن دشت مى‏برد و سرنگون مى‏سازد.
سليمان گفت: در دادگاه عدل من، بايد هر دو خصم حاضر باشند تا حرف‏هاى آن‏ها را بشنوم و بين آن‏ها قضاوت كنم.
خصم تنها گر بر آرد صد نفير
هان و هان، بى خصم قول او مگير
پشه گفت: حق با تو است، كه بايد خصم ديگر حاضر گردد.
حضرت سليمان به باد صبا فرمان داد تا در دادگاه حاضر شود، و به اعتراض شاكى جواب دهد.
باد بى‏درنگ به فرمان سليمان تن نهاد و در جلسه دادگاه حاضر شد. سليمان به پشه گفت: همين جا باش، تا ميان شما قضاوت كنم.
پشه گفت: اگر باد اينجا باشد من ديگر نيستم، زيرا باد مرا مى‏گريزاند.
گفت: اى شه! مرگ من از بود اوست
خود سياه اين روز من از دود اوست
او چون آمد من كجا يابم قرار
كاو برآرد از نهاد من دمار(633)
اى برادر! اين جريان را خوب درياب، و بدان كه اگر خواسته باشى نسيم خدايى و بهشتى بر روح و جان تو بوزد، پشه‏هاى گناه را از وجود خود دور ساز. وقتى كه روح و جان تو، فرودگاه پشه‏هاى ماديت گردد، بدان كه در آن جا نسيم روحبخش الهى و نور خدايى نيست، چرا كه وقتى نور تابيد، تاريكى‏ها را از بين مى‏برد.
شكايت پيرزن از باد
خداوند سليمان عليه‏السلام را بر همه موجودات مسخر كرده بود. روزى پيرزنى كه بر اثر وزش باد از بام به زمين افتاده بود و دستش شكسته بود نزد سليمان آمد و از باد شكايت كرد.
حضرت سليمان عليه‏السلام باد را طلبيد و شكايت پيرزن را به او گفت. باد گفت: خداوند مرا فرستاد تا فلان كشتى را كه در حال غرق شدن بود، به حركت در آورم و سرنشينان آن را نجات دهم. در بين راه، به اين پيرزن كه بر پشت بام بود برخوردم، پاى او لغزيد و از بام به زمين افتاد و دستش شكست. (من چنين قصدى نداشتم، او در راه من بود و چنين اتفاقى افتاد ).
حضرت سليمان عليه‏السلام از قضاوت در اين مورد درمانده شد و عرض كرد: خدايا چگونه در مورد باد قضاوت كنم؟.
خداوند به او وحى كرد: به هر اندازه كه به آن پيرزن آسيب رسيده، به همان اندازه (مزد درمان آن را) از صاحبان آن كشتى كه به وسيله باد از غرق شدن نجات يافته‏اند بگير و به آن پيرزن بده، زيرا به هيچ كس در پيشگاه من نبايد ستم شود.(634)
عدالت و پارسايى سليمان‏
براى يك رهبر حق، مسأله عدالت و پارسايى از مهم‏ترين ويژگى‏هايى است كه موجب عدالت گسترى و امنيت و سلامتى جامعه شده، و مردم را از دلبستگى هايى كه موجب دورى از خداپرستى خالص مى‏گردد حفظ مى‏كند.
حضرت سليمان عليه‏السلام در عين آن كه داراى آن همه قدرت و مكنت بود، هرگز مغرور نشد و از حريم عدالت و پارسايى و ساده زيستى خارج نگرديد. و اگر داراى قصرهاى عالى و بلورين بود، آن قصرها را براى زندگى مرفه خود نمى‏خواست بلكه يك نوع اعجاز مقام پيامبرى او در شرايط آن عصر بود، تا همه را به سوى خداى يكتا و بى همتا جذب كند.
شيوه زندگى او چنين بود كه وقتى صبح مى‏شد، از اشراف و ثروت‏مندان روى مى‏گردانيد و نزد مستمندان و فقيران مى‏رفت و كنار آن‏ها مى‏نشست و مى‏گفت:
مِسكينَ مَعَ المِساكينِ،
مسكين و بى‏نوايى همنشين مسكينان و بينوايان است.
وقتى كه شب مى‏شد، لباس زِبر مويين مى‏پوشيد، و آن را به شدت بر گردنش مى‏بست، و همواره تا صبح گريان بود و به عبادت خدا اشتغال داشت، و از اجرت زنبيل هايى كه مى‏بافت، غذاى مختصرى تهيه مى‏كرد و مى‏خورد، و راز اين كه درخواست ملك و حكومت بى نظير از خدا كرد اين بود كه بر كافران و حكومت آن‏ها غالب و پيروز گردد.
از عدالت و مهربانى او نسبت به زيردستان اين كه: امام سجاد عليه‏السلام فرمود: علت اين كه بر سر پرنده قُنبَره‏(635) كاكلى مانند تاج قرار دارد، اين است كه حضرت سليمان عليه‏السلام دست مرحمت بر سر او كشيد، و چنين تاجى بر اثر آن، در سر او پديدار گشت، كه داستانش چنين است:
روزى قُنبَره نر مى‏خواست با قُنبَره ماده همبستر شود، ولى قنبره ماده امتناع مى‏ورزيد. قنبره نر به او گفت: از من جلوگيرى نكن مى‏خواهم از تو داراى فرزندى شوم كه ذاكر خدا باشد.
قنبره ماده با شنيدن اين سخن، تقاضاى همسرش را پذيرفت. سپس وقتى كه خواست تخم بگذارد، در مورد مكان تخم‏گذارى حيران بود. قنبره نر به او گفت:
راى من اين است كه در نزديك جاده تخم گذارى كنى. كه هر كس تو را ديد گمان كند تو براى جمع كردن دانه از جاده به آن جا آمده‏اى، در نتيجه كارى به تو نداشته باشد.
قنبره ماده پيشنهاد شوهرش را پذيرفت و در كنار جاده تخم‏گذارى كرد و روى تخمش نشست، تا وقتى كه زمان بيرون آمدن جوجه‏اش از تخم نزديك گرديد.
روزى اين دو پرنده نر و ماده ناگهان با خبر شدند كه حضرت سليمان با لشكر عظيمش به حركت در آمده‏اند، و پرندگان بر روى سپاه او سايه افكنده‏اند. قنبره ماده به همسرش گفت: اين سليمان عليه‏السلام است كه با لشگرش به طرف ما مى‏آيند كه از اين جا عبور كنند، من ترس آن دارم كه خودم و تخم‏هايم زير پاى آن‏ها نابود شويم.
قنبره نر گفت: سليمان عليه‏السلام مردى مهربان است، ناراحت نباش، آيا در نزد تو چيزى هست كه آن را براى جوجه‏هايت اندوخته باشى؟ قنبره ماده گفت: آرى نزد من ملخى هست كه آن را براى جوجه‏ها اندوخته‏ام آيا در نزد تو چيزى هست؟
قنبره نر گفت: در نزد من يك دانه خرما وجود دارد كه براى جوجه‏ها اندوخته‏ام.
قنبره ماده گفت: تو خرمايت، و من ملخم را بر گيريم و وقتى كه سليمان عليه‏السلام از اينجا عبور كرد، نزد او برويم و آن‏ها را به او اهداء كنيم، زيرا سليمان عليه‏السلام هديه را دوست دارد.
قنبره نر خرماى خود را به منقار گرفت، و قنبره ماده ملخ خود را بين دو پايش گرفت و نزد سليمان عليه‏السلام رفتند. سليمان عليه‏السلام بر بالاى تختش بود. از آن‏ها استقبال كرد و قنبره نر در طرف راست او، و قنبره ماده در طرف چپ او نشستند. سليمان عليه‏السلام از آن‏ها احوالپرسى كرد و آن‏ها نيز ماجراى زندگى خود را به عرض سليمان رساندند.
سليمان عليه‏السلام هديه آن‏ها را پذيرفت و لشكرش را از آن جا دور ساخت تا آن‏ها و تخم‏هايشان را پايمال كنند، و بر سر آن‏ها دست مرحمت كشيد و براى آن‏ها دعا كرد. بر اثر دعا و مسح دست سليمان عليه‏السلام تاجى زيبا بر سر آن‏ها روئيده شد.(636)
حضرت سليمان عليه‏السلام به قدرى به ياد خدا بود، كه نه تنها آن همه قدرت و مكنت او را از ياد خدا غافل نساخت، بلكه آن را پلى براى ياد خدا قرار داده بود. روزى شنيد: گنجشكى به همسرش مى‏گويد: نزديك من بيا تا با تو همبستر شوم، شايد خداوند فرزندى به ما دهد كه ذكر خداوند متعال بگويد. سايه عمر ما به لب ديوار سيده. شايد چنين يادگارى بگذاريم! سليمان عليه‏السلام از سخن او تعجب كرد و گفت:
هذهِ النيَّةُخيرٌ مِن مَملِكَتِى؛
اين نيت (داشتن فرزند ذاكر) بهتر از همه مملكت من است.(637)
عشق و دلدادگى سليمان عليه‏السلام به خدا
روزى حضرت سليمان عليه‏السلام گنجشك نرى را ديد كه به همسرش مى‏گفت: چرا خود را از من دور مى‏كنى، من اگر بخواهم قبه قصر سليمان عليه‏السلام را به منقار مى‏گيرم و آن را به درون دريا مى‏افكنم!
سليمان عليه‏السلام از سخن او خنديد، سپس آن گنجشك را احضار كرد، به گنجشك نر فرمود: تو چگونه مى‏توانى قبه قصر سليمان را به منقار بگيرى و به دريا بيفكنى؟!
گنجشك گفت: نه، اى رسول خدا! چنين توانى ندارم! ولى مرد گاهى نزد همسرش خود را بزرگ جلوه مى‏دهد و لاف و گزاف مى‏گويد، و به گفتار انسان عاشق سرزنش نيست.
حضرت سليمان عليه‏السلام به گنجشك ماده گفت: چرا خود را در اختيار همسرت قرار نمى‏دهى، با اين كه او تو را دوست دارد؟
گنجشك ماده در پاسخ گفت: اى پيامبر خدا او عاشق نيست بلكه ادعاى عشق مى‏كند، زيرا جز من، به غير من نيز عشق مى‏ورزد.
اين سخن اثر عميقى در قلب سليمان نهاد، به طورى كه گريه شديدى كرد، و از مردم دورى نمود و چهل روز در درگاه خدا ناليد و از او خواست تا قلبش را از محبت و عشق به غير خدا باز دارد، و عشقش را با عشق به غير خدا مخلوط نسازد.(638)
غذارسانى به كرمى در درون سنگى در ميان دريا
روزى حضرت سليمان عليه‏السلام در كنار دريا نشسته بود، نگاهش به مورچه‏اى افتاد كه دانه گندمى را با خود به طرف دريا حمل مى‏كرد. سليمان عليه‏السلام همچنان به او نگاه مى‏كرد كه ديد او به نزديك آب دريا رسيد. در همان لحظه قورباغه‏اى سرش را از آب دريا بيرون آورد و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد، و قورباغه به درون آب رفت.
سليمان مدتى در اين مورد به فكر فرو رفت و شگفت‏زده فكر مى‏كرد، ناگاه ديد آن قورباغه سرش را از آب بيرون آورد و دهانش را گشود، آن مورچه از دهان او بيرون آمد، ولى دانه گندم را همراه خود نداشت.
سليمان عليه‏السلام آن مورچه را طلبيد، و سرگذشت او را پرسيد.
مورچه گفت: اى پيامبر خدا! در قعر اين دريا سنگى تو خالى وجود دارد، و كرمى در درون آن زندگى مى‏كند، خداوند آن را در آنجا آفريد، او نمى‏تواند از آن جا خارج شود، و من روزىِ او را حمل مى‏كنم. خداوند اين قورباغه را مأمور كرده مرا در درون آب دريا به سوى آن كرم حمل كرده و ببرد. اين قورباغه مرا به كنار سوراخى كه در آن سنگ است مى‏برد، و دهانش را به درگاه آن سوراخ مى‏گذارد، من از دهان او بيرون آمده، و خود را به آن كرم مى‏رسانم و دانه گندم را نزد او مى‏گذارم و سپس باز مى‏گردم و به دهان همان قورباغه كه در انتظار من است وارد مى‏شوم، او در ميان آب شناورى كرده و مرا به بيرون آب دريا مى‏آورد و دهانش را باز مى‏كند و من از دهان او خارج مى‏شوم.
سليمان به مورچه گفت: وقتى كه دانه گندم را براى آن كرم مى‏برى، آيا سخنى از او شنيده‏اى؟ مورچه گفت: آرى، او مى‏گويد:
يا مَن لا يَنسانِى فِى جَوفِ هذِهِ الصَّخرَةِ تَحتَ هذِهِ اللُّجَّةِ بِرِزقِكَ، لا تَنسِ عِبادِكَ المومنينَ بِرحمَتِكَ؛
اى خدايى كه رزق و روزى مرا در درون اين سنگ در قعر اين دريا فراموش نمى‏كنى، رحمتت را نسبت به بندگان با ايمانت فراموش نكن.(639)
شكايت مار از سليمان عليه‏السلام و مسؤوليت خطير وقف‏
روزى يك مار نزد سليمان عليه‏السلام آمد و گفت: فلان شخص دو فرزندم را كشته است، از شما تقاضا دارم او را به عنوان قصاص اعدام كنيد.
سليمان عليه‏السلام فرمود: انسان مسلمان را به خاطر كشتن مار نمى‏كشند.
مار گفت: اى پيامبر خدا، در اين صورت از شما مى‏خواهم كه او را سرپرست اوقاف كنيد تا (بر اثر عدم مراقبت در اجراى صحيح موقوفه) وارد دوزخ گردد، آن گاه در دوزخ با مارهاى آن جا از او انتقام بگيرم.(640)
اين روايت بيانگر آن است كه مسؤوليت سرپرستى چيزى كه وقف شده بسيار خطير و دشوار است. كسانى كه چنين مسؤوليتى را مى‏پذيرند بايد به طور كامل متوجه باشند كه در پرتگاه آتش دوزخ قرار گرفته‏اند، مبادا در مورد اجراى صحيح آن موقوفه، كوتاهى يا سهل‏انگارى كنند، كه كيفرش بسيار شديد و طاقت‏فرسا است.
پذيرش رأى خارپشت از جانب سليمان عليه‏السلام‏
حضرت جبرئيل عليه‏السلام از جانب خداوند به حضور سليمان عليه‏السلام آمد و ظرفى پر از آب آورد و گفت: اين آب، آب حيات است [يعنى اگر از آن بنوشى هميشه تا روز قيامت زنده و جاويد مى‏مانى ]خداوند تو را مخير نموده است كه از آن بنوشى يا ننوشى.
سليمان عليه‏السلام با جن و انس و حيوانات در اين باره مشورت كرد، همه گفتند: بايد از آن بنوشى تا زندگى جاويد پيدا كنى.
سليمان عليه‏السلام با خود انديشيد كه آيا ديگر هيچ حيوانى هست كه با او در اين باره مشورت نكرده باشم؟ فكرش به اينجا رسيد كه با خارپشت مشورت نكرده است. اسبش را به حضور طلبيد و به او گفت: نزد خارپشت برو و او را به حضور من بياور.
اسب رفت و پيام سليمان عليه‏السلام را به خارپشت داد، ولى خارپشت همراه اسب نيامد، اسب تنها بازگشت و موضوع را به سليمان عليه‏السلام خبر داد اين بار سليمان عليه‏السلام سگى را نزد خارپشت فرستاد، سگ رفت و خارپشت همراه سگ نزد سليمان عليه‏السلام آمد، حضرت سليمان عليه‏السلام به او گفت: قبل از آن كه با تو مشورت كنم، بگو بدانم چرا، من اسب را كه بهترين جاندار بعد از انسان است نزد تو فرستادم، با او نيامدى، ولى سگ را كه خسيس‏ترين حيوان است فرستادم با او آمدى؟
خارپشت پاسخ داد: زيرا اسب - گرچه حيوانى شريف است - ولى بى وفا است، چنان كه شاعر گويد:
نشايد يافت اندر هيچ برزن
وفا در اسب و در شمشير و در زن
ولى سگ گر چه خسيس است اما وفادار مى‏باشد، كه اگر لقمه نانى از كسى به او برسد، نسبت به او هميشه وفادار است. از اين رو با سخن بى وفايان همراهشان نيامدم، ولى با اشاره وفاداران آمدم.
سليمان گفت: جامى از آب حيات را نزد من آورده‏اند، و مرا مخير ساخته‏اند كه آن را بنوشم تا عمر جاودانه بيابم يا ننوشم و عمر معمولى كنم، نظر تو چيست؟
خارپشت گفت: آيا اين آب حيات را اختصاص به شخص تو داده‏اند، يا فرزندان و بستگان و ياوران نزديكت نيز مى‏توانند از آن بنوشند؟
سليمان عليه‏السلام فرمود: مخصوص من است.
خارپشت گفت: صواب آن است كه از آن ننوشى، زيرا همه دوستان و زن و فرزندان تو قبل از تو بميرند و تو را همواره داغدار و غمگين نمايند، زندگى آميخته با غم و اندوه چه فايده‏اى دارد؟ زندگى بدون دوستان و عزيزان زندگى خوشى نخواهد بود.
سليمان عليه‏السلام سخن خارپشت را پذيرفت و از نوشيدن آب حيات خوددارى نموده و آن را رد كرد.(641)
آرى، بايد به سراغ آن زندگى جاودان و خوشى رفت كه در آن غم و اندوه نباشد و چنين زندگى در بهشت جاودان الهى وجود دارد، كه در پرتو ايمان و عمل صالح مى‏توان به آن رسيد. سعادتمند كسى است كه دنيا و زندگى فانى آن را پلى براى وصول به رضوان خدا و بهشت قرار دهد، تا به زندگى طيب و ابدى دست يابد كه گفته‏اند: براى افراد سعادتمند، مرگ گامى است به سوى كمال، نه دامى به سوى زوال.
گياه هشداردهنده مرگ‏
روايت شده: حضرت سليمان عليه‏السلام در مسجد بيت المقدس گاه به مدت يك سال و گاه دو سال و گاه يك ماه و دو ماه، اعتكاف مى‏نمود، روزه مى‏گرفت و به عبادت و شب‏زنده‏دارى مى‏پرداخت. در آن سال آخر عمر، هر روز صبح كناره گياه تازه‏اى كه در صحن مسجد روييده مى‏شد مى‏آمد و نام آن را از همان گياه مى‏پرسيد، و نفع و زيانش را از آن سؤال مى‏كرد، تا اين كه دريكى از صبح‏ها گياه تازه‏اى را ديد، كنارش رفت و پرسيد: نامت چيست؟ پاسخ داد: خُرنُوب.
سليمان عليه‏السلام پرسيد: براى چه آفريده شده‏اى؟ خرنوب گفت: براى ويران كردن. (با ريشه‏هايم زير ساختمان‏ها مى‏روم و آن را خراب مى‏كنم.
سليمان عليه‏السلام دريافت كه مرگش نزديك شده است، به خدا عرض كرد: خدايا! مرگ مرا از جنيان بپوشان، تا هم بناى ساختمان مسجد را به پايان برسانند، و هم انسان‏ها بدانند كه جن‏ها علم غيب نمى‏دانند.
سليمان عليه‏السلام به محراب و محل عبادت خود بازگشت و در حالى كه ايستاده بود و بر عصايش تكيه داده بود، از دنيا رفت مدتى به همان وضع ايستاده بود و جن‏ها به تصور اين كه او زنده است و نگاه مى‏كند، كار مى‏كردند. سرانجام موريانه‏اى وارد عصاى او شد و درون آن را خورد. عصا شكست و سليمان عليه‏السلام به زمين افتاد. آن‏گاه همه فهميدند كه او از دنيا رفته است.(642)
مولانا در كتاب مثنوى، اين داستان را نقل كرده، و در پايان داستان چنين ذكر نموده كه سليمان عليه‏السلام پس از آن كه فهميد اجلش نزديك شده گفت: تا من زنده‏ام به مسجد اقصى آسيب نمى‏رسد.
آن گاه چنين نتيجه‏گيرى مى‏كند:
مسجد اقصاى دل ما تا آخر عمر با ما است، ولى عوامل هوى و هوس و همنشينان نااهل، مانند گياه خُرنُوب در آن ريشه دوانيده و سرانجام كاشانه دل را ويران مى‏سازد.
بنابراين همان هنگام كه احساس كردى چنين گياهى قصد راهيابى به دلت را نموده، با شتاب از آن بگريز و علاقه خود را به آن قطع كن. خودت را همچون سليمان زمان قرار بده تا دلت استوار بماند، چرا كه تا سليمان است، مسجد آسيب نمى‏بيند، زيرا سليمان مراقب عوامل ويرانگر است و از نفوذ آن عوامل جلوگيرى خواهد شد.

وا ستان از دست بيگانه سلاح
تا ز تو راضى شود علم و صلاح
چون سلاحش هست و عقلش نى، ببند
دست او را ورنه آرد صد گزند
تيغ دادن در كف زنگى مست
به كه آيد علم، ناكس را به دست‏(643)
چگونگى مرگ سليمان عليه‏السلام و بى‏وفايى دنيا
خداوند تمام امكانات دنيوى را در اختيار حضرت سليمان عليه‏السلام گذاشت تا جايى كه او بر جن و انس و پرندگان و چرندگان و باد و رعد و برق و... مسلط بود. او روزى گفت: با آن همه اختيارات و مقامات، هنوز به ياد ندارم كه روزى را با شادى و استراحت به شب رسانده باشم، فردا دوست دارم تنها وارد قصر خود شوم، و با خيال راحت، استراحت كنم و شاد باشم.
فرداى آن روز فرا رسيد. سليمان وارد قصر شد و در قصر را از پشت قفل كرد تا هيچكس وارد قصر نشود، و خود به نقطه اعلاى قصر رفت و با نشاط به مُلك خود نگريست. نگهبانان قصر در همه جا ناظر بودند كه كسى وارد قصر نشود.
ناگهان سليمان ديد جوانى زيباچهره و خوش قامت وارد قصر شد. سليمان به او گفت: چه كسى به تو اجازه داد كه وارد قصر گردى، با اين كه من امروز تصميم داشتم در خلوت باشم و آن را با آسايش بگذرانم؟!
جوان گفت: با اجازه خداى اين قصر وارد شدم.
سليمان گفت: پروردگارا قصر، از من سزاوارتر به قصر است، اكنون بگو بدانم تو كيستى؟
جوان گفت: انا مَلَكُ المَوتِ؛ من عزرائيل هستم.
سليمان گفت: براى چه به اين جا آمده‏اى؟
عزرائيل گفت: لِاَقبِضَ رُوحِكَ؛ آمده‏ام تا روح تو را قبض كنم.
سليمان گفت: هرگونه مأمور هستى، آن را انجام بده. امروز روز سرور و شادمانى و استراحت من بود، خداوند نخواست كه سرور و شادى من در غير ديدار و لقايش مصرف گردد.
همان دم عزرائيل جان او را قبض كرد، در حالى كه به عصايش تكيه داده بود. مردم و جنيان و ساير موجودات خيال مى‏كردند كه او زنده است و به آن‏ها نگاه مى‏كند. بعد از مدتى بين مردم اختلاف نظر شد و گفتند: چند روز است كه سليمان عليه‏السلام نه غذا مى‏خورد، نه آب مى‏آشامد و نه مى‏خوابد و همچنان نگاه مى‏كند. بعضى گفتند: او خداى ما است، واجب است كه او را بپرستيم.
بعضى گفتند: او ساحر است، و خودش را اين گونه به ما نشان مى‏دهد، و بر چشم ما چيره شده است، ولى در حقيقت چنان كه مى‏نگريم نيست.
مؤمنين گفتند: او بنده و پيامبر خدا است. خداوند امر او را هرگونه بخواهد تدبير مى‏كند. بعد از اين اختلاف، خداوند موريانه‏اى به درون عصاى او فرستاد. درون عصاى او خالى شد، عصا شكست و جنازه سليمان از ناحيه صورت به زمين افتاد. از آن پس جن‏ها از موريانه‏ها تشكر و قدردانى مى‏كنند، چرا كه پس از اطلاع از مرگ سليمان عليه‏السلام دست از كارهاى سخت كشيدند.(644)
آرى، خداوند اين گونه سليمان عليه‏السلام را از دنيا برد تا روشن سازد كه:
چگونه انسان در برابر مرگ، ضعيف و ناتوان است، به طورى كه اجل حتى مهلت نشستن يا خوابيدن در بستر را به سليمان عليه‏السلام نداد.
و چگونه يك عصاى ناچيز او را مدتى سر پا نگهداشت؟! و چگونه موريانه‏اى ضعيف او را بر زمين افكند، و تمام رشته‏هاى كشور او را در هم ريخت؟!
تا گردنكشان مغرور عالم بدانند كه هر قدر قدرتمند باشند، به سليمان عليه‏السلام نمى‏رسند، او چگونه از دنياى فانى رخت بر بست، به خود آيند و مغرور نشوند. بدانند كه در برابر عظمت خدا همچون پر كاهى در مسير طوفان، هيچگونه اراده‏اى ندارند.
اميرمؤمنان على عليه‏السلام در ضمن خطبه‏اى مى‏فرمايد:
فَلَوْ أَنَّ أَحَداً يَجِدُ إلَى الْبَقَاءِ سُلَّماً، أَوْ لِدَفْعِ الْمَوْتِ سَبِيلاً، لَكَانَ ذلِكَ سُلَيْمانُ بْنُ داوود َعَلَيْهِ السَّلامُ، الَّذِى سُخِّرَ لَهُ مُلْكُ الْجِنِّ وَالاِْنْسِ، مَعَ النُّبُوَّهِ وَ عَظِيمِ الزُّلْفَةِ، فَلَمَّا اسْتَوْفَى طُعْمَتَهُ، وَاسْتَكْمَلَ مُدَّتَهُ، رَمَتْهُ قِسِيُّ الْفَنَاءِ بِنِبَالِ المَوْتِ؛
اگر كسى در اين جهان نردبانى به عالم بقا مى‏يافت، و يا مى‏توانست مرگ را از خود دور كند، سليمان عليه‏السلام بود كه حكومت بر جن و انس توأم با نبوت و مقام والا براى او فراهم شده بود، ولى وقتى كه پيمانه عمرش پر شد، تيرهاى مرگ از كمان فنا به سوى او پرتاب گرديد...(645)
پايان داستان‏هاى زندگى سليمان عليه‏السلام
 
603 - سفينة البحار، ج 1،ص 60 (واژه بخت).
604 - سفينة البحار، ج 1،ص 60 (واژه بخت).
605 - سوره سبأ، 12 و 13.
606 - محاسن البرقى،ص 193؛ بحار، ج 14،ص 73. مطابق بعضى از روايات، حضرت سليمان 712 سال عمر كرد (اكمال الدين صدوق،ص 289؛ بحار، ج 14،ص 140).
607 - روضة الكفاى،ص 246.
608 - سليمان در توجه به مستضعفان به گونه‏اى بود كه وقتى صبح مى‏شد از اشراف و رجال ثروتمند روى بر مى‏گرداند و نزد مستمندان و تهيدستان مى‏آمد و با آن‏ها مى‏نشست و مى‏فرمود: مِسكينٌ مَعَ المَساكِينَ: مستمندى همراه مستمندان است. (بحار، ج 14،ص 83.)
609 - ديوان مثنوى، دفتر 1،ص 28 (به خط ميرخانى).
610 - اقتباس از بحار، ج 14،ص 79.
611 - اصول كافى، ج 1،ص 278.
612 - وسائل الشيعه، ج 19،ص 209.
613 - با توجه به اين كه سليمان عليه‏السلام در اين هنگام نوجوانى گوسفند چران بود (نور الثقلين، ج 4،ص 75).
614 - اصول كافى، ج 1،ص 383؛ بحار، ج 14،ص 68.
615 - بحار ج 14، ص 17.
616 - همان، ص 72؛ «ثواب تسبیحه واحده فی الله اعظم مما رایتم». (تفسیر نورالثقلین ج 4، 459)
617 - المحجه البیضاء ج 5، ص 355
618 - پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به اصحابش فرمود: شنیده اید که خداوند از ملک و حکومت چه اندازه به سلیمان علیه السلام داد؟ با این همه مواهب جز بر خشوع او نیفزود به گونه ای که حتی از شدت خضوع و ادب چشم به آسمان نمی انداخت. (تفسیر روح البیان ج 8، ص 39)
619 - اقتباس از آيات 30 تا 33 سوره‏ص.
620 - اقتباس از آيات 34 و 40 سوره ص، با استفاده از تفاسير از جمله تفسير مجمع البيان، ج 8،ص 475.
621 - سوره نمل، آيه 18؛ يعنى عدالت لشكر سليمان عليه‏السلام را قبول دارم، ولى ممكن است از روى جهل و نا آگاهى، ما را پايمال كنند.
622 - نمل، 19.
623 - عيون اخبار الرضا عليه‏السلام، طبق نقل تفسير نورالثقلين، ج 4،ص 82 و 83.
624 - نمل، 20 تا 26؛ تفسير القمى. اين مطلب حاكى است كه پرندگان داراى هوش و دريافت هستند.
625 - نمل، 30 تا 31.
626 - نمل، 29 تا 35.
627 - بحار، ج 14،ص 111.
628 - نمل، 36 و 37.
629 - نمل، 40.
630 - بحار، ج 14،ص 112.
631 - نمل، 41.
632 - نمل، 44 (بايد توجه داشت كه 30 آيه سوره نمل از آيه 14 تا 44 مربوط به داستان‏هاى زندگى سليمان عليه‏السلام است)
633 - ديوان مثنوى مولوى، دفتر چهارم.
634 - محاسن برقى، ج 1،ص 2 - 3.
635 - چكاوك، تاج به سر.
636 - فروع كافى، ج 2،ص 146، بحار، ج 14،ص 82.
637 - بحار، ج 14،ص 95.
638 - بحار، ج 14،ص 95.
639 - دعوات الراوندى، طبق نقل بحار، ج 14،ص 97 و 98.
640 - زهر الربيع،ص 11.
641 - اقتباس از جوامع الحكايات، محمد عوفى، با تحقيق دكتر جعفر شعار،ص 95.
642 - بحار، ج 14،ص 141 و 142.
643 - اقتباس از ديوان مثنوى، به خط ميرخانى،ص 334.
644 - عيون اخبار الرضا عليه‏السلام، ج 1،ص 265؛ در قرآن، سوره سبأ، آيه 14، به مرگ سليمان اشاره شده است.
645 - نهج البلاغه، خطبه 181.
 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (23)


   18- حضرت داوود عليه‏السلام‏
      ده خصلت عظيم داوود عليه‏السلام‏
      ورود ناگهانى دو نفر شاكى نزد داوود عليه‏السلام و داورى او
      سنت شكنى و ازدواج داوود عليه‏السلام با زن بيوه‏
      عطاهاى بزرگ خدا به داوود عليه‏السلام‏
      زهد و پارسايى داوود عليه‏السلام‏
      زره‏بافى حضرت داوود عليه‏السلام‏
      گزينش داورىِ بهتر
      خلافت و حكومت داوود عليه‏السلام بر روى زمين‏
      عمر طولانى براى جوان به خاطر داوود عليه‏السلام‏
      همنشينى بانوى صبور با داوود عليه‏السلام در بهشت‏
      نمونه‏اى از عدالت و احسان خدا
      مكافات عمل ناموسى‏
      تصديق گواهى صد نفر از علماى بنى اسرائيل‏
      عذاب قانون‏شكنان و تماشاچيان‏
      ويژگى‏هاى همسايه داوود عليه‏السلام در بهشت‏
      گفتگوى خدا با داوود عليه‏السلام‏
      هدايت مردم بالاتر از عبادت در خلوت است‏
      داوود عليه‏السلام بر سر كوه عرفات‏
      پايان عمر داوود عليه‏السلام‏
 
18- حضرت داوود عليه‏السلام‏
يكى از پيامبران بزرگى كه علاوه بر قدرت معنوى و نبوت، داراى حكومت ظاهرى وسيع نيز بود، حضرت داوود عليه‏السلام است كه نام مباركش شانزده بار در قرآن آمده است.
حضرت داوود عليه‏السلام در سرزمينى بين مصر و شام ديده به جهان گشود، او از نواده‏هاى‏
حضرت يعقوب است و به نُه واسطه به يكى از فررزندان حضرت يعقوب مى‏رسد، پدرش ايشا نام داشت.
او صد سال عمر كرد، كه چهل سال از آن را حكومت نمود.(568)
ماجراى شهرت داوود عليه‏السلام - همانطور كه پيش از اين شرح داده شد - آن هنگام شروع شد كه به عنوان يكى از سربازان طالوت، به جنگ جالوت و لشگرش رفت و با سنگى كه در فلاخن خود نهاده بود، جالوت جبار را كشت (كه داستانش در صفحه قبل گذشت).
ايشا ده پسر داشت، داوود عليه‏السلام كوچك‏ترين آن‏ها بود.
حضرت داوود عليه‏السلام بسيار خوش صورت بود، به طورى كه وقتى صدايش به مناجات بلند مى‏شد، پرندگان به سوى او مى‏آمدند و حيوانات وحشى گردن مى‏كشيدند تا صداى دلنشين او را بشنوند، او كوتاه قد و كبود چشم و كم‏مو بود، در ميان بنى اسرائيل و در پيشگاه طالوت فرمانده شجاع و باايمان لشگر بنى اسرائيل، داراى موقعيت عظيم بود، پس از آن كه طالوت از دنيا رفت، بنى اسرائيل حكومت و فرماندهى طالوت را در اختيار داوود عليه‏السلام گذاشتند، و همه ثروت‏هاى داوود را به او سپردند، وقتى كه به حاكميت رسيد، خداوند او را به مقام پيامبرى نيز رسانيد.(569)
ده خصلت عظيم داوود عليه‏السلام‏
در قرآن، در آيه 15 تا 20 سوره ص، خداوند داوود عليه‏السلام را با ده خصلت ارجمند مى‏ستايد، حتى به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم سفارش كرده كه در برابر گزند مخالفان و بدخواهان همانند داوود عليه‏السلام صبر و مقاومت داشته باشد.
در آيه نخست (آيه 17 سوره ص) چنين آمده:
اِصبِر عَلى ما يَقُولونَ وَ اذكُر عَبدَنا داوُودَ ذَالأَيدِ اءِنَّهُ اَوَّاب؛
اى پيامبر! در برابر آن چه مخالفان مى‏گويند شكيبا باش و به خاطر بياور بنده ما داوود عليه‏السلام را كه صاحب قدرت، و بسيار بازگشت كننده به خدا بود.
خصال دهگانه ارجمند داوود عليه‏السلام عبارتند از:
1 - صبر و مقاومت.
2 - مقام عبوديت و بندگى.
3 - قوت و قدرت معنوى و جسمى.
4 - بازگشت و رجوع مداوم به خدا، و رابطه تنگاتنگ با خدا.
5 - كوه‏ها در تسخير او بودند و با او صبح و شام تسبيح خدا مى‏گفتند.
6 - پرندگان در تسبيح خدا با او هم آواز مى‏شدند.
7 - آن‏ها نه تنها در آغاز كار بلكه در همه احوال، با تسبيح او هماهنگ مى‏شدند.
8 - داشتن حكومت استوار و مقتدرانه.
9- علم و دانش سرشار كه مايه بركات است.
10 - منطقى گويا، و بيانى لطيف و شيوا.(570)
خداوند گاهى او را به عنوان نِعمَ العَبدِ نيكوترين بنده و زمانى او را به عنوان خليفه خود،(571) و نيز به داشتن امتياز و فضايل‏(572) علم و حكمت‏(573) معرفى كرده، و نزول كتاب اخلاقى و مهم زبور را بر او، برشمرده‏(574) او را با عالى‏ترين خصلت‏ها ستوده است.
كتاب زبور مشتمل بر نصايح و مناجات و امور اخلاقى است، مزامير زبور در كتاب عهدين، مشتمل بر 150 فصل است كه هر كدام به نام مزمور ناميده شده و سراسر آن به شكل اندرز، دعا و مناجات است.
ورود ناگهانى دو نفر شاكى نزد داوود عليه‏السلام و داورى او
حضرت داوود عليه‏السلام براى آن كه از گزند دشمن محفوظ بماند، پاسداران بسيار داشت، روزى در يكى از اطاق‏هاى قصر خود كه طبقه بالا بود و همواره در آن جا عبادت مى‏كرد و آن را محراب خود قرار داده بود و مشغول عبادت بود، ناگهان دو نفر بدون مقدمه و اجازه، سراسيمه از راه غير عادى، بالا رفتند و به حضور او رسيدند.
داوود عليه‏السلام از مشاهده آن‏ها وحشت كرد، زيرا فكر مى‏كرد قصد سويى دارند، ولى آن‏ها بى درنگ به داوود گفتند: نترس، ما دو نفر شاكى هستيم، و براى داورى نزد تو آمده‏ايم.
 
آنها به داوود عليه‏السلام مجال ندادند كه بپرسد: چرا از راه غير معمولى وارد شديد بى درنگ يكى از آن‏ها شكايت خود را چنين مطرح كرد: اين شخص برادر من است. نود و نُه ميش دارد، و من يك ميش بيشتر ندارم، در عين حال اصرار دارد كه همين يك ميش را به او واگذار كنم، و در سخن بر من چيره شده و مرا در بن بست قرار داده است.
داوود عليه‏السلام بى درنگ به شاكى گفت: قطعا برادرت با اين ادعا بر تو ستم نموده است و اين حادثه تازگى ندارد، بسيارى از دوستان نسبت به يكديگر ستم مى‏كنند، مگر آن‏ها كه ايمان آورده و داراى عمل صالح هستند.
طرفين نزاع با شنيدن اين سخن قانع شدند و رفتند، و اصل قضاوت داوود عليه‏السلام نيز مطابق واقع بود، ولى داوود عليه‏السلام در قضاوت عجله كرد، زيرا بى آن كه سخن شاكى ديگر را بشنود، بر ضد او داورى نمود، گرچه داوريش حق بود.
از اين رو بى درنگ متوجه شتابزدگى و ترك اولىِ خود شد و توبه و استغفار نمود بو به سجده افتاد و بازگشت به خدا نمود.
خداوند از لطف خود او را بخشيد(575) و از اين ماجرا اين درس به انسان‏هاى داور داده شد كه در داورى خود عجله نكنند، تا حق كسى پايمال نشود.
مطابق روايتى كه از امام رضا عليه‏السلام نقل شده؛ فرمود: آن دو نفر دو فرشته به صورت انسان بودند كه به عنوان شكايت از همديگر، نزد داوود عليهماالسلام آمدند، و اين حادثه از اين جهت بود كه روزى داوود عليه‏السلام در ذهن خود گمان كرد كه خداوند در آن عصر كسى را عالم‏تر از او نيافريده، اين حالت نفسانى [كه يك نوع غرور و ترك اولى است ]موجب شد آن دو فرشته از سوى خدا نزد داوود عليه‏السلام بيايند. داوود در قضاوت عجله كرد، از مدعى بيّنه (دو شاهد عادل) نخواست، و از منكر چيزى نپرسيد، سپس متوجه اشتباه خود شده و توبه نمود. و فهميد كه آگاه‏تر از او در جهان وجود ندارد و به اين ترتيب به اشتباه بودن تفكر خود پى برد و خود را اصلاح كرد.(576)
سنت شكنى و ازدواج داوود عليه‏السلام با زن بيوه‏
از عصر حضرت آدم عليه‏السلام تا زمان داوود عليه‏السلام بين مردم سنت شده بود كه اگر زنى همسرش كشته مى‏شد يا مى‏مرد، بلاتكليف مى‏ماند و حق نداشت با كسى ازدواج كند.
خداوند به داوود عليه‏السلام وحى كرد: كه اين سنت غلط را بشكن، و به مردم بگو: ازدواج با زنان بيوه جايز است.
پس از اين دستور الهى، داوود عليه‏السلام نخستين فردى بود كه به اين سنت شكنى اقدام نمود و با زنى كه همسرش به نام اوريا كشته شده بود، پس از به سر آمدن عِدّه، ازدواج كرد.
چون داوود عليه‏السلام به عنوان نخستين نفر اين كار را كرد، عده‏اى از مردم بهانه گير، از اين كار رنجيده خاطر شدند(577) و در اين رابطه به شايعه‏پراكنى پرداختند. و بعضى نسبت‏هاى ناروا را به ساحت مقدس داوود عليه‏السلام دادند كه در تورات آمده و به راستى شرم آور و نابخردانه است.
عطاهاى بزرگ خدا به داوود عليه‏السلام‏
خداوند در آيات 10 تا 11 سوره سبأ پس از ذكر موهبت وسيع خود به داوود عليه‏السلام كه نشانگر مواهب بسيار معنوى و مادى به داوود عليه‏السلام است، سه عطيه بزرگ الهى را نام مى‏برد كه خداوند به حضرت داوود عليه‏السلام داد:
1 - خداوند به كوه‏ها فرمان داد كه با داوود عليه‏السلام (هنگام تسبيح) همصدا و هم آواز شوند.
2 - به پرندگان فرمان داد كه با داوود عليه‏السلام (هنگام ذكر خدا) همصدا و هم آواز گردند.
3 - خداوند آهن را براى داوود عليه‏السلام نرم كرد و به او دستور داد كه با آهن زره‏هاى كامل و فراخ بسازد، و حلقه‏هاى آن را به اندازه و متناسب كند.
وقتى كه حضرت داوود عليه‏السلام تسبيح خدا مى‏نمود، كوه‏ها و پرندگان صداى دلنشين و شيواى او را مى‏شنيدند و با او در ذكر خدا هم آهنگ مى‏شدند.
امام صادق عليه‏السلام در اين راستا فرمود: هنگامى كه داوود عليه‏السلام به سوى صحرا و بيابان حركت مى‏كرد، و آيات كتاب زبور را (كه غالباً به صورت مناجات بود) مى‏خواند، هيچ كوه و سنگ و پرنده‏اى نبود مگر اين كه با او همصدا مى‏شدند.(578) آرى، آن‏ها با شعورى كه داشتند تحت تأثير مناجات‏هاى اثربخش داوود عليه‏السلام قرار مى‏گرفتند و همنوا با او دل به خدا مى‏بستند.
او مناجات‏هاى كتاب زبور را با آن صداى خوش در محرابش مى‏خواند. پرندگان آن چنان مجذوب آن صدا مى‏شدند كه از هوا مى‏آمدند و بر روى داوود عليه‏السلام مى‏افتادند، و حيوانات وحشى براى شنيدن آن، پيش مردم مى‏آمدند و از آن‏ها نمى‏رميدند، زيرا همه، حواسشان غرق در لذت صداى داوود عليه‏السلام مى‏شد.(579)
زهد و پارسايى داوود عليه‏السلام‏
با اين كه داوود عليه‏السلام داراى حكومت و امكانات وسيع بود، همواره به طور ساده مى‏زيست، و حريم پارسايى را رعايت مى‏كرد، حضرت على عليه‏السلام در يكى از خطبه‏هايش از پارسايى داوود عليه‏السلام ياد كرده و مى‏فرمايد: او صاحب صداى خوش، و خواننده بهشت است، با دست خود زنبيل‏هايى از ليف خرما مى‏بافت و به هم‏نشينان مى‏فرمود: كداميك از شما در فروش اين زنبيل‏ها مرا كمك مى‏كند؟ او از پول آن زنبيل‏ها نان جوين تهيه مى‏كرد و مى‏خورد.(580)
زره‏بافى حضرت داوود عليه‏السلام‏
امام صادق عليه‏السلام فرمود: خداوند به حضرت داوود عليه‏السلام وحى كرد:
نِعم العَبدُ اَنتَ الّا اَنَّكَ تَأكُلُ مِن بَيتَ المالِ؛
تو نيكو بنده‏اى هستى، جز اين كه هزينه زندگى خود را از بيت المال تأمين مى‏كنى.
حضرت داوود عليه‏السلام چهل روز گريه كرد، و از خداوند خواست كه وسيله‏اى براى او فراهم سازد كه از بيت المال مصرف نكند، خداوند آهن را براى او نرم كرد، او هر روز با آهن يك زره مى‏ساخت، و آن را مى‏فروخت، به طورى كه در سال 360 زره بافت، و از بيت المال بى نياز گرديد.(581)
آرى، قبل از آن عصر، جنگجويان وقتى به جنگ مى‏رفتند، لباس‏هاى آهنى مى‏پوشيدند كه پوشيدن اين لباس‏ها به خاطر سنگينى و انعطاف‏ناپذيرى، بسيار دشوار و خسته كننده بود.
داوود عليه‏السلام كه به مسأله جهاد و دفاع، اهميت بسيار مى‏داد، در اين فكر بود كه وسيله دفاعى رزمندگان در عين اين كه آن‏ها را حفظ مى‏كند، نرم و استفاده از آن آسان باشد. همين مطلب را از خداوند خواست.
خداوند آهن را مانند شمع و موم براى داوود عليه‏السلام نرم كرد، و از اين موهبت كمال استفاده را در زره‏سازى نمود.
روايت شده: روزى حضرت لقمان عليه‏السلام نزد داوود عليه‏السلام آمد، او مشغول درست كردن نخستين زره بود، لقمان سكوت كرد و چيزى نگفت، همچنان تماشا مى‏كرد و مى‏ديد داوود عليه‏السلام از آهن مقدارى مى‏گيرد و با آن مفتول‏هاى باريك مى‏سازد، و آن مفتول‏ها را داخل هم مى‏گذارد... لقمان همچنان منتظر بود ببيند كه داوود عليه‏السلام چه مى‏سازد؟!
تا اين كه داوود عليه‏السلام يك زره را به طور كامل ساخت و سپس برخاست، آن را پوشيد و گفت: به راستى چه وسيله دفاعى خوبى براى جنگ است.
لقمان با صبر و تحمل بدون سخن گفتن دريافت كه داوود عليه‏السلام چه چيزى مى‏بافته است، گفت: الصَّمتُ حِكمَة وَ قليل فاعِلُهُ؛ خاموشى حكمت است، ولى افراد خاموش اندكند.(582)
جلال الدين مولانا در كتاب مثنوى مى‏گويد: لقمان وقتى كه ديد داوود عليه‏السلام لباسى با حلقه‏هاى آهن مى‏بافد تعجب كرد، مى‏خواست بپرسد، با خود گفت: خاموشى و تحمل بهتر است انسان در پرتو تحمل زودتر به مقصود مى‏رسد.
سرانجام بافتن آن تمام شد و داوود عليه‏السلام آن را پوشيد و به لقمان گفت: اين زره لباس نيكويى براى جنگ است. لقمان گفت: صبر نيز يار و پناه خوب، و برطرف‏كننده اندوه است:
گفت لقمان صبر هم نيكو دمى است
كو پناه و دافع هر جا غمى است
صد هزاران كيميا حق آفريد
كيميايى همچو صبر آدم نديد
صبر گنج است اى برادر صبر كن
تا شفا يابى تو زين رنج كهن‏(583)
سعدى در گلستان مى‏گويد:
چو لقمان ديد كاندر دست داوود عليه‏السلام
همى آهن به معجز موم گردد
نپرسيدش چه مى‏سازى كه دانست
كه بى پرسيدنش معلوم گردد(584)
گزينش داورىِ بهتر
گله گوسفندى شبانه وارد تاكستانى شدند، و برگها و خوشه‏هاى انگور آن تاكستان را خوردند. صاحب باغ از حادثه با خبر شد و صاحب گوسفند را نزد حضرت داوود عليه‏السلام آورد، و از او شكايت نمود، و از حضرت داوود عليه‏السلام خواست تا در اين مورد داورى كند.
حضرت داوود عليه‏السلام پس از بررسى چنين فهميد كه قيمت در آمد آن باغ كه به وسيله گوسفندان نابود شده به اندازه قيمت آن گوسفندان است، از اين رو چنين قضاوت كرد كه: گوسفندان بايد به صاحب باغ سپرده شوند.
حضرت سليمان فرزند داوود عليه‏السلام كه در آن هنگام خردسال بود، در آن جا حضور داشت و به پدر گفت: اى پيامبر بزرگ خدا! اين قضاوت را تغيير ده و تعديل كن.
داوود عليه‏السلام گفت: چگونه؟
سليمان عليه‏السلام گفت: گوسفندان را به صاحب باغ تحويل بده تا از منافع آن‏ها (از شير و پشمشان) استفاده كند، و باغ را به صاحب گوسفندان تحويل بده، تا در اصلاح آن بكوشد، وقتى كه باغ به حال اول بازگشت، آن را به صاحبش تحويل بده، و در همان وقت، گوسفندان را نيز به صاحبش بسپار.
هر دو قضاوت صحيح و عادلانه بود، ولى نظر به اين كه در مقام اجرا، قضاوت سليمان عليه‏السلام دقيقتر اجرا مى‏شد، و به طور تدريج بود و زندگى هر دو نفر (صاحب باغ و صاحب گوسفند) پس از مدتى سامان مى‏يافت، قضاوت سليمان از سوى خداوند انتخاب گرديد، البته قضاوت سليمان عليه‏السلام را خداوند به او تفهيم نمود(585) و در ضمن، به وجود آمدن ماجرا به اين صورت، براى آن بود كه وصى حضرت داوود عليه‏السلام در ميان فرزندانش معرفى گردد، كه سليمان است نه غير او. براى روشن شدن مطلب نظر شما را به داستان زير كه تكميل كننده اين داستان است و از امام صادق عليه‏السلام نقل شده، جلب مى‏كنم:
خلافت و حكومت داوود عليه‏السلام بر روى زمين‏
از ويژگى‏هاى حضرت داوود عليه‏السلام و پسرش سليمان عليه‏السلام آن است كه خداوند مقام رهبرى و حكومت دارى را به آن‏ها داد.
و اين موضوع بيانگر آن است كه: دين از سياست جدا نيست، دين منهاى سياست، به معنى انسان بى‏بازو است، زيرا سياست بازوى اجرايى دين است و سياست بدون دين نيز عامل مخرب و ويرانگر است.
پيامبران هرگاه زمينه را فراهم مى‏ديدند، به تشكيل حكومت اقدام مى‏نمودند.
حضرت داوود عليه‏السلام سپس پسرش سليمان عليه‏السلام شرايط زمينه را براى تشكيل حكومت فراهم ديدند، خداوند آن‏ها را حاكم مردم نمود.
يا داوُودُ اءنّا جَعَلناكَ خَليفَة فِى الاَرضِ فَاحكُم بَينَ النّاسِ بالحقِّ؛
اى داوود! ما تو را خليفه (و نماينده) خود در زمين قرار داديم، پس در ميان مردم به حق داورى كن.(586)
نيز مى‏فرمايد:
وَ شدَدنا مُلكُه وَ آتَيناهُ الحِكمَةَ وَ فَصلَ الخِطابِ؛
و حكومت داوود عليه‏السلام را استحكام بخشيديم و به او دانش و شيوه داورى عادلانه عطا كرديم.(587)
حضرت سليمان عليه‏السلام پس از داوود عليه‏السلام وارث حكومت پدر شد(588) و آن را به طور وسيعتر در اختيار گرفت (كه در داستان‏هاى زندگى او خاطرنشان خواهد شد)
عمر طولانى براى جوان به خاطر داوود عليه‏السلام‏
روزى حضرت داوود عليه‏السلام در خانه‏اش نشسته بود، جوانى پريشان‏حال و فقير نيز در نزد او نشسته بود، اين جوان بسيار به محضر داوود عليه‏السلام مى‏آمد و سكوت طولانى داشت. روزى عزرائيل به حضور داوود عليه‏السلام آمد و با نگاه عميق به آن جوان نگريست، داوود عليه‏السلام به عزرائيل گفت: به اين جوان مى‏نگرى؟
عزرائيل: آرى، من مأمور شده‏ام تا سرِ هفته روح اين جوان را قبض كنم.
دل حضرت داوود عليه‏السلام به حال آن جوان سوخت و به او مرحمت نمود و به او گفت: اى جوان آيا همسر دارى؟ جوان گفت: نه، هنوز ازدواج نكرده‏ام.
داوود عليه‏السلام به او فرمود: نزد فلان شخصيت (كه از رجال معروف و بزرگ بنى اسرائيل بود) برو، و به او بگو: داوود عليه‏السلام به تو امر مى‏كند كه دخترت را به همسر من گردانى، سپس شب با او ازدواج كن و كنار همسرت باش، و هر چه هزينه زندگى لازم است از اين جا بردار و ببر، و پس از هفت روز به اين جا نزد من بيا.
پيام داوود عليه‏السلام موجب شد كه آن شخصيت دخترش را همسر آن جوان نمايد، و آن جوان به دستور حضرت داوود عليه‏السلام عمل كرد، و پس از هفت روز نزد داوود عليه‏السلام آمد.
داوود عليه‏السلام از او پرسيد: اى جوان! اين ايام چگونه بر تو گذشت؟
جوان، بسيار به من خوش گذشت كه سابقه نداشت.
داوود عليه‏السلام: بنشين. او نشست و مجلس طول نكشيد ولى عزرائيل به سراغ آن جوان نيامد، داوود عليه‏السلام به او گفت: برخيز نزد همسرت برو و بعد از هفت روز به اينجا بيا.
جوان رفت و پس از هفت روز نزد داوود عليه‏السلام آمد و در محضرش نشست.
باز براى بار سوم به دستور داوود عليه‏السلام هفت روز نزد همسرش رفت و سپس نزد داوود عليه‏السلام آمد و در محضرش نشست. در اين هنگام عزرائيل آمد، داوود عليه‏السلام به عزرائيل فرمود: تو بنا بود پس از يك هفته براى قبض روح اين جوان به اين جا بيايى، چرا نيامدى و پس از سه هفته آمدى؟
عزرائيل گفت:
يا داوُود! اءنّ اللهَ تعالى رَحِمَهُ بِرَحمَتِكَ لَهُ فاَخَّرَ فِى اجَلِهِ ثَلاثينَ سَنَة؛
اى داوود! همانا خداوند متعال به خاطر مرحمت تو به اين جوان، به او لطف كرد، و مرگش را سى سال به تاخير انداخت.(589)
همنشينى بانوى صبور با داوود عليه‏السلام در بهشت‏
روزى خداوند به حضرت داوود عليه‏السلام وحى كرد: نزد خلاده دختر اوس برو و او را به بهشت مژده بده و به او بگو همنشين تو در بهشت است.
داوود عليه‏السلام به اين دستور عمل كرد و به درِ خانه خلاده آمد و درِ خانه را كوبيد، خلاده پشت در آمد و همين كه در را باز كرد چشمش به داوود عليه‏السلام افتاد، عرض كرد: آيا از سوى خدا درباره من چيزى نازل شده است كه براى ابلاغ خبر آن به اينجا آمده‏اى؟
داوود عليه‏السلام: آرى.
خلاده: آن چيست؟
داوود: خداوند به من وحى كرد و فرمود: تو همنشين من در بهشت هستى.
خلاده: گويا مرا عوضى گرفته‏اى، او من نيستم بلكه همنام من است؟
داوود: خير، او قطعا تو هستى.
خلاده: اى پيامبر خدا به تو دروغ نمى‏گويم، سوگند به خدا من چيزى در خود نمى‏بينم كه چنين لياقتى يافته باشم و همنشين تو در بهشت شوم.
داوود: از امور باطنى خود اندكى با من صحبت كن تا بدانم چگونه است؟
خلاده: من يك حالتى دارم كه هر دردى بر من وارد شود، و هر زيان و نياز و گرسنگى به من برسد، هرگونه باشد بر آن صبر مى‏كنم و از خدا رفع آن را نمى‏خواهم تا خودش برطرف سازد (پسندم آن چه را جانان پسندد) و جاى آن دردها و زيان‏ها، عوضى از خدا نمى‏خواهم، بلكه شكر و سپاس آن‏ها را به جا مى‏آورم.
داوود عليه‏السلام راز مطلب را دريافت و به او فرمود:
فبِهذا بَلَغتِ ما بَلَغتِ؛
تو به خاطر همين خصلت‏ها به آن مقام رسيده‏اى.
امام صادق عليه‏السلام پس از نقل اين ماجرا فرمود:
وَ هذا دِينُ اللهِ الَّذِى ارتَضاهُ للصَّالِحينَ؛
و اين همان دين خدا است كه آن را براى شايستگان پسنديده است.(590)
نمونه‏اى از عدالت و احسان خدا
در روايات آمده: بانويى فقير و بى‏نوا در عصر حضرت داوود عليه‏السلام زندگى مى‏كرد. با اندك پولى كه داشت هر روز (يا هر چند روز) اندكى پشم و پنبه مى‏خريد و به كلاف نخ تبديل مى‏نمود و سپس آن را مى‏فروخت و به اين وسيله معاش ساده زندگى خود و بچه‏هايش را تأمين مى‏كرد. يك روز پس از زحمات بسيار و تهيه كلاف، آن را براى فروش به بازار مى‏برد. ناگهان، كلاغى با سرعت نزد او آمد و آن كلاف را از او ربود و با خود برد.
بانوى بينوا بسيار ناراحت شد، سراسيمه نزد حضرت داوود عليه‏السلام آمد و پس از بيان ماجراى سخت زندگى خود و ربودن كلافش از ناحيه كلاغ، عرض كرد: عدالت خدا در كجاست؟...
حضرت داوود عليه‏السلام به او فرمود: كنار بنشين تا درباره تو قضاوت كنم.
اين از يك سو، از سوى ديگر گروهى در ميان كشتى از دريا عبور مى‏كردند كه بر اثر سوراخ شدن كشتى در خطر غرق شدن قرار گرفتند. نذر كردند اگر نجات يافتند هزار دينار به فقير بدهند. خداوند به آن‏ها لطف كرد و همان كلاغ را مأمور كرد تا آن كلاف را از دست آن بانو بربايد و به درون كشتى بيندازد و سرنشينان به وسيله آن كلاف، تخته كشتى را محكم كرده و سوراخ را ببندند. آن‏ها از كلاف استفاده نموده و نجات يافتند.
وقتى كه به ساحل رسيدند به محضر حضرت داوود عليه‏السلام براى اداى نذر آمدند، هزار دينار خود را به حضرت داوود عليه‏السلام دادند و ماجراى نجات خود را شرح دادند.
حضرت داوود عليه‏السلام حكمت و عدالت و احسان خداوند را براى آن بانو بيان كرد، و آن هزار دينار را به او داد، آن زن در حالى كه بسيار خشنود بود، دريافت كه عادل‏تر و احسان بخش‏تر از خداوند كسى نيست.(591)
مكافات عمل ناموسى‏
عصر حضرت داوود عليه‏السلام بود. مردى شهوت‏پرست به طور مكرر به سراغ يكى از بانوان مى‏رفت و او را مجبور به عمل منافى عفت مى‏نمود، خداوند به قلب آن بانو القا كرد كه سخنى به آن مرد بگويد، و آن سخن اين بود كه به او گفت: هرگاه نزد من مى‏آيى مرد بيگانه‏اى نزد همسر تو مى‏رود.
آن مرد بى درنگ به خانه خود بازگشت ديد همسرش با يك نفر مرد اجنبى هم‏بستر شده است، بسيار ناراحت شد و آن مرد را دستگير كرد و به محضر حضرت داوود عليه‏السلام به عنوان شكايت آورد و گفت: اى پيامبر خدا! بلايى به سرم آمده كه بر سر هيچكس نيامده است.
داوود: آن بلا چيست؟
مرد هوسباز: اين مرد را ديدم كه در غياب من به خانه من آمده و با همسرم هم‏بستر شده است.
خداوند به داوود عليه‏السلام وحى كرد: به مرد شاكى بگو: كَما تُدينُ تُدان؛ همانگونه كه با ديگران رفتار مى‏كنيد، با شما نيز همانگونه رفتار خواهد شد.(592)
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
اى نور چشم من به جز از كِشته ندروى
تصديق گواهى صد نفر از علماى بنى اسرائيل‏
عصر حضرت داوود عليه‏السلام بود. در ميان بنى اسرائيل عابدى بود بسيار عبادت مى‏كرد به گونه‏اى كه حضرت داوود عليه‏السلام از آن همه توفيق او شگفت زده شد، خداوند به داوود عليه‏السلام وحى كرد: از عبادت‏هاى آن عابد تعجب نكن او رياكار و خودنما است.
مدتى گذشت، آن عابد از دنيا رفت، جمعى نزد داوود عليه‏السلام آمدند و گفتند: آن عابد از دنيا رفته است.
داوود عليه‏السلام فرمود: جنازه‏اش را ببريد و به خاك بسپاريد.
اين موضوع موجب ناراحتى و بگو مگوى بنى اسرائيل شد كه چرا داوود عليه‏السلام شخصا در كفن كردن و دفن او شركت ننموده است؟! وقتى كه بنى اسرائيل او را غسل دادند، پنجاه نفر از آن‏ها برخاستند و گواهى دادند كه از آن عابد جز كار خير نديده‏اند؛ پس از دفن او، خداوند به داوود عليه‏السلام وحى كرد: چرا در كفن كردن و دفن آن عابد حاضر نشدى؟ داوود عليه‏السلام عرض كرد: به خاطر آن چه را كه در مورد او به من وحى كردى [كه او رياكار است‏]
خداوند فرمود: اگر او چنين بود، ولى گروهى از علما و راهبان گواهى دادند كه جز خير از او نديده‏اند، گواهى آن‏ها را پذيرفتم و آن چه را در مورد آن عابد مى‏دانستم پوشاندم.(593)
[شايد راز بخشش خداوند از اين رو بود كه آن عابد تظاهر به گناه نمى‏كرد. و به گونه‏اى با مردم و علما و رهبانان رفتار كرده؛ و مردم‏دارى نموده بود كه خداوند رضايت آن‏ها را موجب عفو قرار داد]
عذاب قانون‏شكنان و تماشاچيان‏
يكى از داستان‏هاى جالب قرآن داستان اصحاب سَبت است كه به طور فشرده در سوره اعراف در ضمن آيه 163 تا آيه 165 بيان شده است، داستان آنان كه قانون را شكستند و آنان كه قانون شكنان را از اين كار نهى نكردند و هر دو گروه به صورت بوزينه‏ها مسخ شدند اصل ماجرا چنين است:
عصر پيامبرى حضرت داوود عليه‏السلام بود. در اين عصر گروهى در شهر ايله كه در ساحل درياى سرخ قرار داشت، زندگى مى‏كردند، خداوند آن‏ها را از صيد ماهى در روز شنبه نهى كرده بود، و پيامبران اين نهى خدا را به آن‏ها گفته بودند، آن روز را ماهيان احساس امنيت مى‏كردند كنار دريا ظاهر مى‏شدند ولى روزهاى ديگر به قعر دريا مى‏رفتند.
دنياپرستان بنى اسرائيل براى صيد ماهى فراوان، كلاه شرعى و نقشه عجيبى طرح كردند و آن نقشه اين بود كه حوضچه‏ها و جدول‏هايى در كنار دريا درست كنند، به طورى كه ماهى‏ها به آسانى وارد حوضچه شوند، و آن‏ها را روز شنبه در آن حوضچه‏ها محبوس نمايند، و روز يكشنبه اقدام به صيد آن‏ها كنند و همين نقشه عملى شد.
با همين نيرنگ و ترفند ماهى زيادى نصيبشان مى‏گرديد(594) و ثروت سرشارى را از اين راه به دست مى‏آوردند و مدتى زندگى را به اين منوال پشت سر نهادند.
در آن شهر حدود هشتاد و چند هزار نفر جمعيت زندگى مى‏كردند، اينها مطابق رواياتى كه نقل شده سه دسته بودند: يك دسته از آن‏ها (حدود هفتادهزار نفر) به اين حيله خشنود بودند و به آن دست زدند، و يك دسته از آن‏ها كه حدود ده هزار نفر بودند، آنان را از مخالفت خداوند نهى مى‏كردند، دسته سوم ساكت بودند و به علاوه به نهى كنندگان مى‏گفتند: لِمَ تَعِظُونَ قَوماً اللهُ مُهلِكُهُم اَو مُعَذِّبُهم عذاباً شديداً؛
چرا قومى را كه خدا هلاكشان مى‏كند يا عذاب بر آن‏ها نازل مى‏كند، پند مى‏دهيد؟(595)
نهى‏كنندگان در پاسخ مى‏گفتند: ما اين قوم را پند مى‏دهيم تا در پيشگاه خداوند معذور باشيم (يعنى اگر كسى نهى از فساد نكند، وظيفه‏اش را انجام نداده و معذور نيست؟)
كوتاه سخن آن كه: گفتار اين دسته كه مكرر نهى از منكر مى‏كردند، تأثير نكرد، وقتى كه در گفتار خود اثر نديدند از آن‏ها دورى كرده و در قريه ديگرى سكونت نمودند و با خود گفتند: هيچ اطمينانى نيست، چرا كه ممكن است ناگهان نيمه شبى عذاب نازل شود و ما در ميان آن‏ها باشيم.
پس از رفتن آن‏ها، شبانگاه خداوند تمام ساكنين شهر ايله را به صورت بوزينه‏ها مسخ كرد. صبح كه شد كسى دروازه شهر را باز نكرد، نه كسى وارد مى‏شد و نه كسى از شهر بيرون مى‏آمد خبر اين حادثه به روستاهاى اطراف رسيد، مردم روستاهاى اطراف براى كسب اطلاع، كنار آن قريه آمدند و از ديوار بالا رفتند، ناگاه ديدند ساكنان آن جا به طور كلى به صورت بوزينه‏ها مسخ شده‏اند، و همه آن‏ها بعد از سه روز هلاك شدند.
امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: هم آنان كه اين حيله را كردند و هم آنان كه در برابر اين قانون شكنى، سكوت نمودند، همه هلاك شدند، ولى آنان كه امر به معروف و نهى از منكر نمودند، نجات يافتند. آرى اين است مجازات قانون شكنان و آنان كه، مفاسد را مى‏بينند ولى تماشا كرده و بى تفاوت مى‏مانند.
نكته قابل توجه در اين داستان اين كه: در ميان حيوانات، ميمون و بوزينه به حيله گرى و بى ارادگى و تقليد كوركورانه و متابعت بدون قيد و شرط، معروف است، و هيچ ملتى استعمارزده و ذليل و آلوده نشد مگر بر اثر نادرستى و بى ارادگى و تقليد بى قيد و شرط، در حقيقت آن‏چه كه اصحاب سبت و سكوت كنندگان را به اين سيه روزى كشاند، توطئه و ضعف اراده و سست عنصرى و ميمون صفتى آن‏ها بود، گروهى همچون ميمون (كه گاهى حيله مى‏كند) از راه حيله وارد شدند، در صورتى كه قطعا داشتند قانون شكنى مى‏كنند و گروهى ديگر باز همچون ميمون بر اثر ضعف اراده سكوت كردند. بالاخره خداوند باطنشان را بروز داد و به آن‏ها فرمود:
كُونوا قِرَدَة خاسِئينَ؛
بشويد بوزينگان خوارشده.(596)
امام سجاد عليه‏السلام فرمود: اهالى روستاهاى اطراف آمدند و از ديوار قلعه ايله بالا رفتند ديدن همه اهل قريه از زن و مرد، ميمون شده‏اند. اهالى روستاهاى خويشان و دوستان خود را مى‏شناختند، نزد آن‏ها رفته و از تك تك آن‏ها مى‏پرسيدند آيا تو فلانى نيست؟ او گريه مى‏كرد و با سرش اشاره مى‏نمود و مى‏گفت: آرى، همانم. آن‏ها سه روز همين گونه ماندند، روز سوم طوفان شديدى برخاست همه آن‏ها را به دريا افكند و به اين ترتيب همه آن‏ها نابود شدند، و به طور كلى هر انسانى كه بر اثر عذاب الهى مسخ شد بعد از سه روز به هلاكت رسيد.(597)
ويژگى‏هاى همسايه داوود عليه‏السلام در بهشت‏
روزى داوود عليه‏السلام عرض كرد: خدايا همسايه من در بهشت كيست؟ خداوند به او وحى كرد: او متَّى پدر حضرت يونس است.
داوود عليه‏السلام از خداوند اجازه خواست تا به زيارت و ديدار متّى برود. خداوند اجازه داد داوود دست پسرش سليمان عليه‏السلام را كه در آن هنگام خردسال بود گرفت و با هم به ديدن متّى رفتند.
پس از ورود به خانه متّى، ديد خانه او بسيار ساده و با حصير ساخته شده است، ولى متّى نبود. از همسر متّى پرسيد: متى كجاست؟ او گفت: براى كندن هيزم به بيابان رفته است. داوود و سليمان صبر كردند تا متى آمد، ديدند پشته‏اى از هيزم بر پشت گرفته است و پس از رسيدن هيزم را به زمين گذاشت و در معرض فروش نهاد و گفت: كيست كه اين مال حلال را به درهمى از حلال از من خريدارى نمايد؟
داوود و سليمان عليهماالسلام جلو آمدند و سلام كردند. متى آن‏ها را به خانه برد. مقدارى گندم خريد و آسيا كرد، و در گودالى از سنگ خمير نمود. سپس آن را بر روى آتش نهاد و پخت. آن گاه آن را با آب مقدارى نمك نزد مهمانان گذاشت، و در كنار ايشان نشست و مشغول صحبت شد، تا به آن‏ها سخت نگذرد، و خود دو زانو كنار سفره نشست و هر لقمه‏اى كه به دهان مى‏گذاشت در آغاز آن بسم‏الله مى‏گفت و پس از خوردن آن اَلْحَمْدُلِلَّه را به زبان مى‏آورد. تا اين كه اندكى آب نوشيد و آن گاه گفت:
خدا را سپاس مى‏گويم، اى خدا حمد و سپاس از آن تو است كه به من نعمت و سلامتى دادى، و مرا دوست خود گردانيدى و آن همه نعمت را كه به من داده‏اى به چه كسى ديگرى دادى؟ زيرا گوش، چشم و دست‏ها و همه اعضايم سالم است، و به من نيرو بخشيدى تا به كندن هيزم بپردازم و آن را بياورم و بفروشم، هيزمى را كه در كشت آن زحمتى نكشيده‏ام، كسى را فرستادى تا آن را از من خريدارى كند، و من از بهاى آن گندم را تهيه كنم، كه خودم از آن گندم را نكاشته‏ام، و برايش زحمت نكشيده‏ام، و سنگى را در اختيار نهادى تا گندم را آرد كنم، و آتشى را در اختيار نهادى تا آن را بر افروزم و نان بپزم و آن را بخورم و خود را براى اطاعت تو تقويم كنم، حمد و سپاس مخصوص تو است. آن گاه با صداى بلند و جانسوز گريه كرد.
داوود عليه‏السلام به سليمان عليه‏السلام گفت: فرزندم! سزاوار است چنين بنده‏اى در بهشت داراى مقام ارجمند، باشد زيرا بنده‏اى شاكرتر از متّى نديده‏ام. (598)
گفتگوى خدا با داوود عليه‏السلام‏
خداوند به حضرت داوود عليه‏السلام وحى كرد:
چرا تو را تنها، دور از مردم مى‏نگرم؟
داوود: من به خاطر تو از آن‏ها دورى گزيدم، آن‏ها نيز از من دور شدند.
خداوند چرا تو را خاموش مى‏نگرم؟
داوود: خوف و خشيت از مقام تو، مرا خاموش نموده است.
خداوند چرا تو را آن گونه مى‏نگرم كه همواره مشغول عبادت من هستى؟
داوود: حب و عشق تو مرا به عبادت مشغول ساخته است.
خداوند چرا تو را فقير مى‏نگرم، با اين كه به تو از نعمت‏ها، عطا كرده‏ام؟
داوود: اداى حق تو، مرا فقير ساخته است.
خداوند چرا تو را اين گونه خاشع و فروتن مى‏نگرم؟
داوود: عظمت و جلالت كه قابل توصيف نيست، مرا ذليل و فروتن كرده است.
خداوند تو را به فضل و رحمت خود بشارت مى‏دهم، و آن چه را دوست دارى در روز ملاقات (قيامت) براى تو فراهم است، از مردم فاصله نگير، در اخلاق نيك با آن‏ها محشور باش و از اخلاق زشت آن‏ها دورى كن، كه در اين صورت، در قيامت به آن چه خواستى، از جانب من به آن نايل مى‏شوى.(599)
هدايت مردم بالاتر از عبادت در خلوت است‏
روزى حضرت داوود عليه‏السلام به تنهايى به سوى بيابان حركت مى‏كرد. مى‏خواست به جاى خلوتى (مثلاً يكى از غارها) برود و خدا را مخلصانه عبادت كند. خداوند به او وحى كرد: تنها كجا مى‏روى؟ او عرض كرد: شوق ديدارت مرا به آن داشته تا در جاى خلوت با تو به راز و نياز پردازم.
خداوند به او فرمود: به ميان مردم باز گرد، و به هدايت مردم همت كن. كه اگر بنده گنهكارى را از گناه باز دارى و او را به سوى هدايت بكشانى نام تو را جزء بندگان شايسته و استوارم ثبت مى‏كنم.
داوود عليه‏السلام فرمان خدا را اطاعت كرد و به ميان قوم بازگشت و به هدايت آن‏ها مشغول شد.(600)
داوود عليه‏السلام بر سر كوه عرفات‏
مراسم عرفات بود. حاجى‏ها سراسر اطراف كوه عرفات را فراگرفته بودند، و به دعا و مناجات اشتغال داشتند. از امام صادق عليه‏السلام نقل شده فرمود: حضرت داوود عليه‏السلام وارد سرزمين عرفات شد، و تصميم گرفت بالاى كوه برود و در همان جا تنها به عبادت خدا مشغول گردد (شايد مى‏خواست ادب در دعا را رعايت كند، زيرا در كنار مردم، صداهاى مختلف در داخل هم مى‏شدند و مخلوط مى‏گشتند) بالاى كوه رفت و در آن جا به دعا و مناجات پرداخت. پس از پايان اعمال، جبرئيل از سوى خداوند نزد او آمد و گفت: پروردگارت مى‏گويد: چرا بر بالاى كوه رفتى، آيا گمان بردى كه صداى كسى بر من پنهان مى‏ماند؟ سپس جبرئيل او را به قعر درياى جده برد. در آن جا سنگى بزرگ را ديد. آن را شكست. ناگاه كرمى در ميان آن سنگ ديده شد. آن كرم گفت: اى داوود! پروردگارت مى‏فرمايد: من صداى اين كرم را در دل اين سنگ كه در قعر اين دريا است مى‏شنوم، آيا گمان مى‏كنى كه صداى كسى از من پنهان بماند؟(601)
پايان عمر داوود عليه‏السلام‏
حضرت داوود عليه‏السلام صد سال عمر كرد، كه چهل سال آن را بر مردم حكومت و رهبرى نمود. او كنيزى داشت كه وقتى شب فرا مى‏رسيد همه درها را قفل مى‏كرد، و كليدهاى آن‏ها را نزد داوود عليه‏السلام مى‏آورد. شبى مردى را در خانه ديد، پرسيد: چه كسى تو را وارد خانه كرد؟
او گفت: من كسى هستم كه بدون اجازه شاهان بر آن‏ها وارد مى‏گردم. داوود عليه‏السلام اين سخن را شنيد و گفت: آيا تو عزرائيل هستى؟ چرا قبلا پيام نفرستادى تا من براى مرگ آماده گردم؟
عزرائيل گفت: من قبلا پيامهاى بسيار براى تو فرستادم.
داوود عليه‏السلام گفت: آن پيام‏ها را چه كسى براى من آورد؟
عزرائيل گفت: پدرت، برادرت، همسايه‏ات و آشنايانت كجا رفتند؟
داوود عليه‏السلام گفت: همه مردند.
عزرائيل گفت: آنها پيام رسان‏هاى من به سوى تو بودند كه تو نيز مى‏ميرى همان گونه كه آن‏ها مردند.
سپس عزرائيل جان داوود عليه‏السلام را قبض كرد. او نوزده پسر داشت. در ميان آن‏ها، يكى از پسرانش، حضرت سليمان عليه‏السلام حكومت و مقام علم و نبوت داوود عليه‏السلام را به ارث برد.(602)
پايان داستان‏هاى زندگى حضرت داوود عليه‏السلام
 
568 - كامل ابن اثير، ج 1،ص 76 و 78، بحار، ج 14،ص 14 و 15.
569 - بحار، ج 14،ص 14 و 15.
570 - تفسير فخر رازى، ج 26،ص 183 (با استفاده از آيات 17 تا 19 صاد)
571 - سوره ص، آيه 30 و 26.
572 - سبأ، 26.
573 - نمل، 15
574 - اسراء، 55، نساء، 163، اين كتاب در شب 28 رمضان به آن حضرت نازل شد (بحار، ج 4،ص 33)
575 - سوره ص، آيه 21 تا 24؛ تفسير نورالثقلين، ج 4،ص 245.
576 - اقتباس از عيون اخبار الرضا عليه‏السلام، طبق مدرك قبل،ص 446.
577 - اقتباس از عيون اخبار الرضا عليه‏السلام، طبق نقل نور الثقلين، ج 4،ص 246.
578 - تفسير الميزان، ج 16،ص 390.
579 - بحار، ج 14،ص 15.
580 - نهج البلاغه، خطبه 160.
581 - تفسير مجمع البيان، ج 8،ص 381.
582 - مجمع البيان، ج 8،ص 382.
583 - ديوان مثنوى، دفتر دوم.
584 - گلستان سعدى، باب 8.
585 - مجمع البيان، ج 7،ص 57 ذيل آيه 78 سوره انبياء، به نقل از امام صادق عليه‏السلام و امام باقر عليه‏السلام - ناگفته نماند كه ظاهر امر نشان مى‏دهد كه در قضاوت داوود و سليمان دو گونگى وجود دارد، ولى طبق بعضى از روايات، امام باقر عليه‏السلام فرمود: اين دوگونگى در مرحله مناظره و مشورت بود، نه در مرحله قضاوت نهايى (تفسير نورالثقلين، ج 3،ص 443).
586 - سوره ص، 26.
587 - سوره ص ، 19.
588 - نمل، 16.
589 - بحار، ج 14،ص 38.
590 - بحار، ج 14،ص 39.
591 - اقتباس از كتاب ثمرات الحيوة.
592 - من لا يحضره الفقيه،ص 471.
593 - بحار، ج 14،ص 42.
594 - شيطان آن‏ها را آن چنان به نيرنگ انداخت، كه بعضى از آن‏ها روز شنبه ماهى مى‏گرفت و نخى به دُم سوراخ شده ماهى مى‏بست، و طرف ديگر نخ را در بيرون آب به ميخى بند مى‏كرد. ماهى در ميان آب به طور محبوس مى‏ماند، فرداى آن روز، او مى‏آمد و آن ماهى را مى‏گرفت و مى‏برد.(بحار، ج 14،ص 62)
595 - اعراف، 164.
596 - اعراف، 166، مجمع البيان، ج 4،ص 493، بحار، ج 14،ص 56 و 57.
597 - بحار، ج 14،ص 58.
598 - ارشاد القلوب ديلمى، ج 1،ص 312.
599 - امالى صدوق،ص 118.
600 - همان،ص 450.
601 - بحار، ج 14،ص 16، به نقل از فروع كافى، ج 1،ص 224.
602 - كامل ابن اثير، ج 1،ص 76 - 78.
 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (22)

   16- حضرت هارون برادر موسى عليه‏السلام‏

   17- بروز اشموئيل و طالوت و جالوت، پس از موسى عليه‏السلام‏

      پيروزى بنى اسرائيل به فرماندهى طالوت‏

      داوود عليه‏السلام نوجوانى كه افتخار آفريد

 

16- حضرت هارون برادر موسى عليه‏السلام‏

هارون برادر موسى عليه‏السلام از پيامبران مرسل بود، نام مباركش بيست بار در قرآن آمده است، بيشتر زندگى او همراه موسى عليه‏السلام است، او شريعت موسى عليه‏السلام را تبليغ مى‏كرد، خداوند بر موسى و هارون عليهماالسلام سلام و درود فرستاده است.(558)

از ويژگى‏هاى هارون اين كه، موسى عليه‏السلام در توصيف او مى‏گويد:

خدايا زبان برادرم هارون از من فصيح‏تر و گوياتر است. او را همراه من بفرست تا ياور من باشد و مرا تصديق كند.(559)

هارون عليه‏السلام وزير موسى عليه‏السلام بود، هرگاه موسى عليه‏السلام به مسافرت مى‏رفت، مانند سفر به كوه طور و ميقات كه چهل روز به طول كشيد، هارون را در ميان مردم، جانشين خود قرار داد.(560)

هارون همواره يگانه يار و ياور موسى عليه‏السلام بود و سرانجام در بيابان تيه قبل از رسيدن به سرزمين مقدس، از دنيا رفت، و موى عليه‏السلام را در سوگ خود نشانيد.

در روايات متعدد اسلامى از جمله حميث مَنزِلَه، نسبت حضرت على عليه‏السلام به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم، همانند نسبت هارون به موسى عليه‏السلام تشبيه شده، با اين فرق كه هارون پيامبر بود، ولى عليه‏السلام پيامبر نبود.(561)

بيشتر زندگى هارون با زندگى برادرش موسى عليه‏السلام آميخته است، كه قبلا نمونه‏هاى آن ذكر گرديد.

از طلحه يكى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم فرمود: موسى بن عمران عليه‏السلام پس از وفات برادرش هارون، عرض كرد:

خدايا! برادرم هارون از دنيا رفت او را بيامرز.

خداوند به او چنين وحى كرد: اى موسى! اگر از من در مورد آمرزش امت‏هاى پيشين و آينده تقاضا كنى، جواب مثبت به تو دهم، مگر در مورد قاتل حسين بن على عليه‏السلام كه هرگز او را نمى‏آمرزم.(562)

پايان داستان‏هاى زندگى حضرت هارون عليه‏السلام

17- بروز اشموئيل و طالوت و جالوت، پس از موسى عليه‏السلام‏

چنان كه قبلا گفته شد، پس از رحلت موى عليه‏السلام بنى‏اسرائيل به فرماندهى يوشع بن نون وصى موسى عليه‏السلام به جنگ با زورمندان شام و فلسطين پرداختند، تا ارض فلسطين و شهرهاى آن را فتح كنند و اين جنگ همچنان ادامه داشت.

بنى اسرائيل پس از موسى عليه‏السلام داراى پيامبرى بودند كه در آيه 246 و 247 و 248 سوره بقره از اين پيامبر به عنوان نبى (پيامبر) ياد شده، ولى نام او ذكر نشده است، كه اكثر مفسران به استناد روايات معتقدند كه اين پيامبر به نام اشموئيل بود.

اشموئيل كه از نژاد بنى اسرائيل بود. زمام رهبرى بنى اسرائيل را در دست گرفت و به بازسازى آن‏ها براى خودسازى و جهاد با دشمنان پرداخت.

اشموئيل احساس كرد كه لشگر بنى اسرائيل نياز به يك فرمانده شجاع، نترس، كاردان و دلاور دارد. خود بنى اسرائيل نيز كه از ناحيه گزند دشمنان به ستوه آمده بودند، نياز به چنين فرماندهى را احساس نمودند. نزد اشموئيل آمده و از او درخواست كردند كه فرماندهى شجاع و كارآمد انتخاب كند تا تحت فرماندهى او با دشمن بجنگند، اشموئيل كه سستى و بى‏همتى آن‏ها را تجربه كرده بود به آن‏ها فرمود:

بيم آن دارم كه شما از پيروى چنين فرماندهى سرپيچى كنيد، و از نبرد با دشمن، شانه خالى نماييد. ولى آن‏ها قول دادند كه با انتخاب چنان فرمانده يا اطاعت قوى از او با دشمن جنگ خواهند كرد.

اشموئيل از درگاه خداوند درخواست چنين فرماندهى با كفايت نمود. خداوند به او وحى كرد كه چنين فرماندهى را نزد تو مى‏فرستيم، فرماندهى و پرچم سپاه را به دست او بسپار.

اين فرمانده لايق همان طالوت بوده كه مردى بلندقامت، تنومند، داراى اعصابى محكم و اراده‏اى قوى به علاوه دانشمندى زيرك و با تدبير بود. او در اين هنگام شهرتى نداشت. با پدرش در ساحل رودخانه‏اى مى‏زيست و چهارپايان پدرش را به چرا مى‏برد و كشاورزى مى‏كرد.

روزى بعضى از چهارپايان در بيابان گم شدند. طالوت همراه يكى از دوستانش در اطراف رودخانه به جستجوى آن‏ها پرداخت، در اين جستجو تا نزديك شهر صوف رسيدند - اشموئيل در شهر صوف سكونت داشت - دوست طالوت به طالوت گفت: ما در نزديك شهر صوف هستيم، اشموئيل پيامبر در اين شهر است، بيا نزد او برويم، تا او در پرتو وحى ما را به پيدا كردن چهارپايان گمشده راهنمايى كند.

طالوت پيشنهاد دوستش را پذيرفت و با هم به شهر صوف نزد اشموئيل آمدند همين كه چشمان طالوت و اشموئيل به همديگر افتاد، ما بين دلهايشان آشنايى برقرار شد. اشموئيل در همان لحظه طالوت را شناخت، دريافت كه اين شخص همان است كه خداوند او را به عنوان فرمانده لايق نزدش فرستاده است.

طالوت سرگذشت گم شدن چهارپايانش را براى اشموئيل شرح داد. اشموئيل گفت: چهارپايانت هم اكنون، در راه دهكده به طرف باغستان پدرت در حركتند، نگران آن‏ها نباش، ولى من تو را براى كار بزرگترى كه مربوط به نجات بنى اسرائيل از گزند دشمن است دعوت مى‏كنم.

طالوت در آغاز از اين پيشنهاد تعجب كرده ولى سپس دعوت اشموئيل را پذيرفت، حضرت اشموئيل عليه‏السلام طالوت را به بنى‏اسرائيل معرفى كرد، فرمود:

خداوند اين شخص را براى فرماندهى شما برگزيد، از او پيروى كنيد، و خود را براى جهاد با دشمن آماده سازيد.

بنى اسرائيل بهانه‏تراشى كردند، زيرا اوصاف يك فرمانده لايق را در ظاهر طالوت نمى‏ديدند، زيرا او را نمى‏شناختند، ولى اشموئيل به آن‏ها اطمينان داد كه طالوت از نظر علمى و معنوى و جسمى، رادمردى قوى و با تدبير است و بر شما برترى دارد.(563)

بنى اسرائيل مطالبه دليل و نشانه كردند اشموئيل به آن‏ها گفت:

نشانه انتخاب طالوت آن است كه صندوق عهد يادگار مهم موسى عليه‏السلام‏(564) را كه مايه دلگرمى و اطمينان شما است و اكنون در دست دشمن است به سوى شما باز مى‏گردند.

طولى نگذشت كه صندوق عهد به گونه معجزه‏آسايى به دست بنى اسرائيل افتاد.

در تاريخ آمده است: هنگامى كه صندوق عهد در جنگ‏ها به دست بت‏پرستان فلسطين افتاد، آن را به بتكده خود بردند تا آن صندوق در آن جا بود، آن‏ها گرفتار ناراحتى‏هاى گوناگونى شدند، بعضى گفتند: اين ناراحتى‏ها هم به خاطر آن صندوق عهد است. از اين رو تصميم گرفتند آن را از شهر خود خارج سازند، و چون كسى حاضر نبود اين كار را بكند، آن صندوق را به دو گاو بستند، و آن دو گاو را به سوى بيابان حركت دادند. آن گاوها آن صندوق را كشيدند و از شهر خارج كرده و در بيابان به ميان بنى اسرائيل آوردند، البته فرشتگان و امدادهاى غيبى در پشت پرده، اين حركت را راهنمايى مى‏كردند.

پيروزى بنى اسرائيل به فرماندهى طالوت‏

طالوت از سوى اشموئيل و بنى اسرائيل به عنوان فرمانده كل قواى بنى اسرائيل منصوف شد، طالوت سپاهيان را بازسازى و منظم كرد و به سوى جبهه روانه ساخت، در مسير راه براى آن كه آن‏ها را آزمايش كند، با اين كه تشنه بودند و آب نداشتند، به آن‏ها گفت: در سر راه به نهر آبى مى‏رسيد، خداوند شما را به وسيله آن آب آزمايش مى‏كند، آن‏ها كه به هنگام تشنگى از آب بنوشند از من نيستند، و آن‏ها كه جز يك پيمانه با دست خود، بيشتر از آن نخورند از من هستند.

همه لشگر - جز اندكى - از آن آب نوشيدند.

طالوت دريافت كه افراد محكم و با ايمان امتحان داده كه مى‏توان با آن‏ها جنگيد همان گروه اندكند كه از آب ننوشيدند يا به اندازه يك كف دست نوشيدند.

طالوت با همان گروه اندك از نهر آب گذشتند، عده‏اى از آن‏ها با مقايسه كمى افراد خود با انبوه فراوان دشمن، گفتند: ما توانايى مقابله با دشمن به فرماندهى جالوت را نداريم. ولى آن‏ها كه به لقاء الله و روز رستاخيز اعتقاد داشتند، با اراده قاطع گفتند:

كَم مِن فِئَةٍ قليلَةٍ غَلَبَت فَِةٌ كثيرةً بِاِذنِ اللهِ و اللهُ مَعَ الصابرين.

چه بسيار گروه‏هاى كوچكى كه به فرمان خدا بر گروه‏هاى عظيمى پيروز شدند، و خداوند با صابران (و استقامت كنندگان) است.(565)

لشكر اندك بنى اسرائيل به حركت خود به سوى جبهه ادامه دادند، در حالى كه طالوت در پيشاپيش آن‏ها حركت مى‏كرد تا به جايى رسيدند كه لشگر نيرومند جالوت نمايان و ظاهر شد. طالوتيان در برابر آن قدرت عظيم قدرت كشيدند و دست به دعا برداشته و گفتند:

رَبَّنا أفرِغْ عَلَينا صَبرو ثَبِّت اَقدامَنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ؛

پروردگارا! پيمانه مقاومت و تحمل و صبر را بر ما بريز، و گام‏هاى ما را ثابت بدار، و ما را بر جمعيت كافران پيروز گردان.(566)

اين گروه اندك با اراده‏اى محكم و روحيه‏اى عالى به فرماندهى طالوت فرمانده لايق و با ايمان به قلب لشگر دشمن زدند.

در آن وقت حضرت داوود به عنوان جوان ناشناس در ميان لشگر بنى اسرائيل بود. به وسيله فلاخنى كه در دست داشت، در پيشاپيش لشگر، جالوت فرمانده دشمن را هدف قرار داد و يكى دو سنگ به سوى او افكند، آن يك سنگ يا دو سنگ به او اصابت كرد به طورى كه جالوت جيغ و فرياد كشيد و بر زمين افتاد و در خون خود غوطه ور شد و به هلاكت رسيد. با كشته شدن جالوت، سپاه او فروپاشيدند و فرار را بر قرار ترجيح دادند.

به اين ترتيب طالوت با لشكر اندك بنى‏اسرائيل بر دشمنان پيروز شدند. حضرت داوود عليه‏السلام از آن وقت داراى موقعيت عظيم در نزد اشموئيل و بنى اسرائيل گرديد و سرانجام داراى مقام نبوت و حكومت گرديد.

داوود عليه‏السلام نوجوانى كه افتخار آفريد

امام صادق عليه‏السلام فرمود: خداوند به پيامبر بنى اسرائيل (اشموئيل) وحى كرد: جالود را كسى مى‏كشد كه زره موسى عليه‏السلام براى تن او اندازه است، و او از فرزندان لاوى بن يعقوب بوده و نامش داوود عليه‏السلام پسر ايشا است. ايشا داراى ده پسر است كه داوود عليه‏السلام از همه آن‏ها كوچك‏تر مى‏باشد. طالوت هنگام بسيج سپاه، براى ايشا پيام داد كه همه پسرانش را حاضر كند، او به دستور عمل كرد، طالوت زره موسى عليه‏السلام را بر تن يكى از آن‏ها نمود، ولى براى هيچكدام اندازه نبوده بلكه بلندتر بود يا كوتاه‏تر، طالوت به ايشا گفت: ديگر پسرى ندارى؟ او عرض كرد: يك پسر كوچكتر از همه دارم كه چوپان گوسفندانم مى‏باشد. طالوت به دنبال او فرستاد، او آمد و زره را پوشيد، آن زره براى او اندازه بود، همراه او چند سگ و يك فلاخن بود و طالوت او را همراه لشگر به ميدان برد. او بسيار شجاع و نترس بود، هنگامى كه لشكر بنى اسرائيل تدر برابر جالوت قرار گرفتند، جالوت سوار بر فيل بود و تاج بلندى بر سر داشت و لشگرش در دو طرف او آماده بودند، داوود عليه‏السلام سه سنگ همراه داشت، يكى از آن‏ها را در فلاخن نهاد و به سوى جالوت پرتاب كرد، اين سنگ به جانب راست او اصافت نمود، سنگ دوم را به سوى او انداخت كه به جانب چپش اصابت كرد، سنگ سوم، درست بر پيشانى او به ياقوت تاجش اصابت كرد كه به مغزش رسيد و همان دم او را به هلاكت رساند و به زمين انداخت، لشگر او گريختند و بنى اسرائيل پيروز گشتند.(567)

پايان داستان‏هاى زندگى حضرات اشموئويل، طالوت و جالوت عليهم‏السلام

 

558 - صافات، 120

559 - قصص، 33.

560 - فرقان، 35، طه، 30.

561 - اين حديث در كتب شيعه و سنى به طور متواتر نقل شده است.

562 - لهوف سيد بن طاووس،ص 186.

563 - اقتباس از آيه 247، بقره.

564 - در قسمت آخر داستان‏هاى زندگى موسى عليه‏السلام در مورد صندوق عهد، شرح داده شد.

565 - بقره، 249.

566 - بقره، 250.

567 - اقتباس از مجمع البيان، ج 2،ص 357، طبق بعضى از روايات، سنگ داود عليه‏السلام سينه جالوت را شكست و از پشت بيرون آمده و او را از مركب بر زمين افكند. (تفسير نمونه، ج 19،ص 237)

 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (21)


ادامه داستان حضرت موسی علیه السلام
      سه دعاى ناكام‏
      داستان گاو بنى اسرائيل‏
      جنگ عصاى موسى عليه‏السلام با دژخميان فرعون‏
      راز لقب كليم الله براى موسى عليه‏السلام‏
      عدالت دقيق خداوند
      نگاه به آن سوى پرده‏ها
      راضى شدن به مقدرات الهى بهتر است‏
      ارزش نهى از منكر و هدايت كردن‏
      راز محبوبيت موسى عليه‏السلام نزد خدا
      راز مستجاب شدن دعا
      داستان موسى و خضر عليه‏السلام‏
      سخنرانى موسى عليه‏السلام و ترك اَولىِ او
      موسى عليه‏السلام در جستجوى استاد
      ديدار موسى از سه حادثه عجيب‏
      توضيحات خضر عليه‏السلام در مورد سه حادثه عجيب‏
      توصيه خضر عليه‏السلام و نوشته لوح گنج‏
      ملاقات ابليس با موسى عليه‏السلام‏
      ديدار موسى عليه‏السلام از غذاى كرم در دل سنگ‏
      توبه‏اى كه موجب بارندگى پربركت شد
      عذرخواهى موسى عليه‏السلام از خداوند
      سپردن موسى عليه‏السلام صندوق عهد را به يوشع‏
      رحلت آرام و آسوده موسى عليه‏السلام‏
 
 
سه دعاى ناكام‏
در مورد شأن نزول آيه 175 سوره اعراف (كه در داستان قبل ذكر شد) روايت ديگرى شده كه نظر شما را به آن جلب مى‏كنيم:
در بنى اسرائيل زاهدى زندگى مى‏كرد، خداوند (توسط پيامبر آن عصر) به او ابلاغ كرد كه سه دعاى تو به استجابت خواهد رسيد، آن زاهد بى همت و نادان در اين فكر فرو رفت كه اين دعاها را در كجا به كار برد، با همسرش مشورت كرد، همسرش گفت: سالهاست كه در خدمت تو هستم و در سختى و آسايش با تو همراهى كرده‏ام، يكى از آن دعاها را در مورد من مصرف كن و از خدا بخواه مرا از زيباترين زنان بنى اسرائيل گرداند، تا تو از زيبايى من بهره‏مند گردى.
زاهد پيشنهاد او را پذيرفت و دعا كرد، او از زيباترين زنان شد، آوازه زيبايى او به همه جا رسيد، مردم از هر سو براى او نامه‏هاى عاشقانه نوشتند، و آرزوى ازدواج با او نمودند، او مغرور شد و بناى ناسازگارى با شوهرش نهاد، سرانجام شوهرش خشمگين شد و از دعاى دوم استفاده نمود و گفت: خدايا از دست اين زن جانم به لب رسيده، او را مسخ گردان. دعايش مستجاب شد و زن به صورت خرس در آمد، وقتى كه چنين شد، فرزندان او به زاهد اعتراض كردند، اعتراض آن‏ها شديد شد و زاهد ناگزير از دعاى سوم خود استفاده كرد و گفت: خدايا همسرم را به صورت نخستين خود باز گردان. زن به صورت اول بازگشت. به اين ترتيب سه دعاى مورد اجابت زاهد به هدر رفت. و آن زاهد نادان بر اثر مشورت با زن نادان‏تر از خود، سه گنجينه را كه مى‏توانست به وسيله آن، سعادت دنيا و آخرتش را تحصيل كند، باطل و نابود نمود.(531)
داستان گاو بنى اسرائيل‏
ماجراى گاو بنى اسرائيل، مختلف نقل شده، ما در اين جا نظر شما را به ذكر يكى از آن روايات، با توجه به روايات ديگر و آيات 67 و 73 سوره بقره، جلب مى‏كنيم.
مرد نيكوكارى به پدر و مادر خود بسيار احترام مى‏كرد. در يكى از روزها كه پدرش در خواب بود معامله پرسودى برايش پيش آمد ولى مغازه‏اش بسته بود و كليد مغازه نزد پدرش بود و پدرش نيز در آن وقت خوابيده بود. فروختن كالا، بستگى به بيدار كردن پدر داشت، تا كليدى را كه در نزد پدر بود بگيرد. مرد نيكوكار آن معامله پرسود را به خاطر بيدار نكردن پدر، انجام نداد (و به خاطر احترام به پدر، از سودى كلانى كه معادل 70 هزار درهم بود، گذشت) و مشترى رفت. وقتى پدر بيدار شد و از ماجرا اطلاع يافت، از پسر مهربانش تشكر كرد و گاوى را كه داشت به پسرش بخشيد و گفت: اميدوارم خير و بركت بسيار، از ناحيه اين گاو به تو برسد.
اين از يك سو، و از سوى ديگر يكى از جوانان بنى اسرائيل از دخترى خواستگارى كرد، به او جواب مثبت دادند، پسر عموى او، كه جوان آلوده به گناه بود، از همان دختر خواستگارى كرد. خواستگارى او را رد كردند، او كينه پسرعمويش را به دل گرفت تا اين كه شبى او را غافلگير كرده و كشت و جنازه‏اش را در يكى از محله‏ها انداخت. فرداى آن روز كنار جنازه آمد و با گريه و داد و فرياد، تقاضاى خون بها كرد و گفت: هركس او را كشته، خونبهايش به من مى‏رسد، و اگر قاتل پيدا نشد، اهل آن محل بايد خون بها را بپرازند.
موضوع پيچيده شد و اختلاف، شديد گرديد، چون تعيين قاتل از طريق عادى ممكن نبود و ادامه اين وضع ممكن بود، موجب فتنه و قتل عظيم شود، نزد موسى عليه‏السلام آمدند تا او از خدا بخواهد، قاتل را معرفى كند.
موسى عليه‏السلام حل مشكل را از درگاه خدا خواست، خداوند دستورى به او داد، موسى عليه‏السلام آن دستور را به قوم خود چنين بيان كرد:
خداوند به شما دستور مى‏دهد گاوى را ذبح كنيد و قطعه‏اى از بدن آن را به مقتول بزنيد، تا زنده شود و قاتل را معرفى كند و درگيرى پايان يابد.
بنى اسرائيل: آيا ما را مسخره مى‏كنى؟
موسى: به خدا پناه مى‏برم از اين كه از جاهلان باشم.
بنى اسرائيل: اگر كار را در همين جا ختم مى‏كردند، زود به نتيجه مى‏رسيدند، ولى بر اثر سؤال‏هاى مكرر، خودشان كار خود را دشوار نمودند، به موسى گفتند: از خدا بخواهد براى ما روشن كند كه اين ماده گاو، چگونه باشد؟
موسى: خدا ميفرمايد: ماده‏گاوى كه نه پير و از كار افتاده، و نه جوان باشد، بلكه ميان اين دو باشد، آن چه به شما دستور داده زود انجام دهيد.
بنى اسرائيل: از خدا بخواه كه چه رنگى داشته باشد.
موسى: خداوند مى‏فرمايد: گاوى زردرنگ كه رنگ آن بينندگان را شاد سازد.
بنى اسرائيل: از خدا بخواه بيشتر توضيح دهد، زيرا چگونگى اين گاو براى ما مبهم است، اگر خدا بخواهد ما هدايت خواهيم شد.
موسى: خداوند مى‏فرمايد: گاوى باشد كه براى شخم زدن رام نشده، و براى زراعت آبكشى ننموده است و هيچ عيب و رنگ ديگرى در او نيست.
بنى اسرائيل: اكنون مطلب روشن شد حق مطلب را براى ما آوردى.(532)
بنى اسرائيل به جستجو پرداختند تا گاوى را با همين اوصاف بيابند، سرانجام چنين گاوى را از خانه همان مرد نيكوكار كه به پدر و مادر احترام مى‏كرد، و پدرش گاوى به او بخشيده بود يافتند، آن گاو را پس از چانه‏زنى‏هاى مكرر به قيمت بسيار گران يعنى به پُر بودن پوست آن از طلا، خريدند و گاو را آوردند. به دستور موسى عليه‏السلام آن گاو را ذبح كرده، دم او را قطع كردند و به مقتول زدند، او به اذن خدا زنده شد و گفت: فلان پسرعمويم كه ادعاى خون بهاى مرا دارد، قاتل من است.
معما حل شد و قاتل بن مجازات رسيد و مقتول زنده شده با دختر عموى خود ازدواج كرد و مدت زمانى با هم زندگى كردند و آن مرد نيكوكار، كه به پدر و مادر نيكى مى‏كرد به سود كلانى رسيد و پاداش نيكوكاريش را گرفت، حضرت موسى عليه‏السلام فرمود:
اُنظُرُوا اِلى البِرِّ ما بَلَغَ بِاَهلِهِ؛
به نيكى بنگريد كه چه پاداش سودمندى به صاحبش مى‏بخشد.(533)
جنگ عصاى موسى عليه‏السلام با دژخميان فرعون‏
هنگامى كه موسى عليه‏السلام و برادرش هارون، به فرمان خدا نزد فرعون رفتند و او را به خداى يكتا دعوت نمودند، فرعون دعوت آن‏ها را نپذيرفت، موسى و هارون، هنگام مراجعت، در مسير راه با بارندگى شديدى مواجه شدند و ناگزير به خانه پيرزنى كه از خويشان مادرشان بود، رفتند و شب را در خانه او ماندند.
پيرزن ديد موسى و هارون عليهماالسلام خوابيدند، ولى جمعى از مأموران و دژخميان فرعون براى دستگيرى آن‏ها تا نزديك خانه‏اش آمده‏اند، پيرزن در مورد موسى و هارون عليهماالسلام ترسيدى و گمان كرد كه مأموران خونخوار فرعون به آن‏ها آسيب مى‏رسانند، در همين هنگام عصاى موسى (به صورت اژدها) از كنار در خانه بيرون آمد و با مأموران فرعون جنگيد و هفت نفر از آن‏ها را كشت، سپس به خانه بازگشت.
هنگامى كه موسى و هارون عليهماالسلام بيدار شدند، پيرزن قصه جنگ عصا را با مأموران فرعون به آن‏ها گفت، همان دم آن پيرزن به موسى و هارون ايمان آورد و رسالت و نبوت آن‏ها را تصديق كرد.(534)
راز لقب كليم الله براى موسى عليه‏السلام‏
امام صادق عليه‏السلام فرمود: خداوند به حضرت موسى بن عمران عليه‏السلام وحى كرد: اى موسى! آيا مى‏دانى كه چرا تو را براى هم كلامى خودم برگزيدم، نه ديگران را؟! (با تو هم سخن شدم و تو به مقام كليم الله نايل شدى).
موسى عليه‏السلام عرض كرد: نه، راز اين مطلب را نمى‏دانم!
خداوند، به او وحى كرد: اى موسى! من بندگانم را زير و رو (و بررسى كامل) نمودم در ميان آن‏ها هيچكس را در برابر خود، متواضع‏تر و فروتن‏تر از تو نديدم.
يا موسى اءِنَّكَ صَلَّيتَ، وَضَعتَ خَدَّكَ عَلى التُّرابِ؛
اى موسى! تو هرگاه، نماز مى‏گزارى، گونه خود را روى خاك مى‏نهى و چهره‏ات را روى زمين مى‏گذارى.(535)
به اين ترتيب، در مى‏يابيم كه عالى‏ترين مرحله عبادت، كوچكى نمودن بيشتر در برابر خدا است.
عدالت دقيق خداوند
روزى حضرت موسى عليه‏السلام از كنار كوهى عبور مى‏كرد، چشمه‏اى در آن جا ديد، از آب آن وضو گرفت، به بالاى كوه رفت، و مشغول نماز شد.
در اين هنگام ديد اسب سوارى كنار چشمه آمد و از آب آن نوشيد، و كيسه‏اش را كه پر از درهم بود از روى فراموشى در آن جا گذاشت و رفت.
پس از رفتن او، چوپانى كنار چشمه آمد (تا از آب چشمه بنوشد) چشمش به كيسه پول افتاد، آن را برداشت و رفت.
سپس پيرمردى خسته، كه بار هيزمى بر سر نهاده بود كنار چشمه آمد، بار هيزمش را بر زمين گذاشت و به استراحت پرداخت.
در اين هنگام، اسب سوار در جستجوى كيسه پول خود به كنار چشمه بازگشت و چون كيسه‏اش را نيافت به سراغ پيرمرد كه خوابيده بود رفت و گفت: كيسه مرا تو برداشته‏اى، چون غير از تو كسى اينجا نيست. پير مرد گفت: من از كيسه تو خبر ندارم.
گفتگو بين اسب و بين پير مرد شديد شد و منجر به درگيرى گرديد. اسب سوار، پيرمرد را كشت و از آن جا دور شد.
موسى عليه‏السلام (كه ظاهر حادثه را عجيب و بر خلاف عدالت مى‏ديد) عرض كرد:
يا رَبِّ كَيفَ العَدلُ فِى هذِهِ الاُمُورِ؛
پروردگارا! عدالت در اين امور چگونه است.
خداوند به موسى عليه‏السلام وحى كرد: آن پيرمرد هيزم‏شكن، پدر اسب سوار را كشته بود (امروز توسط پسر مقتول قصاص شد) و پدر اسب سوار به اندازه همان پولى كه در كيسه بود به پدر چوپان بدهكار بود، امروز چوپان به حق خود رسيد. به اين ترتيب قصاص و اداى دين انجام شد، وَ اَنَا حُكْمٌ عَدلٌ؛ و من داور عادل هستم. (536)
نگاه به آن سوى پرده‏ها
امام باقر عليه‏السلام فرمود: روزى موسى عليه‏السلام در كنار دريا عبور مى‏كرد، ناگاه ديد صيادى كنار دريا آمد و در برابر خورشيد سجده كرد و سخنان شرك آلود گفت، سپس تور خود را به دريا انداخت و بيرون كشيد، آن تور پر از ماهى بود، و اين كار سه بار تكرار شد، در هر سه بار، تور او پر از ماهى بود.
او ماهى‏ها را برداشت و از آن جا رفت. سپس صياد ديگرى به آن جا آمد و وضو گرفت و نماز خواند و حمد و شكر الهى را به جا آورد، آن گاه تور خود را به دريا افكند و بيرون كشيد، ديد تور خالى است. بار دوم تور خود را به دريا افكند و بيرون كشيد، ديد تنها يك ماهى كوچك در ميان تور است، حمد و سپاس الهى گفت و از آن جا رفت.
موسى عليه‏السلام عرض كرد: خدايا! چرا بنده كار تو با اين كه با حالت كفر آمد آن همه ماهى نصيب او شد، ولى نصيب بنده با ايمان تو، تنها يك ماهى كوچك بود؟
خداوند به موسى عليه‏السلام چنين عرض كرد: به جانب راست خود نگاه كن. موسى نگاه كرد، نعمت‏هاى فراوانى را كه خداوند براى بنده مؤمن فراهم كرده مشاهده نمود. سپس خداوند به موسى وحى كرد: به جانب چپ خود نگاه كن. موسى عليه‏السلام نگاه كرد، آن‏چه از عذاب‏هاى سخت را كه خداوند براى بنده كارش مهيا نمود ديد.
سپس خداوند فرمود: اى موسى! با آن همه عذاب كه در كمين كافر است آن چه را كه به او (از ماهى‏هاى فراوان) دادم، چه سودى به حال او دارد؟ و با آن همه از نعمت‏هاى فراوان كه براى بنده مؤمن ذخيره كرده‏ام، آن چه را كه امروز از او باز داشته‏ام، چه ضررى به حال او خواهد داشت؟
موسى عليه‏السلام عرض كرد:
يا رَبِّ يحِقُّ لِمَن عَرَفَكَ اَن يَرضى بِما صَنَعتَ؛
پروردگارا! براى كسى كه تو را شناخته سزاوار است، كه به آن چه انجام دهى راضى و خشنود باشد.(537)
راضى شدن به مقدرات الهى بهتر است‏
امام صادق عليه‏السلام فرمود: گروهى از بنى اسرائيل نزد موسى عليه‏السلام آمدند و گفتند: از خدا بخواه هر وقت كه خواستيم براى ما باران بفرستد. موسى عليه‏السلام از درگاه خدا چنين خواست، خدا جواب مثبت داد.
آن‏ها هر وقت باران مى‏خواستند، باران مى‏باريد، زراعت آن‏ها بسيار رونق گرفت و رشد فوق العاده نمود، ولى هنگام درو و چيدن محصول، ديدند محصول‏ها همه پوچ و فاسد شده است، آن‏ها ماجرا را به موسى عليه‏السلام گفتند، موسى عليه‏السلام شكايت آن‏ها را به خدا عرض كرد، خداوند فرمود:
يا موسى! اَنا كُنتُ المُقدِّرُ لِبَنِى اسرائِيلَ فَلَم يَرضَوا بِتَقديرِى فَاَجَبتُهُم اِلى اِرادَتِهِم؛
اى موسى! من تقديركننده مدبر براى بنى اسرائيل هستم، آن‏ها به تقديرات من راضى نشدند، از اين رو طبق خواست آن‏ها پاسخ دادم.(538)
ارزش نهى از منكر و هدايت كردن‏
امام صادق عليه‏السلام فرمود: در ميان بنى اسرائيل عابدى بود، هرگز گناه نمى‏كرد و همواره به عبادت خدا مشغول بود، ابليس بسيار ناراحت شد، با دميدن به دماغش اعلام كرد تا فرزندانش به حضورش بيايند، به دنبال اين اعلام همه شيطان‏ها در نزد ابليس (پدرشان) اجتماع كردند، ابليس گفت: چه كسى از ميان شما مى‏تواند فلان عابد را گمراه كند كه بى گناه او سخت مرا ناراحت كرده است؟!
هريك از آن‏ها سخنى گفتند، يكى گفت: من از ناحيه زنان او را گمراه مى‏كنم، ابليس گفت: اين پيشنهاد تو بى فايده است، او فريب زنان را نمى‏خورد.
ديگرى گفت: من به وسيله شراب و ساير نوشيدنى‏هاى لذيذ او را فريب مى‏دهم.
ابليس گفت: فايده ندارد، او گول لذت‏هاى دنيا را نمى‏خورد. ديگرى گفت: من او را مى‏توانم فريب دهم، ابليس گفت: چگونه؟ او گفت: از راه عبادت، ابليس گفت: پيشنهاد خوبى كردى، همين كار را دنبال كن.
آن شيطان به صورت انسان وارد عبادت‏گاه شد، و در پيش روى او مشغول نماز و عبادت شد و شب و روز بدون استراحت به عبادت خود ادامه داد.
عابد تعجب كرد و با خود مى‏گفت: اين عابد تازه وارد، چقدر توفيق سرشار براى عبادت دارد، از او سؤال مى‏كرد، ولى شيطان اعتنا نكرده و به عبادتش ادامه مى‏داد. تا اين كه به طور مكرر مى‏گفت: اى بنده خدا بگو بدانم به خاطر چه عاملى اين گونه براى انجام عبادت آمادگى يافته‏اى؟!
سرانجام شيطان به عابد گفت: من يك گناهى را انجام داده‏ام، هر وقت به ياد آن مى‏افتم، از ترس آن، بيشتر مشتاق عبادت مى‏شوم (تا با عبادت خود را جبران كنم و آن گناه را به طور كلى از زندگى خود دور سازم.)
عابد: آن گناه چه گناهى بوده، به من خبر بده تا من نيز آن را انجام دهم و سپس توبه كنم و به توفيق سرشار براى عبادت دست يابم.
شيطان: اين دو درهم را از من بگير و وارد شهر شو، و در فلان جا به در خانه‏اى برو، در آن جا زنى هست با او زنا كن، و سپس باز گرد.
عابد جاهل وارد شهر شد و آدرس آن زن را از مردم پرسيد، مردم خانه او را به عابد نشان دادند و پيش خود مى‏گفتند: لابد عابد مى‏خواهد آن زن بدكار را موعظه و هدايت كند.
عابد به سوى خانه آن زن رفت، و پس از اجازه وارد خانه او شد، زن وقتى كه شكل و لباس عابد را ديد، گفت: آمدن تو با اين قيافه به اين جا تناسب ندارد، براى چه به اين جا آمده‏اى؟ عابد قصه خود را نقل كرد.
آن زن گفت: اى بنده خدا! اولاً: ترك گناه براى كسب توبه، راهوارتر است. ثانياً: از كجا هر كسى توبه كرد، توبه‏اش پذيرفته مى‏شود؟ بدان كه آن راهنماى تو شيطان بوده است كه خواسته به اين طريق تو را گول بزند، اينك به معبد خود برگرد ببين او در آن جا نيست، عابد به معبد خود بازگشت و در آن جا كسى را نديد.
آن زن شب آن روز از دنيا رفت، صبح آن شب ناگاه مردم ديدند بر در خانه او اين جمله نوشته شده:
اُحضُرُوا فُلانَة فَانَّها مِن اَهلِ الجَنَّةِ؛
براى تشييع جنازه اين زن حاضر شويد كه او اهل بهشت است.
مردم در شك و ترديد افتادند، كه اين جمله با اعمال آن زن تناسب ندارد، سه روز از اين قضيه گذشت، در اين هنگام خداوند به حضرت موسى عليه‏السلام چنين وحى كرد:
كنار جنازه آن زن حاضر شو، و بر آن نماز بخوان، و به مردم امر كن كه بر آن جنازه نماز بخوانند، زيرا من او را آمرزيدم و بهشت را بر او واجب كردم، چرا كه او بنده من (فلان عابد) را از گناه كردن باز داشت.(539)
موسى عليه‏السلام فرمان خدا را اجرا كرد، و به اين ترتيب يك بانوى غريق در آلودگى بر اثر امر به معروف و نهى از منكر، و بازداشتن انسانى از گناه، آن چنان مشمول رحمت الهى شد، كه خداوند او را از اهل بهشت قرار داد و به پيامبر اولوالعزمش موسى عليه‏السلام فرمان داد تا با مردم، حاضر گردند و با تجليل و احترام جنازه او را بردارند و به خاك بسپارند.
راز محبوبيت موسى عليه‏السلام نزد خدا
خداوند به موسى عليه‏السلام وحى كرد: اى برگزيده‏ام تو را بسيار دوست دارم.
موسى: كدام خصلت من است كه مرا محبوب پيشگاهت نموده است؟
خداوند: تو نسبت به ما مانند آن كودكى هستى كه حتى هنگام قهر مادرش، به مادر پناه مى‏برد، و تنها او را حامى خود مى‏داند، تو وقتى به درگاه ما مناجات مى‏كنى و مى‏گويى اى خدا تنها تو را مى‏پرستم و تنها از تو كمك مى‏جويم، در حقيقت تنها مرا مى‏پرستى و تنها از من كمك مى‏جويى، اين است راز محبوبيت ويژه تو در پيشگاه من.
غير من پيشت چو سنگست و كلوخ
اگر صبى و گر جوان و گر شيوخ
خاطر تو هم زمادر خير و شر
التفاتش نيست در جاى دگر(540)
راز مستجاب شدن دعا
موسى عليه‏السلام از محلى عبور مى‏كرد، ديد شخصى با گريه و راز و نياز، مكرر مى‏گويد:
خدايا خواسته‏ام را بر آور. موسى از آن جا گذشت و پس از يك هفته به آن جا بازگشت، ديد هنوز آن شخص مشغول دعا است و خواسته‏اش را از خدا مى‏طلبد، خداوند به موسى چنين وحى كرد: اگر اين شخص آن قدر دعا كند كه زبانش بريده گردد و از دهانش بيرون بيفتد، دعايش را مستجاب نمى‏كنم، زيرا او مرا از غير طريقى كه تعيين كرده‏ام (بدون اعتقاد به رهبرى تو) دعا مى‏كند.(541)
داستان موسى و خضر عليه‏السلام‏
از داستان‏هاى جالب زندگى موسى عليه‏السلام ماجراى شيرين او با حضرت خضر عليه‏السلام است كه در قرآن سوره كهف آمده و داراى نكات و درسهاى آموزنده گوناگونى است، در اين راستا نظر شما را به فرازهاى زير از آن داستان جلب مى‏كنيم.
سخنرانى موسى عليه‏السلام و ترك اَولىِ او
هنگامى كه فرعون و فرعونيان در درياى نيل غرق شده و به هلاكت رسيدند، بنى اسرائيل به رهبرى حضرت موسى عليه‏السلام پس از سال‏ها مبارزه، پيروز شدند و زمام امور رهبرى به دست موسى عليه‏السلام افتاد.
او در يك اجتماع بسيار بزرگ (كه مى‏توان آن را به عنوان جشن پيروزى ناميد) در حضور بنى اسرائيل سخنرانى كرد، مجلس بسيار باشكوه بود، ناگاه يك نفر از موسى عليه‏السلام پرسيد: آيا كسى را مى‏شناسى كه نسبت به تو اعلم (عالم‏تر) باشد؟
موسى عليه‏السلام در پاسخ گفت: نه.
و مطابق بعضى از روايات، پس از نزول تورات و سخن گفتن مستقيم خدا با موسى عليه‏السلام، موسى در ذهن خود به خودش گفت: خداوند هيچكس را عالم‏تر از من نيافريده است. در اين هنگام خداوند به جبرئيل وحى كرد موسى را درياب كه در وادى هلاكت افتاده. (يعنى بر اثر حالتى شبيه خودخواهى، در سراشيبى نزول از مقامات عاليه معنوى قرار گرفته، به ياريش بشتاب تا اصلاح شود. جبرئيل به سراغ موسى آمد...)
خداوند همان دم به موسى عليه‏السلام وحى كرد: آرى داناتر از تو عبد و بنده ما خضر عليه‏السلام است، او اكنون در تنگه دو دريا،(542) در كنار سنگى عظيم است.
موسى عليه‏السلام عرض كرد: چگونه به حضور او نايل شوم؟
خداوند فرمود: يك عدد ماهى بگير و در ميان زنبيل خود بگذار، و به سوى آن تنگه دو دريا برو، در هر جا كه آن ماهى را گم كردى، آن عالم در همانجا است.(543)
موسى عليه‏السلام در جستجوى استاد
موسى عليه‏السلام كه دانش دوست بود، گفت: من دست از جستجو بر نمى‏دارم تا به محل آن تنگه دو دريا برسم، هر چند مدت طولانى به راه خود ادامه دهم.
موسى دوست و همسفرى براى خود انتخاب كرد كه همان مرد رشيد و شجاع و با ايمان بنى اسرائيل به نام يوشع بن نون بود، موسى يك عدد ماهى در ميان زنبيل نهاد و اندكى زاد و توشه راه برداشت، و همراه يوشع به سوى تنگه دو دريا حركت كردند. هنگامى كه به آن جا رسيدند در كنار صخره‏اى اندكى استراحت كردند، در همان جا موسى و يوشع عليهماالسلام، ماهى اى را به همراه داشتند، فراموش كردند. بعد معلوم شد كه ماهى بر اثر رسيدن قطرات آب به طور معجزه آسايى خود را در همان تنگه به دريا افكنده و ناپديد شده است.
موسى و همسفرش از آن محل گذشتند، طولانى بودن راه و سفر موجب خستگى و گرسنگى آن‏ها گرديد، در اين هنگام موسى عليه‏السلام به خاطرش آمد كه غذايى به همراه خود آورده، به يوشع گفت: غذاى ما را بياور كه از اين سفر سخت خسته شده‏ايم.
يوشع گفت: آيا به خاطر دارى هنگامى كه ما به كنار آن صخره پناه برديم، من در آن جا فراموش كردم كه ماجراى ماهى را بازگو كنم، و اين شيطان بود كه ياد آن را از خاطر من ربود، و ماهى راهش را به طور شگفت‏انگيز در دريا پيش گرفت و ناپديد شد.
و از آن جا كه اين موضوع به صورت نشانه‏اى براى موسى عليه‏السلام در رابطه با پيدا كردن عالِم، بيان شده بود موسى عليه‏السلام مطلب را دريافت و گفت: اين همان چيزى است كه ما مى‏خواستيم و به دنبال آن مى‏گشتيم. در اين هنگام از همانجا بازگشتند و به جستجوى آن عالِم پرداختند، وقتى كه به تنگه رسيدند حضرت خضر عليه‏السلام را در آن جا ديدند.(544) پس از احوالپرسى، موسى عليه‏السلام به او گفت:
آيا من از تو پيروى كنم تا از آن چه به تو تعليم داده شده است و مايه رشد و صلاح است به من بياموزى؟
خضر: تو هرگز نمى‏توانى همراه من صبر و تحمل كنى، و چگونه مى‏توانى در مورد رموز و اسرارى كه به آن آگاهى ندارى شكيبا باشى؟
موسى: به خواست خدا مرا شكيبا خواهى يافت، و در هيچ كارى مخالفت فرمان تو را نخواهم كرد.
خضر: پس اگر مى‏خواهى به دنبال من بيايى از هيچ چيز سؤال نكن، تا خودم به موقع، آن را براى تو بازگو كنم.
موسى عليه‏السلام مجدداً اين تعهد را داد كه با صبر و تحمل همراه استاد حركت كند و به اين ترتيب همراه خضر عليه‏السلام به راه افتاد.(545)
ديدار موسى از سه حادثه عجيب‏
موسى و يوشع و خضر عليهم السلام با هم به كنار دريا آمدند و در آن جا سوار كشتى شدند آن كشتى پر از مسافر بود، در عين حال صاحبان كشتى آن‏ها را سوار كردند. پس از آن كه كشتى مقدارى حركت كرد، خضر عليه‏السلام برخاست و گوشه‏اى از كشتى را سوراخ كرد و آن قسمت را شكست و سپس آن قسمت ويران شده را با پارچه و گل محكم نمود كه آب وارد كشتى نشود.
موسى عليه‏السلام وقتى اين منظره نامناسب را كه موجب خطر جان مسافران مى‏شد ديد، بسيار خشمگين شد و به خضر گفت: آيا كشتى را سوراخ كردى كه اهلش را غرق كنى، راستى چه كار بدى انجام دادى؟
حضرت خضر گفت: آيا نگفتم كه تو نمى‏توانى همراه من صبر و تحمل كنى؟!
موسى گفت: مرا به خاطر اين فراموشكارى، بازخواست نكن و بر من به خاطر اين اعتراض سخت نگير.
از آن جا گذشتند و از كشتى پياده شده و به راه خود ادامه دادند، در مسير راه خضر عليه‏السلام كودكى را ديد كه همراه خردسالان بازى مى‏كرد، خضر به سوى او حمله كرد و او را گرفت و كشت.
موسى عليه‏السلام با ديدن اين منظره وحشتناك تاب نياورد و با خشم به خضر عليه‏السلام گفت:
آيا انسان پاكى را بى آن كه قتلى كرده باشد كشتى؟ به راستى كار زشتى انجام دادى.
حتى موسى عليه‏السلام بر اثر شدت ناراحتى به خضر عليه‏السلام حمله كرد و او را گرفت و به زمين كوبيد كه چرا اين كار را كردى؟
خضر گفت: به تو نگفتم تو هرگز توانايى ندارى با من صبر كنى؟
موسى عليه‏السلام گفت: اگر بعد از اين از تو درباره چيزى سؤال كنم، ديگر با من مصاحبت نكن، چرا كه از ناحيه من معذور خواهى بود.
از آن جا حركت كردند تا اين كه شب به قريه‏اى به نام ناصره رسيدند، آن‏ها از مردم آن جا غذا و آب خواستند، مردم ناصره، غذايى به آن‏ها ندادند و آن‏ها را مهمان خود ننمودند، در اين هنگام خضر عليه‏السلام به ديوارى كه در حال ويران شدن بود نگاه كرد و به موسى عليه‏السلام گفت: به اذن خدا برخيز تا اين ديوار را تعمير و استوار كنيم تا خراب نشود. خضر عليه‏السلام مشغول تعمير شد.
موسى عليه‏السلام كه خسته و كوفته و گرسنه بود، و از همه مهمتر احساس مى‏كرد شخصيت والاى او و استادش به خاطر عمل نامناسب اهل آن آبادى سخت جريحه دار شده و در عين حال خضر عليه‏السلام به تعمير ديوار آن آبادى مى‏پردازد، بار ديگر تعهد خود را به كلى فراموش كرد و زبان به اعتراض گشود، اما اعتراضى سبكتر و ملايم‏تر از گذشته، گفت: مى‏خواستى در مقابل اين كار اجرتى بگيرى؟ اينجا بود كه خضر عليه‏السلام به موسى عليه‏السلام گفت:
هذا فِراقٌ بَينِى وَ بَينِكَ...؛
انيك وقت جدايى من و تو است، اما به زودى راز آن چه را كه نتوانستى بر آن صبر كنى، براى تو بازگو مى‏كنم.(546)
موسى عليه‏السلام سخنى نگفت، و دريافت كه نمى‏تواند همراه خضر عليه‏السلام باشد و در برابر كارهاى عجيب او صبر و تحمل داشته باشد.
توضيحات خضر عليه‏السلام در مورد سه حادثه عجيب‏
حضرت حضر عليه‏السلام راز سه حادثه شگفت‏انگيز فوق را براى موسى عليه‏السلام چنين توضيح داد:
اما آن كشتى مال گروهى از مستمندان بود كه با آن در دريا كار مى‏كردند، و من خواستم آن را معيوب كنم و به اين وسيله آن كشتى را از غصب ستمگر زمان برهانم. چرا كه پشت سرشان پادشاه ستمگرى بود كه هر كشتى سالمى را به زور مى‏گرفت. معيوب كردن من، براى نگه دارى كشتى براى صاحبش بود.
و اما آن نوجوان، پدر و مادرش با ايمان بودند و بيم داشتيم كه آنان را به طغيان و كفر وادارد، و از اين رو خواستيم كه پروردگارشان به جاى او فرزندى پاك‏سرشت و با محبت به آن دو بدهد.(547)
و اما آن ديوار از آنِ دو نوجوان يتيم در آن شهر بود، گنجى متعلق به آن يتيمان در زير ديوار وجود داشت، و پدرشان مرد صالحى بود، و پروردگار تو مى‏خواست آن‏ها به حد بلوغ برسند و گنجشان را استخراج كنند. اين رحمتى از پروردگار تو بود، من آن كارها را انجام دادم تا زير ديوار محفوظ باشد و آن گنج خارج نشود و به دست بيگانه نيفتد، من اين كارها را خودسرانه انجام ندادم. اين بود راز كارهايى كه نتوانستى در برابر آن‏ها تحمل كنى.(548)
موسى عليه‏السلام از توضيحات حضرت خضر عليه‏السلام قانع شد.
توصيه خضر عليه‏السلام و نوشته لوح گنج‏
هنگام جدايى خضر عليه‏السلام از موسى عليه‏السلام، موسى به او گفت: مرا سفارش و موعظت كن، خضر مطالبى فرمود، از جمله گفت: از سه چيز بپرهيز و دورى كن: 1 - از لجاجت 2 - و از راه رفتن بى هدف و بدون نياز 3 - و از خنده بدو تعجب، خطاهايت را به ياد بياور و از تجسس در خطاهاى مردم پرهيز كن.
از حضرت رضا عليه‏السلام نقل شده آن گنجى كه زير ديوار مخفى بود، لوح طلايى بود كه در آن چنين نوشته شده بود:
بسم‏الله‏الرحمن‏الرحيم، محمَّدٌ رَسولُ اللهِ، عَجِبتُ لِمَن اَيقَنَ بالمَوتِ كَيفَ يَفرَحُ، عَجِبتُ لِمَن اَيقَنَ بالقَدَرِ كَيفَ يَحزَنَ؟ و عَجِبتُ لِمَن رأى الدُّنيا وَ تقَبّلها بِاَهلها كيفَ يَركَنُ الِيها، و يَنبَغى لِمَن غَفَلَ عَنِ اللهَ اَلّا يَتَّهَمَ اللهُ تبارَكَ و تَعالى فِى قَضاوَتِهِ وَ لا يَستَبطِئَهُ فِى رِزقِهِ؛
به نام خداوند بخشنده مهربان - تعجب مى‏كنم براى كسى كه يقين به مرگ دارد چگونه شادى مستانه مى‏كند؟ تعجب مى‏كنم براى كسى كه يقين به قضا و قدر الهى دارد، چگونه اندوهگين مى‏شود؟ تعجب مى‏كنم براى كسى كه دنيا و دگرگونى‏هاى آن را با اهلش مى‏نگرد، چگونه بر آن اعتماد مى‏كند؟ و سزاوار است آن كسى كه از خداوند غافل مى‏گردد، خداوند متعال را در قضاوتش متهم نكند، و در رزق و روزى رساندن او را به كندى و تاخير ياد ننمايد.(549)
نيز روايت شده: بين آن پدر صالح و يتيمان كه آن گنج را براى فرزندانش ذخيره كرده بود، هفتاد پدر واسطه بود، خداوند به خاطر نيكوكارى آن پدر (جد هفتادم) گنج او را به دو يتيم از نوه‏هايش رسانيد، پاداش نيكوكارى او را اينگونه ادا كرد.(550)
ملاقات ابليس با موسى عليه‏السلام‏
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: موسى عليه‏السلام در مكانى نشسته بود، ناگاه شيطان كه كلاه دراز و رنگارنگى بر سر داشت، نزد موسى عليه‏السلام آمد و (به عنوان احترام موسى) كلاهش را از سر برداشت و در برابر موسى عليه‏السلام ايستاد و سلام كرد، و بين آن دو چنين گفتگو شد:
موسى: تو كيستى؟
ابليس: من شيطان هستم.
موسى: ابليس تو هستى، خدا تو را در به در و آواره كند.
ابليس: من نزد تو آمده‏ام تا به خاطر مقامى كه در پيشگاه خدا دارى، به تو سلام كنى.
موسى: اين كلاه چيست كه بر سر دارى؟
ابليس: با (رنگها و زرق و برق) اين كلاه دل مردم را مى‏ربايم.
موسى: به من از گناهى خبر ده كه هرگاه انسان مرتكب آن گردد، تو بر او مسلط گردى.
ابليس گفت: اذا اَعجَبَتهُ نَفسُهُ، وَ استَكثَرَ عَمَلَهُ وَ صغُرَ فِى عَينَيهِ ذَنبُهُ؛
در سه مورد بر انسان مسلط مى‏شوم:
1 - هنگامى كه او از خود راضى شود (و اعمال خود را بپسندد و خودبين باشد) 2 - هنگامى كه او عملش را ياد تصور كند 3 - هنگامى كه او گناهش را كوچك بشمرد.(551)
ديدار موسى عليه‏السلام از غذاى كرم در دل سنگ‏
هنگامى كه حضرت موسى عليه‏السلام از طرف خداوند، براى رفتن به سوى فرعون و دعوت او به خدا پرستى، مأمور گرديد، موسى عليه‏السلام (كه احساس خطر مى‏كرد) به فكر خانواده و بچه‏هاى خود افتاد، و به خدا عرض كرد: پروردگارا! چه كسى از خانواده بچه‏هاى من، سرپرستى مى‏كند؟!
خداوند به موسى عليه‏السلام فرمان داد: عصاى خود را بر سنگ بزن.
موسى عليه‏السلام عصايش را بر سنگ زد، آن سنگ شكست، در درون آن، سنگ ديگرى نمايان شد، با عصاى خود يك ضربه ديگر بر سر آن سنگ زد، آن نيز شكسته شد و در درونش سنگ ديگرى پيدا گرديد، موسى عليه‏السلام ضربه ديگرى با عصاى خود بر سنگ سوم زد، و آن سنگ نيز شكسته شد، او در درون آن سنگ، كرمى را ديد كه چيزى به دهان گرفته و آن را مى‏خورد.
پرده‏هاى حجاب از گوش موسى عليه‏السلام به كنار رفت و شنيد آن كرم مى‏گويد:
سُبحانَ مَن يَرانِى وَ يَسمَعُ كَلامِى وَ يَعرِفُ مَكانِى وَ يَذكُرُنِى وَ لا يَنسانِى؛
پاك و منزه است آن خداوندى كه مرا مى‏بيند، و سخن مرا مى‏شنود، و به جايگاه من آگاه است، و به ياد من هست، و مرا فراموش نمى‏كند.(552)
به اين ترتيب، موسى عليه‏السلام دريافت كه خداوند عهده دار رزق و روزى بندگان است، و با توكل بر او، كارها سامان مى‏يابد.
توبه‏اى كه موجب بارندگى پربركت شد
عصر حضرت موسى عليه‏السلام بود، مدتى باران نيامد و زراعت‏ها خشك شدند و بلاى قحطى همه جا را فرا گرفته بود، مردم به محضر موسى عليه‏السلام آمدند و با التماس از او خواستند، نماز استسقاء بخواند تا باران بيايد. موسى عليه‏السلام با جمعيتى بالغ بر هفتاد هزار نفر به صحرا رفتند و نماز باران خواندند و هر چه دعا كردند، باران نيامد. موسى عليه‏السلام عرض كرد: خدايا! با هفتاد هزار نفر، هر چه دعا مى‏كنيم باران نمى‏آيد، علتش چيست؟ مگر مقام و منزلت من در پيشگاهت كهنه شده است.
خداوند به موسى عليه‏السلام خطاب كرد: در ميان شما يك نفر است كه چهل سال است معصيت مرا مى‏كند، به او بگو از ميان جمعيت خارج شود، تا دعايت مستجاب گردد.
موسى عليه‏السلام عرض كرد: صداى من ضعيف است و به هفتاد هزار نفر جمعيت نمى‏رسد. خداوند فرمود: تو اعلام كن من صدايت را به همه مى‏رسانم. موسى عليه‏السلام اعلام كرد، همه شنيدند. آن مرد گنهكار ديد هيچكس خارج نشد، دريافت كه آن شخص خودش است، با خود گفت: اگر برخيزم و بيرون روم، رسوا مى‏شوم و اگر بيرون نروم، باران نمى‏آيد. با خود گفت: اگر برخيزم بيرون روم، رسوا مى‏شوم، و اگر بيرون نروم، و باران نمى‏آيد. همانجا نشست و توبه حقيقى كرد، پس از آن بى‏درنگ باران پربركت آمد. موسى عليه‏السلام عرض كرد: خدايا! كسى از ميان جمعيت خارج نشد، پس چطور شد باران آمد؟
خداوند فرمود: سَقيتُكُم بالَّذى مَنَعتُكُم بِهِ؛
شما را به خاطر همان شخصى كه به سبب او باران را قطع كرده بودم، سيراب كردم. (يعنى توبه او باعث باريدن باران گرديد)
موسى عليه‏السلام عرض كرد: خدايا! او را نشان بده تا زيارتش كنم خداوند فرمود: آنگاه كه او گناه مى‏كرد، رسوايش نكردم، حالا كه توبه كرده و رسوايش كنم، من كه نمّامى را دشمن دارم هرگز نمّامى نمى‏كنم، من كه عيب پوش هستم هرگز عيب كسى را فاش نمى‏سازم و آبروى كسى را نمى‏ريزم.(553)
عذرخواهى موسى عليه‏السلام از خداوند
روزى حضرت موسى عليه‏السلام هنگام عبور فقير برهنه و تهيدستى را ديد كه بر روى ريگ بيابان خوابيده بود، او وقتى كه موسى عليه‏السلام را ديد، نزدش آمد و گفت: اى موسى! دعا كن تا خداوند هزينه اندكى به من بدهد كه از ندارى و فقر جانم به لب رسيده است.
موسى عليه‏السلام براى او دعا كرد، و از آن جا گذشت و به سوى كوه طور براى مناجات رفت، پس از مدتى از همان مسير باز مى‏گذشت ديد مردم همان فقير را دستگير كرده و جمعيتى بسيار در گِردش اجتماع نموده‏اند، پرسيد: چه حادثه‏اى رخ داده است؟
حاضران گفتند: اين مرد شراب خورده و با عربده و جنگ‏طلبى، به يك نفر حمله كرده و او را كشته است، اكنون او را دستگير كرده‏اند، تا به عنوان قصاص اعدام كنند.
به گفته لطيفه‏گوها:
گربه مسكين اگر پر داشتى
تخم گنجشك در زمين نگذاشتى
موسى به حكم الهى اقرار كرد و از جسارت خود در مورد آن فقير بدسيرت استغفار نمود.
بنده چو جاه آمد و سيم و زرش
سيلى خواهد به ضرورت سرش
آن نشنيدى كه فلاطون چه گفت؟
مور همان به كه نباشد پرَش‏(554)
سپردن موسى عليه‏السلام صندوق عهد را به يوشع‏
در آيه 248 سوره بقره سخن از تابوت (صندوق عهد موسى) به ميان آمده و در آن آيه چنين مى‏خوانيم:
و پيامبرشان (اشموئيل) به بنى اسرائيل گفت: نشانه صحت حكومت و فرماندهى طالوت آن است كه تابوت (صندوق عهد) به سوى شما خواهد آمد. كه در آن، آرامشى از پروردگار شما، و يادگارهاى خاندان موسى و هارون قرار دارد، در حالى كه فرشتگان، آن را حمل مى‏كنند. در اين موضوع، نشانه روشن براى شما است، اگر ايمان داشته باشيد.
توضيح اين كه موسى عليه‏السلام در روزهاى آخر عمر خود، الواح مقدس تورات، كتاب آسمانى را به ضميمه زره خود و يادگارهاى ديگر در ميان صندوقى نهاد و آن را به وصى خود يوشع بن نون سپرد، اين صندوق چنان كه از آيه فوق استفاده مى‏شود، داراى اعتبار و عظمت خاصى براى بنى اسرائيل، و مايه اطمينان و آرامش خاطر براى آن‏ها بود.
از گفتار اهل بيت عليهم السلام و مفسران بر مى‏آيد كه اين صندوق همان صندوقى بود كه مادر موسى، موسى را هنگام خردسالى در ميان آن نهاده و به رود نيل انداخت، آب آن را تا كنار كاخ فرعون آورد، و به وسيله كارگران فرعون از آب گرفته شد، و نزد فرعون فرستاده شد، موسى عليه‏السلام را از ميان آن بيرون آوردند و اين صندوق در دستگاه فرعون نگهدارى مى‏شد. سپس به دست بنى اسرائيل افتاد و چون داراى خاطره شيرين نجات موسى عليه‏السلام بود، در نزد بنى اسرائيل، بسيار احترام داشت. آن‏ها از آن صندوق استمداد مى‏جستند، و در جنگهايى كه با عمالقه و دشمنان داشتند، آن را همراه خود مى‏بردند، و آن صندوق اثر معنوى و روانى خاصى در بالا رفتن روحيه آن‏ها داشت، سرانجام در يكى از جنگ‏ها، دشمنان آن صندوق را از بنى اسرائيل گرفتند و اين حادثه براى بنى اسرائيل بسيار تلخ بود و موجب ضعف آن‏ها شد، چرا كه آن‏ها آن صندوق را شعار و پرچم بلند خود مى‏دانستند، و اكنون آن را از دست داده بودند.(555)
به اين ترتيب مويس عليه‏السلام در واپسين روزهاى عمرش، چنين صندوقى را به وصى خود يوشع سپرد، و در داستان اشموئيل ماجراى بازگشت اين صندوق به دست بنى اسرائيل، خاطرنشان مى‏شود.
رحلت آرام و آسوده موسى عليه‏السلام‏
240 سال از عمر موسى عليه‏السلام گذشت، روزى عزرائيل نزد او آمد و گفت: سلامبر تو اى همسخن خدا.
موسى عليه‏السلام جواب سلام او را داد و پرسيد: تو كيستى؟
او گفت: من فرشته مرگ هستم.
موسى: براى چه به اين جا آمده‏اى؟
عزرائيل: آمده‏ام تا روحت را قبض كنم.
موسى: روحم را از كجاى بدنم خارج مى‏سازى؟
عزرائيل: از دهانت.
موسى: چرا از دهانم، با اينكه من با همين دهانم با خدا گفتگو كرده‏ام؟
عزرائيل: از دستهايت.
موسى: چرا از دستهايم، با اين كه تورات را با اين دستهايم گرفته‏ام؟
عزرائيل: از پاهايت.
موسى: چرا از پاهايم، با اين كه با همين پاهايم به كوه طور (براى مناجات) رفته‏ام؟
عزرائيل: از چشمهايت.
موسى: چرا از چشمهايم، با اين همواره چشمهايم را به سوى اميد پروردگار كشيده‏ام؟
عزرائيل: از گوشهايت.
موسى: چرا از گوشهايم، با اين كه سخن خداوند متعال را با گوشهايم شنيده‏ام.
خداوند به عزارئيل وحى كرد: روح موسى عليه‏السلام را قبض نكن تا هر وقت كه خودش بخواهد.
عزرائيل از آن جا رفت، و موسى عليه‏السلام سال‏ها زندگى كرد تا اين كه: روزى يوشع بن نون را طلبيد و وصيت‏هاى خود را به او نمود، سپس به تنهايى به سوى كوه طور رفت، مردى را ديد مشغول كندن قبر است، نزد او رفت و گفت: آيا مى‏خواهى تو را كمك كنم؟ او گفت: آرى، موسى او را كمك كرد. وقتى كه كار كندن قبر تمام شد، مويس عليه‏السلام وارد قبر گرديد و در ميان آن خوابيد تا ببيند اندازه لحد قبر، درست است يا نه، در همان لحظه خداوند پرده را از جلو چشم او برداشت، موسى عليه‏السلام مقام خود در بهشت را ديد، عرض كرد: خدايا روحم را به سويت ببر. همان دم عزرائيل روح او را قبض كرد. و همان قبر را مرقد موسى عليه‏السلام قرار داد، و آن قبر را پوشانيد، و آن مرد قبر كن، عزرائيل بود كه به آن صورت در آمده بود.
در اين وقت منادى حق در آسمان، با صداى بلند گفت:
ماتَ موسى‏ كَلِيم اللهِ، فَاَىِّ نَفسٍ لا تَمُوتُ؛
موسى كليم خدا مرد، چه كسى است كه نمى‏ميرد؟(556)
مطابق بعضى از روايات، قبر حضرت موسى عليه‏السلام در كوه طور (واقع در نجف اشرف يا سرزمين سينا) مى‏باشد.(557)
پايان داستان‏هاى زندگى حضرت موسى عليه‏السلام
531 - جوامع الحكايت، محمد عوفى به قلم روان از نگارنده،ص 322. در كتاب سياستنامه،ص 222، از اين شوهر و زن به نام‏هاى يوسف و كژسف ياد شده است. ناگفته نماند كه در روايات ما، آيه مذكور (175 اعراف) درباره بلعم باعورا دانشمند معروف بنى اسرائيل نازل شده كه به خاطر داشتن مقام اسم اعظم، دعايش مستجاب مى‏شد و بر اثر سازش با مخالفان موسى عليه‏السلام اين مقام از او سلب گرديد و ديگر دعايش به استجابت نمى‏رسيد. (چنان كه خاطرنشان شد.)
532 - مضمون آيات 67 و 71 سوره بقره.
533 - اقتباس از بحار، ج 13،ص 259 به بعد؛ عيون اخبار الرضا عليه‏السلام، ج 2،ص 13، مجمع البيان و تفسير قمى، ذيل آيات مورد بحث.
534 - بحار، ج 13،ص 146.
535 - اصول كافى، ج 2،ص 123.
536 - بحارالانوار، ج 64،ص 117 و 118.
537 - اعلام‏الدين ديلمى، بحار، ج 13،ص 349 و 350.
538 - بحار، ج 14،ص 489.
539 - روضه الكافى،ص 384 و 385.
540 - ديوان مثنوى، به خط ميرخانى،ص 379، (دفتر چهارم)
541 - بحار، ج 17،ص 180.
542 - به گفته اكثر مفسران، منظور از اين تنگه دو دريا، محل اتصال خليج عقبه با خليج سوئز است.
543 - بحار، ج 13،ص 278.
544 - در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده فرمود: هنگامى كه موسى عليه‏السلام با خضرع در كنار دريا ملاقات كرد، پرنده‏اى در برابر آن دو ظاهر شد، قطره‏اى آب دريا با منقارش برداشت، خضر به موسى عليه‏السلام گفت: «آيا مى‏دانى اين پرنده چه مى‏گويد؟» موسى گفت: چه مى‏گويد؟ خضر گفت: مى‏گويد: وَ رَبّ السَّمواتِ وَ الأَرضِ وَ رَبِّ البَحرِ ما عِلمُكُما مِن عِلمِ اللهِ الّا قَدرِ ما اَخَذتُ بِمِنقارِى مِن هذا البَحرِ؛
«و سوگند به پروردگار آسمان‏ها و زمين و پروردگار دريا، دانش شما دو نفر (موسى و خضر) در مقايسه با علم خدا نيست مگر به اندازه آن چه از آب در منقارم گرفته‏ام نسبت به اين دريا» (بحار، ج 13،ص 302)
و در روايت يدگر آمده: «اين پرنده كوچك‏تر از گنجشك بود و از نوع پرستو بود و گفت: «علم شما در مقابل علم محمد و آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم به اندازه مقدار آبى است كه به منقار گرفته‏ام نسبت به دريا.» (همان مدرك؛ پاورقى.)
545 - مضمون آيات 60 تا 70 سوره كهف.
546 - كهف، 71 و 78؛ بحار، ج 13،ص 280؛ روايت شده: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خدا برادرم موسى عليه‏السلام را رحمت كند، اگر تحمل مى‏كرد، عجيب‏ترين شگفتى‏ها را (از دست خضر) مى‏ديد و نيز فرمود: و اگر صبر مى‏كرد، هزار شگفتى مى‏ديد. (نور الثقلين، ج 3،ص 282). و از امام باقر عليه‏السلام يا امام صادق عليه‏السلام نقل شده فرمود: لَو صَبَرَ مُوسى لَاَراهُ العالِمُ سَبعِينَ اُعجُوبَةٍ؛ اگر موسى عليه‏السلام صبر و تحمل مى‏كرد، آن عالِم (خضر) هفتاد حادثه عجيب به موسى عليه‏السلام نشان مى‏داد. (بحار، ج 13،ص 284 و 310)
نيز روايت شده: از موسى عليه‏السلام پرسيدند: سخت‏ترين حادثه زندگى تو چه بود؟
موسى عليه‏السلام در پاسخ گفت: هيچ يك از آن همه مشكلات (عصر فرعون و عصر حكومت بنى اسرائيل با آن همه رنجها) همانند گفتار خضر عليه‏السلام برايم رنج‏آور نبود كه خبر از فراق و جدايى خود از من داد و مرا از علوم خود محروم ساخت. (تفسير ابوالفتوح رازى، ذيل آيه 78 كهف)
547 - كارهاى خضر عليه‏السلام به خصوص كشتن نوجوان اگر چه ظاهرى بسيار زننده داشت، ولى بايد توجه داشت كه فرق است بين نظام تشريع و تكوين، خداوند حاكم هر دو نظام است، در اين صورت هيچ مانعى ندارد كه خداوند گروهى مانند موسى عليه‏السلام را مأمور اجراى نظام تشريع كند، و گروهى يا شخصى (مانند خضر) را مأمور اجراى نظام تكوين، از نظر نظام تكوين، هيچ مانعى ندارد كه خداوند حتى كودك نابالغى را دچار حادثه‏اى كند كه جان بسپارد، چرا كه وجودش ممكن است در آينده موجب خطرهاى عظيم گردد، مانند اين كه پزشك دست يا پاى كسى را قطع مى‏كند تا ميكروب سرطان از آن به ساير اعضاء سرايت ننمايد. كارهاى حضرت خضر عليه‏السلام در ماجراى فوق در محدوده نظام تكوين بوده، ولى حضرت موسى عليه‏السلام مأمور كارها در محدوده تشريع بود، از اين رو مقام موسى عليه‏السلام در اين راستا از حضرت خضر عليه‏السلام بالاتر بود، اگر چه در محدوده نظام تكوين، مقام خضر عليه‏السلام بالاتر بود.
از سوى ديگر اين كار خضر عليه‏السلام از نشانه‏هاى رحمت الهى و پاداش او به پدر و مادر با ايمان بود، خضر به دستور خدا آن كودك كافر را - كه اگر مى‏ماند موجب كفر و انحراف پدر و مادر مى‏شد - كشت، ولى به جاى آن كودك، خداوند دخترى به آن پدر و مادر مرحمت فرمود، كه كانون ايمان و تقوا بود و به فرموده امام صادق عليه‏السلام از نسل او هفتاد پيامبر، به وجود آمد. (تفسير نورالثقلين، ج 3،ص 286).
548 - كهف، 79 تا 83.
549 - بحار، ج 13،ص 294.
550 - همان،ص 289.
551 - اصول كافى، ج 2،ص 624.
552 - تفسير روح البيان، ج 4،ص 96 و 97.
553 - ثمرات الحياة، ج 3.
554 - گلستان سعدى، باب سوم.
555 - اقتباس مجمع البيان، ج 2،ص 353.
556 - بحار، ج 13،ص 365 و 366.
557 - همان،ص 253.
 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (20)

      توهين قارون به موسى عليه‏السلام و نفرين موسى عليه‏السلام‏

      حسرتى كه تبديل به تنفر شد

      چهل سال سرگردانى بنى اسرائيل در صحراى سينا

      جوشيدن چشمه آب در بيابان بر اثر ضربه عصاى موسى عليه‏السلام‏

      توقع بى جا

      سستى بنى اسرائيل در جهاد و ذلت آن‏ها

      ماجراى بَلعم باعورا و هلاكت بيست هزار نفر بر اثر طاعون‏

 

توهين قارون به موسى عليه‏السلام و نفرين موسى عليه‏السلام‏

طبق بعضى از روايات، هنگامى كه بنى اسرائيل در مسير خود به بيت المقدس، چهل سال در بيابان تيه، ماندند، براى نجات خود از سرگردانى، همواره به قرائت تورات و دعا و گريه اشتغال داشتند. قارون بسيار خوش صدا بود و تورات و دعاها را با صداى شيواى خود مى‏خواند، و بر اثر آگاهى به علم كيمياگرى، ثروت كلانى به دست آورد. وقتى كه ماندگار شدن بنى اسرائيل به طول انجاميد، قارون از آن‏ها كناره گرفت و در مجالس مناجات و دعاى آن‏ها شركت نمى‏كرد. روزى موسى عليه‏السلام نزد او رفت و به او هشدار داد كه: اگر از جمعيت ما كناره بگيرى در مجالس ما شركت نكنى، مشمول عذاب الهى خواهى شد.

قارون بر اثر خودخواهى گفتار موسى عليه‏السلام را به باد استهزاء گرفت، موسى عليه‏السلام با غم و اندوه از نزد او خارج شد، و در كنار قصر او نشست، قارون به خدمتكارانش دستور داد كه خاكسترى را با آب تر كنند و به سر و صورت موسى عليه‏السلام بريزند، آن‏ها اين اهانت را به آن حضرت نمودند، موسى عليه‏السلام بسيار ناراحت و دل شكسته شد و در مورد قارون نفرين كرد، خداوند آسمان‏ها و زمين را مطيع موسى عليه‏السلام قرار داد، موسى عليه‏السلام به زمين فرمان داد: قارون و كاخ قارون را در كام خود فرو ببر.

زمين، قارون و كاخش را در كام خود فرو برد... .(517)

حسرتى كه تبديل به تنفر شد

قارون با ثروت‏هاى كلان و اسكورتهاى مجلل و مركبهاى راهوار از خانه بيرون مى‏آمد(518) و بر اثر جنون نمايش ثروت، ثروت خود را به رخ مردم مى‏كشيد.

حتى بعضى نوشته‏اند: قارون با يك جمعيت چهل هزار نفرى، در ميان بنى اسرائيل رژه رفت، در حالى كه چهار هزار نفر بر اسب‏هاى گران‏قيمت، با پوشش‏هاى سرخ سوار بودند و نيز كنيزان سپيدرو با خود آورد كه بر زين‏هاى طلايى كه بر استرهاى سفيد رنگ قرار داشت سوار بودند، لباسهايشان سرخ بود و همه غرق در زينت آلات طلا جلوه مى‏كردند، و مطابق گفته بعضى، تعداد آن‏ها هفتاد هزار نفر بود.

اكثريت دنياپرست كه عقلشان در چشمشان بود، وقتى آن صحنه پرزرق وبرق را ديدند، با حسرت عميق، آه سوزان از دل برمى‏كشيدند و چنين آرزو مى‏كردند كه‏اى كاش به جاى قارون بودند، و حتى يك روز و يك ساعت و يك لحظه مانند قارون بودند. مى‏گفتند: به راستى كه قارون داراى بهره عظيمى از نعمت‏ها است. آفرين بر قارون و ثروت سرشارش، چه جاه و جلالى و چه حشمتى كه تاريخ نظير آن را سراغ ندارد؟!

در حقيقت هم قارون و هم آن آرزو كنندگان در كوره عظيم الهى قرار گرفته بودند.

ولى در مقابل اين اكثريت دنياپرست، گروه اندكى از آگاهان و پرهيزگاران نيز بودند كه مى‏گفتند:

وَيلَكُم ثَوابُ اللهِ خَير لِمَنِ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً؛

واى بر شما، ثواب و پاداش الهى براى كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام مى‏دهند، بهتر است.(519)

اما طولى نكشيد كه همان اكثريت دنياپرست نيز، حقيقت را درك كردند، و به جاى حسرت و آه، اظهار تنفر به زرق و برق قارون مى‏نمودند، و اين در آن هنگام بود كه خداوند بر قارون غضب كرد، و همه خانه و تشكيلاتش را در كام زمين فرو برد. در اين وقت همان آرزومندان پرحسرت مى‏گفتند: واى بر ما گويى خداوند روزى را بر هر كس بخواهد گسترش مى‏دهد، بر هر كس بخواهد تنگ مى‏گيرد، و كليد آن تنها در دست خداست.

از اين رو، در اين فكر فرو رفتند كه اگر آرزوى مصرانه ديروز آن‏ها به اجابت مى‏رسيد و خدا آن‏ها را به جاى قارون قرار مى‏داد، چه خاكى بر سر مى‏كردند. از اين رو، در مقام شكر بر آمده و گفتند: اگر خداوند بر ما منت نگذارده بود، ما را هم به قعر زمين فرو مى‏برد، اى واى مثل اين كه كافران هرگز رستگار نمى‏شوند.(520) اكنون حقيقت را با چشم خود مى‏نگريم، و نتيجه غرور و سركشى و شهوت‏پرستى را مى‏بينيم و مى‏فهميم كه اين گونه زندگى هايى كه دورنماى دل انگيزى دارد، بسيار وحشتزا است.

آرى، قارون كه يك روز از دانشمندان مورد احترام بنى اسرائيل بود، امروز بر اثر غرور اين گونه به خاك مذلت نشست.

چهل سال سرگردانى بنى اسرائيل در صحراى سينا

پس از هلاكت فرعون و فرعونيان، بنى اسرائيل همواره موسى عليه‏السلام از چنگال آن‏ها نجات يافتند خداوند به بنى اسرائيل فرمان داد تا به سرزمين مقدس فلسطين حركت كنند و آن جا را محل سكونت خود قرار دهند. موسى عليه‏السلام فرمان خداوند را به آن‏ها ابلاغ كرد.

بنى اسرائيل گفتند: تا ستمگران (يعنى قوم عمالقه) از فلسطين بيرون نروند، ما به اين فرمان عمل نمى‏كنيم و وارد سرزمين فلسطين نمى‏شويم.

موسى عليه‏السلام از اين سخن، سخت ناراحت شد، و به پيشگاه خداوند شكايت كرد، خداوند بر بنى اسرائيل غضب كرد و چنين مقرر داشت كه آن‏ها چهل سال در بيابان (صحراى سينا) سرگردان بمانند.

گروهى از آنان از كار خود، سخت پشيمان شدند، و به درگاه خداوند روى آوردند، خداوند بار ديگر بنى اسرائيل را مشمول نعمت‏هاى خود قرار داد كه قسمتى از آن‏ها در آيه 57 سوره بقره بازگو شده است آن جا كه مى‏خوانيم:

و ابر را بر شما سايبان ساختيم و با مَنّ (شيره مخصوص ولذيذ درختان) و سَلوى (پرندگان مخصوص شبيه كبوتر) از شما پذيرايى به عمل آورديم و گفتيم از نعمت‏هاى پاكيزه‏اى كه به شما روزى داديم بخوريد.

آرى بنى اسرائيل در بيابان خشك و سوزان براى يك مدت طولانى (چهل سال) نياز به مواد غذايى كافى داشتند، اين مشكل را نيز خداوند براى آن‏ها حل كرد، و يك سايه گوارا همچون سايه ابر، براى آن‏ها تشكيل داد كه از آزار تابش سوزان آفتاب در امان بمانند.

از يك سو پرندگان از فضاهاى دور مى‏آمدند، و بنى اسرائيل آن‏ها را صيد كرده و غذاى لذيذ از گوشت آن‏ها تهيه مى‏كردند، و از سوى ديگر بر اثر بارش باران‏ها، درختانى در بيابان روييد و سبز شد، و داراى صمغ و شيره مخصوصى شدند، و به اين ترتيب از گرسنگى و تشنگى نجات يافتند.(521)

جوشيدن چشمه آب در بيابان بر اثر ضربه عصاى موسى عليه‏السلام‏

بنى اسرائيل همراه موسى عليه‏السلام در بيابان خشك و سوزان صحراى سينا همچنان ادامه زندگى مى‏دادند، آنها از جهت آب در مضيقه سختى قرار گرفتند. نزد موسى عليه‏السلام آمده و وضع ناهنجار خود را به او گفتند، و از او استمداد نمودند.

موسى عليه‏السلام از درگاه خداوند براى قوم خود تقاضاى آب كرد، خداوند اين تقاضا را قبول نمود و به موسى عليه‏السلام دستور داد كه عصاى خود را بر آن سنگ مخصوصى كه در آن بيابان بود بزند.

موسى عليه‏السلام عصاى خود را بر آن سنگ زد، ناگهان آب از آن جوشيد و دوازده چشمه آب (به تعداد قبايل بنى اسرائيل كه دوازده قبيله بودند) با شدت و سرعت جارى شد.

موسى عليه‏السلام طبق فرمان خداوند به بنى‏اسرائيل فرمود: از روزى‏هاى الهى بخوريد و بياشاميد و در زمين فساد نكنيد و موجب گسترش فساد نشويد. (522)

توقع بى جا

بنى اسرائيل در عين آن كه همواره توسط موسى عليه‏السلام مشمول مواهب و نعمت‏هاى الهى مى‏شدند، ولى از بهانه‏جويى دست نمى‏كشيدند. اين بار به آن غذاهاى مَنّ وَ سَلْوى (شيره درخت و گوشت پرندگان) اكتفا نكرده نزد موسى عليه‏السلام آمده و تقاضاى غذاهاى متنوع نمودند و چنين گفتند: اى موسى! از خداى خود بخواه از آن چه از زمين مى‏رويد از سبزيجات، خيار، سير، عدس و پياز براى ما بروياند، ما هرگز حاضر نيستيم به يك نوع غذا اكتفا كنيم.

موسى عليه‏السلام به آن‏ها گفت: آيا شما غذاى پست‏تر از آن چه خدا به شما داده انتخاب مى‏كنيد؟ اكنون كه چنين است وارد شهر (سرزمين فلسطين) شويد، زيرا آن چه مى‏خواهيد در آن جا وجود دارد.(523)

ولى آن‏ها كه حاضر نبودند با حاكمان جبار فلسطين جهاد كنند و در اين راه سستى مى‏كردند، چگونه مى‏توانستند وارد سرزمين و شام شوند، از اين رو گرفتار غضب الهى و ذلت و پريشانى گشتند(524) و چهل سال در بيابان ماندند، اين است وضع ذلت‏بار آنان كه در امر جهاد سستى مى‏كردند، چنان كه در داستان بعد خاطر نشان مى‏شود.

سستى بنى اسرائيل در جهاد و ذلت آن‏ها

حضرت موسى عليه‏السلام در بيابان سينا به بنى اسرائيل گفت: به سرزمين مقدس (بيت‏المقدس و شام) كه خداوند براى شما مقرر داشته وارد شويد، و به پشت سر خود باز نگرديد و عقب نشينى نكنيد كه زيانكار خواهيد شد.

بنى‏اسرائيل گفتند: اى موسى در آن سرزمين جمعيتى ستمگر (يعنى عمالقه كه مردمى جبار و ياغى بودند) هستند، ما هرگز به آن سرزمين وارد نمى‏شويم تا آن‏ها از آن سرزمين خارج شوند.(525)

اين پاسخ بنى‏اسرائيل بيانگر ضعف و سستى آن‏ها در مسأله جهاد است، استعمار فرعونى آن چنان آن‏ها را ذليل و زبون نموده بود كه آن‏ها هرگز حاضر نبودند براى حفظ عزت خود، با ياغيان بجنگند، و خود را به رنج و زحمت جهاد بيفكنند، آن‏ها حتى به موسى گفتند:

فَاِذهَب اَنتَ وَ رَبُّكَ فقاتِلا اءنّا ههُنا قاعِدُونَ؛

تو و پروردگارت برويد و با آنان بجنگيد، ما همين جا نشسته‏ايم.

ولى در ميان بنى اسرائيل، دو نفر رادمرد كه از خدا مى‏ترسيدند و خداوند به آن‏ها نعمت عقل و ايمان و شهامت داده بود گفتند: شما وارد دروازه شهر آنان شويد، هنگامى كه وارد شديد پيروز خواهيد شد و بر خدا توكل كنيد اگر ايمان داريد.(526)

اين دو نفر يوشع بن نون (وصى موسى) و كالب بن يوفنا بودند، مطابق پاره‏اى از روايات، حضرت موسى عليه‏السلام يوشع را پيشاپيش بنى اسرائيل به جنگ عمالقه فرستاد.

آن‏ها به فرماندهى يوشع به شهر اريحا هجوم بردند و با ستمگران آن جا جنگيدند تا بر آن‏ها پيروز شدند. موسى عليه‏السلام وارد شهر اريحا شد و پس از مدتى در آن جا از دنيا رفت.

يوشع جانشين موسى عليه‏السلام شد و به عنوان يكى از پيامبران، زمام امور بنى اسرائيل را به دست گرفت و راه موسى عليه‏السلام را ادامه داد، و سرانجام بر همه سرزمين شام مسلط شد، و پس از 27 سال زندگى بعد از موسى عليه‏السلام از دنيا رفت.

در اين هنگام كالب بن يوفنا جانشين او شد و زمام رهبرى بنى اسرائيل را به دست گرفت.(527)

ماجراى بَلعم باعورا و هلاكت بيست هزار نفر بر اثر طاعون‏

بلعم باعورا از علماى بنى اسرائيل بود، و كارش به قدرى بالا گرفت كه اسم اعظم مى‏دانست و دعايش به استجابت مى‏رسيد.

روايت شده: موسى عليه‏السلام با جمعيتى از بنى اسرائيل به فرماندهى يوشع بن نون و كالب بن يوفنا از بيابان تيه بيرون آمده و به سوى شهر (بيت المقدس و شام) حركت كردند، تا آن را فتح كنند و از زير يوغ حاكمان ستمگر عمالقه خارج سازند.

وقتى كه به نزديك شهر رسيدند، حاكمان ظالم نزد بلعم باعورا (عالم معروف بنى اسرائيل) رفته و گفتند از موقعيت خود استفاده كن و چون اسم اعظم الهى را مى‏دانى، در مورد موسى و بنى اسرائيل نفرين كن. بلعم باعورا گفت: من چگونه در مورد مؤمنانى كه پيامبر خدا و فرشتگان، همراهشان هستند، نفرين كنم؟ چنين كارى نخواهم كرد.

آن‏ها بار ديگر نزد بلعم باعورا آمدند و تقاضا كردند نفرين كند، او نپذيرفت، سرانجام همسر بلعم باعورا را واسطه قرار دادند، همسر او با نيرنگ و ترفند آن قدر شوهرش را وسوسه كرد، كه سرانجام بلعم حاضر شد بالاى كوهى كه مشرف به بنى اسرائيل است برود و آن‏ها را نفرين كند.

بلعم سوار بر الاغ خود شد تا بالاى كوه برود، الاغ پس از اندكى حركت سينه‏اش را بر زمين مى‏نهاد و بر نمى‏خاست و حركت نمى‏كرد، بلعم پياده مى‏شد و آن قدر به الاغ مى‏زد تا اندكى حركت مى‏نمود. بار سوم همان الاغ به اذن الهى به سخن آمد و به بلعم گفت: واى بر تو اى بلعم كجا مى‏روى؟ آيا نمى‏دانى فرشتگان از حركت من جلوگيرى مى‏كنند. بلعم در عين حال از تصميم خود منصرف نشد، الاغ را رها كرد و پياده به بالاى كوه رفت، و در آن جا همين كه خواست اسم اعظم را به زبان بياورد و بنى اسرائيل را نفرين كند اسم اعظم را فراموش كرد و بانش وارونه مى‏شد به طورى كه قوم خود را نفرين مى‏كرد و براى بنى اسرائيل دعا مى‏نمود.

به او گفتند: چرا چنين مى‏كنى؟ گفت: خداوند بر اراده من غالب شده است و زبانم را زير و رو مى‏كند.

در اين هنگام بلعم باعورا به حاكمان ظالم گفت: اكنون دنيا و آخرت من از من گرفته شد، و جز حيله و نيرنگ باقى نمانده است. آن گاه چنين دستور داد: زنان را آراسته و آرايش كنيد و كالاهاى مختلف به دست آن‏ها بدهيد تا به ميان بنى اسرائيل براى خريد و فروش ببرند، و به زنان سفارش كنيد كه اگر افراد لشكر موسى عليه‏السلام خواستند از آن‏ها كامجويى كنند و عمل منافى عفت انجام دهند، خود را در اختيار آن‏ها بگذارند، اگر يك نفر از لشكر موسى عليه‏السلام زنا كند، ما بر آن‏ها پيروز خواهيم شد.

آن‏ها دستور بلعم باعورا را اجرا نمودند، زنان آرايش كرده و به عنوان خريد و فروش وارد لشكر بنى اسرائيل شدند، كار به جايى رسيد كه زمرى بن شلوم رئيس قبيله شمعون دست يكى از زنان را گرفت و نزد موسى عليه‏السلام آورد و گفت: گمان مى‏كنم كه مى‏گويى اين زن بر من حرام است، سوگند به خدا از دستور تو اطاعت نمى‏كنم.

آن گاه آن زن را به خيمه خود برد و با او زنا كرد، و اين چنين بود كه بيمارى واگير طاعون به سراغ بنى اسرائيل آمد و همه آن‏ها در خطر مرگ قرار گرفتند.

در اين هنگام فنحاص بن عيزار نوه برادر موسى عليه‏السلام كه رادمردى قوى پنجه از امراى لشكر موسى عليه‏السلام بود از سفر سر رسيد، به ميان قوم آمد و از ماجراى طاعون و علت آن باخبر شد، به سراغ زمرى بن شلوم رفت. هنگامى كه او را با زن ناپاك ديد، به آن‏ها حمله نموده هر دو را كشت، در اين هنگام بيمارى طاعون بر طرف گرديد.

در عين حال همين بيمارى طاعون بيست هزار نفر از لشكر موسى عليه‏السلام را كشت.

موسى عليه‏السلام بقيه لشكر را به فرماندهى يوشع باز سازى كرد و به جبهه فرستاد و سرانجام شهرها را يكى پس از ديگرى فتح كردند.(528)

خداوند ماجراى انحراف بلعم باعورا را به طور اشاره و سربسته در آيه 175 و 176 سوره اعراف ذكر كرده، در آيه 176 مى‏فرمايد:

وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَ لَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث ذَّلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ؛

و اگر مى‏خواستيم، مقام او (بلعم باعورا) را با اين آيات و علوم و دانشها بالا مى‏برديم، اما اجبار، بر خلاف سنت ماست، او را به حال خود رها كرديم، و او به پستى گراييد، و از هواى نفس پيروى كرد، مثل او همچون سگ (هار) است، اگر به او حمله كنى، دهانش را باز، و زبانش را بيرون مى‏آورد، و اگر او را به حال خود واگذارى، باز همين كار را مى‏كند، (گويى چنان تشنه دنياپرستى است كه هرگز سيراب نمى‏شود) اين مثل گروهى است كه آيات ما را تكذيب كردند، اين داستانها را (براى آنها) بازگو كن، شايد بينديشند و بيدار شوند.(529)

آرى، اين است نتيجه فرهنگ بى عفتى و انحراف جنسى، كه وقتى نيرنگبازان از راه‏هاى ديگر شكست خوردند با رواج دادن فرهنگ غلط، دين و دنياى مردم را تباه مى‏سازند، كه به گفته بعضى طاعون موجب هلاك 90 هزار نفر از لشكر موسى عليه‏السلام گرديد.(530)

517 - بحار، ج 13،ص 251.

518 - درباره اين كه قارون آن همه ثروت را از كجا آورده بود، مطالب گوناگونى گفته شده است، از بعضى از آيات قرآن استفاده مى‏شود كه او همكار مخفى فرعونيان بود، و مطابق بعضى از تواريخ، او نماينده فرعون در ميان بنى اسرائيل بود و از سوى ديگر خزانه درا گنجهاى فرعون، فرعون توسط اين منافق سرشناس، ثروت بنى اسرائيل را به غارت مى‏برد و پس از هلاكت فرعونيان، مقدار عظيمى از آن گنجها به دست قارون افتاد، و موسى عليه‏السلام تا آن زمان مجال آن را نيافته بود تا آن ثروت باد آورده را، مصادره كرده و به نفع مستضعفان به كار گيرد.

519 - مضمون آيه 79. 80 سوره قصص.

520 - قصص، 82.

521 - سرگردانى چهل سال آن‏ها در بيابان، بر اثر كوتاهى و گناه خودشان بود كه ذلت را بر جهاد ترجيح دادند، اگر آن‏ها وارد شهر فلسطين مى‏شدند، و با عمالقه مى‏جنگيدند و آن ستمگران را از آن جا بيرون مى‏كردند، اين گونه گرفتار بيابان نمى‏شدند، گويى لازم بود چهل سال بگذرد تا نسل انقلابى جديد روى كار آيند و به جنگ عمالقه بروند، و خود و مردم را از حاكمان زورمند و ياغى نجات دهند.

522 - بقره، 60.

523 - اقتباس از آيه 61 بقره.

524 - مائده، 22 و 21.

525 - - مائده، 22 و 21.

526 - مائده، 24 و 23.

527 - اقتباس از بحار، ج 13،ص 374 - 375.

528 - بحار، ج 13،ص 373 و 374.

529 - سوره اعراف، 175.

530 - بحار، ج 13،ص 375.

 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (19)

ادامه داستان حضرت موسی علیه السلام

      رفتن موسى به كوه طور براى گرفتن الواح تورات‏

      آشوب سامرى منافق در غياب موسى عليه‏السلام‏

      برخورد شديد موسى عليه‏السلام با آشوب موسى‏

      قرار گرفتن كوه بر بالاى سر بنى اسرائيل، و رفع آن به بركت توبه‏

      سرپيچى قارون از دستور موسى عليه‏السلام‏

      خنثى شدن تصميم ناجوانمردانه قارون‏

رفتن موسى به كوه طور براى گرفتن الواح تورات‏

موسى عليه‏السلام تا آن عصر، پيرو آيين ابراهيم عليه‏السلام بود، و همان را براى بنى اسرائيل تبليغ مى‏كرد.

قوم موسى عليه‏السلام در انتظار برنامه‏هاى جديد و كتاب آسمانى جديد موسى عليه‏السلام بودند، تا به آن عمل كنند.

موسى عليه‏السلام به آنها فرمود:: برادرم هارون را در ميان شما مى‏گذارم و براى سى روز از ميان شما غيبت مى‏كنم، و به كوه طور مى‏روم تا احكام شريعت و (الواح تورات) را براى شما بياورم.

از سوى ديگر جمعى از بنى اسرائيل با اصرار و تأكيد از موسى عليه‏السلام خواستند كه خدا را مشاهده كنند، و اگر او را مشاهده نكنند هرگز ايمان نخواهند آورد، موسى عليه‏السلام هرچه آن‏ها را نصيحت كرد، فايده نداشت، سرانجام موسى عليه‏السلام از ميان آن‏ها هفتاد نفر را برگزيد و همراه خود به ميعادگاه پروردگار (كوه طور) برد، موسى عليه‏السلام در كوه طور تقاضاى بنى اسرائيل را چنين به خدا عرض كرد:

رَبّ اَرِنى انظُر اِلَيكَ؛

پروردگارا! خودت را به من نشان بده تا تو را ببينم.

خداوند فرمود: هرگز مرا نخواهى ديد، ولى به كوه بنگر اگر در جاى خود ثابت ماند، مرا خواهى ديد.

ناگاه موسى عليه‏السلام ديد تجلى خداوند باعث شد كه كوه نابود شود، و همسان زمين گردد، موسى عليه‏السلام از مشاهده اين صحنه هول‏انگيز، چنان وحشت‏زده شد كه مدهوش بر روى زمين افتاد. وقتى كه به هوش آمد، عرض كرد: پروردگارا! تو منزه هستى، من به سوى تو باز مى‏گردم، و توبه مى‏كنم، و من از نخستين مؤمنان هستم. (505)

و در آيه 155 سوره اعراف چنين آمده:

موسى از قوم خود، هفتاد تن از مردان را براى ميعادگاه ما برگزيد وقتى كه آنها را به كوه طور برد و زمين لرزه آن‏ها را فرا گرفت و همه آن‏ها هلاك شدند.))

اين همان تجلى قدرت خدا بر كوه بود، چرا كه قوم موسى عليه‏السلام از موسى عليه‏السلام خواسته بودند از خدا بخواهد كه خود را نشان دهد، با اين كه خداوند ديدنى نيست، تجلى خدا بر كوه طور و هلاكت هفتاد نفر از قوم موسى عليه‏السلام و مدهوش شدن خود موسى عليه‏السلام، هم از معجزات آن‏ها بود كه چرا چنين تقاضايى كرده‏اند و هم نشان دادن قدرت الهى بود، تا آن‏ها با ديدن جلوه‏هاى قدرت الهى، با چشم باطن خدا را بنگرند.

موسى عليه‏السلام وقتى كه به هوش آمد و هلاكت نمايندگان بنى اسرائيل را ديد، عرض كرد: پروردگارا ! اگر تو مى‏خواستى مى‏توانستى آن‏ها و مرا پيش از اين هلاك كنى (يعنى من چگونه پاسخ قوم را بگويم كه بر نمايندگان آن‏ها چنين گذشت) آيا ما را به خاطر كار سفيهان از ما هلاك مى‏كنى(506)

سپس با تضرع و زارى گفت: پروردگارا! مى‏دانيم كه اين آزمايش تو بود كه هر كه را بخواهى (و سزاوار بدانى) با آن گمراه مى‏كنى و هر كس را بخواهى (و شايسته بينى) هدايت مى‏نمايى.

بار الها! تو ولىّ و سرپرست ما هستى، ما را ببخش و مشمول رحمت خود قرار ده، تو بهترين آمرزندگان هستى.(507)

سرانجام هلاك شدگان زنده شدند و به همراه موسى عليه‏السلام به سوى بنى اسرائيل بازگشتند و آن چه را ديده بودند براى آن‏ها بازگو كردند.

موسى عليه‏السلام در همين سفر الواح تورات را از خداوند گرفت.

خداوند در كوه طور به موسى عليه‏السلام فرمود: اى موسى! من تو را با رسالت‏هاى خويش و سخن گفتنم (با تو) بر مردم بر گزيدم، پس آن چه را به تو داده‏ام محكم بگير و از شكرگزاران باش.

و براى مردم در الواح (تورات) از هر موضوعى اندرى نوشتيم، و از هر چيز بيانى كرديم، پس آن را با جديت بگير، و به قوم خود بگو به نيكوترين آن‏ها عمل كنند و آن‏ها كه به مخالفت بر مى‏خيزند كيفرشان دوزخ است و به زودى خانه فاسقان را به شما نشان خواهيم داد.(508)

به اين ترتيب موسى عليه‏السلام در ميعادگاه طور، شرايع و قوانين آيين خود را به صورت صفحه‏هايى از تورات، از درگاه الهى گرفت و به سوى قوم بازگشت تا آن‏ها را در پرتو اين كتاب آسمانى و قانون اساسى، هدايت كند و به سوى تكامل برساند.

آشوب سامرى منافق در غياب موسى عليه‏السلام‏

گفتيم حضرت موسى عليه‏السلام اكنون كه از دست فرعونيان نجات يافته، مى‏خواهد براى ملت بنى اسرائيل، حكومت تشكيل دهد و هر حكومتى نياز به قانون دارد. او با گروهى از برجستگان بنى اسرائيل به كوه طور رفت، تا الواح تورات را از درگاه خدا بگيرد، تا همان كتاب آسمانى، قانون اساسى مردم گردد.

نخست طبق وعده خدا، به بنى اسرائيل فرمود: من سى روز از ميان شما غايب هستم، جانشين من برادرم هارون است. در پرتو راهنمايى او به زندگى ادامه دهيد تا من باز گردم.

موسى عليه‏السلام به كوه طور رفت و به مناجات و عبادت پرداخت سى شبانه روز به پايان رسيد، خداوند ده روز ديگر را به آن افزود و مجموع آن چهل روز گرديد.

از آن جا كه در آغاز هر انقلابى، حوادثى انحرافى رخ مى‏دهد، و خود انقلاب كرده‏ها، گاهى حزب و گروه خاصى را به دور خود جمع مى‏كنند، قوم موسى عليه‏السلام نيز از اين انحراف مصون نماندند. موسى بن ظفر كه بعداً به نام سامرى معروف شد، از بنى اسرائيل بود (او همان كسى است كه در ماجراى درگيرى او با قبطى، موسى به كمك او شتافت و قبطى را كشت) سامر با اين كه سابقه انقلابى داشت، و از ياران موسى عليه‏السلام بود، پس از پيروزى موسى عليه‏السلام جزء منافقين گرديد، و در غياب موسى عليه‏السلام، و از زمينه‏اى كه در ميان بنى اسرائيل وجود داشت سوءاستفاده كرده و از طلاهاى فرعونيان، كه جمع شده بود، با زيركى خاصى مجسمه گوساله‏اى درست كرد، و مردم را به پرستش آن دعوت نمود.

بر اثر وزد باد از سوراخ‏هاى بدن اين مجسمه صدايى همچون صداى گوساله بيرون آمد و به اين ترتيب اكثريت قاطع جاهلان بنى اسرائيل، از راه توحيد خارج شده و گوساله‏پرست شدند.

هارون هر چه قوم را نصيحت كرد، و آن‏ها را در گوساله‏پرستى برحذر داشت، به سخنش اعتنا نكردند، حتى با جوسازى‏ها و هياهوى خود نزديك بود او را بكشند.

برخورد شديد موسى عليه‏السلام با آشوب موسى‏

خداوند ماجراى گمراهى قوم توسط سامرى را به موسى عليه‏السلام وحى كرد، موسى عليه‏السلام با ناراحتى و خشم از كوه طور به سوى قوم خود بازگشت و آن‏ها را در زير رگبار سرزنش خود قرار داد.(509)

موسى عليه‏السلام از شدت خشم و ناراحتى، الواح تورات را بر زمين زد و شكست، بنى اسرائيل، به پيش آمده و گفتند: ما در اين كار تقصيرى نداريم، بلكه سامرى اين كار را كرد.

موسى عليه‏السلام به برادرش هارون متوجه شد و از شدت خشم، سر و ريش او را گرفت و گفت: چرا وقتى كه ديدى آن‏ها گمراه شدند، از من پيروى نكردى؟ آيا از من نافرمانى نمودى؟

هارون: اى فرزند مادرم! ريش و سرم را مگير، من ترسيدم بگويى تو ميان بنى اسرائيل تفرقه انداختى، و سفارش مرا به كار نبستى.

موسى عليه‏السلام متوجه سامرى شد و او را محكوم و سرزنش كرد و سپس فرمود: برو كه بهره تو در زندگى دنيا اين است كه هر كس به تو نزديك شود، خواهى گفت: كه با من تماس نگيرد.(510)

آرى، سامرى كه منافقى خودخواه ولى با هوش بود، از نقاط ضعف، بنى اسرائيل سوءاستفاده كرد و فتنه عظيمى به پا نمود، سرانجام موسى عليه‏السلام او را آن چنان مجازت كرد كه از كشتن بدتر بود يعنى او را از جامعه طرد كرد و مردم او را به عنوان يك مرد نجس و آلوده مى‏دانستند و با او تماس نمى‏گرفتند.

روايت شده: سامرى به بيمارى مرموز و واگيردار لامساس گرفتار شد. هر كس با او تماس مى‏گرفت به آن بيمارى مبتلا شده و بدنش آن چنان مى‏سوخت كه گويى در ميدان آتش افتاده است.

او سر به بيابان‏ها نهاد و همچنان گرفتار بيمارى و نفرت جامعه بود تا به هلاكت رسيد.(511)

گر چه سامرى، ضربه شديدى بر وحدت و انسجام بنى اسرائيل وارد ساخت، ولى موسى عليه‏السلام به زودى به فرياد آنها رسيد، و با مقاومت و شدت عمل و برنامه‏هاى انقلابى غائله سامرى را به زباله دان تاريخ سپرد، و فريب خوردگان را بازسازى نمود و براى چندمين بار، بنى اسرائيل را از انحراف و سقوط نجات داد، آن‏ها از كرده خود پشيمان شده و توبه كردند، و به فرمان موسى عليه‏السلام مجسمه گوساله را خرد كرده و ريزه‏هاى آن را به رود نيل ريختند.(512)

قرار گرفتن كوه بر بالاى سر بنى اسرائيل، و رفع آن به بركت توبه‏

هنگامى كه موسى عليه‏السلام از كوه طور بازگشت، تورات را با خود آورد و آن را به قوم خود عرضه كرد و فرمود: كتاب آسمانى آورده‏ام كه حاوى دستورهاى دينى و حلال و حرام خداست، دستورهايى كه خداوند آن را برنامه كار شما قرار داده است. آن را بگيريد و به احكام آن عمل كنيد.

يهود به بهانه اين كه موسى عليه‏السلام تكاليف دشوارى براى آنان آورده بناى نافرمانى و سركشى گذاشتند، خداوند فرشتگانى را مأمور كرد تا قطعه عظيمى از كوه طور را بالاى سر آن‏ها قرار دهند. فرشتگان چنين كردند. يهوديان وحشت‏زده شدند.

موسى عليه‏السلام در اين هنگام به آن‏ها چنين اعلام كرد: چنان چه پيمان ببنديد و به دستورهاى خدا عمل كنيد و از تمرّد و سركشى توبه نماييد، اين عذاب و كيفر از شما برداشته و برطرف مى‏شود وگرنه همه به هلاكت مى‏رسيد.

آن‏ها تسليم شدند و براى خدا سجده نمودند و تورات را پذيرفتند و در حالى كه هر لحظه انتظار سقوط كوه بر سر آن‏ها مى‏رفت، به بركت توبه، آن عذاب از سر آن‏ها برطرف گرديد.(513)

سرپيچى قارون از دستور موسى عليه‏السلام‏

موسى عليه‏السلام پس از نجات از شر فرعون و فرعونيان و سپس سامرى، به شر ديگرى در رابطه با قارون دچار شد.

قارون بن يَصهُر بن قاهث پسر عمو يا پسرخاله حضرت موسى عليه‏السلام بود(514) و از علم و حكمت بهره وافر داشت، به طورى كه جمعيت بنى اسرائيل به دو بخش تقسيم مى‏شد، موسى عليه‏السلام عهده دار قضاوت در يك بخش بود، و قارون دادستان بخش ديگر.

قارون، داراى ثروت كلانى شد كه تنها كليدهاى خزانه‏هاى ثروت او را شصت قاطر (و به نقلى چهل قاطر) حمل مى‏كردند.

قرآن در اين مورد مى‏گويد:

وَ آتَينا مِنَ الكُنوزِ ما اءنّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوءُ بالعُصبَةِ اُولِى القُوَّةِ؛

ما آن قدر گنجها به او داده بوديم كه حمل كليدهاى آن، براى يك گروه زورمند، مشكل و زحمت بود.(515)

تا اين زمان، بين او و موسى عليه‏السلام دشمنى و جار و جنجال نبود، وقتى كه فرمان گرفتن زكات، از طرف خداوند بر موسى عليه‏السلام صادر شد، موسى عليه‏السلام نزد قارون رفت و از او مطالبه زكات نمود، آن هم زكات اندك يعنى از هر هزار دينار، يك دينار و از هزار درهم، يك درهم، و از هر هزار نوع كالا، يك نوع.

قارون در آغاز اين دستور، سرپيچى نكرد ولى به خانه‏اش آمد و به حسابرسى پرداخت، متوجه شد زكات مالش بسيار مى‏شود. حرص و دنياپرستى باعث گرديد كه براى حفظ مال خود، به يك آشوب ناجوانمردانه دست بزند.

خنثى شدن تصميم ناجوانمردانه قارون‏

قارون، بنى اسرائيل را جمع كرد و براى آن‏ها سخنرانى نمود. در آن سخنرانى گفت:

اى بنى‏اسرائيل موسى عليه‏السلام شما را به هر چيزى دستور داد، از او اطاعت كرديد، ولى اينك مى‏خواهد (به عنوان زكات) اموال و ثروت شما را از دستتان خارج سازد.

جمعيتى از بنى اسرائيل فريب اين سخنرانى را خوردند و گفتند: اى قارون! تو سرور و بزرگ ما هستى، ما مطيع تو هستيم. هرگونه تو دستور دهى، اطاعت مى‏كنيم.

قارون گفت: به شما دستور مى‏دهم فلان زن بى عفت را به اينجا بياوريد و با او قرار بگذاريد تا او (در مقابل گرفتن فلان مبلغ رشوه) در انظار مردم بگويد: موسى با من زنا كرد.

آن‏ها نزد آن زن رفتند و قراردادى در اين مورد با او بستند، و آن زن قبول كرد تا روزى قارون بنى اسرائيل را در يكجا جمع كرد، و سپس نزد موسى عليه‏السلام آمد و گفت: اى موسى! قوم تو براى استماع سخنرانى و و موعظه شما، اجتماع كرده‏اند.

موسى عليه‏السلام نزد قوم خود آمد، و شروع به سخن كرد، تا به اين جا رسيد، گفت: اى بنى اسرائيل! كسى كه دزدى كند، دستش را جدا مى‏كنيم، كسى كه نسبت زنا (از روى دروغ) به كسى بدهد، هشتاد شلاق به او مى‏زنيم، و اگر كسى زنا كند ولى همسر نداشته باشد، صد تازيانه به او مى‏زنيم، ولى اگر همسر داشته باشد، او را سنگسار مى‏كنيم تا جان بدهد.

ناگهان قارون در ميان جمعيت فرياد زد: وَ اءنْ كُنتَ اَنتَ؛ اگر چه زناكار خودت باشى؟

موسى گفت: وَ اءنْ كُنتُ اَنا؛ اگر چه خودم باشم.

قارون گفت: بنى اسرائيل مى‏گويند تو با فلان زن روسپى زنا كرده‏اى.

موسى عليه‏السلام گفت: آن زن را به اينجا بياوريد، اگر گفت با من زنا كرده، سخن او را بگيريد و مرا سنگسار كنيد.

عده‏اى رفتند و آن زن را آوردند، موسى عليه‏السلام به او رو كرد و گفت: اى زن، آيا من با تو زنا كرده‏ام؟! آن گونه كه اين قوم مى‏گويند؟

زن گفت: نه، آن‏ها دروغ مى‏گويند، آن‏ها با من قرارداد بستند كه اين نسبت دروغ را به تو بدهم.

موسى عليه‏السلام به خاك افتاد و سجده شكر به جا آورد كه خداوند آبرويش را حفظ نمود. در اين جا بود كه مجازات قارون زشت‏سيرت، از طرف خدا صادر شد.

خداوند بر قارون و آن جمعيت، غضب كرد و به موسى عليه‏السلام فرمود: به زمين فرمان بده تا قارون و خانه‏اش را در كام خود فرو برد.

موسى عليه‏السلام به زمين گفت: آنها را بگير. زمين آن‏ها را تا ساق پايشان گرفت، بار ديگر موسى گفت: اى زمين آن‏ها را بگير. زمين آن‏ها را تا زانوانشان گرفت، بار ديگر موسى عليه‏السلام گفت: اى زمين آن‏ها را بگير زمين آن‏ها را تا گردنهايشان گرفت، آن‏ها ناله و گريه مى‏كردند و به موسى التماس مى‏نمودند كه به آن‏ها رحم كند، موسى براى آخرين بار گفت: اى زمين آن‏ها را بگير. زمين همه آن‏ها را در كام خود فرو برد.

خداوند به موسى عليه‏السلام وحى كرد: به التماس آن‏ها توجه و ترحم نكردى، ولى اگر به من استغاثه مى‏كردند، من جواب مثبت به آن‏ها مى‏دادم.(516)

 

505 - اعراف، 143.

506 - اعراف، 155.

507 - اعراف، 155 و 156.

508 - اعراف، 144، 145.

509 - مضمون آيات 93 تا 90 سوره طه.

510 - آيه 92 تا 96 سوره طه.

511 - تاريخ انبياء، 551.

512 - بحار، ج 13،ص 246.

513 - مجمع البيان، ج 1،ص 128؛ در آيه 63 بقره و 171 اعراف به اين مطلب اشاره شده است.

514 - بحار، ج 13،ص 252.

515 - قصص، 70.

516 - امّا لَو استَغاثُوا بِى لَاجَبتُهُم وَ لَاَغثتُهُم (اقتباس از تاريخ طبرى،ط بيرون، ج 1،ص 262 - 265)

 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (18)


ادامه داستان حضرت موسی علیه السلام
 
      بازگشت موسى به مصر با عصاى مخصوص و گوسفندان بسيار
      بعثت موسى عليه‏السلام در كنار كوه طور
      مأموريت موسى و هارون براى دعوت فرعون‏
      پيروزى عصاى موسى عليه‏السلام و ايمان ساحران‏
      شهادت همسر حزقيل و آسيه دو بانوى قهرمان و مقاوم‏
      نمونه‏اى از قلدرى و خونخوارى فرعون‏
      گرفتارى فرعونيان به نُه بلا و غرور آن‏ها
      غرق شدن فرعونيان و نجات موسويان‏
      تمايل بنى اسرائيل به بت پرستى و سرزنش موسى از آن‏ها
 
بازگشت موسى به مصر با عصاى مخصوص و گوسفندان بسيار
موسى پس از ده سال؟ كونت در مدين، در آخرين سال سكونتش، به شعيب عليه‏السلام چنين گفت: من ناگزير بايد به وطنم بازگردم و از مادر و خويشانم ديدار كنم. در اين مدت كه در خدمت تو بودم، در نزد تو چه دارم؟
شعيب گفت: امسال هر گوسفندى كه زائيد و نوزاد و اَبلَق (دو رنگ و سياه و سفيد) بود، مال تو باشد.
موسى عليه‏السلام (با اجازه شعيب عليه‏السلام) هنگام جفت‏گيرى گوسفندان، چوبى را در زمين نصب كرد و پارچه دو رنگى روى آن افكند، همين پارچه دو رنگ در روبروى چشم گوسفندان بود، هنگام انعقاد نطفه، در نوزاد آن‏ها اثر كرد و آن سال همه نوزادهاى گوسفندها، ابلق شدند، آن سال به پايان رسيد، موسى اثاث و گوسفندان و اهل و عيال خود را آماده ساخت تا به سوى مصر حركت كنند.
موسى عليه‏السلام هنگام خروج به شعيب عليه‏السلام گفت: يك عدد عصا به من بده تا همراه من باشد.
با توجه به اين كه چندين عصا از پيامبران گذشته مانده بود، و شعيب آن‏ها را در خانه مخصوصى نگهدارى مى‏كرد، شعيب به موسى گفت: به آن خانه برو، و يك عصا از ميان آن عصاها براى خود بردار.
موسى عليه‏السلام به آن خانه رفت، ناگاه عصاى نوح و ابراهيم عليهماالسلام به طرف موسى عليه‏السلام جهيد(466) و در دستش قرار گرفت، شعيب گفت: آن را به جاى خود بگذار و عصاى ديگرى بردار. موسى عليه‏السلام آن را سر جاى خود نهاد تا عصاى ديگرى بردارد، باز همان عصا به طرف موسى جهيد و در دست او قرار گرفت، و اين حادثه، سه بار تكرار شد.
وقتى كه شعيب آن منظره عجيب را ديد، به موسى عليه‏السلام گفت: همان عصا را براى خود بردار، خداوند آن را به تو اختصاص داده است.
موسى عليه‏السلام آن عصا را به دست گرفت و با همان عصا گوسفندان خود را به سوى مصر حركت مى‏داد، همين عصا بود كه در مسير راه نزديك كوه طور، به اذن خدا به صورت مارى در آمد، و از نشانه‏هاى نبوت موسى عليه‏السلام گرديد(467) كه در قرآن آيه 17 تا 21 سوره طه مى‏خوانيم:
خداوند به موسى فرمود: آن چيست كه در دست راستت است؟ موسى گفت: اين عصاى من است، بر آن تكيه مى‏كنم، برگ درختان را با آن براى گوسفندانم فرو مى‏ريزم و نيازهاى ديگرى را نيز با آن برطرف مى‏سازم. خداوند فرمود: اى موسى! آن را بيفكن. موسى آن را افكند، ناگهان مار عظيمى و به حركت در آمد. خدا فرمود: آن را بگير و نترس، ما آن را به همان صورت اول باز مى‏گردانيم.
بعثت موسى عليه‏السلام در كنار كوه طور
موسى عليه‏السلام اثاث زندگى و گوسفندان خود و عصاى اهدايى شعيب را برداشت و همراه خانواده‏اش، مدين را به مقصد مصر، ترك كرد و قدم در راه گذاشت، راهى كه لازم بود با پيمودن آن در طى هشت شبانه‏روز، به مصر برسد. موسى عليه‏السلام در مسير، راه را گم كرد، و شايد گم كردن راه از اين رو بود كه او براى گرفتار نشدن در چنگال متجاوزان شام، از بيراهه مى‏رفت.
موسى در اين وقت در جانب راست غربى كوه طور بود، ابرهاى تيره سراسر آسمان را فراگرفته بود و رعد و برق شديدى از هر سو شنيده و ديده مى‏شد، از سوى ديگر درد زايمان به سراغ همسرش آمده بود، موسى عليه‏السلام در آن شرايط سخت و در هواى تاريك، حيران و سرگردان بود. ناگهان نورى در كوه طور مشاهده كرد. گمان برد در آن جا آتشى وجود دارد، به خانواده خود گفت:
همين جا بمانيد تا من به جانب كوه طور بروم، شايد اندكى آتش براى گرم كردن شما بياورم.
وقتى كه به نزديك آن نور رسيد، ديد آتش عظيمى از آسمان تا درخت بزرگى كه در آن جا بود، امتداد يافته است، موسى عليه‏السلام با ديدن آن منظره ترسيد و نگران شد، زيرا آتشِ بدون دودى را ديد كه از درون درخت سبزى شعله‏ور بود و لحظه به لحظه شعله‏ورتر مى‏شد.(468) اندكى نزديك شد، ولى همان لحظه از ترس آن، چند قدم بازگشت. اما نياز او و خانواده‏اش به آتش او را از بازگشتن منصرف ساخت. نزديك شد تا اندكى از آتش را بردارد، ناگهان از ساحل راست وادى، در آن سرزمين بلند و پربركت از ميان يك درخت ندا داده شد:
يا مُوسى اءِنِّى اَنَا اللهُ رَبِّ العَالَمينَ؛
اى موسى! منم خداوند، پروردگار جهانيان.
عصاى خود را بيفكن.
وقتى كه موسى عليه‏السلام عصاى خود را افكند، مشاهده كرد كه عصا چون مارى با سرعت به حركت در آمد، ترسيد و به عقب بازگشت، حتى پشت پسر خود را نگاه نكرد، به او گفته شد: برگرد و نترس تو در امان هستى، اكنون دستت را در گريبانت فرو بر، هنگامى كه خارج مى‏شود، سفيد و درخشنده است! و اين دو برهان روشن از پروردگارت به سوى فرعون، و اطرافيان او است كه آن‏ها قوم فاسقى هستند.(469)
به اين ترتيب موسى عليه‏السلام به قمام پيامبرى رسيد و نخستين نداى وحى را شنيد كه با دو معجزه (اژدها شدن عصا و يد بيضاء) همراه برد(470) و مأمور شد كه براى دعوت فرعون به توحيد، حركت كند.
مأموريت موسى و هارون براى دعوت فرعون‏
حضرت موسى عليه‏السلام به مصر نزديك شد، خداوند به هارون برادر موسى كه در مصر زندگى مى‏كرد، الهام نمود كه برخيز و به برادرت موسى عليه‏السلام بپيوند.
هارون به استقبال برادر شتافت و كنار دروازه مصر، با موسى ملاقات كرد، همديگر را در آغوش گرفتند و با هم وارد شهر شدند.
يوكابد مادر موسى از آمدن فرزندش آگاه شد، دويد و موسى عليه‏السلام را در بر كشيد و بوسيد و بوييد.
حضرت موسى عليه‏السلام برادرش هارون را از نبوت خود آگاه ساخت و سه روز در خانه مادر ماند و در آن جا با بنى اسرائيل ديدار كرد و مقام پيامبرى خود را به آن‏ها ابلاغ نمود و به آن‏ها گفت: من از طرف خدا به سوى شما آمده‏ام تا شما را به پرستش خداوند يكتا دعوت كنم.
آن‏ها دعوت موسى را پذيرفتند و بسيار شاد شدند.
از جانب خداوند به موسى عليه‏السلام خطاب شد كه همراه هارون نزد فرعون برويد، و او را با نرمى و اخلاق نيك به سوى خدا دعوت كنيد، شايد پند گيرد و ايمان آورد.
موسى و هارون عرض كردند: پروردگارا! از اين مى‏ترسيم كه او بر ما پيشى گيرد يا طغيان كند.
خداوند فرمود: نترسيد من با شما هستم، همه چيز را مى‏شنوم و مى‏بينم.(471)
موسى و هارون با زحمات بسيار توانستند با شخص فرعون روبرو شوند، آن دو، دعوت خود را در پنج جمله كوتاه اما پرمحتوا و قاطع بيان كردند:
1 - ما فرستادگان پروردگار توايم.
2 - بنى‏اسرائيل را همراه ما بفرست و به آن‏ها آزار نرسان.
3 - ما بيهوده و بى دليل سخن نمى‏گوييم، بلكه از طرف پروردگارت نشانه (و معجزه‏اى) براى تو آورده‏ايم.
4 - سلام و درود بر آن‏ها كه از راه هدايت پيروى مى‏كنند.
5 - به ما وحى شده است كه عذاب الهى دامان كسانى را كه آياتش را تكذيب كنند، و سركشى نمايند خواهد گرفت.
فرعون: اى موسى! پروردگار شما كيست؟
موسى: پروردگار ما كسى است كه به هر موجودى آن چه را لازمه آفرينش او بود داده، سپس راهنماييش كرده است.
فرعون: پس تكليف پيشينيان ما چه خواهد شد كه به خدا ايمان نياوردند؟
موسى: آگاهى مربوط به آن‏ها نزد پروردگارم در كتابى ثبت است، پروردگار من هرگز گمراه نمى‏شود و فراموش نمى‏كند.
همان خدايى كه زمين را براى شما محل آسايش قرار داد، و راههايى را در آن پديد آورد، و از آسمان آبى فرستاد كه به وسيله آن، انواع گوناگون گياهان را (از خاك تيره) بر آورديم....(472)
فرعون خيره سر در برابر گفتار منطقى و نرم موسى عليه‏السلام و هارون نه تنها هيچگونه تمايلى نشان نداد، بلكه به رجال و شخصيت‏هاى اطراف خود رو كرد و گفت:
يا اَيُّها المَلَأُ ما عَمِلتُ مِن الهٍ؛
اى جمعيت (درباريان) من معبودى جز خودم براى شما سراغ ندارم.(473)
سپس فرعون با كمال غرور و گستاخى به وزيرش هامان گفت: قصر و برجى بسيار بلند، براى من بساز، تا بر بالاى آن روم و خبر از خداى موسى بگيرم، به گمانم موسى از دروغگويان است.
هامان دستور داد در زمين بسيار وسيعى، به ساختن كاخ و برجى بلند مشغول شدند، پنجاه هزار بنّا و معمار مشغول كار گشتند و ده‏ها هزار كارگر، شبانه روز به كار خود ادامه دادند، و در همه جا سر و صداى آن پيچيد. به گفته بعضى، معماران آن را چنان ساختند كه از پله‏هاى مارپيچ آن، مرد اسب سوارى مى‏توانست بر فراز برج قرار گيرد.
پس از پايان كار ساختمان، فرعون شخصاً بر فراز برج رفت، نگاهى به آسمان كرد، منظره آسمان را همانگونه ديد كه از روى زمين صاف معمولى مى‏ديد، تيرى به كمان گذاشت و به آسمان پرتاب كرد، تير بر اثر اصابت به پرنده (يا طبق توطئه قبلى خودش) خون آلود بازگشت، فرعون از فراز برج پايين آمد و به مردم گفت: برويد فكرتان راحت باشد، خداى موسى را كشتم.
فرعون با اين گونه تزوير و نيرنگ و نمايش قدرت، به عوام فريبى پرداخت و مدتى با اين حركات بيهوده، مردم را به امور پوچ و توخالى، سرگرم كرد و با اين سرگرمى‏هاى خنده‏آور، مى‏خواست مردم را از موسى و خداى موسى عليه‏السلام غافل و بى خبر سازد و با ايجاد مسائل انحرافى، آن‏ها را از مسائل اصلى دور نگهدارد، ولى به قدرت الهى برج آسمان‏خراش او به لرزه افتاد و فرو ريخت و جمعى در ميان آن كشته شدند.(474)
طبق بعضى از روايات، جبرئيل از سوى خدا به سوى آن برج آمد و با پر خود به آن زد، برج سه قسمت شد و هر قسمتى به جايى سقوط كرد.(475)
پيروزى عصاى موسى عليه‏السلام و ايمان ساحران‏
موسى عليه‏السلام در ملاقات با فرعون، نخست با استدلال و منطق، او را به سوى خداى يكتا دعوت كرد و به همه حاضران نشان داد كه دعوت او بر اساس استدلال محكم و منطق نيرومند است.(476) ولى فرعون، موسى عليه‏السلام را تهديد به زندان كرد و او را مجنون خواند.(477)
اينجا بود كه موسى عليه‏السلام صحنه مبارزه با فرعون را عوض كرد و با تكيه بر قدرت الهى، از طريق معجزه وارد شد و به فرعون گفت: حتى اگر نشانه آشكارى براى رسالتم برايت بياورم، نمى‏پذيرى؟
فرعون گفت: اگر راست مى‏گويى آن را بياور.
در اين هنگام، موسى عليه‏السلام عصاى خود را به زمين انداخت. ناگاه ديدند كه آن عصا به صورت مارى بزرگ آشكار شد. سپس موسى عليه‏السلام دستش را در گريبان خود فرود برد و بيرون آورد. همه حاضران ديدند كه دست او سفيد و درخشنده گرديد (به گونه‏اى كه نور خيره‏كننده آن به سوى آسمان كشيده شد.
فرعون به اطرافيان گفت: اين (موسى) ساحر آگاه و ماهرى مى‏باشد!! مى‏خواهد با سحر خود شما را از سرزمينتان بيرون كند، شما چه نظر مى‏دهيد؟
اطرافيان گفتند: موسى و برادرش (هارون) را مهلت بده و مأمورانى را در تمام شهرها بسيج كن تا به جستجوى ساحران بپردازند و هر ساحر آگاه و زبردستى ديدند نزد تو بياورند.
فرعون، همين كار را كرد و همه ساحران براى روز معينى جمع‏آورى شده‏(478)و به مصر آمدند.
از محمد بن اسكندر نقل شده كه از ميان آن‏ها هفت هزار ساحر(479) را برگزيدند و از ميان هفت هزار ساحر، هفتصد ساحر و از هفتصد ساحر هفتاد ساحر را كه از همه استادتر و زبردست‏تر بودند انتخاب نمودند.(480)
روز موعود فرا رسيد. دهها هزار - بلكه صدها هزار - نفر براى تماشا اجتماع كردند. فرعون و اطرافيان در جايگاه مخصوص قرار گرفتند، در اين هنگام ساحران با غرور مخصوصى به موسى عليه‏السلام گفتند: يا تو آغاز به كار كن و عصا را بيفكن و يا ما آغاز مى‏كنيم و وسايل خود را مى‏افكنيم.
موسى عليه‏السلام با خونسردى مخصوصى پاسخ داد: شما كار خود را آغاز كنيد.
ساحران طناب‏ها و ريسمان‏ها و عصاهاى خود را به ميدان افكندند و با چشم‏بندى مخصوص، سحر عظيمى را نشان دادند.
صحنه‏اى كه ساحران به وجود آوردند بسيار وسيع و هولناك بود(481) و به قدرى به پيروزى خود مغرور بودند كه گفتند:
بَعزَّة فرعونَ اءِنَّا لَنَحنُ الغالِبُونَ؛(482)
به عزت فرعون، قطعا ما پيروز هستيم.
وسايلى كه ساحران به ميدان افكندند به صورت مارهاى بسيار بزرگ و گوناگونى در آمدند و بعضى سوار بر بعضى ديگر مى‏شدند و خلاصه غوغا و محشرى بر پا شد.(483)
ساحران كه هم تعدادشان بسيار بود هم در فن چشمبندى و شعبده‏بازى و استفاده از خواص مرموز فيزيكى و شيميايى آگاهى زيادى داشتند، با اعمال عجيب خود توانستند همه تماشاچيان را مجذوب و شيفته خود كرده و در آن‏ها نفوذ كنند.
غريو شادى از فرعونيان برخاست و از هر سو نعره مستانه سر دادند. در اين غوغا و هياهوى عجيب و گسترده، موسى عليه‏السلام كه تك و تنها همراه برادرش هارون بود، ترس خفيفى در دلش به وجود آمد.(484) در اين هنگام خداوند به موسى عليه‏السلام وحى كرد:
نترس! قطعا برترى و پيروزى با تو است.
وَ القِ عَصاكَ يَمينِكَ تَلقَف ما صَنَعُوا؛(485)
عصايى را كه در دست راست دارى بيفكن كه تمام آن چه را ساحران ساخته‏اند مى‏بلعد.
موسى عليه‏السلام عصاى خود را افكند. آن عصا به اژدهاى عظيمى تبديل شد و به جان مارها و اژدهاهاى مصنوعى ساحران افتاد و همه را بلعيد. حتى يك عدد از آن‏ها را به عنوان نمونه باقى نگذاشت.
تماشاچيان آن چنان هولناك و وحشت‏زده شده بودند كه پا به فرار گذاشتند.
جمعيت بسيارى در زير دست و پاى فراركنندگان ماندند و كشته شدند. فرعون به گونه‏اى مرعوب و منكوب شد كه اختيار از او سلب شد و اسهال عجيبى گرفت و عقل از سرش پريد.
به اين ترتيب موسى عليه‏السلام پيروز و ساحران در مانده و مغلوب شدند.
ساحران با خود گفتند: قطعا تبديل عصاى موسى به اژدها، از نوع سحر نيست، اگر سحر مى‏بود، وسايل ما را نمى‏بلعيد و نابود نمى‏كرد. رؤساى ساحران كه چهار نفر بودند به همراه 72 نفر از ريش سفيدان معروف آن‏ها به حقانيت موسى عليه‏السلام پى برده و ايمان آوردند و به دنبال آن‏ها همه ساحران به خداى موسى عليه‏السلام معتقد شدند.
فرعون آن‏ها را تهديد به اعدام همراه شكنجه كرد، ولى ايمان به موسى عليه‏السلام آن چنان در قلوب آن‏ها جاى گرفت كه از تهديدهاى فرعون ترسى نداشتند و در راه ايمان خود استوار و محكم باقى ماندند. قرآن در اين باره چنين مى‏گويد:
همه ساحران در برابر خداى موسى عليه‏السلام به سجده افتادند و گفتند: ما به پروردگار موسى و هارون ايمان آورديم.
فرعون گفت: آيا قبل از آنكه به شما اجازه دهم ايمان آورديد؟ قطعاً او (موسى ) بزرگ شماست كه به شما سحر آموخته، به يقين دست و پاى شما را به طور مخالف قطع مى‏كنم و بر فراز شاخه‏هاى نخل به دار مى‏آويزم و خواهيد دانست كدام يك از ما مجازاتش دردناكتر و پايدارتر است.
ساحران ايمان آورنده به فرعون گفتند: به خدايى كه ما را آفريده، هرگز تو را بر دلايل روشنى كه به ما رسيده، مقدّم نخواهيم داشت، هر حكمى مى‏خواهى صادر كن كه تنها ميتوانى در زندگى دنيا داورى كنى.
ما به پروردگارمان ايمان آورديم تا گناهان و آنچه را از سحر بر ما تحميل كردى ببخشد و خدا بهتر و باقى‏تر است... هر مجرمى كه در محضر پروردگارش حاضر شود، آتش دوزخ براى اوست كه نه در آن مى‏ميرد و نه زنده مى‏شود...(486)
شهادت همسر حزقيل و آسيه دو بانوى قهرمان و مقاوم‏
قابل توجه اين كه: دستگاه طاغوتى فرعون به قدرى جبار و بى رحم بود، كه براى پايدار ماندن خود به صغير و كبير و زن و مرد رحم نمى‏كردند در اين راستا نظر شما را به دو ماجراى زير جلب مى‏كنيم:
1 - فرعون در كاخش براى دخترانش آرايشگر مخصوصى داشت كه همسر حزقيل ( مؤمن آل فرعون) بود(487) كه ايمان خود را مخفى مى‏داشت. روزى او در قصر فرعون مشغول آرايش كردن سر و صورت دختر فرعون بود ناگهان شانه از دستش افتاد و طبق عادت خود گفت: بسم‏الله (به نام خدا)، دختر فرعون گفت: آيا منظورت از خدا، در اين كلمه پدرم فرعون بود؟
آرايشگر: نه، بلكه منظورم پروردگار خودم، پرودگار تو و پروردگار پدرت بود.
دختر فرعون: اين مطلب را به پدر خبر خواهم داد.
آرايشگر: برو خبر بده، باكى نيست. او نزد پدر رفت و ماجرا را گزارش داد.
فرعون: آرايشگر و فرزندش را طلبيد و به او گفت: پروردگار تو كيست؟
آرايشگر: پروردگار من و تو خداست!
فرعون دستور داد تنورى را كه از مس ساخته بودند پر از آتش كردند تا او و فرزندانش را در آن تنور بسوزانند. آرايشگر به فرعون گفت: من يك تقاضا دارم و آن اين كه استخوان‏هاى من و فرزندانم را در يك جا جمع كرده و دفن كنيد.
فرعون گفت: چون بر گردن ما حق دارى، اين كار را انجام مى دهم!
فرعون براى اين كه زن اعتراف به خدا بودنش كند، فرمان داد نخست فرزندان آرايشگر را يكى يكى در درون تنور انداختند، ولى او همچنان مقاومت كرد و فرعون را خدا نخواند، سپس نوبت به كودك شيرخوارش، كه آخرين فرزندش بود رسيد، جلادان او را از آغوش مادر كشيدند تا به درون تنور بيفكنند (مادر بسيار مضطرب شد) كودك به زبان آمد و گفت: اِصبِرى يا اُمَّاه! اءِنَّكِ عَلَى الحَقِّ؛
مادرم صبر كن كه تو بر حق هستى.
آنگاه او و كودكش را در ميان تنور انداخته، سوزاندند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پس از نقل اين حادثه جگرسوز فرمود: در شب معراج در آسمان بوى بسيار خوشى به مشامم رسيد، از جبرئيل پرسيدم: اين بوى خوش از چيست؟
جبرئيل گفت: اين بوى خوش (از خاكستر) آرايشگر دختران فرعون است كه به شهادت رسيد.(488)
2 - آسيه همسر فرعون از بانوان محترم بنى اسرائيل بود و به طور مخفى خداى حقيقى را مى‏پرستيد. فرعون نزد او آمد و ماجراى شهادت آرايشگر و فرزندانش را به او خبر داد.
آسيه: واى بر تو اى فرعون! چه چيز باعث شده كه اين گونه بر خداوند متعال جرأت يابى و گستاخى كنى؟
فرعون: گويا تو نيز مانند آن آرايشگر ديوانه شده‏اى؟!
آسيه: ديوانه نشده‏ام، بلكه ايمان دارم به خداوند متعال، پروردگار خودم و پروردگار تو و پروردگار جهانيان.
فرعون مادر آسيه را طلبيد و به او گفت: دخترت ديوانه شده، سوگند ياد كرده‏ام اگر به خداى موسى كافر نگردد او را با آتش بسوزانم.
مادر آسيه در خلوت با آسيه صحبت كرد: كه خود را به كشتن نده و با شوهرت توافق كن... ولى آسيه، سخن بيهوده مادر را گوش نكرد و گفت: هرگز به خداوند متعال، كافر نخواهم شد.
فرعون فرمان داد دست‏ها و پاهاى آسيه را به چهارميخى كه در زمين نصب كرده بودند بستند.(489) و او را در برابر تابش سوزان خورشيد نهادند، و سنگ بسيار بزرگى را روى سينه‏اش گذاشتند. او نيمه نيمه نفس مى‏كشيد و در زير شكنجه بسيار سختى قرار داشت.
موسى عليه‏السلام از كنار او عبور كرد، او با حركات انگشتانش از موسى عليه‏السلام استمداد نمود، موسى عليه‏السلام براى او دعا كرد و به بركت دعاى موسى عليه‏السلام او ديگر احساس درد نكرد و به خدا متوجه شد و عرض كرد: خدايا! خانه‏اى در بهشت براى من فراهم ساز.
خداوند همان دم روح او را به بهشت برد، او از غذاها و نوشيدنى‏هاى بهشت مى‏خورد و مى‏نوشيد، خداوند به او وحى كرد: سرت را بلند كن، او سرش را بلند كرد و خانه خود را در بهشت كه از مرواريد ساخته شده بود، مشاهده كرد و از خوشحالى خنديد. فرعون به حاضران گفت: ديوانگى اين زن را ببينيد در زير فشار چنين شكنجه سختى مى‏خندد!!
به اين ترتيب اين بانوى مقاوم و مهربان، كه حق بسيارى بر موسى عليه‏السلام داشت و او را در موارد گوناگونى از گزند دشمن نجات داده بود، به شهادت رسيد. (490)
نمونه‏اى از قلدرى و خونخوارى فرعون‏
عده‏اى از قوم فرعون كه از دوستان او بودند به او گزارش دادند كه حزقيل مردم را بر ضد تو دعوت مى‏كند و از طرفداران موسى عليه‏السلام است.
فرعون گفت: او پسر عمو و وليعهد من است، من تحقيق مى‏كنم اگر شما راست گفته باشيد، او سزاوار سخت‏ترين عذاب است، زيرا كفران نعمت مرا كرده است و اگر دروغ گفته‏ايد، شما سزاوار سخت‏ترين عذاب مى‏باشيد، زيرا جرأت كرده‏ايد تا مرا بر ضد پسر عمويم تحريك كنيد.
حزقيل در حقيقت از طرفداران موسى عليه‏السلام بود و چنان كه گفتيم در ظاهر تقيه مى‏كرد، فرعون حزقيل را احضار كرد و گزارش دهندگان نيز احضار شدند، جلسه محاكمه برگزار شد، گزارش دهندگان گواهى خود را در مورد مخالفت حزقيل با فرعون، ابراز نمودند.
حزقيل به فرعون گفت: اى پادشاه! آيا تاكنون هرگز دروغى از من شنيده‏اى؟
فرعون گفت: نه.
حزقيل گفت: از اين گزارش‏دهندگان بپرس پروردگار و رزاق و برطرف كننده بلا از آن‏ها كيست؟
فرعون از آن‏ها پرسيد: پروردگار شما، خالق شما، رزق دهنده شما و برطرف كننده بلا از شما كيست؟
همه در پاسخ گفتند: فرعون است.
حزقيل گفت: همه حاضران گواهى دهند كه پروردگار خالق و رازق و برطرف كننده بلا از آن‏ها همان پروردگار و رازق من و برطرف كننده بلا از من است.
(منظور حزقيل خداى حقيقى بود، ولى در ظاهر همه خيال كردند منظور او فرعون است.)
به اين ترتيب چنين وانمود شد كه آن‏ها به دروغ نسبت ضديت حزقيل با فرعون را گزارش داده‏اند.
فرعون بر گزارش‏دهندگان غضب كرد (كه چرا شما با اين تهمت خود مى‏خواستيد بين من و پسر عمو و بازويم حزقيل، جدايى بيفكنيد) و حكم اعدام همه را صادر نمود، همه آن‏ها را چهار ميخ نقش بر زمين نمودند، و گوشت‏هاى آن‏ها را با شانه‏هاى آهنين، از بدنشان جدا نموده و اينگونه آن‏ها را كشتند.(491)
گرفتارى فرعونيان به نُه بلا و غرور آن‏ها
پس از ماجراى پيروزى موسى عليه‏السلام بر ساحران، گروه‏هاى بسيارى از بنى اسرائيل و... به موسى عليه‏السلام ايمان آوردند. موسى عليه‏السلام طرفداران بسيارى پيدا كرد و از آن پس بين بنى اسرائيل (پيروان موسى) و قبطيان (فرعونيان) همواره درگيرى و كشمكش بود، فرعونيان همواره به ظلم و آزار بنى اسرائيل مى‏پرداختند، و موسى عليه‏السلام همواره پيروان خود را به صبر و مقاومت دعوت مى‏كرد، و امدادهاى غيبى الهى را به ياد آن‏ها مى‏آورد، و به آن‏ها مژده مى‏داد كه به زودى وارث زمين مى‏شوند و دشمنان دستخوش بلاهاى گوناگون و سخت خواهند گرديد.(492)
بلاهاى گوناگونى كه پياپى (در فاصله سال به سال، يا ماه به ماه) بر فرعونيان وارد شد عبارت از بلاهاى نُه گانه زير بود.
1 - عصاى موسى 2 - يد بيضاء 3 - قحطى و خشكسالى 4 - كمبود ميوه 5 - طوفان 6 - ملخ 7 - آفت‏هاى گياهى (مانند كنه، شپش و مورچه‏هاى ريز) 8 - افزايش قورباغه 9 - خون شدن آب رود نيل، يا ابتلاى عموم مردم به خون دماغ.(493)
ولى فرعون و طرفداران مغرور و خيره‏سر او، با اين كه بر اثر اين بلاها، تلفات و خسارات زياد ديدند، در عين حال عبرت نگرفتند و به لجاجت و عناد خود افزودند، و آن نشانه‏ها را سحر خواندند و با صراحت به موسى عليه‏السلام گفتند: هر زمان نشانه (و معجزه)اى براى ما بياورى، كه سحرمان كنى، ما به تو ايمان نمى‏آوريم. (494)
در اين جا به عنوان نمونه، نظر شما را به گوشه‏اى از بلاى خون (يكى از بلاهاى نُه گانه) جلب مى‏كنيم:
فرعونيان ديدند آب رود نيل به خون مبدل شد كه نه براى آشاميدن قابل استفاده بود و نه براى كشاورزى. اين آب به طور معجزه‏آسايى فقط براى فرعونيان چنين بود، ولى براى موسى و پيروانش آب سالم و گوارا بود.
روزى يكى از قبطيان از شدت تشنگى نزد يكى از سبطى‏ها (پيروان موسى) آمد و گفت: من از دوستان و خويشان توأم، امروز از روى نياز به تو رو آورده‏ام، موسى عليه‏السلام جادويى كرده و آب نيل را به خون تبديل نموده است، ولى آن آب براى سبطى‏ها صاف و گوارا است. من يار ديرين تو هستم، اين كاسه را بگير و پر از آب كن و به من بده، بلكه به طفيل تو، آب صاف بياشامم و از خطر تشنگى نجات يابم.
سبطى جواب مثبت به او داد. كاسه را گرفت و از آب رود نيل پر كرد و نيمى از آب آن را خود نوشيد، و نيم ديگر را به قبطى داد و گفت: اين آب صاف است، آن را بياشام، ولى همان لحظه، آب آن كاسه به خون مبدل شد، قبطى خشمگين شد. ساعتى بعد كه خشمش فرو نشست، به سبطى گفت: چاره چيست؟ چگونه از اين بدبختى نجات يابم؟
سبطى گفت: از پيروى فرعون خارج شو، و در صف پيرامون موسى در آى.
قبطى گفت: من لياقت آن را ندارم، تو برايم دعا كن تا به اين توفيق دست يابم.
سبطى براى او بسيار دعا كرد، سرانجام دعايش مستجاب شد، و قبطى به موسى عليه‏السلام ايمان آورد، آنگاه آب براى او صاف و گوارا گرديد، از آن آب آشاميد و گفت: چون من شربتى از عطاياى خداوند خريدار انسان‏ها نوشيدم، ديگر تا قيامت، تشنه نخواهم شد! چشمه معنويت از طرف خداى چشمه آفرين در درونم جوشيد، در اين صورت آب مادى نزدم خوار گشت.
شربتى خوردم ز الله اشترى
تا به محشر تشنگى نايد مرا
آن كه جوى و چشمه‏ها را آب داد
چشمه‏اى اندر درون من گشاد
اين جگر كه بود گرم و آبخور
گشت پيش همت او آب، خوار(495)
غرق شدن فرعونيان و نجات موسويان‏
هر بار كه بلا مى‏آمد، فرعونيان دست به دامن موسى عليه‏السلام مى‏شدند، تا از خدا بخواهد بلا بر طرف گردد و قول مى‏دادند كه در صورت رفع بلا، ايمان بياورند، چندين بار بر اثر دعاى موسى عليه‏السلام، بلا بر طرف شد، ولى آن‏ها پيمان‏شكنى كردند و به كفر خود ادامه دادند، سرانجام بلاى عمومى غرق شدن فرعونيان در دريا و نجات بنى اسرائيل پيش آمد.(496)
موسى عليه‏السلام و پيروانش از ظلم و فرعونيان به ستوه آمده بودند، و همچنان در فشار و سختى به سر مى‏بردند، سرانجام موسى عليه‏السلام تصميم گرفت كه با پيروانش، به سوى فلسطين (بيت المقدس) هجرت نمايند.
خداوند به موسى عليه‏السلام وحى كرد: پيروان خود را شبانه از مصر خارج كن.
موسى عليه‏السلام و پيروانش، شبانه از مصر به سوى فلسطين حركت كردند، در مسير راه به درياى سرخ رسيدند، و از آن جا نتوانستند عبور كنند. سپاه تا بن دندان مسلح و بى كران فرعون همچنان به پيش مى‏آمد، شيون و غوغاى بنى اسرائيل به آسمان رفت و نزديك بود از شدت ترس، جانشان از كالبدشان پرواز كند.
در آن ميان يوشع بن نون (وصى موسى) فرياد مى‏زد: اى موسى! تدبيرت چه شد؟ مگر طوفان حوادث را نمى‏نگرى، اينك پيش روى ما و پشت سرمان سپاه دشمن است، و چاره و راه فرارى نداريم.
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين حائل
كجا دانند حال ما سبكباران ساحل‏ها
در اين بحران شديد، خداوند با لطف خاص خود به موسى عليه‏السلام وحى كرد: عصاى خود را به دريا بزن(497) و نيز فرمود:
فَاضرِب لَهُم طَريقاً فِى البَحرِ يَبَساً لا تَخافُ دَرَكاً و لا تَخفى؛
براى بنى اسرائيل راهى خشك در دريا بگشا كه از تعقيب (فرعونيان) خواهى ترسيد و نه از غرق شدن در دريا.(498)
موسى عليه‏السلام به فرمان خدا عصاى خود را به دريا زد. آب دريا شكافته شد و زمين درون دريا آشكار گشت، موسى و بنى اسرائيل از همان راه حركت نموده و از طرف ديگر به سلامت خارج شدند.
فرعون و سپاهيانش فرا رسيدند و از همان راهى كه در ميان دريا پيدا شده بود، بنى اسرائيل را تعقيب كردند، غرور آن چنان بر فرعون چيره شده بود كه به سپاه خود رو كرد و گفت: تماشا كنيد چگونه به فرمان من دريا شكافته شد و راه داد تا بردگان فرارى خود (بنى اسرائيل) را تعقيب كنم.
وقتى كه تا آخرين نفر از لشگر فرعون وارد راه باز شده دريا شدند، ناگهان به فرمان خدا آبها از هر سو به هم پيوستند و همه فرعونيان را به كام مرگ فرو بردند. (499)
در همان لحظه طوفانى كه فرعون خود را در خطر شديد مرگ مى‏ديد، غرورهايش فرو ريخت و درك كرد كه همه عمرش پوچ بوده و اشتباه كرده است با چشمى گريان به خداى جهان متوجه شد و گفت:
آمَنتُ اَنَّهُ لا اءِلهَ اءِلَّا الَّذى آمَنَت بِهِ بَنُوا اسرائيلَ وَ اَنَا مِنَ المُسلِمينَ؛
ايمان آوردم كه هيچ معبودى جز معبودى كه بنى اسرائيل به او ايمان آورده‏اند وجود ندارد، و من از تسليم شدگان هستم.(500)
ولى ديگر وقت و فرصت گذشته بود، و لحظه‏اى براى توبه نمانده بود، امواج سهمگين دريا، فرعون را غرق كرد و سپس كالبد بى جان او را به بيرون دريا پرتاب نمود تا مايه عبرت براى آيندگان گردد.(501)
روايت شده: هنگامى كه فرعون در لحظه مرگ گفت: به خداى موسى ايمان آوردم. جبرئيل مشتى خاك بر دهان او زد و گفت:
اى خاك بر دهانت! تا در ناز و نعمت بودى، دم از خدايى زدى، و مكرر با موسى مخالفت كردى و پيمان‏شكنى نمودى و به بنى اسرائيل ستم كردى و آن‏ها رنج دادى، اينك كه در بن بست قرار گرفته‏اى، همان دروغهاى قبل را تكرار مى‏كنى؟!(502)
از آن سوى دريا، بنى اسرائيل همراه موسى عليه‏السلام و هارون عليه‏السلام به حركت خود به سوى بيت المقدس ادامه دادند، و براى هميشه از دست فرعون و فرعونيان نجات يافتند و فصل جديدى در زندگى آن‏ها پديدار شد.
تمايل بنى اسرائيل به بت پرستى و سرزنش موسى از آن‏ها
با واژگونى رژيم طاغوتى فرعون، گرفتارى‏هاى داخلى سنگينى براى موسى عليه‏السلام پديدار شد، از جمله اين كه: بنى اسرائيل كه تازه از دريا به ساحل رسيده بودند و به سوى فلسطين حركت مى‏كردند، در مسير راه، قومى را ديدند كه با خضوع خاصى اطراف بت‏هاى خود را گرفته و آن‏ها را مى‏پرستند.
افراد جاهل و بى خرد از بنى اسرائيل، تحت تأثير آن منظره بت‏پرستى قرار گرفته و به موسى گفتند: براى ما نيز معبودى قرار بده، همانگونه كه آن‏ها (بت‏پرستان) معبودانى دارند.
(موسى عليه‏السلام كه چهل سال فرعونيان را به سوى توحيد دعوت كرده و از بت‏پرستى و شخص‏پرستى بر حذر داشته بود، اكنون در برابر جاهلانى قرار گرفته بود كه تقاضاى بت‏پرستى مى‏كردند، به راستى اين پيشنهاد احمقانه چقدر دل موسى عليه‏السلام را آزرد و اعصابش را خُرد كرد.)
موسى به سرزنش آن‏ها پرداخت و فرمود:
شما جمعيّتى جاهل و نادان هستيد - اين بت‏پرستان را بنگريد ، سرانجام كارشان هلاكت است، و آنچه انجام مى‏دهند، باطل و بيهوده مى‏باشد - آيا جز خداى يكتا معبودى براى شما بطلبم، خدايى كه شما را از مردم عصرتان برترى داد و از ظلم و ستم فرعون و فرعونيان رهايى بخشيد.
اينك مراقب گفتار و كردارتان باشيد كه در آزمايشى بزرگ قرار گرفته‏ايد.(503)
روزى يكى از يهوديان از روى شماتت به يكى از مسلمانان گفت: شما هنوز پيامبرتان را به خاك نسپرده بوديد بين خود اختلاف نموديد. حضرت على عليه‏السلام به او فرمود:
ما درباره دستورهاى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اختلاف نموده‏ايم، نه درباره اصل نبوتش (تا چه رسد به يكتايى خدا) ولى شما هنوز پايتان از آب دريا خشك نشده بود، به پيامبرتان پيشنهاد بت‏پرستى كرديد و پيامبرتان موسى عليه‏السلام، شما را سرزنش كرد و فرمود: شما قومى جاهل و نادان هستيد.(504)
466 - اين عصا در عصر نوح عليه‏السلام در دست نوح عليه‏السلام بود، و در عصر ابراهيم عليه‏السلام به دست ابراهيم افتاد، از اين رو به هر دو منسوب است.
467 - بحار، ج 13،ص 29 و 30.
468 - در حقيقت آن شعله، آتش نبود، بلكه يك پارچه نور بود كه نمايى مانند آتش داشت.
469 - مضمون آيات 29 تا 32، سوره قصص؛ بحار، ج 13،ص 61.
470 - دو معجزه عصا و بيد بيضاء، در آيه 20 تا 22 سوره طه نيز ذكر شده است.
471 - سوره طه، آيه 42 تا 46.
472 - سوره طه، آيه 56 تا 64.
473 - قصص، 38.
474 - اقتباس از تفسير ابوالفتوح رازى، ج 8،ص 464؛ تفسير نمونه، ج 12،ص 85 تا 88.
475 - بحار، ج 13،ص 151.
476 - اين استدلال، در آيه 23 تا 28 سوره شعراء آمده است.
477 - شعرا/ 29 تا 28.
478 - مضمون آيه 30 تا 38 سوره شعرا، و آيه 109 تا 111 سوره اعراف.
479 - در تعداد و چند نفر بودن ساحران اختلاف مى‏باشد.
480 - بحار، ج 13،ص 148.
481 - چنان كه در آيه 116 سوره اعراف آمده: وَ جاؤُوا بِسِحرٍ عَظيمٍ.
482 - شعراء/ 44.
483 - بحار، ج 13،ص 149.
484 - طه/ 67، اميرمؤمنان عليه‏السلام فرمود: موسى عليه‏السلام به خاطر خودش احساس ترس نكرد، بلكه از آن مى‏ترسيد كه جاهلان غلبه كنند و طاغوت‏هاى گمراه پيروز شوند. (نهج البلاغه، خطبه 6).
485 - طه / 69.
486 - طه: 70 تا 74؛ سرانجام فرعون آن ساحران مؤمن را در همان روز به دار آويخت و همه را به شهادت رسانيد. (بحار، ج 13،ص 150؛ تفسير مجمع البيان، ج 4،ص 464)
487 - در چندين روايت آمده به دستور فرعون، حزقيل را نيز به شهادت رساندند، و بدنش را قطعه قطعه كردند. (تفسير نورالثقلين، ج 4،ص 521)
488 - بحار، ج 13،ص 163.
489 - از اين رو در قرآن، فرعون به عنوان ذوالاوتاد (صاحب ميخها) ياد شده است. (فجر/ 89).
490 - بحار، ج 13،ص 164؛ مجمع البيان، ج 10،ص 319.
491 - اقتباس از تفسير نورالثقلين، ج 4،ص 522، (به نقل از امام صادق عليه‏السلام)
492 - مضمون آيات 127 تا 129 سوره اعراف.
493 - اين معجزات نُه گانه، در آيات 106. 107 و 130 و 133 سوره اعراف ذكر شده است.
494 - اعراف، 132.
495 - ديوان مثنوى، به خط ميرخانى،ص 411 (دفتر چهارم)
496 - مضمون آيه 134 تا 136 سوره اعراف.
497 - فَاَوحَينا اِلى مُوسى اَنِ اضْرِب بِعَصاكَ البَحرَ... (شعراء، 63)
498 - طه، 77.
499 - اقتباس از قصص قرآن بلاغى،ص 146.
500 - يونس، 90.
501 - مضمون آيه 90 تا 92 سوره يونس.
502 - تاريخ انبياء،ص 531.
503 - مضمون آيات 138 تا 141 سوره اعراف.
504 - نهج البلاغه، حكمت 317.
 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (17)

   15- حضرت موسى عليه‏السلام‏

      خواب وحشتناك فرعون و تعبير آن‏

      خفقان و كنترل شديد براى جلوگيرى از تولد نوزاد

      تولد خورشيد وجود موسى عليه‏السلام و امدادهاى غيبى در نگهدارى او

      نهادن موسى عليه‏السلام در ميان صندوق و افكندن آن به دريا

      موسى عليه‏السلام در خانه فرعون‏

      دادرسى موسى عليه‏السلام از يك مظلوم، و كشته شدن ستمگرى به دست او

      حكم اعدام موسى عليه‏السلام و فرار او به سوى مَدين‏

      موسى عليه‏السلام در صحراى مديَن، و يارى خواستن او از دختران شعيب عليه‏السلام‏

      امانت‏دارى و پاكدامنى موسى عليه‏السلام‏

      ملاقات موسى عليه‏السلام با شعيب عليه‏السلام و مهمان‏نوازى شعيب عليه‏السلام‏

      ازدواج موسى عليه‏السلام با دختر شعيب عليه‏السلام‏

      موسى عليه‏السلام چوپانى مهربان! و پاداش او

 

15- حضرت موسى عليه‏السلام‏

نام مبارك حضرت موسى عليه‏السلام 136 بار در 34 سوره قرآن آمده است، از اين رو مى‏توان گفت: قرآن عنايت و توجه ويژه‏اى به زندگى حضرت موسى عليه‏السلام داشته است.

او از پيامبران اولوالعزم، داراى شريعت و كتاب مستقل (به نام تورات) و دعوت جهانى بود. او از نسل حضرت ابراهيم عليه‏السلام است و با شش واسطه به آن حضرت مى‏رسد، به اين ترتيب؛ موسى بن عمران بن يصهر بن قاهث بن ليوى (لاوى) بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم(440) و 500 سال بعد از ابراهيم خليل عليه‏السلام ظهور كرد و 240 سال عمر نمود.(441)

مادر موسى عليه‏السلام يوكابد نام داشت، موسى عليه‏السلام و مادرش هر دو از نژاد بنى اسرائيل بودند، و جدشان اسرائيل، يعنى حضرت يعقوب عليه‏السلام بود، نظر به اين كه حضرت يعقوب هفده سال آخر عمر در مصر مى‏زيست، فرزندان و نوادگان او به نام خاندان بزرگ بنى اسرائيل، از مصر برخاستند و در دنيا منتشر شدند.

شاهان بنى اسرائيل در مصر را با لقب فراعنه (جمع فرعون) مى‏خواندند، بزرگترين و ديكاتورترين فرعون‏هاى مصر، سه نفر بودند به نام‏هاى 1 - اپوفس؛ فرعون معاصر حضرت يوسف عليه‏السلام 2 - رامسيس دوم؛ كه حضرت موسى عليه‏السلام در عصر سلطنت او متولد شد 3 - منفتاح پسر رامسيس دوم؛ كه موسى و هارون عليه‏السلام از طرف خدا مأمور شدند تا نزد او روند و او را به سوى خداى يكتا دعوت كنند. اين فرعون همان است كه با لشكرش در درياى نيل غرق شده و به هلاكت رسيدند.

داستان زندگى پرفراز و نشيب موسى عليه‏السلام را مى‏توان در پنج دوره زير خلاصه كرد:

1 - عصر ولادت و كودكى و پرورش او در دامان فرعون.

2 - دوران هجرت او از مصر به مَدين و زندگى او در محضر حضرت شعيب پيامبر عليه‏السلام در آن سرزمين (بيش از ده سال)

3 - دوران پيامبرى و بازگشت او به مصر و مبارزه او با فرعون و فرعونيان.

4 - دوران غرق و هلاكت فرعون و فرعونيان و نجات بنى اسرائيل و حوادث ورود موسى عليه‏السلام همراه بنى اسرائيل به بيت المقدس.

5 - عصر درگيرى‏هاى موسى عليه‏السلام با بنى اسرائيل.

نكته قابل توجه اين كه از آيات متعدد از جمله آيه 39 عنكبوت و 24 مؤمن فهميده مى‏شود كه حضرت موسى عليه‏السلام از سوى خدا، از آغاز براى مبارزه با سه شخص فرستاده شد كه عبارتند از: فرعون (سمبل طغيان و سركشى و حاكميت نظام) و هامان (سمبل و مظهر شيطنت و طرحهاى شيطانى) و قارون (مظهر سرمايه دارى و استثمارى، و ثروت‏اندوزى ناسالم).

اين سه تن آشكارا با موسى عليه‏السلام مخالفت و دشمنى نموده و آن حضرت را به عنوان ساحر و دروغگو متهم نمودند، و هر سه نفر مذكور گرفتار غضب الهى شده و به هلاكت رسيدند.

خواب وحشتناك فرعون و تعبير آن‏

فرعون (رامسيس دوم) طاغوت خودسر و مغرور مصر بود، او مردم را به دو طبقه مستضعف و مستكبر (بردگان و اشرافيان) به نام سبطيان و قبطيان، تقسيم نمود، قبطيان همان فرعونيان بودند كه در اطراف فرعون به هوسبازى و عيش و نوش و ظلم و ستم سرگرم بودند، و همه اختيارات كشور در دست آن‏ها بود، ولى به عكس، سبطيان طبقه پايين اجتماع، و ستمديدگان مستضعف بودند، كه همواره زير چكمه و چنگال فرعونيان، به نرج مى‏بردند، موسى عليه‏السلام و بنى اسرائيل از سبطيان بودند، ولى فرعون از قبطيان.

به اين ترتيب نژادپرستى عجيبى در كشور مصر و اطراف، حكمفرما بود، و قبطيان مى‏خواستند، همين وضع ادامه يابد، چهارصد سال اين وضع نابسامان ادامه يافت تا اين كه خداوند بر بنى اسرائيل لطف كرد، كه پيامبرى به نام موسى عليه‏السلام بفرستد، و آن‏ها را از زير يوغ استعمار و استثمار فرعون نجات بخشد.

در همين ايام، يك شب فرعون در عالم خواب ديد: آتشى از طرف شام شعله‏ور شد و زبانه كشيد و به طرف مصر آمد و به خانه‏هاى قبطيان افتاد و همه آن خانه‏ها را سوزانيد، و سپس كاخ‏ها و باغ‏ها و تالارهاى آن‏ها را فراگرفت و همه را به خاكستر و دود تبديل نمود.

فرعون در حالى كه بسيار وحشتزده شده بود، از خواب برخاست و در غم و اندوه فرو رفت، ساحران، كاهنان و دانشمندان تعبير خواب را به حضور طلبيد و به آن‏ها رو كرد و گفت: چنين خوابى را ديده‏ام، تعبيرش چيست؟

يكى از آن‏ها گفت: چنين به نظر مى‏رسد كه به زودى نوزادى از بنى اسرائيل به دنيا آيد و واژگونى تخت و تاج فرعون، و نابودى فرعونيان، به دست او انجام شود.(442)

خفقان و كنترل شديد براى جلوگيرى از تولد نوزاد

فرعون پس از مشاوره و گفتگو با درباريان و ساحران، دو تصميم خطرناك گرفت: نخست اين كه فرمان داد در آن شبى كه منجمين و ساحران، آن شب را به عنوان شب انعقاد نطفه كودك موعود (موسى) مشخص كرده بودند، زنان از همسرانشان جدا گردند.

اين فرمان اعلام شد و در همه جا كنترل شديدى به وجود آمد، مردان از شهر بيرون رفتند و زنان در شهر ماندند، و هيچ همسرى جرئت نداشت با همسر خود تماس بگيرد.

ولى در نيمه همان شب، عمران كه در كنار كاخ فرعون به نگهبانى اجبارى اشتغال داشت،(443) همسرش يوكابد را ديد كه نزدش آمده است، آن دو با هم همبستر شدند و نطفه موسى عليه‏السلام منعقد گرديد.

عمران، به همسرش گفت: مثل اين كه تقدير الهى اين بود كه آن كودك موعود از ما پديد آيد، اين راز را پنهان دار و در پوشيدن آن بكوش كه وضع بسيار خطرناك است.

يوكابد با شتاب و نگرانى از كنار شوهر دور شد، و در پوشاندن راز، كوشش بسيار كرد.(444)

دومين تصميم فرعون، كشتن نوزادان پسر بود كه به طور وسيع، و بسيار خطرناك‏تر از تصميم نخست، اجرا شد، از دربار فرعون خطاب به عموم مردم، اين اعلاميه صادر گرديد:

همه مأموران و قابله‏ها بايد در ميان بنى اسرائيل، مراقب اوضاع باشند، هرگاه پسرى از آن‏ها به دنيا آمد، بى درنگ سر از بدن او جدا كنند و او را بكشند، ولى دختران را براى كنيزى نگهدارند.

به دنبال اين اعلاميه، جلادان خون آشام حكومت فرعون به جان مردم افتادند، تمام زنهاى باردار تحت مراقبت شديد قرار گرفتند، قابله‏ها از هر سو، زنان را كنترل مى‏كردند، در اين گير و دار، شكم بسيارى از زنان شكافته شد، و بسيارى از نوزادهايى كه در رحم مادرانشان بودند، در اثر فشار و لگد زدن مأموران سنگ دل، سقط شدند، و كشتن نوزادان پسر به هفتاد هزار نفر رسيد.(445)

تولد خورشيد وجود موسى عليه‏السلام و امدادهاى غيبى در نگهدارى او

هنگام ولادت موسى عليه‏السلام هرچه نزديك‏تر مى‏شد، مادر موسى عليه‏السلام نگران ترمى گرديد، و همواره در اين فكر بود كه چگونه پسرش را از دست جلادان فرعون حفظ كند.

امداد و لطف الهى موجب شد كه آثار حمل در يوكابد مادر موسى عليه‏السلام چنان آشكار نباشد، از سوى ديگر يوكابد با قابله‏اى دوست بود، و آن قابله به خاطر دوستى، حمل مادر موى عليه‏السلام را گزارش نمى‏داد.

لحظات تولد موسى عليه‏السلام فرا رسيد، مادر موسى عليه‏السلام به دنبال دوست قابله‏اش فرستاد و از او استمداد نمود، قابله آمد و مادر موسى عليه‏السلام را يارى نمود، موسى عليه‏السلام در مخفيگاه دور از ديد مردم، متولد شد، در اين هنگام نور مخصوصى از چهره موسى عليه‏السلام درخشيد كه بدن قابله به لرزه افتاد، همان دم محبت موسى در قلب قابله جاى گرفت.

قابله به مادر موسى گفت:

من تصميم گرفته بودم تولد موسى عليه‏السلام را به مأموران خبر دهم (و جايزه‏ام را بگيرم) ولى محبت اين نوزاد به قدرى بر قلبم چيره شد كه حتى حاضر نيستم مويى از او كم شود.

قابله از خانه مادر موسى عليه‏السلام بيرون آمد، بعضى از جاسوسان حكومت، او را ديدند، تصميم گرفتند به خانه مادر موسى وارد گردند، خواهر موسى‏(446)ماجرا را به يوكابد گفت؛ يوكابد دستپاچه شد كه چه كند، در اين ميان از شدت وحشت، هوش از سرش رفته بود، نوزاد را به پارچه‏اى پيچيد و به تنور انداخت.

مأمورين وارد خانه شدند و در آن جا جز تنور آتش نديدند، تحقيقات از مادر موسى عليه‏السلام شروع شد، به او گفتند: قابله در اين جا چه مى‏كند؟

يوكابد گفت: او دوست من است و به عنوان ديدار به اينجا آمده بود. مأمورين مأيوس شده و از خانه خارج شدند.

مادر هنگامى كه حال عادى خود را باز يافت به دخترش گفت: نوزاد كجاست؟ دختر گفت: اطلاع ندارم. در اين لحظه صداى گريه نوزاد از درون تنور بلند شد، مادر به سوى تنور رفت و ديد خداوند آتش را براى موسى خنك و گوارا كرده است، نوزادش را با كمال سلامتى از درون تنور بيرون آورد.

ولى باز مادر نگران بود، چرا كه يك بار صداى گريه نوزاد كافى بود كه جاسوسان را متوجه سازد، متوجه خدا شد و از خدا خواست راه چاره‏اى پيش روى او بگشايد.

خداوند با الهام خود به مادر موسى، او درا از نگرانى حفظ كرد(447) در اين مورد از زبان قرآن چنين مى‏خوانيم:

وَ أَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِى الْيَمِّ وَ لَا تَخَافِى وَ لَا تَحْزَنِى إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ؛

ما به مادر موسى الهام كرديم كه: او را شير بده و هنگامى كه بر او ترسيدى، وى را در دريا(ى نيل) بيفكن و نترس و غمگين مباش، كه ما او را به تو باز مى‏گردانيم، و او را از رسولان قرار مى‏دهيم.(448)

و از امدادهاى غيبى ديگر اين كه يوكابد سه ماه مخفيانه به موسى عليه‏السلام شير داد، در اين مدت هيچگاه موسى گريه نكرد و حركتى كه موجب باخبر شدن جاسوسان شود از خود نشان نداد.(449)

نهادن موسى عليه‏السلام در ميان صندوق و افكندن آن به دريا

مادر موسى عليه‏السلام طبق الهام الهى، تصميم گرفت، كودكش را به دريا بيفكند، به طور محرمانه به سراغ يك نفر نجار مصرى كه از فرعونيان بود آمد و از او درخواست يك صندوقچه كرد.

نجار گفت: صندوقچه را براى چه مى‏خواهى؟

يوكابد كه زبانش به دروغ عادت نكرده بود گفت: من از بنى اسرائيلم، نوزاد پسرى دارم، مى‏خواهم نوزادم را در آن مخفى نمايم.

نجار مصرى تا اين سخن را شنيد، تصميم گرفت اين خبر را به جلادان برساند، به سراغ آن‏ها رفت، ولى آن چنان وحشتى عظيم بر قلبش مسلط شد كه زبانش از سخن گفتن باز ايستاد، مى‏خواست با اشاره دست، مطلب را بازگو كند، مأمورين از حركات او چنين برداشت كردند كه يك آدم مسخره كننده است، او را زدند و از آن جا بيرون نمودند.

او وقتى كه حالت عادى خود را بازيافت، بار ديگر براى گزارش نزد جلادان رفت، باز مانند اول زبانش گرفت، و اين موضوع سه بار تكرار شد، او وقتى كه به حال عادى بازگشت، فهميد كه در اين موضوع، يك راز الهى نهفته است، صندوق را ساخت و به مادر موسى عليه‏السلام تحويل داد.(450)

مادر موسى عليه‏السلام نوزاد خود را در ميان آن صندوق نهاد، صبحگاهان هنگامى كه خلوت بود، كنار رود نيل آمد و آن صندوق را به رود نيل انداخت، امواج نيل آن صندوق را با خود برد، اين لحظه براى مادر موسى، لحظه‏اى بسيار حساس و پرهيجانى بود، اگر لطف الهى نبود، مادر فرياد مى‏كشيد و از فراق نور ديده‏اش، جيغ مى‏زد و در نتيجه جاسوسان متوجه مى‏شدند، ولى خطاب وَ لا تَخافى وَ لا تَحزَنِى (نترس و محزون نباش، ما مويس را به تو بازميگردانيم)(451) قلب مادر را آرام كرد، چه بهتر كه در اين جا رشته سخن را به پروين اعتصامى بدهيم كه مى‏گويد:

مادر موسى، چو موسى را به نيل

در فكند، از گفته‏ى رب جليل

خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه

گفت كاى فرزند خرد بي‏گناه

گر فراموشت كند لطف خداى

چون رهى زين كشتى بى ناخداي

وحى آمد كاين چه فكر باطل است

رهرو ما اينك اندر منزل است

ما گرفتيم آنچه را انداختى

دست حق را ديدى و نشناختي

سطح آب از گاهوارش خوشتر است

دايه‏اش سيلاب و موجش مادر است

رودها از خود نه طغيان ميكنند

آنچه ميگوئيم ما، آن ميكنند

به كه برگردي، بما بسپاريش

كى تو از ما دوست‏تر ميداريش

موسى عليه‏السلام در خانه فرعون‏

فرعون در كاخ خود بود، و همسرى به نام آسيه داشت‏(452)آن‏ها فرزندى جز يك دختر به نام (انيسا) نداشتند، و او نيز به يك بيمارى شديد و بى درمان برص مبتلا بود، و همه طبيب‏هاى آن عصر از درمان او درمانده شده بودند، فرعون در مورد شفاى او به كاهنان متوسل شده بود، كاهنان گفته بودند: اى فرعون! ما پيش‏بينى مى‏كنيم كه از درون اين دريا انسانى به اين كاخ گام مى‏نهد كه اگر از آب دهانش را به بدن اين دختر بيمار بمالند، شفا مى‏يابد.

فرعون و همسرش آسيه در انتظار چنين ماجرايى بودند كه ناگهان روزى در كنار رود نيل صندوقچه‏اى را ديدند كه امواج دريا آن را حركت مى‏داد، به دستور فرعون بى‏درنگ آن صندوقچه را گرفتند و نزد فرعون آوردند، آسيه درِ صندوق را گشود، ناگاه چشمش به نوزادى نورانى افتاد، همان لحظه محبت موسى عليه‏السلام در قلب آسيه جاى گرفت.

وقتى كه فرعون نوزاد را ديد، خشمگين شد و گفت: چرا اين پسر كشته نشده است؟!

آسيه گفت: اين پسر بچه‏هاى اين سال نيست، و تو فرمان داده‏اى كه پسرهاى نوزاد اين سال را بكشند، بگذار اين كودك بماند. در آيه 9 سوره قصص، اين مطلب چنين آمده:

همسر فرعون (آسيه) گفت: او را نكشيد شايد نور چشم من و شما شود، و براى ما مفيد باشد بتوانيم او را به عنوان پسر خود برگزينيم.

انيسا دختر فرعون از آب دهان آن كودك به بدنش ماليد و شفا يافت، آن كودك را به بغل گرفت و بوسيد، اطرافيان فرعون به فرعون گفتند: به گمان ما اين كودك، همان است كه موجب واژگونى تخت و تاج تو خواهد شد، فرمان بده او را به دريا بيفكنند، فرعون چنين تصميم گرفت، ولى آسيه نگذاشت و با به كار بردن انواع شيوه‏ها كه شايد يكى از آن‏ها شفاى دخترش بود، از كشتن موسى جلوگيرى نمود.

به هر حال مشيت نافذ پروردگار موجب شد كه اين نوزاد در درون كاخ فرعون، مهمترين كانون خطر، پرورش يافت.(453)

مادر موسى به خواهر موسى گفت: به دنبال صندوقچه برو و ماجرا را پى‏گيرى كن.

خواهر موسى عليه‏السلام دستور مادر را انجام داد و از فاصله دور به جستجو پرداخت، و از دور ديد كه فرعونيان آن صندوقچه را از آب گرفتند، بسيار شاد شد كه برادر كوچكش از خطر آب نجات يافت.

طولى نكشيد كه احساس كردند نوزاد گرسنه است و نياز به شير دارد، به دستور آسيه و فرعون، مأمورين به دنبال يافتن دايه حركت كردند، اما عجيب اين كه چندين دايه آوردند، ولى نوزاد پستان هيچيك از آن‏ها را نگرفت، مأمورين همچنان در جستجوى دايه بودند كه ناگهان در فاصله نه چندان دور به دخترى برخورد كردند كه گفت: من خانواده‏اى را مى‏شناسم كه مى‏توانند اين كودك را شير دهند و سرپرستى كنند.

آن دختر، خواهر موسى بود، مأمورين كه او را نمى‏شناختند با راهنمايى او نزد مادر موسى عليه‏السلام رفتند و او را به كاخ فرعون آوردند تا به نوزاد شير دهد، نوزاد را به او دادند، نوزاد با اشتياق تمام، پستان او را گرفت و شير خورد، همه حاضران خوشحال شدند، و به مادر موسى عليه‏السلام آفرين گفتند. از آن پس مادر موسى، موسى عليه‏السلام را به خانه‏اش برد و به او شير داد. (يا به كاخ فرعون رفت و آمد مى‏كرد و به موسى شير مى‏داد.)

به اين ترتيب خداوند به وعده‏اش وفا كرد كه به مادر موسى عليه‏السلام فرموده بود: او را به دريا بيفكن، ما او را به تو بر مى‏گردانيم.(454) به گفته بعضى غيبت موسى از مادرش بيش از سه روز طول نكشيد.

جالب اين كه روزى در دوران شيرخوارگى در آغوش فرعون بود، با دست خويش ريش فرعون را گرفت و كشيد مقدارى از موى ريش او كنده شد، و سيلى محكمى به صورت فرعون زد، و به گفته بعضى با چوب كوچكى بازى مى‏كرد با همان چوب بر سر فرعون كوبيد.

فرعون خشمگين شد و گفت: اين كودك، دشمن من است، همان دم به دنبال جلادان فرستاد تا بيايند و او را بكشند.

آسيه به فرعون گفت: دست بردار، اين نوزاد است و خوب و بد را نمى‏فهمد، براى اين كه حرف مرا تصديق كنى، يك قطعه ياقوت و يك قطعه ذغال آتشين نزدش مى‏گذارى، اگر ياقوت را برداشت معلوم مى‏شود كه مى‏فهمد و اگر آتش را برداشت، معلوم مى‏شود نمى‏فهمد، آن گاه آسيه همين كار را كرد، موسى دست به طرف ياقوت دراز كرد، ولى جبرئيل دست او را به طرف آتش برد، موسى ذغال آتشين را برداشت و به دهان گذاشت، زبانش سوخت، آن گاه خشم فرعون فرونشست و از كشتن او منصرف شد. (455)

مطابق بعضى از روايات ديگر روزى موسى عليه‏السلام عطسه كرد، سپس بى‏درنگ گفت: اَلْحَمْدُلِلَّه فرعون از شنيدن اين سخن عصبانى شد و به موسى سيلى زد، موسى ريش بلند فرعون را گرفت و كشيد، فرعون سخت عصبانى شد و تصميم گرفت او را به دست جلادان بسپرد تا او را بكشند، آسيه همسر فرعون، پا در ميانى كرد و به عنوان اين كه موسى كودك است و به كارهاى خود متوجه نيست، او را از چنگال فرعون نجات داد.(456)

دادرسى موسى عليه‏السلام از يك مظلوم، و كشته شدن ستمگرى به دست او

هنگامى كه موسى عليه‏السلام به حد رشد و بلوغ رسيد، روزى وارد شهر (مصر) شد و در بين مردم عبور مى‏كرد، ديد دو نفر گلاويز شده‏اند و همديگر را مى‏زنند، يكى از آن‏ها از بنى اسرائيل، و ديگرى قبطى يعنى از فرعونيان بود، در همين هنگام، بنى اسرائيل از موسى عليه‏السلام استمداد نمود.

از آن جا كه موسى عليه‏السلام مى‏دانست فرعونيان از طبقه اشرافى هستند و همواره به بنى اسرائيل ستم مى‏كنند، به يارى مظلوم شتافت و تصميم گرفت از ظلم ظالم جلوگيرى كند.

به گفته بعضى، موسى ديد يكى از آشپزهاى فرعون مى‏خواهد يك نفر بنى اسرائيل را براى حمل هيزم، به بيگارى كشد، و بر سر همين موضوع با هم گلاويز شده‏اند.

موسى عليه‏السلام به يارى مظلوم شتافت و مشتى محكم بر سينه مرد فرعونى زد، اما همين يك مشت كار او را ساخت، او بر زمين افتاد و مُرد.

موسى عليه‏السلام قصد كشتن او را نداشت، نه از اين جهت كه آن مرد مقتول، سزاوار كشته شدن نبود، بلكه به خاطر پيامدهاى دشوارى كه براى موسى عليه‏السلام و بنى اسرائيل داشت، از اين رو موسى عليه‏السلام به خاطر اين ترك اولى، از درگاه خدا تقاضاى عفو كرد، و از كار خود اظهار پشيمانى نمود.(457)

اين قتل يك قتل ساده نبود، بلكه جرقّه‏اى براى يك انقلاب، و مقدمه آن به حساب مى‏آمد، لذا موسى عليه‏السلام نگران بود و هر لحظه در انتظار حادثه‏اى به سر مى‏برد، در اين گير و دار در روز بعد، باز موسى عليه‏السلام مردى ديگر از فرعونيان را ديد كه با همان مظلوم، گلاويز شده است، و آن مظلوم از موسى عليه‏السلام استمداد نمود، موسى عليه‏السلام به طرف او رفت تا از او دفاع نموده و از ظلم ظالم جلوگيرى كند، ظالم به موسى عليه‏السلام گفت: آيا مى‏خواهى مرا بكشى همانگونه كه ديروز شخصى را كشتى؟

موسى عليه‏السلام دريافت كه حادثه قتل، شايع شده، از اين رو براى اين كه مشكلات ديگرى پيش نيايد كوتاه آمد.

حكم اعدام موسى عليه‏السلام و فرار او به سوى مَدين‏

فرعون و اطرافيانش از ماجرا با خبر شدند، و در جلسه مشورت خود، حكم اعدام موسى عليه‏السلام را صادر كردند.

يكى از خويشان فرعون به نام حزقيل (كه بعدها به عنوان مؤمن آل فرعون معروف گرديد) از اخبار جلسه مشورت فرعونيان، اطلاع يافت، از آن جا كه او در نهان به موسى عليه‏السلام ايمان داشت، خود را محرمانه به موسى عليه‏السلام رسانيد و گفت: اى موسى! اين جمعيت (فرعون و فرعونيان) براى اعدام تو به مشورت پرداخته‏اند، بى درنگ از شهر خارج شو كه من از خيرخواهان تو هستم.

موسى عليه‏السلام تصميم گرفت به سوى سرزمين مدين كه شهرى در جنوب شام و شمال حجاز قرار داشت، و از قلمرو مصر و حكومت فرعونيان جدا بود، برود و از چنگال ستمگران بى رحم نجات يابد، گرچه سفرى طولانى بود و توشه راه سفر را به همراه نداشت، ولى چاره‏اى جز اين نداشت، با توكل به خدا و اميد به امدادهاى الهى حركت كرد، در حالى كه مى‏گفت:

رَبِّ نَجِّنى مِنَ القَومِ الظّالِمينَ؛

خدايا مرا از گزند ستمگران نجات بده.(458)

موسى عليه‏السلام در صحراى مديَن، و يارى خواستن او از دختران شعيب عليه‏السلام‏

موسى بدون توشه راه و سفر، با پاى پياده به سوى مدين روانه شد و فاصله بين مصر و مدين را در هشت شبانه‏روز پيمود، در اين مدت غذاى او سبزى‏هاى بيابان بود و بر اثر پياده‏روى پايش آبله كرد بهنگامى كه به نزديك مدين رسيد، گروهى از مردم را در كنار چاهى ديد كه از آن چاه با دلو، آب مى‏كشيدند و چهارپايان خود را سيراب مى‏كردند، در كنار آن‏ها دو دختر را ديد كه مراقب گوسفندهاى خود هستند و به چاه نزديك نمى‏شوند، نزد آن‏ها رفت و گفت: چرا كنار ايستاده‏ايد؟ چرا گوسفندهاى خود را آب نمى‏دهيد؟

دختران گفتند: پدر ما پيرمرد سالخورده و شكسته‏اى است، و به جاى او ما گوسفندان را مى‏چرانيم، اكنون بر سر اين چاه مردها هستند، در انتظار رفتن آن‏ها هستيم تا بعد از آن‏ها از چاه آب بكشيم.

در كنار آن چاه، چاه ديگرى بود كه سنگ بزرگى بر سر نهاده بودند كه سى يا چهل نفر لازم بود تا با هم آن سنگ را بردارند، موسى عليه‏السلام به تنهايى كنار آن چاه آمد، آن سنگ را تنها از سر چاه برداشت و با دلو سنگينى كه چند نفر آن را مى‏كشيدند، به تنهايى از آن چاه آب كشيد و گوسفندهاى آن دختران را آب داد، آن گاه موسى، از آن جا فاصله گرفت و به زير سايه‏اى رفت و به خدا متوجه شد و گفت:

رَبِّ اءِنَّى اَنزَلتَ اِلىَّ مِن خَيرٍ فَقيرٍ؛

پروردگارا! هر خير و نيكى به من برسانى، به آن نيازمندم.

امانت‏دارى و پاكدامنى موسى عليه‏السلام‏

دختران به طور سريع نزد پدر پير خود كه حضرت شعيب عليه‏السلام پيامبر بود،(459)بازگشتند و ماجرا را تعريف كردند، شعيب يكى از دخترانش (به نام صفورا) را نزد موسى عليه‏السلام فرستاد و گفت: برو او را به خانه ما دعوت كن، تا مزد كارش را بدهم.

صفورا در حالى كه با نهايت حيا گام بر ميداشت نزد موسى عليه‏السلام آمد و دعوت پدر را به او ابلاغ نمود، موسى عليه‏السلام به سوى خانه شعيب عليه‏السلام حركت كرد، در مسير راه، دختر كه براى راهنمايى، جلوتر حركت مى‏كرد، در برابر باد قرار گرفت، باد لباسش را به بالا و پايين حركت مى‏داد، موسى عليه‏السلام به او گفت: تو پشت سر من بيا، هرگاه از مسير راه منحرف شدم، با انداختن سنگ، راه را به من نشان بده. زيرا ما پسران يعقوب به پشت سر زنان نگاه نمى‏كنيم.

صفورا پشت سر موسى عليه‏السلام آمد و به راه خود ادامه دادند تا نزد شعيب عليه‏السلام رسيدند.

ملاقات موسى عليه‏السلام با شعيب عليه‏السلام و مهمان‏نوازى شعيب عليه‏السلام‏

شعيب عليه‏السلام از موسى عليه‏السلام استقبال گرمى كرد و به او گفت: هيچگونه نگران نباش از گزند ستمگران رهايى يافته‏اى، اينجا شهرى است كه از قلمرو حكومت ستمگران فرعونى، خارج است.

موسى عليه‏السلام ماجراى خود را براى شعيب عليه‏السلام تعريف كرد، شعيب عليه‏السلام او را دلدارى داد و به او گفت: از غربت و تنهايى رنج نبر، همه چيز به لطف خدا حل مى‏شود.

موسى عليه‏السلام دريافت كه در كنار استاد بزرگى قرار گرفته كه چشمه‏هاى علم و معرفت از وجودش مى‏جوشد، شعيب نيز احساس كرد كه با شاگرد لايق و پاكى روبرو گشته است.

جالب اين كه: نقل شده هنگامى كه موسى عليه‏السلام بر شعيب وارد شد، شعيب در كنار سفره غذا نشسته بود و غذايى مى‏خورد، وقتى كه نگاهش به موسى (آن جوان غريب و ناشناس) افتاد، گفت: بنشين از اين غذا بخور.

موسى گفت: اعُوذُ بِاللهِ؛ پناه مى‏برم به خدا.

شعيب: چرا اين جمله را گفتى، مگر گرسنه نيستى؟

موسى: چرا گرسنه هستم، ولى از آن نگرانم كه اين غذا را مزد من در برابر كمكى كه به دخترانت در آب كشى از چاه كردم قرار دهى، ولى ما از خاندانى هستيم كه عمل آخرت را با هيچ چيزى از دنيا، گرچه پر از طلا باشد، عوض نمى‏كنيم.

شعيب گفت: نه، ما نيز چنين كارى نكرديم، بلكه عادت ما، احترام به مهمان است. آنگاه موسى عليه‏السلام كنار سفره نشست، و غذا خورد.(460) در اين ميان يكى از دختران شعيب عليه‏السلام گفت:

يا اَبَتِ استَأجِرهُ اءنّ خَيرَ مَن استأجَرتَ القَوِىُّ الأَمينُ؛

اى پدر! او (موسى) را استخدام كن، چرا كه بهترين كسى را كه مى‏توانى استخدام كنى همان كسى است كه نيرومند و امين باشد.(461)

شعيب گفت: نيرومندى او از اين جهت است كه او به تنهايى سنگ بزرگ را از سر چاه برداشت و يا دلو بزرگ آب را كشيد، ولى امين بودن او را از كجا فهميدى؟

دختر جواب داد: در مسير راه به من گفت: پشت سر من بيا تا باد لباس تو را بالا نزند، و اين دليل عفت و پاكى و امين بودن او است.(462)

ازدواج موسى عليه‏السلام با دختر شعيب عليه‏السلام‏

شعيب عليه‏السلام به موسى عليه‏السلام گفت: من مى‏خواهم يكى از اين دو دخترم را به همسرى تو در آوردم به اين شرط كه هشت سال براى من كار (چوپانى) كنى، و اگر تا ده سال كار خود را افزايش دهى محبتى از طرف تو است، من نمى‏خواهم كار سنگينى بر دوش تو نهم، اءن شاء الله مرا از شايستگان خواهى يافت.

موسى عليه‏السلام با پيشنهاد شعيب موافقت كرد.(463)

به اين ترتيب موسى عليه‏السلام با كمال آسايش در مَديَن ماند و با صفورا ازدواج كرد و به چوپانى و دامدارى پرداخت و به بندگى خود ادامه داد تا روزى فرا رسد كه به مصر باز گردد و در فرصت مناسبى، بنى اسرائيل را از يوغ طاغوتيان فرعونى رهايى بخشد.

موسى عليه‏السلام چوپانى مهربان! و پاداش او

روزى حضرت موسى عليه‏السلام در صحرا و دامنه كوه به چراندن گوسفندها سرگرم بود، يكى از گوسفندها از گله خارج شد و تنها به سوى بيابان دويد، موسى به طرف او رفت تا او را گرفته و برگرداند، موسى عليه‏السلام بدنبال او، بسيار دويد و از گله، فاصله زيادى گرفت تا شب شد، سرانجام موسى عليه‏السلام به گوسفند رسيد، با اين كه بسيار خسته شده بود، به آن گوسفند مهربانى كرد و دست مرحمت بر پشت او كشيد و مانند مادر نسبت به فرزندش، او را نوازش داد، ذره‏اى نامهربانى با او نكرد، به او گفت: گيرم به من رحم نكردى، ولى چرا به خود ستم نمودى؟

گوسفند از ماندگى شد سست و ماند

پس كليم الله گرد از وى فشاند

كف همى ماليد بر پشت و سرش

مى‏نوازش كرد همچون مادرش

نيم ذره تيرگى و خشم نى

غير مهر و رحم و آب چشم نى

گفت: گيرم بر منت رحمى نبود

طبع تو بر خود چرا استم نمود؟

وقتى كه خداوند اين صبر، تحمل و مهر را از موسى عليه‏السلام ديد به فرشتگان فرمود: موسى عليه‏السلام شايسته مقام پيامبرى است.

با ملائك گفت يزدان آن زمان

كه نبوت را همى زيبد فلان

بى شبانى كردن و آن امتحان

حق ندادش پيشوايى جهان

پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خداوند همه پيامبران را مدتى چوپان كرد و تا آن‏ها را در مورد چوپانى نيازمود، رهبر مردم نكرد، هدف اين بود كه آن‏ها صبر و وقار را در عمل بيازمايند، تا در رهبرى انسان‏ها، با پاى آزموده قدم به ميدان نهند.(464)

گفت: سائل كه تو هم اى پهلوان

گفت: من هم بوده‏ام ديرى شبان‏(465)

440 - مجمع البيان، ج 4،ص 330.

441 - بحار، ج 13،ص 6.

442 - اقتباس از بحار، ج 13،ص 51؛ تاريخ انبياء،ص 493.

443 - بايد توجه داشت كه كارهاى سخت، مانند نگهبانى شب و... به بنى اسرائيل واگذار شده بود.

444 - تاريخ انبياء (عمادزاده)،ص 495.

445 - اقتباس از بحار، ج 13،ص 50 تا 53؛ در آيه 49 سوره بقره به شكنجه شدن بنى اسرائيل و كشته شدن پسران آن‏ها به دست فرعونيان اشاره شده است.

446 - در مورد نام خواهر موسى عليه‏السلام، دو قول است، بعضى گفته‏اند: نام او مريم بود، و به گفته بعضى نام او كلثمه بود (مجمع البيان، ج 7،ص 242، بحار، ج 13،ص 55)

447 - مجمع البيان، ج 7،ص 241؛ بحار، ج 13،ص 54.

448 - قصص، آيه 7.

449 - همان مدرك.

450 - بحار، ج 13،ص 54؛ مطابق بعضى از روايات، اين نجار همان حزقيل (يا حزبيل) بود كه همين حادثه موجب شد به موسى عليه‏السلام ايمان آورد، و بعدها به عنوان مومن آل فرعون شناخته گرديد كه ايمان خود را پنهان مى‏كرد. (بحار، ج 13،ص 162)

451 - قصص، 7.

452 - آسيه اصلا از نژاد بنى اسرائيل، و از نوه‏هاى پيامبران بود كه فرعون با او ازدواج كرد.

453 - اقتباس از بحار، ج 13،ص 54 و 55؛ مجمع البيان، ج 7،ص 241.

454 - چنان كه اين مطلب در آيه 13 قصص آمده است.

455 - بحار، ج 13،ص 56.

456 - تفسير نورالثقلين، ج 4،ص 117.

457 - مضمون آيات 14 تا 17 سوره قصص.

458 - مضمون آيه 18 تا 21 سوره قصص، و اقتباس از مجمع البيان، ج 7،ص 245 و 246.

459 - داستان‏هاى زندگى شعيب عليه‏السلام قبلا خاطرنشان گرديد.

460 - بحار، ج 13،ص 21 و 58.

461 - قصص، 26.

462 - بحار، ج 13،ص 58 و 59.

463 - قصص، 27 و 28؛ گرچه در ظاهر به نظر مى‏رسد كه شعيب عليه‏السلام برادر موسى مهريه سنگينى قرار داد (با اين كه مهريه سنگين مكروه است) ولى با توجه به اين كه همه مخارج زندگى موسى عليه‏السلام بر عهده شعيب بود، و شعيب مى‏خواست با اين كار، مهمان عزيز خود را نزد خود نگهدارد، و براى موسى عليه‏السلام مصلحت مادى و معنوى بود كه در خدمت شعيب پير تجربه، كلاس ببيند و تجربه‏ها بياموزد، پاسخ به سؤال فوق (مهريه سنگين) روشن مى‏شود.

464 - جابر بن عبدالله انصارى مى‏گويد: ما به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرديم: گويا چوپانى گوسفندان كرده‏اى؟ فرمود: آرى مگر پيامبرى هست كه چوپانى نكرده باشد؟ (صحيح مسلم، ج 6،ص 125)

465 - ديوان مثنوى، به خطر ميرخانى،ص 610 و 611؛ تفسير و نقد مثنوى (استاد محمدتقى جعفرى) ج 14،ص 293 تا 296.

روايت شده: آن روز هوا تابستانى و بسيار گرم بود، و آن گوسفند فرارى بز بود، موسى عليه‏السلام در بالاى كوه او را گرفت و صورتش را بوسيد و دست نوازش بر سر و پشتش كشيد و با زبان عذرخواهى به او گفت: اى حيوان امروز تو را به زحمت افكندم، ولى منظورم حفظ تو از حمله گرگ بود. سپس آن را به دوش گرفت و به گله رسانيد.

روزى موسى عليه‏السلام عرض كرد: خدايا! براى چه مرا شايسته مقام پيامبرى دانستى و هم كلام خود نمودى؟! خداوند فرمود: به خاطر مهربانيت در فلان روز به آن بز. (لئالى الاخبار، ج 2،ص 153.

 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (16)

   14- حضرت شُعَيب عليه‏السلام‏

      نمونه‏اى از بيانات شعيب عليه‏السلام در هدايت قوم‏

      لجاجت و گستاخى قوم شعيب‏

      دعوت شعيب از مردم اَيْكه و لجاجت آن‏ها

      شهادت جانسوز سه نماينده شعيب به دست بت‏پرستان‏

      داشتن روح پليد، مجازات گنهكار مغرور

      عشق و دلدادگى شعيب عليه‏السلام به خدا

      سفارش شعيب به نماز

      عذاب زلزله، و ابر صاعقه خيز بر قوم شعيب‏

 

14- حضرت شُعَيب عليه‏السلام‏

يكى از پيامبران خدا حضرت شعيب عليه‏السلام است كه نام او در قرآن يازده بار آمده است. خداوند او را به سوى مردم مَدْيَن و اَيْكه فرستاد تا آن‏ها را به يكتاپرستى و آيين خدايى دعوت نمايد و از بت‏پرستى و فساد اخلاقى نجات بخشد.

در مورد سلسله نسب شعيب، به اختلاف نقل شده، محدث معروف مسعودى او را از فرزندان ثابت بن مدين بن ابراهيم دانسته است.(417)

مدين شهرى بود كه در سرزمين معان، نزديك شام، در قسمت انتهايى حجاز قرار داشت، مردم آن علاوه بر بت‏پرستى و فساد اخلاقى، در داد و ستدها خيانت و كلاه‏بردارى مى‏كردند، كم فروشى و خيانت در خريد و فروش حتى كم نمودن طلا و نقره در سكه‏هاى پول، در ميانشان رايج بود، و به خاطر حب دنيا و ثروت‏اندوزى به نيرنگ و حيله دست مى‏زدند و به انواع تباهى‏هاى اجتماعى خو گرفته بودند.

اَيْكه نيز قريه‏اى آباد و پر درخت در نزديك مَدين بود، مردم آن جا نيز همچون مردم مدين غرق در فساد بودند.

خداوند از ميان مردم مدين، حضرت شعيب عليه‏السلام را به پيامبرى برانگيخت تا آن‏ها و مردم اطراف را از لجنزارها و تباهى‏ها برهاند و به سوى توحيد و صفا و صميميت دعوت نمايد.(418)

حضرت شعيب يكى از پيامبران عرب بود، ولى به گفته بعضى او از نسل ابراهيم عليه‏السلام بود، بلكه نوه دخترى حضرت لوط بود، توضيح اين كه:

از شيخ صدوق به سند خود روايت شده كه حضرت شعيب عليه‏السلام و حضرت ايوب و بلعم باعورا، از فرزندان گروهى بودند كه هنگام تبديل آتش نمرودى به گلستان، به ابراهيم عليه‏السلام ايمان آوردند، و همراه ابراهيم عليه‏السلام و لوط عليه‏السلام به سرزمين شام هجرت كردند، و سپس آن گروه با دختران حضرت لوط عليه‏السلام ازدواج نمودند، و هر پيامبرى كه بعد از ابراهيم عليه‏السلام و قبل از بنى اسرائيل به وجود آمد، از نسل همين سه نفر بود.(419)

حضرت شعيب عليه‏السلام 242 سال عمر كرد، از بعضى از روايات و گفتار مفسران و قرائن استفاده مى‏شود كه شعيب عليه‏السلام از طرف خدا به سوى دو قوم (مدين و قوم ايكه) فرستاده شد، هر دو قوم از اطاعت او سركشى نمودند و هر كدام به يك نوع عذاب سخت گرفتار شدند.(420)

حضرت شعيب عليه‏السلام با منطق و استدلال و شيوه‏هاى حكيمانه و مهرانگيز، قوم خود را به سوى خدا و عدالت دعوت مى‏كرد، بيان او به قدرى جالب و جاذب و گيرا بود كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:

كانَ شُعيب خَطِيبُ الاَنبياءِ؛

شعيب عليه‏السلام خطيب و سخنران در بين پيامبران بود.(421)

نمونه‏اى از بيانات شعيب عليه‏السلام در هدايت قوم‏

اى قوم من! خدا را پرستش كنيد، كه جز او، معبود ديگرى براى شما نيست، پيمانه و وزن را در خريد و فروش كم نكنيد، دست به كم‏فروشى نزنيد، من هم اكنون شما را در نعمت مى‏بينم، ولى از عذاب روز فراگير، بر شما بيمناك هستم.

اى قوم من! پيمانه و وزن را با عدالت، تمام دهيد، و بر كالاهاى مردم عيب نگذاريد؛ و از حق آنان نكاهيد، و در زمين به فساد و تباهى نكوشيد.

آنچه خداوند از سرمايه‏هاى حلال براى شما باقى گذارده، برايتان بهتر است اگر ايمان داشته باشيد، و من، پاسدار شما (و مأمور بر اجبارتان به ايمان) نيستم. (422)

اى قوم من! به من بگوييد، هرگاه من دليل آشكارترى از پروردگارم داشته باشم، و رزق (و موهبت) خوبى به من داده باشد، (آيا مى‏توانم بر خلاف فرمان خدا رفتار كنم؟) من هرگز نمى‏خواهم چيزى كه شما را از آن باز مى‏دارم، خودم مرتكب شوم، من جز اصلاح - تا آنجا كه توان دارم - نمى‏خواهم، و توفيق من، جز به خدا نيست، بر او توكّل كردم و به سوى او بازمى‏گردم.

اى قوم من! دشمنى و مخالفت با من، سبب نشود كه شما به همان سرنوشتى كه قوم نوح يا قوم هود يا قوم صالح گرفتار شدند، گرفتار شويد، و ماجراى عذاب قوم لوط از شما چندان دور نيست، از درگاه پروردگار خود، آمرزش بطلبيد، و به سوى او بازگرديد كه پروردگارم مهربان و دوستدار (بندگان توبه‏كار) است.

اى قوم من! آيا قبيله كوچك من، نزد شما عزيزتر از خداوند است؟ در حالى كه فرمان او را پشت سر انداخته‏ايد، پروردگارم به آنچه انجام مى‏دهيد، آگاهى دارد.

اى قوم من! هر كارى از دستتان ساخته است، انجام دهيد، من هم كار خود را خواهم كرد؛ و به زودى خواهيد دانست عذاب خواركننده به سراغ چه كسى خواهد آمد، و چه كسى دروغگو است. شما انتظار بكشيد، من هم در انتظارم.(423)

لجاجت و گستاخى قوم شعيب‏

قوم شعيب به جاى اين كه به دعوت مهرانگيز و منطقى شعيب عليه‏السلام گوش فرا دهند و براى تأمين سعادت دنيا و آخرت خود، خود، از او اطاعت كنند، لجاجت كردند و با كمال گستاخى و بى‏پروايى در برابر او ايستادند، تا آن جا كه او را جاهل و سفيه و كم عقل خواندند و با صراحت به او گفتند: اءِنَّكَ لَانتَ السَّفيهُ الجاهِلُ تو قطعا كم عقل و نادان هستى.(424)

و نيز در پاسخ به دعوت شعيب عليه‏السلام گفتند: آيا نمازت به تو دستور مى‏دهد كه آن چه را پدرانمان مى‏پرستيدند، ترك كنيم، يا آن چه را مى‏خواهيم در اموالمان انجام ندهيم، تو با اين كه بردبار و آدم فهميده‏اى هستى، چرا اين حرف‏ها را مى‏زنى؟!

اى شعيب! بسيارى از آن چه را مى‏گويى ما نمى‏فهميم، و ما تو را در ميان خود ضعيف مى‏يابيم‏(425) و اگر به خاطر قبيله كوچكت نبود تو را سنگسار مى‏كرديم و تو برابر ما قدرتى ندارى.(426)

آن‏ها به اين ترتيب به تكذيب شعيب، و كارشكنى در برابر آن حضرت پرداختند.

دعوت شعيب از مردم اَيْكه و لجاجت آن‏ها

ايكه (بر وزن ليله) آبادى معروفى بود كه در نزديكى مَدين قرار داشت، داراى آب و درختان بسيار بود، از اين رو به نام ايكه (كه در فارسى به معنى بيشه است) خوانده مى‏شد.

مردم آن جا ثروتمند و مرفه بودند، به همين دليل غرق در غرور و غفلت بودند، و همانند مردم مَدين، بت‏پرست بودند و خيانت و كلاهبردارى در خريد و فروش در بين آن‏ها رايج بود.

به فرموده قرآن، شعيب عليه‏السلام آنها را اينگونه دعوت كرد:

آيا تقوا پيشه نمى‏كنيد، قطعاً من در ميان شما پيامبرى امين هستم، بنابراين پرهيزگار باشيد و از من اطاعت كنيد، من در برابر دعوتم، پاداشى از شما نمى‏طلبم، اجر من تنها بر پروردگار جهانيان است، حق پيمانه را ادا كنيد، كم فروشى نكنيد، و به ديگران خسارت وارد نسازيد، و با ترازوى صحيح وزن كنيد، و حق مردم را كم نگذاريد، و در زمين تلاش براى فساد نكنيد، و از نافرمانى كسى كه شما و اقوام پيشين را آفريد بپرهيزيد.

مردم لجوج اَيكه نسبت سحر و جادوگرى به شعيب دادند و گفتند: تو از سحر شدگان هستى، تو بشرى همانند ما مى‏باشى، تنها گمانى كه درباره تو داريم اين است كه از دروغگويان مى‏باشى، اگر راست مى‏گويى، سنگهايى از آسمان بر سر ما بباران.

شعيب گفت: پروردگار من به اعمالى كه شما انجام مى‏دهيد، داناتر است.

سرانجام مردم ايكه، حضرت شعيب را تكذيب كردند، و عذاب سايبان صاعقه‏خيز آسمان آنها را به هلاكت رسانيد.(427)

شهادت جانسوز سه نماينده شعيب به دست بت‏پرستان‏

از بعضى از روايات استفاده مى‏شود كه موضعگيرى قوم بت‏پرست شعيب عليه‏السلام در برابر آن حضرت، به قدرى شديد بود كه چند نفر از نمايندگان آن حضرت را مظلومانه و بسيار جانسوز كشتند، در اين رابطه نظر شما را به سه روايت زير جلب مى‏كنم:

1 - سهل بن سعيد مى‏گويد: به دستور هشام بن عبدالملك (دهمين خليفه اموى) در يكى از روستاهاى متعلق به او، چاهى را حفر كردند در درون چاه جنازه مردى بلندقامت پيدا شد كه پيراهن سفيدى در تن داشت، و دستش را بر جاى ضربتى كه در سرش وجود داشت نهاده بود، وقتى كه دستش را كشيدند، از جاى ضربت سر، خون تازه جارى شد، دستش را رها كردند، بار ديگر به روى همان ضربه قرار گرفت و خون بند آمد و در پيراهن او نوشته شده بود: من اين بنده صالح نماينده حضرت شعيب عليه‏السلام بودم، و از طرف او براى تبليغ قوم، فرستاده شده بودم، قوم مرا زدند و در ميان اين چاه افكندند و خاك بر سرم ريختند و چاه را پر كردند.(428)

2 - عبدالرحمان بن زياد مى‏گويد: در زمين مزروعى عمويم، چاهى مى‏كنديم كه به خاك نرم رسيديم، آن خاك‏ها را كنار زديم، ناگاه به اطاقى رسيديم، در آن جا پيرمردى را كه پارچه‏اى بر رويش انداخته شده بود ديديم، ناگاه در كنار سرش نامه‏اى يافتيم، در آن نوشته بود: من حسان بن سنان نماينده شعيب پيامبر بودم، از سوى او به سوى اين بلاد آمدم و مردم را به سوى خداى يكتا دعوت نمودم، آن‏ها مرا تكذيب كردند و در ميان اين اطاق درون چاه زندانى نمودند، و در اين جا هستم تا روز قيامت بر پا گردد و در دادگاه الهى آن‏ها را محاكمه كنند.(429)

3 - نيز نقل شده: سليمان بن عبدالمالك (هفتمين خليفه اموى) به سرزمين وادى القرى رسيد، دستور داد در آن جا چاهى حفر نمايند، كارگران به حفر چاه مشغول شدند، ناگاه به سنگ بزرگى رسيدند، آن سنگ را از جا كندند، ناگاه جنازه مردى را در زير آن سنگ يافتند كه دو پيراهن بر تن داشت، و دستش را بر سرش نهاده بود، وقتى كه دستش را كشيدند، خون از سرش فوران كرد، سپس دست را رها كرده، بر جاى خود روى سر قرار گرفت و خون بند آمد.

همراه آن جنازه نامه‏اى را يافتند كه در آن چنين نوشته شده بود: من حارث بن شعيب غسانى هستم، به نمايندگى از شعيب عليه‏السلام براى تبليغ به سوى قومش رفتم، آن قوم مرا تكذيب نمودند، و مرا كشتند.(430)

داشتن روح پليد، مجازات گنهكار مغرور

عصر حضرت شعيب عليه‏السلام بود، يك نفر مغرور گنهكار كه بازوان ستبر و سلامتى و پيكر چاق و چله‏اى داشت، به هركه مى‏رسيد مى‏گفت: من با اين كه گنهكارم خداوند مرا هيچگونه مجازات ننموده، و از هر نظر در سلامتى و عافيت هستم، پس مجازات الهى دروغ است.

خداوند به حضرت شعيب عليه‏السلام الهام كرد به آن شخص بگو: اى احمق! چقدر تو را مجازت كنم، تو ظاهر سالمى دارى ولى باطنت سراسر تيره و تار است، قلب كور و واژگونه دارى، از اين رو گوش شنوا و چشم بينا و دلى آگاه و پندپذير ندارى آيا آن همه بلا و بيمارى كافى نيست؟!

شعيب عليه‏السلام سخن خداوند را به او ابلاغ كرد. او گفت: اگر خداوند مرا مجازات كرده، نشانه آن چيست؟ شعيب عليه‏السلام از خدا خواست تا نشانه مجازات او را بيان كند، خداوند به شعيب عليه‏السلام الهام كرد: نشانه‏اش اين است كه از عبادت هايى كه انجام مى‏دهى مانند نماز، روزه، زكات، و... هيچگونه لذت روحى نمى‏برى، اطاعت تو ظاهرى زيبا دارد، ولى باطن آن همچون گردوى پوچ است، گردوى پوچ را اگر در زمين بكارى، هرگز رشد نخواهد كرد.

از نماز و از زكات و غير آن

ليك يك ذره ندارد ذوق جان

طاعتش نغز است و معنى نفرتى نغرنى

جوزها بسيار در وى مغز نَى

دانه بى مغز كى گردد نهال

صورت بى جان نباشد جز خيال

حضرت شعيب عليه‏السلام سخن خداوند را به او ابلاغ كرد، او به راز مطلب متوجه شد و همچون الاغ در گل فرو ماند.(431)

عشق و دلدادگى شعيب عليه‏السلام به خدا

از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده فرمود: حضرت شعيب عليه‏السلام به عشق خدا آن قدر گريه كرد تا نابينا شد، خداوند او را بينا كرد، باز آن قدر گريست تا نابينا شد، باز خداوند او را بينا كرد، براى بار سوم نيز آن قدر به عشق الهى گريست كه نابينا شد، خداوند باز او را بينا كرد، در مرتبه چهارم، خداوند به او چنين وحى كرد:

اى شعيب! تا كى به اين حالت ادامه مى‏دهى؟ اگر گريه تو از ترس آتش دوزخ است، آن را بر تو حرام كردم، و اگر از شوق بهشت است، آن را براى تو مباح نمودم.

شعيب عليه‏السلام عرض كرد:

اِلهى وَ سيِّدى اَنت تَعلَمُ أَنِّى ما بَكَيتُ مِن نارِكَ وَ لا شَوقاً اِلى جَنَّتِكَ، وِ لكِن عُقِدَ حُبُّكَ عَلى قَلبِى فَلَستُ اَصبِرُ اَو اَراكَ؛

اى خداى من و اى آقاى من! تو مى‏دانى كه من نه از خوف آتش دوزخ تو گريه مى‏كنم و نه به خاطر اشتياق بهشت تو، بلكه حب و عشق تو در قلبم گره خورده كه قرار و صبر ندارم تا تو را (باز چشم دل) بنگرم و به درجه نهايى عرفان و يقين برسم، و مرا به عنوان حبيب درگاهت بپذيرى.

خداوند به شعيب فرمود: اكنون كه داراى چنين حالتى هستى به زودى كليم و همسخن خودم موسى عليه‏السلام را خدمتگزار تو مى‏كنم.(432)

سفارش شعيب به نماز

شعيب عليه‏السلام بسيار نماز مى‏خواند، و به مردم مى‏گفت: نماز بخوانيد چرا كه نماز انسان را از كارهاى زشت و گناه باز مى‏دارد، ولى آن قوم نادان كه رابطه بين نماز و ترك گناه را درك نمى‏كردند، از روى مسخره به آن حضرت مى‏گفتند: آيا اين وِردها و ذكرها و حركات تو به تو فرمان مى‏دهد كه ما سنت نياكان و فرهنگ مذهبى خود را ترك كنيم، و يا نسبت به اموالمان بى اختيار باشيم، تو كه يك آدم بردبار و خوش فهم بودى، حالا چرا چنين شده‏اى؟ (مضمون آيه 87 سوره هود)(433)

عذاب زلزله، و ابر صاعقه خيز بر قوم شعيب‏

تلاش‏ها و دعوت‏هاى شبانه‏روزى حضرت شعيب عليه‏السلام موجب شد كه گروه اندكى از مردم ايمان آوردند ولى اكثريت آن‏ها بر اثر غرور و سركشى سزاوار عذاب سخت الهى گشتند.

از امام باقر عليه‏السلام نقل شده: خداوند به شعيب عليه‏السلام وحى كرد كه صد هزار نفر از قوم تو را عذاب خواهم نمود، شصت هزار نفر از نياكان آن‏ها، و چهل هزار نفر از بدان را.

شعيب عرض كرد: بدان سزاوار عذابند، ولى نياكان چرا؟

خداوند فرمود:

داهَنُوا اَهلَ المَعاصِى وَ لَم يَغضِبُوا لِغَضَبِى؛

براى اين كه آنان با گناهكاران مداهنه و سازش كردند، و به خاطر خشم من نسبت به آن‏ها، خشم به آن‏ها نكردند (و نهى از منكر ننمودند).(434)

خداوند در قرآن مى‏فرمايد:

وَ لَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نَجَّيْنَا شُعَيْبًا وَالَّذِينَ آمَنُواْ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مَّنَّا وَ أَخَذَتِ الَّذِينَ ظَلَمُواْ الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُواْ فِى دِيَارِهِمْ جَاثِمِينَ؛

و هنگامى كه فرمان ما فرا رسيد، شعيب و كسانى را كه با او ايمان آورده بودند، به رحمت خود نجات داديم و آنها را كه ستم كردند، صيحه آسمانى فرو گرفت، و در ديار خود، به رو افتادند و مردند.

در مورد چگونگى عذاب قوم شعيب عليه‏السلام دو نوع عذاب نقل شده كه ظاهرا بيانگر آن است كه يك نوع عذاب براى مردم مدين بود، و نوع ديگر براى مردم اَيكه بود.(435)

چگونگى عذاب و هلاكت مردم مدين چنين بوده است:

زمين‏لرزه بسيار شديد سرزمين مَدين را تكان داد و در همين وقت صحيه و فرياد آسمانى شديد آن‏ها را فرا گرفت، و آن‏ها را به رو بر زمين افتادند و مردند به گونه‏اى كه نابود شدند كه گويى هرگز از ساكنان آن ديار نبوده‏اند.(436)

و در مورد عذاب مردم ايكه نوشته‏اند: هفت روز گرماى سوزانى سرزمين آن‏ها را فرا گرفت، و اصلا نسيمى نمى‏وزيد، ناگاه قطعه ابرى در آسمان ظاهر شد، و نسيمى وزيدن گرفت، آنها از خانه‏هاى خود بيرون ريختند و همه به طرف سايه آن ابر رهسپار شدند، و از شدت ناراحتى به آن پناه بردند.

در اين هنگام صاعقه‏اى مرگبار و گوش خراش از ابر برخاست، به دنبال آن آتش بر سر مردم ايكه فرو ريخت و آن‏ها را به هلاكت رسانيد.(437)

آرى اين است عاقبت نكبت‏بار سركشان لجوج، و آلودگان به فساد و انحراف، كه خداوند در پايان مى‏فرمايد:

اءنّ فِى ذلِكَ لآيةً وَ مَا كانَ اَكثَرُهُم مؤمنينَ؛

در اين ماجرا نشانه و درس عبرت است، ولى اكثر آن‏ها ايمان نياوردند.(438)

و نيز مى‏فرمايد:

اَلا بُعداً لِمَدينَ كَما بَعِدَت ثَمُودُ؛

دور باد از رحمت خدا اهل مدين، همانگونه كه قوم ثمود دور شدند.(439)

پايان داستان‏هاى زندگى حضرت شعيب عليه‏السلام

 

417 - به اين ترتيب شعيب بن صفوان بن عيفا بن ثابت بن مدين بن ابراهيم بنابراين او از نواده‏هاى حضرت ابراهيم عليه‏السلام از ناحيه ثابت بود نه از ناحيه اسماعيل و اسحاق. (بحار، ج 12،ص 375).

418 - وَ اِلى مَديَنَ اَخاهُم شُعَيباً... (هود، 84، عنكبوت: 36)

419 - بحار، ج 12،ص 384.

420 - همان،ص 387 و 383.

421 - تفسير نورالثقلين، ج 2،ص 394.

422 - هود، 83 تا 86.

423 - هود، آيات 88 تا 93.

424 - تفسير نورالثقلين، ج 2،ص 392.

425 - يعنى تو يك آدم ضعيف الجثه و ناتوان هستى، به چه ديل ما كه مرفه و سرمايه‏دار هستيم، از تو پيروى كنيم. مطابق بعضى از روايات، شاه آن‏ها به كارگزاران خود دستورداد، كالاها را احتكار كنند و قيمت‏ها را بالا ببرند، و وزن و وسائل سنجش را كم نمايند (تا كم‏فروشى نمايند) و به اين ترتيب سركشى خود را به فرمان خدا آشكار نمايند، شعيب عليه‏السلام او و مردم را از اين تباهى‏ها نهى كرد، شاه شعيب عليه‏السلام را از شهر اخراج كرد، آن گاه عذاب الهى به آن شاه و پيروانش وارد گرديد. (بحار، ج 12،ص 386)

426 - هود، 87 و 91.

427 - شعراء، 177 تا 190.

428 - بحار، ج 12،ص 383.

429 - كنزالفوائد كراجكى،ص 179.

430 - همان،ص 180.

431 - ديوان مثنوى معنوى مولانا، دفتر دوم.

432 - علل الشرايع،ص 30 و 31؛ ج 12،ص 318؛ چنان كه در شرح زندگى حضرت موسى عليه‏السلام ذكر خواهد شد، حضرت موسى عليه‏السلام بيش از ده سال چوپان حضرت شعيب عليه‏السلام گرديد.

433 - مجمع البيان، ج 5،ص 188.

434 - فروع كافى، ج 5،ص 56.

435 - بحار، ج 12،ص 383.

436 - عنكبوت: 37، هود: 94 و 95.

437 - شعراء، 189؛ تفسير نور الثقلين، ج 4،ص 64. ناگفته نماند كه به گفته بعضى از محققين عذاب قوم شعيب يك بار بود. كه بر مردم مدين و ايكه وارد شد كه آميخته با زلزله و ابر صاعقه‏خيز و صيحه بود.

438 - شعراء، 190

439 - هود، 95.

 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (15)

   13- ذى الكِفل عليه‏السلام‏

      سه خصلت در زندگى ذى الكفل

      نعمت بودن مرگ‏

      محروم شدن شيطان از خشمگين نمودن ذى‏الكفل‏

 

13- ذى الكِفل عليه‏السلام‏

يكى از پيامبران كه نام او دو بار در قرآن (انبياء - 85، صاد - 48) آمده ذى الكفل است.

اين پيامبر در آيه 85 انبياء در رديف اسماعيل و ادريس به عنوان صابر ذكر شده است.

و در آيه 48 صاد همطراز اسماعيل و اليسع به عنوان اخيار (مردان نيك) ياد شده‏اند.

درباره ذى الكفل عليه‏السلام كه چه كسى بوده اختلاف نظر است، معروف اين است كه از پيامبران بوده و ذكر نام او در كنار پيامبران در دو آيه مذكور اين مطلب را تاييد مى‏كند.

به گفته بعضى، او از فرزندان حضرت ايوب عليه‏السلام بود و نام اصليش بشر بن ايوب (با بشير) بود، در شام مى‏زيست، 95 سال عمر كرد، پسرش به نام عبدوان را وصى خود كرد، و خداوند بعد از او، حضرت شعيب را به عنوان پيامبر مبعوث كرد.(410)

و بعضى نوشته‏اند: او 75 سال عمر كرد.(411)

روايت شده حضرت عبدالعظيم عليه‏السلام نامه‏اى براى امام هادى عليه‏السلام نوشت و در آن نامه چنين سؤال كرده بود: نام ذى الكفل چيست؟ آيا او از رسولان بود؟

امام هادى عليه‏السلام در پاسخ نوشت: خداوند 124 هزار پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مبعوث نمود كه پيامبران مرسل در ميان آن‏ها 313 نفر بودند، كه ذى الكفل از آن‏ها (مرسلين) است... نام او عويديا بود، او همان است كه در قرآن (در آيه 48 صاد) از او ياد شده است.(412)

درباره ذى الكفل مطالب ديگرى نيز گفته شده است.(413)

سه خصلت در زندگى ذى الكفل

روايت شده: يكى از پيامبران به نام اليسع به قوم خود گفت: آرزو دارم شخصى را در زندگيم جانشين خود سازم تا ببينم با مردم چگونه رفتار مى‏كند (كه اگر خوش رفتار بود، او را جانشين خودم بعد از مرگم نمايم.

براى اين كار، مردم را جمع كرد و به آن‏ها گفت: هركس كه انجام سه خصلت را متكفل و متهد شود، او را جانشين خود بعد از مرگم مى‏كنم، و آن سه خصلت عبارت است از: 1 - روزها را روزه بگيرد 2 - شبها را به عبادت به سر آورد 3 - و خشم ننمايد (يعنى رعايت اخلاق نيك را كند و بر اعصابش كنترل داشته باشد).

از ميان جمعيت، جوانى برخاست و گفت: من متكفل و متعهد انجام اين سه كار مى‏شوم.

اليسع به او توجه ننمود، و بار ديگر سخن خود را تكرار كرد، باز كسى جز همان جوان پاسخ نداد، اليسع اين بار نيز به او توجه نكرد، و سخن خود را تكرار نمود، باز در ميان آن همه جمعيت، تنها همين جوان پاسخ مثبت داد.

اليسع آن جوان را جانشين خود قرار داد، و خداوند او را از پيامبران نمود، آن جوان همين ذى الكفل است كه به خاطر متكفل شدن سه خصلت مذكور به اين نام ناميده شد.(414)

نعمت بودن مرگ‏

محدث معروف، ثَعْلبى در كتاب العرائس نقل مى‏كند: نام ذى الكفل، بشر بن ايوب بود، خداوند بعد از پدرش ايوب عليه‏السلام، او را براى هدايت مردم روم، به پيامبرى مبعوث كرد، مردم روم به او ايمان آوردند و او را تصديق نمودند و از او پيروى كردند.

سپس فرمان جهاد از طرف خداوند صادر شد، و حضرت ذى الكفل فرمان خدا را به مردم ابلاغ كرد.

مردم در مورد جهاد، سهل انگارى و سستى كردند، و نزد ذى الكفل آمده و گفتند:

ما زندگى را دوست، و مرگ را اكراه داريم، در عين حال دوست نداريم كه از خدا و رسولش نافرمانى كنيم، اگر از درگاه خدا بخواهى كه به ما طول عمر بدهد، و مرگ را از ما دور سازد مگر آن گاه كه خودمان آن را بخواهيم، در اين صورت خدا را عبادت مى‏كنيم و با دشمنانش جهاد مى‏نماييم.

ذى الكفل گفت: درخواست بسيار بزرگى كرديد و مرا به زحمت‏هاى گوناگون افكنديد.

سپس برخاست و نماز خواند و دست به دعا برداشت و عرض كرد: خدايا به من فرمان دادى تا با دشمنانت جهاد كنم، تو مى‏دانى كه من تنها اختيار جان خودم را دارم، و قوم من از من درخواستى دارند كه به آن آگاه هستى، به خاطر گناه ديگران مرا مجازات نكن، من به خشنودى تو از غضبت، و به عفو تو از عقوبتت پناه مى‏برم.

خداوند به ذى الكفل عليه‏السلام چنين وحى كرد: اى ذى الكفل! من سخن قوم تو را شنيدم و درخواست آن‏ها را اجابت مى‏كنم... ذى الكفل وحى الهى را به قوم ابلاغ كرد.

اجابت خداوند باعث شد كه قوم ذى الكفل عمرهاى طولانى كردند، و مرگ به سوى آن‏ها نيامد، مگر آن‏ها كه مرگ را مى‏خواستند، جمعيت آن‏ها بر اثر افزايش فرزندان و عدم وجود مرگ، به قدرى زياد شد كه زندگى آن‏ها در فشار و تنگناى بسيار سختى قرار گرفت، و اين موضوع به قدرى آن‏ها را به رنج و زحمت افكند كه از پيشنهاد خود پشيمان شده و نزد ذى الكفل آمده گفتند: از خدا بخواه كه هر كسى طبق اجل تعيين شده خودش بميرد.

خداوند به ذى الكفل وحى كرد: آيا قوم تو نمى‏دانند كه آن چه من برايشان برگزيده‏ام بهتر از آن است كه خودشان براى خود برگزينند. آن گاه عمرهاى آنان را مطابق معمول اجل‏هايشان قرار داد.(415)

و همه فهميدند كه مرگ در حقيقت نعمت است.

محروم شدن شيطان از خشمگين نمودن ذى‏الكفل‏

قبلاً ذكر شد كه ذى الكفل داراى سه خصلت بود و تعهد كرده بود كه همواره اين سه خصلت را رعايت كند كه عبارت بودند از: 1 - عبادت شب 2 - روزه روز 3 - خشمگين نشدن.

خشم و غضب از خصال زشتى است كه موجب بداخلاقى و پيامدهاى شوم آن مى‏شود، خشم و غضب - به خصوص در قضاوت‏ها - موجب انحراف از قضاوت صحيح مى‏گردد. مطابق روايات خشم آن چنان اخلاق انسان را تباه مى‏سازد كه سركه، عسل را ضايع ميكند، اينك به داستان زير توجه كنيد:

ابليس به پيروان خود گفت: كيست كه برود و ذى الكفل را خشمگين كند؟

يكى از آن‏ها به نام ابيض گفت: من مى‏روم.

ابليس به او گفت: برو شايد او را خشمگين كنى.

حضرت ذى الكفل شبها را به عبادت به سر ميبرد و نمى‏خوابيد، صبح‏ها نيز از اول وقت به قضاوت در بين مردم مى‏پرداخت و تن‏ها بعد از ظهر، اندكى مى‏خوابيد.

ذى الكفل طبق معمول، بعد از ظهر به بستر رفت تا بخوابد، ناگاه ابيض به در خانه او آمد و فرياد زد: من مظلوم واقع شده‏ام به داد من برس.

ذى الكفل از بستر برخاست و به در خانه آمد و به او گفت: برو آن شخص را كه به تو لم كرده به اينجا بياور تا حقت را از او بگيرم.

ابيض گفت: او نمى‏آيد من از اين جا نمى‏روم تا به حقم برسم.

ذى الكفل انگشتر خود را به ابيض داد و فرمود: نزد آن كس كه به تو ظلم كرده برو، با نشان دادن اين انگشتر، او را به اين جا بياور.

ابيض انگشتر را گرفت و رفت. فرداى آن روز در همان ساعت خواب، سراسيمه پشت در خانه ذى الكفل آمد و فرياد زد: من مظلوم واقع شده‏ام، به فريادم برس، و آن كس كه به من ظلم كرده به انگشتر تو اعتنا نميكند و به اين جا نمى‏آيد.

خادم خانه ذى الكفل به ابيض گفت: واى بر تو، دست بردار، بگذار تا ذى الكفل اندكى بخوابد، او ديشب و ديروز نخوابيده است.

ابيض گفت: من مظلوم هستم تا حق مرا نگيرد، نمى‏گذارم بخوابد.

خادم نزد ذى الكفل آمد و ماجرا را گزارش داد، ذى الكفل اين بار نامه‏اى براى آن شخص كه به ابيض ظلم كرده بود نوشت، پايين آن را با مهر خود مهر زد، و به خادم داد كه به ابيض بدهد، خادم آن را به ابيض داد، ابيض نامه را گرفت و رفت.

او فرداى آن روز در همان ساعت خواب، باز به در خانه ذى الكفل آمد و فرياد زد: من مظلوم واقع شده‏ام به دادم برس، آن ظالم به نامه تو اعتنا نكرد. او همچنان فرياد مى‏كشيد تا اين كه ذى‏الكفل خسته و كوفته از بستر برخاست و نزد ابيض آمد و با كمال بردبارى دست او را گرفت و گفت: نزد آن ظالم برويم تا حق تو را بگيرم.

در اين وقت هوا به قدرى گرم بود كه اگر قطعه گوشتى را در برابر تابش خورشيد مى‏نهادند، پخته مى‏شد. چند قدم كه برداشتند، ابيض دريافت كه نمى‏تواند ذى الكفل را خشمگين كند مأيوس شد و دستش را كشيد و از ذى الكفل جدا گرديد و رفت.

خداوند متعال داستان فوق را براى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم بيان نمود، تا در برابر آزار دشمنان صبر و تحمل كند، همانگونه كه پيامبران گذشته در بلاها صبر مى‏كردند.(416)

پايان داستان‏هاى زندگى ذى الكفل عليه‏السلام

410 - سعد السعود سيد بن طاووس،ص 241، بحار، ج 12،ص 374؛ به همين دلى ما شرح حال او را بعد از شرح حال ايوب عليه‏السلام ذكر نموديم.

411 - حبيب السير، ج 1، ص 111.

412 - بحار، ج 13،ص 405.

413 - در اين باره به مجمع البيان، ج 7،ص 59 و 60 مراجعه شود.

414 - اقتباس از بحار، ج 13،ص 405 و 404.

415 - بحار، ج 13،ص 406 و 407.

416 - بحار، ج 13،ص 404 و 405.

 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (14)

 

   12- حضرت ايوب عليه‏السلام‏

      ايوب عليه‏السلام غرق در نعمت‏هاى الهى‏

      ايوب در آزمايش عجيب الهى‏

      تلاش‏هاى رُحمة همسر باوفاى ايوب عليه‏السلام‏

      ترفند ابليس، و خنثى‏سازى آن توسط ايوب عليه‏السلام‏

      ادب حضرت ايوب عليه‏السلام در سخن گفتن با خدا

      علت سوگند ايوب به تنبيه همسرش‏

      شماتت دشمنان، بدترين رنج براى ايوب عليه‏السلام‏

      چگونگى رفع بلا از ايوب، و ديدار همسرش از او

 

12- حضرت ايوب عليه‏السلام‏

نام حضرت ايوب عليه‏السلام چهار بار به عنوان يكى از پيامبران و بندگان صالح خدا ذكر شده است.(390)

گر چه طبق بعضى از روايات، ايوب از نوادگان يكى از مؤمنان به حضرت ابراهيم عليه‏السلام بود(391) ولى از آيه 84 انعام استفاده مى‏شود كه او از نواده‏هاى حضرت ابراهيم عليه‏السلام يا حضرت نوح عليه‏السلام مى‏باشد.

علامه طبرسى در مجمع البيان، سلسله نسب حضرت ايوب عليه‏السلام را چنين ذكر نموده: ايوب بن اموص بن رازج بن روم بن عيصا بن اسحاق بن ابراهيم عليه‏السلام(392)

بنابراين ايوب با پنج واسطه به حضرت ابراهيم عليه‏السلام مى‏رسد(393) و از سوى ديگر مادر ايوب عليه‏السلام، از نواده‏هاى حضرت لوط عليه‏السلام بود.(394)

حضرت ايوب عليه‏السلام در سرزمين جابيه، يكى از نقاط معروف شام چشم به جهان گشود، و پس از بلوغ، از طرف خداوند به پيامبرى مبعوث گرديد تا مردم آن سرزمين را از بت پرستى و فساد به سوى خداپرستى و عدالت بكشاند، او 93 سال عمر كرد.

آن حضرت هفده سال مردم آن سرزمين را به سوى خداى يكتا دعوت كرد، هيچكس جز سه نفر، به او ايمان نياوردند.

او همسر با ايمان و بسيار مهربانى، به نام رُحْمه داشت كه در سخت‏ترين شرايط، به ايوب عليه‏السلام خدمت كرد، و نسبت به او وفادارى نمود.

ايوب عليه‏السلام غرق در نعمت‏هاى الهى‏

گرچه ايوب عليه‏السلام چندان در هدايت قوم خود توفيق نيافت، ولى خودسازى و صبر و استقامت او، همواره در تاريخ درس مقاومت و خودسازى به انسان‏ها آموخته و مى‏آموزد، و موجب نجات انسان‏ها مى‏شود.

حضرت ايوب عليه‏السلام بر اثر دامدارى، داراى گوسفندان و شترها و گاوهاى بسيار شد، و ثروت كلانى به دست آورد، به علاوه در توسعه كشاورزى كوشيد، و داراى مزارع، باغ‏ها، ساربانان، چوپانان، غلامان و فرزندان بسيار گرديد.

ولى همه تلاشهايش بر اساس عدالت بود، حقوق الهى و حقوق مردم را ادا مى‏كرد، و همواره نعمت‏هاى الهى را شكر مى‏نمود، و هرگز امور مادى او را از عبادت الهى باز نداشت، اگر در انجام دو كار ناگزير مى‏شد، آن را كه براى بدنش دشوارتر و خشن‏تر بود بر مى‏گزيد، و همواره در كنار سفره‏اش يتيمان حاضر بودند.

بعضى نوشته‏اند: ايوب عليه‏السلام هفت پسر و سه دختر داشت، و داراى شش هزار شتر و چهارده هزار گوسفند، و هزار جفت گاو و هزار الاغ بود.(395)

كوتاه سخن آن كه در ميان انواع نعمت‏هاى الهى از مادى و معنوى قرار داشت، و همواره شك و سپاس الهى مى‏گفت، و به عبادت خدا اشتغال داشت، و به مستمندان رسيدگى مى‏كرد، و آن چه از وظايف و مسؤوليت‏هاى دينى و انسانى بود، همه را به گونه شايسته انجام مى‏داد.

ايوب در آزمايش عجيب الهى‏

ابليس به زندگى حضرت ايوب عليه‏السلام حسد برد، به پيشگاه خداوند چنين عرض كرد: اگر ايوب عليه‏السلام اين همه شكر نعمت تو را به جا مى‏آورد، از اين رو است كه زندگى مرفه و وسيعى به او داده‏اى، ولى اگر نعمت‏هاى مادى را از او بگيرى، هرگز شكر تو را به جا نمى‏آورد، اينك (براى امتحان) مرا بر دنياى او مسلط كن تا معلوم شود كه مطلب همين است كه گفتم.

خداوند براى اين كه اين ماجرا سندى براى همه رهروان راه حق باشد، به شيطان اين اجازه را داد، ابليس پس از اين اجازه به سراغ ايوب عليه‏السلام آمد و اموال و فرزندان ايوب را يكى پس از ديگرى نابود كرد، ولى اين حوادث دردناك نه تنها از شكر ايوب عليه‏السلام نكاست، بلكه شكر او افزون گرديد.

ابليس از خدا خواست بر گوسفندان و زراعت ايوب عليه‏السلام مسلط شود، اين اجازه به او داده شد.

ابليس همه زراعت ايوب عليه‏السلام را آتش زد، و گوسفندان او را نابود كرد، ولى ايوب نه تنها ناشكرى نكرد، بلكه بر حمد و شكرش افزوده شد.

سرانجام شيطان از خدا خواست كه بر بدن ايوب عليه‏السلام مسلط شود، و باعث بيمارى شديد او گردد، خداوند به او اجازه داد، شيطان آن چنان ايوب عليه‏السلام را بيمار كرد كه از شدت بيمارى و جراحت، توان حركت نداشت، بى آن كه كمترين خللى به عقل و درك او برسد، خلاصه نعمت‏ها يكى پس از ديگرى از ايوب عليه‏السلام گرفته مى‏شد، ولى در برابر آن، مقام شكر و سپاس او بالا مى‏رفت.(396)

در بعضى از تواريخ، ماجراى گرفتارى ايوب عليه‏السلام به بلاها، چنين ترسيم شده است:

روز چهارشنبه آخر ماه محرم بود، يكى از غلامان ايوب عليه‏السلام آمد و گفت: جماعتى از اشرار، غلامان تو را كشتند، و گاوها را كه به آن‏ها سپرده بودى به غارت بردند. هنوز سخن او تمام نشده بود كه غلام ديگر رسيد و گفت: اى ايوب! آتش عظيم از آسمان فرود آمد و همان دم همه چوپانان و گوسفندان تو را سوزانيد، در اين گفتگو بودند كه غلام سومى آمد و گفت: گروهى از سواران كلدانى و سرداران پادشاهان بابل آمدند و ساربانان را كشتند و شترانت را به يغما بردند.

در اين هنگام مردى گريبان چاك زده، خاك بر سر مى‏ريخت و با شتاب نزد ايوب عليه‏السلام آمد و گفت: اى ايوب فرزندانت به خوردن غذا مشغول بودند، ناگهان سقف بر سر آن‏ها فرود آمد و همه مردند.

حضرت ايوب همه اين اخبار را شنيد، ولى با كمال مقاومت، صبر و تحمل كرد، حتى ابروانش را خم ننمود، سر به سجده نهاد و عرض كرد:

اى خدا! اى آفريننده شب و روز، برهنه به دنيا آمدم و برهنه به سوى تو مى‏آيم، پروردگارا! تو به من دادى و تو از من بازپس گرفتى. بنابراين هر چه تو بخواهى خشنودم.

ايوب عليه‏السلام به درد پا مبتلا شد، ساق پايش زخم گرديد، به بيمارى سختى دچار گرديد كه قدرت حركت نداشت، هفت يا هفده سال با اين وضع گذراند و همواره به شكر خدا مشغول بود.

او چهار همسر داشت، سه همسرش او را واگذاشتند و رفتند، فقط يكى از آن‏ها به نام رُحْمه وفادار باقى ماند.

رنج و بيمارى او همچنان ادامه يافت و هفت سال و هفت ماه از آن گذشت، ولى حضرت ايوب، با صبر و مقاومت و شكر، همچنان آن روزهاى پر از رنج را گذراند؛ و اصلا نه در قلب و نه در زبان و نه در نهان و نه آشكارا، اظهار نارضايتى نكرد. زبان حالش به خدا اين بود:

تو را خواهم نخواهم نعمتت گر امتحان خواهى

در رحمت به رويم بند و درهاى بلا بگشا(397)

تلاش‏هاى رُحمة همسر باوفاى ايوب عليه‏السلام‏

همانگونه كه ايوب عليه‏السلام در مدت طولانى هفت يا هفده سال بيمارى و بلازدگى شديد، صبر و شكر نمود، همسر باوفاى او، رُحْمه (دختر ابراهيم بن يوسف، يا دختر يعقوب يا...) نيز در اين جهت همتاى ايوب بود و صبر و شكر مى‏نمود، او از خانه بيرون مى‏رفت و براى مردم در خانه‏ها كار مى‏كرد، و از مزد كارش هزينه ساده زندگى ايوب عليه‏السلام را تأمين مى‏نمود و از ايوب پرستارى مى‏كرد.(398)

ترفند ابليس، و خنثى‏سازى آن توسط ايوب عليه‏السلام‏

ابليس از هر طريقى وارد شد نتوانست ايوب عليه‏السلام را فريب دهد، بلكه او را مى‏ديد كه در سخت‏ترين بلاها، شكر و سپاس الهى به جا مى‏آورد، فريادى كشيد و فرزندان خود را به نزدش جمع كرد، همه شيطان‏ها نزد ابليس اجتماع كردند، آن‏ها ابليس را محزون يافتند، پرسيدند: چرا اندوهگين هستى؟

ابليس گفت: اين عبد (ايوب) مرا خسته و عاجز كرد، از خداوند خواستم مرا بر مال و فرزندش مسلط كرد، اموال و فرزندانش را نابود كردم، ولى او همواره شكر و سپاس الهى مى‏نمود، از خداوند خواستم مرا بر بدنش مسلط كند، خداوند چنين قدرتى به من داد، سراسر بدن او را بيمار نمودم، همه بستگان و مردم جز همسرش از او دور شدند، در عين حال همچنان با صبر و تحمل شكر خدا مى‏كند. از شما مى‏پرسم چه كنم؟ درمانده شده‏ام. طريق گمراهى ايوب را به من نشان دهيد.

فرزندان شيطان گفتند: آن همه مكر و نيرنگى كه در گذشته براى گمراهى مردم داشتى كجا رفت؟ با همان‏ها او را گمراه كن.

ابليس گفت: همه آن نيرنگ‏ها را به كار زده‏ام، ولى نتيجه نگرفته‏ام، اينك با شما مشورت مى‏كنم چه كنم؟

فرزندان شيطان گفتند: وقتى كه آدم عليه‏السلام را فريب دادى و او را از بهشت بيرون نمودى، از چه راه وارد شدى؟

ابليس گفت: از طريق همسرش حوا وارد شدم.

فرزندان شيطان گفتند: اكنون نيز از طريق همسر ايوب عليه‏السلام اقدام كن، زيرا جز همسرش كسى نزد او نمى‏رود، و او نمى‏تواند از همسرش نافرمانى كند.

ابليس گفت: راست مى‏گوييد، راه صحيح همين است.

ابليس به صورت مردى ناشناس نزد همسر ايوب عليه‏السلام آمد و گفت: حال همسرت ايوب چگونه است؟

 

 

ابليس او را آن چنان به وسوسه انداخت كه او بى تاب گرديد، در اين هنگام ابليس بزغاله‏اى را به رُحمه داد و گفت: اين بزغاله را به نام من نه به نام خدا، ذبح كن و از گوشتش غذا فراهم كن به ايوب بده بخورد، تا شفا يابد.

رُحمه نزد شوهرش ايوب آمد و آن بزغاله را آورد و پس از گفتارى گفت: اين بزغاله را بدون ذكر نام خدا ذبح كن تا از غذاى آن بخورى و شفا يابى و همه نعمت‏هاى از دست رفته به جاى خود برگردد.

ايوب: واى بر تو، دشمن خدا نزد تو آمده و مى‏خواهد از اين راه تو را گمراه سازد و تو فريب او را خورده‏اى، آيا آن همه مال و ثروت فرزند را چه كسى به ما داد؟

رُحمه: خداوند داد.

ايوب: چند سال ما از آن همه نعمت‏ها بهره‏مند شديم؟

رحمه: هشتاد سال.

ايوب: چند سال است خداوند ما را به اين بلا مبتلا نموده است؟

رحمه: هفت سال و چند ماه.

ايوب: واى بر تو، رعايت عدالت نمى‏كنى و انصاف را مراعات نخواهى كرد، مگر اين كه معادل هشتاد سال نعمت، هشتاد سال در بلا باشيم. سوگند به خدا اگر خداوند مرا شفا دهد، به جرم اين كار تو كه مى‏خواهى گوسفندى را به نام غير خدا ذبح كنم و غذاى حرام به من بدهى، صد تازيانه به تو خواهم زد، از اين پس از من دور شو، تا تو را نبينم.

آرى، ابليس مى‏خواست با غذاى حرام، ايوب عليه‏السلام را گمراه كند، ولى ايوب اين چنين در برابر القائات ابليس، حركت انقلابى نمود.

رحمه از ايوب عليه‏السلام دور شد، وقتى كه ايوب خود را تنها يافت و هيچگونه غذا و آب و همدم در نزد خود نديد به سجده افتاد و گفت:

رَبِّ أَنِّى مَسَّنِىَ الضُرُّ وَ اَنتَ اَرحَمُ الرَّاحِمينَ؛

پروردگارا! بدحالى و مشكلات به من رو آورده و تو مهربان‏ترين مهربانان هستى.

در اين هنگام دعاى ايوب عليه‏السلام به استجابت رسيد، و بلاها رفع شد و نعمت‏ها جايگزين آن‏ها گرديد.(399)

ادب حضرت ايوب عليه‏السلام در سخن گفتن با خدا

ايوب عليه‏السلام هنگامى كه در شديدترين گرفتارى با خدا سخن گفت:، عرض كرد:

رَبِّ أَنِّى مَسَّنِىَ الضُرُّ وَ اَنتَ اَرحَمُ الرَّاحِمينَ؛

پروردگارا! بدحالى و مشكلات به من رو آورده و تو مهربان‏ترين مهربانان هستى.(400)

او نگفت: خدايا تو مرا بيمار كردى و به من رحم كن، بلكه با كنايه و اشاره مقصود را بيان كرد.(401)

طبق روايات ديگر، ايوب عليه‏السلام همچنان صبر و مقاومت مى‏كرد، حتى از خدا نمى‏خواست كه گرفتارى او را رفع كند، بلكه همان را پسنديده بود كه خداوند براى او پسنديده بود. تا اين كه روزى همسرش رحمه از بيرون آمد و غذايى براى ايوب آورد، ايوب عليه‏السلام از او پرسيد اين غذا را از كجا تهيه كردى؟ او در پاسخ گفت: مقدارى از گيسوانم را فروختم و با پول آن غذا تهيه كردم. اينجا بود كه دل ايوب عليه‏السلام سخت به درد آمد، چرا كه پاى ناموس در كار بود، عرض كرد: خدايا! در برابر همه ناگوارى‏ها صبر كردم، و اين صبر را تو به من عطا فرمودى، ولى اينك به من مرحمت كن. ايوب اين سخن را در حالى مى‏گفت كه از روى تواضع، خاك بر سر و صورت خود مى‏ريخت، اينجا بود كه خداوند درهاى رحمت را به رويش گشوده و درهاى ناگوارى‏ها را بر رويش بست.(402)

علت سوگند ايوب به تنبيه همسرش‏

علاوه بر مطلب گذشته، نيز روايت شده شيطان به صورت طبيبى به همسر حضرت ايوب عليه‏السلام ظاهر شد و گفت: من شوهر تو را درمان مى‏كنم، به اين شرط كه وقتى درمان يافت، به من بگويد: تنها عامل سلامتى من تو بوده‏اى، و هيچ مزد ديگرى نمى‏خواهم.

همسر ايوب عليه‏السلام كه از ادامه بيمارى او سخت ناراحت بود اين پيشنهاد را پذيرفت، و نزد ايوب عليه‏السلام آمد و آن پيشنهاد را به او گفت.

ايوب عليه‏السلام كه متوجه دام شيطان بود، سخت بر آشفت و سوگند ياد كرد كه اگر سلامتى خود را بازيافت، صد تازيانه به همسرش بزند و او را تنبيه كند. (403)

و طبق روايت ديگر؛ ايوب عليه‏السلام همسرش را به دنبال كارى فرستاد، و او دير كرد، ايوب عليه‏السلام كه از شدت بيمارى رنج مى‏برد، سخت ناراحت شد و چنان سوگند ياد كرد.

و مطابق روايت ديگر: رُحمه براى تأمين هزينه زندگى از خانه و شهر خارج شد، كارى پيدا نكرد تا به مزد آن، زندگى خود و شوهرش را تأمين نمايد، پريشان حال بازگشت، ولى شرمنده شده بود كه با دست خالى به خانه بازگردد، زنى خوش سيما از آن جا عبور مى‏كرد، وقتى كه پريشانى رحمه را مشاهده كرد و علت آن را دريافت، به او گفت: تو گيسوان بلندى دارى، مقدارى از آن را بريده و به من بده تا به گيسوان خادم پيوند زنم، در عوض چيزى به تو مى‏دهم تا غذاى شوهرت را تأمين كنى.

رحمه پيشنهاد او را پذيرفت و مقدارى از گيسوى خود را بريد و به او داد، و مقدارى پول گرفت.

بعضى از دشمنان تيره دل، اين موضوع را به طور واژگونه به ايوب خبر دادند، آن گاه ايوب آن سوگند را ياد كرد.(404)

به هر حال وقتى كه ايوب عليه‏السلام سلامتى خود را باز يافت، براى اين كه به سوگند خود وفا كند، به دستور خداوند، بسته‏هايى از گندم (يا مانند آن) را كه داراى صد شاخه بود، به دست گرفت و يكبار بر همسرش زد، و سوگندش را ادا نمود.(405)

ايوب مى‏خواست همسرش را به خاطر آن همه خدمت‏ها و وفادارى‏ها ببخشد، ولى مسأله سوگند و نام خدا در ميان بود، خداوند اين مشكل را با دستور زدن يك دسته ساقه گندم حل كرد، گر چه اين كار، مصداق واقعى سوگند او نبود، ولى حفظ احترام قانون و عدم قانون‏شكنى از يكسو، و عفو و گذشت نسبت به آن زن مهربان از سوى ديگر باعث شد، كه خداوند با چنين دستورى، مشكل ايوب عليه‏السلام را حل كند.

شماتت دشمنان، بدترين رنج براى ايوب عليه‏السلام‏

امام صادق عليه‏السلام فرمود: هنگامى كه ابليس پس از وارد كردن آن همه بلا بر حضرت ايوب عليه‏السلام، جز صبر و شكر از او نديد، و از گمراه نمودن او مأيوس شد، نزد راهبان و عابدانى كه در غارهاى كوه‏ها مشغول عبادت بودند و قبلاً از اصحاب ايوب عليه‏السلام به شمار مى‏آمدند رفت و به آن‏ها گفت: برخيزيد نزد اين عبد مبتلا (ايوب) برويم، و از بلاى او سؤال كنيم. آن‏ها برخاستند و سوار بر مركب‏ها شدند تا نزديك خانه ايوب رسيدند، و در آن جا از مركب‏ها پياده شده، و به حضور ايوب عليه‏السلام آمدند و در ميان آن‏ها يك نفر نوجوان نيز وجود داشت. به ايوب گفتند:

چه گناهى كرده‏اى كه به اين بلا گرفتار شده‏اى، حتما گناهى را مخفيانه انجام داده‏اى، آن را به ما خبر بده. (به اين ترتيب شماتت نمودند.)

حضرت ايوب عليه‏السلام فرمود: سوگند به عزت پروردگارم، او مى‏داند كه هرگز لقمه غذايى نخورده‏ام كه يتيم يا فقيرى در كنارم نباشد كه از آن غذا بخورد، و هرگز دو اطاعت بر من عرضه نشد، مگر اين كه آن عبادتى را كه براى بدنم زحمت بيشترى داشت، برگزيدم.

در اين هنگام آن نوجوان به راهبان رو كرد، و گفت: بدا به حال شما با پاى خود نزد پيامبر خدا آمده‏ايد و او را سرزنش و شماتت و مجبور مى‏كنيد، تا از عبادت خداوند آن چه را پوشانده آشكار سازد، او جز عبادت خدا كارى انجام نداده است.

ايوب عليه‏السلام در همين هنگام (دلش شكست) و عرض كرد:

رَبِّ أَنِّى مَسَّنِىَ الشيطانُ بِنَصبٍ و عَذابٌ؛

پروردگارا! شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده است.(406)

خداوند دعايش را مستجاب كرد... ايوب سلامتى خود را بازيافت و دردهاى الهى به رويش گشوده شد.

امام صادق عليه‏السلام افزود: حضرت ايوب عليه‏السلام پس از بهبودى پرسيدند: در اين بلاى بزرگ، بدترين درد و رنج چه بود؟! در پاسخ فرمود: شِماتَةُ الاَعداءِ شماتت دشمنان.(407)

چگونگى رفع بلا از ايوب، و ديدار همسرش از او

در قرآن در آيه 42 و 43 سوره صاد مى‏خوانيم خداوند به ايوب عليه‏السلام چنين وحى كرد:

ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَ شَرَابٌ وَ وَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِّنَّا وَ ذِكْرَى لاُِوْلِى الاَْلْبَابِ؛

پاى خود را بر زمين بكوب! اين چشمه خنك براى شستشو و نوشيدن است، و افراد خانواده‏اش را به او بخشيديم، و همانند آنان را بر آنها افزوديم، تا رحمتى از سوى ما باشد و تذكّرى براى انديشمندان.

و در آيه 44 صاد مى‏فرمايد:

إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِرًا نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ؛

ما ايوب را صبور و شكيبا يافتيم، او چه بنده خوبى است كه بسيار بازگشت‏كننده به سوى خداست.

ايوب عليه‏السلام بدن خود را با آب آن چشمه زلال شستشو نمود، و از آن نوشيد، تمام دردها و رنج‏ها از بدنش برطرف گرديد سپس آن چه او از اموال و زراعت و دام و فرزندان را از دست داده بود، همه به اذن خدا بازگشتند و بهتر و افزونتر از قبل، به سراغ ايوب آمدند.

او لباس زيبا پوشيد و برخاست و در مكان بلندى نشست. پس از آن كه او در كنار چشمه زير درخت‏هاى خوشرنگ با چهره جوان و زيبا نشسته بود غرق در نعمت‏ها و الطاف الهى شده بود.

مطابق روايات، همسرش رُحمه كه در به در بيابان‏ها بود به ياد شوهر افتاد، گرچه شوهرش ايوب عليه‏السلام او را طرد كرده بود، ولى او به ياد شوهر دردمندش افتاد و تصميم گرفت براى ديدار او باز گردد، به سوى مكان استراحت ايوب عليه‏السلام حركت كرد، وقتى كه نزديك آن جا رسيد، ديد همه چيز فرق كرده و نعمت‏هاى فراوانى جايگزين قحطى و خشكى و بلاها شده است.

رُحمه هر چه در آن جا به جستجوى شوهر پرداخت او را نيافت و از فراق شوهر گريه كرد، و ايوب از آن مكان بلند او را مى‏ديد.

ايوب عليه‏السلام شخصى را نزد رحمه فرستاد، آن شخص نزد او آمد او را سرگردان يافت پرسيد: در جستجوى چه هستى؟ اى كنيز خدا!

رُحمه گريه كرد و گفت: در جستجوى آن مبتلا به بيمارى هستم كه در اين محل افتاده بود، نمى‏دانم چه بر سرش آمده و آيا از دنيا رفته است؟

آن شخص او را نزد ايوب عليه‏السلام برد، او ايوب عليه‏السلام را نمى‏شناخت، زيرا ايوب عليه‏السلام جوان و زيبا شده بود. در اين هنگام بين ايوب و او گفتگوى زير رخ داد.

ايوب: ايوب چه نسبتى با تو داشت؟

رُحمه در حالى كه گريه مى‏كرد گفت: او شوهر من است آيا او را نديده‏اى؟

ايوب: آيا اگر او را بنگرى او را مى‏شناسى؟

رحمه: آيا كسى هست كه شوهر و سرپرستش را نشناسد؟

در اين هنگام رحمه به چهره ايوب عليه‏السلام نگريست، چهره زيباى ايوب او را مجذوب كرد و گفت: آن هنگام ايوب در سلامت بود، شبيه‏ترين انسان‏ها به تو بود.

ايوب: من همان ايوب هستم، كه به من امر كردى تا گوسفندى را به نام ابليس ذبح كنم، من از فرمان خدا اطاعت كردم، و از دستور شيطان سرپيچى نمودم، و به درگاه خدا به نيايش و راز و نياز پرداختم، خداوند به من لطف كرد و نعمت‏هايش را به من باز گردانيد.(408)

آن گاه رُحمه خوشحال شد و زندگى خوش را در كنار شوهرش ايوب از سر گرفتند و به خوشى و شادكامى به زندگى شيرين خود ادامه دادند.

آرى اين است نتيجه درخشان صبر، شكر و سپاس كه گفته‏اند:

صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند

بر اثر صبر نوبت ظفر آيد

آرى مردان حق با دگرگون شدن نعمت‏ها، هرگز خود را نمى‏بازند، افكار و برنامه‏هايشان عوض نمى‏شود، آن‏ها در آسايش و بلا، در سلامت و بيمارى، در همه حال رابطه نزديك و تنگاتنگ با خداوند دارند، روح آن‏ها همچون اقيانوس كبير است كه طوفان‏ها آرامش آن را به هم نمى‏زند، بر اثر انبوه حوادث تلخ، مأيوس و پژمرده نمى‏گردند، و از آزمايش‏هاى الهى، راست قامت بيرون مى‏آيند، اين است درس بزرگ زندگى حضرت ايوب عليه‏السلام.

در ورق ديگر تاريخ مى‏خوانيم: رُحمه به خدمت شوهر و فداكارى خود ادامه داد، تا اين كه در اواخر، خسته و رنجور گرديد، سرانجام در يك درگيرى لفظى با ايوب عليه‏السلام، ايوب به او گفت: از من دور شو! رحمه نيز از ايوب عليه‏السلام جدا گرديد. ايوب ديگر هيچ نداشت و تنها و مظلوم، همچنان به صبر و شكر ادامه داد و از امتحان الهى پذيرفته گرديد، تا اين كه خداوند به او لطف كرد و سلامتى و جوانى او را به او بازگردانيد، و او را مشمول انواع نعمت‏ها كرد. رحمه با اين كه از ايوب جدا شده بود، دلش از مفارقت شوهر، مى‏تپيد و مى‏خواست با شوهر بلازده‏اش بار ديگر ملاقات نموده و آشتى كند. بى آن كه از سلامتى و دگرگونى وضع شوهر، اطلاع داشته باشد، تصميم گرفت به ديدار او بپردازد، و به پرستاريش ادامه دهد. به دنبال اين تصميم به خانه ايوب عليه‏السلام بازگشت، ناگاه جوانى زيبا را در باغ بسيار زيبا و پرگل و ميوه ديد، او را نشناخت تعجب كرد، اما ديرى نگذشت كه با اشاره ايوب عليه‏السلام دريافت كه خداوند لطف و رحمتش را شامل حال آن‏ها كرده، دست در گردن ايوب گذاشت، و هر دو با شور و شوق، خداوند را از آن همه لطف و مهر، سپاسگزارى كردند.

خداوند فرزندان صالحى از همين زن به ايوب عليه‏السلام داد، و زندگى او و همسرش، درسى از صبر و استقامت و شكر و ايمان براى ديگران گرديد.(409)

رُحمه گرچه يك بار خسته شد، اما به زودى پشيمان شد و به پرستارى و خدمت به شوهر رنج‏ديده‏اش ادامه داد، و خداوند نيز به او و شوهرش پاداش فراوان عطا كرد.

پايان داستان‏هاى زندگى ايوب عليه‏السلام

 

390 - نساء، 163؛ انعام، 84؛ انبياء، 83؛ صاد، 41.

391 - بحار، ج 12،ص 284.

392 - مجمع البيان، ج 4،ص 330.

393 - در مورد سلسله نسب حضرت موسى عليه‏السلام چنين به دست مى‏آيد كه آن حضرت با شش واسطه به ابراهيم مى‏رسد، از اين رو ظاهراً ايوب عليه‏السلام جلوتر از موسى عليه‏السلام مى‏زيست، و به همين خاطر ما در اين كتاب، شرح زندگى ايوب عليه‏السلام را بر شرح زندگى موسى عليه‏السلام مقدم داشتيم. و در تاريخ نيز آمده: ايوب عليه‏السلام قبل از موسى عليه‏السلام ظهور كرد (تاريخ انبياء عمادزاده،ص 453).

394 - به نقل بعضى: رُحْمه دختر ابراهيم بن يوسف عليه‏السلام بود، و به نقل ديگر دختر يعقوب عليه‏السلام بود. بحار، ج 12،ص 352 و 353 و در بعضى از عبارات به جاى رحمه، رحيمه آمده است. (ارشاد القلوب، ج 1،ص 336).

395 - اقتباس از تفسير نورالثقلين، ج 3،ص 445 و 446؛ تاريخ انبياء عمادزاده،ص 453 و 454.

396 - اقتباس از حديث امام صادق عليه‏السلام، تفسير نورالثقلين، ج 3،ص 447 و 448.

397 - اقتباس از تاريخ انبياء عمادزاده،ص 455، 460.

398 - بحار، ج 12،ص 354.

399 - مضمون آيه 83، سوره انبياء؛ بحار، ج 12،ص 368 و 369.

400 - سوره انبياء، آيه 83.

401 - ارشاد القلوب ديلمى، ج 1،ص 430.

402 - همان،ص 336.

403 - بحار، ج 12،ص 340.

404 - تاريخ انبياء عمادزاده،ص 456 و 459.

405 - صاد، 44.

406 - صاد، 41.

407 - بحار، ج 12،ص 351.

408 - بحار، ج 12،ص 369 - 370.

409 - اقتباس از قصص قرآن بلاغى،ص 207 - 209.

 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (13)


 
   11- حضرت يوسف عليه‏السلام‏
      خواب ديدن يوسف عليه‏السلام‏
      نيرنگ برادران حسود يوسف عليه‏السلام‏
      نفاق و ظاهرسازى برادران نزد پدر
      خنده عبرت، و توكل و مناجات يوسف عليه‏السلام‏
      دروغ بافى برادران، و پاسخ يعقوب به آن‏ها
      نجات يوسف عليه‏السلام از چاه به وسيله كاروان‏
      نجات از چاه و ورود به كاخ‏
      عفت يوسف عليه‏السلام صحنه ديگرى از زندگى شيرين او
      گواهى كودك شيرخوار بر عفت يوسف عليه‏السلام‏
      بى شرمى زليخا در پاسخ به اعتراض زنان مشهور
      يوسف بى گناه در زندان، و تبليغات او
      تعبير خواب دو نفر زندانى‏
      تعبير خواب دو نفر زندانى‏
      جبران فورى يوسف از لغزش خود
 
11- حضرت يوسف عليه‏السلام‏
نام حضرت يوسف عليه‏السلام و فرزند يعقوب عليه‏السلام 27 بار در قرآن آمده است، و يك سوره قرآن يعنى سوره دوازدهم قرآن به نام سوره يوسف است كه 111 آيه دارد و از آغاز تا انجام آن پيرامون سرگذشت يوسف عليه‏السلام مى‏باشد. و داستان يوسف عليه‏السلام در قرآن به عنوان اَحْسَنَ القِصَصْ؛ نيكوترين داستان‏ها معرفى شده، چنان كه در آيه 3 سوره يوسف مى‏خوانيم خداوند مى‏فرمايد:
نَحنُ نَقُصُّ عَلَيكَ اَحسَنَ القِصَصِ بِما اَوحَينا اِلَيكَ هذَا القُرآنَ؛
ما بهترين سرگذشت‏ها را از طريق اين قرآن - كه به تو وحى كرديم - بر تو بازگو مى‏كنيم.
اكنون به اين داستان‏ها بر اساس قرآن توجه كنيد:
خواب ديدن يوسف عليه‏السلام‏
يوسف عليه‏السلام داراى يازده برادر بود، و تنها با يكى از برادرهايش به نام بنيامين از يك مادر بودند، يوسف از همه برادران جز بنيامين كوچك‏تر، و بسيار مورد علاقه پدرش يعقوب عليه‏السلام بود، و هنگامى كه نُه سال داشت‏(311) روزى نزد پدر آمد و گفت:
پدرم! من در عالم خواب ديدم كه يازده ستاره و خورشيد و ماه در برابرم سجده مى‏كنند.
يعقوب كه تعبير خواب را مى‏دانست به يوسف عليه‏السلام گفت: فرزندم! خواب خود را براى برادرانت بازگو مكن كه براى تو نقشه خطرناكى مى‏كشند، چرا كه شيطان دشمن آشكار انسان است، و اين گونه پروردگارت تو را بر مى‏گزيند، و از تعبير خواب‏ها به تو مى‏آموزد، و نعمتش را بر تو و بر خاندان يعقوب تمام و كامل مى‏كند، همان گونه كه پيش از اين بر پدرانت ابراهيم و اسحاق عليهماالسلام تمام كرد، به يقين پروردگار تو دانا و حكيم است.(312)
اين خواب بر آن دلالت مى‏كرد، كه روزى حضرت يوسف عليه‏السلام رييس حكومت و پادشاه مصر خواهد شد، يازده برادر، و پدر و مادرش كنار تخت شكوهمند او مى‏آيند، و به يوسف تعظيم و تجليل مى‏كنند(313) و سجده شكر به جا مى‏آورند. (314)
و نظر به اين كه يعقوب عليه‏السلام روحيه فرزندانش را مى‏شناخت، مى‏دانست كه آن‏ها نسبت به يوسف عليه‏السلام حسادت دارند، نبايد حسادت آن‏ها تحريك شود. از سوى ديگر همين خواب ديدن يوسف عليه‏السلام و الهامات ديگر موجب شد كه يعقوب عليه‏السلام امتياز و عظمت خاصى در چهره يوسف عليه‏السلام مشاهده كرد، و مى‏دانست كه اين فرزندش پيغمبر مى‏شود و آينده درخشانى دارد، از اين رو نمى‏توانست علاقه و اشتياق خود را به يوسف عليه‏السلام پنهان سازد، و همين روش يعقوب عليه‏السلام نسبت به يوسف باعث حسادت برادران مى‏شد.
و طبق بعضى از روايات بعضى از زن‏هاى يعقوب موضوع خواب ديدن يوسف عليه‏السلام را شنيدند و به برادران يوسف عليه‏السلام خبر دادند، از اين رو حسادت برادران نسبت به يوسف عليه‏السلام بيشتر شد به طورى كه تصميم خطرناكى در مورد او گرفتند.
نيرنگ برادران حسود يوسف عليه‏السلام‏
يعقوب عليه‏السلام گرچه در ميان فرزندان رعايت عدالت مى‏كرد، ولى امتيازات و صفات نيك يوسف عليه‏السلام به گونه‏اى بود كه خواه يا ناخواه بيشتر مورد علاقه پدر قرار مى‏گرفت، و انگهى يوسف در ميان برادران - جز بنيامين - از همه كوچكتر بود و در آن وقت نُه سال داشت، و طبعاً چنين فرزندى بيشتر مورد مهر و محبت پدر و مادر قرار مى‏گيرد.
بنابراين حضرت يعقوب عليه‏السلام بر خلاف عدالت رفتار نكرده، تا حس حسادت فرزندانش را برانگيزد، بلكه يعقوب مراقب بود كه يوسف عليه‏السلام خواب ديدن خود را كتمان كند تا برادرانش توطئه نكنند، از سوى ديگر يوسف عليه‏السلام در ميان برادران، بسيار زيباتر بود، قامت رعنا و چهره دل آرا داشت و همين وضع كافى بود كه حسادت برادران ناتنى‏اش را كه از ناحيه مادر با او جدا بودند برانگيزاند، بنابراين يعقوب عليه‏السلام هيچگونه تقصير و كوتاهى براى حفظ عدالت نداشت.
 
ولى برادران بر اثر حسادت، آرام نگرفتند تا در جلسه محرمانه خود گفتند: يوسف و برادرش (بنيامين) نزد پدر از ما محبوبترند، در حالى كه ما گروه نيرومندى هستيم، قطعا پدرمان در گمراهى آشكار است.
- يوسف را بكشيد يا او را به سرزمين دوردستى بيفكنيد، تا توجه پدر تنها به شما باشد، و بعد از آن از گناه خود توبه مى‏كنيد و افراد صالحى خواهيد بود، ولى يكى از آن‏ها گفت: يوسف را نكشيد، اگر مى‏خواهيد كارى انجام دهيد او را در نهانگاه چاه بيفكنيد، تا بعضى از قافله‏ها او را بر گيرند، و با خود به مكان دورى ببرند.(315)
آرى، خصلت زشت حسادت باعث شد كه آن‏ها پدرشان پيامبر خدا را گمراه خواندند و اكثرا توطئه قتل يوسف بى گناه را طرح نمودند، و تصميم گرفتند به جنايتى بزرگ دست بزنند، تا عقده حسادت خود را خالى كنند.
در روايت آمده: آن كسى كه درجلسه محرمانه، برادران را از قتل يوسف عليه‏السلام برحذر داشت، لاوى (يا: روبين، يا: يهودا) بود، او گفت: به قول معروف گرهى كه با دست گشايد با دندان چرا؟ مقصود ما اين است كه علاقه پدر را نسبت به يوسف عليه‏السلام قطع كنيم، اين منظور نيازى به قتل ندارد، بلكه يوسف را به فلان چاه كه سر راه كاروان‏ها است مى‏اندازيم تا بعضى از رهگذرها كه كنار آن چاه براى كشيدن آب مى‏آيند، يوسف را بيابند و او را با خود به نقاط دور برند و در نتيجه براى هميشه از چشم پدر پنهان خواهد شد.
برادران همين پيشنهاد را پذيرفتند، و تصميم گرفتند تا در وقت مناسبى همين نقشه و نيرنگ را اجرا نمايند.(316)
آرى حسادت، خصلتى است كه از آن، خصلت‏هاى زشت و خطرناك ديگر بروز مى‏كند و كليد گناهان كبيره ديگر مى‏شود، بنابراين براى دورى از بسيارى از گناهان بايد، حس شوم حسادت را از صفحه دل بشوييم.
نفاق و ظاهرسازى برادران نزد پدر
برادران يوسف با نفاق و ظاهرسازى عجيبى نزد پدرشان حضرت يعقوب عليه‏السلام آمدند و با كمال تظاهر به حق جانبى و اظهار دلسوزى با پدر در مورد يوسف عليه‏السلام به گفتگو پرداختند تا او را در يك روز همراه خود به صحرا ببرند و در آن جا در كنار آن‏ها بازى كند. در اين مورد بسيار اصرار نمودند ولى حضرت يعقوب عليه‏السلام پاسخ مثبت به آن‏ها نمى‏داد، آن‏ها گفتند:
پدر جان! چرا تو درباره برادرمان يوسف عليه‏السلام به ما اطمينان نمى‏كنى؟ در حالى كه ما خيرخواه او هستيم؟ فردا او را با ما به خارج از شهر بفرست، تا غذاى كافى بخورد و تفريح كند و ما از او نگهبانى مى‏كنيم.
يعقوب عليه‏السلام گفت: من از بردن يوسف، غمگين مى‏شوم، و از اين مى‏ترسم كه گرگ او را بخورد، و شما از او غافل باشيد.
برادران به پدر گفتند: با اين كه ما گروه نيرومندى هستيم، اگر گرگ او را بخورد ما از زيانكاران خواهيم بود، هرگز چنين چيزى ممكن نيست، ما به تو اطمينان مى‏دهيم.
يعقوب عليه‏السلام هر چه در اين مورد فكر كرد كه چگونه با حفظ آداب و پرهيز از بروز اختلاف بين برادران، آنان را قانع كند راهى پيدا نكرد جز اين كه صلاح ديد تا اين تخلى را تحمل كند و گرفتار خطر بزرگترى نگردد، ناگزير رضايت داد كه فردا فرزندانش، يوسف عليه‏السلام را نيز همراه خود به صحرا ببرند. آن‏ها دقيقه‏شمارى مى‏كردند كه به زودى ساعت‏ها بگذرند و فردا فرا رسد، و تا پدر پشيمان نشده يوسف را همراه خود ببرند.
آن شب صبح شد، آن‏ها صبح زود نزد پدر آمدند، و با ظاهرسازى چهره دلسوزانه به چاپلوسى پرداختند تا يوسف را از پدر جدا كنند.
يعقوب عليه‏السلام سر و صورت يوسف عليه‏السلام را شست، لباس نيكو به او پوشيد و سبدى پر از غذا فراهم نمود و به برادران داد و در حفظ و نگهدارى يوسف عليه‏السلام سفارش بسيار نمود.
كاروان فرزندان يعقوب به سوى صحرا حركت كردند، يعقوب در بدرقه آن‏ها به طور مكرر آن‏ها را به حفظ و نگهدارى يوسف سفارش مى‏نمود و مى‏گفت: به اين امانت خيانت نكنيد، هرگاه گرسنه شد غذايش بدهيد، در حفظ او كوشا باشيد.
يعقوب با دلى غمبار در حالى كه مى‏گريست، يوسف عليه‏السلام را در آغوش گرفت و بوسيد و بوييد، سپس با او خداحافظى كرد و از آن‏ها جدا شد، و به خانه بازگشت، وقتى كه آن‏ها از يعقوب فاصله بسيار گرفتند، كينه‏هايشان آشكار شد و حسادتشان ظاهر گشت و به انتقام‏جويى از يوسف پرداختند، يوسف عليه‏السلام در برابر آزار آن‏ها نمى‏توانست كارى كند، ولى آن‏ها به گريه و خردسالى او رحم نكردند و آماده اجراى نقشه خود شدند.
آن‏ها كنار دره‏اى از درخت رسيدند و به همديگر گفت: در همينجا يوسف را گردن مى‏زنيم و پيكرش را به پاى اين درخت‏ها مى‏افكنيم تا شب گرگ بيايد و آن را بخورد.
بزرگ آن‏ها گفت: او را نكشيد، بلكه او را در ميان چاه بيفكنيد، تا بعضى از كاروان‏ها بيايند و او را با خود ببرند.
مطابق پاره‏اى از روايات، پيراهن يوسف را از تنش بيرون آوردند، هر چه يوسف تضرع و التماس كرد كه او را برهنه نكنند، اعتنا نكردند و او را برهنه بر سر چاه آورده و به درون چاه آويزان نموده و طناب را بريدند و او را به چاه افكندند.
يوسف در قعر چاه قرار گرفت در حالى كه فرياد مى‏زد: سلام مرا به پدرم يعقوب برسانيد.(317)
در ميان آن چاه، آب بود، و در كنار آن سنگى وجود داشت، يوسف به روى آن سنگ رفت و همانجا ايستاد.
برادران مى‏پنداشتند او در آب غرق مى‏شود، همانجا ساعت‏ها ماندند و ديگر صدايى از يوسف عليه‏السلام نشنيدند، از او نااميد شدند و سپس به سوى كنعان نزد پدر بازگشتند.(318)
خنده عبرت، و توكل و مناجات يوسف عليه‏السلام‏
روايت شده: هنگامى كه برادران، يوسف را در ميان چاه آويزان كردند، يوسف لبخندى زد، يكى از برادران به نام يهودا گفت: اينجا چه جاى خنده است؟
يوسف گفت: روزى در اين فكر بودم كه چگونه كسى مى‏تواند با من اظهار دشمنى كند؟ چرا كه داراى برادران نيرومند هستم، ولى اكنون مى‏بينم خود شما بر من مسلط شده‏ايد و مى‏خواهيد مرا به چاه افكنيد، اين درسى از جانب خداوند است كه نبايد هيچ بنده‏اى به غير خدا تكيه كند (بنابراين خنده من خنده شادى نبود، خنده عبرت بود، از اين حادثه عبرت گرفتم كه بايد فقط به خدا توكل كنم).(319)
از اين رو وقتى كه يوسف عليه‏السلام در درون چاه قرار گرفت، از همه چيز دل بريد، و تنها دل به خدا بست و چنين گفت: اى پروردگار ابراهيم و اسحاق و يعقوب به من ناتوان و كوچك، لطف كن.
يا صريخ المستصرخين، يا غوث المستغيثين، يا مفرج عن كرب المكروبين، قد ترى مكانى و تَعرفُ حالى، و لا يخفى عليكَ شى‏ءٌ مِن امرى بِرحمتك يا رَبِّى؛
اى دادرس دادخواهان، اى پناه پناه آورندگان، اى برطرف كننده ناراحتى‏ها، تو مى‏دانى كه در چه مكانى هستم، به حال من اطلاع دارى، بر تو چيزى پوشيده نيست. اى پروردگار من مرا مشمول رحمت خود قرار ده.
يوسف عليه‏السلام در قعر چاه در ميان تاريكى اعماق چاه با آن سن كم، تنها و درمانده شده، به خدا توكل كرد. خداوند نيز به او لطف نمود، فرشتگانى را به عنوان محافظت و تسلى خاطر او به نزد او فرستاد.(320)
نتيجه توكل يوسف عليه‏السلام اين شد كه خداوند به يوسف وحى كرد: بردبار باش و غم مخور. روزى خواهد آمد كه برادران خود را از اين كار بدشان آگاه خواهى ساخت.
آن‏ها نادانند، و مقام تو را درك نمى‏كنند. وَ اَوحَينا اِلَيهِ لَنُنَبِّئَنَّهُم بِاَمرِهِم وَ هُم لا يَشعُرون.(321)
روايت شده: وقتى كه ابراهيم عليه‏السلام را مى‏خواستند در آتش افكنند، بدنش را برهنه كرده بودند. جبرئيل پيراهنى بهشتى آورد و به تن ابراهيم كرد. ابراهيم عليه‏السلام آن پيراهن را نزد خود داشت تا به اسحاق داد، اسحاق هم به يعقوب داد، يعقوب آن پيراهن را در تميمهاى‏(322) قرار داد و آن را به گردن يوسف انداخت. جبرئيل نزد يوسف آمد، آن پيراهن را از تميمه خارج كرده و به تن او كرد. همين پيراهن بود كه يعقوب بوى آن را از فاصله دور استشمام مى‏كرد.(323)
از امام صادق عليه‏السلام نقل شده: هنگامى كه برادران يوسف عليه‏السلام او را در ميان چاه افكندند، جبرئيل عليه‏السلام نزد يوسف عليه‏السلام آمد، و گفت: اى نوجوان در اين جا چه مى‏كنى؟
يوسف عليه‏السلام: برادرانم مرا در ميان چاه افكندند.
جبرئيل عليه‏السلام: آيا مى‏خواهى از اين چاه نجات يابى؟
يوسف عليه‏السلام: با خدا است، اگر خواست مرا نجات مى‏دهى.
جبرئيل عليه‏السلام: خداوند مى‏فرمايد: مرا با اين دعا بخوان تا تو را از چاه نجات دهم، و آن دعا اين است:
اَلّلهُمَّ اءِنِّى اَسئَلُكَ بأَنَّ لَكَ الحَمدُ لا اِلهَ الا اَنت المَنَّان، بدِيعُ السماواتِ وَ الارضِ ذُوالجَلالِ و الاِكرامِ أن تُصلِّىَ عَلَى محمد وَ آلِ محمد وَ اَن تَجعَلَ لِى مِمّا اَنا فِيهِ فَرَجاً وَ مَخرَجاً؛
خدايا از درگاه تو مسئلت مى‏نمايم، حمد و سپاس، مخصوص تو است، معبود يكتايى جز تو نيست، تو نعمت بخش و آفريدگار آسمان‏ها و زمين، صاحب عظمت و شكوه هستى، بر محمد و آلش درود بفرست، و براى من در اين جا راه گشايش فراهم فرما.(324)
دروغ بافى برادران، و پاسخ يعقوب به آن‏ها
برادران يوسف پس از انداختن يوسف به چاه، به طرف كنعان بر مى‏گشتند. براى اين كه پيش پدر رو سفيد شوند و به دروغى كه قصد داشتند به پدر بگويند رونقى دهند، پيراهن يوسف را به خون بزغاله يا آهويى آلوده كردند، تا آن را نزد پدر، شاهد قول خود بياورند كه گرگ يوسف را دريده است. اين پيراهن خون آلود هم دليل بر سخن ما است، شب شد. آنان با سرافكندگى و خجالت ظاهرى در حالى كه در ظاهر گريه مى‏كردند و به سر مى‏زدند به طرف پدر آمدند. تا پدر آنان را ديد و يوسف را نديد، فرمود:
پس برادر شما چه شد؟ چرا به امانتى كه به شما سپرده بودم خيانت كرديد؟ آيا از همان چيزى كه مى‏ترسيدم به سرم آمد؟.
آن‏ها در جواب گفتند: اى پدر! ما يوسف را نزد اثاث خود گذاشتيم و براى مسابقه به محل دوردستى رفتيم، از بخت برگشته ما، گرگ او را در غياب ما دريده و خورد و كشته نيم خورده او را به جاى گذاشته بود. اين پيراهن خون آلود اوست كه آورده‏ايم كه گواه گفتار ما است. گرچه شما گفته صد در صد صحيح ما را باور نمى‏كنيد وَ ما اَنتَ بِمُؤمِنٍ لَنا كُنّا صادِقينَ.(325)
اين دروغ‏سازان با اين ترفند مرموز، به قدرى مهارت به خرج دادند كه هر كسى مى‏بود باور مى‏كرد، ولى از آن جا كه گفته‏اند: دروغگو حافظه ندارد گويا اين‏ها عقل خود را از دست داده بودند و اصلا به فكرشان راه پيدا نكرد كه اگر گرگ كسى را بخورد، پيراهنش را هم مى‏دَرد. از اين رو، وقتى يعقوب به پيراهن نگاه كرد، ديد آن پيراهن هيچ پارگى و بريدگى ندارد. فرمود:
اين گرگ، عجب گرگ مهربانى بوده است، تاكنون چنين گرگى نديده‏ام كه شخصى را بدرّد، ولى به پيراهن او كوچك‏ترين آسيبى نرساند.
وقتى حضرت يعقوب عليه‏السلام به پسرهاى خود اين را گفت، فكر آنان بى درنگ عوض شد و گفتند: اشتباه كرديم، دزدها او را كشتند.
حضرت يعقوب عليه‏السلام فرمود: چگونه مى‏شود كه دزدها او را بكشند، ولى پيراهنش را بگذارند. آن‏ها پيراهن بيشتر احتياج دارند. (چرا اين دروغ‏هاى شاخدار را بر زبان جارى مى‏سازيد؟).
برادران سرافكنده و شرمنده شدند. ديگر جوابى نداشتند. مشتشان باز شد. حق همان بود كه يعقوب در جواب آنها فرمود:
بَل سَوَّلَت لَكُم اَنفُسَكُم اَمراً؛
او را گرگ ندريد، و دزدها نكشتند، بلكه نفس‏هاى شما، اين كار را برايتان آراست. من صبر نيكو خواهم داشت، و در برابر آن چه مى‏گوييد از خداوند يارى مى‏طلبم.(326)
يعنى: دندان روى جگر مى‏گذارم، بدون جزع و فزع در كنج عزلت مى‏نشينم، تا خداوند مرا از اين درد و غم بيرون آورد.
نجات يوسف عليه‏السلام از چاه به وسيله كاروان‏
يوسف مظلوم، شب‏هاى تخلى را در ميان چاه گذراند. سه روز و سه شب در ميان چاه به سر برد، ولى خداى يوسف در يادِ او است. او را با الهام‏هاى حياتبخش دلگرم كرده است. يوسف هر لحظه منتظر است از چاه بيرون آيد. او هر لحظه در فكر آينده به سر مى‏برد. ارتباط دلش با خدا قطع نمى‏گردد. رنج تاريكى شب را با تاريكى قعر چاه و تنهايى و وحشت بر خود هموار مى‏كند، تا دست تقدير با او چه بازى كند؟ و ديگر چه لباس امتحانى بر تنش كند؟!
كاروانى كه به همراه شترها و مال التجاره از مدين به مصر مى‏رفتند، براى رفع خستگى و استفاده از آب، كنار همان چاه آمدند.
بارها را كنار چاه انداختند. مردى را كه مالك بن ذعر نام داشت به طرف چاه فرستادند تا از چاه به وسيله دلو آب كشيده براى آنان و حيواناتشان حاضر كند. او وقتى كه دلو را به چاه دراز كرد، هنگام بيرون آوردن، يوسف ريسمان را محكم گرفت. وقتى كه مالك دلو را مى‏كشيد ناگاه چشمش به پسرى ماه چهره افتاد. فرياد بر آورد مژده باد مژده باد. چه بخت بلندى داشتم كه به جاى آب، اين گوهر گرانمايه را از چاه بيرون آوردم. كاروانيان همه به گِرد يوسف جمع شدند، و از اين نظر كه سرمايه خوبى به دستشان آمده، پنهانش كردند، تا او را به مصر برده بفروشند و چنان به جمال دل آرا و زيباى يوسف عليه‏السلام خيره شدند كه مبهوت و شگفت‏زده گشتند.
روايت شده: موقعى كه يوسف را از چاه بيرون آوردند، يكى از حاضران گفت: به اين كودك غريب نيكى كنيد. يوسف با اطمينان خاطر در جواب گفت: آن كسى كه با خدا است، گرفتار غربت و تنهايى نيست.(327)
كاروان: يوسف را به عنوان مال التجاره به همراه خود به طرف مصر بردند. طبق احاديثى، از كنعان تا مصر دوازده شبانه روز راه بود. در بين راه، جناب يوسف عليه‏السلام به قبر مادرش راحيل رسيد، خود را از شتر به زير انداخت، كنار قبر مادر آمد، درد دل كرد، اشگ ريخت، از جدايى پدر و دورى از وطن سخن گفت، از آزارهاى برادران حرف زد و سپس با كاروان به طرف مصر روانه شد.(328)
گرچه يوسف از چاه و وحشت تنهايى قعر آن نجات پيدا كرد، ولى اينك برده‏اى است و در فكر آينده‏اى تاريك است تا چه بر سرش آيد و با چه طبقه‏اى روبرو گردد؟
نجات از چاه و ورود به كاخ‏
كاروانيان وقتى به مصر رسيدند، مى‏خواستند هر چه زودتر خود را از فكر يوسف عليه‏السلام راحت كنند. مبادا كسى او را بشناسد و معلوم شود كه او آزاد است و قابل فروش نيست. از اين رو، در حالى كه با نظر بى ميلى به يوسف مى‏نگريستند، او را به چند درهم معدود و كم ارزش فروختند.
از قضا عزيز مصر كه بعضى گفته‏اند نخست وزير مصر بود، در فكر خريدن غلام لايقى بود. وقتى يوسف را در معرض فروش ديد، او را خريد و به طرف خانه خود آورد. (معلوم است كه چنين كسى كاخ نشين است)، از اين معامله خيلى خشنود بود.
وقتى او را وارد كاخ كرد، به همسرش زليخا سفارش‏هاى لازم را در مورد احترام و پذيرايى او نمود.
گويند: اسم عزيز، قطفير يا طفير بود، و در اين زمان، پادشاه (فرعون) مصر ريان بن وليد يا اپوفس يا اپاپى اول نام داشت.
چرا يوسف را با آن كه بى نظير بود به اين قيمت بى ارزش و اندك فروختند؟ چرا تا اين اندازه به او بى اعتنا بودند؟
علت واقعى و راز اين مطلب چه بود؟ چرا بايد يوسف صديق عليه‏السلام اين گونه سرخورده گردد. جواب اين سؤال‏ها را پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم داده است كه حكايت از دقت دستگاه پرحكمت خلقت مى‏كند و آن عبارت از مكافات عمل (ترك اولى) است.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم چنين فرمود:
روزى يوسف جمال خود را در آيينه مشاهده كرد، از زيبايى خويش تعجب نمود، مختصر غرورى در او به وجود آمد و گفت: اگر من غلامى بودم قيمت مرا كسى نمى‏دانست كه چقدر است؟! خداوند خواست او را به اين قيمت كم ارزش با كمال بى ميلى فروشندگان بفروشند تا اين تصورات را نكند، بلكه به خداى خالق بنازد، توجهش به او باشد، و خود را در برابر خدا نبيند.
حضرت رضا عليه‏السلام فرمود: قيمت يك سگ شكارى كه اگر كسى او را بكشد بيست درهم است و يوسف را به بيست درهم فروختند.(329)
اينك يوسف در طبقه ديگرى قرار گرفته و با طبقه ديگرى تماس دارد كه در واقع از اين تاريخ به بعد، فصل نوينى در تاريخ شگفت‏انگيز زندگى يوسف عليه‏السلام باز مى‏شود كه براى صاحبان معرفت پندها هست.
او از چاه نجات يافت و اينك در آستانه ورد به كاخ است، به قول شاعر:

قصه يوسف و آن قوم عجب پندى بود
به عزيزى رسد افتاده به چاهى گاهى
عفت يوسف عليه‏السلام صحنه ديگرى از زندگى شيرين او
يوسف كوخ‏نشين، يوسف دربدر و اسير و از چاه بيرون آمده، اينك در كاخ به سر مى‏برد و روز به روز آثار رشد جسمى و روحى از او پرتوافكن است. بر اثر كمال و جمال، معرفت و عفت، ملاحت و حسن و وقارى كه دارد نه تنها دل عزيز مصر را تصرف كرده، بلكه در دل همسر عزيز مصر هم جاى گرفته است. بانويى كه مى‏گويند فرزند نداشته و در بهترين وضع به سر مى‏برده و زندگيش را با تفريح و خوشگذرانى مى‏گذراند. اينك عشق دلداده يوسف گشته و لحظه‏اى از فكر وى خارج نمى‏شود.
زليخا، در خلوتگاه كاخ رفت و آمد كند و قد و بالاى رعناى يوسف را مى‏بيند، هر چه در اين باره بيشتر فكر مى‏كند زيادتر بر شگفتيش افزوده مى‏شود، عجب جوانى كه به آراستگى‏هاى ظاهرى و معنوى قرين شده، يك جهان حيا و عفت و پاكى است، اصلا در كارهاى او خيانت نيست.
وَ كَذَلِكَ مَكَّنِّا لِيُوسُفَ فِى الأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِن تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ وَاللّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ؛
بدين گونه ما يوسف را در زمين (مصر) مكنت و مقام داديم، و از تعبير خواب‏ها به او بياموزيم، خداوند بر كار خود غالب است، ولى اكثر مردم نمى‏دانند. (330)
خداوند اجر نيكوكاران را ضايع نمى‏كند، يوسفى كه در عنفوان جوانى آن قدر عفيف و كمال باشد، شايسته علم لدنى و مقام نبوت است كه خداوند به او بخشيد.
وَكذلِكَ نَجزِى المُحسِنينَ؛ آرى، اين چنين نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم.(331)
زليخا شب و روز در فكر يوسف است، ولى با هيچ ترفند و نيرنگى نتوانست از يوسف كام بگيرد. در تمام لحظات او را فرشته عفت مى‏ديد تا آن كه در يكى از فرصت‏هاى مناسب خود را چون عروس حجله با طرز خاصى آراست و با حركات عاشقانه در خلوتگاه قصر خواست يوسف را به طرف خود مايل كند، در حالى كه درهاى قصر را يكى پس از ديگرى بسته بود، ولى هر چه طنازى كرد، يوسف تكان نخورد. تهديدات و تطميعات زليخا، يوسف قهرمان را از پاى در نياورد. زليخا گفت: زود باش، زود باش.
يوسف گفت: پناه به خدا، من هرگز به سرپرست خود كه از من پرستارى خوبى كرد، خيانت نمى‏كنم، هيچگاه ستمكار راه رستگارى ندارد.
زليخا به ستوه آمد، طغيان شهوت و عشق سوزانش به عصبانيت مبدل شد. در چنين لحظه‏اى ياد خدا و الهام پروردگار به يوسف توانايى داد، او از تمام امور چشم پوشيد، فكرش را يكسره كرد و به طرف درِ كاخ، به قصد فرار آمد و كاملاً مواظب بود كه در اين حادثه حساس نلغزد (و به فرموده امام سجاد عليه‏السلام يوسف ديد زليخا پارچه‏اى روى بت انداخت، يوسف عليه‏السلام به او گفت: تو از بتى كه نمى‏شنود و نمى‏بيند و نمى‏فهمد، و خوردن و آشاميدن ندارد حيا مى‏كنى، آيا من از كسى كه انسان‏ها را آفريد و علم به انسان‏ها بخشيد حيا نكنم؟(332)
اين فكر برهان پروردگار بود كه در دل يوسف جرقه زد، بى درنگ از كنار زليخا با سرعت تمام رد شد تا از كاخ بگريزد، زليخا به دنبال يوسف آمد، در پشت در، زليخا يقه يوسف را از پشت گرفت تا او را به عقب بكشاند، يوسف هم كوشش مى‏كرد كه در را باز كند. بالاخره يوسف در اين كشمكش، پيروز شد. در را باز كرد، بيرون جهيد، در حالى كه پيراهنش از پشت پاره شده بود. ولى زليخا دست بردار نبود. ديوانه‏وار دنبال يوسف مى‏آمد و حتى پس از آن كه يوسف از كاخ بيرون آمد، زليخا هم به دنبال او بود. در همين لحظه، تصادفاً عزيز مصر از آن جا عبور مى‏كرد. زليخا و يوسف را در آن حال ديد كه داستانش خاطر نشان خواهد شد.
آرى، خداوند اين گونه يوسف را يارى كرد، تا عمل خلاف عفت را از او دور كند، زيرا يوسف از بندگان خالص خداوند بود اءِنَّه مِن عبادِنا المُخلَصينَ. (333)
به راستى يوسف در اين بحران خطير نيكو مجاهده كرد، چه مجاهده‏اى بزرگ كه اميرمؤمنان على عليه‏السلام فرمود:
مَا المُجاهِدُ الشَّهيدُ فِى سَبيلِ اللهِ بِاعظَمِ اَجراً مِمَّن قدَرَ فعفَّ، لَكادَ العَفيفُ أن يَكونَ مَلَكاً مِنَ المَلائِكَةِ؛
مجاهدى كه در راه خدا شهيد شود پاداش او بيشتر از كسى نيست كه بتواند كار حرامى را انجام دهد ولى عفت بورزد، حقاً شخص عفيف و پاكدامن نزديك است فرشته‏اى از فرشتگان گردد.(334)
يوسف با اين مجاهدت و نفس‏كشى‏ها، عاليترين درسها را به جهانيان آموخت.
اينك از اين به بعد مى‏خوانيد كه خداوند با چه مقدمات و ترتيبى در همين دنيا پاداش اين جوانمرد رشيد را داد.
جمال يوسف ار دارى به حسن خود مشو غره
كمال يوسفى بايد تو را تا ماه كنعان شد
گواهى كودك شيرخوار بر عفت يوسف عليه‏السلام‏
زليخا و يوسف كه با حالى آشفته، نفس زنان از كاخ بيرون مى‏آمدند، عزيز مصر در همان لحظه آن دو را در آن حال ديد. بهت و حيرت او را فراگرفت. مدتى در اين باره انديشيد تا آن كه زليخا، هم براى اين كه خود را تبرئه كند و هم براى اين كه يوسف را گوشمالى دهد، نزد همسر آمد و گفت: آيا سزاى كسى كه به همسر تو قصد بدى داشت غير از زندان يا مجازات سخت است؟ اين غلام تو نسبت به حرم تو سوء نيت داشت و مى‏خواست به همسر تو بى ناموسى كند.
در اين بحران (كه عزيز، همسر زليخا، سخت عصبانى شده بود) يوسف با لحن صادقانه و كمال آرامش گفت: اين زليخا بود كه مى‏خواست مرا به سوى فساد بلغزاند. من براى اين كه مرتكب گناهى نشوم و خيانت به سرپرست نكنم فرار كردم، او به دنبال من آمد. از اين رو، ما را به اين حال ديديد، اينك از اين كودكى‏(335) كه در گهواره است، و هنوز از سخن گفتن ناتوان است پرسيد تا او در اين باره داورى كند.
عزيز رو به كودك كرد و گفت: در اين باره قضاوت كن. كودك به اذن خداوند با كمال فصاحت گفت: اگر پيراهن يوسف از جلو دريده شده است ،يوسف قصد سوئ داشته ومجرم است و اگر از عقب دريده شده يوسف اين قصد را نداشته است.
عزيز چون نگاه كرد، ديد پيراهن يوسف از عقب دريده شده است. به همسر خود گفت: اين تهمت و افتراء و مكر زنانه شما است. شما زنان براى خدعه و فريب زبردست هستيد. مكر و نيرنگ شما بزرگ است. تو براى تبرئه خود، اين غلام بى گناه را متهم كردى!
پس از اين ماجرا، عزيز براى حفظ آبروى خود، به يوسف توصيه كرد كه اين موضوع را مخفى بدار، و كسى از اين جريان مطلع نشود، به همسرش نيز اندرز داد كه از خطاى خود توبه كن، تو خطاكار هستى.(336)
عزيز مى‏بايست بيش از اين‏ها همسرش را سرزنش و سركوب كند تا تنبيه شود، ولى گويا نمى‏خواست. يا بر او مسلط نبود كه بيش از اين او را برنجاند، يا بى‏غيرت بود؛ از اين رو، اين موضوع را دنبال نكرد، و از كنار آن با اغماض و چشم‏پوشى رد شد.
آرى، يوسفى كه در سخت‏ترين شرايط هيجان شهوت جنسى، خود را حفظ كند و دامنش را پاك و منزه نگه دارد، يوسفى كه در معرض خطرناك‏ترين شرايط عمل منافى عفت قرار گيرد، زن شوهردارى با اطوارها و حركت‏هاى عاشقانه و التماس‏ها، خود را در اختيار او قرار مى‏دهد، ولى او در جواب گويد: معاذَ اللهِ (خدا نكند به اين عمل منافى عفت آلوده گردم) و در محيط كاملاً مساعدى، زنجير ضخيم شهوت را پاره كرده و فرار نمايد، خدا پشتيبان او است، او را از تهمت‏هاى ناجوانمردانه حفظ خواهد كرد، حتى كودكى را به سخن گفتن وادار مى‏كند، تا به عفت و پاكدامنى يوسف داورى كند.
بى شرمى زليخا در پاسخ به اعتراض زنان مشهور
ماجراى عشق و دلباختگى زليخا به غلام خود، و روابط ساختگى او و آلودگى او، كم كم از حواشى كاخ توسط بستگان به بيرون رسيد؛ و اين موضع دهان به دهان گشت تا نقل مجالس شد. زنان مصر، به ويژه بانوان پولدار دربار كه با زليخا رقابتى هم داشتند اين موضوع را با آب و تاب نقل مى‏كردند و زليخا را ملامت و سرزنش مى‏نمودند و مى‏گفتند: زليخا با آن مقام، دلباخته غلام زيردستش شده، و مى‏خواسته از او كام بگيرد.
زليخا از اين انتقادات بانوان مطلع شد، ولى نقشه ماهرانه‏اى در ذهن خود طرح كرد، تا با آن نقشه نيرنگ‏آميز، بانوان را مجاب كند.
آنان را (كه از بزرگان و اشراف زادگان بودند)(337) به كاخ دعوت كرد. مجلس باشكوهى ترتيب داد؛ متكاهايى در دور مجلس گذاشت تا به آن‏ها تكيه كنند و به هر يك كاردى براى پاره كردن ميوه‏ها داد. وقتى كه مجلس از هر نظر مرتب شد، فرمان داد غلامش (يوسف) وارد مجلس شود.
به راستى يوسف در اين بحران چه كند؟ اكنون غلام است؛ بايد از خانم خود اطاعت كند. زليخا هم گويا آزادى مطلق دارد. همسر بى‏غيرتش اصلا در قيد اين حرفها نيست تا او را از اين كارها منع كند. به فرمان زليخا، يوسف ماه چهره وارد آن مجلس شد. بانوان مجلس تا چشمشان به او افتاد، همه چيز را فراموش كردند، حتى با كاردهايى كه در دست داشتند عوض بريدن ميوه‏ها، دستهاى خود را بريدند وَ قَطَّعنَ اَيدِيَهُنَّ.(338)
اين كه تو دارى قيمت است نه قامت
وين نه تبسم، كه معجز است و كرامت
يوسف با يك دنيا حيا و عفت، در مجلس قرار گرفته و اصلا به بانوان اعتنا نمى‏كند. بانوان هم درباره يوسف گفتند:
حاشَ للهِ ما هذا بَشَراً اءنْ هذا الّا مَلكٌ كَريمٌ؛
حاشا كه اين بشر باشد، بلكه او فرشته‏اى زيبا و با شكوه است.(339)
وضع مجلس غير عادى شد. بانوان چون مجسمه‏اى بى روح در جاى خود خشك شدند. به قول سعدى:
گوش و بينى و دست از ترنج بشناسى
روا بود كه ملامت كنى زليخا را؟
زليخا از دگرگونى مجلس، بسيار شاد گرديد. ملامت بانوان را به خودشان برگردانيد و گفت:
فَذلِكُنَّ الَّذِى لُمتُنِّى فيهِ؛
اين بود آن جوانى كه مرا به خاطر او ملامت مى‏كرديد.
هر چه كردم اين غلام كمترين تمايلى به من نشان نداد، كار را به جاى باريكى رساندم، سرانجام فرار كرد تا پيشنهاد مرا رد كند.
اينك ملاحظه كنيد ببينيد بى‏شرمى تا چه اندازه! زليخا چقدر بى حيايى كرد. در همان مجلس پيش آن بانوان نگفت از آلودگى سابقم پشيمانم، بلكه آشكارا به آلودگى خود اقرار نمود.(340)
يوسف بى گناه در زندان، و تبليغات او
زليخا كه بر اثر بى اعتنايى يوسف به خواسته‏هاى نامشروعش، سخت عصبانى بود، با كمال بى‏پروايى در حضور زنان مشهورى كه آن‏ها را به كاخ خود مهمان كرده بود اعلام كرد: اگر اين شخص (يوسف) به آن چه دستور مى‏دهم، اعتنا نكند، به زندان خواهد افتاد (و قطعاً او را زندانى مى‏كنم) آن هم زندانى كه در آن خوار و حقير گردد. (341)
زليخا ديد با اين تهديدها و گستاخى‏ها نيز هرگز نمى‏تواند يوسف عليه‏السلام را تسليم خود سازد، لذا رسماً دستور داد تا يوسف عليه‏السلام را زندانى كنند.
ولى بينش يوسف عليه‏السلام در مقابل اين دستور، چنين بود كه به خدا پناه برد، و به درگاه او چنين عرض كرد:
رَبّ السِّجنِ اَحبُّ اِلىَّ مِمّا يَدعونَنِى اِلَيهِ...؛
پروردگارا! زندان نزد من محبوب‏تر است از آن چه اين زنان مرا به سوى آن مى‏خوانند، اگر مكر و نيرنگ آنان را از من باز نگردانى، به سوى آنان متمايل خواهم شد، و از جاهلان خواهم بود.
خداوند دعاى يوسف عليه‏السلام را اجابت كرد، و مكر و نيرنگ زنان را از او بگردانى.
آرى يوسف، زندان شهر را به آلودگى زندان شهوت ترجيح داد، خداوند هم دعاى او را مستجاب كرد و مكر و كيد زنان را از او دور نمود. آرى، خداوند شنوا و دانا است. بنده پاكش را فراموش نخواهد كرد.
قاعده و عدل اقتضا مى‏كرد كه زليخا تنبيه گردد و او را به زندان بفرستند تا از آن همه بى‏پروايى دست بكشد، ولى به عكس اين قاعده رفتار شد. آرى، خيلى به عكس اين قاعده رفتار شده است! چه بايد كرد؟ اينك يوسف به جرم درستى و پاكى، به جرم مبارزه با تمايلات نفسانى و پيمودن راه عفت و پاكى به زندان مى‏رود، تا بلكه زندان او را بكوبد و از كرده خويش پشيمانش كند، ولى غافل از آن كه زندان براى او بهتر است از آن چه كه زنها از او تقاضا داشتند. او به زندان افتاد، و سال‏ها رنج زندان را تحمل كرد ولى از زندان چون مسجدى استفاده كرد. گاهى مشغول عبادت و راز و نياز با خدا بود و زمانى به هدايت و ارشاد زندانيان مى‏پرداخت.
او به زندانيان مى‏گفت: من از آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم، براى ما شايسته نيست كه چيزى را همتاى خدا قرار دهيم، و چنين توفيقى از فضل خدا بر من است... (اى دوستان من! آيا خدايان پراكنده بهترند، يا خداوند يكتاى پيروز؟!) اين معبودهايى كه غير از خدا مى‏پرستيد چيزى جز اسم‏هاى بى محتوا كه شما و پدرانتان آن‏ها
را خدا مى‏دانيد نيستند، خداوند هيچ دليلى بر آن نازل نكرده، حكم، تنها از آن خدا است، كه فرمان داده كه جز او را نپرستيد، اين است آيين استوار، ولى بيشتر مردم نمى‏دانند.(342)
به اين ترتيب يوسف عليه‏السلام تحت تأثير محيط و جو واقع نشد، در همان زندان، بت‏پرستان را به سوى خداى يكتا دعوت مى‏كرد، و زندان را مركز ارشاد گمراهان قرار داده بود.
تعبير خواب دو نفر زندانى‏
يوسف عليه‏السلام بر اثر بندگى و پاكزيستى، مقامش به جايى رسيد كه خداوند علم تعبير خواب را به او آموخت. او در زندان خواب زندانيان را تعبير مى‏كرد، مطابق قرآن و احاديث و تواريخ، دو نفر در زندان خواب ديده بودند كه يكى از آن‏ها رئيس نانوايان بود و ديگرى رئيس ساقيان. از اين رو، خوابى كه هر يك ديده بودند با شغل سابق خودشان تناسب داشت. يكى از آن دو گفت: من در خواب ديدم خوشه انگور را براى شراب مى‏فشارم. ديگرى گفت: در خواب ديدم بر سر خود نان حمل مى‏كنم و پرندگان از آن مى‏خورند.
يوسف قبل از اين كه به تعبير كردن خواب آن‏ها بپردازد، از فرصت استفاده كرد، زمينه تبليغ و ارشاد را فراهم ديد و به اداى وظيفه پيامبرى و تبليغ رسالت پرداخت. از معجزه خود كه نشان پيامبرى است سخن به ميان آورد و فرمود: هر طعامى كه براى شما بياورند. قبل از آن كه به دست شما برسد از خصوصيات و سرانجام آن شما را خبر مى‏دهم.
يوسف، با اين بيان، به آن‏ها فهماند كه من پيامبر هستم و از طرف خداوند مؤيد مى‏باشم. به دنبال اين فشرده گويى فرمود:
اين علم را خدا به من داده است، چه آن كه من روش مردمى را كه به خدا و آخرت ايمان نمى‏آورند ترك كردم. من پيروِ روش پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب عليهماالسلام هستم. از ما دور است كه چيزى را شريك خداوند قرار دهيم. اين سعادت، از فضل و لطف خدا است كه به ما كرامت شده است، ولى اكثر مردم ناسپاس هستند.
با اين بيانات، توجه آن دو نفر، بيشتر به يوسف جلب شد و آنان از عقيده و روش يوسف مطلع شدند، ولى كاملاً توجه داشتند تا ببينند يوسف در دنبال سخنان خود چه مى‏گويد؟ كه ناگاه متوجه شدند كه يوسف با كمال متانت و اظهار دليل و منطق، عقيده و مرام حق را بيان كرد، و از بت پرستى، سخت انتقاد نمود.
سپس يوسف عليه‏السلام به تعبير خواب آنان پرداخت. فرمود: اى دو يار زندانىِ من، يكى از شما (كه در خواب ديده بود براى شراب، انگور مى‏فشارد) به زودى آزاد مى‏شود و ساقى و شراب دهنده شاه مى‏گردد، اما ديگرى (آن كه در خواب ديده بود غذايى به سر گرفته مى‏برد و پرندگان از آن مى‏خورند) به دار آويخته مى‏شود و پرندگان از سر او مى‏خورند. اين تعبيرى كه كردم حتمى و غير قابل تغيير است قُضىَ الامرُ الَّذِى فيهِ تَستَفتِيانِ.

گويند: آن كه تعبير خوابش اين بود كه به زودى اعدام مى‏شود، گفت: من چنين خوابى نديده‏ام، من شوخى مى‏كردم.
يوسف در جواب فرمود: آن چه كه تعبير كردم خواه ناخواه رخ مى‏دهد.
همانگونه كه يوسف تعبير كرده بود، بعد از سه روز، واقع شد. يكى ساقىِ پادشاه گشت و ديگرى به دار آويخته شد.(343)
تعبير خواب دو نفر زندانى‏
در اين موقع، يوسف از آن كسى كه تعبير خوابش اين بود كه ساقى پادشاه مى‏شود، تقاضايى كرد. اين تقاضا، مشروع بود، ولى از مقام يوسف به دور بود كه از چنان شخصى تقاضا كند. خدا را در آن لحظه از ياد برد و ساقى را پارتى نجات خودش از زندان قرار داد. او به خاطر اين ترك اولى، چوب خدا را خورد. او مى‏بايست همچون حضرت موسى بن جعفر (امام هشتم شيعيان) كه در زندان به خدا عرض كرد:
يا مُخلِّصَ الشَّجَرِ مِن بَينِ ماءٍ وَ طينٍ؛
اى خدايى كه درخت را از ميان آب و گِل نجات مى‏دهى، مرا از زندان نجات بده.
سخن بگويد، ولى رَبّ زمين و آسمان را فراموش كرد و به رَبّ مملكت متوسل شد و به آن رفيق زندانى كه ساقى شد گفت:
اُذكُرنى عِندَ رَبِّكَ؛ مرا نزد شاه ياد كن، بلكه تو باعث نجات من از زندان گردى.(344)
اين لغزش، از يوسف صديق لغزش بزرگى بود، به طورى كه رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايد:
عَجِبتُ مِن اَخى يُوسفَ كَيفَ اِستغاثَ بالمَخلوقِ دُونَ الخالِقِ؛
در شگفتم از برادرم يوسف، كه چطور به مخلوق متوسل شد نه به خالق.(345)
ساقى پادشاه هم به طور كلى اين سفارش را فراموش كرد. شغل شراب دارى و پيروى از شيطان، باعث شد كه او رفيق مهربانش را فراموش كند و تا هفت سال اصلا به ياد او نيفتد.
آرى، اين بى‏وفايى و اين غفلت، اين نتايج را دارد. طبق روايتى امام صادق عليه‏السلام فرمود: جبرئيل بر يوسف نازل شد و به او گفت: چه كسى تو را نيكوترين خلق خدا قرار داد؟ يوسف گفت: خداى من. جبرئيل گفت: چه كسى تو را محبوب پدرت قرار داد؟ عرض كرد: خداى من. جبرئيل گفت: چه كسى قافله را سر چاه كنعان فرستاد و تو را از ميان چاه نجات داد. گفت: پروردگار من. جبرئيل گفت: چه كسى تو را از حيله و مكر زنان مصر نجات داد؟ گفت: پروردگار من. جبرئيل گفت: پروردگار تو مى‏گويد: چه باعث شد كه حاجت خود را به مخلوق من گفتى و به من نگفتى! از اين رو بايد هفت سال‏(346) ديگر در زندان بمانى. اين مكافات به خاطر لحظه‏اى غفلت بود، از اين رو كه به غير ما تقاضاى خود را گفتى!
جبران فورى يوسف از لغزش خود
مردان بزرگ اگر لغزش نمودند بى درنگ با توبه و انابه جبران مى‏كنند، يوسف عليه‏السلام نيز بى درنگ اقدام به جبران كرد.
طبق روايت ديگرى، يوسف از اين پيشآمد خيلى متأثر و گريان شد. آن قدر گريه كرد كه زندانيان از گريه او ناراحت شدند. به او گفتند: حال كه از گريه دست بر نمى‏دارى، يك روز گريه كن و يك روز گريه نكن. يوسف تقاضاى آنان را قبول كرد، ولى در آن روزى كه گريه نمى‏كرد، ناراحتيش بيشتر بود.
آرى، يوسف عليه‏السلام چون ساير مردم از خدا بى خبر نيست كه خم به ابرو نياورند و بگويند كارى است كه شده و ديگر در فكر آن نباشند، يوسف از اين كه ترك اولى كرده است، سخت ناراحت است، آن قدر گريه مى‏كند كه ديوارهاى زندان از گريه او به گريه مى‏افتد.
به روايت شعيب عقرقوقى، امام صادق عليه‏السلام فرمود: پس از آن كه اين مدت (هفت سال) به پايان رسيد، خداوند دعاى فرج را به يوسف آموخت، يوسف عليه‏السلام در زندان، صورتش را روى خاك مى‏گذاشت و اين دعا را مى‏خواند:
اَلّلهُمَّ اءنْ كانَت ذُنُوبى قَد اَخلَقَت وَجهى عندكَ فاِنِّى اَتَوجَّهُ اليكَ بِوُجوهِ آبائِىَ الصّالِحينَ ابراهيمَ و اسماعيلَ و اسحاقَ و يَعقُوبَ؛
خداوندا! اگر گناهان من، صورت مرا نزد تو كهنه كرده (پيش تو روسياه هستم)، اينك به توبه به سوى تو روى مى‏آورم به حق چهره‏هاى تابناك پدران صالح و پاكم ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب.
خداوند به يوسف لطف كرد و به آه‏ها و دعاها و گريه‏ها و توكل او توجه نموده و راه آزادى او را از زندان ترتيب داد به طورى كه وقتى از زندان آزاد شد، روز به روز بر عزت و شكوه او افزوده شد تا عزيز و فرمانرواى مصر گرديد.(347) از اين به بعد مى‏خوانيد كه چگونه و با چه ترتيبى، يوسف زندانى، پله به پله اوج مى‏گيرد.
 
311 - نور الثقلين، ج 2،ص 410
312 - يوسف/ 5 و 6.
313 - چنان كه اين مطلب در آيه 100 سوره يوسف آمده است.
314 - نورالثقلين، ج 2،ص 410.
315 - يوسف/ 8 و 9.
316 - مجمع البيان، تفسير صافى، جامع الجوامع و نور الثقلين، ذيل آيه‏9 و 10 سوره يوسف.
317 - تفسير نورالثقلين، ج 2،ص 413، تفسير جمع، ج 3،ص 320.
318 - همان مدرك.
319 - تفسير جامع الجوامع،ص 214.
320 - تفسير جامع،ص 321، حيوة القلوب، ج 1،ص 248.
321 - سوره يوسف: آيه 14.
322 - تميمه عبارت از لوله‏اى نقره‏اى بود كه عرب‏ها را به گردن فرزندان خود مى‏انداختند تا فرزندانشان از چشم بد محفوظ بمانند (المنجد - واژه تميم).
323 - تفسير جامع الجوامع،ص 214.
324 - تفسير نورالثقلين، ج 2،ص 415 و 416.
325 - يوسف/ 17.
326 - تفسير مجمع البيان، ج 5،ص 218، ذيل آيه 18 سوره يوسف.
327 - مجموعه ورام، ج 1،ص 33.
328 - اقتباس از تفسير سوره يوسف، تاليف اشراقى،ص 40 - 45.
329 - اقتباس از تفسير جامع، ج 3،ص 326.
330 - سوره يوسف، آيه 21.
331 - سوره يوسف، آيه 21.
332 - تفسير صافى، ذيل آيه 23، سوره يوسف. اين روايت از امام صادق عليه‏السلام هم نقل شده است، با اين اضافه كه يوسف گفت: چرا جامه بر روى آن بت انداختى؟ زليخا گفت: براى اين كه بت در اين حال ما را نبيند! يوسف فرمود: تو از بت حيا مى‏كنى من از خدا حيا نكنم (عيون اخبار الرضا، ج 2،ص 45)
333 - يوسف: 24.
334 - نهج البلاغه، حكمت 474.
335 - بعضى گفته‏اند: مردى بود كه پسر عموى زليخا بود و با شوهر زليخا وقت خروج يوسف و زليخا را از كاخ، جلو در كاخ نشسته بودند. ولى مشهور اين است كه اين داور، پسربچه‏اى بود كه خواهرزاده زليخا بود. خداوند در بحران محاكمه، به يوسف الهام كرد كه به عزيز بگو اين طفل شاهد من است. از اين رو يوسف از طفل استمداد كرد (بحار، ج 12،ص 226)
336 - حيوة القلوب، ج 1،ص 250 (سوره يوسف، آيات 24 تا 29)
337 - بعضى نوشته‏اند: اين بانوان، پنج نفر بودند كه عبارتند از: 1 - همسر ساقى شاه. 2 - همسر رئيس ناتوان‏ها. 3 - همسر رئيس نگهبانان چهارپايان. 4 - همسر رئيس زندان. 5 - همسر وزير دربار. (بحار، ج 12،ص 226)
338 - سوره يوسف، آيه 31.
339 - سوره يوسف، آيه 31.
340 - مجمع البيان، ذيل آيات 30 تا 33 سوره يوسف.
341 - يوسف، 33 و 34.
342 - يوسف، 38 - 40.
343 - يوسف، آيات 37 تا 41؛ مجمع البيان، ج 5،ص 232 - 234.
344 - سوره يوسف، آيه 42.
345 - مجمع البيان، ج 5،ص 235.
346 - اكثر مفسرين كلمه «بِضع» در آيه 42 يوسف را به معناى هفت گرفته‏اند.
347 - مجمع البيان، ج 5،ص 235.
      

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (12)


 
   11- حضرت يوسف عليه‏السلام‏
      خواب ديدن يوسف عليه‏السلام‏
      نيرنگ برادران حسود يوسف عليه‏السلام‏
      نفاق و ظاهرسازى برادران نزد پدر
      خنده عبرت، و توكل و مناجات يوسف عليه‏السلام‏
      دروغ بافى برادران، و پاسخ يعقوب به آن‏ها
      نجات يوسف عليه‏السلام از چاه به وسيله كاروان‏
      نجات از چاه و ورود به كاخ‏
      عفت يوسف عليه‏السلام صحنه ديگرى از زندگى شيرين او
      گواهى كودك شيرخوار بر عفت يوسف عليه‏السلام‏
      بى شرمى زليخا در پاسخ به اعتراض زنان مشهور
      يوسف بى گناه در زندان، و تبليغات او
      تعبير خواب دو نفر زندانى‏
      تعبير خواب دو نفر زندانى‏
      جبران فورى يوسف از لغزش خود
 
11- حضرت يوسف عليه‏السلام‏
نام حضرت يوسف عليه‏السلام و فرزند يعقوب عليه‏السلام 27 بار در قرآن آمده است، و يك سوره قرآن يعنى سوره دوازدهم قرآن به نام سوره يوسف است كه 111 آيه دارد و از آغاز تا انجام آن پيرامون سرگذشت يوسف عليه‏السلام مى‏باشد. و داستان يوسف عليه‏السلام در قرآن به عنوان اَحْسَنَ القِصَصْ؛ نيكوترين داستان‏ها معرفى شده، چنان كه در آيه 3 سوره يوسف مى‏خوانيم خداوند مى‏فرمايد:
نَحنُ نَقُصُّ عَلَيكَ اَحسَنَ القِصَصِ بِما اَوحَينا اِلَيكَ هذَا القُرآنَ؛
ما بهترين سرگذشت‏ها را از طريق اين قرآن - كه به تو وحى كرديم - بر تو بازگو مى‏كنيم.
اكنون به اين داستان‏ها بر اساس قرآن توجه كنيد:
خواب ديدن يوسف عليه‏السلام‏
يوسف عليه‏السلام داراى يازده برادر بود، و تنها با يكى از برادرهايش به نام بنيامين از يك مادر بودند، يوسف از همه برادران جز بنيامين كوچك‏تر، و بسيار مورد علاقه پدرش يعقوب عليه‏السلام بود، و هنگامى كه نُه سال داشت‏(311) روزى نزد پدر آمد و گفت:
پدرم! من در عالم خواب ديدم كه يازده ستاره و خورشيد و ماه در برابرم سجده مى‏كنند.
يعقوب كه تعبير خواب را مى‏دانست به يوسف عليه‏السلام گفت: فرزندم! خواب خود را براى برادرانت بازگو مكن كه براى تو نقشه خطرناكى مى‏كشند، چرا كه شيطان دشمن آشكار انسان است، و اين گونه پروردگارت تو را بر مى‏گزيند، و از تعبير خواب‏ها به تو مى‏آموزد، و نعمتش را بر تو و بر خاندان يعقوب تمام و كامل مى‏كند، همان گونه كه پيش از اين بر پدرانت ابراهيم و اسحاق عليهماالسلام تمام كرد، به يقين پروردگار تو دانا و حكيم است.(312)
اين خواب بر آن دلالت مى‏كرد، كه روزى حضرت يوسف عليه‏السلام رييس حكومت و پادشاه مصر خواهد شد، يازده برادر، و پدر و مادرش كنار تخت شكوهمند او مى‏آيند، و به يوسف تعظيم و تجليل مى‏كنند(313) و سجده شكر به جا مى‏آورند. (314)
و نظر به اين كه يعقوب عليه‏السلام روحيه فرزندانش را مى‏شناخت، مى‏دانست كه آن‏ها نسبت به يوسف عليه‏السلام حسادت دارند، نبايد حسادت آن‏ها تحريك شود. از سوى ديگر همين خواب ديدن يوسف عليه‏السلام و الهامات ديگر موجب شد كه يعقوب عليه‏السلام امتياز و عظمت خاصى در چهره يوسف عليه‏السلام مشاهده كرد، و مى‏دانست كه اين فرزندش پيغمبر مى‏شود و آينده درخشانى دارد، از اين رو نمى‏توانست علاقه و اشتياق خود را به يوسف عليه‏السلام پنهان سازد، و همين روش يعقوب عليه‏السلام نسبت به يوسف باعث حسادت برادران مى‏شد.
و طبق بعضى از روايات بعضى از زن‏هاى يعقوب موضوع خواب ديدن يوسف عليه‏السلام را شنيدند و به برادران يوسف عليه‏السلام خبر دادند، از اين رو حسادت برادران نسبت به يوسف عليه‏السلام بيشتر شد به طورى كه تصميم خطرناكى در مورد او گرفتند.
نيرنگ برادران حسود يوسف عليه‏السلام‏
يعقوب عليه‏السلام گرچه در ميان فرزندان رعايت عدالت مى‏كرد، ولى امتيازات و صفات نيك يوسف عليه‏السلام به گونه‏اى بود كه خواه يا ناخواه بيشتر مورد علاقه پدر قرار مى‏گرفت، و انگهى يوسف در ميان برادران - جز بنيامين - از همه كوچكتر بود و در آن وقت نُه سال داشت، و طبعاً چنين فرزندى بيشتر مورد مهر و محبت پدر و مادر قرار مى‏گيرد.
بنابراين حضرت يعقوب عليه‏السلام بر خلاف عدالت رفتار نكرده، تا حس حسادت فرزندانش را برانگيزد، بلكه يعقوب مراقب بود كه يوسف عليه‏السلام خواب ديدن خود را كتمان كند تا برادرانش توطئه نكنند، از سوى ديگر يوسف عليه‏السلام در ميان برادران، بسيار زيباتر بود، قامت رعنا و چهره دل آرا داشت و همين وضع كافى بود كه حسادت برادران ناتنى‏اش را كه از ناحيه مادر با او جدا بودند برانگيزاند، بنابراين يعقوب عليه‏السلام هيچگونه تقصير و كوتاهى براى حفظ عدالت نداشت.
 
ولى برادران بر اثر حسادت، آرام نگرفتند تا در جلسه محرمانه خود گفتند: يوسف و برادرش (بنيامين) نزد پدر از ما محبوبترند، در حالى كه ما گروه نيرومندى هستيم، قطعا پدرمان در گمراهى آشكار است.
- يوسف را بكشيد يا او را به سرزمين دوردستى بيفكنيد، تا توجه پدر تنها به شما باشد، و بعد از آن از گناه خود توبه مى‏كنيد و افراد صالحى خواهيد بود، ولى يكى از آن‏ها گفت: يوسف را نكشيد، اگر مى‏خواهيد كارى انجام دهيد او را در نهانگاه چاه بيفكنيد، تا بعضى از قافله‏ها او را بر گيرند، و با خود به مكان دورى ببرند.(315)
آرى، خصلت زشت حسادت باعث شد كه آن‏ها پدرشان پيامبر خدا را گمراه خواندند و اكثرا توطئه قتل يوسف بى گناه را طرح نمودند، و تصميم گرفتند به جنايتى بزرگ دست بزنند، تا عقده حسادت خود را خالى كنند.
در روايت آمده: آن كسى كه درجلسه محرمانه، برادران را از قتل يوسف عليه‏السلام برحذر داشت، لاوى (يا: روبين، يا: يهودا) بود، او گفت: به قول معروف گرهى كه با دست گشايد با دندان چرا؟ مقصود ما اين است كه علاقه پدر را نسبت به يوسف عليه‏السلام قطع كنيم، اين منظور نيازى به قتل ندارد، بلكه يوسف را به فلان چاه كه سر راه كاروان‏ها است مى‏اندازيم تا بعضى از رهگذرها كه كنار آن چاه براى كشيدن آب مى‏آيند، يوسف را بيابند و او را با خود به نقاط دور برند و در نتيجه براى هميشه از چشم پدر پنهان خواهد شد.
برادران همين پيشنهاد را پذيرفتند، و تصميم گرفتند تا در وقت مناسبى همين نقشه و نيرنگ را اجرا نمايند.(316)
آرى حسادت، خصلتى است كه از آن، خصلت‏هاى زشت و خطرناك ديگر بروز مى‏كند و كليد گناهان كبيره ديگر مى‏شود، بنابراين براى دورى از بسيارى از گناهان بايد، حس شوم حسادت را از صفحه دل بشوييم.
نفاق و ظاهرسازى برادران نزد پدر
برادران يوسف با نفاق و ظاهرسازى عجيبى نزد پدرشان حضرت يعقوب عليه‏السلام آمدند و با كمال تظاهر به حق جانبى و اظهار دلسوزى با پدر در مورد يوسف عليه‏السلام به گفتگو پرداختند تا او را در يك روز همراه خود به صحرا ببرند و در آن جا در كنار آن‏ها بازى كند. در اين مورد بسيار اصرار نمودند ولى حضرت يعقوب عليه‏السلام پاسخ مثبت به آن‏ها نمى‏داد، آن‏ها گفتند:
پدر جان! چرا تو درباره برادرمان يوسف عليه‏السلام به ما اطمينان نمى‏كنى؟ در حالى كه ما خيرخواه او هستيم؟ فردا او را با ما به خارج از شهر بفرست، تا غذاى كافى بخورد و تفريح كند و ما از او نگهبانى مى‏كنيم.
يعقوب عليه‏السلام گفت: من از بردن يوسف، غمگين مى‏شوم، و از اين مى‏ترسم كه گرگ او را بخورد، و شما از او غافل باشيد.
برادران به پدر گفتند: با اين كه ما گروه نيرومندى هستيم، اگر گرگ او را بخورد ما از زيانكاران خواهيم بود، هرگز چنين چيزى ممكن نيست، ما به تو اطمينان مى‏دهيم.
يعقوب عليه‏السلام هر چه در اين مورد فكر كرد كه چگونه با حفظ آداب و پرهيز از بروز اختلاف بين برادران، آنان را قانع كند راهى پيدا نكرد جز اين كه صلاح ديد تا اين تخلى را تحمل كند و گرفتار خطر بزرگترى نگردد، ناگزير رضايت داد كه فردا فرزندانش، يوسف عليه‏السلام را نيز همراه خود به صحرا ببرند. آن‏ها دقيقه‏شمارى مى‏كردند كه به زودى ساعت‏ها بگذرند و فردا فرا رسد، و تا پدر پشيمان نشده يوسف را همراه خود ببرند.
آن شب صبح شد، آن‏ها صبح زود نزد پدر آمدند، و با ظاهرسازى چهره دلسوزانه به چاپلوسى پرداختند تا يوسف را از پدر جدا كنند.
يعقوب عليه‏السلام سر و صورت يوسف عليه‏السلام را شست، لباس نيكو به او پوشيد و سبدى پر از غذا فراهم نمود و به برادران داد و در حفظ و نگهدارى يوسف عليه‏السلام سفارش بسيار نمود.
كاروان فرزندان يعقوب به سوى صحرا حركت كردند، يعقوب در بدرقه آن‏ها به طور مكرر آن‏ها را به حفظ و نگهدارى يوسف سفارش مى‏نمود و مى‏گفت: به اين امانت خيانت نكنيد، هرگاه گرسنه شد غذايش بدهيد، در حفظ او كوشا باشيد.
يعقوب با دلى غمبار در حالى كه مى‏گريست، يوسف عليه‏السلام را در آغوش گرفت و بوسيد و بوييد، سپس با او خداحافظى كرد و از آن‏ها جدا شد، و به خانه بازگشت، وقتى كه آن‏ها از يعقوب فاصله بسيار گرفتند، كينه‏هايشان آشكار شد و حسادتشان ظاهر گشت و به انتقام‏جويى از يوسف پرداختند، يوسف عليه‏السلام در برابر آزار آن‏ها نمى‏توانست كارى كند، ولى آن‏ها به گريه و خردسالى او رحم نكردند و آماده اجراى نقشه خود شدند.
آن‏ها كنار دره‏اى از درخت رسيدند و به همديگر گفت: در همينجا يوسف را گردن مى‏زنيم و پيكرش را به پاى اين درخت‏ها مى‏افكنيم تا شب گرگ بيايد و آن را بخورد.
بزرگ آن‏ها گفت: او را نكشيد، بلكه او را در ميان چاه بيفكنيد، تا بعضى از كاروان‏ها بيايند و او را با خود ببرند.
مطابق پاره‏اى از روايات، پيراهن يوسف را از تنش بيرون آوردند، هر چه يوسف تضرع و التماس كرد كه او را برهنه نكنند، اعتنا نكردند و او را برهنه بر سر چاه آورده و به درون چاه آويزان نموده و طناب را بريدند و او را به چاه افكندند.
يوسف در قعر چاه قرار گرفت در حالى كه فرياد مى‏زد: سلام مرا به پدرم يعقوب برسانيد.(317)
در ميان آن چاه، آب بود، و در كنار آن سنگى وجود داشت، يوسف به روى آن سنگ رفت و همانجا ايستاد.
برادران مى‏پنداشتند او در آب غرق مى‏شود، همانجا ساعت‏ها ماندند و ديگر صدايى از يوسف عليه‏السلام نشنيدند، از او نااميد شدند و سپس به سوى كنعان نزد پدر بازگشتند.(318)
خنده عبرت، و توكل و مناجات يوسف عليه‏السلام‏
روايت شده: هنگامى كه برادران، يوسف را در ميان چاه آويزان كردند، يوسف لبخندى زد، يكى از برادران به نام يهودا گفت: اينجا چه جاى خنده است؟
يوسف گفت: روزى در اين فكر بودم كه چگونه كسى مى‏تواند با من اظهار دشمنى كند؟ چرا كه داراى برادران نيرومند هستم، ولى اكنون مى‏بينم خود شما بر من مسلط شده‏ايد و مى‏خواهيد مرا به چاه افكنيد، اين درسى از جانب خداوند است كه نبايد هيچ بنده‏اى به غير خدا تكيه كند (بنابراين خنده من خنده شادى نبود، خنده عبرت بود، از اين حادثه عبرت گرفتم كه بايد فقط به خدا توكل كنم).(319)
از اين رو وقتى كه يوسف عليه‏السلام در درون چاه قرار گرفت، از همه چيز دل بريد، و تنها دل به خدا بست و چنين گفت: اى پروردگار ابراهيم و اسحاق و يعقوب به من ناتوان و كوچك، لطف كن.
يا صريخ المستصرخين، يا غوث المستغيثين، يا مفرج عن كرب المكروبين، قد ترى مكانى و تَعرفُ حالى، و لا يخفى عليكَ شى‏ءٌ مِن امرى بِرحمتك يا رَبِّى؛
اى دادرس دادخواهان، اى پناه پناه آورندگان، اى برطرف كننده ناراحتى‏ها، تو مى‏دانى كه در چه مكانى هستم، به حال من اطلاع دارى، بر تو چيزى پوشيده نيست. اى پروردگار من مرا مشمول رحمت خود قرار ده.
يوسف عليه‏السلام در قعر چاه در ميان تاريكى اعماق چاه با آن سن كم، تنها و درمانده شده، به خدا توكل كرد. خداوند نيز به او لطف نمود، فرشتگانى را به عنوان محافظت و تسلى خاطر او به نزد او فرستاد.(320)
نتيجه توكل يوسف عليه‏السلام اين شد كه خداوند به يوسف وحى كرد: بردبار باش و غم مخور. روزى خواهد آمد كه برادران خود را از اين كار بدشان آگاه خواهى ساخت.
آن‏ها نادانند، و مقام تو را درك نمى‏كنند. وَ اَوحَينا اِلَيهِ لَنُنَبِّئَنَّهُم بِاَمرِهِم وَ هُم لا يَشعُرون.(321)
روايت شده: وقتى كه ابراهيم عليه‏السلام را مى‏خواستند در آتش افكنند، بدنش را برهنه كرده بودند. جبرئيل پيراهنى بهشتى آورد و به تن ابراهيم كرد. ابراهيم عليه‏السلام آن پيراهن را نزد خود داشت تا به اسحاق داد، اسحاق هم به يعقوب داد، يعقوب آن پيراهن را در تميمهاى‏(322) قرار داد و آن را به گردن يوسف انداخت. جبرئيل نزد يوسف آمد، آن پيراهن را از تميمه خارج كرده و به تن او كرد. همين پيراهن بود كه يعقوب بوى آن را از فاصله دور استشمام مى‏كرد.(323)
از امام صادق عليه‏السلام نقل شده: هنگامى كه برادران يوسف عليه‏السلام او را در ميان چاه افكندند، جبرئيل عليه‏السلام نزد يوسف عليه‏السلام آمد، و گفت: اى نوجوان در اين جا چه مى‏كنى؟
يوسف عليه‏السلام: برادرانم مرا در ميان چاه افكندند.
جبرئيل عليه‏السلام: آيا مى‏خواهى از اين چاه نجات يابى؟
يوسف عليه‏السلام: با خدا است، اگر خواست مرا نجات مى‏دهى.
جبرئيل عليه‏السلام: خداوند مى‏فرمايد: مرا با اين دعا بخوان تا تو را از چاه نجات دهم، و آن دعا اين است:
اَلّلهُمَّ اءِنِّى اَسئَلُكَ بأَنَّ لَكَ الحَمدُ لا اِلهَ الا اَنت المَنَّان، بدِيعُ السماواتِ وَ الارضِ ذُوالجَلالِ و الاِكرامِ أن تُصلِّىَ عَلَى محمد وَ آلِ محمد وَ اَن تَجعَلَ لِى مِمّا اَنا فِيهِ فَرَجاً وَ مَخرَجاً؛
خدايا از درگاه تو مسئلت مى‏نمايم، حمد و سپاس، مخصوص تو است، معبود يكتايى جز تو نيست، تو نعمت بخش و آفريدگار آسمان‏ها و زمين، صاحب عظمت و شكوه هستى، بر محمد و آلش درود بفرست، و براى من در اين جا راه گشايش فراهم فرما.(324)
دروغ بافى برادران، و پاسخ يعقوب به آن‏ها
برادران يوسف پس از انداختن يوسف به چاه، به طرف كنعان بر مى‏گشتند. براى اين كه پيش پدر رو سفيد شوند و به دروغى كه قصد داشتند به پدر بگويند رونقى دهند، پيراهن يوسف را به خون بزغاله يا آهويى آلوده كردند، تا آن را نزد پدر، شاهد قول خود بياورند كه گرگ يوسف را دريده است. اين پيراهن خون آلود هم دليل بر سخن ما است، شب شد. آنان با سرافكندگى و خجالت ظاهرى در حالى كه در ظاهر گريه مى‏كردند و به سر مى‏زدند به طرف پدر آمدند. تا پدر آنان را ديد و يوسف را نديد، فرمود:
پس برادر شما چه شد؟ چرا به امانتى كه به شما سپرده بودم خيانت كرديد؟ آيا از همان چيزى كه مى‏ترسيدم به سرم آمد؟.
آن‏ها در جواب گفتند: اى پدر! ما يوسف را نزد اثاث خود گذاشتيم و براى مسابقه به محل دوردستى رفتيم، از بخت برگشته ما، گرگ او را در غياب ما دريده و خورد و كشته نيم خورده او را به جاى گذاشته بود. اين پيراهن خون آلود اوست كه آورده‏ايم كه گواه گفتار ما است. گرچه شما گفته صد در صد صحيح ما را باور نمى‏كنيد وَ ما اَنتَ بِمُؤمِنٍ لَنا كُنّا صادِقينَ.(325)
اين دروغ‏سازان با اين ترفند مرموز، به قدرى مهارت به خرج دادند كه هر كسى مى‏بود باور مى‏كرد، ولى از آن جا كه گفته‏اند: دروغگو حافظه ندارد گويا اين‏ها عقل خود را از دست داده بودند و اصلا به فكرشان راه پيدا نكرد كه اگر گرگ كسى را بخورد، پيراهنش را هم مى‏دَرد. از اين رو، وقتى يعقوب به پيراهن نگاه كرد، ديد آن پيراهن هيچ پارگى و بريدگى ندارد. فرمود:
اين گرگ، عجب گرگ مهربانى بوده است، تاكنون چنين گرگى نديده‏ام كه شخصى را بدرّد، ولى به پيراهن او كوچك‏ترين آسيبى نرساند.
وقتى حضرت يعقوب عليه‏السلام به پسرهاى خود اين را گفت، فكر آنان بى درنگ عوض شد و گفتند: اشتباه كرديم، دزدها او را كشتند.
حضرت يعقوب عليه‏السلام فرمود: چگونه مى‏شود كه دزدها او را بكشند، ولى پيراهنش را بگذارند. آن‏ها پيراهن بيشتر احتياج دارند. (چرا اين دروغ‏هاى شاخدار را بر زبان جارى مى‏سازيد؟).
برادران سرافكنده و شرمنده شدند. ديگر جوابى نداشتند. مشتشان باز شد. حق همان بود كه يعقوب در جواب آنها فرمود:
بَل سَوَّلَت لَكُم اَنفُسَكُم اَمراً؛
او را گرگ ندريد، و دزدها نكشتند، بلكه نفس‏هاى شما، اين كار را برايتان آراست. من صبر نيكو خواهم داشت، و در برابر آن چه مى‏گوييد از خداوند يارى مى‏طلبم.(326)
يعنى: دندان روى جگر مى‏گذارم، بدون جزع و فزع در كنج عزلت مى‏نشينم، تا خداوند مرا از اين درد و غم بيرون آورد.
نجات يوسف عليه‏السلام از چاه به وسيله كاروان‏
يوسف مظلوم، شب‏هاى تخلى را در ميان چاه گذراند. سه روز و سه شب در ميان چاه به سر برد، ولى خداى يوسف در يادِ او است. او را با الهام‏هاى حياتبخش دلگرم كرده است. يوسف هر لحظه منتظر است از چاه بيرون آيد. او هر لحظه در فكر آينده به سر مى‏برد. ارتباط دلش با خدا قطع نمى‏گردد. رنج تاريكى شب را با تاريكى قعر چاه و تنهايى و وحشت بر خود هموار مى‏كند، تا دست تقدير با او چه بازى كند؟ و ديگر چه لباس امتحانى بر تنش كند؟!
كاروانى كه به همراه شترها و مال التجاره از مدين به مصر مى‏رفتند، براى رفع خستگى و استفاده از آب، كنار همان چاه آمدند.
بارها را كنار چاه انداختند. مردى را كه مالك بن ذعر نام داشت به طرف چاه فرستادند تا از چاه به وسيله دلو آب كشيده براى آنان و حيواناتشان حاضر كند. او وقتى كه دلو را به چاه دراز كرد، هنگام بيرون آوردن، يوسف ريسمان را محكم گرفت. وقتى كه مالك دلو را مى‏كشيد ناگاه چشمش به پسرى ماه چهره افتاد. فرياد بر آورد مژده باد مژده باد. چه بخت بلندى داشتم كه به جاى آب، اين گوهر گرانمايه را از چاه بيرون آوردم. كاروانيان همه به گِرد يوسف جمع شدند، و از اين نظر كه سرمايه خوبى به دستشان آمده، پنهانش كردند، تا او را به مصر برده بفروشند و چنان به جمال دل آرا و زيباى يوسف عليه‏السلام خيره شدند كه مبهوت و شگفت‏زده گشتند.
روايت شده: موقعى كه يوسف را از چاه بيرون آوردند، يكى از حاضران گفت: به اين كودك غريب نيكى كنيد. يوسف با اطمينان خاطر در جواب گفت: آن كسى كه با خدا است، گرفتار غربت و تنهايى نيست.(327)
كاروان: يوسف را به عنوان مال التجاره به همراه خود به طرف مصر بردند. طبق احاديثى، از كنعان تا مصر دوازده شبانه روز راه بود. در بين راه، جناب يوسف عليه‏السلام به قبر مادرش راحيل رسيد، خود را از شتر به زير انداخت، كنار قبر مادر آمد، درد دل كرد، اشگ ريخت، از جدايى پدر و دورى از وطن سخن گفت، از آزارهاى برادران حرف زد و سپس با كاروان به طرف مصر روانه شد.(328)
گرچه يوسف از چاه و وحشت تنهايى قعر آن نجات پيدا كرد، ولى اينك برده‏اى است و در فكر آينده‏اى تاريك است تا چه بر سرش آيد و با چه طبقه‏اى روبرو گردد؟
نجات از چاه و ورود به كاخ‏
كاروانيان وقتى به مصر رسيدند، مى‏خواستند هر چه زودتر خود را از فكر يوسف عليه‏السلام راحت كنند. مبادا كسى او را بشناسد و معلوم شود كه او آزاد است و قابل فروش نيست. از اين رو، در حالى كه با نظر بى ميلى به يوسف مى‏نگريستند، او را به چند درهم معدود و كم ارزش فروختند.
از قضا عزيز مصر كه بعضى گفته‏اند نخست وزير مصر بود، در فكر خريدن غلام لايقى بود. وقتى يوسف را در معرض فروش ديد، او را خريد و به طرف خانه خود آورد. (معلوم است كه چنين كسى كاخ نشين است)، از اين معامله خيلى خشنود بود.
وقتى او را وارد كاخ كرد، به همسرش زليخا سفارش‏هاى لازم را در مورد احترام و پذيرايى او نمود.
گويند: اسم عزيز، قطفير يا طفير بود، و در اين زمان، پادشاه (فرعون) مصر ريان بن وليد يا اپوفس يا اپاپى اول نام داشت.
چرا يوسف را با آن كه بى نظير بود به اين قيمت بى ارزش و اندك فروختند؟ چرا تا اين اندازه به او بى اعتنا بودند؟
علت واقعى و راز اين مطلب چه بود؟ چرا بايد يوسف صديق عليه‏السلام اين گونه سرخورده گردد. جواب اين سؤال‏ها را پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم داده است كه حكايت از دقت دستگاه پرحكمت خلقت مى‏كند و آن عبارت از مكافات عمل (ترك اولى) است.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم چنين فرمود:
روزى يوسف جمال خود را در آيينه مشاهده كرد، از زيبايى خويش تعجب نمود، مختصر غرورى در او به وجود آمد و گفت: اگر من غلامى بودم قيمت مرا كسى نمى‏دانست كه چقدر است؟! خداوند خواست او را به اين قيمت كم ارزش با كمال بى ميلى فروشندگان بفروشند تا اين تصورات را نكند، بلكه به خداى خالق بنازد، توجهش به او باشد، و خود را در برابر خدا نبيند.
حضرت رضا عليه‏السلام فرمود: قيمت يك سگ شكارى كه اگر كسى او را بكشد بيست درهم است و يوسف را به بيست درهم فروختند.(329)
اينك يوسف در طبقه ديگرى قرار گرفته و با طبقه ديگرى تماس دارد كه در واقع از اين تاريخ به بعد، فصل نوينى در تاريخ شگفت‏انگيز زندگى يوسف عليه‏السلام باز مى‏شود كه براى صاحبان معرفت پندها هست.
او از چاه نجات يافت و اينك در آستانه ورد به كاخ است، به قول شاعر:

قصه يوسف و آن قوم عجب پندى بود
به عزيزى رسد افتاده به چاهى گاهى
عفت يوسف عليه‏السلام صحنه ديگرى از زندگى شيرين او
يوسف كوخ‏نشين، يوسف دربدر و اسير و از چاه بيرون آمده، اينك در كاخ به سر مى‏برد و روز به روز آثار رشد جسمى و روحى از او پرتوافكن است. بر اثر كمال و جمال، معرفت و عفت، ملاحت و حسن و وقارى كه دارد نه تنها دل عزيز مصر را تصرف كرده، بلكه در دل همسر عزيز مصر هم جاى گرفته است. بانويى كه مى‏گويند فرزند نداشته و در بهترين وضع به سر مى‏برده و زندگيش را با تفريح و خوشگذرانى مى‏گذراند. اينك عشق دلداده يوسف گشته و لحظه‏اى از فكر وى خارج نمى‏شود.
زليخا، در خلوتگاه كاخ رفت و آمد كند و قد و بالاى رعناى يوسف را مى‏بيند، هر چه در اين باره بيشتر فكر مى‏كند زيادتر بر شگفتيش افزوده مى‏شود، عجب جوانى كه به آراستگى‏هاى ظاهرى و معنوى قرين شده، يك جهان حيا و عفت و پاكى است، اصلا در كارهاى او خيانت نيست.
وَ كَذَلِكَ مَكَّنِّا لِيُوسُفَ فِى الأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِن تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ وَاللّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ؛
بدين گونه ما يوسف را در زمين (مصر) مكنت و مقام داديم، و از تعبير خواب‏ها به او بياموزيم، خداوند بر كار خود غالب است، ولى اكثر مردم نمى‏دانند. (330)
خداوند اجر نيكوكاران را ضايع نمى‏كند، يوسفى كه در عنفوان جوانى آن قدر عفيف و كمال باشد، شايسته علم لدنى و مقام نبوت است كه خداوند به او بخشيد.
وَكذلِكَ نَجزِى المُحسِنينَ؛ آرى، اين چنين نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم.(331)
زليخا شب و روز در فكر يوسف است، ولى با هيچ ترفند و نيرنگى نتوانست از يوسف كام بگيرد. در تمام لحظات او را فرشته عفت مى‏ديد تا آن كه در يكى از فرصت‏هاى مناسب خود را چون عروس حجله با طرز خاصى آراست و با حركات عاشقانه در خلوتگاه قصر خواست يوسف را به طرف خود مايل كند، در حالى كه درهاى قصر را يكى پس از ديگرى بسته بود، ولى هر چه طنازى كرد، يوسف تكان نخورد. تهديدات و تطميعات زليخا، يوسف قهرمان را از پاى در نياورد. زليخا گفت: زود باش، زود باش.
يوسف گفت: پناه به خدا، من هرگز به سرپرست خود كه از من پرستارى خوبى كرد، خيانت نمى‏كنم، هيچگاه ستمكار راه رستگارى ندارد.
زليخا به ستوه آمد، طغيان شهوت و عشق سوزانش به عصبانيت مبدل شد. در چنين لحظه‏اى ياد خدا و الهام پروردگار به يوسف توانايى داد، او از تمام امور چشم پوشيد، فكرش را يكسره كرد و به طرف درِ كاخ، به قصد فرار آمد و كاملاً مواظب بود كه در اين حادثه حساس نلغزد (و به فرموده امام سجاد عليه‏السلام يوسف ديد زليخا پارچه‏اى روى بت انداخت، يوسف عليه‏السلام به او گفت: تو از بتى كه نمى‏شنود و نمى‏بيند و نمى‏فهمد، و خوردن و آشاميدن ندارد حيا مى‏كنى، آيا من از كسى كه انسان‏ها را آفريد و علم به انسان‏ها بخشيد حيا نكنم؟(332)
اين فكر برهان پروردگار بود كه در دل يوسف جرقه زد، بى درنگ از كنار زليخا با سرعت تمام رد شد تا از كاخ بگريزد، زليخا به دنبال يوسف آمد، در پشت در، زليخا يقه يوسف را از پشت گرفت تا او را به عقب بكشاند، يوسف هم كوشش مى‏كرد كه در را باز كند. بالاخره يوسف در اين كشمكش، پيروز شد. در را باز كرد، بيرون جهيد، در حالى كه پيراهنش از پشت پاره شده بود. ولى زليخا دست بردار نبود. ديوانه‏وار دنبال يوسف مى‏آمد و حتى پس از آن كه يوسف از كاخ بيرون آمد، زليخا هم به دنبال او بود. در همين لحظه، تصادفاً عزيز مصر از آن جا عبور مى‏كرد. زليخا و يوسف را در آن حال ديد كه داستانش خاطر نشان خواهد شد.
آرى، خداوند اين گونه يوسف را يارى كرد، تا عمل خلاف عفت را از او دور كند، زيرا يوسف از بندگان خالص خداوند بود اءِنَّه مِن عبادِنا المُخلَصينَ. (333)
به راستى يوسف در اين بحران خطير نيكو مجاهده كرد، چه مجاهده‏اى بزرگ كه اميرمؤمنان على عليه‏السلام فرمود:
مَا المُجاهِدُ الشَّهيدُ فِى سَبيلِ اللهِ بِاعظَمِ اَجراً مِمَّن قدَرَ فعفَّ، لَكادَ العَفيفُ أن يَكونَ مَلَكاً مِنَ المَلائِكَةِ؛
مجاهدى كه در راه خدا شهيد شود پاداش او بيشتر از كسى نيست كه بتواند كار حرامى را انجام دهد ولى عفت بورزد، حقاً شخص عفيف و پاكدامن نزديك است فرشته‏اى از فرشتگان گردد.(334)
يوسف با اين مجاهدت و نفس‏كشى‏ها، عاليترين درسها را به جهانيان آموخت.
اينك از اين به بعد مى‏خوانيد كه خداوند با چه مقدمات و ترتيبى در همين دنيا پاداش اين جوانمرد رشيد را داد.
جمال يوسف ار دارى به حسن خود مشو غره
كمال يوسفى بايد تو را تا ماه كنعان شد
گواهى كودك شيرخوار بر عفت يوسف عليه‏السلام‏
زليخا و يوسف كه با حالى آشفته، نفس زنان از كاخ بيرون مى‏آمدند، عزيز مصر در همان لحظه آن دو را در آن حال ديد. بهت و حيرت او را فراگرفت. مدتى در اين باره انديشيد تا آن كه زليخا، هم براى اين كه خود را تبرئه كند و هم براى اين كه يوسف را گوشمالى دهد، نزد همسر آمد و گفت: آيا سزاى كسى كه به همسر تو قصد بدى داشت غير از زندان يا مجازات سخت است؟ اين غلام تو نسبت به حرم تو سوء نيت داشت و مى‏خواست به همسر تو بى ناموسى كند.
در اين بحران (كه عزيز، همسر زليخا، سخت عصبانى شده بود) يوسف با لحن صادقانه و كمال آرامش گفت: اين زليخا بود كه مى‏خواست مرا به سوى فساد بلغزاند. من براى اين كه مرتكب گناهى نشوم و خيانت به سرپرست نكنم فرار كردم، او به دنبال من آمد. از اين رو، ما را به اين حال ديديد، اينك از اين كودكى‏(335) كه در گهواره است، و هنوز از سخن گفتن ناتوان است پرسيد تا او در اين باره داورى كند.
عزيز رو به كودك كرد و گفت: در اين باره قضاوت كن. كودك به اذن خداوند با كمال فصاحت گفت: اگر پيراهن يوسف از جلو دريده شده است ،يوسف قصد سوئ داشته ومجرم است و اگر از عقب دريده شده يوسف اين قصد را نداشته است.
عزيز چون نگاه كرد، ديد پيراهن يوسف از عقب دريده شده است. به همسر خود گفت: اين تهمت و افتراء و مكر زنانه شما است. شما زنان براى خدعه و فريب زبردست هستيد. مكر و نيرنگ شما بزرگ است. تو براى تبرئه خود، اين غلام بى گناه را متهم كردى!
پس از اين ماجرا، عزيز براى حفظ آبروى خود، به يوسف توصيه كرد كه اين موضوع را مخفى بدار، و كسى از اين جريان مطلع نشود، به همسرش نيز اندرز داد كه از خطاى خود توبه كن، تو خطاكار هستى.(336)
عزيز مى‏بايست بيش از اين‏ها همسرش را سرزنش و سركوب كند تا تنبيه شود، ولى گويا نمى‏خواست. يا بر او مسلط نبود كه بيش از اين او را برنجاند، يا بى‏غيرت بود؛ از اين رو، اين موضوع را دنبال نكرد، و از كنار آن با اغماض و چشم‏پوشى رد شد.
آرى، يوسفى كه در سخت‏ترين شرايط هيجان شهوت جنسى، خود را حفظ كند و دامنش را پاك و منزه نگه دارد، يوسفى كه در معرض خطرناك‏ترين شرايط عمل منافى عفت قرار گيرد، زن شوهردارى با اطوارها و حركت‏هاى عاشقانه و التماس‏ها، خود را در اختيار او قرار مى‏دهد، ولى او در جواب گويد: معاذَ اللهِ (خدا نكند به اين عمل منافى عفت آلوده گردم) و در محيط كاملاً مساعدى، زنجير ضخيم شهوت را پاره كرده و فرار نمايد، خدا پشتيبان او است، او را از تهمت‏هاى ناجوانمردانه حفظ خواهد كرد، حتى كودكى را به سخن گفتن وادار مى‏كند، تا به عفت و پاكدامنى يوسف داورى كند.
بى شرمى زليخا در پاسخ به اعتراض زنان مشهور
ماجراى عشق و دلباختگى زليخا به غلام خود، و روابط ساختگى او و آلودگى او، كم كم از حواشى كاخ توسط بستگان به بيرون رسيد؛ و اين موضع دهان به دهان گشت تا نقل مجالس شد. زنان مصر، به ويژه بانوان پولدار دربار كه با زليخا رقابتى هم داشتند اين موضوع را با آب و تاب نقل مى‏كردند و زليخا را ملامت و سرزنش مى‏نمودند و مى‏گفتند: زليخا با آن مقام، دلباخته غلام زيردستش شده، و مى‏خواسته از او كام بگيرد.
زليخا از اين انتقادات بانوان مطلع شد، ولى نقشه ماهرانه‏اى در ذهن خود طرح كرد، تا با آن نقشه نيرنگ‏آميز، بانوان را مجاب كند.
آنان را (كه از بزرگان و اشراف زادگان بودند)(337) به كاخ دعوت كرد. مجلس باشكوهى ترتيب داد؛ متكاهايى در دور مجلس گذاشت تا به آن‏ها تكيه كنند و به هر يك كاردى براى پاره كردن ميوه‏ها داد. وقتى كه مجلس از هر نظر مرتب شد، فرمان داد غلامش (يوسف) وارد مجلس شود.
به راستى يوسف در اين بحران چه كند؟ اكنون غلام است؛ بايد از خانم خود اطاعت كند. زليخا هم گويا آزادى مطلق دارد. همسر بى‏غيرتش اصلا در قيد اين حرفها نيست تا او را از اين كارها منع كند. به فرمان زليخا، يوسف ماه چهره وارد آن مجلس شد. بانوان مجلس تا چشمشان به او افتاد، همه چيز را فراموش كردند، حتى با كاردهايى كه در دست داشتند عوض بريدن ميوه‏ها، دستهاى خود را بريدند وَ قَطَّعنَ اَيدِيَهُنَّ.(338)
اين كه تو دارى قيمت است نه قامت
وين نه تبسم، كه معجز است و كرامت
يوسف با يك دنيا حيا و عفت، در مجلس قرار گرفته و اصلا به بانوان اعتنا نمى‏كند. بانوان هم درباره يوسف گفتند:
حاشَ للهِ ما هذا بَشَراً اءنْ هذا الّا مَلكٌ كَريمٌ؛
حاشا كه اين بشر باشد، بلكه او فرشته‏اى زيبا و با شكوه است.(339)
وضع مجلس غير عادى شد. بانوان چون مجسمه‏اى بى روح در جاى خود خشك شدند. به قول سعدى:
گوش و بينى و دست از ترنج بشناسى
روا بود كه ملامت كنى زليخا را؟
زليخا از دگرگونى مجلس، بسيار شاد گرديد. ملامت بانوان را به خودشان برگردانيد و گفت:
فَذلِكُنَّ الَّذِى لُمتُنِّى فيهِ؛
اين بود آن جوانى كه مرا به خاطر او ملامت مى‏كرديد.
هر چه كردم اين غلام كمترين تمايلى به من نشان نداد، كار را به جاى باريكى رساندم، سرانجام فرار كرد تا پيشنهاد مرا رد كند.
اينك ملاحظه كنيد ببينيد بى‏شرمى تا چه اندازه! زليخا چقدر بى حيايى كرد. در همان مجلس پيش آن بانوان نگفت از آلودگى سابقم پشيمانم، بلكه آشكارا به آلودگى خود اقرار نمود.(340)
يوسف بى گناه در زندان، و تبليغات او
زليخا كه بر اثر بى اعتنايى يوسف به خواسته‏هاى نامشروعش، سخت عصبانى بود، با كمال بى‏پروايى در حضور زنان مشهورى كه آن‏ها را به كاخ خود مهمان كرده بود اعلام كرد: اگر اين شخص (يوسف) به آن چه دستور مى‏دهم، اعتنا نكند، به زندان خواهد افتاد (و قطعاً او را زندانى مى‏كنم) آن هم زندانى كه در آن خوار و حقير گردد. (341)
زليخا ديد با اين تهديدها و گستاخى‏ها نيز هرگز نمى‏تواند يوسف عليه‏السلام را تسليم خود سازد، لذا رسماً دستور داد تا يوسف عليه‏السلام را زندانى كنند.
ولى بينش يوسف عليه‏السلام در مقابل اين دستور، چنين بود كه به خدا پناه برد، و به درگاه او چنين عرض كرد:
رَبّ السِّجنِ اَحبُّ اِلىَّ مِمّا يَدعونَنِى اِلَيهِ...؛
پروردگارا! زندان نزد من محبوب‏تر است از آن چه اين زنان مرا به سوى آن مى‏خوانند، اگر مكر و نيرنگ آنان را از من باز نگردانى، به سوى آنان متمايل خواهم شد، و از جاهلان خواهم بود.
خداوند دعاى يوسف عليه‏السلام را اجابت كرد، و مكر و نيرنگ زنان را از او بگردانى.
آرى يوسف، زندان شهر را به آلودگى زندان شهوت ترجيح داد، خداوند هم دعاى او را مستجاب كرد و مكر و كيد زنان را از او دور نمود. آرى، خداوند شنوا و دانا است. بنده پاكش را فراموش نخواهد كرد.
قاعده و عدل اقتضا مى‏كرد كه زليخا تنبيه گردد و او را به زندان بفرستند تا از آن همه بى‏پروايى دست بكشد، ولى به عكس اين قاعده رفتار شد. آرى، خيلى به عكس اين قاعده رفتار شده است! چه بايد كرد؟ اينك يوسف به جرم درستى و پاكى، به جرم مبارزه با تمايلات نفسانى و پيمودن راه عفت و پاكى به زندان مى‏رود، تا بلكه زندان او را بكوبد و از كرده خويش پشيمانش كند، ولى غافل از آن كه زندان براى او بهتر است از آن چه كه زنها از او تقاضا داشتند. او به زندان افتاد، و سال‏ها رنج زندان را تحمل كرد ولى از زندان چون مسجدى استفاده كرد. گاهى مشغول عبادت و راز و نياز با خدا بود و زمانى به هدايت و ارشاد زندانيان مى‏پرداخت.
او به زندانيان مى‏گفت: من از آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم، براى ما شايسته نيست كه چيزى را همتاى خدا قرار دهيم، و چنين توفيقى از فضل خدا بر من است... (اى دوستان من! آيا خدايان پراكنده بهترند، يا خداوند يكتاى پيروز؟!) اين معبودهايى كه غير از خدا مى‏پرستيد چيزى جز اسم‏هاى بى محتوا كه شما و پدرانتان آن‏ها
را خدا مى‏دانيد نيستند، خداوند هيچ دليلى بر آن نازل نكرده، حكم، تنها از آن خدا است، كه فرمان داده كه جز او را نپرستيد، اين است آيين استوار، ولى بيشتر مردم نمى‏دانند.(342)
به اين ترتيب يوسف عليه‏السلام تحت تأثير محيط و جو واقع نشد، در همان زندان، بت‏پرستان را به سوى خداى يكتا دعوت مى‏كرد، و زندان را مركز ارشاد گمراهان قرار داده بود.
تعبير خواب دو نفر زندانى‏
يوسف عليه‏السلام بر اثر بندگى و پاكزيستى، مقامش به جايى رسيد كه خداوند علم تعبير خواب را به او آموخت. او در زندان خواب زندانيان را تعبير مى‏كرد، مطابق قرآن و احاديث و تواريخ، دو نفر در زندان خواب ديده بودند كه يكى از آن‏ها رئيس نانوايان بود و ديگرى رئيس ساقيان. از اين رو، خوابى كه هر يك ديده بودند با شغل سابق خودشان تناسب داشت. يكى از آن دو گفت: من در خواب ديدم خوشه انگور را براى شراب مى‏فشارم. ديگرى گفت: در خواب ديدم بر سر خود نان حمل مى‏كنم و پرندگان از آن مى‏خورند.
يوسف قبل از اين كه به تعبير كردن خواب آن‏ها بپردازد، از فرصت استفاده كرد، زمينه تبليغ و ارشاد را فراهم ديد و به اداى وظيفه پيامبرى و تبليغ رسالت پرداخت. از معجزه خود كه نشان پيامبرى است سخن به ميان آورد و فرمود: هر طعامى كه براى شما بياورند. قبل از آن كه به دست شما برسد از خصوصيات و سرانجام آن شما را خبر مى‏دهم.
يوسف، با اين بيان، به آن‏ها فهماند كه من پيامبر هستم و از طرف خداوند مؤيد مى‏باشم. به دنبال اين فشرده گويى فرمود:
اين علم را خدا به من داده است، چه آن كه من روش مردمى را كه به خدا و آخرت ايمان نمى‏آورند ترك كردم. من پيروِ روش پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب عليهماالسلام هستم. از ما دور است كه چيزى را شريك خداوند قرار دهيم. اين سعادت، از فضل و لطف خدا است كه به ما كرامت شده است، ولى اكثر مردم ناسپاس هستند.
با اين بيانات، توجه آن دو نفر، بيشتر به يوسف جلب شد و آنان از عقيده و روش يوسف مطلع شدند، ولى كاملاً توجه داشتند تا ببينند يوسف در دنبال سخنان خود چه مى‏گويد؟ كه ناگاه متوجه شدند كه يوسف با كمال متانت و اظهار دليل و منطق، عقيده و مرام حق را بيان كرد، و از بت پرستى، سخت انتقاد نمود.
سپس يوسف عليه‏السلام به تعبير خواب آنان پرداخت. فرمود: اى دو يار زندانىِ من، يكى از شما (كه در خواب ديده بود براى شراب، انگور مى‏فشارد) به زودى آزاد مى‏شود و ساقى و شراب دهنده شاه مى‏گردد، اما ديگرى (آن كه در خواب ديده بود غذايى به سر گرفته مى‏برد و پرندگان از آن مى‏خورند) به دار آويخته مى‏شود و پرندگان از سر او مى‏خورند. اين تعبيرى كه كردم حتمى و غير قابل تغيير است قُضىَ الامرُ الَّذِى فيهِ تَستَفتِيانِ.

گويند: آن كه تعبير خوابش اين بود كه به زودى اعدام مى‏شود، گفت: من چنين خوابى نديده‏ام، من شوخى مى‏كردم.
يوسف در جواب فرمود: آن چه كه تعبير كردم خواه ناخواه رخ مى‏دهد.
همانگونه كه يوسف تعبير كرده بود، بعد از سه روز، واقع شد. يكى ساقىِ پادشاه گشت و ديگرى به دار آويخته شد.(343)
تعبير خواب دو نفر زندانى‏
در اين موقع، يوسف از آن كسى كه تعبير خوابش اين بود كه ساقى پادشاه مى‏شود، تقاضايى كرد. اين تقاضا، مشروع بود، ولى از مقام يوسف به دور بود كه از چنان شخصى تقاضا كند. خدا را در آن لحظه از ياد برد و ساقى را پارتى نجات خودش از زندان قرار داد. او به خاطر اين ترك اولى، چوب خدا را خورد. او مى‏بايست همچون حضرت موسى بن جعفر (امام هشتم شيعيان) كه در زندان به خدا عرض كرد:
يا مُخلِّصَ الشَّجَرِ مِن بَينِ ماءٍ وَ طينٍ؛
اى خدايى كه درخت را از ميان آب و گِل نجات مى‏دهى، مرا از زندان نجات بده.
سخن بگويد، ولى رَبّ زمين و آسمان را فراموش كرد و به رَبّ مملكت متوسل شد و به آن رفيق زندانى كه ساقى شد گفت:
اُذكُرنى عِندَ رَبِّكَ؛ مرا نزد شاه ياد كن، بلكه تو باعث نجات من از زندان گردى.(344)
اين لغزش، از يوسف صديق لغزش بزرگى بود، به طورى كه رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايد:
عَجِبتُ مِن اَخى يُوسفَ كَيفَ اِستغاثَ بالمَخلوقِ دُونَ الخالِقِ؛
در شگفتم از برادرم يوسف، كه چطور به مخلوق متوسل شد نه به خالق.(345)
ساقى پادشاه هم به طور كلى اين سفارش را فراموش كرد. شغل شراب دارى و پيروى از شيطان، باعث شد كه او رفيق مهربانش را فراموش كند و تا هفت سال اصلا به ياد او نيفتد.
آرى، اين بى‏وفايى و اين غفلت، اين نتايج را دارد. طبق روايتى امام صادق عليه‏السلام فرمود: جبرئيل بر يوسف نازل شد و به او گفت: چه كسى تو را نيكوترين خلق خدا قرار داد؟ يوسف گفت: خداى من. جبرئيل گفت: چه كسى تو را محبوب پدرت قرار داد؟ عرض كرد: خداى من. جبرئيل گفت: چه كسى قافله را سر چاه كنعان فرستاد و تو را از ميان چاه نجات داد. گفت: پروردگار من. جبرئيل گفت: چه كسى تو را از حيله و مكر زنان مصر نجات داد؟ گفت: پروردگار من. جبرئيل گفت: پروردگار تو مى‏گويد: چه باعث شد كه حاجت خود را به مخلوق من گفتى و به من نگفتى! از اين رو بايد هفت سال‏(346) ديگر در زندان بمانى. اين مكافات به خاطر لحظه‏اى غفلت بود، از اين رو كه به غير ما تقاضاى خود را گفتى!
جبران فورى يوسف از لغزش خود
مردان بزرگ اگر لغزش نمودند بى درنگ با توبه و انابه جبران مى‏كنند، يوسف عليه‏السلام نيز بى درنگ اقدام به جبران كرد.
طبق روايت ديگرى، يوسف از اين پيشآمد خيلى متأثر و گريان شد. آن قدر گريه كرد كه زندانيان از گريه او ناراحت شدند. به او گفتند: حال كه از گريه دست بر نمى‏دارى، يك روز گريه كن و يك روز گريه نكن. يوسف تقاضاى آنان را قبول كرد، ولى در آن روزى كه گريه نمى‏كرد، ناراحتيش بيشتر بود.
آرى، يوسف عليه‏السلام چون ساير مردم از خدا بى خبر نيست كه خم به ابرو نياورند و بگويند كارى است كه شده و ديگر در فكر آن نباشند، يوسف از اين كه ترك اولى كرده است، سخت ناراحت است، آن قدر گريه مى‏كند كه ديوارهاى زندان از گريه او به گريه مى‏افتد.
به روايت شعيب عقرقوقى، امام صادق عليه‏السلام فرمود: پس از آن كه اين مدت (هفت سال) به پايان رسيد، خداوند دعاى فرج را به يوسف آموخت، يوسف عليه‏السلام در زندان، صورتش را روى خاك مى‏گذاشت و اين دعا را مى‏خواند:
اَلّلهُمَّ اءنْ كانَت ذُنُوبى قَد اَخلَقَت وَجهى عندكَ فاِنِّى اَتَوجَّهُ اليكَ بِوُجوهِ آبائِىَ الصّالِحينَ ابراهيمَ و اسماعيلَ و اسحاقَ و يَعقُوبَ؛
خداوندا! اگر گناهان من، صورت مرا نزد تو كهنه كرده (پيش تو روسياه هستم)، اينك به توبه به سوى تو روى مى‏آورم به حق چهره‏هاى تابناك پدران صالح و پاكم ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب.
خداوند به يوسف لطف كرد و به آه‏ها و دعاها و گريه‏ها و توكل او توجه نموده و راه آزادى او را از زندان ترتيب داد به طورى كه وقتى از زندان آزاد شد، روز به روز بر عزت و شكوه او افزوده شد تا عزيز و فرمانرواى مصر گرديد.(347) از اين به بعد مى‏خوانيد كه چگونه و با چه ترتيبى، يوسف زندانى، پله به پله اوج مى‏گيرد.
 
311 - نور الثقلين، ج 2،ص 410
312 - يوسف/ 5 و 6.
313 - چنان كه اين مطلب در آيه 100 سوره يوسف آمده است.
314 - نورالثقلين، ج 2،ص 410.
315 - يوسف/ 8 و 9.
316 - مجمع البيان، تفسير صافى، جامع الجوامع و نور الثقلين، ذيل آيه‏9 و 10 سوره يوسف.
317 - تفسير نورالثقلين، ج 2،ص 413، تفسير جمع، ج 3،ص 320.
318 - همان مدرك.
319 - تفسير جامع الجوامع،ص 214.
320 - تفسير جامع،ص 321، حيوة القلوب، ج 1،ص 248.
321 - سوره يوسف: آيه 14.
322 - تميمه عبارت از لوله‏اى نقره‏اى بود كه عرب‏ها را به گردن فرزندان خود مى‏انداختند تا فرزندانشان از چشم بد محفوظ بمانند (المنجد - واژه تميم).
323 - تفسير جامع الجوامع،ص 214.
324 - تفسير نورالثقلين، ج 2،ص 415 و 416.
325 - يوسف/ 17.
326 - تفسير مجمع البيان، ج 5،ص 218، ذيل آيه 18 سوره يوسف.
327 - مجموعه ورام، ج 1،ص 33.
328 - اقتباس از تفسير سوره يوسف، تاليف اشراقى،ص 40 - 45.
329 - اقتباس از تفسير جامع، ج 3،ص 326.
330 - سوره يوسف، آيه 21.
331 - سوره يوسف، آيه 21.
332 - تفسير صافى، ذيل آيه 23، سوره يوسف. اين روايت از امام صادق عليه‏السلام هم نقل شده است، با اين اضافه كه يوسف گفت: چرا جامه بر روى آن بت انداختى؟ زليخا گفت: براى اين كه بت در اين حال ما را نبيند! يوسف فرمود: تو از بت حيا مى‏كنى من از خدا حيا نكنم (عيون اخبار الرضا، ج 2،ص 45)
333 - يوسف: 24.
334 - نهج البلاغه، حكمت 474.
335 - بعضى گفته‏اند: مردى بود كه پسر عموى زليخا بود و با شوهر زليخا وقت خروج يوسف و زليخا را از كاخ، جلو در كاخ نشسته بودند. ولى مشهور اين است كه اين داور، پسربچه‏اى بود كه خواهرزاده زليخا بود. خداوند در بحران محاكمه، به يوسف الهام كرد كه به عزيز بگو اين طفل شاهد من است. از اين رو يوسف از طفل استمداد كرد (بحار، ج 12،ص 226)
336 - حيوة القلوب، ج 1،ص 250 (سوره يوسف، آيات 24 تا 29)
337 - بعضى نوشته‏اند: اين بانوان، پنج نفر بودند كه عبارتند از: 1 - همسر ساقى شاه. 2 - همسر رئيس ناتوان‏ها. 3 - همسر رئيس نگهبانان چهارپايان. 4 - همسر رئيس زندان. 5 - همسر وزير دربار. (بحار، ج 12،ص 226)
338 - سوره يوسف، آيه 31.
339 - سوره يوسف، آيه 31.
340 - مجمع البيان، ذيل آيات 30 تا 33 سوره يوسف.
341 - يوسف، 33 و 34.
342 - يوسف، 38 - 40.
343 - يوسف، آيات 37 تا 41؛ مجمع البيان، ج 5،ص 232 - 234.
344 - سوره يوسف، آيه 42.
345 - مجمع البيان، ج 5،ص 235.
346 - اكثر مفسرين كلمه «بِضع» در آيه 42 يوسف را به معناى هفت گرفته‏اند.
347 - مجمع البيان، ج 5،ص 235.
 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (11)

   10- حضرت يعقوب عليه‏السلام‏

      حسادت برادر يعقوب‏

      خواب ديدن عجيب يعقوب عليه‏السلام و سفر به حاران‏

      مكافات عمل به خاطر ترك اَولى‏

      پايان عمر يعقوب عليه‏السلام‏

10- حضرت يعقوب عليه‏السلام‏

يكى از پيامبران، حضرت يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم، نوه حضرت ابراهيم خليل عليه‏السلام است كه نام او شانزده بار در قرآن آمده است، او همان است كه گروهى از فرشتگان همراه جبرئيل، نزد ابراهيم عليه‏السلام آمدند، همسرش ساره را به فرزندى به نام اسحاق، و پس از او يعقوب، بشارت دادند.(302)

نيز خداوند در ضمن شمارش امتيازاتى كه به ابراهيم خليل عليه‏السلام بخشيده، يعقوب را نام مى‏برد و مى‏فرمايد:

وَ وَهَبنا لَهُ اِسحاقَ وَ يَعقُوبَ كُلّاً هَدَينا؛

و اسحاق و يعقوب را به ابراهيم عليه‏السلام بخشيديم، و هر دو را هدايت كرديم.(303)

در قرآن از حضرت يعقوب عليه‏السلام به عنوان يكى از بندگان صالح، و پيامبران برجسته از نسل ابراهيم عليه‏السلام و پدر آل يعقوب و داراى امتيازات عالى ياد شده است، و داستان‏هاى جالب زندگيش در رابطه با دوازده پسرش، به خصوص حضرت يوسف عليه‏السلام است، كه بعداً در ذكر داستان‏هاى يوسف عليه‏السلام آن را خاطرنشان مى‏كنيم.

آرى، يعقوب عليه‏السلام از خاندان بزرگى در سرزمين فلسطين به دنيا آمد، و در آغوش پر مهر مادرش رُفقه در زير سايه پدر ارجمندش اسحاق بزرگ شد. او را به عنوان اسرائيل مى‏خواندند، اسرائيل به معنى پيروز يا خالص است. دودمان بزرگ بنى اسرائيل از يعقوب شروع گرديد، يعقوب پدربزرگ بنى اسرائيل و ده‏ها پيامبر بنى اسرائيل است، حدود چهارصد سال بعد، بنى اسرائيل تحت شكنجه طاغوتى به نام فرعون قرار گرفتند، تا آن كه حضرت موسى عليه‏السلام آنان را نجات داد.

تنها در اين جا نظر شما را به چند داستان از يعقوب عليه‏السلام كه به اصطلاح او قهرمان داستان است و نقش او عليه‏السلام در آن‏ها بيشتر است مى‏پردازيم:

حسادت برادر يعقوب‏

يعقوب برادرى به نام عيص (يا: عيساد) داشت، اين برادر نسبت به يعقوب حسادت داشت و باعث رنجش خاطر او مى‏شد، علت حسادتش اين بود كه اسحاق عليه‏السلام براى يعقوب دعاى بركت نموده بود و به او فرموده بود: تو داراى نسل فراوان پاكى خواهى شد و به يعقوب ابراز دوستى مخصوصى نموده بود.

آزار عيص به يعقوب به حدى بود كه يعقوب نزد پدرش اسحاق كه در آن وقت پير شده بود، رفت و شكايت او را نمود، اسحاق از اختلاف دو فرزندش ناراحت و اندوهگين شد، به يعقوب گفت: مى‏بينى كه من پير شده‏ام و عمرم به لب ديوار رسيده است، من ترس آن را دارم كه پس از من، برادرت بر تو غالب شود و زمام اختيار تو را به دست گيرد، به تو وصيت مى‏كنم به سرزمين حاران (در خاك عراق كنونى) بروى و در آن جا به خدمت رييس آن جا لابان بن تبوئيل برسى و با دختر او ازدواج كنى، در نتيجه او و بستگان او از تو پشتيبانى كنند و در اين صورت برادرت نمى‏تواند در برابر تو عرض اندام كند. يعقوب از پدر تشكر كرد و به خانه‏اش برگشت تا در مورد اين سفر فكر كند.(304)

خواب ديدن عجيب يعقوب عليه‏السلام و سفر به حاران‏

در اين ايام كه يعقوب سال‏هاى نوجوانى را مى‏گذراند، شبى در عالم خواب ديد نردبانى از نور نصب شده كه يك پلّه آن از طلا و پلّه ديگرش از نقره است و فرشته‏اى بر روى آن نشسته است، يعقوب بر آن فرشته وارد شد و سلام كرد، فرشته به يعقوب گفت: برخيز به سوى حاران‏(305) برو و در آن جا زمامدارى به نام لابان دايى تو زندگى مى‏كند، دخترى به نام راحله دارد، از او خواستگارى كن، كه خداوند از نسل او فرزندان فراوانى مثل فراوانى قطره‏هاى باران و برگ درختان در يك بيابان وسيع، به تو عنايت فرمايد.

يعقوب وقتى كه از خواب بيدار شد، وسايل سفر به سوى حاران را فراهم كرد و به آن ديار مسافرت نمود. از قضاى روزگار، لابان نيز در قصر خود در عالم خواب ديده بود كه مردى براى خواستگارى دخترش راحله مى‏آيد، و نشانه او اين است كه نيروى چهل مرد را دارد، وقتى كنار چاه آب مى‏آيد، سنگ روى چاه را كه بايد چهل نفر بردارند و كنار بگذارند، او به تنهايى بر مى‏دارد.

از اين ماجرا چندان نگذشت كه لابان از ايوان قصرش ديد مردى كنار چاه آمد و خدا را به عظمت ياد كرد و به تنهايى سنگ را از روى چاه بلند كرده و كنار گذاشت و دلو چاه را كشيد و حوض را پر از آب نمود.

لابان نزد يعقوب رفت و مقدم او را گرامى داشت و او را به قصر خود برد و از او پذيرايى گرمى نمود، و دويست گوسفند و چهل گاو به او اهداء كرد.

طبق بعضى از تواريخ، با يكى از دختران لابان ازدواج كرد، پس از مدتى آن دختر كه داراى دو پسر شده بود از دنيا رفت، يعقوب با دختر ديگر لابان ازدواج كرد، او نيز پس از دارا شدن دو پسر از دنيا رفت، به همين ترتيب يعقوب با شش دختر او ازدواج كرد و آخرين آن‏ها راحله (يا: راحيل) بود كه او نيز پس از وضع حمل يوسف عليه‏السلام از دنيا رفت.

بنابراين، يعقوب داراى دوازده پسر از شش زن شد.(306)

ولى طبق بعضى از تواريخ ديگر: يعقوب با راحله ازدواج كرد، سپس با خواهر او اليا ازدواج نمود (و طبق قانون شرع آن عصر، ازدواج با دو خواهر، در يك زمان، اشكال نداشت.)

سپس لابان به هر كدام از دخترانش كنيزى بخشيد، و آن دختران كنيزان خود به نام‏هاى زلفه و بلهه را به يعقوب بخشيدند، در نتيجه يعقوب عليه‏السلام داراى چهار همسر شد، و از آن‏ها دوازده پسر گرديد.(307)

نام‏هاى دوازده پسران يعقوب چنين بود: راوبين، شمعون، لاوى، يهودا، يساكر، زبولون، يوسف، بنيامين، دان، تفتالى، جاد، اشير، كه هر دو نفر از آن‏ها (بنابر داشتن شش زن) از يك مادر بودند، حضرت يوسف و بنيامين از يك مادر به نام راحيل (يا: راحله) به دنيا آمدند.(308)

حضرت يعقوب عليه‏السلام با پسران خود پس از مدتى، به كنعان كه در هفت منزلى مصر واقع بود بازگشت، و زندگى خود را در همان جا آغاز نمود، و تا سال‏هاى پيرى سكونت در آن جا را برگزيد.

يعقوب عليه‏السلام مرد كار و تلاش بود، فرزندان خود را با تعليمات توحيدى پرورش داد، و آن‏ها را به كار و كوشش فرا خواند، همه آن‏ها با سعى و تلاش، هزينه زندگى خود را تأمين مى‏كردند، و بيشتر به كار دامدارى، و كشاورزى اشتغال داشتند.

يعقوب عليه‏السلام در كنعان به عنوان يك شخصيت ممتاز و برگ زاده و بزرگوار و داراى فرزندان برومند شناخته مى‏شد، همواره به مستمندان كمك مى‏كرد، و سفره‏اش براى مهمانان و تهيدستان گسترده بود. او هر روز گوسفندى ذبح مى‏كرد، قسمتى از آن را به مستمندان انفاق مى‏كرد، و بقيه را غذا درست مى‏كرد و با اهل و عيالش مى‏خوردند. به اين ترتيب زندگى پرهيجان و خوش و خرم يعقوب عليه‏السلام مى‏گذشت، و يعقوب به خاطر عبادت و بزرگوارى و رسيدگى به امور مردم، همواره مورد احترام مردم بود، و با شكوهمندى مخصوصى به زندگى ادامه مى‏داد.

مكافات عمل به خاطر ترك اَولى‏

بايد توجه داشت كه دنيا همواره فراز و نشيب دارد، چنين نيست كه هميشه يكنواخت باشد، در آسايش و رفاه نبايد مغرور بود، بلكه بايد در چنين حالى همواره به ياد مستمندان بود و به آن‏ها يارى كرد.

حضرت يعقوب عليه‏السلام گرچه از بندگان صالح خدا و از پيامبران بزرگ بود، ولى گاهى بر اثر غفلت لغزشى به پيش مى‏آيد كه زندگى انسان را واژگون مى‏سازد، به خصوص لغزش بزرگانى مانند يعقوب گرچه ترك اولى و كوچك باشد، مكافات سختى را به دنبال خواهد داشت، اينك در اين جا به داستان زير كه آغاز دگرگونى زندگى خوش يعقوب است و علت آن را بيان كرده توجه نماييد:

با سند صحيح نقل شده ابوحمزه ثمالى مى‏گويد: روز جمعه نماز صبح را به امامت امام سجاد عليه‏السلام در مسجدالنبى در مدينه به جا آورديم، امام تعقيب نماز را خواند و سپس به خانه رفت، من نيز در خدمت آن حضرت بودم، آن حضرت در خانه به يكى از كنيزان خود فرمود: مواظب باشيد هر سائلى كه از در خانه ما مى‏گذرد، به او غذا برسانيد زيرا امروز روز جمعه است.

من عرض كردم: چنين نيست كه هر كه سؤال كند مستحق باشد.

فرمود: مى‏ترسم كه بعضى از سائلين مستحق باشند و ما او را اطعام ندهيم و رد كنيم، آنگاه به ما نازل شود آن چه كه به يعقوب و آل يعقوب عليه‏السلام نازل شد. البته به آنان غذا بدهيد.

اى ابوحمزه! حضرت يعقوب عليه‏السلام هر روز گوسفندى را ذبح كرده، بعضى از آن را تصدق مى‏داد و از قسمتى از آن خود و اهل و عيال خود استفاده مى‏نمودند؛ تا آن كه شبى كه شب جمعه بود، هنگامى كه يعقوب و آلش افطار مى‏كردند، سائلى كه مؤمن و مسافر غريبى بود و آن روز، روزه هم گرفته بود به در خانه يعقوب آمد، صدا كرد به من غذا بدهيد، من مسافرى غريب و درمانده هستم، از زيادى غذاى خود مرا سير كنيد، چند نوبت اين را گفت. يعقوب و اهل بيتش صداى او را مى‏شنيدند، ولى او را نشناختند و به او اعتماد نكردند.

آن سائل از درِ خانه يعقوب نااميد شد و همان شب را با كمال گرسنگى به سر برد.

در آن شب شكايت از يعقوب را به خدا عرض كرد و گريه‏ها نمود. روز بعد را نيز روزه گرفت. صبر كرد و حمد خدا را به جا آورد. آن شب يعقوب و آل او سير خوابيدند. چون صبح شد، زيادى غذايشان مانده بود. خداوند به يعقوب وحى كرد كه بنده ما را از در خانه خود راندى و غضب ما را به سوى خود كشيدى و مستحق تأديب گرديدى. به خاطر اين كار ناپسند به حساب شما خواهيم رسيد.

اى يعقوب! همانا محبوب‏ترين پيامبران من و گرامى‏ترين ايشان كسى است كه به مساكين و بيچارگان از بندگان من رحم كند و ايشان را به نزد خود برده و طعام بدهد.

آيا به بنده من ذميال رحم نكردى؟ كه به اندكى از مال دنيا قانع است و همواره به عبادت اشتغال دارد. مگر نمى‏دانى كه عقوبت من به دوستان من زودتر مى‏رسد و اين از لطف و احسان من است، نسبت به دوستانم. به عزت خود قسم، تو و فرزندان تو را هدف تيرهاى مصائب قرار خواهيم داد، مهياى بلا باشيد، راضى به قضاى من بوده و در مصيبت‏ها صبر و استقامت را از دست ندهيد.

در همين شب، يعقوب و فرزندانش سير خوابيدند، ولى ذميال گرسنه خوابيد.

يوسف در خواب ديد، يازده ستاره و آفتاب و ماه او را سجده مى‏كنند، وقتى كه صبح شد، و يوسف خواب خود را براى پدر نقل كرد، يعقوب با آن درايتى كه در تعبير خواب داشت به ضميمه وحيى كه به او شده بود، از آينده خطير خود مطلع شد و هر لحظه در ميان اين افكار بود تا روزگار با او چه بازى كند؟!(309)

از اين همين لحظه به بعد ماجراى اختلاف براى پسران يعقوب عليه‏السلام و گرفتاى يعقوب عليه‏السلام به فراق يوسف عليه‏السلام پيش آمد، كه در ذكر داستان‏هاى يوسف عليه‏السلام خاطرنشان خواهد شد.

چو بد كردى مباش ايمن ز آفات

كه واجب شد طبيعت را مكافات

سراى آفرينش سرسرى نيست

زمين و آسمان بى‏داورى نيست

پايان عمر يعقوب عليه‏السلام‏

يعقوب عليه‏السلام 147 (و به قولى 170) سال عمر كرد، در دنيا سرد و گرم زياد ديد، چندين سال بر كنعان، سپس در حاران (سرزمين عراق) به سر برد، و بعد به كنعان بازگشت، در قسمت پايان عمر، هنگامى كه 130 سال از عمرش گذشته بود، به هواى لقاى يوسف عليه‏السلام وارد مصر شد، و پس از هفده سال سكونت در مصر، از دنيا رحلت كرد.

او هنگام مرگ، فرزندان خود را به حضور طلبيد و آن‏ها را به دين دارى و صداقت و ياد خدا، وصيت نمود، سپس از دنيا رفت.

او وصيت كرده بود جنازه‏اش را در مقبره خانوادگيش نزد قبر پدر و مادر و اجدادش، در سرزمين فلسطين (شهر مقدس خليل) به خاك بسپارند.

يوسف عليه‏السلام به طبيبان دستور داد تا پيكر يعقوب عليه‏السلام را موميايى كنند، سپس به فلسطين ببرند، و در مقبره پدرانش به خاك بسپارند.

عبدالوهاب نجار نويسنده قصص الانبياء مى‏نويسد: من در حرم حضرت ابراهيم خليل عليه‏السلام در شهر حبرون در نزديك مكفيليه (محل دفن ابراهيم، ساره، رفقه، اسحاق و يعقوب) تابوتى ديدم كه مردم شهر مى‏گفتند آن تابوت يوسف عليه‏السلام است.(310)

پايان داستان‏هاى حضرت يعقوب عليه‏السلام

 

302 - هود، 71.

303 - انعام/ 84.

304 - اقتباس از كتاب المعارف ابن قتيبه.

305 - طبق بعضى از تواريخ به جاى حاران حرّان يا فرّان آرام نوشته شده كه از شهرهاى بابِل در سرزمين عراق كنونى قرار داشت.

306 - اقتباس از تاريخ انبياء عمادزاده،ص 369 - 370.

307 - قصه‏هاى قرآن، ترجمه مصطفى زمانى،ص 125.

308 - قصص الانبياء: عبدالوهاب نجار،ص 155.

309 - تفسير برهان، ج 2،ص 262. با توضيحاتى از نگارنده. تفسير جامع، ج 3،ص 316، علل الشرايع، ج 1،ص 43، باب 41، اين كه در اينجا و در موارد ديگر اين كتاب به مطالبى برخورد مى‏كنيد كه نسبت گناه و لغزش به پيامبرى داده شده است، منظور ترك اولى و گناه نسبى است چه آن كه طبق ادله قوى، ما معتقديم پيامبران، معصوم از گناه مطلق هستند و يا اين كه منظور از گناه، به معنى ترك اوامر ارشادى و انجام نواهى ارشادى است نه اوامر و نواهى مولوى، و ما پيامبران را از ترك و انجام اوامر و نواهى مولوى معصوم مى‏دانيم نه ارشادى. در اين باره به تفسير الميزان، ج 14،ص 240 و كتاب تنزيه الانبياء تاليف عالم بزرگ سيد مرتضى (ره) مراجعه شود.

310 - قصص قرآن، صدر بلاغى،ص 81 - 85، 418 - 419.

 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (10)

 

   9- حضرت لوط عليه‏السلام‏

      هجرت لوط عليه‏السلام همراه ابراهيم از سرزمين بابل به فلسطين‏

      ازدواج لوط عليه‏السلام‏

      نگاهى به بعضى از كارهاى زشت قوم لوط عليه‏السلام‏

      موضعگيرى زشت و مغرورانه قوم لوط در برابر حضرت لوط عليه‏السلام‏

      دعوت پياپى لوط عليه‏السلام و لجاجت قوم‏

      گفتگوى ابراهيم عليه‏السلام با فرشتگان، در مورد عذاب قوم لوط عليه‏السلام‏

      گفتگوى مأموران عذاب با حضرت لوط عليه‏السلام‏

      گفتگوى لوط عليه‏السلام با قوم تبهكار

      خبر دختر لوط عليه‏السلام به پدر!

      به ياد حضرت قائم (عجل الله تعالى فرجه الشريف)

      چگونگى عذاب وحشتبار قوم لوط عليه‏السلام‏

      يك آيه عبرت در قرآن‏

      درس عبرت‏

      لوط عليه‏السلام مظلومترين پيامبران‏

 

9- حضرت لوط عليه‏السلام‏

در قرآن 27 بار سخن از حضرت لوط عليه‏السلام به ميان آمده، و او را به عنوان يكى از پيامبران مرسل و صالح خوانده كه در برابر قوم سركش و شهوت‏پرستى قرار داشت و آن‏ها

را به آيين حضرت ابراهيم عليه‏السلام فرا مى‏خواند، ولى آن‏ها از اطاعت دستورهاى او سرپيچى مى‏كردند.

واژه لوط در اصل از لاط يلوط گرفته شده و به معنى ارتباط قلبى است، بنابراين اين پيامبر خدا كه پيوند محكم قلبى با خدا داشت، با نام لوط خوانده مى‏شد، و به عكس او، قومش به لواط و ارتباطهاى نامشروع آلوده بودند.

حضرت لوط عليه‏السلام از خويشان حضرت ابراهيم عليه‏السلام بود، مطابق پاره‏اى از روايات، برادرزاده يا پسرخاله ابراهيم عليه‏السلام بود، و طبق بعضى از روايات، برادر حضرت ساره همسر ابراهيم عليه‏السلام بود. هنگامى كه حضرت ابراهيم عليه‏السلام در سرزمين بابل (عراق كنونى) مردم را به يكتاپرستى دعوت مى‏نمود، لوط نخستين مردى بود كه در آن شرايط سخت به ابراهيم عليه‏السلام ايمان آورد، و همواره در كنار ابراهيم عليه‏السلام بود، و يگانه يار و ياور ابراهيم عليه‏السلام در دوران مبارزات او با نمرود به شمار مى‏آمد، چنان كه ساره نخستين زنى بود كه به ابراهيم عليه‏السلام ايمان آورد.(269)

لوط - چنان كه ظاهر امر نشان مى‏دهد - در همان بابل به دنيا آمد، و پس از اعتقاد به حقانيت آيين ابراهيم عليه‏السلام از مبلغين و مدافعين اين آيين بود، و در اين مسير به مقام ارجمندى از نبوت و رسالت رسيد كه خداوند (در آيه 133 صافات) مى‏فرمايد:

وَ اءنّ لوُطاً لَمِنَ المُرسَلينَ؛ همانا لوط از رسولان بود.

از امام باقر عليه‏السلام نقل شده فرمود: حضرت لوط در ميان قوم خود سى سال سكونت كرد و آن‏ها را به سوى خدا دعوت نمود و از عذاب الهى برحذر داشت. لوط پسرخاله ابراهيم عليه‏السلام و برادر ساره همسر ابراهيم بود. ابراهيم و لوط عليه‏السلام هر دو پيامبر مرسل و هشداردهنده بودند.

لوط مردى سخى، بزرگوار و مهمان‏دوست بود، و مقدم مهمان را گرامى مى‏داشت.(270)

زندگى لوط عليه‏السلام با قومش - چنان كه خاطرنشان مى‏شود - از دردناكترين و تلخترين زندگى‏ها بود، كه آن مرد خدا با كمال مقاومت تحمل كرد و به مسؤوليت ارشادى خود ادامه داد.

هجرت لوط عليه‏السلام همراه ابراهيم از سرزمين بابل به فلسطين‏

هنگامى كه حضرت ابراهيم عليه‏السلام از سرزمين بابل، به سوى فلسطين، هجرت كرد (يا تبعيد شد) حضرت لوط عليه‏السلام و خواهرش ساره همراه حضرت ابراهيم عليه‏السلام هجرت نمودند، و پس از ورود به مصر، در آن جا (چنان كه قبلاً ذكر شد) يك نفر كنيز به نام هاجر بر تعدادشان افزوده شد، و گروه چهارنفرى به طرف فلسطين حركت نمودند.

ابراهيم و ساره و هاجر در بيابانى كنار راه عمومى يمن و شام و... سكنى گزيدند، هر كسى كه از آن جا مى‏گذشت، ابراهيم او را به توحيد و آيين حق دعوت مى‏كرد و خبر در آتش افكندن او و نسوختنش، در دنيا شايع شده بود، بعضى به او مى‏گفتند: با آيين شاه (نمرود) مخالفت مكن، زيرا او مخالفتش را مى‏كشد، اما ابراهيم به راه خود ادامه مى‏داد.

يكى از كارهاى ابراهيم اين بود كه هر كس از كنار خيمه‏اش رد مى‏شد، او را مهمان مى‏كرد، و در محل سكونت او تا هفت فرسخ، شهرها و روستاهاى پر از نعمت و درخت و ميوه وجود داشت، و وفور نعمت در همه جا به چشم مى‏خورد و هر كس از مسافرين از اين شهرها مى‏گذشت، بدون جلوگيرى، از ميوه‏هاى درختان مى‏خورد.

ابليس كه در كمين انسان‏ها است، بخصوص اگر غرق در وفور نعمت باشند، زودتر مى‏تواند آن‏ها را فريب داده و غافل سازد، از عيش و نوش مردم استفاده كرد و به آن‏ها لواط را ياد داد، نخست خودش به صورت انسانى آماده شد كه با او لواط كنند و كم كم اين كار زشت شايع و عادى گرديد، به طورى كه مردان به مردان و زنان به زنان اكتفا مى‏كردند.

عده‏اى از مردم از اين وضع بسيار پست ناراحت شده و به حضور ابراهيم عليه‏السلام آمدند و به او شكايت كردند، ابراهيم حضرت لوط را به عنوان مبلّغ به سوى آنها فرستاد تا آن‏ها را نصيحت كند و از عواقب شوم اين اعمال زشت برحذر دارد.

لوط به سوى اين قوم (كه در شهرهاى سدوم و عمورا و دادما و صاعورا و صابورا) بودند روانه شد.(271) و چنان كه قبلاً گفتيم، ابراهيم در قسمت بلند فلسطين، و لوط در قسمت پايين به فاصله هشت فرسخ قرار گرفتند آن‏ها وقتى كه لوط را ديدند، گفتند: تو كيستى؟ فرمود: من پسر خاله ابراهيم هستم، همان ابراهيم كه شاه (نمرود) او را به آتش افكند، آتش نه تنها او را نسوزاند بلكه براى او سرد و گوارا شد، و او در چند فرسخى، نزديك شما است.

از خدا بترسيد، راه پاكى را بپيماييد، اين كارهاى زشت را نكنيد، خدا شما را هلاك خواهد كرد، گستاخى به خدا نكنيد از او بترسيد و خوددار باشيد و خدا را از ياد نبريد... .

گاه مى‏شد كه مردى كه از آن ديار عبور مى‏كرد، مردم زشتكار آن ديار به سوى او مى‏رفتند تا با او عمل زشت لواط انجام دهند، لوط عليه‏السلام او را از دست آن‏ها نجات مى‏داد... .(272)

ازدواج لوط عليه‏السلام‏

يكى از سنت‏هاى صحيح آيين‏هاى حق، ازدواج است كه راه طبيعى براى ارضاى غريزه جنسى، و بقاياى نسل مى‏باشد، لوط در همان محل مأموريت ازدواج كرد تا بلكه آن‏ها نيز از اين روش پيروى كنند و از انحراف جنسى دست بردارند، ثمره اين ازدواج اين شد كه لوط پس از مدتى داراى چند دختر گرديد.

لوط همچنان به امر به معروف و نهى از منكر و مبارزه با فساد ادامه مى‏داد، اما بيانات مستدل لوط در آن‏ها اثر نمى‏كرد، و اين جريان‏ها سال‏ها طول كشيد، تا اين كه به لوط گفتند: اگر دست از سرزنش ما برندارى تو را تبعيد خواهم كرد، در اين وقت بود كه ديگر اميدى به اصلاح آن‏ها نبود و آن‏ها مستحق هيچ چيز، جز عذاب سخت الهى نبودند، از اين رو دل حضرت لوط كه سال‏ها نسبت به آن‏ها مهربان بود تا بلكه به سوى حق برگردند، ناراحت شد و بر آن‏ها نفرين كرد.(273)

نگاهى به بعضى از كارهاى زشت قوم لوط عليه‏السلام‏

از كارهاى زشت قوم لوط گلوله‏پرانى با كمان، و هسته انداختن به يكديگر (و حتى در بعضى موارد شرطبندى مى‏كردند كه هسته به هر كسى بخورد با او عمل زشت انجام دهند) و آدامس جويدن در معابر عمومى (براى جذب افراد به خاطر شهوترانى).

همچنين لباسهاى فاخر بلند مى‏پوشيدند (كه امروز رقاصه‏هاى دنيا در جهان غرب مى‏پوشند) و دكمه‏هاى كت و پيراهنشان را مى‏گشودند(274) و قلم از بيان بعضى از زشتكارى‏هاى آن‏ها شرم دارد، از جمله از كارهاى آن‏ها اين بود كه راه‏ها را براى زشتكارى مى‏بستند و آشكارا در معرض ديد مردم، منكرات را انجام مى‏دادند و تفسير آيه 29 عنكبوت‏

وَ تَأتُونَ فِى ناديكُمَ المُنكَر آمده: با يكديگر در ملاء عام كارهاى ركيك و زشت انجام مى‏دادند.(275)

و در بعضى از تفاسير، كلمه منكر به هسته انداختن آن‏ها تفسير شده كه آن هم به خاطر هوسهايشان بود.(276)

از آيات قرآن از جمله آيه 28 سوره عنكبوت استفاده مى‏شود، كه زشتكارى قوم لوط به گونه‏اى زننده بود كه در ميان هيچ قوم و ملتى سابقه نداشت. چنانكه لوط به آن‏ها گفت:

اءِنَّكُم لَتأتونَ الفاحِشَةَ ما سَبَقكُم بِها مِن اَحدٍ مِنَ العالَمينَ؛

شما كار بسيار زشتى انجام مى‏دهيد كه احدى از مردم جهان، قبل از شما را انجام نداده است.

به اين ترتيب آن‏ها چون بنيانگذار اين فساد بودند، بار گناه كسانى را كه در آينده از آن‏ها پيروى مى‏كنند نيز به دوش خواهند كشيد، بى آن كه از گناه آنان چيزى كم شود.

از زشتكارى قوم لوط اين كه: كف دست بر پشت يكديگر مى‏زدند، دشنام‏هاى ركيك و زننده به همديگر مى‏گفتند، بازيهاى بچه گانه داشتند، قماربازى مى‏كردند، با انواع آلات موسيقى سر و كار داشتند، سنگ پرانى و متلك گفتن از كارهاى معمول آن‏ها بود، و در حضور جمع، خود را برهنه مى‏كردند و... .

حضرت لوط هر چه آن‏ها را نصيحت مى‏كرد، در دل آن آلودگان و منحرفان اثر ننموده، پاسخ آن‏ها به حضرت لوط اين بود كه:

اِئتِنا بِعذابِ اللهِ اءنْ كنتَ مِنَ الصادِقينَ؛

اگر راست مى‏گويى عذاب خدا را براى ما بياور.(277)

لجاجت و هوسبازى آن‏ها تا اين حد بود، و سرانجام حضرت لوط با قلبى آكنده از اندوه گفت: پروردگارا مرا بر اين قوم فاسد، پيروز گردان.(278)

نكته قابل توجه اين كه در حالات قوم لوط نوشته‏اند: يكى از عوامل اصلى آلودگى آن‏ها به گناه زشت لوط اين بود كه آن‏ها مردم بخيلى بودند و چون شهرهاى آن‏ها بر سر راه كاروان‏هاى شام قرار داشت، آن‏ها با انجام اين عمل، نسبت به بعضى از عابرين و مهمانانش، مى‏خواستند آن‏ها را از شهرهاى خود دور سازند، ولى كم كم اين عمل زشت در ميان خودشان نيز رايج گرديد.(279)

به هر حال، چنان كه خاطرنشان خواهد شد به سخت‏ترين عذاب الهى گرفتار شدند، به اميد آن كه در جامعه ما هيچگونه از كارهاى قوم لوط نباشد، كه كيفر آن بسيار سخت است.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد مردى را ديد به طرف كسى هسته انداخت، فرمود: او مشمول لعنت است تا آهسته به زمين بيفتد سپس فرمود: هسته انداختن از شيوه‏هاى قوم لوط است آن گاه آيه فوق (29 - عنكبوت) را خواند(280) و از كارهاى زشت آن‏ها اين بود كه محل مدفوع خود را نمى‏شستند، و خود را از جنابت تطهير نمى‏نمودند و بسيار بخيل و دست بسته بودند، هرگز كسى را به غذا دعوت نمى‏كردند. (281)

آرى وفور نعمت شامات كه فرسخ در فرسخ پر از درخت‏هاى ميوه دار بود و آن چنان درخت‏ها در ميان هم رفته بودند كه شعاع آفتاب به زمين نمى‏رسيد، به جاى اين كه آن‏ها را شاكر خدا كند و به راه خداوند روند، اين چنين غرق در آلودگى شده بودند تا آن جا كه كسى جرأت نداشت كه از شهرهايشان عبور كند، چرا كه اموال او را غارت مى‏كردند، و او را به آلودگى جنسى مى‏كشاندند.

حضرت لوط تا آن حد، مظلوم و تنها بود كه حتى نزديكترين فرد نسبت به او كه مى‏بايست رازدار و حافظ اسرار و همكارى صديق و صميمى براى او باشد، و او را در هدفش كمك كند، نه تنها او را يارى نمى‏كرد بلكه به مخالفت به او اقدام مى‏كرد و با نشانه‏هايى به مخالفان يارى مى‏نمود.(282)

موضعگيرى زشت و مغرورانه قوم لوط در برابر حضرت لوط عليه‏السلام‏

لوط سى سال در ميان قوم خود همچون كوه ايستاد و در برابر آن‏ها قيام كرد و مكرر و هر روز آن‏ها را با نصيحت و پند و استدلال و ترساندن از عذاب خدا، به سوى حق راهنمايى مى‏نمود و حجت را بر آن‏ها تمام مى‏كرد. لوط عليه‏السلام همچون استادش ابراهيم عليه‏السلام مردى سخى و بزرگوار و مهمان‏نواز بود، هر كس بر او وارد مى‏شد با كمال احترام از او پذيرايى مى‏كرد.

ولى قوم او، وقتى كه مسافران و واردين غريب را مى‏ديدند، سنگ به سوى آن‏ها انداخته، و هر كس كه سنگش به كسى اصابت مى‏كرد، اموالش را مى‏گرفت و با او عمل زشت انجام مى‏داد و سه درهم به عنوان غرامت مى‏پرداخت، و قاضى آن‏ها به دادن اين سه درهم به مسافر مظلوم، قضاوت مى‏كرد.

و به طور كلى آنها غرق در انحرافات و آلودگى‏ها بودند، در مجالس عمومى با ساز و آواز و رقص و عريان، درهم مخلوط مى‏شدند (همچون مواردى كه هم اكنون در كشورهاى غربى وجود دارد) و زشتكارى و كثافتكارى را به جايى رساندند كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: زمين گريه كرد تا حدى كه اشكش به آسمان رسيد و آسمان گريه كرد تا حدى كه اشكش به عرش رسيد، آن گاه خداوند به آسمان فرمان داد كه آن‏ها را سنگباران كند (كه شرحش خواهد آمد).(283)

دعوت پياپى لوط عليه‏السلام و لجاجت قوم‏

حضرت لوط عليه‏السلام براى هدايت قوم خود، بسيار زحمت كشيد و رنج برد واز هر راهى وارد شد، ولى آن قوم همچنان بر سركشى و لجاجت خود مى‏افزودند، براى روشن شدن اين مطلب، نظر شما را به ترجمه آيه 160 تا 175 سوره شعراء جلب مى‏كنيم:

هنگامى كه برادرشان لوط عليه‏السلام به آنها گفت: آيا پرهيزگارى را پيشه خود نمى‏سازيد؟ من براى شما رسول امينى هستم. تقواى الهى پيشه كنيد و از من پيروى نماييد من از شما پاداشى نمى‏خواهم، پاداش من نزد پروردگار عالميان است.

آيا در ميان جهانيان، شما به سراغ همجنس مى‏رويد (چه كار زشتى؟!) و همسرانى را كه خدا براى شما آفريده است رها مى‏كنيد راستى شما قوم تجاوزگرى هستيد.

قوم لوط در پاسخ گفتند:

اى لوط! اگر از اين گفتار دورى نكنى، از اخراج شدگان خواهى بود (تو را از اين سرزمين تبعيد مى‏كنيم)

لوط گفت: من (به هر حال) دشمن شما هستم.

پروردگارا! من و خاندانم را از آنچه اينها انجام مى‏دهند رهايى بخش.

ما او و تمامى خانواده مؤمنش را نجات داديم، جز پيرزنى كه در ميان آن گروه باقى ماند (اين پيرزن همسر لوط بود كه از نظر عقيده و مذهب با قوم گمراه بود و هرگز به لوط ايمان نياورد) سپس ديگران را هلاك كرديم و بارانى (از سنگ) بر آنها فرو فرستاديم، چه باران بدى بود باران انذارشدگان.

در اين ماجرا(ى قوم لوط و سرنوشت شوم آنها) آيتى است امّا اكثر آنها ايمان نياوردند و پروردگار تو عزيز و رحيم است.

گفتگوى ابراهيم عليه‏السلام با فرشتگان، در مورد عذاب قوم لوط عليه‏السلام‏

چنان كه قبلاً در زندگى ابراهيم عليه‏السلام ذكر شد: به فرمان خدا نُه نفر يا يازده نفر از فرشتگان مقرب خداوند كه جبرئيل در ميانشان بود، از سوى خدا براى انجام دو مأموريت به زمين آمدند: نخست براى مژده دادن به ابراهيم عليه‏السلام كه به زودى از ساره داراى پسرى به نام اسحاق خواهد شد 2 - عذاب رسانى به قوم لوط.

وقتى كه اين فرشتگان نزد ابراهيم عليه‏السلام آمدند و بشارت خود را دادند، مأموريت دوم خود را به ابراهيم عليه‏السلام گفتند، ابراهيم عليه‏السلام در اين مورد با آن فرشتگان به گفتگو نشست، زيرا دل مهربان ابراهيم عليه‏السلام مى‏تپيد و با خود مى‏گفت: شايد روزنه اميد براى اصلاح قوم لوط باشد. از اين رو - طبق بعضى از روايات - ابراهيم به فرشتگان گفت: اگر در ميان قوم لوط صد نفر از مؤمنان باشند، آيا باز بر آن‏ها عذاب مى‏رسانيد؟

فرشتگان: نه.

ابراهيم: اگر پنجاه نفر باشند چطور؟

فرشتگان: نه .

ابراهيم: اگر يك نفر مؤمن باشد چطور؟

فرشتگان: قطعا لوط عليه‏السلام در ميان آن‏ها نيست، ما به او و خاندانش آگاه‏تر هستيم، لوط و خاندان با ايمانش - جز همسرش - را نجات خواهيم داد.(284)

وقتى كه براى ابراهيم، عذاب قوم لوط قطعى شد، ديگر هيچ نگفت، و تسليم فرمان خداى بزرگ بود، و گفتگوى فوق نيز براى توضيح بود كه از دل مهربان ابراهيم عليه‏السلام نشأت مى‏گرفت.

و در بعضى از روايات آمده: ابراهيم به جبرئيل گفت: در اين باره به خدا مراجعه كن (و توضيح بخواه) خداوند در همان لحظه به ابراهيم وحى كرد:

اَعرِض عَن هذَا اءِنَّه قَد جاءَ اَمرُ ربِّكَ وَ اءِنَّهُم آتِيهُم عَذابٌ غَيرُ مَردُودٍ؛

اى ابراهيم! از اين گفتگوها دورى كن، فرمان خدا صادر شده و اين فرشتگان مأمور عذاب حتمى قوم لوط هستند كه در آن، هيچ شفاعتى مقبول نيست. (285)

گفتگوى مأموران عذاب با حضرت لوط عليه‏السلام‏

سرانجام مأموران عذاب به صورت بشر، از حضور ابراهيم خارج شده و به حضور لوط وارد شدند، لوط جوانان زيبايى را ديد و در اين موقع مشغول آبيارى زراعتش بود، به آن‏ها گفت: شما كيستيد؟

آن‏ها گفتند: ما مسافر راه هستيم امشب مايليم مهمان تو باشيم.

لوط، با توجه به قوم منحرف و زشتكارش از يك سو، و ورود جوانان زيبا از سوى ديگر، در فشار روحى قرار گرفت، كه چه كند، اگر اين جوانان را مهمان كند ترس آبروريزى است، اين فكر چنان او را ناراحت كرد كه به خود گفت:

هذا يَومٌ عَصيبٌ؛ امروز روز سخت و وحشتناكى است.(286)

اما لوط مهمان نواز چاره‏اى جز اين نداشت كه مهمانان را به خانه خود ببرد، آن‏ها را به سوى خانه‏اش راهنمايى كرد ولى براى اين كه آن‏ها را از ماجرا با خبر كرده باشد، در وسط راه چند بار به آن‏ها گفت: اين شهر مردم زشتكار و منحرفى دارد، تا اگر ميهمان‏ها توانايى مقابله دارند، حساب كار خود را كرده باشند.

در بعضى از روايات آمده: لوط آن قدر مهمان‏هاى خود را معطل كرد تا شب فرا رسيد، شايد در تاريكى دور از چشم آن قوم شرور و آلوده بتواند با حفظ آبرو از آنان پذيرايى كند.(287)

به هر حال مهمانان وارد خانه لوط شدند، همسر لوط بر پشت بام رفت و آتش روشن كرد، قوم شرور فهميدند كه امشب در خانه لوط چند نفر به مهمانى آمده‏اند و از هر سو به سرعت به سوى خانه لوط عليه‏السلام هجوم آوردند.(288)

گفتگوى لوط عليه‏السلام با قوم تبهكار

وقتى كه قوم شرور، به درِ خانه لوط عليه‏السلام رسيدند، به لوط گفتند: آيا ما تو را از جا دادن مردم نقاط ديگر منع نكرده‏ايم؟

لوط عليه‏السلام كه هوى و هوس آن‏ها را ميدانست، سخن از ازدواج (كه امرى طبيعى براى ارضاى غريزه جنسى و بقاى نسل است) به ميان آورد و فرمود: اينها دختران منند، براى شما پاكيزه‏ترند (با آن‏ها ازدواج كنيد و از عمل شنيع لواط دورى كنيد) از خدا بترسيد و مرا در ميان مهمانهايم، رسوا نكنيد.

اَلَيسَ مِنكُم رَجُلٌ رَشيدٌ؛

آيا در ميان شما يك نفر داراى رشد و غيرت نيست؟(289)

آن‏ها در پاسخ گفتند: تو كه مى‏دانى ما حق (و ميلى) در دختران تو نداريم و خوب مى‏دانى ما چه مى‏خواهيم.

وقتى كه حضرت لوط از آن قوم اصلاح‏ناپذير، مأيوس شد، گفت: كاش داراى نيرو يا تكيه گاه و پشتيبان محكمى بودم(290) (آنگاه مى‏دانستم با شما پست‏فطرتان چه كنم؟!)

آرى لوط در اين هنگام از غربت و بى كسى خود ياد كرد و گفت: اگر نيرويى مى‏داشتيم چنين خوار و گرفتار شما نمى‏شدم و در برابر تعدى و گزند شما دفاع مى‏كردم و در مقابل فشار شما مقاومت مى‏نمودم.

عجبا حتى يك مرد سالم و غيرتمند نبود كه به پشتيبانى از لوط بر خيزد، و تعبير به‏

اَلَيسَ مِنكُم رَجُلٌ رَشيدٌ؛

آيا در ميان شما يك مرد رشيد نيست؟

حاكى است كه اگر يك انسان عاقل و فهميده، و متعهد در ميان شما بود، كار شما به افتضاح و رسوايى نمى‏كشيد.

خبر دختر لوط عليه‏السلام به پدر!

بعضى چنين مى‏نويسند:

فرشتگان مأمور عذاب وقتى كه از ابراهيم عليه‏السلام جدا شدند، و به صورت جوانان زيبا به شهر سدوم روانه گشتند، چون به دروازه شهر رسيدند، دخترى را ديدند كه از چاه آب مى‏كشد، از او خواستند كه آن‏ها را پذيرايى كند، دختر در مورد قوم شرور لوط، درباره جوانان تازه وارد نگران شد، و در وجود خود نيرويى - براى حمايت ايشان نديد و خواست تا در يارى آن‏ها از پدرش استمداد كند، او دختر لوط بود، از اين رو مهلت خواست و نزد پدر رفت و ماجرا را گفت.

حضرت لوط از شنيدن اين خبر، سخت نگران شد، و درباره خصوصيات آن جوانان از دخترش توضيح خواست، و براى يافتن بهترين راه، با دخترش به گفتگو پرداخت، و شايد از پذيرفتن و استقبال از واردين، مردد بود، و فكر مى‏كرد از پذيرفتنشان، معذرت بخواهد، يا حقيقت حال را براى آن‏ها بگويد، تا به زحمت نيفتد، ولى مهر و محبت و مهمان‏نوازى لوط عليه‏السلام او را بر آن داشت كه مخفيانه، دور از ديد مردم، به استقبال واردين برود آنها را با كمال احترام به منزل بياورد (با توجه به اين كه قوم لوط، لوط را از مهمان كردن غريبان منع كرده بودند) سرانجام لوط به تصميم خود عمل كرد، و به استقبال جوانان تازه وارد رفت و با كمال احتياط، دور از ديد مردم آن‏ها را به خانه آورد و در خانه را به روى آن‏ها بست تا كسى مطلع نشود.(291)

به اين ترتيب حضرت لوط عليه‏السلام در شرايط بسيار سخت، خصلت مهمان‏نوازى خود را به خوبى انجام داد، كه بعد معلوم شد آن جوانان فرشتگان مأمور عذاب هستند.

به ياد حضرت قائم (عجل الله تعالى فرجه الشريف)

جالب اين كه در پاره‏اى از روايات در تفسير آيه:

قالَ لَو أَنَّ لِى بِكُم قُوَّة اَو آوى اِلى رُكنٍ شَديدٍ؛

كاش در برابر شما قدرتى داشتم و يا تكيه‏گاه و پشتيبان محكمى در اختيارم بود.

آمده: امام صادق عليه‏السلام فرمود: منظور از قوة همان قائم (عجل الله تعالى فرجه الشريف) است و منظور از ركن شديد 313 نفر ياران (مخصوص) آن حضرتند.(292)

به اين ترتيب نقش نيرو و سپاه قدرتمند در پيشبرد اهداف انسانى، روشن مى‏شود، و در ضمن حضرت لوط آرزو مى‏كند كه چنين نيرويى داشته باشد، و حكومت جهانى در پرتو وجود حضرت قائم عليه‏السلام با ارتش متعهد و نيرومند در همه جهان تشكيل گردد تا از مفاسد و زشتى‏ها به شدت جلوگيرى شود (اميد آن كه هر چه زودتر خداوند لطف كند، تا با ظهور حضرت قائم عليه‏السلام و تشكيل حكومت جهانى، همه گونه مفاسد از روى زمين برچيده گردد، و دنيا پر از عدل و داد شود).

چگونگى عذاب وحشتبار قوم لوط عليه‏السلام‏

از آن جا كه قوم سركش لوط، فساد را از حد گذراندند، و به جاى پذيرش راهنمايى‏ها و نصيحت‏هاى حضرت لوط، او را تهديد به تبعيد كردند، و سال‏ها بر اين وضع نكبت بار ادامه دادند و درست به عكس فرمان خدا همه چيز را وارونه نمودند، خداوند نيز مجازات آن‏ها را به تناسب كارهاى وارونه آن‏ها، وارونه كردن زمين قرار داد و به جاى آب باران، آن‏ها را سنگباران كرد، اينك اصل ماجرا را بشنويد:

وقتى كه مهمانان (فرشتگان به صورت جوانان زيبا) در خانه لوط عليه‏السلام بودند، لوط عليه‏السلام از يكى از آن جوانان پرسيد: كيستى؟ او گفت: من جبرئيل هستم، لوط گفت: چه مأموريتى دارى؟ جبرئيل گفت: مأموريت هلاكت قوم را دارم، لوط گفت: همين الان؟

جبرئيل گفت:

اَلَيسَ الصُّبحُ بِقَريبٍ؛

آيا صبح نزديك نيست؟(293)

در اين هنگام قوم شرور و زشتكار سر رسيدند، و در خانه لوط را شكستند و وارد خانه شدند، جبرئيل با پر خود محكم بر صورتشان زد، به طورى كه چشمشان محو و نابينا شد.(294)

وقتى آن‏ها چنين ديدند دريافتند كه عذاب (همان عذابى كه مكرر لوط به آنها وعده داده بود) فر رسيده است.

جبرئيل به لوط گفت: تو با افراد خانواده‏ات شبانه (دور از ديد مردم) از شهر بيرون برو جز همسرت كه او بايد در شهر بماند و جزء عذاب‏شدگان است.(295)

دانشمندى در ميان قوم لوط بود، به آن‏ها گفت: عذاب فرا رسيده، نگذاريد لوط و خانواده‏اش از شهر بيرون روند، چرا كه او در ميان شما است، عذاب نخواهد آمد، آن‏ها خانه لوط را محاصره كردند تا نگذارند لوط از خانه بيرون رود، ولى جبرئيل ستونى از نور را در جلو لوط قرار داد و به او گفت: در ميان نور بيا، كسى متوجه نخواهد شد، لوط و خانواده‏اش به ترتيب از درون نور، از شهر بيرون رفتند، همسر گناهكار لوط از جريان مطلع شد، خداوند سنگى به سوى او فرستاد، و او همان دم به هلاكت رسيد، وقتى كه طلوع فجر شد، چهار فرشته هر يك در يك ناحيه شهر قرار گرفتند، و آن سرزمين را تا هفت طبقه‏اش جدا كردند و به سوى آسمان بردند. به طورى كه آن سرزمين نزديك آسمان شد كه اهل آسمان صداى سگها و خروس‏هاى شهر آن‏ها را مى‏شنيدند.

سپس آن سرزمين را بر سر قوم شرور لوط وارونه كردند، و پس از آن سنگهايى از سجيل (گلهاى متحجر متراكم) كه نزد پروردگار نشانه دار بود، آن‏ها را نشانه گرفت و بر آن‏ها باريد، و به اين ترتيب شهرشان واژگون شد و خودشان با بدترين وضعى تار و مار و متلاشى گشتند.(296)

يك آيه عبرت در قرآن‏

در قرآن در آيه 70 سوره توبه مى‏خوانيم:

أَلَمْ يَأْتِهِمْ نَبَأُ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عَادٍ وَ ثَمُودَ وَ قَوْمِ إِبْرَاهِيمَ وِ أَصْحَابِ مَدْيَنَ وَالْمُؤْتَفِكَاتِ أَتَتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَيِّنَاتِ فَمَا كَانَ اللّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لَكِن كَانُواْ أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ؛

آيا خبر كسانى كه پيش از منافقان دورو بودند، به آنان نرسيده، قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و اصحاب مدين (قوم شعيب) و شهرهاى زير و رو شده (قوم لوط) كه پيامبرانشان با دلايل روشن به سوى آنها آمدند، (ولى به دعوت پيامبران اعتنا نكردند) خداوند به آنها ستم نكرد، امّا خودشان بر خويش ستم مى‏كردند (همه آنان با اختيار خود به هلاكت رسيدند، قوم نوح با طوفان و غرق شدن، قوم عاد (قوم هود) با طوفان‏هاى تند، قوم ثمود (قوم صالح) با زلزله و صاعقه، قوم ابراهيم با نابودى نعمت و هلاكت نمروديان، و قوم مدين (قوم شعيب) به وسيله ابر آتشبار، و قوم لوط با واژگونى شهرها و سنگباران نابود شدند.)(297)

منظور از مؤتفكات (شهرهاى زير و رو شده) شهرهاى قوم لوط عليه‏السلام است كه به گفته بعضى چهار شهر بودند، به نام‏هاى: سدوم، عامورا، دوما و صبوايم، و بزرگتر از همه، سدوم بود كه حضرت لوط عليه‏السلام در آن سكونت داشت.(298)

و از محدث معروف، مسعودى نقل شده: خداوند حضرت لوط عليه‏السلام را به پنج شهر اعزام نمود كه عبارتند از: سدوم، عموراء، ادوما، صاعورا و صابورا. (299)

درس عبرت‏

قرآن در آيه 83 سوره هود، پس از بيان عذاب سخت قوم لوط مى‏فرمايد:

وَ ما مِن الظّالمينَ مِن اُمَّتِكَ بِبَعيدٍ؛

اى محمد اينگونه عذاب‏ها بر ظالمان از امت تو دور نيست.(300)

و در سوره قمر (كه از آيه 34 تا 41 آن مربوط به عذاب قوم لوط است) در آيه 40 مى‏خوانيم:

وَ لَقَد سَيَّرنا القُرآنز للذِّكرِ فَهَل مِن مُدَّكِرِ؛

ما قرآن را با بيان آسان و روشن براى يادآورى و تذكر (غافلان) قرار داديم، آيا پندگيرنده‏اى هست؟

از دو آيه فوق و از آيات ديگر به روشنى در مى‏يابيم كه هدف از ذكر داستان قوم لوط، درس عبرت گرفتن، و خوف از خدا و دورى از گناه، و انديشيدن درباره عواقب گناه و عذاب الهى در دنيا و آخرت است.

آيه نخست (83 - هود) صريحاً اعلام مى‏دارد اين گونه عذاب‏ها براى ستمگران در هر امتى دور نيست، يعنى اگر ما در هر بُدى ستم كنيم، و راه طغيان و ظلم را بپيماييم سرانجام كار ما عذاب سخت الهى خواهد بود.

پس بايد عبرت گرفت، و تا مهلت و فرصت است، خودسازى كرد، و با آب توبه حقيقى آلودگى‏هاى گناهان سابق را شست.

لوط عليه‏السلام مظلومترين پيامبران‏

اين بود ماجراى غمبار زندگى حضرت لوط عليه‏السلام و سرانجام نكبت‏بار قوم لجوج آن حضرت، كه به نصيحت ناصحان دلسوز گوش ندادند و خود را سيه روز و تيره بخت دنيا و آخرت نمودند.

در ميان پيامبران شايد مظلوم‏تر از حضرت لوط عليه‏السلام نباشد كه سى سال قوم خود را به سوى خدا دعوت نمايد، و هيچكس به او پاسخ مثبت ندهد، و هنگام فرود آمدن عذاب، تنها يك خانه با ايمان در آن شهرها وجود داشت و آن خانه خود حضرت لوط عليه‏السلام بود، در اين خانه همسر لوط نيز حامى قوم بود و هنگام بيرون رفتن شبانه لوط، از خانه خارج شد تا به قوم خبر دهد، سنگى آسمانى آمد و به او خورد و كشته شد.

حضرت لوط عليه‏السلام پس از اين ماجرا مدتى زنده بود، و سرانجام از دنيا رفت، مرقد مطهرش در قريه كفر بريك در يك فرسخى مسجد خليل در كنار مرقد شصت نفر از پيامبران است.(301)

 

 

269 - سفينة البحار، ج 2،ص 516.

270 - بحار، ج 12،ص 147 و 148.

271 - بحار، ج 12،ص 163 و 155.

272 - بحار، ج 12،ص 163 و 155.

273 - بحار، ج 12،ص 155.

274 - بحار، ج 12،ص 151 - خصال، ج 1،ص 160.

275 - سفينة البحار، ج 1،ص 597.

276 - تفسير قمى،ص 496.

277 - عنكبوت، 29.

278 - عنكبوت، 30.

279 - تفسير نمونه، ج 16،ص 254.

280 - تهذيب الاحكام شيخ طوسى (ره)،ط جديد، ج 3،ص 262.

281 - سفينة البحار، ج 2،ص 516.

282 - بحار، ج 12،ص 115.

283 - سفينة البحار، ج 2،ص 517 - در اين جا اين مطلب شايان ذكر است كه در اسلام عمل لواط از گناهان كبيره است، و حد آن براى هر دو در صورتى كه از روى اختيار بوده يا اعدام با شمشير (و اسلحه ديگر) است و يا دست و پاى او را بستن و از كوه به طرف زمين پرتاب كردن و يا در آتش، سوزاندن است، و ضمنا مادر و خواهر و دختر كسى كه لواط داده بر لواط كننده حرام ابدى مى‏شود. در حالى كه اسلام اين چنين با اين عمل زشت برخورد شديد كرده، دنياى غرب از جمله انگلستان آن چنان در شهوت‏پرستى، مسخ شده است كه همجنس بازى و حتى جواز ازدواج پسر با پسر را در مجلس شوراى خود به تصويب رسانده‏اند با توجه به اين مطلب در قرن بيستم، ديگر جاى تعجب نيست، كه در زمان لوط آن چنان غوطه‏ور و در آلودگى بودند!

284 - تفسير برهان، ج 2،ص 226 - عنكبوت، 32.

285 - بحار، ج 12،ص 156.

286 - سوره هود، آيه 77.

287 - الميزان، ج 10،ص 362.

288 - سوره هود، آيه 78.

289 - سوره هود، آيه 78 - 79.

290 - سوره هود، آيه 80 (بحار ج 12،ص 157 و 158)

291 - قصص قرآن بلاغى،ص 76.

292 - بحار، ج 12،ص 158 - تفسير برهان، ج 2،ص 228.

293 - سوره هود، آيه 81.

294 - تفسير آيه 37، سوره قمر.

295 - سوره هود، آيه 81.

296 - سوره هود، آيه 81 تا 83؛ بحار، ج 11،ص 168.

297 - مجمع البيان، ج 5،ص 49.

298 - همان،ص 185.

299 - مروج الذهب، ج 1،ص 21.

300 - بحار، ج 12،ص 152.

301 - بحار، ج 12،ص 158؛ تاريخ انبياء عمادزاده،ص 359.

 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (9)


   7 و 8-اسماعيل و اسحاق فرزندان ابراهيم عليه‏السلام‏
      ولادت حضرت اسماعيل عليه‏السلام‏
      اسماعيل و مادرش در كنار كعبه‏
      بازگشت ابراهيم عليه‏السلام به فلسطين‏
      پيدايش چشمه زمزمه سر آغاز توجه مردم به مكه‏
      بازگشت ابراهيم عليه‏السلام به فلسطين‏
      توصيه ابراهيم عليه‏السلام به انتخاب همسر شايسته‏
      تجديد بناى كعبه به كمك اسماعيل عليه‏السلام‏
      هدف از بناى كعبه‏
      بزرگترين ايثار ابراهيم و اسماعيل عليهماالسلام در راه خدا
      مقاومت ابراهيم، اسماعيل و هاجر در برابر وسوسه‏هاى شيطان‏
      ابراهيم و اسماعيل عليهماالسلام در قربانگاه‏
      ترسيم ديگرى از وصيت اسماعيل قهرمان صبر
      پايان عمر اسماعيل عليه‏السلام در مكه‏
      پايان عمر اسحاق پيامبر عليه‏السلام‏
 
7 و 8-اسماعيل و اسحاق فرزندان ابراهيم عليه‏السلام‏
نام اسماعيل در قرآن دوازده بار، و نام اسحاق هفده بار آمده است، اين دو پيامبر، از فرزندان ابراهيم از دو مادر بودند، مادر اسماعيل هاجر نام داشت، و مادر اسحاق ساره بود. خداوند اين دو پسر را در سن پيرى ابراهيم به ابراهيم عطا فرمود، چنان كه در آيه 39 سوره ابراهيم از زبان ابراهيم مى‏خوانيم مى‏گويد:
اَلْحَمْدُلِلَّه الَّذِى وَهَبَ لِى علَى الكِبَرِ اسماعِيلَ و اسحَاقَ اءنّ ربِّى سَمِيع الدُّعاء؛
حمد و سپاس خداوندى را كه در پيرى اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد، قطعا پروردگار من شنونده (و اجابت كننده) دعا است.
از ابن عباس روايت شده، خداوند در سن نود و نه سالگى ابراهيم، اسماعيل را به او داد، و در سن صد و دوازده سالگى اسحاق را به او عطا فرمود، و از سعيد بن جبير نقل شده كه ابراهيم تا 117 سالگى فرزندى نداشت، سپس داراى فرزندانى به نام اسماعيل و اسحاق گرديد.(239)
ولادت حضرت اسماعيل عليه‏السلام‏
حضرت ابراهيم عليه‏السلام در آن هنگام كه در سرزمين بابِل (عراق كنونى) بود، در 37 سالگى با ساره دختر يكى از پيامبران به نام لاحج ازدواج كرد، ساره بانويى مهربان و باكمال بود و (همچون خديجه عليهاالسلام) اموال بسيار داشت، همه آن اموال را در اختيار ابراهيم گذاشت، و ابراهيم آن اموال را در راه خدا مصرف نمود. (240)
ساره در يك خانواده كشاورز و دامدار زندگى مى‏كرد، وقتى كه همسر ابراهيم شد، گوسفندهايى بسيار و زمين‏هاى وسيعى كه از ناحيه پدر به او به ارث رسيده بود، در اختيار ابراهيم گذاشت.
هنگامى كه ابراهيم همراه ساره از بابِل به سوى سرزمين فلسطين هجرت كردند (چنان كه قبلاً ذكر شد) در مسير راه وقتى كه به مصر رسيدند، حاكم مصر كنيزى را به نام هاجر به ساره بخشيد، ابراهيم همراه ساره و هاجر وارد فلسطين شدند، و در آن جا به زندگى پرداختند و ابراهيم و لوط (برادر يا پسر خاله ساره) در اين سرزمين به هدايت قوم پرداختند، ابراهيم در قسمت بلند فلسطين، و لوط در قسمت پايين فلسطين با فاصله هشت فرسخ، سكونت نمودند، و حضرت لوط در عين آن كه پيغمبر بود، به نمايندگى از طرف ابراهيم در آن جا به راهنمايى مردم پرداخت.
سال‏ها گذشت ابراهيم با اين كه به سن پيرى رسيده بود، داراى فرزند نمى‏شد، علتش اين بود كه همسرش ساره بچه دار نمى‏شد، روزى ابراهيم به ساره چنين پيشنهاد كرد: اگر مايل هستى كنيزت هاجر را به من بفروش، شايد خداوند از ناحيه او فرزندى به ما عنايت كند، تا پس از ما راه ما را زنده كند.
ساره اين پيشنهاد را پذيرفت، از اين پس هاجر همسر ابراهيم گرديد و پس از مدتى داراى فرزندى شد كه نام او را اسماعيل گذاشتند. اين همان فرزند صبور و بردبارى بود كه ابراهيم از درگاه خدا درخواست نموده بود، و خداوند بشارت او را به ابراهيم داده بود.(241)
با داشتن اين فرزند، كانون زندگى ابراهيم، زيبا و شاد شد، چرا كه اسماعيل ثمره يك قرن رنج و مشقت‏هاى ابراهيم بود.
طبيعى است كه ساره نيز به خصوص هنگامى كه چشمش به چهره اسماعيل مى‏افتاد، آرزو مى‏كرد كه داراى فرزند باشد، گاه به ابراهيم مى‏گفت: از خدا بخواه من نيز داراى فرزند شوم.
ابراهيم و ساره گر چه هر دو پير شده بودند، و ديگر اميد فرزند داشتن در ميان نبود، ولى ابراهيم بارها امدادهاى غيبى را ديده بود، از اين رو داراى اميد سرشار بود، و از خدا مى‏خواست كه ساره نيز داراى فرزند شود، طولى نكشيد كه دعاى ابراهيم مستجاب شده و بشارت فرزندى به نام اسحاق به او داده شد.(242)
چگونگى بشارت چنين بود: حضرت لوط مدتها قوم خود را به سوى خدا و اخلاق نيك دعوت مى‏كرد، ولى آن‏ها حضرت لوط را به استهزاء گرفتند و سرانجام مستحق كيفر سخت الهى گشتند، جبرئيل همواره چند نفر از فرشتگان مقرب مأمور شدند كه نخست نزد ابراهيم بيايند و او را به تولد فرزندى به نام اسحاق مژده دهند، و سپس به سوى قوم لوط رفته و عذاب الهى را به آن‏ها برسانند.
روزى ابراهيم با همسرش ساره در خانه بود، ناگهان ديد سه نفر (يا9 نفر يا 11 نفر) به صورت جوانانى نيرومند و زيبا بر ابراهيم وارد شدند و سلام كردند، ابراهيم كه مهمان‏نواز بود بى‏درنگ گوساله‏اى كشت و از گوشت آن غذاى مطبوعى براى مهمانان فراهم كرد و جلو آن‏ها گذاشت، اما در حقيقت آن‏ها فرشته بودند كه به صورت بشر به آن جا آمده بودند،و فرشته غذا نمى‏خورد، نخوردن غذا در آن زمان يك نوع علامت خطر بود، ابراهيم با آن همه شجاعت ترسيد، از اين رو كه فكر مى‏كرد آن‏ها دزدند يا سوءقصد دارند و يا براى عذاب قوم خود آمده‏اند... ولى بى‏درنگ آن‏ها ابراهيم را از ترس بيرون آوردند و به او گفتند: نترس، ما براى دو مأموريت آمده‏ايم: 1 - قوم ناپاك لوط را به مجازات اعمال ناپاكشان برسانيم 2 - به تو مژده مى‏دهيم كه خداوند به زودى فرزندى به نام اسحاق به تو مى‏دهد كه پيامبر خواهد بود، سپس فرزندى به نام يعقوب به اسحاق خواهد داد كه او نيز پيامبر است. ترس و وحشت از ابراهيم برطرف شد.
وقتى كه اين بشارت به گوش ساره رسيد، از تعجب خنديد و گفت: آيا من كه پير و فرتوت هستم و ابراهيم نيز پير است داراى فرزند مى‏شوم، به راستى عجب است؟!
رسولان به ساره گفتند: آيا از فرمان و عنايت خداوند تعجب مى‏كنى؟ او خداى مهربان است، و در مورد شما چنين خواسته است، طولى نكشيد كه كانون گرم خانواده ابراهيم به وجود نوگلى به نام اسحاق گرمتر شد.(243)
ابراهيم سپاس الهى را به جا آورد و گفت: شكر و سپاس خداوندى را كه به من در سن پيرى اسماعيل و اسحاق را عنايت فرمود.(244)
اسماعيل و مادرش در كنار كعبه‏
حس هووگرى گاهى به صورت‏هاى رنج آور در ساره بروز مى‏كرد، او وقتى كه مى‏ديد ابراهيم فرزند نوگلش اسماعيل را در كنار مادرش در آغوش مى‏گيرد و او را مى‏بوسد و نوازش مينمايد، در درون ناراحت مى‏شد و در غم و اندوه فرو مى‏رفت، آتش حسادت در درونش شعله ميكشيد كه چرا شوهرم ابراهيم بايد همسر ديگر به نام هاجر داشته باشد؟ و هاجر كه كنيز من بود، اينك همتاى من شود؟ و پسرش مانند پسر من مورد محبت ابراهيم قرار گيرد؟! و... .
كوتاه سخن آن كه: وسوسه‏هاى نفسانى، طوفانى از حزن و اندوه در ساره به وجود آورده بود و موجب مى‏شد كه گاه و بيگاه با ابراهيم برخوردهاى نامناسب و زننده كند.
روايت شده: اسماعيل و اسحاق بزرگ شده خداوند (در حدى كه مى‏توانستند با هم مسابقه كشتى يا مسابقه دويدن بگذارند) در يكى از مسابقه‏ها اسماعيل برنده شد، ابراهيم بى درنگ اسماعيل را گرفت و بر روى دامنش گذاشت، و اسحاق را در كنارش نشاند، اين منظره ساره را بسيار ناراحت كرد، به طورى كه با تندى به ابراهيم گفت: مگر بنا نبود كه اين دو فرزند را مساوى قرار ندهى؟! هاجر را از من دور كن و به جاى ديگر ببر.(245)
از آن جا كه ساره قبلاً مهربانى‏هاى بسيار به ابراهيم كرده بود، و ابراهيم همواره سعى داشت نسبت به او وفادار و خوشرفتار باشد، از اين رو نمى‏توانست ساره را از خود برنجاند.
آزارهاى ساره باعث شد كه ابراهيم شكايت او را به درگاه خدا برد، خداوند به ابراهيم چنين وحى كرد: مثال زن همچون مثال چوب كج خشك است اگر آن را به خود واگذارى از او بهره مى‏برى، و اگر خواسته باشى آن چوب را راست كنى شكسته خواهد شد.
آن گاه خداوند به ابراهيم فرمان داد كه هاجر و اسماعيل را از ساره دور كند، ابراهيم عرض كرد: آن‏ها را به كجا ببرم؟ خداوند كه مى‏خواست خانه‏اش كعبه به دست ابراهيم بازسازى شود به ابراهيم وحى كرد و فرمود: آن‏ها را به حرم و محل امن خودم و نخستين خانه‏اى كه آن را براى انسان‏ها آفريدم، يعنى به مكه ببر.(246)
ابراهيم با اجراى اين فرمان گر چه از بن بست مشكل خانوادگى نجات يافت، ولى چنين كارى بسيار مشكل و رنج آور بود، زيرا بايد عزيزانش هاجر و اسماعيل را از فلسطين آباد و خرم به دره خشك و تفتيده مكه كنار كعبه ببرد كه در لابلاى كوه‏هاى زمخت و خشن قرار داشت.
اگر خوب بينديشيم گذاشتن همسرو فرزند در آن بيابان و دره و در ميان كوه‏ها، با توجه به روزهاى دغ و گرم و شب‏هاى تاريك در برابر درندگان، كار بسيار سخت و تلخى است. ولى ابراهيم مرد راه است، حماسه‏آفرين تاريخ است، اخلاص وبندگى او در برابر خدا به گونه‏اى است كه خود را فناى محض ميداند و همه وجودش را قطره‏اى در برابر اقيانوس بى كران.
ابراهيم، هاجر و اسماعيل خردسال را برداشت و از فلسطين به سوى مكه رهسپار گرديد، اين فاصله طولانى را با وسايل نقليه آن زمان كه شتر و الاغ بود پيمود تا به سرزمين خشك و سوزان مكه رسيد، در آن جا يك قطره آب نبود و هيچ انسان و حيوان و پرنده‏اى وجود نداشت، به راستى ابراهيم در سخت‏ترين و عجيب‏ترين آزمايش‏هاى الهى قرار گرفت، با تصميمى قاطع، فرمان خدا را اجرا كرد، هاجرو كودكش را در آن سرزمين خشك و سوزان گذاشت و آماده مراجعت گرديد.
هنگام مراجعت هاجر در حالى كه گريان و ناراحت بود، صدا زد: اى ابراهيم! چه كسى به تو دستور داده كه ما را در سرزمينى بگذارى كه نه گياهى در آن وجود دارد و نه حيوان شيردهنده و نه حتى يك قطره آب، آن هم بدون زاد و توشه و مونس؟
ابراهيم گفت: پروردگارم به من چنين دستور داده است.
وقتى كه هاجر اين سخن را شنيد گفت: اكنون كه چنين است، خداوند هرگز ما را به حال خود رها نخواهد كرد.
بازگشت ابراهيم عليه‏السلام به فلسطين‏
در حالى كه ابراهيم و هاجر، هر دو از فراق هم اشك مى‏ريختند از هم جدا شدند، ابراهيم به سوى فلسطين حركت كرد، هاجر و اسماعيل در مكه ماندند.
وقتى كه ابراهيم به تپه ذى طوى رسيد، همانجا كه اگر از آن جا سرازير مى‏شد ديگر هاجر و اسماعيل را نمى‏ديد، نظرى حسرت‏بار به آن‏ها نمود، آن گاه چنين دعا كرد:
خدايا شهر مكه را شهر امنى قرار بده - خدايا من و فرزندانم را از پرستش بت‏ها دورنگهدار - پروردگارا من بعضى از بستگانم (هاجر و اسماعيل) را در سرزمين بى آب وعلف در كنار خانه‏اى كه حرم تو است ساكن كردم تا نماز را بر پا دارند، دل‏هاى مردم را به سوى آن‏ها و هدفشان متوجه ساز - و آن‏ها را از انواع ميوه‏ها (ى مادى و معنوى) بهره‏مند كن - خدايا مرا و فرزندانم را از نمازگزاران قرار بده - پروردگارا دعاى مرا بپذير و تقاضاى مرا بر آور - مرا بيامرز و از لغزشهايم بگذر، و پدر و مادرم و همه مؤمنان را در روزى كه حساب قيامت برپا مى‏شود بيامرز(247)
به اين ترتيب ابراهيم با چشمى اشكبار، هاجر و اسماعيل را به خدا سپرد و به سوى فلسطين حركت كرد، در حالى كه اطمينان داشت دعاهايش به اجابت مى‏رسد، زيرا همه شرايط استجابت را دارا بود.
پيدايش چشمه زمزمه سر آغاز توجه مردم به مكه‏
كعبه نخستين پرستشگاه يكتاپرستان بود كه ساختمان نخستين آن را حضرت آدم به فرمان خدا ساخت، سپس در عصر حضرت نوح بر اثر توفان ويران شد و اثرى از آن باقى نماند، اينك هاجر و اسماعيل در كنار همين ساختمان ويران شده در دره كوه‏هاى زمخت، تنها قرار گرفته‏اند و به راستى كه براى يك بانوى رنجديده در كنار كودكش سكوت نمودن در چنين جايى بسيار وحشتناك است.
هاجر در آن شرايط سخت دل به خدا بست، صبر و استقامت را شيوه خود ساخت، در آن بيابان درخت خارى را ديد، عبايش (چادرش) را روى آن درخت پهن كرد و سايه‏اى تشكيل داد، و با فرزند خردسالش اسماعيل، زير سايه آن نشست.
اينك خود را در ميان امواج فكرهاى گوناگون مى‏ديد، گاهى به جسم ناتوان نور چشمش اسماعيل مى‏نگريست، و زمانى به مهربانى‏هاى ابراهيم و نامهرى‏هاى ساره و سرانجام در مورد سرنوشت خود و كودكش فكر مى‏كرد، ولى ياد خدا دل تپنده‏اش را آرامش مى‏داد، چند ساعت از روز گذشت، ناگاه اسماعيل در آن بيابان داغ و خشك اظهار تشنگى كرد.
كودك به پشت روى زمين افتاده و پاشنه‏هاى هر دو پاى را به زمين مى‏سايد، گويى از سنگ و خاك يارى مى‏طلبد.
مادر دلسوخته و تنها به اسماعيل رنجور و تشنه مى‏نگرد چه كند، اگر آب پيدا نشود ميوه دلش و ثمره رنجهايش اسماعيل را از دست خواهد داد، برخاست و به اطراف رفت بلكه آبى پيدا كند، در چند قدميش دو كوه كوچك (كوه صفا و كوه مروه) بود، نمايى از آب را روى كوه صفا ديد با شتاب به سوى آن دويد، ولى وقتى به آن رسيد ديد آب نيست و آبنما است، باز به سوى صفا حركت كرد و بار ديگر به سوى مروه و اين رفت و آمد هفت بار تكرار شد، در حالى كه گاهى به كودك بينوايش مى‏نگريست كه نزديك است از تشنگى جان دهد، مادر خسته شد و ديد اميدش از هر سو بسته است، در حالى كه اشك از چشمانش سرازير بود به سوى فرزندش آمد، تا آخرين لحظات عمر او نزد كودكش باشد و عذر خود را بيان كند كه هان اى ميوه قلبم هرچه توان داشتم به جستجو پرداختم ولى آبى نيافتم، تا به كودك رسيد ناگهان ديد از زير پاهاى اسماعيل آب زلال و گوارا پيدا شده است.
عجبا اين كودك از شدت تشنگى آن قدر ناله كرده و پاهاى كوچكش را به زمين ساييده كه به قدرت خدا، زمين طاقت نياورده و آبش را بيرون ريخته است.
هاجر بسيار خوشحال شد، با ريگ و سنگ اطراف آب را گرفت و گفت: زمزم (اى آب آهسته باش) از اين رو آب چشمه، زمزم ناميده شد و هم اكنون كنار كعبه، قرار گرفته كه ياد آور خاطره عجيب هاجر و اسماعيل است.
هاجر و اسماعيل از آب نوشيدند، نشاط يافتند، هاجر ديد بار ديگر خداوند با امداد غيبى به فرياد آن‏ها رسيده و دعاى همسرش ابراهيم مستجاب شده است، قلبش لبريز از توكل به خدا گرديد.
طولى نكشيد پرندگان از دور احساس كردند كه در اين بيابان آب پيدا شده، دسته دسته به طرف آن آمدند و از آن نوشيدند.
حركت غير عادى و دست جمعى پرندگان به سوى اين چشمه و حتى رفت و آمد حيوانات وحشى به طرف آن باعث شد كه نخست طايفه جُرهم كه در عرفات (نزديك مكه) سكونت داشتند دنبال پرندگان را گرفتند و آمدند كنار آن چشمه، ديدند كودكى كنار مادرش نشسته و چشمه آبى در آن جا پديد آمده است، از هاجر پرسيدند تو كيستى و سرگذشت تو چيست؟
هاجر تمام ماجرا را براى آن‏ها بيان كرد.
گروهى از سواران يمن كه در بيابان مكه در حركت بودند، از حركت پرندگان احساس كردند آبى ظاهر شده، آن‏ها نيز به دنبال سير حركت پرندگان خود را كنار چشمه رساندند و ديدند بانويى همراه كودكش در كنار آب خوشگوارى نشسته است، تقاضاى آب كردند، هاجر به آن‏ها آب داد، آن‏ها نيز از نان و غذايى كه به همراه داشتند به هاجر دادند، و به اين ترتيب طايفه جرهم و قبايل ديگر به مكه راه يافتند.
رفته رفته مكه كه بيابانى سوزان، بيش نبود، روز به روز رونق يافت و هر روز كاروان هايى به آن جا مى‏آمدند و روز به روز بر احترام هاجر افزوده مى‏شد، و رفته رفته خيمه‏ها در كنار آن چشمه زده شد، و بيابان تبديل به شهركى گشت.
هاجر خدا را سپاس گزارد كه دعاى همسرش به اجابت رسيده و قلب‏هاى مردم به او متوجه گشته و از مواهب و روزى‏هاى الهى برخوردار شده است، كاروان‏ها نيز همواره شكر خدا مى‏كردند كه به چنين موهبتى رسيده‏اند.(248)
بازگشت ابراهيم عليه‏السلام به فلسطين‏
ابراهيم به فلسطين برگشت، اما كراراً براى ديدار نور ديده‏اش اسماعيل و احوالپرسى از هاجر به مكه مى‏آمد، او اين راه طولانى را طى مى‏كرد و از آن‏ها خبر مى‏گرفت، و از اين كه مشمول لطف الهى شده‏اند و از مواهب الهى برخوردارند بسيار خوشحال مى‏شد، ولى چندان در مكه نمى‏ماند و به خاطر اين كه ساره ناراحت نشود، زود به فلسطين بر مى‏گشت، اين رفت و آمدهاى ابراهيم بين فلسطين و مكه يك نكته عميقى نيز دارد و آن اين كه فلسطين و مكه اين دو سرزمين پربركت از نظر مادى و معنوى، بايد از آن خداپرستان واقعى باشد، و آنان كه از تبار ابراهيم خليل عليه‏السلام هستند، در طول تاريخ نگذارند دشمنان بشر بر اين دو مكان مقدس سلطه يابند...
اسماعيل در كنار مادر مهربانش هاجر، كم كم بزرگ شد، عشاير جُرهم و افراد ديگر، فوق العاده به او احترام مى‏گذاشتند، و در ميان آن‏ها نوجوان و جوانى زيباتر و با كمال‏تر از اسماعيل نبود، او در ميان آن‏ها، چشم و چراغ بود، جالب اين كه با اين كه عشاير جرهم حاضر بودند به خاطر آب زمزم و... كه از اسماعيل به آن‏ها رسيده بود معاش اسماعيل را تأمين كنند، ولى اسماعيل چنين برنامه‏اى را قبول نداشت، بلكه خود به دنبال كار مى‏رفت گاهى با دامدارى و گاهى با صيادى، معاش ساده خود و مادرش را تأمين مى‏كرد، هرگز تن به احتياج و نگاه كردن به دست ديگران نمى‏داد.
زندگى او و مادرش بسيار شيرين بود به خصوص وقتى كه ابراهيم گاهى از آن‏ها ديدار مى‏كرد، زندگيشان شيرين‏تر مى‏شد، نشستن اين سه نفر كنار آب زلال زمزم و دست و صورت خود را شستن، صفاى ديگرى داشت صفايى كه در ظاهر و باطن بود، و هر كس را ياراى دست يابى به آن نيست.
اما طولى نكشيد كه مادر مهربان اسماعيل، يعنى هاجر اين بانوى رنج‏ديده و مهربان كه گرد پيرى به دلش نشسته بود، و چروك‏هاى چهره‏اش حكايت از رنج‏هاى طافت‏فرساى او مى‏كرد، به لقاء الله پيوست، و اسماعيل آن مادر مهربان، يگانه مونس شب‏ها و روزها، و آن مرهم زخمهايش را از دست داد.(249)
به راستى چقدر رنج آور است كه مادرى اين چنين كنار يگانه يادگارش از دنيا برود و پيوند اين دو محبوب را به فراق مبدل سازد ولى چه بايد كرد، اين كار دنياى فانى است كه عزيزان را از هم جدا مى‏كند و تا انسان مى‏خواهد كمى به خود سر و سامان بدهد، با تلخى و رنج ديگرى روبرو مى‏شود كه به قول شاعر:
افسوس كه سوداى من سوخته خام است
تا پخته شود خامى من عمر تمام است
دودمان جُرهم و عمالقه اسماعيل را تنها گذاشتند، براى او با موافقت خود همسرى انتخاب كرده، و اسماعيل با دخترى به نام سامه ازدواج كرد ابراهيم به شوق ديدار جوانش براى چندمين بار از فلسطين به سوى مكه رهسپار شد، سوار بر الاغ، خسته و كوفته، گرد و غبار بر سر و صورتش نشسته، با خود مى‏گفت تمام اين رنج‏ها با ديدار اسماعيل و هاجر، رفع خواهد شد، ولى اين بار وقتى نزديك رسيد ديد هاجر به پيش نمى‏آيد، كم كم به پيش آمد با زنى روبه رو شد كه همسر اسماعيل بود، پس از احوالپرسى فهميد كه هاجر از دنيا رفته است، قلب مهربان ابراهيم به طپش افتاد، به ياد مهربانى‏هاى هاجر اشك ريخت، و از اين مصيبت جانكاه به خدا پناه برد...
از همسر اسماعيل پرسيد: شوهرت اسماعيل كجاست؟
همسر گفت: شوهرم به شكار رفته است.
ابراهيم پرسيد: حال و وضع شما چطور است؟
همسر گفت: بسيار بد است.
اين زن نالايق، اصلا به ابراهيم پير و خسته و تازه از راه رسيده احترام نكرد، و حتى با جواب‏هاى بى ادبانه خود، دل اين مرد خدا را آزرد، ابراهيم هر وقت به آن جا مى‏آمد با همسر مهربانش روبرو مى‏شد، هاجر با صفا، هاجر مهربان، هاجرى كه شريك غم و شادى شوهر بود، اينك كه با اين زن بى ادب روبرو مى‏شد، زنى كه از كمالات انسانى و معنوى بويى نبرده است، قدر و ارزش هاجر بيشتر احساس مى‏شد، ولى چه بايد كرد، دنيا از اين ماجراها را بسيار ديده و خواهد ديد.
توصيه ابراهيم عليه‏السلام به انتخاب همسر شايسته‏
ابراهيم به سامه (همسر اسماعيل) گفت، وقتى شوهرت از شكار برگشت، به او بگو پيرمردى با اين شكل و قيافه به اينجا آمد، پس از احوالپرسى هنگام مراجعت گفت:
عتبه (آستانه) خانه‏ات را عوض كن.
منظور ابراهيم از عتبه همسر اسماعيل بود، عتبه يعنى درگاه و آستانه، اين تعبير ابراهيم اشاره به اين است؛ همانگونه كه درگاه خانه چون در دارد خانه را از سرما و گرما و امور ديگر مى‏پوشاند و حفظ مى‏كند، همسر انسان نيز بايد در حفظ آبرو و شخصيت شوهر بكوشد و حافظ و امين خوبى براى همسر و خاندانش باشد.
ابراهيم به سوى فلسطين برگشت، اما اين بار بسيار ناراحت بود، ناراحتى وفات هاجر، دورى اسماعيل، برخورد با همسرى ناشايسته و... اما او همه اين رنج‏ها را براى خدا و هدف تحمل مى‏كرد، و اين خط آزمايش الهى را نيز با كمال صبر و بردبارى به پايان رساند.
اسماعيل وقتى كه از شكار برگشت، گويى بوى پدر را احساس كرد، از همسرش پرسيد آيا كسى به اين جا آمد؟ همسر گفت: پيرمردى به اين جا آمد بسيار مشتاق ديدار تو بود، نبودى رفت.
اسماعيل پرسيد: هنگام رفتن چيزى نگفت؟
همسر گفت: چرا، هنگام رفتن گفت: عتبه خانه‏ات را عوض كن.
اسماعيل غرق در درياى فكر و حزن شد، از يكسو، پدرش را كه از راه طولانى آمده بود نديد، از سوى ديگر از سخن آخر پدر استفاده كرد كه همسرش زن نالايقى است، و حتما از هاجر مادر مهربانش نيز ياد كرده كه ديگر او نيست تا درد دل خود را به او بگويد... .
ولى آن چه كه دل مضطرب اسماعيل را آرام‏بخش بود، توجه و توكل به خدا بود، اسماعيل فورا همسرش را طلاق داد(250) و طبق فرموده پدر، همسر ديگر گفت، ولى اين بار سعى كرد كه همسر شايسته‏اى برگزيند، بالاخره در اين جهت موفق شد و خدا را شكر كرد كه هم، سخن پدر را انجام داده و همه همسر خوبى نصيبش شده است.
ماهها از اين ماجرا گذشت، باز ابراهيم به شوق ديدار فرزندش اسماعيل از فلسطين به سوى مكه رهسپار شد، اين راه طولانى را طى كرد، وقتى به مكه رسيد، كنار آب زمزم بانويى را ديد، او همسر جديد اسماعيل بود، ابراهيم از او پرسيد همسرت اسماعيل كجاست؟ او در پاسخ گفت: خدا به تو عاقبت نيك بدهد، همسرم به شكار رفته است.
ابراهيم پرسيد: حال و وضع شما چگونه است؟ همسر در پاسخ گفت: بسيار خوب است در كمال نعمت و آسايش هستيم، سپس ادامه داد از مركب پياده شو تا شوهرم بيايد، ابراهيم پياده نشد، همسر بسيار اصرار كرد، ابراهيم عذر آورد، همسر اسماعيل فورا آب آورد، ابراهيم يك پا روى سنگ زمين و پاى ديگر در ركاب مركب، سر و صورتش را با آب شست، و براى زن دعاى خير كرد، و تصميم گرفت برگردد، هنگام مراجعت به زن گفت: وقتى همسرت از سفر آمد بگو پيرمردى با اين شكل و قيافه به اينجا آمد و هنگام مراجعت گفت: به عتبه (درگاه) خانه‏ات توجه و احترام كن و در حفظ او كوشا باش.
ابراهيم به سوى فلسطين برگشت، وقتى كه اسماعيل از سفر صيد آمد، چون همواره به ياد پدر بود، گويا بوى پدر را استشمام كرد، از همسر پرسيد كسى به اينجا نيامد؟
همسر گفت: پيرمردى به اين جا آمد و اين جاى پاى او است كه در سنگ مانده است، اسماعيل از فرط شوق، به جاى قدم پدر افتاد و بوسيد.
همسر ادامه داد: هر چه اصرار كردم به خانه نيامد، آب برايش بردم، سر و صورت گردآلودش را شست و هنگام مراجعت گفت: به شوهرت بگو: به عتبه خانه‏ات احترام كن.
اسماعيل از اين كه همسر به پدر مهربانى كرده است، و از طرفى پدر سفارش او را نموده، از همسر تشكر كرد و از آن پس بيشتر به همسر شايسته‏اش مهربانى نمود.(251)
به اين ترتيب، اين پدر و پسر مدتى به ياد هم از فراغ هم مى‏سوختند، و گويا تمرين فراق مى‏ديدند، تا در آينده اگر خواستند براى خدا دست به يك فراق طولانى بزنند برايشان آسان باشد.
همه اين‏ها مقدمه آن بود كه اين سرزمين به دست مردان خدا آباد شود، و كعبه، نخستين خانه پرستش خدا كه در طوفان نوح از بين رفته بود، به دست ابراهيم و اسماعيل تجديد بنابراين گردد، وسيله‏اى براى كشاندن مردم به سوى ايمان و توحيد شود، بهتر است كه اين جريان روحانى و ملكوتى را با چند بيت از يك غزل پرمغز حافظ پايان دهم:
هان مشو نوميد چون واقف نه‏اى از سر غيب
باشد اندر پرده بازي‏هاى پنهان غم مخور
هركه سرگردان به عالم گشت و غمخوارى نيافت
آخر الامر او به غمخوارى رسد هان غم مخور
در بيابان گر به شوق كعبه خواهى زد قدم
سرزنش‏ها گر كند خار مغيلان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب
جمله مي‏داند خداى حال گردان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد
هيچ راهى نيست كان را نيست پايان غم مخور
جالب توجه اين كه: اسماعيل عليه‏السلام رد پاى پدر را در بيابان پيدا كرد، خم شد و آن را بوسيد و به اين ترتيب به پدر احترام كرد، و احساسات و عواطف پرشور خود را نسبت به پدر ابراز نمود.
اسماعيل نسبت به مادر نيز بسيار مهربان بود، و مسؤوليت خود را در برابر مادر انجام مى‏داد، وقتى مادرش از دنيا رفت، او را در كنار كعبه (زير ناودان طلا) به خاك سپرد، و در دور قبر او ديوار كوچكى ساخت تا طواف كنندگان پايشان را روى قبر هاجر نگذارند و به او بى احترامى نشود.(252)
همين برنامه همچنان تا حال ادامه دارد و امروز ديوار بزرگترى از سنگ مرمر ساخته‏اند و طواف كنندگان در بيرون ديوار مى‏كنند، و به اين ترتيب خاطره مادر دوستى اسماعيل را زنده نگه مى‏دارند.
تجديد بناى كعبه به كمك اسماعيل عليه‏السلام‏
خانه كعبه نخستين پرستشگاه خدا بود كه در زمان حضرت آدم عليه‏السلام توسط او ساخته شد(253) بعداً طوفان نوح باعث شد كه ساختمان اين خانه ويران شده و در ظاهر محو گرديد، اما ابراهيم خليل مى‏دانست كه مكان خانه كعبه در سرزمين مكه قرار دارد(254) و بر همين اساس، به فرمان خدا، همت كرد كه ديگر بار اين خانه، ساخته شود.
اين از يك سو و از سوى ديگر با سكونت هاجر و اسماعيل در سرزمين مكه، و پيدا شدن آب زمزم و رو آوردن قبائل به اين سرزمين، طبيعى است كه اين مجتمع، نياز به قانون (دين) و رهبر داشت. ريشه اساسى قانون و رهبر خوب، و اجراى قانون، پرستش و عبادت خدا است، نتيجه مى‏گيريم كه اين مردم نياز به پرستشگاهى داشتند، تا در وقت‏هاى مخصوصى به آن جا روند و خدا را عبادت كنند و آن پرستشگاه كلاس تعليم و تربيت براى آن‏ها باشد.
و چه خوب است كه اين پرستشگاه به دست قهرمان توحيد، ابراهيم خليل ساخته گردد و برنامه و مراسم آن با رهنمودهاى اين مرد بزرگ تعيين شود.
از اين رو ابراهيم پس از گذشت مراحل مقدماتى، از طرف خداوند مأمور شد تا خانه كعبه را با كمك اسماعيل بسازد.
ابراهيم، از خدا خواست كه مكان كعبه را تعيين كند، جبرئيل از طرف خدا به زمين آمد و همان مكان سابق كعبه را خطكشى كرد، و آن گاه ابراهيم آماده شد كه در آن مكان، به تجديد بناى كعبه بپردازد، اسماعيل از بيابان سنگ مى‏آورد، و ابراهيم ديوار كشى كعبه را انجام مى‏داد و به اين ترتيب كعبه به ارتفاع 9 ذرع رسيد، و سپس ابراهيم سقف كعبه را با چوبهايى پوشاند.
در مورد حجر الاسود كه در زمان حضرت آدم آن را از بهشت آورده بود و در كنار كوه ابوقبيس بود، ابراهيم با راهنمايى خداوند آن سنگ را يافت و با كمك اسماعيل آن را برداشته و آوردند و در جاى خود كه هم اكنون قرار دارد، نصب كردند، ابراهيم براى كعبه، دو در قرار داد كه يكى به طرف مغرب و ديگرى به طرف مشرق باز مى‏شد.
در قرآن آمده: پس از آن كه ابراهيم و اسماعيل، ساختمان كعبه را بالا بردند و كارش را پايان دادند، چنين دعا كردند:
1 - پروردگارا! اين عمل را از ما قبول كن.
2 - خدايا از ما و فرزندان ما امتى را تسليم فرمان خود كن.
3 - شيوه پرستش خود را به ما نشان بده.
4 - توبه ما را بپذير.
5 - در ميان اين سرزمين، پيامبرى را مبعوث كن تا به تعليم و تربيت و پاكسازى فكرى و عملى مردم بپردازد.(255)
به اين ترتيب ابراهيم با هميارى اسماعيل در اين مرحله نيز، كار خود را به طور كامل انجام داد، و با دعاهاى پرمحتوايش اين كار بزرگ را تكميل كرد.
هدف از بناى كعبه‏
اين مرحله مقدماتى و ظاهر ساختمان كعبه بود، ولى آن چه مهم است، هدف از بناى اين ساختمان است كه تمام اين زحمت‏ها و رنج‏ها به خاطر آن هدف مى‏باشد، هدف از بناكردن كعبه اين بود كه وسيله‏اى براى نجات انسان‏ها از بت‏پرستى و خرافه گويى، و كشاندن آن‏ها به سوى توحيد و خداپرستى باشد، هدف اين بود كه آن جا پايگاه توحيد گردد، و مردم در كلاس اين پايگاه، تعليم و تربيت گردند و در همه ابعاد زندگى به سوى خداى بزرگ رو آورند، چنان كه اين هدف از دعاهاى ابراهيم كه در بالا ذكر شد، مشخص شده است، بخصوص دعاى پنجم، كه خداوند پيامبرى (اشاره به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم) بفرستد، و او در اين پايگاه توحيد، مردم را به سوى خدا بخواند.
از سوى ديگر خداوند به ابراهيم و اسماعيل فرمان داد كه مناسك حج را به جا آورند، جبرئيل از طرف خداوند بر ابراهيم نازل شد و مناسك حج از طواف و سعى و وقوف در عرفات و مشعر و آداب منى و... را به آن دو بزرگوار آموخت، آن‏ها نيز مناسك حج را به ترتيب فوق انجام دادند و با انجام مناسك حج، و توجه به محتواى بزرگ حج، شاهد منافع مادى و معنوى خود گردند.(256)
به نقل از مفسر معروف، ابن عباس، ابراهيم بر بالاى كوه ابوقبيس رفت، انگشتان دستش را به گوشش گذاشت و فرياد زد: اى مردم دنيا دعوت پروردگار خود را در مورد زيارت خانه خدا اجابت كنيد. خداوند صداى او را به همه مردم تا پايان دنيا رساند، آنان كه از تبار ابراهيم هستند از درون وجدان و فطرتشان به اين صدا لبيك گفتند و آمادگى خود را براى انجام اين هدف بزرگ، و ديدن دوره سازنده دانشگاه حج اعلام نمودند.(257)
خداوند در قرآن (آيه 130 سوره بقره) به همه جهانيان اعلام كرد كه هيچ كسى جز افراد سفيه و نادان از آيين پاك ابراهيم، روى گردان نمى‏شود، ما ابراهيم را در اين جهان و جهان آخرت از مردان صالح و برجسته قرار داديم.
بر همين اساس، مراسم حج كه در اسلام از مهمترين مراسم جهانى مذهبى است همواره يادآور خاطره ابراهيم است، و حماسه بندگى ابراهيم در تمام مراسم حج آميخته است، و اصولا انجام مراسم حج بدون ياد ابراهيم، مفهومى ندارد، و اين به خاطر آن است كه نام و راه حماسه اين مرد خدا هميشه زنده بماند و آنان كه مى‏خواهند راه عزت و عظمت انسانى را بپيمايند، در اين راه گام بردارند.
حج در حقيقت حركت خلق پا به پاى ابراهيم در خط خدا است، عبادت و سياست فردى و اجتماعى در آن به هم آميخته است كه اگر به راستى محتواى واقعى آن بر اساس صحيح دنبال شود، بزرگترين و عميق‏ترين حماسه خداپرستى بر پا خواهد شد، اميد آن كه روندگان به سوى حج، هدف و محتواى حج را مورد توجه قرار داده و در اين كلاس بزرگ اسلامى، به نداى ابراهيم معلم بزرگ بشريت لبيك گويند. و در نتيجه همچون ابراهيم در صحنه حضور و ظهور داشته باشند. و بدانند كه حج ابراهيم بر اساس برائت و بيزارى از مشركان، و تقويت بنيه‏هاى معنوى و اقتصادى مسلمانان است.
بزرگترين ايثار ابراهيم و اسماعيل عليهماالسلام در راه خدا
ابراهيم فراز و نشيب‏هاى سختى را پشت سر گذاشت، و در همه جا و همه وقت، تسليم فرمان خدا بود و در راه او حركت مى‏كرد، همه رنج‏ها را در راه خدا تحمل كرد و در تمام آزمايشهاى الهى قبول شد، و شايستگى خود را به اثبات رساند.
ابراهيم در زندگى، اسماعيل را خيلى دوست داشت، چرا كه اسماعيل ثمره عمرش و پاداش يك قرن رنج و سختيهايش بود، به علاوه سال‏ها از او جدا بود و در فراق او مى‏سوخت، وانگهى زندگى اسماعيل در ظاهر و باطن در تمامى هدف‏ها و راه‏هاى خداجويى، با زندگى ابراهيم در آميخته بود.
خداوند خواست ابراهيم را در مورد اسماعيل نيز امتحان كند، امتحانى كه بزرگترين و نيرومندترين انسان‏ها را از پاى در مى‏آورد، و آن اين بود كه ابراهيم با دست خود كارد بر حلقوم اسماعيل بگذارد و او را در راه خدا قربانى كند گرچه اجراى اين فرمان، بسيار سخت است اما براى ابراهيم كه قهرمان تسليم در برابر فرمان خداست آسان است به قول شاعر:

از تو اى دوست نگسلم پيوند
گر به تيغم برند بند از بند
پند آنان دهند خلق اى كاش
كه زعشق تو مى دهندم بند
اصل ماجرا چنين بود:
روزى اسماعيل كه جوانى نيرومند و زيبا بود از شكار برگشت، چشم ابراهيم به قد و جمال همچون سرو اسماعيل افتاد، مهر پدرى، آن هم نسبت به چنين فرزندى، به هيجان آمد و محبت اسماعيل در زواياى دل ابراهيم جاى گرفت خداوند خواست ابراهيم را در مورد همين محبت سرشار امتحان كند.
شب شد، همان شب ابراهيم در خواب ديد كه خداوند فرمان مى‏دهد كه بايد اسماعيل را قربانى كنى.
ابراهيم در فكر فرو رفت كه آيا خواب، خواب رحمانى است؟ شب بعد هم عين اين خواب را ديد، اين خواب را در شب سوم نيز ديد، يقين كرد كه خواب رحمانى است. و وسوسه‏اى در كار نيست.(258)
ابراهيم در يك دو راهى بسيار پرخطر قرار گرفت، اكنون وقت انتخاب است، كدام را انتخاب كند، خدا را يا نفس را، او كه هميشه خدا را بر وجود خود حاكم كرده در اين جا نيز - هر چند بسيار سخت بود - به سوى خدا رفت، گرچه ابليس، سر راه او بى امان وسوسه مى‏كرد. مثلاً به او مى‏گفت اين خواب شيطانى است و يا از عقل دور است، كه انسان جوانش را بكشد و... .
ابراهيم كه بت شكن تاريخ بود، اكنون ابليس شكن شد، جهاد اكبر كرد، و با تصميمى قاطع آماده قربان كردن اسماعيل شد، چرا كه كنگره عظيم حج قربانى مى‏خواست، ايثار و فداكارى مى‏خواست، نفس‏كشى و ابليس‏كشى مى‏خواست تا مفهوم واقعى و عينى يابد، و امضا شود و مورد قبول واقع گردد.
ابراهيم نخست اين موضوع را با مادر اسماعيل هاجر در ميان گذاشت‏(259)به او گفت: لباس پاكيزه به فرزندم اسماعيل بپوشان، موى سرش را شانه كن، مى‏خواهم او را به سوى دوست ببرم و هاجر اطاعت كرد.
وقتى حركت، ابراهيم به هاجر گفت: كارد و طنابى به من بده، هاجر گفت: تو به زيارت دوست مى‏روى، كارد و طناب براى چه مى‏خواهى؟
ابراهيم گفت: شايد گوسفندى قربانى بياورند، به كارد و طناب احتياج پيدا كنم.
هاجر كارد و طناب آورد، و ابراهيم با اسماعيل به سوى قربانگاه حركت كردند.
مقاومت ابراهيم، اسماعيل و هاجر در برابر وسوسه‏هاى شيطان‏
شيطان به صورت پيرمردى نزد هاجر آمد و به حالت دلسوزى و نصيحت گفت: آيا مى‏دانى ابراهيم، اسماعيل را به كجا مى‏برد.
گفت: به زيارت دوست.
شيطان گفت: ابراهيم او را مى‏برد تا به قتل رساند.
هاجر گفت: كدام پدر، پسر را كشته است مخصوصاً پدرى چون ابراهيم و پسرى مانند اسماعيل.
شيطان گفت: ابراهيم مى‏گويد: خدا فرموده است.
هاجر گفت: هزار جان من و اسماعيل فداى راه خدا باد، كاش هزار فرزند مى‏داشتم، و همه را در راه خدا قربان مى‏كردم (نقل شده: هاجر چند سنگ از زمين برداشت و به سوى شيطان انداخت و او را از خود دور كرد).
وقتى كه شيطان از هاجر مأيوس شد، به صورت پيرمردى نزد ابراهيم رفت و گفت: اى ابراهيم! فرزند خود را به قتل نرسان كه اين خواب شيطانى است، ابراهيم با كمال قاطعيت به او رو كرد و گفت: اى ملعون، شيطان تو هستى.
پيرمرد پرسيد: اى ابراهيم! آيا دل تو روا مى‏دارد كه فرزند محبوبت را قربان كنى؟
ابراهيم گفت: سوگند به خدا اگر به اندازه افراد شرق و غرب فرزند داشتم و خداى من فرمان مى‏داد كه آن‏ها را در راهش قربان كنم، تسليم فرمان او بودم (نقل شده ابراهيم با پرتاب كردن چند سنگ به طرف شيطان، او را از خود دور ساخت)
شيطان از ابراهيم عليه‏السلام نااميد شد و به همان صورت سراغ اسماعيل رفت، و گفت: اى اسماعيل! پدرت تو را مى‏برد تا به قتل برساند، اسماعيل گفت: براى چه؟ شيطان گفت: مى‏گويد: فرمان خدا است، اسماعيل گفت: اگر فرمان خدا است، در برابر فرمان خدا بايد تسليم بود، چند سنگ برداشت و با سنگ به شيطان حمله كرد و او را از خود دور نمود.(260)
ابراهيم و اسماعيل عليهماالسلام در قربانگاه‏
ابراهيم فرزند عزيزش، ميوه دلش و ثمره يك قرن رنج و سختيهايش، اسماعيل عزيزتر ازجانش را به قربانگاه منى آورد، به او گفت: فرزندم، در خواب ديدم كه تو را قربان مى‏كنم.
اسماعيل اين فرزند رشيد و با كمال كه به راستى شرايط فرزندى ابراهيم را دارا بود، بى درنگ در پاسخ گفت: اى پدر! فرمان خدا را انجام بده، به خواست خدا مرا از مردان صبور و با استقامت خواهى يافت.(261)
اى پدر وصيت من به تو اين است كه:
1 - دست و پاى مرا محكم ببند تا مبادا تيزى كارد بر من رسيد، حركتى كنم و لباس تو خون آلود گردد.
2 - وقتى به خانه رفتى به مادرم تسلى خاطر بده و آرام‏بخش او باش.
3 - مرا در حالى كه پيشانيم روى زمين است و در حال سجده هستم قربان كن كه بهترين حال براى قربانى است، وانگهى چشمت به صورت من نمى‏افتد و در نتيجه محبت پدرى بر تو غالب نمى‏شود و تو را از اجراى فرمان خدا باز نمى‏دارد. ابراهيم دست و پاى اسماعيل را با طناب بست و آماده قربان كردن اسماعيل عزيزش شد، روحيه عالى اسماعيل، پدر را در اجراى فرمان كمك مى‏كرد، ابراهيم كارد را بر حلقوم اسماعيل مى‏گذارد، و براى اين كه فرمان خدا سريع اجرا گردد، كارد را فشار مى‏دهد، فشارى محكم، اما كارد نمى‏برد، ابراهيم ناراحت مى‏شود از اين رو كه فرمان خدا به تأخير مى‏افتد، با ناراحتى كارد را بر زمين مى‏اندازد، كارد به اذن خدا به زبان مى‏آيد و مى‏گويد: خليل به من مى‏گويد ببر، ولى جليل (خداى بزرگ) مرا از بريدن نهى مى‏كند.(262)
ابراهيم از اسماعيل كمك مى‏خواهد، به او مى‏گويد فرزند! چه كنم؟
اسماعيل مى‏گويد: سر كارد را (مانند نحر كردن شتر) در گودى حلقم فرو كن، ابراهيم مى‏خواست پيشنهاد اسماعيل را عمل كند در همان لحظه نداى حق به گوش ابراهيم مى‏رسد:
هان اى ابراهيم! قَد صَدَّقتَ الرُّؤيا؛ فرمان خدا را با عمل تصديق كردى
همراه اين ندا گوسفندى كه مدتها در صحراى علفزار بهشت چريده بود، نزد ابراهيم آورده شد، ابراهيم ندايى شنيد كه از اسماعيل دست بردار و به جاى او اين گوسفند را قربانى كن.(263)
خداوند تشنه خون نيست، نمى‏خواهد آدم بكشد، بلكه مى‏خواهد آدم بسازد، ابراهيم و اسماعيل با اين همه ايثار و بندگى و ايستادگى در سخت‏ترين امتحانات الهى، قهرمانانه فاتح شدند.
قصه ابراهيم و اسماعيل، قصه كشتن و خونريزى نيست بلكه قصه ايثار و استقامت و فداكارى و تسليم حق بودن است، تا ابراهيميان تاريخ بدانند كه بايد اين چنين به سوى خدا رفت، از همه چيز بريد و سر به آستان الله نهاد.
چرا كه تا انسان اين چنين نفس‏كش و ابليس بر انداز و ايثارگر و مرد ميدان نباشد نمى‏تواند ابراهيم شود و به امامت برسد، و بر فرق فرقدان كمال تكيه زند و بر ملكوتيان فايق گردد، و خداوند بر او سلام كند، و در قرآن مى‏فرمايد: سلام بر ابراهيم، ما اين چنين به نيكوكاران توجه داريم، ابراهيم از بندگان با ايمان ما بود.(264)
اين است معنى ايثار، قربانى، انتخاب بزرگ، فداكارى و استقامت و بالاخره همه چيز را براى خدا خواستن و در راه او فدا كردن.
خداوند در قرآن سوره صافات آيه 107 مى‏فرمايد:
وَ فَدَينَاهُ بِذِبحٍ عَظيمٍ؛
ما قربانى بزرگى فداى اسماعيل كرديم.
واژه عظيم شايد اشاره به اين است كه فداكارى ابراهيم آن قدر بزرگ است كه فداشده آن نيز بزرگ است، نه تنها همان گوسفند كه در آن لحظه نزد ابراهيم آورده شد قربانى شد، بلكه همه سال در مراسم حج، و در تمام دنيا، مسلمانان روز عيد قربان، ميليونها گوسفند يا حيوانات ديگر ذبح مى‏كنند و به ياد ابراهيم قهرمان ايثار مى‏افتند، و خاطره ابراهيم را تجديد مى‏نمايند، به راستى عظيم است، و خداوند اين چنين به بندگان مخلص و فداكارش پاداش مى‏دهد و نام بزرگ آنان را جاودانه در سينه زرين ابديت مى‏نگارد و انسان‏هاى با ايمان تاريخ را بر آن مى‏دارد كه در برابر ابراهيم اين چنين تواضع كنند و ياد و حماسه او را فراموش ننمايند و سعى كنند كه در خط ابراهيم گام بردارند و ايثار و گذشت و ترور شيطان را از او و همسر و فرزندش بياموزند.
و در مناسك حج، كه بر حاجيان واجب شده با زدن هفت سنگ به جمره اخرى، سپس با بيست و يك سنگ، سه ستون سنگى (جمره اولى و وسطى و اخرى) را سنگ باران كنند، براى آن است كه در كلاس بزرگ حج، همچون ابراهيم و همسر و فرزندش به ميدان شيطان بروند و مردان و زنان و جوانان، اين چنين شيطان را ترور كنند نه اين كه خود مورد ترور شيطان شوند.
ابراهيم در اين آزمايش بزرگ نيز كار را به خوبى به پايان رساند، كار او آن چنان عالى بود كه فرشتگان به خروش افتادند كه: زهى بنده خالص كه او را در آتش افكندند از جبرئيل كمك نخواست، اينك براى خشنودى خدا، كارد بر حلقوم جوان عزيز خود گذاشته و حاضر شده ميوه قلبش را به دست خود قربان كند، آرى، اين است معنى واقعى قربان، كه اگر اين قربان باشد، ما به عزت و عظمت در تمام ابعاد مى‏رسيم، وگرنه عقب افتاده‏ايم، به قول شاعر و عارف بزرگ اقبال:
هر كه از تن بگذرد جانش دهند
هر كه جان در باخت جانانش دهند
هر كه نفس بت صفت را بشكند
در دل آتش گلستانش دهند
هر كه گردد نوح عقلش ناخدا
ايمنى از موج توفانش دهند
هر كه بى سامان شود در راه دوست
در ديار دوست سامانش دهند
ترسيم ديگرى از وصيت اسماعيل قهرمان صبر
اسماعيل تازه به رشد رسيده بود كه به قولى سيزده سال داشت، كم كم هميارى با وفا و صديق براى پدر بود پدر در شب هشتم ذى حجه در خواب ديد كه كسى به او مى‏گويد بايد اسماعيل را در راه خدا قربان كنى، اين شب را از اين رو شب ترويه گويند:
لِرُؤيَةِ ابراهيمَ فِيهِ فِى مَنامِهِ؛
در اين شب در خواب ديده بود كه اسماعيلش را قربان مى‏كند.
شب بعد (شب نهم) نيز همين خواب را ديد، به روشنى اطمينان كامل يافت كه اين خواب، رحمانى و راست است و وسوسه‏اى در كار نيست، اين شب را عرفه (شب شناخت) گويند:
لِمَعرفَتِه صحَّةَ مَنامِهِ؛
زيرا ابراهيم درستى خوابش را دريافت.
ابراهيم تصميم گرفت، اسماعيل را قربان كند، وقتى اسماعيل را به قربانگاه برد و او را به زمين خواباند تا قربانش كند، اسماعيل اين وصيت‏هاى ششگانه را كرد:
1 - دست و پايم را محكم ببند تا مبادا اضطراب كنم و با حركاتم فرمان خدا تأخير بيفتد.
2 - پيراهنم را از بدن بيرون بياور تا خونم به آن نرسد، و شستن براى شما زحمت نباشد و مادرم آن را نبيند و رنجيده خاطر نگردد.
3 - پيراهن خود را بر من بپوشان تا بوى تو از آن به مشامم برسد و جان دادن برايم آسان گردد.
4 - كارد را بر حلقومم سبك بگذار، تا مرگ را به آرامى احساس كنم.
5 - اگر ممكن است امشب نزد مادرم نرو تا مرا فراموش كند (چرا كه دورى، از مهر و محبت مى‏كاهد)
6 - سلامم را به مادرم برسان.
7 - پيراهنم را نزد او ببر تا به يادگار در نزد او باشد.
وقتى كه ابراهيم اسماعيل را چنين در يارى پدر بر انجام فرمان خدا، آماده ديد با قلبى پر از صفا و صميميت گفت:
نِعمَ العَونُ اَنتَ على اَمرِ اللهِ؛
تو نيكو بنده خدا در انجام فرمان او هستى.(265)
پايان عمر اسماعيل عليه‏السلام در مكه‏
حضرت اسماعيل با خانواده و فرزندانش در مكه زندگى مى‏كرد، و به عنوان پيامبر و راهنماى مردم مى‏زيست و براى شكوهمند نمودن مراسم حج در هر سال نقش مهم داشت، و در حقيقت كليد دارى و مقام توليت حج بر عهده او بود.
ساختمان كعبه تا آن هنگام پرده نداشت، و به صورت سنگهاى ساده ساخته شده بود، و اسماعيل در كنار كعبه داراى خانه‏اى بود و همانجا زندگى مى‏كرد. تا اين كه روزى همسرش پيشنهاد كرد كه پرده براى دو درگاه كعبه درست كند، اسماعيل عليه‏السلام پيشنهاد او را پذيرفت، همسرش آن دو پرده را آماده كرد و در آن دو درگاه آويزان نمود، سپس همسرش پيشنهاد كرد كه شايسته است براى همه ساختمان كعبه پرده ببافم، اسماعيل اين پيشنهاد را نيز پذيرفت، از اين رو آويختن پرده بر كعبه از آن عصر تا كنون سنت است كه هر سال در روز عيد قربان تعويض مى‏شود.
هزينه زندگى اسماعيل، از صيد و دامدارى تأمين مى‏شد، و پرده‏اى كه نخستين بار براى كعبه بافته شد، از پشم گوسفندان آن حضرت بود.
سال‏ها گذشت از ابراهيم عليه‏السلام خبرى نشد، اسماعيل نگران پدر بود، در انتظار او به سر مى‏برد، از فراق پدر اندوهگين و چشم به راه بود، تا آن كه جبرئيل نزد او آمد، رحلت پدرش را در فلسطين به او خبر داد و به او تسليت گفت و به اسماعيل عرض كرد: بايد صبر كنى، و در مورد فراق جانسوز پدر سخنى نامناسب نگويى كه موجب خشم خدا گردد.
در ضمن جبرئيل به اسماعيل گفت: تو نيز از دنيا رحلت خواهى كرد، اسماعيل 137 و به قولى 180 سال عمر كرد و سرانجام از دنيا رفت و پيكرش را در كنار قبر مادرش در حجر اسماعيل (كنار كعبه) به خاك سپردند.
اسماعيل مى‏خواست مقام نبوت، بعد از او در نسل او باشد، خداوند خواسته او را اجابت كرد و جبرئيل اين بشارت را به اسماعيل داد، از اين رو اسماعيل در روزهاى آخر عمر يكى از فرزندان خود را طلبيد، و دايع نبوت را به او سپرد، وصيت‏هاى خود را به او نمود.(266) با توجه به اين كه اسماعيل عليه‏السلام زودتر از اسحاق عليه‏السلام از دنيا رفت.
خداوند در قرآن دوازده بار از اسماعيل ياد كرده و او را به عنوان پيامبر صالح، متعهد، صادق الوعد، نيك سرشت و نيك روش، و شريك پدر در بازسازى ساختمان كعبه و پاكسازى آن از هر گونه شرك، و صابر ياد كرده است و در آيه 86 سوره انعام پس از شمارش جمعى از پيامبران از نسل ابراهيم عليه‏السلام مى‏فرمايد:
وَ اسماعِيلَ وَاليَسَعَ و يُونُسَ وَ لوطاً وَ كلّاً فَضَّلنا عَلَى العالَمِينَ؛
و اسماعيل، يسع، يونس و لوط، و همه را بر جهانيان برترى داديم.
پايان عمر اسحاق پيامبر عليه‏السلام‏
بخشى از فراز و نشيب‏هاى زندگى حضرت اسحاق عليه‏السلام در ضمن داستان‏هاى زندگى ابراهيم و اسماعيل عليهماالسلام ذكر شد، كوتاه سخن اين كه: اسحاق دومين فرزند ابراهيم عليه‏السلام بود، مادرش ساره نام داشت، ابراهيم و ساره هر دو پير شده بودند، و اميد داشتن فرزند نداشتند، ابراهيم عليه‏السلام همواره دعا مى‏كرد كه خداوند فرزند صالحى به او بدهد، سرانجام خداوند لطف كرد و فرشتگان الهى تولد اسحاق عليه‏السلام را به ابراهيم عليه‏السلام بشارت دادند. سرانجام با تولد اين نوگل زيبا، فصل جديدى در زندگى ابراهيم عليه‏السلام و ساره به وجود آمد.
در قرآن هفده بار سخن از اسحاق عليه‏السلام به ميان آمده، و او به عنوان عبد صالح خدا، پيامبر شايسته، داراى روش ارجمند ياد شده است، برنامه او همان برنامه پدرش ابراهيم عليه‏السلام بود، حضرت يوسف عليه‏السلام در زندان، برنامه خود را بر اساس پيروى از آيين پدرانش دانسته و مى‏گويد:
وَ اتَّبَعتُ ملَّةَ آبائِى ابراهيمَ وَ اسحَاقَ وَ يَعقُوبَ؛
من از آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم.(267)
حضرت اسحاق عليه‏السلام هنگام بلوغ با دخترى در سرزمين بابل به نام بقا خواهر يكى از شخصيت‏هاى آن ديار به نام لابان ازدواج كرد، پس از رحلت اسماعيل عليه‏السلام به مقام نوبت رسيد، و در چهل سالگى از طرف پدرش ابراهيم به عنوان تبليغ و ارشاد مردم كنعان و فلسطين مأمور شد، آن‏ها را به سوى خداى يكتا فرا خواند، سرانجام در شام سكونت نمود، و همچنان در مسؤوليت مهم ارشاد اشتغال داشت و سرانجام در 180 سالگى رحلت نمود، مرقد مطهرش در شهر قدس حليل در نزديكى مرقد مطهر پدرش حضرت ابراهيم عليه‏السلام قرار گرفته است‏(268) او داراى فرزندانى بود كه برجسته‏ترين آن‏ها حضرت يعقوب عليه‏السلام پدر حضرت يوسف عليه‏السلام است كه داستانش بعداً خاطرنشان مى‏شود.
پايان داستان‏هاى زندگى اسماعيل و اسحاق عليهماالسلام
 
 
239 - مجمع البيان، ج 6،ص 319.
240 - تاريخ طبرى، ج 3،ص 218.
241 - مضمون، آيه 100 صافات.
242 - مجمع البيان، ج 6،ص 319.
243 - هود، 69 - 74.
244 - ابراهيم، 38.
245 - بحار، ج 12،ص 111.
246 - بحار، ج 12،ص 97.
247 - ابراهيم، 35 تا 41.
248 - اقتباس از بحار، ج 12،ص 114.
249 - بنابر قول ديگر (چنان كه خواهيم گفت) هاجر پس از پايان ساختمان كعبه از دنيا رفت.
250 - ناگفته نماند كه: ابراهيم با تجربه ذب كه در مورد همسر نيز تجربه كافى داشت، در اين ملاقات با همسر اول اسماعيل، فهميد كه او شايسته نيست و قابل تربيت نمى‏باشد. لذا آن دستور را داد، وگرنه در بسيارى از موارد، زن‏ها قابل اصلاح هستند و نبايد با مختصر پيش آمدى، به فكر طلاق افتاد.
251 - بحار، ج 12، ص 84 و 85.
252 - بحار، ج 12، ص 104.
253 - آل عمران، 96.
254 - چنان كه از آيه 37 سوره ابراهيم چنين استفاده مى‏شود.
255 - بقره، 127.
256 - وَ اَذِّن فِى النَّاسِ بالحَجِّ يَأتُوكَ... لِيَشهَدُوا مَنافِع لَهُم (حج، آيات 28 - 29).
257 - مجمع البيان، ج 7،ص 80.
258 - توضيح اين كه: ابراهيم مى‏خواست قلبش مالامال از اطمينان شود، و احتياط مى‏كرد كه مبادا وسوسه‏اى در كار باشد، با توجه به اين كه پاى كشتن و قربانى كردن در ميان بود.
259 - گر چه قبلا گفتيم هاجر از دنيا رفت، ولى قول ديگر اين است كه هاجر در اين وقت، زنده بود، و اين مطلب بر همين اساس است - ضمنا بعضى معتقدند كه ذبيح، اسحاق بوده نه اسماعيل، بنابراين قول، ساره زنده بوده و در جريان ذبح بوده است، ولى اكثر علماى اسلام معتقدند كه ذبيح، همان اسماعيل بوده است و اين موضوع از امام صادق عليه‏السلام سؤال شد، فرمود: اسماعيل بود (نور الثقلين، ج 4،ص 424) و سخن معروف پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اَنَا ابنُ الذَّبيحَينِ (من پسر دو قربانى هستم) با توجه به اين كه ترديدى نيست آن حضرت از نوادگان اسماعيل است. نيز اين مطلب را تاييد مى‏كند، (منظور از قربانى دوم، عبدالله پدر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است) اما در تورات، اسحاق به عنوان ذبيح معرفى شده، گويى مطلب تورات وارد روايات اسلامى شده است.
260 - هم اكنون در مراسم حج در منى، سه ستون (به نامهاى جمره اُولى، و وُسطى، و اُخرى) به ياد اين خاطره سنگ باران مى‏شوند.
261 - يا اَبَت افعَل ما تُؤمَرُ سَتَجِدُنى اءن شاء اللهُ مِن الصابِرينَ (صافات - 102).
262 - مجمع البيان، ج 7، ص 252 - تفسير ابوالفتوح، ج 9، ص 320 - معراج السعادة، ص 491.
263 - معراج السعادة،ص 491؛ مجمع البيان، ج 8،ص 453.
264 - صافات، 109 - 111.
265 - تفسير ابوالفتوح رازى، ج‏9،ص 320 - 324؛ اگر چه قبلا وصيت اسماعيل را ذكر كرديم و با ترسيم فوق كمى تفاوت داشت، ولى ترسيم فوق نيز نقل شده، ما هر دو را نقل كرديم تا در اين جهت، مطلب تكميل گردد.
266 - اقتباس از تاريخ انبياء، عمادزاده،ص 315 و 316، پيامبر اسلام از نسل اسماعيل است كه (با 30 واسطه) به ابراهيم عليه‏السلام مى‏رسد.
267 - يوسف، 38.
268 - اقتباس از تاريخ انبياء، عمادزاده،ص 317 و 318.
 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (8)


   6-حضرت ابراهيم عليه‏السلام‏
      طاغوتى به نام نمرود و خواب هولناك او
      دو فرمان خطرناك نمرود
       تولد ابراهيم در درون غار، و سيزده سال زندگى مخفى او
      بيرون آمدن ابراهيم از غار و تفكر او در جهان آفرينش‏
      گفتگوى ابراهيم عليه‏السلام با ستاره‏پرستان‏
      گفتگوى ابراهيم عليه‏السلام با ماه‏پرستان‏
      گفتگوى ابراهيم عليه‏السلام با خورشيدپرستان‏
      معادشناسى ابراهيم‏
      سيرت نيك با نابودى چهار خوى زشت‏
      ورود ابراهيم به شهر بابِل‏
      گفتگوى ابراهيم عليه‏السلام با آزر
      مبارزات عملى ابراهيم عليه‏السلام با بت‏پرستى‏
      مذاكرات رو در روى ابراهيم عليه‏السلام با نمرود، و محكوم شدن نمرود
      بت‏شكنى ابراهيم و استدلال او
      گفتگوى نمرود با آزر و مادر ابراهيم عليه‏السلام‏
      به آتش افكندن ابراهيم عليه‏السلام‏
      استجابت دعاى ابراهيم عليه‏السلام و تبديل آتش به گلستان‏
      ياد امام حسين عليه‏السلام از توكل كامل ابراهيم به خدا
      نمايش قدرت با ساختن برج آسمانخراش‏
      سفينه فضايى براى ترور خالق جهان!!
      هلاكت نمرود به وسيله يك پشه ناتوان‏
      هجرت ابراهيم، و دفاع او از حقش در مورد توقيف اموالش‏
      اهميت پوشش زن در سيره ابراهيم عليه‏السلام‏
      ابراهيم عليه‏السلام در هجرتگاه، و تولد اسماعيل عليه‏السلام و اسحاق‏
       پاك زيستى ابراهيم عليه‏السلام‏
      مهمان‏دوستى ابراهيم عليه‏السلام و لقب خليل براى او
      رحمت وسيع خدا در مقايسه با همان خواهى ابراهيم عليه‏السلام‏
      ملاقات ابراهيم عليه‏السلام با ماريا عابد سال‏خورده‏
      تابلوى ديگرى از عشق سرشار ابراهيم به خدا
      آرزوى ابراهيم خليل عليه‏السلام‏
      گوشه‏اى از دعاى ابراهيم عليه‏السلام‏
      رحلت آرام و شاد ابراهيم عليه‏السلام‏
6-حضرت ابراهيم عليه‏السلام‏
نام مبارك حضرت ابراهيم عليه‏السلام قهرمان توحيد 69 بار در 25 سوره قرآن آمده، و يك سوره قرآن (چهاردهمين سوره) به نام سوره ابراهيم است. فرازهاى سازنده و گوناگون زندگى سودمند آن حضرت در ضمن 25 سوره قرآن ذكر شده است، و اين موضوع بيانگر عنايت خاص قرآن به زندگى ابراهيم عليه‏السلام است، تا پيروان قرآن آن را بخوانند، از آن درسهاى بزرگ زندگى را بياموزند. و از مكتب سازنده و آموزنده او براى پيشروى به سوى كمال، الهام بگيرند.
هدف از نقل اين فرازها نيز، همين است، چنان كه در آيه 68 سوره آل عمران مى‏خوانيم:
اءنّ اولَى النَاسِ بِابراهيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعوهُ؛
سزاوارترين مردم به ابراهيم عليه‏السلام آنانند كه از او پيروى كردند.
ابراهيم عليه‏السلام دومين پيامبر اولوالعزم است كه داراى شريعت و كتاب مستقل بوده، و دعوت جهانى داشته، او حدود هزار سال بعد از حضرت نوح عليه‏السلام ظهور كرد، و سلسله نسب او تا نوح عليه‏السلام را چنين نوشته‏اند: ابراهيم بن تارَخ بن ناحور بن سروح بن رعو بن فالج بن عابر بن شالح بن ارفكشاذ بن نوح.
مادر ابراهيم نونا يا بونا نام داشت، مطابق بعضى از روايات مادر لوط پيامبر، و مادر ساره همسر ابراهيم با مادر ابراهيم، خواهر بودند، و پدرشان يكى از پيامبران به نام لاحج بود.(178)
ابراهيم عليه‏السلام هنوز به دنيا نيامده بود كه پدرش از دنيا رفت، و آزر عموى ابراهيم سرپرستى او را بر عهده گرفت، از اين رو ابراهيم او را به عنوان پدر مى‏خواند.(179)
ابراهيم عليه‏السلام حدود چهار هزار سال قبل مى‏زيست و 175 سال عمر كرد، و سراسر عمرش را در راه توحيد و مسائل انسانى سپرى نمود.
زندگى درخشان ابراهيم عليه‏السلام در پنج دوره خلاصه مى‏شود:
1 - بنده خالص خدا بود، و خدا بندگى او را پذيرفت.
2 - مقام پيامبرى.
3 - مقام رسالت.
4 - مقام خليل (دوست خالص) خدا بودن.
5 - مقام امامت.
به اين ترتيب او نردبان تكامل را پيمود و سرانجام بر قله اوج يك انسان كامل كه مقام امامت است، نايل گرديد.
و چون زندگى ابراهيم عليه‏السلام در همه ابعاد زندگى، سازنده است و در پيشانى تاريخ مى‏درخشد، خداوند او را به عنوان يك امت معرفى كرده و فرمود: ابراهيم يك ملت بود.(180) يعنى يك فرهنگ و مجموعه‏اى از برنامه‏هاى انسان‏ساز بود.
ابراهيم عليه‏السلام از پيامبرانى است كه پيروان همه اديان مانند: يهوديان، مسيحيان، مجوسيان، مسلمانان و... او را به بزرگى و قهرمانى ياد مى‏كنند، چرا كه زندگى ابراهيم عليه‏السلام به ابديت پيوسته و الگوى همه انسان‏هاى آزادانديش و پيشرو است، و از نظرات گوناگون موجب سازندگى و سعادت ابدى مادى و معنوى خواهد بود.
طاغوتى به نام نمرود و خواب هولناك او
در سرزمين بين النهرين (بين دجله وفرات واقع در كشور عراق كنونى) شهرى زيبا و پرجمعيت به نام بابِل قرار داشت كه (روزگارى اسكندر، آن را پايتخت ناحيه شرقى امپراطورى خود نموده بود،) طاغوتى ديكتاتور به نام نِمرود فرزند كوش بن حام در آن جا سلطنت مى‏كرد.
بابل پايتخت نِمرود، غرق در بت پرستى و انحرافات مختلف و فساد بود، هوسبازى، شرابخوارى، قماربازى، آلودگى‏هاى جنسى، فساد مالى و هرگونه زشتى از در و ديوار آن مى‏باريد.
مردم در طبقات گوناگون زندگى مى‏كردند و در مجموع به دو طبقه زيردست و زبردست، تقسيم شده بودند، حاكم خودپرست كه سراسر زندگيش در تجاوز و فساد و انحراف خلاصه مى‏شد، بر آن مردم فرمانروايى مى‏كرد، محيط از هر نظر تيره و تار بود و شب ظلمانى گناه و آلودگى بر همه چيز سايه افكنده بود، و در انتظار صبح سعادت به سر مى‏برد.
نمرود علاوه بر بابل، بر ساير نقاط جهان نيز حكومت مى‏كرد، چنان كه امام صادق عليه‏السلام فرمود: چهار نفر بر سراسر زمين سلطنت كردند، دو نفر از آن‏ها از مؤمنان به نام سليمان بن داود و ذوالقرنين و دونفر از آن‏ها از كافران به نام نمرود و بخت النصر بودند.(181)
خداوند به مردم ستمديده و رنج كشيده بابل لطف كرد و اراده نمود تا رهبرى صالح و لايق به سوى آن‏ها بفرستد و آن‏ها را از چنگال جهل و نادانى، بت پرستى و طاغوت پرستى نجات دهد، و از زير چكمه ستمگران نمرودى رهايى بخشد، آن رهبر صالح ولايق، همان ابراهيم خليل بود، كه هنوز چشم به جهان نگشوده بود.
عموى ابراهيم به نام آزر، از بت‏پرستان و هواداران نمرود بود و در علم نجوم و ستاره‏شناسى اطلاعات وسيع داشت، و از مشاوران نزديك نمرود به شمار مى‏آمد.
آزر با استفاده از علم ستاره‏شناسى چنين فهميد كه امسال پسرى چشم به جهان مى‏گشايد كه سرنگونى رژيم نمرود به دست او است، او بى درنگ خود را به محضر نمرود رسانيد، و اين موضوع را به نمرود گزارش داد.
عجيب اين كه در همين وقت همزمان نمرود در عالم خواب ديد كه ستاره‏اى در آسمان درخشيد و نور آن بر نور خورشيد و ماه، چيره گرديد.
پس از آن كه نمرود از خواب بيدار شد، دانشمندان تعبير كننده خواب را به حضور طلبيد و خواب ديدن خود را براى آن‏ها تعريف كرد، آن‏ها گفتند: تعبير اين خواب اين است كه به زودى كودكى به دنيا مى‏آيد كه سرنگونى تو و رژيم تو به دست او انجام مى‏شود.
نمرود بر اثر گزارش منجم، و تعبير دانشمند تعبير كننده خواب، به وحشت افتاد، بسيار نگران شد، منجمين و دانشمندان تعبير خواب را حاضر كرد و با آن‏ها به مشورت پرداخت، سرانجام اطمينان يافت كه گزارشات، درست است، اعصابش خرد شد، و وحشت و نگرانيش افزايش يافت، و اضطراب و دلهره تار و پود وجودش را فرا گرفت. (182)
دو فرمان خطرناك نمرود
براى آن كه نطفه ابراهيم عليه‏السلام منعقد نشود، نمرود فرمان صادر كرد كه زنان را از شوهرانشان جدا سازند و به طور كلى آميزش زن و مرد غدغن گردد، تا به اين وسيله، از انعقاد نطفه آن پسر خطرناك، در آن سال جلوگيرى شود.
اين فرمان اجرا شد، و مأموران و دژخيمان آشكار و نهان نمرود، همه جا را تحت كنترل شديد خود در آوردند، و براى اين كه اين فرمان، به طور دقيق اجرا شود، زنان را در شهر نگه داشتند، و مردان را به خارج از شهر فرستادند.
ولى در عين حال، تارخ پدر ابراهيم عليه‏السلام، با همسرش تماس گرفت و كاملا به دور از كنترل مأموران، با او همبستر شد، و نور ابراهيم عليه‏السلام در رحم مادرش منعقد گرديد.(183)
در اين هنگام دومين فرمان نمرود، چنين صادر شد:
ماماها و قابله‏ها و هر كس در هر جا كه توانست، زنان باردار را تحت كنترل و مراقبت قرار دهند، هنگام زايمان، كودكان را بنگرند اگر پسر بود كشته و نابود گردد، و اگر دختر بود زنده بماند، اين فرمان حتماً بايد اجرا شود، براى متخلفين از اجراى فرمان، مجازات شديد در نظر گرفته شده است... حتماً... حتماً.
كنترل شديد در همه جا اجرا گرديد، جلادان خون‏آشام نمرودى، در همه جا حاضر بودند، نوزادهاى پسر را مى‏كشتند، و نوزادهاى دختر را زنده مى‏گذاشتند.
كار به جايى رسيد كه به نوشته بعضى از تاريخ نويسان 77 تا 100 هزار نوزاد كشته شدند.(184)
مادر ابراهيم عليه‏السلام بارها توسط ماماها و قابله‏هاى نمرودى آزمايش شد، ولى آن‏ها نفهميدند كه او باردار است، و اين از آن جهت بود كه خداوند رحم مادر ابراهيم عليه‏السلام را به گونه‏اى قرار داده بود كه نشانه باردارى آشكار نبود.(185)
همه جا سخن از كشتن نوزادهاى پسر بود، و جاسوسان نمرود، اين موضوع را با مراقبت شديد دنبال مى‏كردند، در چنين شرايط سختى پدر ابراهيم عليه‏السلام بيمار شد و از دنيا رفت.
بونا مادر شجاع و شيردل ابراهيم عليه‏السلام خود را نباخت و همچنان با امداد الهى به زندگى ادامه داد، و با اين كه فشار زندگى لحظه به لحظه بر او شديدتر مى‏شد، و همواره سايه هولناك دژخيمان تيره دل و بيرحم را مى‏ديد، تسليم نمروديان نشد و تصميم گرفت خود را معرفى نكند و نوزاد خود را پس از تولد، با كمال مراقبت، در مخفى‏گاه‏ها حفظ نمايد.
آرى، گرچه فرمان نمرود، ترس و وحشت عجيبى در مردم ايجاد كرده بود، ولى مادر شجاع ابراهيم عليه‏السلام با توكل به خداى يكتا، تصميم گرفت تا بر خلاف اين فرمان، كودك خود را از گزند دست خون آشامان نمرودى نگه دارد.
تولد ابراهيم در درون غار، و سيزده سال زندگى مخفى او
شب و روز همچنان مى‏گذشت، هفته‏ها و ماه‏ها به دنبال هم گذر مى‏كرد، و به همين ترتيب ولادت ابراهيم عليه‏السلام نزديك مى‏شد، مادر قوى دل و شجاع ابراهيم عليه‏السلام همواره در اين فكر بود كه هنگام زايمان كجا رود، و چگونه فرزندش را از گزند جلادان حفظ نمايد؟
در آن عصر، قانونى در ميان مردم رواج داشت كه زنان در هنگام قاعدگى به بيرون شهر مى‏رفتند و پس از پايان آن، به شهر باز مى‏گشتند.
مادر ابراهيم عليه‏السلام تصميم گرفت به بهانه اين قانون و رسم، از شهر بيرون برود، و در كنار كوهى، غارى را پيدا كند و در آن جا دور از ديد مردم، شاهد تولد نوزادش باشد.
همين تصميم اجرا شد، مادر با كمال مراقبت از شهر خارج گرديد، و خود را به غارى رسانيد، و در آن جا درد زايمان به او دست داد، طولى نكشيد كه ابراهيم عليه‏السلام در همانجا ديده به جهان گشود، كودكى كه در همان وقت، نور و شكوه خاصى كه نشانگر آينده درخشان او بود، از چهره‏اش ديده مى‏شد.
در اين هنگام مادر نگران بود كه آيا كودكش را در غار بگذارد يا به شهر بياورد، سرانجام براى حفظ او تصميم گرفت او را در پارچه‏اى پيچيده در درون همان غار بگذارد، و هر چند وقتى به سراغ او رود و به او شير دهد.
مادر او را در ميان غار گذاشت و براى حفظ او از گزند جانوران، درِ غار را سنگ‏چين كرد، و به شهر بازگشت، از آن پس مادر هر چند روزى يكبار مخفيانه و گاهى شبانه خود را به غار رسانده و از پسرش ديدار مى‏نمود، مى‏رفت تا به او شير بدهد، ولى مى‏ديد به لطف خدا، او انگشت بزرگ دستش را به دهان نهاده، و به جاى پستان مادر از آن شير جارى است... .
به اين ترتيب؛ اين مادر و پسر، در آن دوران وحشتناك با تحمل مشقت‏ها و رنجهاى گوناگون، با مقاومت بى نظير، ماه‏ها و سالها به زندگى چريكى خود ادامه دادند، و حاضر نشدند كه تسليم زورگويى‏هاى حكومت ستمگر نمرود گردند، تا آن كه سيزده سال از عمر ابراهيم عليه‏السلام گذشت.(186)
آرى، حضرت ابراهيم عليه‏السلام از خطر دژخيمان سنگدل نمرود، 13 سال در ميان غار زندگى مى‏كرد، در حقيقت در زندان طبيعت به سر برد، همواره سقف غار و ديوارهاى تاريك و وحشتزاى آن را ميديد، گاهى مادر رنجديده‏اش مخفيانه به ملاقاتش مى‏آمد، و گاهى سر از غار بيرون مى‏آورد و كوه‏ها و دشت سرسبز و افق نيلگون را تماشا مى‏كرد، و بر خداشناسى و فكر باز و نشاط روحيه خود مى‏افزود، و منتظر بود كه روزى فرا رسد و از زندان غار بيرون آيد و در فضاى باز قدم بگذارد، و مردم را از پرستش نمرود و آيين نمرود باز دارد... .
بيرون آمدن ابراهيم از غار و تفكر او در جهان آفرينش‏
جالب اين كه ابراهيم عليه‏السلام در اين مدتى كه در غار بود، به لطف خدا از نظر جسمى و فكرى رشد عجيبى كرد، با اين كه سيزده ساله بود قد و قامت بلندى داشت كه در ظاهر نشان مى‏داد كه مثلاً بيست سال دارد، فكر درخشنده و عالى او نيز همچون فكر مردان كاردان و هوشمند و با تجربه كار مى‏كرد، يك روز مادر به ديدارش آمد و مدتى در كنار پسر نوجوانش بود، ولى هنگام خداحافظى، همين كه خواست از غار بيرون آيد، ابراهيم دامن مادر را گرفت و گفت: مرا نيز با خود ببر، ماندن در غار بس است، اينك مى‏خواهم در جامعه باشم و با مردم زندگى كنم.
مادر مى‏دانست كه درخواست ابراهيم، يك درخواست كاملا طبيعى است، ولى در اين فكر بود كه چگونه او را به شهر ببرد، زبان حال مادر در اين لحظات، خطاب به ابراهيم چنين بود:
عزيزم! چگونه در اين شرايط سخت تو را همراه خود به شهر ببرم. نه! ميوه دلم صلاح نيست، اگر شاه از وجود تو اطلاع يابد، تو را خواهد كشت، مى‏ترسم خونت را بريزند، همچنان در اين جا بمان، تا خداوند راه گشايشى براى ما باز كند.
ولى ابراهيم اصرار داشت كه از غار جانگاه بيرون آيد، سرانجام مادر به او گفت:
در اين باره با سرپرستت (آزر) مشورت مى‏كنم، اگر صلاح باشد، بعد نزدت مى‏آيم و تو را به شهر مى‏برم.(187)
به اين ترتيب مادر دلسوخته از پسرش جدا شد و به شهر بازگشت.
وقتى كه مادر رفت، ابراهيم تصميم گرفت از غار بيرون آيد، صبر كرد تا غروب و خلوت شود و هوا تاريك گردد، آن گاه از غار بيرون آمد، گويى پرنده‏اى از قفس به سوى باغستان سبز و خرم پريده، به كوه‏ها و دشت و صحرا مى‏نگريست، ستارگان و ماه آسمان نظرش را جلب كرد، در انديشه فرو رفت، با خود مى‏گفت: به به! از اين پديده هايى كه خداى يكتا آن را پديدار ساخته است! از اعماق دلش با آفريدگار جهان ارتباط پيدا كرد، و سراسر وجودش غرق در عشق و شوق به خدا شد، و در اين سير و سياحت، خداشناسى خود را تكميل كرد.
گفتگوى ابراهيم عليه‏السلام با ستاره‏پرستان‏
ابراهيم با شور و نشاط قدم مى‏زد، ناگاه هياهوى جمعيتى نظرش را جلب كرد، به سوى آن جمعيت رفت، ناگاه ديد آن‏ها با كمال ادب در كنار هم ايستاده‏اند و در برابر ستاره زهره كه در كنار ماه ديده مى‏شود، تعظيم مى‏كنند، و آن را مى‏پرستند.
ابراهيم عليه‏السلام افسوس خورد كه چرا گروهى نادان، به جاى خداى بى همتا، ستاره‏اى را مى‏پرستند، به آن‏ها نزديك شد و در اين فكر فرو رفت كه چگونه آن‏ها را از گمراهى نجات دهد، نزد آن‏ها رفت و در ظاهر با آن‏ها هم عقيده شد (ولى از روى انكار و استفهام) گفت: آرى همين خدا است.
ستاره پرستان او را به جمع خود پذيرفتند، و از اين كه يك نوجوان، آيين آن‏ها را پذيرفته شادمان شدند، ابراهيم همچنان در ظاهر در صف آن‏ها بود و در انتظار فرصت به سر مى‏برد، هنگامى كه ستاره زهره كم كم ناپديد شد، ابراهيم عليه‏السلام فرصت را به دست آورد و گفت:
نه! اين ستاره خدا نيست، زيرا خدا يك وجود ثابت است، نه در حال حركت و تغيير (چرا كه هر حركت و تغييرى، حركت دهنده و تغيير دهنده مى‏خواهد) من از عقيده شما استعفا دادم.
همين بيان شيوا و استوار ابراهيم، ستاره‏پرستان را در شك و ترديد افكند.
گفتگوى ابراهيم عليه‏السلام با ماه‏پرستان‏
ابراهيم از جمع ستاره‏پرستان گذشت، و به راه خود در صحرا و بيابان ادامه داد ناگاه چشمش به جمعيتى افتاد كه در برابر ماه درخشنده، ايستاده بودند و آن را پرستش مى‏كردند، ابراهيم عليه‏السلام نزد آن‏ها رفت و باز براى اين كه اين گروه نيز او را در جمع خود بپذيرند، در ظاهر از روى انكار و استفهام گفت: به به چه ماه درخشنده و زيبايى! خداى من همين است.
ماه‏پرستان از ابراهيم استقبال كردند و او را در صف خود قرار دادند، ولى وقتى كه ماه نيز همچون ستاره زهره، غروب كرد، ابراهيم فرصت را به دست آورد و خطاب به ماه پرستان گفت: اين خدا نيست، زيرا ماه نيز در حال حركت و تغيير و جا به جايى است، ولى خدا ثابت و دگرگون‏ناپذير مى‏باشد، من از اين عقيده برگشتم، اگر خدا مرا هدايت نكند، در صف گمراهان خواهم شد.
به اين ترتيب ابراهيم عليه‏السلام با اين استدلال نيرومند، بر عقيده ماه پرستان ضربه زد، و بذر اعتقاد به خداى يكتا و بى همتا را در صفحه قلب‏هاى آن‏ها پاشيد.
گفتگوى ابراهيم عليه‏السلام با خورشيدپرستان‏
ابراهيم عليه‏السلام آن شب را در بيابان گذراند، وقتى كه هوا روشن شد و نزديك طلوع خورشيد فرا رسيد، ناگاه نگاه ابراهيم عليه‏السلام به جمعيتى افتاد كه منتظر طلوع خورشيد هستند تا آن را سجده كرده و به عنوان خدا تعظيم نمايند.
ابراهيم كنار آن‏ها رفت و در ظاهر وانمود كرد كه با آن‏ها هم عقيده است، هنگامى كه خورشيد طلوع كرد، ابراهيم (از روى استفهام) فرياد زد:
خداى من همين است، اين از همه درخشنده‏تر است.
ابراهيم تا غروب با آن‏ها بود. ولى وقتى كه خورشيد غروب كرد، خطاب به آن‏ها گفت: من از اين عقيده برگشتم زيرا خورشيد نيز در حال تغيير و جابه‏جايى است، و چنين موجودى هرگز خدا نخواهد بود، اگر پروردگارم مرا راهنمايى نكند قطعا از جمعيت گمراهان خواهم بود، من روى خود را به سوى كسى كردم كه آسمان‏ها و زمين را آفريده، من در ايمان خود خالصم و از مشركان نيستم.(188)
به اين ترتيب ابراهيم با منطقى روان، و با شيوه‏اى ساده و اخلاقى دل‏پذير، ستاره‏پرستان و ماه‏پرستان و خورشيدپرستان را گمراه خواند و آن‏ها را به سوى خداى يكتا و بى همتا دعوت نمود و از پرستش پديده‏هاى بى‏اراده برحذر داشت.
معادشناسى ابراهيم‏
ابراهيم عليه‏السلام پس از بيرون آمدن از درون غار و سير و سياحت در صحرا و بيابان، پس از تكميل خداشناسى، همچنان به سير و تفكر خود ادامه مى‏داد تا به دريا رسيد، او با كنجكاوى عميق به دريا و امواج دريا مى‏نگريست، ناگاه لاشه حيوان مرده‏اى نظرش را جلب كرد، ديد حيوانات دريايى و پرندگان بيرون به پيكر آن حيوان حمله مى‏كنند و گوشت او را مى‏خورند، طولى نكشيد كه همه پيكر او را خوردند، اين حادثه عجيب ناخودآگاه ابراهيم را به اين فكر فروبرد كه: اگر تمام پيكر اين حيوان مرده، (هر جزيى از آن) جزء بدن چندين رقم حيوان دريايى و صحرايى شد، در روز قيامت چگونه تكه‏هاى بدن او در كنار همه جمع شده و زنده مى‏گردد؟!
البته ابراهيم عليه‏السلام به زنده شدن مردگان در قيامت، يقين داشت، ولى مى‏خواست بر يقينش بيفزايد، از اين رو دست به سوى آسمان بلند كرد و گفت: خدايا به من بنمايان كه چگونه چنين مردگانى را زنده مى‏كنى؟!
خداوند به ابراهيم عليه‏السلام فرمود: مگر تو به روز قيامت ايمان نياورده‏اى؟!
ابراهيم عرض كرد: آرى، ايمان آورده‏ام ولى مى‏خواهم دلم سرشار از ايمان گردد.
خداوند به ابراهيم عليه‏السلام فرمود: چهار پرنده را برگير و سر آن‏ها را ببر و سپس گوشت آن‏ها را بكوب و مخلوط و ممزوج كن، آن گاه گوشت به هم آميخته را به ده قسمت تقسيم كن و هر قسمت آن را بر سر كوهى بگذار و سپس در جايى بنشين و آن‏ها را به اذن خدا به سوى خود بخوان.
ابراهيم عليه‏السلام چهار پرنده را (كه طبق بعضى از روايات عبارت بودند از: خروس، طاووس، اردك و كركس، يا كلاغ) گرفت و آن‏ها را ذبح كرد و گوشت آن‏ها را در هم آميخت و با هاوَن كوبيد و سپس ده قسمت كرد و هر قسمتى را روى كوهى نهاد. آن گاه كمى دورتر رفت و در حالى كه منقارهاى آن چهار پرنده در دستش بود در جايى نشست و صدا زد: اى پرندگان! به اذن خدا زنده شويد و به نزد من پرواز كنيد.))
در همان لحظه گوشتهاى مخلوط شده پرندگان از هم جدا شدند، و به صورت چهار پرنده در آمدند و روح در آن‏ها دميده شد و به سوى ابراهيم عليه‏السلام پريدند و به او پيوستند.(189)
حضرت رضا عليه‏السلام در ضمن گفتارى فرمود: پس از آن كه آن چهار پرنده، زنده شده و به منقارهاى خود پيوستند، به پرواز در آمدند و سپس نزد ابراهيم عليه‏السلام آمده از آب و دانه‏هاى گندم كه در آن جا بود نوشيدند و برچيده و خوردند و گفتند: اى پيامبر خدا! خدا تو را زنده بدارد كه ما را زنده كردى.
ابراهيم عليه‏السلام فرمود: بلكه خداوند زنده مى‏كند و مى‏ميراند و او بر هر چيزى قادر و تواناست.(190)
به اين ترتيب ابراهيم عليه‏السلام با چشم خود، صحنه معاد و زنده شدن مردگان را مشاهده كرد، و سخن قلبش را به زبان آورد: آرى، خداوند بر هر چيزى قادر و تواناست، خدايى كه هم بر ذره‏هاى پراكنده مردگان آگاه است و هم مى‏تواند آن‏ها را جمع نموده و به صورت نخستينشان زنده كند.
سيرت نيك با نابودى چهار خوى زشت‏
مطابق بعضى از روايات كه از امام صادق عليه‏السلام نقل شده، چهار پرنده‏اى كه ابراهيم عليه‏السلام آن‏ها را گرفت و ذبح و مخلوط كرد و ده قسمت نمود، و آن‏ها زنده شدند، عبارت بودند از: خروس، كبوتر (يا مرغابى) طاووس، و كلاغ.(191)
اين صحنه، ظاهر ماجرا بود، ولى در حقيقت هر يك از اين پرندگان سمبل يكى از صفات زشت است، خروس كنايه از شهوترانى، مرغابى كنايه از شكم‏خوارگى، طاووس كنايه از جاه‏طلبى، و كلاغ اشاره از آرزوى دراز است، اگر انسان، ابراهيم گونه از اين چهار صفت زشت دورى كند، مى‏تواند مدارج تكامل را پيموده و به مرحله يقين برسد، بر همين اساس مولانا در كتاب مثنوى مى‏گويد:
تو خليل وقتى اى خورشيد هُش
اين چهار طيار رهزن را بكش
خُلق را گر زندگى خواهى ابد
سر ببر زين چهار مرغ شوم و بد
بط و طاووس است و زاغ است و خروس‏(192)
اين مثال چار مرغ اندر نفوس
بط حرص است و خروس آن شهوت است
جاه طاووس است و زاغ انيت است‏(193)
ورود ابراهيم به شهر بابِل‏
ابراهيم عليه‏السلام پس از خروج غار و سير و سياحت و تكميل خداشناسى و معادشناسى، در حالى كه نوجوان بود وارد شهر بابل پايتخت نمرود گرديد. شهرى كه غرق در فساد بود، و مردم آن از نظر معنوى در حد صفر بودند و عقايد خرافى مانند: بت‏پرستى، نمرودپرستى و انواع خرافات ديگر در ميانشان رواج داشت.
ابراهيم طبق معمول نخست به خانه مادرش رفت، پدرش مدتها قبل از دنيا رفته بود، به عمويش كه سرپرستش بود و نامش آزر بود، پدر مى‏گفت. ابراهيم دعوتش را از آزر شروع كرد.
ابراهيم عليه‏السلام ديد آزر نه تنها از بت پرستان سرشناس است بلكه از بت‏سازان معروف نيز مى‏باشد و با سلطنت نمرود ارتباط نزديك دارد، و از آن جا كه گفته‏اند عدو شود سبب خير گر خدا خواهد ابراهيم عليه‏السلام در خانه آزر، كمتر مورد سوء ظن واقع مى‏شد.
طبق بعضى از روايات كه از امام صادق عليه‏السلام نقل شده: ابراهيم عليه‏السلام همراه مادرش وارد شهر شدند و با هم به خانه مادرش رفت، در آن جا براى اولين بار نگاه آزر به چهره ابراهيم عليه‏السلام افتاد، آزر كه از اين حادثه نگران به نظر مى‏رسيد شتاب‏زده به مادر ابراهيم گفت: اين شخص كيست كه در سلطنت شاه (نمرود) باقى مانده است؟ با اين كه به فرمان شاه، پسران را مى‏كشتند، چرا اين شخص زنده مانده است؟!
مادر براى جلب عواطف آزر گفت: اين پسر تو است، در فلان وقت هنگامى كه از شهر بيرون رفته بودم، متولد شده است.
آزر گفت: واى بر تو اگر شاه از اين ماجرا با خبر شود، ما را از مقامى كه در پيشگاهش داريم عزل مى‏كند.
مادر گفت: اگر شاه با خبر نشد كه زيانى به تو نخواهد رسيد، و اگر با خبر شد من جواب او را خواهم داد، به طورى كه به مقام تو آسيب نرسد، بگذار اين پسر باقى بماند و براى ما به عنوان پسر باشد.(194)
به اين ترتيب ابراهيم در پناه آزر، حفظ گرديد، چنان كه خداوند موسى عليه‏السلام را در دامن فرعون حفظ كرد.
گفتگوى ابراهيم عليه‏السلام با آزر
آزر عموى ابراهيم عليه‏السلام بود، ولى ابراهيم به خاطر سرپرستى آزر، او را پدر مى‏ناميد، ابراهيم عليه‏السلام تصميم گرفت نخست آزر را به خدا پرستى دعوت كند، از اين رو با آزر به گفتگو پرداخت، زيرا آزر بت پرست معروف و بت‏ساز بود، اگر او هدايت مى‏شد، بسيارى به پيروى از او دست از بت‏پرستى مى‏كشيدند.
گفتگوى ابراهيم با آزر، داراى چندين مرحله است، در آغاز با نرمش، استدلال، و در مراحل بعد با تندى با او برخورد كرد. آيات قرآن بيانگر اين مراحل است. در آيات قرآن چنين آمده: ابراهيم خطاب به آزر گفت:
اى بابا! چرا چيزى را مى‏پرستى كه نه مى‏شنود و نه مى‏بيند، و نه هيچ مشكلى را از تو حل مى‏كند؟!
اى بابا! دانشى براى من آمده كه براى تو نيامده است، بنابراين از من پيروى كن تا تو را به راه راست هدايت كنم.
اى بابا! شيطان را پرستش مكن كه شيطان نسبت به خداى رحمان، عصيانگر است.
اى بابا! من از اين مى‏ترسم كه از سوى خداوند رحمان عذابى به تو رسد و در نتيجه از دوستان شيطان باشى.
ولى آزر در برابر دعوت مهرانگيز و منطقى ابراهيم، عصبانى شد و او را تهديد به سنگسار كرد، و به او چنين گفت:
اى ابراهيم! آيا تو از معبودهاى من (بت‏ها) روى‏گردان هستى، اگر از اين كار دست برندارى، تو را سنگسار خواهم كرد، اكنون براى مدّتى طولانى از من دور شو!
ابراهيم عليه‏السلام از تهديد آزر نترسيد، در عين حال مرحله ملايمت و نرمش را رعايت كرد تا بلكه عاطفه آزر را تحريك كرده و به نفع خود جذب كند، به آزر رو كرد و گفت:
سلام بر تو، من به زودى از پروردگارم برايت تقاضاى عفو مى‏كنم، چرا كه او همواره نسبت به من مهربان بوده است و از شما، و آنچه غير خدا مى‏خوانيد، كناره‏گيرى مى‏كنم و پروردگارم را مى‏خوانم و اميد آن را دارم كه در خواندن پروردگارم، بى‏پاسخ نمانم.(195)
هنگامى كه از آنان و آنچه غير خدا مى‏پرستيدند كناره‏گيرى كرد، ما اسحاق و يعقوب را به او بخشيديم؛ و هر يك را پيامبرى )بزرگ( قرار داديم!
به اين ترتيب ابراهيم عليه‏السلام مرعوب شوكت و قدرت سرپرستش آزر نشد، و از تهديد و هشدار او نترسيد و با توكل به خداوند، به طور مكرر، او را به سوى خدا دعوت نمود، و از بتها بر حذر داشت، و با صراحت اعلام كرد كه من از آن بت‏ها دورى مى‏كنم و تنها خداى يگانه را مى‏پرستم.
آزر با گستاخى، ابراهيم را از خود راند و نصايح مهرانگيز او را با تندى رد كرد، ابراهيم كه ديد با نرمش و استدلال نمى‏تواند نتيجه بگيرد، پا را فراتر نهاد و رگبار سرزنش خود را متوجه آزر و پيروانش كرد و با صراحت به آزر و پيروانش گفت:
آيا به راستى بتها را به عنوان خدا برگزيده‏ايد؟ تو و جمعيت تو را در گمراهى آشكار مى‏نگرم.(196)
و در فرصت ديگر به آزر و پيروانش گفت:
اين تمثال‏ها و مجسمه‏ها چيست كه شما در برابر آن‏ها سجده مى‏كنيد، و آن‏ها را شب و روز مى‏پرستيد؟
آن‏ها جواب دادند: نياكان و پدران ما، چنين مى‏كردند، ما هم روش آن‏ها را ادامه مى‏دهيم.
ابراهيم با قاطعيت و تأكيد گفت:
لَقد كُنتُم انتُم وَ آباؤُكُم فِى ضلالٍ مُّبينٍ؛
قطعا هم شما و هم پدرانتان در گمراهى آشكار بوديد و هستيد.
آن‏ها گفتند:: آيا مطلب حقى براى ما آورده‏اى يا شوخى مى‏كنى؟!
ابراهيم جواب داد: (كاملا حق آورده‏ام) پروردگار شما همان پروردگار آسمان و زمين است كه آن‏ها را ايجاد كرده و من بر اين امر از گواهانم.(197)
ابراهيم گرچه در مراحل نخست، از راه نرمش و مدارا با آزر سخن گفت، زيرا آزر حق سرپرستى بر ابراهيم داشت، وانگهى ابراهيم مى‏خواست بلكه از اين راه او را جذب نمايد، ولى وقتى كه لجاجت آزر در راه شرك، براى ابراهيم روشن شد، نه تنها از او دورى كرد، بلكه از او بيزارى جست، چنان كه در آيه 114 سوره توبه مى‏خوانيم:
فَلمَّا تَبيَّن لَهُ أَنَّه عدُوٌّ للّهِ تَبَرَّءَ مِنهُ؛
هنگامى كه براى ابراهيم روشن شد كه آزر دشمن خدا است از او بيزارى جست.
مبارزات عملى ابراهيم عليه‏السلام با بت‏پرستى‏
آزر با اين كه ابراهيم را از يكتاپرستى منع مى‏كرد، ولى وقتى كه چشمش به چهره ملكوتى ابراهيم عليه‏السلام مى‏افتاد، محبتش نسبت به او بيشتر مى‏شد، از آن جا كه آزر رييس كارخانه بت‏سازى بود، روزى چند بت به ابراهيم داد تا او آن‏ها را به بازار ببرد و مانند ساير برادرانش آن‏ها را به مردم بفروشد، ابراهيم خواسته آزر را پذيرفت، آن بت‏ها را همراه خود به طرف ميدان و بازار آورد، ولى براى اين كه فكر خفته مردم را بيدار كند، و آن‏ها را از پرستش بت بيزار نمايد، طنابى بر گردن بتها بست و آن‏ها را در زمين مى‏كشانيد و فرياد مى‏زد:
مَن يَشتَرىَ مَن لا يَضرُّهُ وَ لا يَنفَعُهُ؛
چه كسى اين بت‏ها را كه سود و زيان ندارند از من مى‏خرد.
سپس بت‏ها را كنار لجنزار و آب‏هاى جمع شده در گودال‏ها آورد و در برابر چشم مردم، آن‏ها را در ميان لجن و آب آلوده مى‏انداخت و بلند مى‏گفت: آب بنوشيد و سخن بگوييد!!(198)
به اين ترتيب عملا به مردم مى‏فهمانيد كه: بتها شايسته پرستش نيستند، به هوش باشيد، و از خواب غفلت بيدار شويد و به خداى يكتا و بى همتا متوجه شويد، و در برابر اين بت‏هاى ساختگى و بى اراده كه سود و زيانى ندارند سجده نكنيد مگر عقل نداريد، مگر انسان نيستيد، چرا آن همه ذلت، چرا و چرا؟! آن‏ها را نزد آزر آورد و به او گفت: اين بت‏ها را كسى نمى‏خرد، در نزد من مانده‏اند و باد كرده‏اند.
فرزندان آزر توهين ابراهيم به بتها را به آزر خبر دادند، آزر ابراهيم را طلبيد و او را سرزنش و تهديد كرد و از خطر سلطنت نمرود ترسانيد.
ولى ابراهيم به تهديدهاى آزر، اعتنا نكرد. آزر تصميم گرفت ابراهيم را زندانى كند، تا هم ابراهيم در صحنه نباشد و هم زندان او را تنبيه كند، از اين رو ابراهيم را دستگير كرده و در خانه‏اش زندانى كرد و افرادى را بر او گماشت تا فرار نكند.
ولى طولى نكشيد كه او از زندان گريخت و به دعوت خود ادامه داد و مردم را از بت و بت‏پرستى بر حذر داشت و به سوى توحيد فرا مى‏خواند.(199)
مذاكرات رو در روى ابراهيم عليه‏السلام با نمرود، و محكوم شدن نمرود
آوازه مخالفت ابراهيم با طاغوت‏پرستى و بت‏پرستى در همه شكلهايش در همه جا پيچيد، و به عنوان يك حادثه بزرگ در رأس اخبار قرار گرفت، نمرود كه از همه بيشتر در اين باره، حساس بود فرمان داد بى درنگ ابراهيم را به حضورش بياورند، تا بلكه از راه تطميع و تهديد، قفل سكوت بر دهان او بزند، ابراهيم را نزد نمرود آوردند.
نمرود بر سر ابراهيم فرياد زد و پس از اعتراض به كارهاى او گفت:
خداى تو كيست؟
ابراهيم: خداى من كسى است كه مرگ و زندگى در دست اوست.
نمرود از راه سفسطه و غلطاندازى وارد بحث شد، و گفت: اى بى خبر! اين كه در اختيار من است، من زنده مى‏كنم و مى‏ميرانم، مگر نمى‏بينى مجرم محكوم به اعدام را آزاد مى‏كنم، و زندانى غير محكوم به اعدام را اگر بخواهم اعدا مى‏نمايم.
آن گاه دستور داد يك شخص اعدامى را آزاد كردند، و يك نفر غير محكوم به اعدام را اعدام نمودند.
ابراهيم بى درنگ استدلال خود را عوض كرد و گفت: تنها زندگى و مرگ نيست بلكه همه جهان هستى به دست خدا است، بر همين اساس، خداى من كسى است كه صبحگاهان خورشيد را از افق مشرق بيرون مى‏آورد و غروب، آن را در افق مغرب فرو مى‏برد، اگر راست مى‏گويى كه تو خداى مردم هستى، خورشيد را به عكس از افق مغرب بيرون آر، و در افق مشرق، فرو بر.
نمرود در برابر اين استدلال نتوانست غلطاندازى كند، آن چنان گيج و بهت زده شد كه از سخن گفتن درمانده گرديد.(200)
نمرود ديد اگر آشكارا با ابراهيم دشمنى كند، رسوائيش بيشتر مى‏شود، ناچار دست از ابراهيم كشيد تا در يك فرصت مناسب از او انتقام بگيرد، اما جاسوسان خود را در همه جا گماشت تا مردم را از تماس با ابراهيم بترسانند و دور سازند.(201)
بت‏شكنى ابراهيم و استدلال او
ابراهيم از راه‏هاى گوناگون با بت پرستى مبارزه كرد، ولى بيانات و مبارزات ابراهيم عليه‏السلام در آن تيره بختان لجوج اثر نكرد، از طرفى دستگاه نمرود براى سرگرم كردن مردم و ادامه سلطه خود هرگز نمى‏خواست كه مردم از بت پرستى دست بردارند.
ابراهيم در مبارزه خود مرحله جديدى را برگزيد و با كمال قاطعيت به بت‏پرستان و نمروديان اخطار كرد و چنين گفت:
وَ تَاللهِ لَاَكيدَنَّ أَصنامَكُم بَعدَ أَن تُوَلُّوا مُدبِرينَ؛
به خدا سوگند در غياب شما نقشه‏اى براى نابودى بتهايتان مى‏كشم.(202)
ابراهيم همچنان در كمين بتها بود تا روز عيد نوروز فرا رسيد، در ميان مردم بابل رسم بود كه هر سال روز عيد نوروز(203) شهر را خلوت مى‏كردند و براى خوشگذرانى به صحرا و كوه و دشت و فضاهاى آزاد ديگر مى‏رفتند، آن روز مردم شهر را خلوت كردند، نمرود و اطرافيانش نيز از شهر بيرون رفتند، حتى ابراهيم عليه‏السلام را نيز دعوت كردند كه با آن‏ها به خارج از شهر برود و در جشن آن‏ها شركت كند، ولى ابراهيم عليه‏السلام در پاسخ دعوت آنها گفت: من بيمار هستم.(204)
ابراهيم عليه‏السلام از نظر بدنى بيمار نبود، ولى وقتى كه مى‏ديد مردم، غرق در فساد و هوسبازى و بت‏پرستى هستند، از نظر روحى كسل و ناراحت بود، و منظور او از اين كه گفت: من بيمارم يعنى روحم كَسِل است.
وقتى كه شهر كاملاً خلوت شد، ابراهيم اندكى غذا و يك تبر با خود برداشت و وارد بتكده شد، ديد مجسمه‏هاى گوناگون زيادى در كنار هم چيده شده و با قيافه‏هاى مختلف، اما بدون هر گونه حركت و توان، در جايگاه‏ها قرار دارند، ابراهيم غذا را به دست گرفت و كنار هر يك از بت‏ها رفت و گفت: از اين غذا بخور و سخن بگو.
وقتى كه آن بت پاسخ نمى‏داد، ابراهيم با تبرى كه در دست داشت، بر دست و پاى بت مى‏زد و دست و پاى آن بت را مى‏شكست. ابراهيم با همه بتهايى كه در آن بتكده بودند، همين كار را مى‏كرد، و فضاى وسط بتخانه از قطعه‏هاى بتهاى شكسته پر شد.
ولى ابراهيم به بت بزرگ حمله نكرد، و او را سالم گذاشت، و تبر را بر دوش او نهاد، ابراهيم از اين كار، منظورى داشت، منظورش اين بود كه در آينده از همين راه، استدلال دشمن شكن بسازد و دشمن را محكوم نمايد.
مراسم عيد كم كم پايان يافت و بت پرستان گروه گروه به شهر بازگشتند، رسم بود پس از بازگشت، نخست به بتكده بروند و مراسم شكرگزارى را به جاى آورند و سپس به خانه‏هايشان باز گردند.
گروه اول وقتى كه وارد بتخانه شد با منظره عجيبى روبرو گرديد، گروه‏هاى بعد نيز وارد شدند، و همه در وحشت و بهت‏زدگى فرو رفتند، فريادها و نعره‏هايشان برخاست، هركسى سخن مى‏گفت...
در اين جا دنباله داستان را از زبان قرآن (آيه 58 تا 67 سوره انبياء) بشنويم:
ابراهيم همه بت‏ها جز بزرگشان را قطعه قطعه كرد، شايد سراغ او بيايند (و او حقايق را بازگو كند).
(هنگامى كه آن‏ها منظره بت‏ها را ديدند) گفتند: شنيده‏ايم نوجوانى از بتها سخن مى‏گفت: كه به او ابراهيم مى‏گويند.
جمعيت گفتند: او را در برابر ديدگان مردم بياوريد، تا گواهى دهد.
(هنگامى كه ابراهيم را حاضر كردند) گفتند: آيا تو اين كار را با خدايان ما كرده‏اى، اى ابراهيم؟
ابراهيم در پاسخ گفت: بلكه اين كار را بزرگشان كرده است، از او بپرسيد اگر سخن مى‏گويد!
بت‏پرستان به وجدان خود بازگشتند و (به خود) گفتند: حقا كه شما ستمگريد.
سپس بر سرهايشان واژگونه شدند (و حكم وجدان را به كلى فراموش كردند) و به ابراهيم گفتند: تو مى‏دانى كه بتها سخن نمى‏گويند.
(اينجا بود كه ابراهيم پتك استدلال را به دست گرفت و بر مغز بت پرستان كوبيد، و به آن‏ها) گفت: آيا غير از خدا
چيزى را پرستش مى‏كنيد كه نه كمترين سودى براى شما دارد، و نه زيانى به شما مى‏رساند (نه اميدى به سودشان داريد و نه ترسى از زيانشان).
افّ بر شما و بر آن چه جز خدا مى‏پرستيد! آيا انديشه نمى‏كنيد (و عقل نداريد).(205)
گفتگوى نمرود با آزر و مادر ابراهيم عليه‏السلام‏
روايت شده: به نمرود گفته شد، ابراهيم پسر آزر، بت‏ها را شكسته است، نمرود آزر را طلبيد و به او گفت: به من خيانت كردى و وجود اين پسر (ابراهيم) را از من پوشاندى.
آزر گفت: پادشاها! من تقصيرى ندارم، مادرش او را پوشانده و نگهدارى كرده است و او مدعى است كه استدلال و حجت دارد.
نمرود دستور داد، مادر ابراهيم را حاضر كردند، و به او گفت: چرا وجود اين پسر را از ما پوشاندى كه با خدايان ما چنين كرد؟!
مادر گفت: اى شاه! من ديدم تو رعيت و ملت خودت را مى‏كشى و نسل آن‏ها به خطر مى‏افتد، با خود گفتم اين پسر را براى حفظ نسل نگه دارم، اگر اين پسر همان بود (كه واژگونى سلطنت تو به دست او است) او را تحويل مى‏دهم تا كشته گردد، و كشتن فرزندان مردم پايان يابد، و اگر اين پسر او نيست، براى ما يك نفر پسر باقى بماند، اينك كه براى تو ثابت شده است كه اين پسر همان است، در اختيار تو است هر كار مى‏كنى انجام بده.
نمرود گفتار مادر ابراهيم را پسنديد، و او را آزاد كرد سپس خودش شخصاً با ابراهيم در مورد شكسته شدن بت‏ها سخن گفت، هنگامى كه ابراهيم عليه‏السلام گفت: بت بزرگ، بتها را شكسته است. نمرود به جاى اين كه استدلال نيرومند ابراهيم عليه‏السلام را بپذيرد، درباره مجازات ابراهيم با اطرافيان خود به مشورت پرداخت، اطرافيان گفتند: ابراهيم را بسوزانيد و خدايان خود را يارى كنيد.(206)
به آتش افكندن ابراهيم عليه‏السلام‏
به فرمان نمرود، ابراهيم را زندانى نمودند، از هر سو اعلام شد كه مردم هيزم جمع كنند، و يك گودال و فضاى وسيعى را در نظر گرفتند، بت‏پرستان گروه گروه هيزم مى‏آوردند و در آن جا مى‏ريختند.
گرچه يك بار هيزم براى سوزاندن ابراهيم كافى بود، ولى دشمنان مى‏خواستند هر چه كينه دارند نسبت به ابراهيم عليه‏السلام آشكار سازند، وانگهى اين حادثه موجب عبرت براى همه شود، و عظمت و قلدرى نمرود بر قلب‏ها سايه بيافكند تا در آينده هيچ كس چنين جرأتى نداشته باشد.
روز موعود فرا رسيد، نمرود با سپاه بى كران خود، در جايگاه مخصوصى قرار گرفتند، در كنار آن بيابان، ساختمان بلندى براى نمرود ساخته بودند، نمرود بر فراز آن ساختمان رفت تا از همان بالا صحنه سوختن ابراهيم را بنگرد و لذت ببرد.
هيزم‏ها را آتش زدند، شعله‏هاى آن به سوى آسمان سر كشيد، آن شعله‏ها به قدرى اوج گرفته بود كه هيچ پرنده‏اى نمى‏توانست از بالاى آن عبور كند، اگر عبور مى‏كرد مى‏سوخت و در درون آتش مى‏افتاد.
در اين فكر بودند كه چگونه ابراهيم را در درون آتش بيفكنند، شيطان با شيطان صفتى به پيش آمد و منجنيقى ساخت و ابراهيم را در درون آن نهادند تا به وسيله آن او را به درون آتش پرتاب نمايند.
در اين هنگام ابراهيم تنها بود، حتى يك نفر از انسان‏ها نبود كه از او حمايت كند، تا آن جا كه پدر خوانده‏اش آزر نزد ابراهيم آمد و سيلى محكمى به صورت او زد و با تندى گفت: از عقيده‏ات بر گرد!
ولى همه موجودات ملكوتى نگران ابراهيم بودند، فرشتگان آسمان‏ها گروه گروه به آسمان اول آمدند، و از درگاه خدا درخواست نجات ابراهيم عليه‏السلام را نمودند، همه موجودات ناليدند، جبرئيل به خدا عرض كرد: خدايا! خليل تو، ابراهيم بنده تو است و در سراسر زمين كسى جز او تو را نمى‏پرستد، دشمن بر او چيره شده و ميخواهد او را با آتش بسوزاند.
خداوند به جبرئيل خطاب كرد: ساكت باش! آن بنده‏اى نگران است كه مانند تو ترس از دست رفتن فرصت را داشته باشد، ابراهيم بنده من است، اگر خواسته باشم او را حفظ مى‏كنم، اگر دعا كند دعايش را مستجاب مى‏نمايم.
استجابت دعاى ابراهيم عليه‏السلام و تبديل آتش به گلستان‏
ابراهيم در ميان منجنيق، لحظه‏اى قبل از پرتاب، خدا را چنين خواند:
يا اللهُ يا واحِدُ، يا اَحَدُ يا صَمَدُ يا مَن لَم يَلِد وَ لَم يُولَد وَ لَم يَكُن لَهُ كُفُواً اَحَدٌ نَجِّنى مِنَ النَّارِ بِرَحمَتِكَ؛
اى خداى يكتا و بى همتا، اى خداى بى نياز، اى خدايى كه هرگز نزاده و زاده نشده، و هرگز شبيه و نظير ندارد، مرا به لطف و رحمتت، از اين آتش نجات بده.(207)
جبرئيل در فضا نزد ابراهيم آمد و گفت: آيا به من نياز دارى؟
ابراهيم گفت: به تو نيازى ندارم ولى به پروردگار جهانيان نياز دارم.(208)
جبرئيل انگشترى را در انگشت دست ابراهيم نمود، كه در آن چنين نوشته بود: معبودى جز خداى يكتا نيست، محمد صلى الله عليه و آله و سلم رسول خدا است، به خدا پناهنده شدم، و به او اعتماد كردم و كارم را به او سپردم.
در همين لحظه فرمان الهى خطاب به آتش صادر شد:
يا نارُ كُونى بَرداً؛
اى آتش براى ابراهيم سرد باش.
آتش آن چنان خنك شد، كه دندان‏هاى ابراهيم از سرما به لرزه در آمد، سپس خطاب بعدى خداوند آمد:
وَ سَلاماً عَلى ابراهِيمَ؛
بر ابراهيم، سالم و گوارا باش.
آن همه آتش به گلستانى سبز و خرم مبدل شد، جبرئيل كنار ابراهيم عليه‏السلام آمد و با او به گفتگو پرداخت.
بهتر اين است كه در اين جا به اشعار ناب مولانا در كتاب مثنوى گوش جان فرا دهيم.
چون رها از منجنيق آمد خليل
آمد از دربار عزت، جبرئيل
گفت: هل لك حاجة يا مجتبى
گفت: اما منك يا جبرئيل لا
من ندارم حاجتى با هيچكس
با يكى كار من افتاده است و بس
آن چه داند لايق من آن كند
خواه ويران خواه آبادان كند
گفت: اينجا هست نامحرم مقال
علمه بالحال حسبى ما السؤال
گر سزاوار من آمد سوختن
لب زدفع او بيايد دوختن
من نمى‏دانم چه خواهم زآن جناب
بهر خود والله اعلم بالصواب
نمرود ابراهيم را در گلستان ديد كه با پيرمردى گفتگ و مى‏كند به آزر رو كرد و گفت: به راستى پسرت چقدر در نزد پروردگارش ارجمند است!
و نيز گفت: اگر بنابراين است كسى براى خود خدايى انتخاب كند، سزاوار است كه خداى ابراهيم را انتخاب نمايد.
يكى از رجال چاپلوس دربار نمرود (براى رفع وحشت نمرود) گفت: من دعا و وردى بر آتش خواندم، تا آتش ابراهيم را نسوزاند.
همان دم ستونى از همان آتش به سوى او آمد و او را سوزانيد، در حالى كه آتش‏هاى تمام دنيا، تا سه روز، سوزنده نبود.(209)
ياد امام حسين عليه‏السلام از توكل كامل ابراهيم به خدا
در ماجراى كربلا، امام سجاد عليه‏السلام سخت بيمار بود، به طورى كه با زحمت - آن هم با تكيه بر عصا - مى‏توانست بر خيزد، امام حسين عليه‏السلام با او ديدار كرد و فرمود: پسرم! چه ميل دارى؟
امام سجاد عرض كرد:
اَشتَهِى اَن اكونَ ممَّن لا اَقتَرِحُ عَلَى اللهِ رَبِّى ما يُدَبِّرُهُ لِى؛
ميل دارم به گونه‏اى باشم كه در برابر خواسته‏هاى تدبير شده خدا براى من، خواسته ديگرى نداشته باشم.
امام حسين عليه‏السلام فرمود:
احسن و آفرين! تو همچون ابراهيم خليل عليه‏السلام هستى كه جبرئيل از او پرسيد: آيا خواهش و حاجتى دارى؟ او در پاسخ گفت: هيچگونه پيشنهادى به خدا ندارم، بلكه او مرا كفايت مى‏كند و نگهبانى نيكى است.(210)
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آن چه را جانان پسندد
نمايش قدرت با ساختن برج آسمانخراش‏
ماجراى تبديل آتش به گلستان، ضربه روحى و سياسى سنگينى بر نمرود و نمروديان وارد ساخت، و به عكس ابراهيم عليه‏السلام را محبوب خاص و عام نمود، ولى نمرود از مركب غرور پياده نشد، باز به تلاش‏هاى مذبوحانه خود ادامه داد، اين بار با نمايش‏هاى خنده آور، خواست به اصطلاح، آب از دست رفته را به جوى خود باز گرداند، و مردم را در امور پوچ سرگرم سازد، از اين رو فرمان داد برجى بسيار بلند و آسمان خراش بسازند. مهندسان و معمارهاى زبردست در ساختن آن به تلاش پرداختند، نمرود با خود مى‏گفت: به زودى اين برج به مرحله عالى خود مى‏رسد، آن گاه چون صيادى ماهر كه به صيد شكار مى‏پردازد، من نيز بر بام رفيع برج، با آسمانيان، يا با برج و باروى آن‏ها كه ابراهيم را كمك مى‏كنند مى‏جنگم و آن‏ها را هدف قرار ميدهم و براى هميشه از دستشان خلاص مى‏گردم، ساختمان برج به پايان رسيد، روزى تعيين شد تا نمرود و رجال كشور او براى نمايش قدرت بر بام رفيع برج بروند و اظهار وجود كنند، ولى قبل از فرا رسيدن آن روز، طوفان شديدى آمد و برج به سختى لرزيد و قسمت بالاى برج ويران شد، سپس پايه‏هاى برج سقوط كرد، و برج خراب گرديد و جمعى از دست اندركاران نمرودى در ميان آن به هلاكت رسيدند.(211)
سفينه فضايى براى ترور خالق جهان!!
با اين كه با ويران شدن برج، سزاوار بود نمرود، عبرت بگيرد و از ميان پوست غرور خارج شود، ولى آن خيره سر غافل به جاى عبرت، تصميم ديگرى گرفت، كه ما از آن به ساختن فضاپيما براى ترور خداى ابراهيم عليه‏السلام تعبير نموده‏ايم، به مهندسين فرمان داد: اطاقى كوچك بسازند به گونه‏اى كه او را به سوى آسمان ببرند.
مهندسين به طراحى پرداختند، طرح آن‏ها به اين صورت در آمد كه اطاقى را از چوب محكم ساختند، چهار كركس لاشخور را گرفتند و آن‏ها را مدتى با غذاهاى مختلف پرورش دادند سپس هر يك از آن‏ها را در قسمت پايين يكى از پايه‏هاى چهارگانه آن اطاق بستند، و مدتى آن‏ها را گرسنه نگهداشتند، سپس در قسمت وسط سقف آن اطاق، شقه هايى از گوشت نهادند، تا كركس‏ها به طمع آن گوشت‏ها به پرواز در آيند و نمرود در آن اطاق همراه آن‏ها به سوى آسمان حركت نمايد.
اين دستگاه با اين ترتيب ساخته شد، نمرود با تير و كمان خود به درون آن دستگاه رفت، و كركسها به پرواز در آمدند، نمرود نيز با آن‏ها به سوى آسمان حركت كرد، اما پس از چند لحظه، نمرود خود را در تاريكى شديد ديد، وحشت و ترس او را فرا گرفت، بى درنگ طبق برنامه از پيش تعيين شده، آن گوشت‏ها را در قسمت پايين قرار داد، اين بار كركس‏ها به طمع رسيدن به گوشت سرازير شده و با صداهاى دلخراش و بلند به طرف زمين به پرواز در آمدند...، به اين ترتيب فضاپيماى نمرود به زمين نشست، و نمرود با كمال روسياهى، شرمندگى، و سرافكندگى از آن خارج گرديد.(212)
هلاكت نمرود به وسيله يك پشه ناتوان‏
نمرود همچنان با مركب سلطنت و غرور، تاخت و تاز مى‏كرد، و به شيوه‏هاى طاغوتى خود ادامه مى‏داد، خداوند براى آخرين بار حجت را بر او تمام كرد، تا اگر باز بر خيره‏سرى خود ادامه دهد، با ناتوانترين موجوداتش زندگى ننگين او را پايان بخشد.
خداوند فرشته‏اى را به صورت انسان، براى نصيحت نمرود نزد او فرستاد، اين فرشته پس از ملاقات با نمرود، به او چنين گفت:
... اينك بعد از آن همه خيره سرى‏ها و آزارها و سپس سرافكندگى‏ها و شكست‏ها، سزاوار است كه از مركب سركش غرور فرود آيى، و به خداى ابراهيم عليه‏السلام كه خداى آسمان‏ها و زمين است ايمان بياورى، و از ظلم و ستم و شرك و استعمار، دست بردارى، در غير اين صورت فرصت و مهلت به آخر رسيده، اگر به روش خود ادامه دهى، خداوند داراى سپاه‏هاى فراوان است و كافى است كه با ناتوانترين آن‏ها تو و ارتش عظيم تو را از پاى در آورد.
نمرود خيره‏سر، اين نصايح را به باد مسخره گرفت و با كمال گستاخى و پررويى گفت: در سراسر زمين، هيچكس مانند من داراى نيروى نظامى نيست، اگر خداى ابراهيم عليه‏السلام داراى سپاه هست، بگو فراهم كند، ما آماده جنگيدن با آنان هستيم.
فرشته گفت: اكنون كه چنين است سپاه خود را آماده كن.
نمرود سه روز مهلت خواست و در اين سه روز آن چه توانست در يك بيابان بسيار وسيع، به مانور و آماده‏سازى پرداخت، و سپاهيان بى كران او با نعره‏هاى گوش خراش به صحنه آمدند.
آن گاه نمرود، ابراهيم را طلبيد و به او گفت: اين لشگر من است!
ابراهيم جواب داد: شتاب مكن، هم اكنون سپاه من نيز فرا مى‏رسند.
در حالى كه نمرود و نمروديان، سرمست كيف و غرور بودند و از روى مسخره قاه قاه مى‏خنديدند، ناگاه از طرف آسمان انبوه بى كرانى از پشه‏ها ظاهر شدند و به جان سپاهيان نمرود افتادند (آن‏ها آن قدر زياد بودند كه مثلاً هزار پشه روى يك انسان مى‏افتاد، و آن قدر گرسنه بودند كه گويى ماه‏ها غذا نخورده‏اند) طولى نكشيد كه ارتش عظيم نمرود در هم شكست و به طور مفتضحانه به خاك هلاكت افتاد.
شخص نمرود در برابر حمله برق آساى پشه‏ها به سوى قصر محكم خود گريخت، وارد قصر شد و در آن را محكم بست، و وحشت‏زده به اطراف نگاه كرد. در آن جا پشه‏اى نديد، احساس آرامش كرد، با خود مى‏گفت: نجات يافتم، آرام شدم، ديگر خبرى نيست...
در همين لحظه باز همان فرشته ناصح، به صورت انسان نزد نمرود آمد و او را نصيحت كرد و به او گفت: لشكر ابراهيم را ديدى! اكنون بيا و توبه كن و به خداى ابراهيم عليه‏السلام ايمان بياور تا نجات يابى!
نمرود به نصايح مهرانگيز آن فرشته ناصح، اعتنا نكرد. تا اين كه روزى يكى از همان پشه‏ها از روزنه‏اى به سوى نمرود پريد، لب پايين و بالاى او را گزيد، لبهاى او ورم كرد، سرانجام همان پشه از راه بينى به مغز او راه يافت و همين موضوع به قدرى باعث درد شديد و ناراحتى او شد، كه گماشتگان سر او را مى‏كوبيدند تا آرام گيرد، سرانجام او با آه و ناله و وضعيت بسيار نكبت‏بارى به هلاكت رسيد، و طومار زندگى ننگينش پيچيده شد(213) به تعبير قرآن‏
وَ اَرادُوا بِه كَيداً فَجعَلناهُم الاَخسَرينَ؛
نمروديان با تزوير و نقشه‏هاى گوناگون خواستند تا ابراهيم را شكست دهند، ولى خود شكست خوردند.(214)
به گفته پروين اعتصامى:
خواست تا لاف خداوندى زند
برج و بارى خدا را بشكند
پشه‏اى را حكم فرمودم كه خيز
خاكش اندر ديده خودبين بريز
جالب اين كه: حضرت على عليه‏السلام در ضمن پاسخ به پرسش‏هاى يكى از اهالى شام فرمود: دشمنان در روز چهارشنبه ابراهيم عليه‏السلام را در ميان منجنيق نهادند و در درون آتش پرتاب نمودند، سرانجام خداوند در روز چهارشنبه، پشه‏اى بر نمرود مسلط گردانيد...
و امام صادق عليه‏السلام فرمود: خداوند ناتوان‏ترين خلق خود، پشه را به سوى يكى از جباران خودكامه (نمرود) فرستاد، آن پشه در بينى او وارد گرديد، تا به مغز او رسيد، و او را به هلاكت رسانيد، و اين يكى از حكمت‏هاى الهى است كه با ناتوان‏ترين مخلوقاتش، قلدرترين موجودات را از پاى در مى‏آورد.(215)
و از ابن عباس روايت شده: پشه لب نمرود را گزيد، نمرود تلاش كرد تا آن را با دستش بگيرد، پشه به داخل سوراخ بينى او پريد، او تلاش كرد كه آن را از بينى خارج سازد، پشه خود را به سوى مغز او رسانيد، خداوند به وسيله همان پشه، چهل شب او را عذاب كرد تا به هلاكت رسيد.(216)
نيز روايت شده: آن پشه نيمه فلج بود، و يك قسمت از بدنش قوت نداشت، وقتى كه وارد مغز نمرود شد به زبان حال چنين گفت: اى نمرود! اگر مى‏توانى مرده را زنده كنى، اين نيمه مرده مرا زنده كن، تا با قوت آن قسمت از بدنم كه فلجى آن خوب شده، از بينى تو بيرون آيم، و يا اين قسم بدنم را كه سالم است بميران تا خلاص شوى.(217)  
هجرت ابراهيم، و دفاع او از حقش در مورد توقيف اموالش‏
در مدتى كه ابراهيم در سرزمين بابل بود، جمعى، از جمله حضرت لوط عليه‏السلام و ساره به او ايمان آوردند، او با ساره ازدواج كرد، از طرف پدر ساره، زمين‏هاى مزروعى و گوسفندهاى بسيار، به ساره رسيده بود، ابراهيم عليه‏السلام مدتى در ضمن دعوت مردم به توحيد، به كشاورزى و دامدارى پرداخت، تا اين كه تصميم گرفت از سرزمين بابل به سوى فلسطين هجرت كند و دعوت خود را به آن سرزمين بكشاند، اموال خود از جمله گوسفندهاى خود را برداشت و همراه چند نفر با همسرش ساره، حركت كردند.
ولى از طرف حاكم وقت (بقاياى دستگاه نمرودى) اموال ابراهيم عليه‏السلام را توقيف كردند.
ماجرا به دادگاه كشيده شد، ابراهيم عليه‏السلام در دادگان، خطاب به قاضى چنين گفت:
من (و همسرم) سال‏ها زحمت كشيده‏ايم و اين اموال را به دست آورده‏ايم‏(218) اگر مى‏خواهيد، اموال مرا مصادره كنيد، بنابراين سال‏هاى عمرم را كه صرف تحصيل اين اموال شده، برگردانيد.
قاضى در برابر استدلال منطقى ابراهيم، عقب نشينى كرد و گفت: حق با ابراهيم است.(219)
ابراهيم عليه‏السلام آزاد شد و همراه اموال خود به هجرت ادامه داد و با توكل به خدا و استمداد از درگاه حق، حركت كرد، تا تحول تازه‏اى در منطقه جديدى به وجود آورد، سخنش اين بود كه:
اءنّى ذاهِب الى رَبّى سَيَهدِينَ؛
من (هرجا بروم) به سوى پروردگارم مى‏روم، او راهنماى من است، و با هدايت او ترسى ندارم.(220)
اهميت پوشش زن در سيره ابراهيم عليه‏السلام‏
ابراهيم در مسير هجرت همراه ساره و لوط عليه‏السلام عبور مى‏كردند، ابراهيم عليه‏السلام براى حفظ ناموس خود ساره از نگاه چشم‏هاى گناهكار، صندوق ساخته بود و ساره را در ميان آن نهاده بود، هنگامى كه به مرز ايالت مصر رسيدند، حاكم مصر به نام عزاره در مرز ايالت مصر، مأموران گمركى گماشته بود، تا عوارض گمركى را از كاروانهايى كه وارد سرزمين مصر مى‏شوند، بگيرند. مأمور به بررسى اموال ابراهيم عليه‏السلام پرداخت، تا اين كه چشمش به صندوق افتاد، به ابراهيم گفت: در صندوق را بگشا، تا محتوى آن را قيمت كرده و يك دهم قيمت آن را براى وصول، مشخص كنم.
ابراهيم: خيال كن اين صندوق پر از طلا و نقره است، يك درهم آن را حساب كن تا بپردازم، ولى آن را باز نمى‏كنم.
مأمور كه عصبانى شده بود، ابراهيم عليه‏السلام را مجبور كرد تا درِ صندوق را باز كند.
سرانجام ابراهيم عليه‏السلام به اجبار دژخيمان، در صندوق را گشود، مأمور وصول، ناگهان زن با جمالى را در ميان صندوق ديد و به ابراهيم گفت: اين زن با تو چه نسبتى دارد؟
ابراهيم: اين زن دختر خاله و همسر من است.
مأمور: چرا او را در ميان صندوق نهاده‏اى؟
ابراهيم: غيرتم نسبت به ناموسم چنين اقتضا كرد، تا چشم ناپاكى به او نيفتد.
مأمور: من اجازه حركت به تو نمى‏دهم تا به حاكم مصر خبر بدهم، تا او از ماجراى تو و اين زن آگاه شود.
مأمور براى حاكم مصر پيام فرستاد و ماجرا را به او گزارش داد، حاكم مصر دستور داد تا صندوق را نزد او ببرند.
مى‏خواستند تنها صندوق را ببرند، ابراهيم گفت: من هرگز از صندوق جدا نمى‏شوم مگر اين كه كشته شوم.
ماجرا را به حاكم گزارش دادند، حاكم دستور داد كه: صندوق را همراه ابراهيم نزد من بياوريد.
مأموران، ابراهيم را همراه صندوق و ساير اموالش نزد حاكم مصر بردند، حاكم مصر به ابراهيم گفت: در صندوق را باز كن.
ابراهيم: همسر و دختر خاله‏ام در ميان صندوق است، حاضرم همه اموالم را بدهم، ولى در صندوق را باز نكنم.
حاكم از اين سخن ابراهيم، سخت ناراحت شد و ابراهيم را مجبور كرد كه در صندوق را بگشايد، ابراهيم آن را گشود.
حاكم با نگاه به ساره، دست به طرف او دراز كرد.
ابراهيم عليه‏السلام از شدت غيرت به خدا متوجه شد و عرض كرد: خدايا دست حاكم را از دست درازى به سوى همسرم كوتاه كن.
بى درنگ دست حاكم در وسط راه خشك شد، حاكم به دست و پا افتاد و به ابراهيم گفت: آيا خداى تو چنين كرد؟
ابراهيم: آرى، خداى من غيرت را دوست دارد، و گناه را بد مى‏داند، او تو را از گناه بازداشت.
حاكم: از خدايت بخواه دستم خوب شود، در اين صورت ديگر دست درازى نمى‏كنم.
ابراهيم، از خدا خواست، دست او خوب شد، ولى بار ديگر به سوى ساره دست درازى كرد، باز با دعاى ابراهيم عليه‏السلام دستش در وسط راه خشك گرديد، و اين موضوع سه بار تكرار شد، سرانجام حاكم با التماس از ابراهيم خواست كه از خدا بخواهد تا دست او خوب شود.
ابراهيم: اگر قصد تكرار ندارى، دعا مى‏كنم.
حاكم: با همين شرط دعا كن.
ابراهيم دعا كرد و دست حاكم خوب شد، وقتى كه حاكم اين معجزه و غيرت را از ابراهيم ديد، احترام شايانى به او كرد و گفت: تو در اين سرزمين آزاد هستى، هر جا مى‏خواهى، برو، ولى يك تقاضا از شما دارم و آن اين كه: كنيزى را به همسرت ببخشم تا او را خدمتگزارى كند.
ابراهيم تقاضاى حاكم را پذيرفت.
حاكم آن كنيز را كه نامش هاجر بود به ساره بخشيد و احترام و عذرخواهى شايانى از ابراهيم كرد و به آيين ابراهيم گرويد، و دستور داد عوارض گمركى را از او نگيرند.
به اين ترتيب غيرت و معجزه و و اخلاق ابراهيم موجب گرايش حاكم مصر به آيين ابراهيم گرديد، و او ابراهيم را با احترام بسيار، بدرقه كرد...(221)
ابراهيم عليه‏السلام در هجرتگاه، و تولد اسماعيل عليه‏السلام و اسحاق‏
ابراهيم عليه‏السلام به فلسطين رسيد، قسمت بالاى آن را براى سكونت برگزيد، و لوط عليه‏السلام را به قسمت پايين با فاصله هشت فرسخ فرستاد، و پس از مدتى در روستاى حبرون كه اكنون به شهر قدس خليل معروف است ساكن شد.
ابراهيم و لوط، در آن سرزمين، مردم را به توحيد و آيين الهى دعوت مى‏كردند و از بت پرستى و هرگونه فساد بر حذر مى‏داشتند، سال‏ها از اين ماجرا گذشت، ابراهيم عليه‏السلام به سن و سال پيرى رسيد، ولى فرزندى نداشت زيرا همسرش ساره نازا بود، ابراهيم دوست داشت، پسرى داشته باشد، تا پس از او راهش را ادامه دهد.
ابراهيم عليه‏السلام به ساره پيشنهاد كرد، تا كنيزش هاجر را به او بفروشد، تا بلكه از او داراى فرزند گردد، ساره هاجر را به ابراهيم بخشيد، هاجر همسر ابراهيم گرديد، و پس از مدتى از او داراى پسر شد كه نامش را اسماعيل گذاشتند.
ابراهيم بارها از خدا خواسته بود كه فرزند پاكى به او بدهد، خداوند به او مژده داده بود كه فرزندى متين و صبور، به او خواهد داد.(222)
اين فرزند همان اسماعيل بود كه خانه ابراهيم را لبريز از شادى و نشاط كرد.
ساره نيز سال‏ها در انتظار بود كه خداوند به او فرزندى بدهد، به خصوص وقتى كه اسماعيل را ميديد، آرزويش به داشتن فرزند بيشتر مى‏شد، از ابراهيم مى‏خواست دعا كند و از امدادهاى غيبى استمداد بطلبد، تا داراى فرزند گردد.
ابراهيم دعا كرد، دعاى غير عادى ابراهيم عليه‏السلام به استجابت رسيد و سرانجام فرشتگان الهى او را به پسرى به نام اسحاق بشارت دادند، هنگامى كه ابراهيم اين بشارت را به ساره گفت، ساره از روى تعجب خنديد، و گفت: واى بر من، آيا با اين كه پير و فرتوت هستم، و شوهرم ابراهيم نيز پير است، داراى فرزند مى‏شوم؟! به راستى بسيار عجيب است!(223)
طولى نكشيد كه بشارت الهى تحقق يافت و كانون گرم خانواده ابراهيم با وجود نو گلى به نام اسحاق گرم‏تر شد.
از اين پس فصل جديدى در زندگى ابراهيم عليه‏السلام پديد آمد، از پاداش‏هاى مخصوص الهى به ابراهيم عليه‏السلام دو فرزند صالح به نام اسماعيل و اسحاق عليه‏السلام بود، تا عصاى پيرى او گردند و راه او را ادامه دهند.
پاك زيستى ابراهيم عليه‏السلام‏
روزى ابراهيم عليه‏السلام وقتى كه صبح برخاست (به آيينه نگاه كرد) در صورت خود يك لاخ موى سفيد ديد كه نشانه پيرى است، گفت:
الحمدُ للهِ الَّذِى بَلَغنى هذا المَبلَغَ وَ لَم اَعصِى اللهَ طَرفَةَ عَينٍ؛
حمد و سپاس خداوندى را كه مرا به اين سن و سال رسانيد كه در اين مدت به اندازه يك چشم به هم زدن گناه نكردم.(224)
مهمان‏دوستى ابراهيم عليه‏السلام و لقب خليل براى او
در مهمان دوستى ابراهيم عليه‏السلام سخن‏هاى بسيار گفته‏اند، از جمله:
1 - روزى پنج نفر به خانه ابراهيم عليه‏السلام آمدند (ان‏ها فرشتگان مأمور خدا همراه جبرئيل، به صورت انسان‏(225) نزد ابراهيم عليه‏السلام آمده بودند). ابراهيم با اين كه آن‏ها را نمى‏شناخت، گوساله‏اى را كشت و براى آن‏ها غذاى لذيذى فراهم كرد(226) و جلو آن‏ها نهاد، آن‏ها گفتند: از اين غذا نمى‏خوريم، مگر اين كه به ما خبر دهى كه قيمت اين گوساله چقدر است؟!
ابراهيم گفت: قيمت اين غذا آن است كه در آغاز خوردن بسم‏الله و در پايان الحمدلله بگوييد.
جبرئيل به همراهان خود گفت: سزاوار است كه خداوند اين مرد را به عنوان خليل (دوست خالص) خود برگزيند.(227)
2 - روزى ديگر، گروهى بر ابراهيم عليه‏السلام وارد شدند، در خانه غذا نبود، ابراهيم با خود گفت: اگر تيرهاى سقف خانه را بيرون بياورم و به نجار بفروشم، تا غذاى مهمانان را فراهم كنم، مى‏ترسم بت‏پرستان از آن تيرها، بت بسازند. سرانجام مهمانان را در اطاق مهمانى جاى داد و پيراهن خود را برداشت و از خانه بيرون رفت، تا به محلى رسيد و در آن جا مشغول نماز شد، پس از خواندن دو ركعت نماز، ديد پيراهنش نيست، دانست كه خداوند اسباب كار را فراهم نموده است، به خانه بازگشت، همسرش ساره را ديد كه سرگرم آماده نمودن غذا است، پرسيد: اين غذا را از كجا تهيه نمودى؟
ساره گفت: اين غذا از همان مواد است كه توسط مردى فرستادى، معلوم شد كه خداوند لطف فرموده و با دست غيبى خود آن غذا را به خانه ابراهيم عليه‏السلام فرستاده است.(228)
3 - امام صادق عليه‏السلام فرمود: ابراهيم عليه‏السلام پدر مهربانى براى مهمانان بود، هرگاه به او مهمان نمى‏رسيد، از خانه بيرون مى‏آمد و به جستجوى مهمان مى‏پرداخت. روزى براى پيدا كردن مهمان از خانه خارج شد و در خانه را بست و قفل كرد و كليد آن را همراه خود برد، پس از ساعتى جستجو، به خانه بازگشت ناگاه مردى يا شبيه مردى را در خانه خود ديد، به او گفت: اى بنده خدا! با اجازه چه كسى وارد اين خانه شدى؟
آن مرد گفت: با اجازه پروردگار اين خانه، اين سخن سه بار بين ابراهيم عليه‏السلام و آن مرد تكرار شد، ابراهيم دريافت كه آن مرد جبرئيل است، خداوند را شكر و سپاس نمود. در اين هنگام جبرئيل گفت: خداوند مرا به سوى يكى از بندگانش كه او را خليل (و دوست خالص) خود كرده، فرستاده است.
ابراهيم فرمود: آن بنده را به من معرفى كن، تا آخر عمر خدمتگزار او گردم.
جبرئيل گفت: آن بنده تو هستى.
ابراهيم گفت: چرا خداوند مرا خليل خوانده است؟
جبرئيل گفت: زيرا تو هرگز از احدى چيزى را درخواست نكردى و هيچ كس هنگام درخواست از تو جواب منفى نشنيد.(229)
رحمت وسيع خدا در مقايسه با همان خواهى ابراهيم عليه‏السلام‏
روايت شده: تا مهمان به خانه ابراهيم عليه‏السلام نمى‏آمد، او در خانه غذا نمى‏خورد، وقتى فرا رسيد كه يك شبانه روز مهمان بر او وارد نشد، او از خانه بيرون آمد و در صحرا به جستجوى مهمان پرداخت، پيرمردى را ديد، جوياى حال او شد، وقتى خوب به جستجو پرداخت فهميد آن پيرمرد، بت پرست است، ابراهيم گفت: افسوس، اگر تو مسلمان بودى، مهمان من مى‏شدى و از غذاى من مى‏خوردى.
پيرمرد از كنار ابراهيم عليه‏السلام گذشت. در اين هنگام جبرئيل بر ابراهيم عليه‏السلام نازل شد و گفت: خداوند سلام مى‏رساند و مى‏فرمايد اين پيرمرد هفتاد سال مشرك و بت پرست بود، و ما رزق او را كم نكرديم، اينك چاشت يك روز او را به تو حواله نموديم، ولى تو به خاطر بت‏پرستى او، به او غذا ندادى.
ابراهيم عليه‏السلام از كرده خود پشيمان شد و به عقب بازگشت و به جستجوى آن پيرمرد پرداخت، تا او را پيدا كرد و به خانه خود دعوت نمود، پيرمرد گفت: چرا بار اول مرا رد كردى، و اينك پذيرفتى؟
ابراهيم عليه‏السلام پيام و هشدار خداوند را به او خبر داد.
پيرمرد در فكر فرو رفت و سپس گفت: نافرمانى از چنين خداوند بزرگوارى، دور از مروت و جوانمردى است. آن گاه به آيين ابراهيم عليه‏السلام گرويده شد و آن را پذيرفت و بر اثر خلوص و كوشش در راه خدا پرستى، از بزرگان دين شد.(230)

ملاقات ابراهيم عليه‏السلام با ماريا عابد سال‏خورده‏
در عصر حضرت ابراهيم عابدى زندگى مى‏كرد كه گويند 660 سال عمر كرده بود، او در جزيره‏اى به عبادت اشتغال داشت، و بين او و مردم درياچه‏اى عميق فاصله داشت، او هر سه سال از جزيره خارج مى‏شد و به ميان مردم مى‏آمد و در صحرايى به عبادت مشغول مى‏شد، روزى هنگام خروج و عبور، در صحرا گوسفندانى را ديد كه به قدرى زيبا و براق و لطيف بودند گويى روغن به بدنشان ماليده شده بود، در كنار آن گوسفندان، جوان زيبايى را كه چهره‏اش همچون پاره ماه مى‏درخشيد مشاهده نمود كه آن گوسفندان را مى‏چراند، مجذوب آن جوان و گوسفندانش شد و نزد او آمد و گفت: اى جوان اين گوسفندان مال كيست؟
جوان: مال حضرت ابراهيم خليل الرحمن است.
ماريا: تو كيستى؟
جوان: من پسر ابراهيم هستم و نامم اسحاق است.
ماريا پيش خود گفت: خدايا مرا قبل از آن كه بميرم، به ديدار ابراهيم خليل موفق گردان.
سپس ماريا از آن جا گذشت، اسحاق ماجراى ديدار ماريا و گفتار او را به پدرش ابراهيم خبر داد، سه سال از اين ماجرا گذشت.
ابراهيم مشتاق ديدار ماريا شد، تصميم گرفت او را زيارت كند، سرانجام در سير و سياحت خود به صحرا رفت، و در آن جا ماريا را كه مشغول عبادت و نماز بود ملاقات كرد، از نام و مدت عمر او پرسيد، ماريا پاسخ داد، ابراهيم پرسيد: در كجا سكونت دارى؟
ماريا: در جزيره‏اى زندگى مى‏كنم.
ابراهيم: دوست دارم به خانه‏ات بيايم و چگونگى زندگى تو را بنگرم.
ماريا: من ميوه‏هاى تازه را خشك مى‏كنم و به اندازه يك سال خود ذخيره مى‏نمايم، و سپس به جزيره مى‏برم و غذاى يك سال خود را تأمين مى‏نمايم، ابراهيم و ماريا حركت كردند تا كنار آب آمدند.
ابراهيم: در كنار آب، كشتى و وسيله ديگر وجود ندارد، چگونه از آن آب خليج عبور مى‏كنى، و به جزيره مى‏رسى؟
ماريا: به اذن خدا بر روى آب راه مى‏روم.
ابراهيم: من نيز حركت مى‏كنم شايد همان خداوندى كه آب را تحت تسخير تو قرار داده، تحت تسخير من نيز قرار دهد.
ماريا جلو افتاد و بسم‏الله گفت و روى آب حركت نمود، ابراهيم نيز بسم‏الله گفت و روى آب حركت نمود، ماريا ديد ابراهيم نيز مانند او بر روى آب حركت مى‏كند، شگفت زده شد، و همراه ابراهيم به جزيره رسيدند، ابراهيم سه روز مهمان ماريا بود، ولى خود را معرفى نكرد، تا اين كه ابراهيم به ماريا گفت: چقدر در جاى زيبا و شادابى هستى، آيا مى‏خواهى دعا كنى كه خداوند مرا نيز در همين جا سكونت دهد تا همنشين تو گردم؟
ماريا: من دعا نمى‏كنم!
ابراهيم: چرا دعا نمى‏كنى؟
ماريا: زيرا سه سال است حاجتى دارم و دعا كرده‏ام خداوند آن را اجابت ننموده است.
ابراهيم: دعاى تو چيست؟
ماريا ماجراى ديدن گوسفندان زيبا و اسحاق را بازگو كرد و گفت: سه سال است كه دعا مى‏كنم كه خداوند مرا به زيارت ابراهيم خليل موفق كند، ولى هنوز خداوند دعاى مرا مستجاب ننموده است.
ابراهيم در اين هنگام خود را معرفى كرد و گفت: اينك خداوند دعاى تو را اجابت نموده است، من ابراهيم هستم.
ماريا شادمان شد و برخاست و ابراهيم را در آغوش گرفت، و مقدم او را گرامى داشت.(231)
طبق بعضى از روايات، ابراهيم از ماريا پرسيد چه روزى سخت‏ترين روزها است؟
او جواب داد: روز قيامت.
ابراهيم گفت: بيا با هم براى نجات خود و امت از سختى روز قيامت دعا كنيم، ماريا گفت: چون سه سال است دعايم مستجاب نشده، من دعا نمى‏كنم... پس از آن كه ماريا فهميد دعايش با ديدار ابراهيم به استجابت رسيده، با ابراهيم عليه‏السلام در مورد نجات خداپرستان در روز سخت قيامت دعا كردند، و خوشبختى خود و آن‏ها را در آن روز مكافات، از درگاه خداوند خواستند به اين ترتيب كه ابراهيم دعا مى‏كرد و عابد آمين مى‏گفت.(232)
ابراهيم بسيار خرسند بود كه دوستى تازه پيدا كرده كه دل از دنيا كنده و دل به خدا داده و به عشق خدا، همواره مناجات و راز و نياز مى‏كند.
تابلوى ديگرى از عشق سرشار ابراهيم به خدا
ابراهيم عليه‏السلام در عين آن كه عابد، پارسا و شيفته حق بود، مرد كار و تلاش بود، هرگز براى خود روا نمى‏دانست كه بى كار باشد، بخشى از زندگى او به كشاورزى و دامدارى گذشت، و در اين راستا پيشرفت وسيعى كرد، و صاحب چند گله گوسفند شد.
بعضى از فرشتگان به خدا عرض كردند: دوستى ابراهيم با تو به خاطر آن همه نعمت‏هاى فراوانى است كه به او عطا كرده‏اى؟
خداوند خواست به آن‏ها نشان دهد كه چنين نيست، بلكه ابراهيم خدا را به حق شناخته است، به جبرئيل فرمود: در كنار ابراهيم برو و مرا ياد كن
جبرئيل كنار ابراهيم آمد ديد او در كنار گوسفندان خود است، روى تلى ايستاد و با صداى بلند گفت:
سبُّوح قُدُّوس ربُّ الملائِكةِ و الرُّوحِ؛
پاك و منزه است خداى فرشتگان و روح!
ابراهيم تا نام خدا را شنيد، آن چنان شور و حالى پيدا كرد و هيجان زده شد كه زبان حالش اين بود:
اين مطرب از كجاست كه بر گفت نام دوست
تا جان و جامه نثار دهم در هواى دوست
دل زنده مى‏شود به اميد وفاى يار
جان رقص مى‏كند به سماع كلام دوست
ابراهيم به اطراف نگريست و شخصى را روى تلى ديد نزدش آمد و گفت:
آيا تو بودى كه نام دوستم را به زبان آوردى؟
او گفت: آرى.
ابراهيم گفت: بار ديگر از نام دوستم ياد كن، يك سوم گوسفندانم را به تو خواهم بخشيد.
او گفت: سبُّوح قُدُّوس ربُّ الملائِكةِ و الرُّوحِ
ابراهيم عليه‏السلام با شنيدن اين واژه‏ها كه ياد آور خداى يكتا و بى همتا بود، چنان لذت مى‏برد كه قابل توصيف نيست، نزد آن شخص رفت و گفت: يك بار ديگر نام دوستم را ياد كن، نصف گوسفندانم را به تو خواهم بخشيد.
آن شخص براى بار سوم، واژه‏هاى فوق را تكرار كرد، ابراهيم نزد او رفت و گفت: يك بار ديگر از نام دوستم ياد كن، همه گوسفندانم را به تو خواهم بخشيد.
آن شخص، آن واژه‏ها را تكرار كرد.
ابراهيم گفت: ديگر چيزى ندارم، خودم را به عنوان برده بگير، و يك بار ديگر نام دوستم را به زبان آور!
آن شخص نام خدا را به زبان آورد، ابراهيم نزد او رفت و گفت: اينك من و گوسفندانم را ضبط كن كه از آن تو هستم.
در اين هنگام جبرئيل خود را معرفى كرد و گفت: من جبرئيلم، نيازى به دوستى تو ندارم، به راستى كه مراحل دوستى خدا را به آخر رسانده‏اى، سزاوار است كه خداوند تو را به عنوان خليل (دوست خالص) خود برگزيند.(233)
آرزوى ابراهيم خليل عليه‏السلام‏
شب بود، جمعى از اصحاب، در محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بودند و از بيانات آن بزرگوار، بهره‏مند مى‏شدند، آن بزرگوار در آن شب اين جريان را بيان كرد و فرمود:
آن شب كه مرا به سوى آسمان‏ها به معراج مى‏بردند (يعنى در شب 17 يا 21 ماه رمضان سال 10 يا 12 بعثت) هنگامى كه به آسمان سوم رسيدم، منبرى براى من نصب نمودند، من بر عرشه منبر قرار گرفتم و ابراهيم خليل در پله پايين عرشه، قرار گرفت و ساير پيامبران در پله‏هاى پايين قرار گرفتند.
در اين هنگام على عليه‏السلام ظاهر شد كه بر شترى از نور، سوار بود و صورتش مانند ماه شب چهارده مى‏درخشيد، و جمعى چون ستارگان تابان در اطراف او بودند، در اين وقت، ابراهيم خليل به من گفت: اين (اشاره به على عليه‏السلام) كدام پيامبر بزرگ و يا فرشته بلندمقام است؟ گفتم:
او نه پيامبر است و نه فرشته، بلكه برادرم و پسرعمويم و دامادم و وارث علمم، على بن ابى طالب عليه‏السلام است.
پرسيد: اين گروهى كه در اطراف او هستند، كيانند؟
گفتم: اين گروه، شيعيان على بن ابى طالب عليه‏السلام هستند.
ابراهيم علاقمند شد كه جزء شيعيان على عليه‏السلام باشد، به خدا عرض كرد: پروردگارا! مرا از شيعيان على بن ابى طالب عليه‏السلام قرار بده.
در اين هنگام جبرئيل نازل شد و اين آيه (81 سوره صافات) را خواند:
وَ اءنّ مَن شيعَتِهِ لَاِبراهِيمَ؛
و از شيعيان او (در اصول اعتقادات) ابراهيم است.(234)
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به اصحاب فرمود: هرگاه بر پيامبران پيشين صلوات فرستاديد، نخست به من صلوات بفرستيد، سپس به آن‏ها، جز در مورد ابراهيم خليل كه هرگاه خواستيد به من صلوات بفرستيد، نخست به ابراهيم خليل صلوات بفرستيد،
پرسيدند: چرا؟
فرمود: به همين دليل كه بيان كردم (او آرزو كرد تا از شيعيان على بن ابى طالب باشد.)(235)
گوشه‏اى از دعاى ابراهيم عليه‏السلام‏
از ويژگى‏هاى ابراهيم اين بود كه بسيار دعا مى‏كرد، و بسيار مناجات و راز و نياز با خدا مى‏نمود، از اين رو در آيه 75 سوره هود مى‏خوانيم:
اءنّ ابراهيمَ لَحَليم اوَّاه مُنيبٌ؛
همانا ابراهيم بسيار بردبار، و بسيار ناله كننده به درگاه خدا و بازگشت كننده به سوى خدا بود.
به عنوان نمونه؛ بخشى از دعاهاى ابراهيم بعد از ساختن كعبه چنين بود:
پروردگارا! اين شهر (مكه) را شهر امنى قرار ده! و من و فرزندانمن را از پرستش بتها دور نگه دار!
پروردگارا! آن‏ها (بتها) بسيارى از مردم را گمراه ساختند! هر كس از من پيروى كند از من است و هر كس نافرمانى من كند، تو بخشنده و مهربانى
پروردگارا! من بعضى از فرزندانم را در سرزمين بى آب و علفى در كنار خانه‏اى كه حرم توست، ساكن ساختم، تا نماز را بر پا دارند، تو دلهاى گروهى از مردم را متوجه آن‏ها ساز، و از ثمرات به آن‏ها روزى ده، شايد آنان شكر تو را به جاى آورند.
پروردگارا! تو مى‏دانى آن چه را ما پنهان يا آشكار مى‏كنيم، و چيزى در زمين و آسمان بر خدا پنهان نيست.(236)
رحلت آرام و شاد ابراهيم عليه‏السلام‏
روزى عزرائيل نزد ابراهيم آمد تا جان او را قبض كند، ابراهيم مرگ را دوست نداشت، عزرائيل متوجه شد و عرض كرد: ابراهيم، مرگ را ناخوش دارد.
خداوند به عزرائيل وحى كرد: ابراهيم را آزاد بگذار چرا كه او دوست دارد زنده باشد و مرا عبادت كند.
مدتها از اين ماجرا گذشت، تا روزى ابراهيم پيرمرد بسيار فرتوتى را ديد كه آن چه مى‏خورد، نيروى هضم ندارد و آن غذا از دهان او بيرون مى‏آيد، ديدن اين منظره سخت و رنج آور، موجب شد كه ابراهيم ادامه زندگى را تلخ بداند، و به مرگ علاقمند شود، در همين وقت، به خانه خود بازگشت، ناگاه يك شخص بسيار نورانى را كه تا آن روز چنان شخص زيبايى را نديده بود، مشاهده كرد، پرسيد:
تو كيستى؟
او گفت: من فرشته مرگ (عزرائيل) هستم.
ابراهيم گفت: سبحان الله! چه كسى است كه از نزديك شدن به تو و ديدار تو بى علاقه باشد، با اين كه داراى چنين جمالى دل آرا هستى.
عزرائيل گفت: اى خليل خدا! هر گاه خداوند خير و سعادت كسى را بخواهد مرا با اين صورت نزد او مى‏فرستد، و اگر شر و بدبختى او را بخواهد، مرا در چهره ديگر نزد او بفرستد. آن گاه روح ابراهيم را قبض كرد.(237)
به اين ترتيب ابراهيم در سن 175 سالگى با كمال دلخوشى و شادابى، به سراى آخرت شتافت.
در روايت ديگر از اميرمؤمنان عليه‏السلام نقل شده فرمود: هنگامى كه خداوند خواست ابراهيم را قبض روح كند، عزرائيل را نزد او فرستاد، عزرائيل نزد ابراهيم آمد و سلام كرد، ابراهيم جواب سلام او را داد و پرسيد:
آيا براى قبض روح آمده‏اى يا براى احوالپرسى؟
عزرائيل: براى قبض روح آمده‏ام.
ابراهيم: آيا دوستى را ديده‏اى كه دوستش را بميراند؟
عزرائيل بازگشت و به خدا عرض كرد: ابراهيم چنين ميگويد، خداوند به اون وحى نمود به ابراهيم بگو:
هَل رَأيتَ حبيباً يَكرَهُ لقاءَ حبيبِهِ، اءنّ الحَبيبَ يُحبُّ لِقاءَ حَبيبِهِ؛
آيا دوستى را ديده‏اى كه از ديدار دوستش بى علاقه باشد، همانا دوست، به ديدار علاقمند است.(238)
ابراهيم به لقاى خدا، اشتياق يافت و با شور و شوق، دعوت حق را پذيرفت و در سن 175 سالگى به لقاء الله پيوست.
پايان داستان‏هاى زندگى حضرت ابراهيم عليه‏السلام
 
 
 
178 - قصص القرآن، از: عبدالوهاب نجار،ص 70.
179 - بحار، ج 12،ص 45.
180 - اءنّ ابراهيمَ كانَ اُمَّةٌ (نحل - 12)
181 - بحار، ج 12،ص 36.
182 - اقتباس از مجمع البيان، ج 4،ص 325، بحار: ج 12،ص 41.
183 - همان مدرك.
184 - ناسخ التواريخ پيامبران، ج 1،ص 160.
185 - تاريخ طبرى، ج 1،ص 164 - 217.
186 - اقتباس از مجمع البيان، ج 4،ص 325 - تفسير جامع، ج 2،ص 319.
187 - بحار، ج 12،ص 42 و 30.
188 - اقتباس از آيات 75 تا 79 سوره انعام - عيون اخبار الرضا عليه‏السلام، ج 1،ص 197 - بحار، ج 12،ص 30.
189 - آيه 260 سوره بقره؛ مجمع البيان، ج 2، ص 273.
190 - تفسير نورالثقلين، ج 1،ص 276- بحار، ج 12،ص 61.
191 - علل الشرايع،ص 195 - بحار، ج 12،ص 61.
192 - بط: مرغابى و يا اردك، زاغ: يكنوع كلاغ سياه.
193 - انيت: آرزوى دراز (ديوان مثنوى، به خط ميرخانى،ص 423، آغاز دفتر پنجم)
194 - بحار، ج 12،ص 31.
195 - مضمون آيات 41 تا 49 سوره مريم.
196 - انعام، 74.
197 - مضمون آيات 54 تا 56 سوره انبياء.
198 - بحار، ج 12،ص 31.
199 - بحار، ج 12،ص 31 - تفسير جامع، ج 2،ص 224.
200 - مضمون آيه 257 سوره بقره.
201 - قصص قرآن صدر بلاغى،ص 58؛ بعضى اين واقعه را بعد از حادثه آتش آورده‏اند. ج 12،ص 34).
202 - انبياء، آيه 57.
203 - امام صادق عليه‏السلام فرمود: روزى كه ابراهيم عليه‏السلام بتها را شكست، عيد نوروز بود. (بحار، ج 12،ص 43).
204 - صافات، 87.
205 - انبياء، 58 تا 67.
206 - بحار، ج 12،ص 32.
207 - و مطابق بعضى از روايات امام صادق عليه‏السلام فرمود: ابراهيم عليه‏السلام در مناجات خود انوار پنج تن آل عبا عليهم السلام را واسطه قرار داد و گفت: اَلّلهُمَّ اءِنِّى اَسئَلُكَ بحقِّ محمد و على و فاطمة و الحسن و الحُسَينِ...؛ خدايا از درگاه مسئلت مى‏نمايم به حق محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السالم مرا حفظ كن. (نورالثقلين، ج 1،ص 68).
208 - قال: يا ابراهيمُ اَلَكَ حاجَةٌ؟ فقالَ اَمّا اءِليكَ فَلا. (علل الشرايع،ص 23 و 24)
209 - مجمع البيان، ج 7،ص 54 و 55، بحار، ج 12،ص 32 و 33.
210 - اعيان الشيعة،ط ارشاد، ج 1،ص 635، انوار البهية،ص 166.
211 - در آيه 76 سوره نحل به اين مطلب اشاره شده، ابن عباس گويد: خداوند با نزول اين آيه به تقويت روحيه مسلمانان مى‏پردازد كه نمايش‏هاى پوشالى طاغوت‏ها را متزلزل نسازد، به امدادهاى غيبى تكيه كنيد و با تكيه به آن به آرمان خود ادامه دهيد.
212 - اقتباس از بحار، ج 12،ص 43 و 44.
213 - اقتباس از روضه الصفا؛ ج 1؛ حيوة القلوب، ج 1،ص 175.
214 - انبياء، 70.
215 - بحار، ج 12،ص 37.
216 - همان،ص 18.
217 - جوامع الحكايات،ص 20.
218 - در ماجراى زندگى اسحاق، عوامل جمع آورى اين اموال، خاطرنشان شده است.
219 - مطابق بعضى از روايات، ماجرا را به نمرود اطلاع دادند، نمرود گفت: ابراهيم اگر چه همراه اموالش باشد، بيرون كنيد تا از اين سرزمين برود، زيرا او اگر در اين جا بماند، دين شما (بت پرستان) را فاسد مى‏كند. (اقتباس از تفسير الميزان، ج 7،ص 241.)
220 - صافات، 99.
221 - اقتباس از الميزان، ج 7،ص 241 و 242.
222 - مضمون آيه 100 صافات.
223 - مضمون آيات 69 تا 72 سوره هود - مجمع البيان، ج 5،ص 175 - امام صادق عليه‏السلام فرمود: ابراهيم در اين هنگام 120 سال و ساره 90 سال داشت. (بحار، ج 12،ص 110 و 111)
224 - بحار، ج 12،ص 8.
225 - آن‏ها مأمور رساندن عذاب به قوم لوط بودند، كه در مسير راه نزد ابراهيم عليه‏السلام آمده بودند.
226 - هود، 69، فما لَبِثَ أَن جاءَ بِعِجلٍ حنِيذٍ.
227 - بحار، ج 12،ص 5.
228 - بحار، ج 12،ص 11.
229 - بحار، ج 12،ص 13.
230 - جوامع الحكايات محمد عوفى،ص 210 - نظير اين مطلب با اندكى تفاوت، در المحجة البيضاء، ج 7،ص 266، آمده است.
231 - بحار، ج 12،ص 9و 10.
232 - بحار، ج 12،ص 76 و 81.
233 - اقتباس از معراج السعادة،ص 491.
234 - ناگفته نماند: گرچه ظاهر آيه فوق، با توجه به آيات قبل از آن، مربوط به پيروى از ابراهيم از حضرت نوح در موضوع توحيد و مبارزه با بت‏پرستى است، ولى هيچ مانعى ندارد كه طبق حديث فوق، تأويل آيه، در مورد پيروى ابراهيم از على عليه‏السلام باشد، و ابراهيم به عنوان يك مصداق روشن شيعه و پيرو راستين على عليه‏السلام به شمار آيد.
235 - مجمع البحرين، (واژه شيع).
236 - ابراهيم، آيات 35 تا 38.
237 - بحار، ج 12،ص 79.
238 - امالى صدوق،ص 270 - بحار، ج 12،ص 78.
 
 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (7)


 
   5 - حضرت صالح عليه‏السلام‏
      دور نمايى از زندگى قوم ثمود
      فرازهايى از دعوت منطقى و دلسوزانه حضرت صالح عليه‏السلام‏
      عكس العمل شديد قوم ثمود، در برابر دعوت صالح عليه‏السلام‏
      خنثى شدن توطئه توطئه‏گران‏
      آخرين سخن صالح عليه‏السلام با قومش و ماجراى ناقه‏
      شتر عجيب، معجزه بزرگ حضرت صالح عليه‏السلام‏
      كشته شدن ناقه صالح به دست ياغيان سركش‏
      عذاب الهى در كمين قوم ثمود
      نجات صالح و مؤمنان‏
      عذاب فراگير و همگانى چرا؟
      شقى‏ترين پيشينيان و آيندگان‏
 
 
5 - حضرت صالح عليه‏السلام‏
يكى از پيامبرانى كه اسم او در قرآن آمده، حضرت صالح عليه‏السلام است كه نامش در قرآن يازده بار ذكر شده است. او از نواده‏هاى سام بن نوح از قبيله ثمود بود، بعضى سلسله نسب او را چنين ذكر نموده‏اند: صالح بن عبيد بن جابر بن ثمود و بعضى ديگر او را به عنوان صالح بن جابر بن ارم بن سام بن نوح ياد كرده‏اند.
حضرت صالح عليه‏السلام به زبان عربى سخن مى‏گفت، و 280 سال عمر كرد، قبرش در نجف اشرف يا بين حجر الاسود و مقام ابراهيم عليه‏السلام در كنار كعبه قرار داد.(141)
او از سوى خداوند براى هدايت قوم ثمود، فرستاده شد، و با تلاش‏هاى شبانه‏روزى خود، آن قوم را به سوى خدا و نيكى‏ها دعوت نمود، ولى آن قوم، از او اطاعت نكردند و سرانجام به عذاب سخت الهى گرفتار شدند.(142)
حضرت صالح سومين پيامبرى است كه پس از نوح عليه‏السلام و هود عليه‏السلام يك تنه بر ضد بت و بت پرستى و طاغوت‏هاى عصرش قيام كرد، و سال‏ها با آن‏ها مبارزه و ستيز نمود.(143)
طبق بعضى از روايات، حضرت صالح عليه‏السلام در شانزده سالگى به دعوت قوم به سوى خداپرستى پرداخت، و 120 سال آن‏ها را دعوت كرد، ولى جز اندكى، به او ايمان نياوردند.(144)
دور نمايى از زندگى قوم ثمود
قوم ثمود، امتى از عرب بودند كه پس از قوم عاد، به وجود آمدند و در سرزمين وادى القرى (بين مكه و شام) در شهر حِجر (كه هم اكنون بعضى از آثار آن شهر در ميان تخته سنگ‏هاى عظيم ديده مى‏شود) مى‏زيستند، و از قبائل مختلف تشكيل شده بودند و همچون قوم عاد در بت پرستى، فساد، ظلم و طغيان غوطه‏ور بودند، و در زندگيشان جز انحراف و گمراهى، چيز ديگرى ديده نميشد.
آن‏ها در ظاهر داراى تمدن پيشرفته و شهرها و آبادى‏هاى محكم بودند، و از قطعه‏هاى عظيم سنگ‏هاى كوهى، ساختمان مى‏ساختند، و براى حفظ خود پناه‏گاه‏هاى استوارى ساخته بودند، و در شهر حِجر داراى امكانات وسيع مادى و تشكيلات پر زرق و برق بودند، از اين رو آن‏ها را اصحاب حِجر مى‏نامند.
و به تعبير قرآن، آن‏ها در كار زندگى دنيايشان آن قدر سخت كوش بودند كه براى خود، خانه‏هاى امن و امانى در دل كوه‏ها مى‏تراشيدند.(145)
اين مطلب نشانگر آن است كه آن‏ها در يك منطقه كوهستانى مى‏زيستند، و داراى تمدن پيشرفته مادى بودند كه به آن‏ها امكان مى‏داد تا در درون كوه‏ها، خانه‏هاى امن تهيه كنند، تا در برابر طوفان‏ها و سيل و زلزله، در امان باشند. ولى به همان اندازه كه دل به دنيا بسته بودند، دل از امور معنى بريده بودند، و در لجنزار تباهى‏ها و ستم‏ها و آلودگى‏هاى معنوى، غوطه مى‏خوردند. حكومت ملوك الطوايفى، قبيلگى، ملى گرايى و تبعيضات نژادى، سرنوشت آن‏ها را تعيين مى‏كرد. و بر همين اساس به فساد و تباهى‏ها، دامن مى‏زدند، چنان كه قرآن در توصيف آن‏ها مى‏گويد:
و كانَ فِى المدينَةِ تِسعَةُ رَهطٍ يُفسدُونَ فِى الاَرضِ و لا يُصلِحونَ؛
آنها (قوم ثمود) در آن شهر (حجر) نُه گروهك و قبيله بودند كه فساد در زمين مى‏كردند، و براى اصلاح خويش اقدام نمى‏نمودند.(146)
قوم ثمود، داراى هفتاد بت بودند، چندين بتكده داشتند، بتهاى بزرگ آن‏ها عبارت بودند از: لات ، عزى، منوت (منات)، هبل و قيس.
اين بتها به خصوص، مورد احترام شديد قوم ثمود بودند، آن‏ها را شب و روز مى‏پرستيدند، بتكده‏ها را به نام آن‏ها نامگذارى كرده بودند، هيچكس حق نداشت كه آن بتكده‏ها را به عنوان مالكيت تصرف كند يا مرده خود را در آن‏ها دفن نمايد، اگر كسى تخلف مى‏كرد، مى‏گفتند: متخلفين مورد لعن هُبل و منوت دو بت بزرگ قرار خواهند گرفت. (147)
خداوند بنده خالص خود به نام حضرت صالح عليه‏السلام را كه از خاندان خود آن‏ها بود، و داراى عقلى كامل، حلمى وسيع و اخلاقى نيك بود، به عنوان پيامبر خدا به سوى آن‏ها فرستاد تا راه از چاره به آن‏ها نشان دهد، و آن‏ها را از زنجيرهاى ذلت، گمراهى، بت پرستى، تبعيضات، قبيله‏گرايى و تباهى‏هاى ديگر برهاند.
فرازهايى از دعوت منطقى و دلسوزانه حضرت صالح عليه‏السلام‏
حضرت صالح عليه‏السلام، در دعوت و راهنمايى مردم، از راه‏هاى گوناگون وارد شده و به نصيحت آن‏ها پرداخت، در اين جا نظر شما را به چند نمونه از برنامه‏هاى تبليغى حضرت صالح عليه‏السلام جلب مى‏كنيم:
اى قوم من! من براى شما فرستاده امينى هستم، پرهيزكار باشيد و از من پيروى كنيد، من در برابر اين دعوت، از شما اجر و پاداشى نمى‏خواهم، اجر من تنها از جانب پروردگار جهانيان است، آيا شما مى‏پنداريد هميشه در نهايت امنيّت در ميان نعمتهايى كه در دنيا وجود دارد، باقى مى‏مانيد؟ و در كنار اين باغها و چشمه‏ها، زراعتها و نخلهايى كه ميوه‏هايش شيرين و رسيده است جاودانه خواهيد ماند؟
شما از كوه‏ها خانه‏هايى مى‏تراشيد، و در آن به عيش و نوش مى‏پردازيد، اين امور شما را سرمست و غافل ساخته است، از زندان خودپرستى بيرون آييد، و به فضاى خداپرستى وارد شويد.
از اسرافكاران و دنياپرستان مرفه پيروى نكنيد، آنان كه به فساد و تباهى دامن مى‏زنند، و در فكر اصلاح نيستند.(148)
اى مردم! خداى يكتا و بى همتا را بپرستيد، كه جز او چيز ديگرى خداى شما نيست، همان خدايى كه شما را از زمين آفريد، و آبادانى آن را به شما واگذار نمود، از او آمرزش بطلبيد، سپس به سوى او بازگرديد، كه پروردگارم (به بندگان خود) نزديك، و اجابت‏كننده تقاضاى شما است.
قوم گفتند: اى صالح! تو پيش از اين مايه اميد ما بودى، آيا ما را از پرستش آنچه پدرانمان مى‏پرستيدند، نهى مى‏كنى؟ و ما در مورد آنچه ما را به سوى آن دعوت مى‏كنى، در شك و ترديد هستيم.
حضرت صالح عليه‏السلام فرمود: اى قوم من! اگر من دليل آشكارى از پروردگارم داشته باشم، و رحمت او به سراغم آمده باشد آيا مى‏توانم از ابلاغ رسالت او سرپيچى كنم؟ اگر من نافرمانى او كنم، چه كسى مى‏تواند مرا در برابر او يارى دهد، بنابراين سخنان شما، چيزى جز اطمينان به زيانكار بودن شما نمى‏افزايد.(149)
بنابراين به خود آييد، و درست فكر كنيد و بدانيد كه راه نجات و رستگارى شما در نفى معبودهاى باطل و آمدن زير پوشش پرستش معبود يكتا و بى همتا است.
اى مردم! چرا براى انجام بدى قبل از نيكى شتاب مى‏كنيد؟ و به جاى شتافتن به سوى رحمت الهى، به سوى عذاب خدا حركت مى‏نماييد؟ چرا از درگاه خداوند، تقاضاى عفو و آمرزش نمى‏كنيد؟ كه اگر چنين كنيد شايد مشمول رحمت الهى شويد، اين همه لجاجت و خيره سرى و غفلت براى چيست؟(150)
كوتاه سخن آن كه، تمام رسالت و دعوت اين پيامبر بزرگ در اين جمله خلاصه مى‏شد كه:
أنِ اعبدُوا اللهَ؛ خدا را بپرستيد.(151)
آرى بندگى خدا، زيربنا و عصاره همه تعليمات فرستادگان خدا است.
حضرت صالح عليه‏السلام در دعوت قوم خود، نهايت محبت و دلسوزى را نمود و با تعبير مكرر اى قوم من! خواست تا حس خويشاوندى آن‏ها را به سوى خود جلب كند، ولى آن‏ها در برابر آن همه دلسوزى‏ها، و منطق و راهنمايى‏هاى مهرانگيز صالح عليه‏السلام، با طغيان و سركشى لجوجانه، دعوت صالح عليه‏السلام را رد كردند، و بى شرمانه و گستاخانه در برابر او و دعوت‏هاى دلسوزانه او، ايستادند، و به كارشكنى و مخالفت شديد پرداختند.
مخالفت آن‏ها عمومى بود و جز اندكى به آن حضرت ايمان نياوردند، مطابق بعضى از روايات اين گروه اندك، پس از ديدن معجزه پيدايش ناقه صالح، ايمان آوردند، نخست هفتاد نفر بودند، سپس مرتد شدند و تنها شش نفر از آن‏ها باقى ماند، كه يكى از آن‏ها هم در شك و ترديد به سر مى‏برد و سرانجام به مخالفان پيوست.(152)
بعضى تعداد ايمان آورندگان به صالح عليه‏السلام را كه از عذاب نجات يافتند، تا چهارهزار نفر نوشته‏اند.(153)
عكس العمل شديد قوم ثمود، در برابر دعوت صالح عليه‏السلام‏
حضرت صالح دهها سال، قوم ثمود را به سوى خدا و يكتاپرستى دعوت كرد، ولى قوم ثمود با برخوردهاى شديد و لجاجت سخت از پاسخ مثبت به صالح عليه‏السلام امتناع ورزيدند، و با تهمت‏هاى ناجوانمردانه به آن حضرت، به كارشكنى پرداختند.
گفتند: آيا ما از بشرى از جنس خود پيروى كنيم؟ اگر چنين كنيم درگمراهى و جنون خواهيم بود، آيا در ميان ما تنها بر اين شخص (صالح) وحى نازل شده است؟ نه، او آدم بسيار دروغگوى و هوسبازى است.(154)
صالح عليه‏السلام به اندرز دلسوزانه قوم پرداخت، و آن‏ها را از عذاب سختى الهى هشدار داد، و اعلام كرد تا عذاب نيامده، خود را در پرتو ايمان نجات دهيد و از خواب غفلت بيدار شده و از طغيان وسركشى، دست بكشيد، چرا كه خميرمايه گمراهى‏ها، غرور و سرمستى است. ولى سركشى و غرور آن قوم به جايى رسيد كه بروز حضرت صالح و اصحابش را به فال بد گرفتند و آنها را دروغگو خواندند و وجود آن‏ها را مايه بدبختى خود دانستند، با اين كه سزاوار بود آن حضرت و اصحابش را مايه بركت و سعادت ابدى بدانند.
صالح عليه‏السلام به آن‏ها فرمود:
طائِرُكُم عِندَ اللهِ بَل اَنتُم قومٌ تُفتَنُونَ؛
فال بد و بخت و طالع شما در نزد خدا است، او است كه شما را (نه ما را) به خاطر اعمالتان گرفتار مصائب و بدبختى ساخته است.
و اين برنامه، در حقيقت آزمايش بزرگ الهى براى شما است، اين‏ها هشدار و بيدارباش است، تا كسانى كه شايستگى و قابليت دارند، از خواب غفلت بيدار گردند، و با اصلاح مسير خود، به سوى تكامل و خداى بزرگ، راه يابند.(155)
برخورد شديد قوم ثمود به جايى رسيد كه به گروه‏هاى نُه گانه تقسيم شدند، و با سازماندهى و برنامه‏ريزى فسادانگيز خود، به كارشكنى پرداختند، و به همديگر گفتند: بياييد به خدا سوگند ياد كنيم كه بر صالح عليه‏السلام و خانواده‏اش شبيخون بزنيم و آن‏ها را به قتل رسانيم، سپس به كسى كه مطالبه خون او را مى‏كند بگوييم ما از خانواده او خبر نداشتيم، و ما در ادعاى خود راستگو هستيم.(156)
خنثى شدن توطئه توطئه‏گران‏
در تاريخ آمده: در كنار شهر حجر كوهى بود كه غار و شكافى داشت، صالح عليه‏السلام براى عبادت خدا به آن جا مى‏رفت، و گاه شبانه به آن جا مى‏رفت و به مناجات و شب‏زنده دارى مى‏پرداخت.
دشمنان توطئه گر كه آن حضرت را تهديد به قتل كرده بودند تصميم گرفتند به طور محرمانه، به آن كوه رفته و در پشت سنگ‏هاى كوه پنهان شوند و در كمين حضرت صالح به سر برند، وقتى كه صالح به آن جا آمد، او را به قتل رسانند، و پس از شهادتش به خانه او حمله ور شده و شبانه كار اهل خانه را يكسره نمايند، سپس مخفيانه به خانه‏هاى خود برگردند، و اگر كسى از اين حادثه پرسيد، اظهار بى اطلاعى نمايند.
ولى خداوند به طرز عجيبى توطئه آنها را خنثى كرد، آن‏ها هنگامى كه در گوشه‏اى از كوه كمين كرده بودند، كوه ريزش كرد، و صخره بسيار بزرگى از بالاى كوه سرازير شد و آن‏ها را در لحظه‏اى كوتاه، در هم كوبيد و نابود كرد.
خداوند در قرآن به اين مطلب اشاره كرده و مى‏فرمايد:






قصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیه


وَ ما مَكَرُوا مَكراً وَ مَكَرنا مَكراً وَ هم لا يَشعُرُونَ؛
آنها نقشه مهمى كشيدند و ما هم نقشه مهمى، در حالى كه آن‏ها خبر نداشتند.(157)
آخرين سخن صالح عليه‏السلام با قومش و ماجراى ناقه‏
حضرت صالح عليه‏السلام همچنان به دعوت خود ادامه مى‏داد، ولى روز به روز بر كارشكنى قوم مى‏افزود، صالح عليه‏السلام كه در شانزده سالگى به پيامبرى رسيده بود و قوم را به سوى يكتاپرستى دعوت مى‏كرد، حدود صد سال در ميان آن قوم ماند و همچنان به راهنمايى آن‏ها پرداخت، ولى - جز اندكى - نه تنها به او ايمان نياوردند، بلكه با انواع آزارها، روى در روى او قرار گرفتند.
تا اين كه: حضرت صالح عليه‏السلام آخرين اقدام خود را براى نجات آن‏ها نمود و به آن‏ها چنين پيشنهاد كرد:
من در شانزده سالگى به سوى شما فرستاده شدم، اكنون 120 سال از عمرم گذشته است، پس از آن همه تلاش، اينك (براى اتمام حجت) پيشنهادى به شما درام، و آن اين كه: اگر بخواهيد من از خدايان شما (بت‏هاى شما) تقاضايى مى‏كنم، اگر خواسته مرا بر آوردند، از ميان شما مى‏روم (و ديگر كارى به شما ندارم) و شما نيز تقاضايى از خداى من بكنيد، تا خداى من به تقاضاى شما جواب دهد، در اين مدت طولانى هم من از دست شما به ستوه آمده‏ام و هم شما از من به ستوه آمده‏ايد [اكنون با اين پيشنهاد كار را يكسره و يك طرفه كنيم.]
قوم ثمود: پيشنهاد شما، منصفانه است.
بنا بر اين شد كه نخست، حضرت صالح عليه‏السلام از بتهاى آن‏ها تقاضا كند، روز و ساعت تعيين شده فرا رسيد، بت‏پرستان به بيرون شهر كنار بت‏ها رفتند، و خوراكى‏ها و نوشيدنى‏هاى خود را به عنوان تبرك كنار بت‏ها نهادند، و سپس آن خوراكى‏ها را خوردند و نوشيدند، سپس از درگاه بتها به دعا و التماس و راز و نياز پرداختند، حضرت صالح عليه‏السلام در آن جا حاضر شده بود، آن گاه آن‏ها به صالح عليه‏السلام گفتند:
آن چه تقاضا دارى از بتها بخواه.
صالح عليه‏السلام اشاره به بت بزرگ كرد و به حاضران گفت: نام اين بت چيست؟
گفتند: فلان!
صالح عليه‏السلام به آن بت برگ خطاب كرد و گفت: تقاضاى مرا بر آور، ولى بت جوابى نداد. صالح به قوم گفت: پس چرا اين بت جواب مرا نمى‏دهد؟
گفتند: از بتِ ديگر، تقاضايت را بخواه.
صالح عليه‏السلام، متوجه بت بزرگ شد، و تقاضاى خود را درخواست كرد، ولى جوابى نشنيد.
قوم ثمود به بتها رو كردند و گفتند: چرا جواب صالح عليه‏السلام را نمى‏دهيد؟
سپس (قوم ثمود به عقيده خودشان براى جلب عواطف بت‏ها) برهنه شدند و در ميان خاك زمين در برابر بت‏ها غلطيدند، و خاك را بر سرشان مى‏ريختند، و به بت‏هاى خود گفتند: اگر امروز به تقاضاى صالح جواب ندهيد، همه ما رسوا و مفتضح مى‏شويم. آن گاه صالح را خواستند و گفتند: اكنون تقاضاى خود را از بتها بخواه، صالح عليه‏السلام تقاضاى خود را از آن‏ها خواست، ولى جوابى نشنيد.
صالح عليه‏السلام به قوم فرمود: ساعات اول روز، گذشت و خدايان شما، به تقاضاى من جواب ندادند، اكنون نوبت شما است كه تقاضاى خود را از من بخواهيد، تا از درگاه خداوند بخواهم و همين ساعت، تقاضاى شما را بر آورد.
هفتاد نفر از بزرگان قوم ثمود، سخن صالح عليه‏السلام را پذيرفتند و گفتند:
اى صالح! ما تقاضاى خود را به تو مى‏گوييم، اگر پروردگار تو تقاضاى ما را بر آورد، تو را به پيامبرى مى‏پذيريم و از تو پيروى مى‏كنيم، و با همه مردم شهر با تو تبعيت مى‏نماييم.
صالح عليه‏السلام: آن چه مى‏خواهيد تقاضا كنيد.
قوم ثمود: با ما به اين كوه (كه در اين جا پيداست) بيا.
حضرت صالح عليه‏السلام با آن هفتاد نفر به بالاى آن كوه رفتند.
در اين هنگام، آن هفتاد نفر به صالح عليه‏السلام گفتند:
اى صالح! از خدا بخواه! تا در همين لحظه شتر سرخ رنگى كه پر رنگ و پر پشم است و بچه ده ماهه در رحم دارد، و عرض قامتش به اندازه يك ميل مى‏باشد، از همين كوه، خارج سازد.
صالح عليه‏السلام گفت: تقاضاى شما براى من بسيار عظيم است، ولى براى خدايم، آسان مى‏باشد. هماندم صالح عليه‏السلام به درگاه خدا متوجه شد و عرض كرد: در همين مكان شترى چنين و چنان خارج كن.
ناگاه همه حاضران ديدند كوه شكافته شد، به گونه‏اى كه نزديك بود از شدت صداى آن، عقل‏هاى حاضران از سرشان بپرد، سپس آن كوه مانند زنى كه درد زايمان گرفته باشد مضطرب و نالان گرديد، و نخست سر آن شتر از شكم زمين كوه بيرون آمد، هنوز گردنش بيرون نيامده بود كه آن چه از دهانش بيرون آمده بود، فرو برد و سپس ساير اعضاى پيكر آن شتر بيرون آمد، و روى دست و پايش به طور استوار بر زمين ايستاد.
وقتى كه قوم ثمود، اين معجزه عظيم را ديدند، به صالح گفتند:
خداى تو چقدر سريع، تقاضايت را اجابت كرد، از خدايت بخواه، بچه‏اش را نيز براى ما خارج سازد.
صالح عليه‏السلام، همين تقاضا را از خدا نمود.
ناگاه آن شتر، بچه‏اش را انداخت، و بچه آن، در كنارش به جنب و جوش در آمد.
صالح عليه‏السلام در اين هنگام به آن هفتاد نفر خطاب كرد و فرمود: آيا ديگر تقاضايى داريد؟
گفتند: نه، بيا با هم نزد قوم خود برويم، و آن چه ديديم به آن‏ها خبر دهيم، تا آن‏ها به تو ايمان بياورند.
صالح عليه‏السلام همراه آن هفتاد نفر به سوى قوم ثمود، حركت كردند، ولى هنوز به قوم نرسيده بودند كه 64 نفر از آن‏ها مرتد شدند و گفتند: آن چه ديديم سحر و جادو و دروغ بود.
وقتى كه به قوم رسيدند، آن شش نفر باقيمانده، گواهى دادند كه: آنچه ديديم حق است، ولى قوم سخن آن‏ها را نپذيرفتند، و اعجاز صالح عليه‏السلام را به عنوان جادو و دروغ پنداشتند، عجيب آن كه يكى از آن شش نفر نيز شك كرد و به گمراهان پيوست، و همان شخص به نام قُدّار آن شتر را پى كرد و كشت.(158)
شتر عجيب، معجزه بزرگ حضرت صالح عليه‏السلام‏
در قرآن هفت بار سخن از اين شتر با واژه ناقه (شتر ماده) آمده است، آفرينش و شيوه زندگى و اوصاف اين ناقه از عجائب خلقت است، كوتاه سخن آن كه: قوم ثمود با كمال گستاخى به صالح عليه‏السلام گفتند: تو از افسون‏شدگان هستى و غفلت را از دست داده‏اى، تو مانند ما بشر هستى، اگر راست مى‏گويى معجزه و نشانه‏اى بياور.(159)
و چنان كه گفته شد، حضرت صالح عليه‏السلام به قوم سركش خود پيشنهاد كرد كه من داراى معجزه هستم و همين معجزه نشانه صدق و راستى من است، و به شما پيشنهاد مى‏كنم كه هر تقاضايى داريد از من بخواهيد تا من از خداى خود بخواهم و از آن تقاضا تحقق يابد.
نمايندگان قوم ثمود كه هفتاد نفر از برگزيدگان آن‏ها بودند، صالح عليه‏السلام را كنار كوهى بردند، و گفتند: تقاضاى ما اين است كه از خدا بخواه در كنار همين كوه، ناگهان شترى را كه بسيار بزرگ و سرخ پررنگ و داراى بچه ده ماه در رحم باشد، همين لحظه از دل كوه بيرون آيد.
صالح عليه‏السلام تقاضاى آن‏ها را پذيرفت و ناگاه حاضران ديدند كوه شكافته شد، و شترى عظيم از دل آن بيرون آمد، و داراى همه ويژگى‏هايى بود كه آن‏ها مى‏خواستند.
بعضى نوشته‏اند: اين ناقه از ميان همان سنگى كه قوم ثمود آن را تعظيم مى‏كردند، و در مقابلش قربانى‏ها مى‏نمودند، به اذن خدا و شفاعت حضرت صالح عليه‏السلام بيرون جهيد، هنگامى كه آن سنگ شكافته شد، صداى بسيار بلند و وحشت انگيزى كه نزديك بود عقل‏ها را از سر خارج سازد برخاست، و كوه به لرزه در آمد، نخست سر شتر از ميان سنگ بيرون آمد و سپس به تدريج بقيه اعضاى او، تا اين كه تمام پيكر شتر خارج شد، و روى زمين ايستاد.
بت پرستان قوم ثمود كه انتظار آن را نداشتند تا به اين زودى معجزه صالح عليه‏السلام آشكار گردد، شگفت‏زده گفتند: از خدا بخواه كه بچه شتر را نيز از رحمش بيرون آورد. حضرت صالح از خدا خواست، در همان لحظه بچه آن ناقه از رحم او جدا شد، و به دور مادرش گردش كرد.
به اين ترتيب، حضرت صالح عليه‏السلام معجزه صدق پيامبرى خود را به طور كامل به آن‏ها نشان داد.(160)
در اين هنگام آن‏ها چاره‏اى جز اين نديدند كه ايمان بياورند، اظهار ايمان كردند و تصميم گرفتند تا نزد قوم خود رفته و معجزه حضرت صالح عليه‏السلام را به آن‏ها خبر دهند و آنان را به سوى ايمان دعوت كنند، ولى 64 نفر از آن‏ها در مسير راه مرتد شدند، و يك نفر نيز در شك و ترديد افتاد، و در نتيجه تنها پنج نفر در ايمان خود پابرجا باقى ماندند.(161)
ناقه صالح داراى ويژگى هايى بود، كه هر كدام از آن‏ها مى‏توانست قلوب مردم را جذب كند و باعث ايمان آن‏ها به حضرت صالح عليه‏السلام شود، از اين رو مخالفان سعى داشتند اين معجزه را نابود كنند.
خداوند به صالح عليه‏السلام وحى كرد كه: ما ناقه را براى امتحان و آزمايش قوم مى‏فرستيم، و به مردم خبر ده كه آب شهر بايد در ميان آن‏ها تقسيم شود، يك روز از براى ناقه، و يك روز براى اهالى شهر باشد. و هر كدام از آن‏ها بايد در نوبت خود حضور يابد، و ديگرى مزاحم او نشود.(162)
مردم آب شهر را نوبت‏بندى كردند، يك روز نوبت ناقه بود كه همه آب را مى‏آشاميد، و روز ديگر نوبت مردم كه از آن آب استفاده كنند.
حضرت صالح عليه‏السلام به قوم ثمود چنين فرمود: اى قوم من! خدا را بپرستيد كه جز او معبودى براى شما نيست، دليل روشنى از طرف پروردگار براى شما آمده است، و آن اين ناقه الهى است، كه براى شما معجزه‏اى بزرگ است، اين ناقه را به حال خود بگذاريد كه در سرزمين خدا (از علف‏هاى بيابان) بخورد، و به آن آزار نرسانيد. كه اگر آزار برسانيد، عذاب دردناكى شما را فرا خواهد گرفت.(163)
قوم ثمود - جز اندكى از آن‏ها - بر اثر غرور و سركشى نتوانستند وجود اين معجزه بزرگ الهى را تحمل كنند، آن‏ها در مضيقه آب قرار گرفتند، و هرگز راضى نبودند كه آب شهر يك روز در اختيار آن ناقه باشد، و يك روز در اختيار مردم.
با اين كه آن‏ها چنين حقى نداشتند، زيرا خداوند آن چشمه آب را براى صالح عليه‏السلام به وجود آورده بود، و آن گاه نيمى از آب آن را در اختيار شتر قرار داده بود.(164)
وانگهى در آن روز كه آب در اختيار ناقه بود، ناقه تمام آب چشمه را مى‏آشاميد، و در مقابل شير بسيار به آن مردم مى‏داد، به طورى كه پير و جوان و كودك و زن و مرد از آن شير بهره‏مند مى‏شدند(165) بنابراين ناقه نه تنها هيچگونه زيانى به مردم نمى‏رسانيد، بلكه مايه بركت براى همه بود.
در عين حال قوم تيره دل و ناپاك ثمود، به جاى تشكر و قدردانى، به عنوان حمايت از بت‏پرستى، همچنان مخالفت مى‏كردند، و با اين كه حضرت صالح عليه‏السلام مكرر به آن‏ها هشدار داد: كه اين ناقه، نشانه الهى است، كمترين آزارى به آن نرسانيد وگرنه عذاب سختى در كمين شما است. تصميم گرفتند، آن ناقه را به قتل برسانند. (166)
كشته شدن ناقه صالح به دست ياغيان سركش‏
در آيات متعددى از قرآن‏(167) فهميده مى‏شود كه مشركان قوم ثمود تصميم گرفتند ناقه صالح عليه‏السلام را به قتل برسانند، و اين تصميم جنايتكارانه را اجرا نمودند.
مستكبران و سرمايه داران سرمست و مغرور مى‏ديدند با وجود ناقه كه معجزه عجيب صالح عليه‏السلام بود، ممكن است به زودى توده‏هاى مردم به حضرت صالح عليه‏السلام ايمان بياورند، و از آيين نياكان خود، روى بر گردانند، تصميم گرفتند آن ناقه را پى كنند و به اين ترتيب بكشند، يعنى با دنبال كردن آن شتر، عصب محكم مخصوص را كه در پشت پاى شتر قرار دارد، و عامل اصلى براى حركت و راه رفتن او است، قطع نمايند، كه قطع كردن آن، موجب سقوط شتر و قدرت نداشتن او براى حركت مى‏شود.
آن‏ها با كمال گستاخى، شتر را پى كردند و بر او ضربه‏هاى شديد زدند، سپس با كمال بى شرمى نزد حضرت صالح عليه‏السلام آمده و گفتند: اى صالح! اگر تو فرستاده خدا هستى، هر چه زودتر عذاب الهى را به سراغ ما بفرست.(168)
در مورد چگونگى كشتن ناقه، اندكى اختلاف وجود دارد، در اين جا نظر شما را به يك حديث كه از امام صادق عليه‏السلام نقل شده و يك روايت جلب مى‏كنيم.
1 - مشركان قوم ثمود با هم توطئه نمودند و كنار هم اجتماع كردند و به همديگر گفتند: چه كسى داوطلب مى‏شود تا آن شتر را بكشد؟! آن چه را دوست دارد به او جايزه و ماهيانه دائم بپردازيم.
يك نفر از آن‏ها كه سرخ پوست و تيره رنگ و سرخ و سفيد و كبود چشم و زنازاده بود، پدرش معلوم نبود كه كيست، و به نام قُدّار خوانده مى‏شد و سيرتى زشت و صورتى كريه داشت، و از بدبخت‏ترين موجودات بود به پيش آمد و آمادگى خود را براى كشتن ناقه اعلام كرد. مشركان قراردادى در مورد جايزه و ماهيانه او مقرر ساختند، او شمشير خود را برداشت، در آن هنگام كه آن شتر، آب آشاميده بود و باز مى‏گشت، قُدار بر سر راه آن شتر كمين كرد، وقتى كه شتر نزديك شد، او به شتر حمله كرد، و شمشيرش را بر او وارد ساخت. ولى اين ضربت به نتيجه نرسيد، ضربت دوم را زد، كه شتر بر اثر اين ضربت به زمين افتاد و سپس كشته شد.
در اين وقت بچه آن شتر در حالى كه ناله جانسوز مى‏نمود، به بالاى كوه گريخت، و سه بار به سوى آسمان، ناله و فرياد كرد.
قوم جنايتكار و بى رحم ثمود به طرف شتر ضربت خورده آمدند، و با شمشيرهاى خود بر آن زدند، و همه در كشتن آن شركت نمودند، و گوشت آن را بين همه از كوچك و بزرگ تقسيم كردند و پختند و خوردند. در اين هنگام بود كه خداوند به حضرت صالح عليه‏السلام وحى كرد كه به زودى عذاب سخت و كوبنده بر آن قوم عنود وارد خواهد شد.(169)
2 - از كعب نقل شده: زنى به نام ملكاء، ملكه قوم ثمود بود، وقتى كه ديد گروهى به حضرت صالح عليه‏السلام ايمان آورده‏اند، و روز به روز بر جمعيت آنها افزوده مى‏شود، به مقام صالح عليه‏السلام حسادت ورزيد، در آن عصر زنى به نام قُطّام معشوقه مردى به نام قُدّار بن سالف و زن ديگرى به نام قبال معشوقه مردى به نام مصدع وجود داشتند، قدّار و مصدع هر شب شراب مى‏خوردند و با آن دو زن به عيش و نوش مى‏پرداختند.
ملكاء به اين دو زن گفت: هرگاه قدّار و مصدع نزد شما آمدند تا با شما هم بستر شوند، از آن‏ها اطاعت نكنيد و به آن‏ها بگوييد: ملكه ثمود، به خاطر ناقه و رونق گرفتن دعوت صالح عليه‏السلام اندوهگين است، ما تمكين نمى‏كنيم مگر اين كه ناقه را به هلاكت برسانيد.
آن دو زن بدكار، سخن ملكه ثمود را پذيرفتند، وقتى كه قدّار و مصدع سراغ آن‏ها آمدند، آن‏ها گفتند: ما تمكين نمى‏كنيم تا وقتى كه كه ناقه به هلاكت برسد.
قدّار و مصدع گفتند: ما در كمين ناقه هستيم تا او را بكشيم.
در كمين ناقه قرار گرفتند، قدّار در پشت سنگى عظيم كمين كرد، مصدع نيز در پشت سنگى ديگر كمين نمود، وقتى كه ناقه پس از آشاميدن آب، بازگشت و از كنار مصدع رد شد، مصدع تيرى به ساق پاى او زد، كه قسمتى از عضله پاى ناقه متلاشى گرديد، سپس قدّار از كمينگاه خارج شد و با شمشير به ناقه حمله كرد، و آن چنان پشت پاى ناقه ضربت زد كه (عصب پاى او قطع شد) و ناقه بر زمين افتاد و فرياد جانسوزى سر داد كه بر اثر آن بچه‏اش وحشت‏زده گريخت. سپس قدّار ضربت ديگرى بر سينه ناقه زد، آن گاه ناقه را نحر كرد و كشت، اهالى شهر كنار ناقه آمدند و گوشت او را قطعه قطعه نموده و بين خود تقسيم كردند و پختند و خورند.
بچه ناقه به بالاى كوه گريخت و در آن جا ناله بلند و جانسوزى نمود به طورى كه اين ناله دلهاى مردم را ريش ريش كرد، آن‏ها وحشتزده نزد صالح آمدند و به عذرخواهى پرداختند و گفتند: ناقه را فلانى و فلانى كشت، ما چه تقصير داريم؟!
حضرت صالح عليه‏السلام فرمود: برويد سراغ بچه ناقه، اگر آن را سالم به دست آوريد، اميد آن است كه عذاب از شما بر طرف گردد.
آنها به بالاى كوه رفته و به جستجوى ناقه پرداختند، ولى بچه ناقه را نيافتند.
آنها شب چهارشنبه ناقه را كشتند، صالح به آن‏ها گفت: سه روز در خانه خود هستيد و سپس عذاب الهى شما را فرا خواهد گرفت....(170)




 


قصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیه


عذاب الهى در كمين قوم ثمود
آن‏ها نه تنها از اين جنايت بزرگ، نهراسيدند، بلكه با كمال بى‏شرمى نزد صالح آمدند و گفتند: آن عذاب را كه وعده مى‏دهى بر ما فرو فرست.
خداوند به صالح عليه‏السلام وحى كرد: به آن‏ها بگو: عذاب من تا سه روز ديگر به سراغ شما خواهد آمد، اگر شما در اين سه روز توبه كرديد، عذابم را از شما باز مى‏دارم وگرنه، قطعا مشمول عذاب خواهيد شد.
صالح عليه‏السلام پيام خداوند را به آن‏ها ابلاغ كرد، آن‏ها گفتند: اگر راست مى‏گويى آن عذاب را براى ما بياور.
صالح به آن‏ها فرمود: اى قوم! نشانه عذاب اين است كه چهره شما در روز اول از اين سه روز، زرد مى‏شود، و در روز دوم سرخ ميگردد، و در روز سوم سياه مى‏شود.
همين نشانه‏ها، در روز اول و دوم و سوم، ظاهر شد، در اين ميان بعضى مضطرب شدند و بعضى ديگر مى‏گفتند: مثل اين كه عذاب نزديك شده، ولى آخرين جواب قوم سركش و مغرور اين بود كه: ما هرگز سخن صالح را نمى‏پذيريم و از خدايان خود (بت‏ها) دست نمى‏كشيم.
سرانجام نيمه‏هاى شب، جبرئيل امين عليه‏السلام بر آن‏ها فرود آمد و صيحه زد، اين صيحه به قدرى بلند بود كه بر اثر آن پرده‏هاى گوششان دريده شد، و قلبهايشان شكافته گرديد، و جگرهايشان، متلاشى شد و همه آن‏ها در يك لحظه به خاك سياه مرگ افتادند وقتى كه آن شب به صبح رسيد، خداوند صاعقه آتشين و فراگيرى از آسمان به سوى آن‏ها فرستاد، آن صاعقه تار و پود آن‏ها را سوزانيد، و آن‏ها را به طور كلى از صفحه روزگار برافكند.(171)
نجات صالح و مؤمنان‏
عذاب سخت الهى همه معاندان و كافران را در هم كوبيد و به خاكستر مبدل ساخت، چرا كه همراه صاعقه و زلزله و طاغيه (عذاب بسيار) بود، و هيچكس از آن‏ها را باقى نگذاشت.
ولى حضرت صالح و افرادى كه به او ايمان آورده بودند، نجات يافتند.(172)ايمان آورندگان به حضرت صالح عليه‏السلام اندك بودند، كه مطابق بعضى از تواريخ، آن‏ها چهار هزار نفر بودند، كه پس از هلاكت قوم ثمود، از ديار بلازده وادى القرى به سوى حضرموت يَمن كوچ كردند، و در آن جا به زندگى خود ادامه دادند.
در بعضى از روايات آمده: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در سال نهم هجرت، هنگامى كه سپاه اسلام را به سوى سرزمين تبوك، براى دفع دشمن حركت مى‏داد، در مسير راه به سرزمين قوم ثمود رسيدند، سپاهيان خواستند در همان جا براى استراحت، توقفى كنند، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مانع آن‏ها شد، فرمود: اينجا سرزمين قوم ثمود است كه عذاب الهى بر آن‏ها فرود آمده است.(173)
عذاب فراگير و همگانى چرا؟
با اين كه يك نفر ناقه صالح را پى كرد، و چند نفر با او همدست بودند تا شتر كشته شود، و عده‏اى نيز پس از سقوط شتر، بر آن شتر ضربه زدند، ولى چرا همه آن‏ها از كوچك و بزرگ، زن و مرد - جز صالح عليه‏السلام و مؤمنان - به هلاكت رسيدند؟ و چرا خداوند در آيه 14 سوره شمس با تعبير فَعَقَرُوها؛ جمعى ناقه را پى كردند. كشتن ناقه را به جمع نسبت داده نه به يك فرد؟!
زيرا همه آن‏ها به اين جنايت رضايت داشتند، و كسى كه به جنايتى راضى باشد، در آن شركت نموده است.
چنان كه اميرمؤمنان على عليه‏السلام در فرازى از يكى از خطبه هايش مى‏فرمايد: ناقه صالح را تنها يك نفر به هلاكت رسانيد، ولى خداوند همه را مشمول عذاب ساخت، چرا كه همه آنها به اين امر رضايت دادند.(174)
شقى‏ترين پيشينيان و آيندگان‏
روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به حضرت على عليه‏السلام رو كرد و فرمود:
يا علىُّ اَشقَى الأَوَّلينَ عاقِرُ النّاقَةِ، و اشقَى الآخِرينَ مَن يَخضِبُ هذِهِ مِن هذا؛
اى على! شقى‏ترين و تيره بخت‏ترين فرد پيشينيان همان كسى بود كه ناقه صالح را كشت، و شقى‏ترين فرد از آيندگان كسى است كه محاسنت را به خون سرت رنگين مى‏كند.(175)
يعنى همان ابن ملجم مرادى، بدبخت‏ترين آيندگان است.(176)
مطلب ديگر اين كه: گاهى حضرت زهرا عليهاالسلام يا امامان اهل بيت عليهم السلام وقتى كه سخت مظلوم واقع مى‏شدند، به ياد مظلوميت حضرت صالح عليه‏السلام مى‏افتادند، و تقاضاى عذاب براى دشمنان مى‏كردند، همان گونه كه عذاب سخت الهى قوم ثمود را نابود كرد.
به عنوان نمونه وقتى كه پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم حضرت على عليه‏السلام را به اجبار از خانه بيرون كشيده و به سوى مسجد براى بيعت مى‏بردند، حضرت زهرا عليهاالسلام از خانه خارج شد و فرياد زد: پسرعمويم را رها سازيد، وگرنه سوگند به خداوندى كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم را به حق مبعوث كرد، موهايم را پريشان مى‏كنم، و پيراهن رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را بر سر مى‏نهم، و ناله را به سوى خدا مى‏برم (و شما را نفرين مى‏كنم)
فَما ناقَةُ صالِحٍ بِاَكرمِ علَى اللهِ مِن وُلدِى؛
ناقه صالح در پيشگاه خدا گرامى‏تر از فرزندانم نيست.(177)
يعنى همان گونه كه با كشتن ناقه صالح عليه‏السلام عذاب عمومى آمد، شما نيز اگر از حد بگذرانيد، نفرين مى‏كنم كه عذاب عمومى بيايد، فرزندانم كمتر از ناقه صالح نيستند.
پايان داستان‏هاى زندگى حضرت صالح عليه‏السلام
 
141 - روايت شده: حضرت على عليه‏السلام در بستر شهادت، به امام حسن عليه‏السلام چنين وصيت كرد: وقتى كه از دنيا رفتم، پيكرم را در پشت اين شهر (نجف كه پشت شهر كوفه به حساب مى‏آمد) در كنار قبر دو برادرم هود و صالح عليهماالسلام به خاك بسپاريد. (بحار، ج 11،ص 379).
142 - اقتباس از تاريخ انبياء، تاليف عماد زاده،ص 252 - 258.
143 - تفسير الميزان، ج 10،ص 318.
144 - تاريخ انبياء، از: عمادزاده،ص 263 - تفسير نورالثقلين، ج 2،ص 47.
145 - حجر، 82.
146 - نمل، 49.
147 - قصص الانبياء، عبدالوهاب نجار،ص 110.
148 - اقتباس از سوره شعراء، آيات 143 تا 152.
149 - هود، آيا 61 تا 63.
150 - اتقباس از سوره شعراء، آيات 143 تا 152، و اقتباس از سوره نمل، آيه 46.
151 - نمل، 45.
152 - روضه الكافى،ص 186 - موضوع ايمان آوردن گروهى به صالح عليه‏السلام در آيات 75 و 76 سوره اعراف، و 45 سوره نمل، و 66 سوره هود آمده است، و در آيه 75 و 76 سوره اعراف، مخالفان حضرت صالح به عنوان ملأ و مستكبران، و مؤمنان به او به عنوان مستضعفان ذكر شده‏اند، و آيه 66 هود، حاكى است عذاب سختى كه بر قوم ثمود وارد شد، همه - جز صالح و مومنان به او - را به هلاكت رسانيد.
153 - تفسير مجمع البيان، ج 7،ص 327.
154 - قمر، آيه 24 و 25.
155 - اقتباس از سوره نمل، آيات 45 تا 47.
156 - نمل، 49 و 50.
157 - نمل، آيه 50؛ تفسير نمونه، ج 15،ص 497.
158 - روضه الكافى،ص 185 و 186.
159 - شعراء، 153 و 154
160 - تاريخ انبياء،ص 263.
161 - اقتباس از روضه الكافى،ص 186، و تفسير نور الثقلين، ج 2،ص 48 و 49.
162 - قمر، 27 و 28.
163 - اعراف، 73، شعراء، 155 و 156.
164 - تفسير نور الثقلين، ج 4،ص 63، به نقل از اميرمؤمنان على عليه‏السلام.
165 - همان مدرك، ج 5،ص 183.
166 - شعراء، 155 - 157.
167 - مائده آيه 77 اعراف، و 59 اسراء و 14 شمس.
168 - اعراف، 77.
169 - تفسير نورالثقلين، ج 5،ص 183.
170 - بحار، ج 11،ص 392.
171 - اقتباس از روضه الكافى،ص 188 و 189.
172 - فَلَمّا جَاءَ اَمرُنا نَجَّينا صَالِحاً وَ الَّذِينَ آمَنُوا معهُ بِرحمَتِهِ مِنّا (هود، 66)
173 - اعلام القرآن، خزائلى،ص 292.
174 - نهج البلاغه، خطبه 201.
175 - نورالثقلين، ج 5،ص 587، بحار، ج 11،ص 393 - شواهد التنزيل، ج 2،ص 335 و 343.
176 - بحار، ج 43،ص 47.
177 - بحار، ج 43،ص 47.
 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (6)

   4- حضرت هود عليه‏السلام

       قوم سركش عاد

      دعوت و مبارزه هود با بت‏پرستى‏

      جوهره دعوت هود عليه‏السلام‏

      عكس العمل لجوجانه قوم عاد در برابر هود عليه‏السلام‏

      عذاب شديد و هلاكت سخت قوم عاد

      نجات هود عليه‏السلام و مؤمنان‏

      بهشت شداد و هلاكت او قبل از ديدار بهشت خود

      دلسوزى عزرائيل براى دو نفرى كه يك نفرش شداد بود

 

4- حضرت هود عليه‏السلام

يكى از پيامبرانى كه نام او در قرآن (ده بار) آمده، و يك سوره به نام او ناميده شده، حضرت هود عليه‏السلام است. سلسله نسب او را چنين ذكر نموده‏اند:

هود بن عبدالله بن رباح بن خلود بن عاد بن عوص بن ارم بن سم بن نوح. بنابراين نسب او با هفت واسطه به حضرت نوح عليه‏السلام مى‏رسد.

حضرت نوح عليه‏السلام هنگام رحلت، به پيروان خود چنين بشارت داد: بعد از من غيبت طولانى رخ مى‏دهد. در طول اين مدت طاغوت‏هايى بر مردم حكومت مى‏كنند و بر آن‏ها ستم مى‏نمايند، سرانجام خداوند آن‏ها را به وسيله قائم بعد از من كه نامش هود عليه‏السلام است، نجات مى‏دهد. هود عليه‏السلام رادمردى باوقار، صبور و خويشتن‏دار است.

در ظاهر و باطن به من شباهت دارد و به زودى خداوند هنگام ظهور هود عليه‏السلام، دشمنان شما را با طوفان شديد به هلاكت مى‏رساند.

بعد از رحلت حضرت نوح عليه‏السلام، مؤمنان و پيروان او همواره در انتظار حضرت هود عليه‏السلام به سر مى‏بردند، تا اين كه به اذن خدا ظاهر شد و سرانجام دشمنان لجوج حق بر اثر طوفان كوبنده و شديد، به هلاكت رسيدند.(121)

از اين رو به او هود گفته شد، كه از ضلالت قومش هدايت يافته بود و از سوى خدا براى هدايت قوم گمراهش برانگيخته شده بود.

هود عليه‏السلام در قيافه و قامت همشكل حضرت آدم عليه‏السلام بود.سر وصورتى پر مو و چهره‏اى زيبا داشت.(122)

هود عليه‏السلام دومين پيامبرى است كه در برابر بت و بت‏پرستى قيام و مبارزه كرد، كه اولى آن‏ها حضرت نوح عليه‏السلام بود.(123)

با اين توضيح و با الهام از قرآن، نظر شما را با فرازهايى از زندگى حضرت هود عليه‏السلام و قومش كه به قوم عاد معروف بودند جلب مى‏كنيم:

قوم سركش عاد

حدود 700 سال قبل از ميلاد حضرت مسيح عليه‏السلام در سرزمين احقاف (بين يمن و عمان، در جنوب عربستان) قومى زندگى مى‏كردند كه به آن‏ها قوم عاد مى‏گفتند. زيرا جدشان شخصى به نام عاد بن عوص بود و حضرت هود عليه‏السلام نيز از همين قوم بود و عاد بن عوص، جد سوم او به شمار مى‏آمد.(124)

قوم عاد افرادى تنومند، بلندقامت و نيرومند بودند، از اين رو به عنوان جنگاورانى برگزيده به حساب مى‏آمدند. از نظر تمدن نيز نسبت به قبايل ديگر تا حدود زيادى پيشرفته‏تر بودند و شهرهاى آباد، زمين‏هاى خرّم و سرسبز و باغ‏هاى پرطراوت داشتند.(125)

اين قوم در ناز و نعمت به سر مى‏بردند و همچون شيوه بيشتر سرمايه داران و مرفهين بى درد، مست غرور و غفلت بودند. از قدرتشان براى ظلم و ستم و استعمار و استثمار ديگران سوءاستفاده مى‏كردند و از طاغوت‏ها و مستكبران عنود و سركش پيروى مى‏نمودند و در ميان انواع خرافات و بت‏پرستى و گناهان غوطه‏ور بودند.

طغيان، بى‏بند و بارى، عيش و نوش و شهوت پرستى، جهل و گمراهى، لجاجت و يكدندگى در سراپاى وجودشان ديده مى‏شد و هرگز حاضر نبودند كه از روش خود دست بكشند و در برابر حق تسليم گردند.(126)

دعوت و مبارزه هود با بت‏پرستى‏

حضرت هود عليه‏السلام در ميان قوم، دعوت خود را چنين آغاز كرد:

اى قوم من! خدا را پرستش كنيد، چرا كه هيچ معبودى براى شما جز خداى يكتا نيست، شما در اعتقادى كه به بتها داريد در اشتباهيد، و نسبت دروغ به خدا مى‏دهيد.

 

اى قوم من! من از شما پاداشى نمى‏خواهم، پاداش من فقط بر كسى است كه مرا آفريده است. آيا نمى‏فهميد؟

اى قوم من! از پروردگارتان طلب آمرزش كنيد، سپس به سوى او باز گرديد، تا باران رحمتش را پى در پى بر شما بفرستد، و نيرويى بر نيروى شما بيفزايد، روى از حق نتابيد و گناه نكنيد.

قوم هود گفتند: اى هود! تو دليلى براى ما نياورده‏اى و ما خدايان خود را به خاطر حرف تو رها نخواهيم كرد، و ما اصلا به تو ايمان نمى‏آوريم، ما فقط درباره تو مى‏گوييم؛ بعضى از خدايان ما به تو زيان رسانده و عقلت را ربوده‏اند.

هود گفت: من خدا را به گواهى مى‏طلبم، شما نيز گواه باشيد كه من از آن چه شريك خدا قرار دهيد بيزارم.

من در برابر شما هستم، هر چه مى‏خواهيد در مورد من نقشه بكشيد و مرا تهديد كنيد، ولى از دست شما كارى ساخته نيست، من بر الله كه پروردگار من و شما است توكل كرده‏ام، هيچ جنبنده‏اى نيست، مگر اين كه او بر آن تسلط داشته باشد، اما سلطه‏اى بر اساس عدالت چرا كه پروردگار من بر راه راست است. من رسالتى را كه مأمور بودم به شما رساندم، پس اگر روى بگردانيد، پروردگارم گروه ديگرى را جانشين شما ميكند، و شما كمترين ضررى به او نميرسانيد، پروردگارم حافظ و نگاهبان هر چيز است. (127)

جوهره دعوت هود عليه‏السلام‏

خداوند در آيه 123 و 124 سوره هود مى‏فرمايد: قوم عاد، رسولان خدا را تكذيب كردند، هنگامى كه برادرشان هود عليه‏السلام آن‏ها را به تقوى و دورى از گناه فرا خواند. آن گاه شيوه دعوت هود عليه‏السلام را چنين بيان مى‏كند:

آيا تقوا را پيشه خود نمى‏كنيد؟ به سوى خدا بياييد، من براى شما فرستاده امينى هستم، از نافرمانى خدا بپرهيزيد و از من اطاعت كنيد، من هيچ اجر و پاداشى در برابر اين دعوت از شما نمى‏طلبم، اجر و پاداش من تنها بر پروردگار عالميان است.

آيا شما بر هر مكان بلندى، نشانه‏اى از روى هوى و هوس مى‏سازيد؟ تا خودنمايى و تفاخر كنيد، شما قصرها و قلعه‏هاى زيبا بنابراين مى‏كنيد، و آن چنان به اين بناها دل بسته‏ايد كه گويى جاودانه در دنيا خواهيد ماند، هنگامى كه كسى را مجازات مى‏كنيد، همچون جباران كيفر مى‏دهيد. پرهيزكار شويد، از مخالفت فرمان خدا بپرهيزيد، خداوندى كه با نعمت هايش شما را يارى نموده ذو شما را به چهارپايان و نيز پسران نيرومند امداد فرموده، و باغ‏ها و چشمه‏ها را در اختيار شما نهاده است، اگر كفران نعمت كنيد، من بر شما از عذاب روز بزرگ نگرانم كه شما را فرا گيرد.(128)

عكس العمل لجوجانه قوم عاد در برابر هود عليه‏السلام‏

قوم هود عليه‏السلام در برابر اندرزهاى پر مهر حضرت هود عليه‏السلام به جاى اين كه پاسخ مثبت بدهند، به لجاجت و سركشى پرداختند، با صراحت او را تكذيب كردند، و گفتند:

براى ما تفاوت نمى‏كند، چه ما را اندرز بدهى يا ندهى. خود را بيهوده خسته نكن، روش ما همان روش پيشينيان است و از آن دست نمى‏كشيم، و اين تهديدهاى تو، دروغ است و ما هرگز مجازات نمى‏شويم.(129)

نيز به يهود گفتند: آيا آمده‏اى كه ما را (با دروغ‏هايت) از معبودهايمان باز گردانى؟ اگر راست مى‏گويى عذابى را كه به ما وعده داده‏اى بياور.(130)

حضرت هود عليه‏السلام آن چه توانست قوم خود را پند و اندرز داد، و شب و روز به دعوت آن‏ها به سوى حق پرداخت، و راه روشن نجات را به آن‏ها نشان داد، و با اصرار و تكرار، آن‏ها را از انحراف و گمراهى برحذر مى‏داشت، ولى تنها اندكى از آن قوم، به هود عليه‏السلام ايمان آوردند، و اكثريت قاطع مردم، رو در روى هود عليه‏السلام قرار گرفتند و نسبت دروغگويى، جنون و ابلهى به هود عليه‏السلام دادند و بر كفر و عناد خود افزودند.(131)

قرآن گوشه‏اى از داستان گفتگوى هود عليه‏السلام با قومش را چنين بيان مى‏كند:

هود: اى قوم من! تنها خدا را بپرستيد، جز او معبودى براى شما نيست، آيا پرهيزگارى پيشه نمى‏كنيد؟

بزرگان قوم: ما تو را در مقام نادانى و سبك مغزى مى‏نگريم، ما به طور قطع تو را دروغگو مى‏دانيم.

هود: اى قوم من! هيچ گونه ابلهى و سفاهت در من نيست، بلكه من فرستاده‏اى از سوى خدا به سوى شما هستم، پيامهاى خدا را به گوش شما مى‏رسانم و خيرخواه امين براى شما هستم.

آيا تعجّب نمى‏كنيد كه دستور آگاهى‏بخش خداوند توسط مردى از ميان شما به شما برسد، و او شما را از مجازات الهى بترساند؟

بزرگان قوم: آيا به سراغ ما آمده‏اى كه تنها خداى يگانه را بپرستيم، ولى آنچه را كه پدرانمان مى‏پرستند، رها سازيم، اگر راست مى‏گوئى آنچه را كه از عذاب به ما وعده مى‏دهى، بياور.

هود: پليدى و غضب پروردگارتان، شما را فرا گرفته است، آيا با من در مورد نامهايى كه شما و پدرانتان بر بتها نهاده‏ايد، ستيز مى‏كنيد؟ در حالى كه خداوند هيچ دليلى درباره آن نازل نكرده است؟ پس شما منتظر (شكست من) باشيد، و من نيز در انتظار عذاب شما خواهم بود.(132)

عذاب شديد و هلاكت سخت قوم عاد

به عذاب سختى كه خداوند بر قوم عاد فرستاد و آن‏ها را به هلاكت رسانيد، در آيات متعدد قرآن اشاره شده است‏(133) كه از همه آن‏ها چنين مى‏آيد كه عذاب آنها بسيار سخت و وحشتناك بوده است.

در سوره حاقه آيه 6 به بعد چنين آمده است:

خداوند تندبادى طغيانگر و سرد و پرصدا را هفت شب و هشت روز پى در پى و بنيانكن بر قوم عاد مسلّط كرد، آن قوم ياغى همچون تنه‏هاى پوسيده و نخل‏هاى تو خالى در ميان آن تندباد كوبنده بر زمين افتادند و به هلاك رسيدند، و همه آن‏ها نابود شدند.

سرزمين قوم عاد، بسيار پردرخت و خرم و حاصلخيز بود، وقتى كه از دعوت حضرت هود عليه‏السلام سرپيچى كردند، خداوند باران رحمتش را به مدت هفت سال از آن‏ها بازداشت. خشكسالى و قحطى، همه جا را فرا گرفت. هوا خشك و گرم و خفه كننده شده بود.

حضرت هود عليه‏السلام به آن‏ها فرمود: توبه و استغفار كنيد، تا خداوند باران رحمتش را به سوى شما بفرستد. ولى آن‏ها بر عناد و سركشى خود افزودند و دعوت آن حضرت را به مسخره گرفتند. خداوند به هود عليه‏السلام وحى كرد كه فلان وقت عذاب دردناكى به صورت باد تند و كوبنده بر آنها مى‏فرستم.

آن وقت فرا رسيد، وقتى ملت گنهكار عاد به آسمان نگريستند ابرى را ديدند كه به سوى سرزمين آن‏ها حركت مى‏كند، تصور كردند كه ابر نشانه باران است، از اين رو شادمان شدند، و گفتند: اين ابرى است بارانزا كه به سوى دره‏ها و آبگيرهايمان رو مى‏آورد. به استقبال آن شتافتند، و در كنار دره‏ها و سيل گيرها آمدند تا منظره نزول باران پربركت را بنگرند و روحى تازه كنند.

ولى به زودى به آن‏ها گفته شد: اين ابر باران‏زا نيست، اين همان عذاب وحشتناكى است كه براى آمدنش شتاب مى‏كرديد، اين تندباد شديدى است كه حامل عذاب دردناكى خواهد بود.

طولى نكشيد كه آن باد تند و ويرانگر فرا رسيد، و اموال و چهارپايان و خود آن‏ها را نابود كرد.(134)

نخستين بار كه متوجه ابر سياه پر گرد و غبار شدند، وقتى بود كه آن باد به سرزمين آن‏ها رسيد و چهارپايان و چوپانان آن‏ها را كه در اطراف بودند، از زمين برداشت و به هوا برد، خيمه‏ها را از جا مى‏كند و چنان بالا مى‏برد كه آن‏ها به صورت ملخى ديده مى‏شدند، هنگامى كه آن صحنه وحشتبار را ديدند، فرار كردند و به خانه‏هاى خود پناه بردند و درها را به روى خود بستند، ولى باد آن چنان تند بود كه درها را از جا مى‏كند، و آن‏ها را بر زمين مى‏كوبيد و با خود مى‏برد و پيكرهاى بى جان آن‏ها را زير خروارها شن، پنهان مى‏ساخت.(135)

آرى آن‏ها آن چنان در چنبره عذاب الهى قرار گرفتند كه به فرموده قرآن‏

ما تَذَرُ مِن شى‏ء َاتَت عَلَيهِ الّا جَعَلتهُ كالرّميمِ؛

آن تندباد از هر چيز كه مى‏گذشت، آن را رها نمى‏كرد، تا اين كه آن را همچون استخوان‏هاى پوسيده مى‏نمود.(136)

نجات هود عليه‏السلام و مؤمنان‏

چنان كه در قرآن، آيه 58 سوره هود آمده، خداوند مى‏فرمايد: و هنگامى كه فرمان عذاب ما فرا رسيد، هود و كسانى را كه به او ايمان آورده بودند، به رحمت خود نجات داديم، و آن‏ها را از عذاب شديد رهايى بخشيديم.

مطابق پاره‏اى از روايات، هود و اطرافيانش، بعد از هلاكت قوم، به سرزمين حضرموت كوچ نموده، و تا آخر در آن جا زيستند.

مولانا در كتاب مثنوى، ماجراى نجات هود و ايمان آورندگان را در اشعار خود ترسيم نموده كه خلاصه شرح آن چنين است:

هنگامى كه طوفان شديد و تندباد سركش (هفت شب و هفت روز) بر قوم عاد فرود آمد، به هر كس كه مى‏رسيد، او را مى‏كوبيد و به هلاكت مى‏رسانيد، حضرت هود عليه‏السلام در همان روز اول عذاب، به دور خود و افرادى كه به او ايمان آورده بودند، خط دايره‏اى كشيد و به آن‏ها فرمود:

هشت روز در ميان اين دايره بمانيد، و اعضاى متلاشى شده تبهكاران را در بيرون از دايره تماشا كنيد.

طوفان سركش به آنان كه در داخل دايره بودند، كوچكترين آسيبى نرساند، بلكه همان طوفان نسيم روح افزايى براى آن‏ها بود، ولى جسدهاى كافران در هوا، گاهى با سنگ برخورد مى‏كرد، و گاهى طوفان آن چنان بدن آنها را به يكديگر مى‏زد كه استخوانهايشان مانند دانه‏هاى خشخاش ريز ريز، بر زمين مى‏ريخت:

بر هوا بردى فكندى بر حجر

تا دريدى لحم و عظم از هم دگر

يك گره را بر هوا درهم زدى

تا چو خشخاش استخوان ريزان شدي

هود گرد مؤمنان خط مى‏كشيد

نرم مى‏شد باد كآنجا مى‏رسيد

هر كه بيرون بود از آن خط جمله را

پاره پاره مى‏شكست اندر هوا

همچنين باد آجل با عارفان

نرم و خوش همچون نسيم بوستان‏(137)

بهشت شداد و هلاكت او قبل از ديدار بهشت خود

بعضى در ذيل آيات 6 تا 8 سوره فجر ماجراى بهشت شداد و هلاكت او را قبل از ديدار آن بهشت نقل كرده‏اند. در اين آيات چنين مى‏خوانيم:

اَلَم تَرَ كيفَ فعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ * اِرَمَ ذاتِ العِمادِ * الَّتى لَم يُخلَق مِثلُها فِى البِلادِ؛

آيا نديدى پروردگارت با قوم عاد چه كرد؟ - با آن شهر ارم و با عظمت عاد چه نمود؟ همان شهرى كه مانندش در شهرها آفريده نشده.

روايت شده: عاد كه حضرت هود عليه‏السلام مأمور هدايت قوم عاد شد، دو پسر به نام شداد و شديد داشت، عاد از دنيا رفت، شداد و شديد با قلدرى جمعى را به دور خود جمع كردند و به فتح شهرها پرداختند، و با زور و ظلم و غارت بر همه جا تسلط يافتند، در اين ميان، شديد از دنيا رفت، و شداد تنها شاه بى رقيب كشور پهناور شد، غرور او را فرا گرفت [هود عليه‏السلام او را به خداپرستى دعوت كرد، و به او فرمود: اگر به سوى خدا آيى، خداوند پاداش بهشت جاويد به تو خواهد داد، او گفت: بهشت چگونه است؟ هود عليه‏السلام بخشى از اوصاف بهشت خدا را براى او توصيف نمود. شداد گفت: اين كه چيزى نيست من خودم اين گونه بهشت را خواهم ساخت، كبر و غرور او را از پيروى هود عليه‏السلام بازداشت‏].

او تصميم گرفت از روى غرور بهشتى بسازد تا با خداى بزرگ جهان عرض اندام كند، شهر ارم را ساخت، صد نفر از قهرمانان لشگرش را مأمور نظارت ساختن بهشت در آن شهر نمود، هر يك از آن قهرمانان هزار نفر كارگر را سرپرستى مى‏كردند و آن‏ها را به كار مجبور مى‏ساختند.

شداد براى پادشاهان جهان نامه نوشت كه هر چه طلا و جواهرات دارند همه را نزد او بفرستند، و آن‏ها آن چه داشتند فرستادند.

آن قهرمانان مدت طولانى به بهشت‏سازى مشغول شدند، تا اين كه از ساختن آن فارغ گشتند، و در اطراف آن بهشت مصنوعى، حصار (قلعه و دژ) محكمى ساختند، در اطراف آن حصار هزار قصر با شكوه بنابراين نهادند، سپس به شداد گزارش دادند كه با وزيران و لشگرش براى افتتاح شهر بهشت وارد گردد.

شداد با همراهان، با زرق و برق بسيار عريض و طويلى به سوى آن شهر (كه در جزيرة العرب، بين يمن وحجاز قرار داشت) حركت كردند، هنوز يك شبانه روز وقت مى‏خواست كه به آن شهر برسند، ناگاه صاعقه‏اى همراه با صداى كوبنده و بلندى از سوى آسمان به سوى آن‏ها آمد و همه آن‏ها را به سختى بر زمين كوبيد، همه آن‏ها متلاشى شده و به هلاكت رسيدند.(138)

دلسوزى عزرائيل براى دو نفرى كه يك نفرش شداد بود

روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بود، عزرائيل به زيارت آن حضرت آمد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از او پرسيد: اى برادر! چندين هزار سال است كه تو مأمور قبض روح انسان‏ها هستى، آيا در هنگام جان كندن آن‏ها دلت براى كسى رحم آمد؟

عزرائيل گفت: در اين مدت دلم براى دو نفر سوخت:

1 - روزى دريا طوفانى شد و امواج سهمگين دريا يك كشتى را در هم شكست، همه سرنشينان كشتى غرق شدند، تنها يك زن حامله نجات يافت، او سوار بر پاره تخته كشتى شد و امواج ملايم دريا او را به ساحل آورد و در جزيره‏اى افكند، در اين ميان فرزند پسرى از او متولد شد، من مأمور شدم جان آن زن را قبض كنم، دلم به حال آن پسر سوخت.

2 - هنگامى كه شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بهشت بى نظير خود پرداخت، و همه توان و امكانات ثروت خود را در ساختن آن صرف كرد، و خروارها طلا و گوهرهاى ديگر براى ستون‏ها و ساير زرق و برق آن خرج نمود تا تكميل شد(139) وقتى كه خواست از آن ديدار كند، همين كه خواست از اسب پياده شود و پاى راست از ركاب بر زمين نهاد، هنوز پاى چپش بر ركاب بود كه فرمان از سوى خدا آمد كه جان او را قبض كنم، آن تيره بخت از پشت اسب بين زمين و ركاب اسب گير كرد و مرد، دلم به حال او سوخت از اين رو كه او عمرى را به اميد ديدار بهشتى كه ساخته بود به سر برد، سرانجام هنوز چشمش بر آن نيفتاده بود، اسير مرگ شد.

در اين هنگام جبرئيل به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسيد و گفت: اى محمد! خدايت سلام مى‏رساند و مى‏فرمايد: به عظمت و جلالم سوگند كه آن كودك همان شداد بن عاد بود، او را از درياى بى كران به لطف خود گرفتيم، بى مادر تربيت كرديم و به پادشاهى رسانديم، در عين حال كفران نعمت كرد، و خودبينى و تكبر نمود، و پرچم مخالفت با ما برافراشت، سرانجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانيان بدانند كه ما به كافران مهلت مى‏دهيم ولى آن‏ها را رها نمى‏كنيم، چنان كه در قرآن مى‏فرمايد:

اءنَّما نُملِى لَهُم لِيَزدادُوا اِثماً وَ لَهُم عَذابٌ مُهينٌ؛

ما به آن‏ها مهلت مى‏دهيم تنها براى اين كه بر گناهان خود بيفزايند، و براى آن‏ها عذاب خواركننده‏اى آماده شده است.(140) 

شاعر معروف معاصر پروين اعتصامى اين ماجرا را [كه به قولى مربوط به نمرود است‏] با اشعار ناب خود چنين سروده است:

كشتئى زاسيب موجى هولناك

رفت وقتى سوى غرقاب هلاك

تند بادي، كرد سيرش را تباه

روزگار اهل كشتى شد سياه

بندها را تار و پود، از هم گسيخت

موج، از هر جا كه راهى يافت ريخت

هر چه بود از مال و مردم، آب برد

زان گروه رفته، طفلى ماند خرد

بحر را گفتم دگر طوفان مكن

اين بناى شوق را، ويران مكن

در ميان مستمندان، فرق نيست

اين غريق خرد، بهر غرق نيست

در ميان مستمندان فرق نيست

اين غريق خُرد بهره غرق نيست

امر دادم باد را، كان شيرخوار

گيرد از دريا، گذارد در كنار

سنگ را گفتم بزيرش نرم شو

برف را گفتم، كه آب گرم شو

لاله را گفتم، كه نزديكش بروى

ژاله را گفتم، كه رخسارش بشوي

خار را گفتم، كه خلخالش مكن

مار را گفتم، كه طفلك را مزن

گرگ را گفتم، تن خردش مدر

دزد را گفتم، گلوبندش مبر

ايمنى ديدند و ناايمن شدند

دوستى كردم، مرا دشمن شدند

تا كه خود بشناختند از راه، چاه

چاهها كندند مردم را براه

قصه‏ها گفتند بي‏اصل و اساس

دزدها بگماشتند از بهر پاس

ديوها كردند دربان و وكيل

در چه محضر، محضر حى جليل

وارهانديم آن غريق بي‏نوا

تا رهيد از مرگ، شد صيد هوي

آخر، آن نور تجلى دود شد

آن يتيم بي‏گنه، نمرود شد

كردمش با مهربانيها بزرگ

شد بزرگ و تيره دلتر شد ز گرگ

خواست تا لاف خداوندى زند

برج و باروى خدا را بشكند

پشه‏اى را حكم فرمودم كه خيز

خاكش اندر ديده‏ى خودبين بريز

 

121 - بحار، ج 11،ص 363.

122 - همان مدرك،ص 357.

123 - الميزان، ج 10،ص 207، و 208.

124 - قبل از آن‏ها نيز قومى به نام قوم عاد اول وجود داشته‏اند كه در آيه 50 سوره نجم، به عنوان عاداً الاولى نام برده شده‏اند.

125 - چنان كه اين مطلب از آيه 8 سوره فجر استفاده مى‏شود.

126 - چنان كه اين مطلب از آيه 59 هود استفاده مى‏شود.

127 - سوره هود، آيات 50 تا 56.

128 - شعراء، آيات 123 و 135.

129 - شعراء، آيات 136 تا 139.

130 - احقاف، آيه 22.

131 - اقتباس از آيه 54 هود، و آيه 66 اعراف.

132 - اعراف، آيات 65 تا 71.

133 - ماننده سوره ذاريات آيه 41 به بعد، و سوره حاقه، آيه 6 به بعد، و سوره قمر، آيه 18 به بعد.

134 - تفسير نورالثقلين، ج 5،ص 18.

135 - تفسير فخر رازى، ج 28،ص 28.

136 - ذاريات، 42.

137 - ديوان مثنوى، به خطر ميرخانى، دفتر يك،ص 24.

138 - مجمع البيان، ج 1،ص 486 و 487.

139 - اوصاف اين بهشت بسيار پرزرق و برق در شهر ارم، در كتاب مجمع البيان، ج 10،ص 486 و 487 آمده است.

140 - آل عمران، آيه 178؛ جوامع الحكايات محمد عوفى، با تصحيح دكتر جعفر شعار،ص 365.

 

 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (5)


   3- حضرت نوح عليه‏السلام‏
      لجاجت و گستاخى قوم نوح عليه‏السلام‏
      دعوت‏هاى منطقى و مهرانگيز حضرت نوح عليه‏السلام‏
      ساختن كشتى نجات‏
      تمسخر و نيشخند قوم لجوج نوح عليه‏السلام‏
      فرار و گريز خرابكاران از حمله نوح عليه‏السلام‏
      دورنمايى از تمسخر قوم نوح از زبان مولانا
      سرنشينان كشتى نوح عليه‏السلام‏
      بلاى عظيم طوفان بر اثر نفرين نوح عليه‏السلام‏
      هلاك شدن كنعان پسر نوح عليه‏السلام‏
      شكرگزارى هميشگى نوح عليه‏السلام‏
      كشتى نوح عليه‏السلام بر فراز كوه جودى‏
      زندگى نوين، پس از فرونشستن طوفان‏
      سام؛ وصى حضرت نوح عليه‏السلام‏
      فنا و بى وفايى دنيا از نظر نوح عليه‏السلام‏
 
3- حضرت نوح عليه‏السلام‏
نام حضرت نوح عليه‏السلام 43 بار در قرآن آمده و يك سوره به نام او اختصاص داده شده است. او نخستين پيامبر اولوالعزم است كه داراى شريعت و كتاب مستقل بود و سلسله نسب او با هشت يا ده واسطه به حضرت آدم عليه‏السلام ميرسد.
حضرت نوح 1642 سال بعد از هبوط آدم عليه‏السلام از بهشت به زمين، چشم به جهان گشود. 950 سال پيامبرى كرد(82) و مركز بعثت و دعوت او در شامات و فلسطين و عراق بوده است.
نام اصلى او عبدالجبار، عبدالاعلى و... بود، و بر اثر گريه و نوحه فراوان از خوف خدا، نوح خوانده شد.
از امام صادق عليه‏السلام نقل شده كه فرمودند: نوح عليه‏السلام 2500 سال عمر كرد كه 850 سال آن قبل از پيامبرى و 950 سال بعد از رسالت بود كه به دعوت مردم اشتغال داشت، و 200 سال به دور از مردم به كار كشتى‏سازى پرداخت و پس از ماجراى طوفان 500 سال زندگى كرد.(83)
با اين توضيح، نظر شما را به پاره‏اى از فراز و نشيب‏هاى زندگى حضرت نوح عليه‏السلام جلب مى‏كنيم:
لجاجت و گستاخى قوم نوح عليه‏السلام‏
نوح عليه‏السلام زمانى به پيامبرى مبعوث شد كه مردم عصرش غرق در بت‏پرستى، خرافات، فساد و بيهوده‏گرايى بودند. آنها در حفظ عادات و رسوم باطل خود، بسيار لجاجت و پافشارى مى‏كردند. و به قدرى در عقيده آلوده خود ايستادگى داشتند كه حاضر بودند بميرند ولى از عقيده سخيف خود دست بر ندارند.
آن‏ها لجاجت را به جايى رساندند كه دست فرزندان خود را گرفته و نزد نوح عليه‏السلام مى‏آوردند و به آن‏ها سفارش مى‏كردند كه: مبادا سخنان اين پيرمرد را گوش كنيد و اين پير شما را فريب دهد. نه تنها يك گروه اين كار را مى‏كردند، بلكه اين كار همه آن‏ها بود(84) و آن را به عنوان دفاع از حريم بت پرستى و تقرب به پيشگاه بت‏ها و تحصيل پاداش از درگاه آن‏ها انجام مى‏دادند.
بعضى نيز دست پسر خود را گرفته و كنار نوح عليه‏السلام مى‏آوردند و خطاب به فرزند خود مى‏گفتند: پسرم! اگر بعد از من باقى ماندى، هرگز از اين ديوانه پيروى نكن.(85)
و بعضى ديگر از آن قوم نادان و لجوج، دست فرزند خود را گرفته و نزد نوح عليه‏السلام مى‏آوردند و چهره نوح عليه‏السلام را به او نشان مى‏دادند و به او چنين مى‏گفتند:
از اين مرد بترس، مبادا تو را گمراه كند. اين وصيتى است كه پدرم به من كرده و من اكنون همان سفارش پدرم را به تو توصيه مى‏كنم (تا حق وصيت و خيرخواهى را ادا كرده باشم).(86)
آن‏ها گستاخى و غرور را به جايى رساندند كه قرآن مى‏فرمايد:
جعَلُوا اَصابِعَهُم آذانِهم واستَغشَوا ثِيابَهُم و اَصَرُّوا وَ استَكبَرُوا استِكباراً؛
آن‏ها در برابر دعوت نوح عليه‏السلام [به چهار طريق مقابله مى‏كردند:] 1 - انگشتان خود را در گوشهايشان قرار مى‏دادند. 2 - لباس هايشان را بر خود مى‏پيچيدند و بر سر خود مى‏افكندند (تا امواج صداى نوح عليه‏السلام به گوش آن‏ها نرسد). 3 - در كفر خود، اصرار و لجاجت نمودند. 4 - شديداً غرور و خودخواهى ورزيدند. (87)
اشراف كافر قوم نوح عليه‏السلام نزد آن حضرت آمده و در پاسخ دعوت او مى‏گفتند: ما تو را جز بشرى همچون خودمان نمى‏بينيم، و كسانى را كه از تو پيروى كرده‏اند جز گروهى اراذل ساده‏لوح نمى‏نگريم، و تو نسبت به ما هيچگونه برترى ندارى، بلكه تو را دروغگو مى‏دانيم.
نوح عليه‏السلام در پاسخ آن‏ها مى‏گفت: اگر من دليل روشنى از پروردگارم داشته باشم، و از نزد خودش رحمتى به من داده باشد - و بر شما مخفى مانده - آيا باز هم رسالت مرا انكار مى‏كنيد؟ اى قوم من! من به خاطر اين دعوت، اجر و پاداشى از شما نمى‏خواهم، اجر من تنها بر خداست، و من آن افراد اندك را كه به من ايمان آورده‏اند به خاطر شما ترك نمى‏كنم، چرا كه اگر آن‏ها را از خود برانم، در روز قيامت در پيشگاه خدا از من شكايت خواهند كرد، ولى شما (اشراف) را قومى نادان مى‏نگرم.(88)
گاه مى‏شد كه حضرت نوح عليه‏السلام را آن قدر مى‏زدند كه به حالت مرگ بر زمين مى‏افتاد، ولى وقتى كه به هوش مى‏آمد و نيروى خود را باز مى‏يافت، با غسل كردن، بدن خود را شستشو مى‏داد و سپس نزد قوم مى‏آمد و دعوت خود را آغاز مى‏كرد. به اين ترتيب، آن حضرت با مقاومت خستگى‏ناپذير به مبارزه بى امان خود ادامه مى‏داد. (89)
دعوت‏هاى منطقى و مهرانگيز حضرت نوح عليه‏السلام‏
حضرت نوح عليه‏السلام با بيانى روشن و روان و گفتارى منطقى و دلنشين، و سخنانى مهرانگيز و شيوا، قوم خود را به سوى خداى يكتا دعوت مى‏كرد و به دريافت پاداش الهى فرا مى‏خواند و از عذاب الهى بر حذر مى‏داشت. ولى آن‏ها از روى نادانى و تكبر و غرور، هرگز حاضر نبودند تا سخن نوح عليه‏السلام را بشنوند و از بت‏پرستى دست بردارند.
حضرت نوح عليه‏السلام با تحمل و استقامت پى گير، شب و روز با آن‏ها صحبت كرد و با رفتارها و گفتارهاى گوناگون آنان را به سوى خداوند بى همتا دعوت نمود، و همه اصول و شيوه‏هاى صحيح را در دعوت آن‏ها به كار برد و همچون طبيبى دلسوز به بالين آن‏ها رفت، و پستى و آثار زشت بت‏پرستى را براى آن‏ها شرح داد و خطر سخت اين بيمارى را به آن‏ها گوشزد كرد، ولى گفتار منطقى و سخنان دلپذير حضرت نوح عليه‏السلام هيچگونه در آن‏ها اثر نمى‏گذاشت.(90)
نوح عليه‏السلام در هدايت و تبليغ قوم خود، بسيار ايثارگرى مى‏كرد و به آن‏ها چون فرزند دلبند خود مى‏نگريست. همواره در انديشه نجات آن‏ها بود و از آلودگى آن‏ها غصه مى‏خورد (همانند پدرى كه در مورد فرزند رنج مى‏برد). از اين رو شب و روز آن‏ها را دعوت مى‏كرد، تا شايد آن‏ها را نجات دهد.
نوح عليه‏السلام براى اين كه دعوتش در آن سنگدل نفوذ كند، سه برنامه مختلف را دنبال كرد. آن‏ها را به طور مخفيانه و محرمانه دعوت مى‏كرد، و گاه دعوت علنى و آشكار داشت، و مواقعى نيز از روش آميختن دعوت آشكار و نهان استفاده مى‏كرد، ولى قوم سنگدل آن حضرت، همه روش‏هاى مهرانگيز و منطقى نوح عليه‏السلام را ناديده گرفتند.(91)
حتى يكبار آن قوم بى رحم براى جلوگيرى از دعوت نوح عليه‏السلام، به او حمله كردند و او را آن چنان زدند كه بيهوش شد، ولى وقتى كه آن پيامبر دلسوز و مهربان به هوش آمد، گفت:
اَلّلهُمَّ اغفِرلِى و لِقَومِى فَانَّهم لا يَعلَمونَ؛
خدايا! مرا و قوم مرا بيامرز، چرا كه آن‏ها ناآگاه هستند.(92)
ساختن كشتى نجات‏
حضرت نوح عليه‏السلام همچنان شب و روز در فكر رستگارى و نجات مردم از چنگال جهل و بت پرستى بود، ولى هر چه آن‏ها را نصيحت كرد نتيجه نگرفت و هر چه آن‏ها را به عذاب الهى هشدار داد و اعلام خطر كرد، دست از اعمال زشت خود برنداشتند، تا آن جا كه با كمال گستاخى، بى پرده گفتند:
اى نوح! با ما جر و بحث كردى و بسيار بر حرف خود پافشارى نمودى (بس است!) اكنون اگر راست مى‏گويى، آن چه را از عذاب الهى به ما وعده مى‏دهى بياور.
از سوى خدا به نوح عليه‏السلام وحى شد: جز آنان كه (تاكنون) ايمان آورده‏اند، ديگر هيچكس از قوم تو، ايمان نخواهد آورد، بنابراين از كارهايى كه بت پرستان انجام مى‏دهند غمگين مباش.(93)
در اين هنگام بود كه خداوند دستور ساختن كشتى را به حضرت نوح عليه‏السلام داد، و به او چنين وحى كرد:
وَ اصنَع الفُلكَ بِاَعيُنِنا و وَحيِنا و لا تُخاطِبنِى فِى الَّذِينَ ظَلَموا اِنَّهم مُغرَقُونَ؛
و اكنون در حضور ما و طبق وحيما كشتى بساز! و درباره آن‏ها كه ستم كردند شفاعت مكن كه همه آن‏ها غرق شدنى هستند.(94)
حضرت نوح عليه‏السلام نيز مطابق فرمان خدا، قوم خود را از عذاب سخت الهى و بلاى عظيم طوفان برحذر مى‏داشت، ولى آن‏ها به لجاجت خود مى‏افزودند.
تمسخر و نيشخند قوم لجوج نوح عليه‏السلام‏
حضرت نوح عليه‏السلام طبق فرمان خدا براى ساختن كشتى آماده شد. تخته هايى را فراهم ساخت و آن‏ها را بريده و به هم متصل مى‏كرد، و چندين ماه (بلكه چندين سال) به ساختن كشتى پرداخت. توضيح اين كه اين كشتى، بسيار بزرگ بوده است؛ بعضى نوشته‏اند: داراى هفت طبقه و داخل هر طبقه در جهت عرض، داراى نُه بخش بوده و به نقل بعضى ديگر؛ داراى سه طبقه بوده است. حضرت نوح عليه‏السلام هنگام طوفان، چهار پايان را در طبقه اول آن جاى داد و انسان‏ها را در طبقه دوم و طبقه سوم را جايگاه پرندگان نمود.
نخستين حيوانى كه وارد اين كشتى شد، مورچه بود، و آخرين حيوان، الاغ و ابليس بود.(95)
نيز روايت شده اميرمؤمنان على عليه‏السلام در پاسخ مردى از اهل شام كه از اندازه كشتى نوح عليه‏السلام پرسيد: فرمود: طول آن 800 ذراع، و عرض آن پانصد ذراع، و ارتفاع آن هشتاد ذراع بود. و نيز فرمود: در آن بخشى كه حيوانات قرار داشتند، داراى نود اطاق بود.
اين كشتى در بيابان كوفه ساخته شد، و مطابق بعضى از روايات، حضرت نوح آن را در سرزمين كنونى مسجد اعظم كوفه ساخت.(96)
حضرت نوح عليه‏السلام در ساختن اين كشتى همواره مورد تمسخر و آزار و نيشخند قوم قرار ميگرفت. آنها نزد نوح مى‏آمدند و با انواع پوزخندها و مسخره‏ها و سرزنش‏ها، حضرت نوح عليه‏السلام را مى‏آزردند، ولى نوح عليه‏السلام به آن‏ها مى‏فرمود: روزى خواهد آمد كه ما نيز شما را مسخره مى‏كنيم و به زودى خواهيد دانست كه عذاب خواركننده‏اى بر شما نازل خواهد شد.(97)
فرار و گريز خرابكاران از حمله نوح عليه‏السلام‏
هنگامى كه نوح عليه‏السلام طبق فرمان خدا به ساختن كشتى مشغول شد، مشركان شب‏ها در تاريكى كنار كشتى مى‏آمدند و آن چه را نوح عليه‏السلام از كشتى درست كرده بود، خراب مى‏كردند (تخته‏هايش را از هم جدا كرده و مى‏شكستند). نوح عليه‏السلام از درگاه الهى استمداد كرد و گفت:
خدايا! به من فرمان دادى تا كشتى را بسازم، و من مدتى است به ساختن آن مشغول شده‏ام، ولى آن چه را درست مى‏كنم شب‏ها مخالفان مى‏آيند و خراب مى‏كنند، بنابراين چه زمانى كار من به سامان و پايان مى‏رسد!
خداوند به نوح عليه‏السلام وحى كرد: سگى را براى نگهبانى كشتى بگمار.
حضرت نوح عليه‏السلام از آن پس، سگى را كنار كشتى آورد تا نگهبانى دهد. آن حضرت روزها به ساختن كشتى مى‏پرداخت و شبها مى‏خوابيد، وقتى كه شبانه مخالفان براى خراب كردن كشتى مى‏آمدند، سگ به طرف آن‏ها مى‏رفت و صداى خود را بلند مى‏نمود، نوح عليه‏السلام بيدار مى‏شد و با دسته بيل يا دسته كلنگ به مهاجمان حمله مى‏كرد، و آن‏ها فرار مى‏كردند، مدتى برنامه نوح عليه‏السلام اينگونه بود تا ساختن كشتى به پايان رسيد.(98)
دورنمايى از تمسخر قوم نوح از زبان مولانا
مولانا در كتاب مثنوى، ماجراى ساختن كشتى توسط نوح عليه‏السلام و ماجراى مسخره قوم را چنين بازگو مى‏كند:
مشركان براى مسخره كردن حضرت نوح عليه‏السلام به گرد او اجتماع مى‏كردند، و مى‏گفتند:
شگفتا! در بيابانى كه چاه و آبى وجود ندارد، اين مرد كشتى مى‏سازد، زهى نادانى و ابلهى!
يكى مى‏گفت: اى پير! سوار كشتى شو و با شتاب حركت كن.
دومى مى‏گفت: پر و بالى هم براى آن بساز.
سومى مى‏گفت: دنباله كشتى كه مى‏سازى كج است.
چهارمى مى‏گفت: آرى پشت اين كشتى كج و ناهموار است.
پنجمى مى‏گفت: اى آقاى كشتى ساز، پس پالانش كو؟!
ششمى مى‏گفت: درست دقت كن، پايش هم كج است.
هفتمى مى‏گفت: نه بابا! كشتى نمى‏سازد، اين مشك تو خالى است.
هشتمى مى‏گفت: اين خر را چه كسى سوار مى‏شود؟!
نهمى مى‏گفت: اين خر چگونه جو مى‏خورد؟ زيرا خر بدون خوردن جو، بارى را به منزل نمى‏رساند.
دهمى مى‏گفت: اى پير! مگر بى كار هستى، يا پير و فرتوت شده‏اى و عقل از سرت پريده است.
حضرت نوح عليه‏السلام در مقابل همه آن گفتار بيهوده، بيش از يك پاسخ نداشت، به آن‏ها مى‏فرمود: كشتى سازى من در بيابان بى آب، به دستور خداوند است، و اين مسخره‏ها و نيشخندها از اهميت كار من نمى‏كاهد.
نوح اندر باديه كشتى بساخت
صد مثل‏گو از پى تسخُر بتاخت
در بيابانى كه چاه و آب نيست
مي‏كند كشتى چه نادان ابلهى است
آن يكى مي‏گفت اى كشتى بتاز
و آن يكى مي‏گفت پرش هم بساز
آن يكى مى‏گفت: دنبالش كژ است
و آن يكى مى‏گفت: پشتش كژ مَژ است
آن يكى مى‏گفت: پالانش كجاست؟
و آن يكى مى‏گفت: پايش كژ چراست؟
آن يكى مى‏گفت: كاين مشكى تهى است
و آن يكى مى‏گفت: اين خر بهر كيست؟
آن يكى مى‏گفت: جو چون مى‏خورد؟
ورنه بارت كى به منزل مى‏برد؟
آن يكى مى‏گفت: بى كارى مگر
يا شدى فرتوت و عقلت شد ز سر
او همي‏گفت اين به فرمان خداست
اين بچربكها(99) نخواهد گشت كاست‏(100)
سرنشينان كشتى نوح عليه‏السلام‏
از آن جا كه طوفان نوح عليه‏السلام جهانى بود و سراسر كره زمين را فرا مى‏گرفت، بر نوح عليه‏السلام لازم بود كه براى حفظ نسل حيوانات و حفظ گيانان، از هر نوع حيوان، يك جفت سوار كشتى كند و از بذر يا نهال گياهان گوناگون بردارد.
روايت شده؛ امام صادق عليه‏السلام فرمود: پس از پايان يافتن ساختمان كشتى، خداوند بر نوح عليه‏السلام وحى كرد كه به زبان سِريانى اعلام كن تا همه حيوانات جهان نزد تو آيند. نوح اعلام جهانى كرد و همه حيوانات حاضر شدند. نوح عليه‏السلام از هر نوع از حيوانات يك جفت (نر و ماده) گرفت و در كشتى جاى داد.(101)
در قرآن، اين مطلب را چنين مى‏خوانيم كه خداوند مى‏فرمايد:
هنگامى كه فرمان ما (به فرا رسيدن عذاب) صادر شد، و آب از تنور به جوشش آمد، به نوح گفتيم: از هر جفتى از حيوانات (نر و ماده) يك زوج در آن كشتى حمل كن، همچنين خاندانت را بر آن سوار كن، مگر آن‏ها كه قبلاً وعده هلاكت به آن‏ها داده شده (مانند يكى از همسران و يكى از پسرانش) و همچنين مؤمنان را سوار كن. (102)
به اين ترتيب مسافران كشتى عبارت بودند از: نوح عليه‏السلام و حدود هشتاد نفر از ايمان‏آورندگان به او، يك جفت از هر نوع از انواع حيوانات (از حشرات و پرندگان و چهارپايان و...) و مقدارى بذر گياهان و نهال.
مسافران هر كدام در جايگاه مخصوصى قرار گرفتند و همه آماده يك بلاى عظيم بودند كه نشانه‏هاى مقدماتى آن آشكار شده بود. از جمله در ميان تنورى كه در خانه نوح عليه‏السلام بود آب جوشيد و ابرهاى تيره و تار همچون پاره‏هاى ظلمانى شب سراسر آسمان را فرا گرفت. صداى غرش رعد و برق از هر سو شنيده و ديده مى‏شد و همه چيز از يك حادثه بزرگ و فراگير خبر مى‏داد.
بلاى عظيم طوفان بر اثر نفرين نوح عليه‏السلام‏
سالها حضرت نوح عليه‏السلام قوم گنهكار خود را از عذاب الهى هشدار داد، ولى آن‏ها همه چيز را به مسخره گرفتند و به هشدارهاى حضرت نوح عليه‏السلام اعتنا نكردند.
نوح عليه‏السلام صدها سال براى هدايت قوم خود تلاش كرد، ولى جز گروه اندكى به او ايمان نياوردند. نوح عليه‏السلام به طور كلى از هدايت شدن قوم مايوس شد، زيرا مى‏ديد روز به روز بر لجاجت و آزار آن‏ها افزوده مى‏شود و آن‏ها آن چنان از نظر فكرى و روحى مسخ شده‏اند كه هيچ روزنه اميدى براى جذب آن‏ها باقى نمانده است و حتى از فرزندان آينده آن‏ها نيز اميدى نيست.
از طرفى خداوند به نوح عليه‏السلام وحى كرد كه:
لَن يُؤمِنَ مِن قَومِكَ الا مَن قَد آمَنَ؛
جز آنان كه تاكنون ايمان آورده‏اند، ديگر هيچكس از قوم تو ايمان نخواهند آورد.(103)
اينجا بود كه نوح عليه‏السلام آن‏ها را سزاوار نفرين ديد و در مورد آن‏ها چنين نفرين كرد:
رَبّ لا تَذَر على الْأَرْضِ مِن الكافرينَ دَيّاراً اءِنَّكَ اءنْ تَذَرهُم يُضلُّوا عبادَكَ و لا يَلِدُوا فاجِراً كَفَّاراً؛
احدى از كافران را روى زمين زنده مگذار چرا كه اگر آن‏ها را زنده بگذارى بندگانت را گمراه مى‏كنند و جز نسلى گنهكار و كافر به وجود نمى‏آورند. (104)
در اين هنگام بود كه طوفان عالمگير و عظيم فرا رسيد. از آسمان و زمين، و از هر سو آب و سيل موج مى‏زد.
آبى كه از آسمان مى‏آمد باران نبود، بلكه چون سيلى بود كه بر زمين مى‏ريخت و همه جاى زمين تبديل به آبشارهاى عظيم و بى‏نظير شده بود، و باد تند از همه جا مى‏وزيد و رعد و برق و ابرهاى متراكم همه جا تيره و تار ساخته بود. طولى نگذشت كه كشتى بر روى آب قرار گرفت و همه انسان‏ها و موجوداتى كه در بيرون كشتى بودند، غرق شده و به هلاكت رسيدند. همه كوه‏ها و دشت‏ها زير آب قرار گرفت، گويى همه جا اقيانوس بود و ديگر زمينى يا قله كوهى ديده نمى‏شد.
به تعبير قرآن:
وَ هِىَ تَجرِى بِهم فِى مَوجٍ كالجِبالِ؛
كشتى نوح عليه‏السلام با سرنشينانش، سينه امواج كوه گونه را مى‏شكافت و همچنان به پيش مى‏رفت.(105)
هلاك شدن كنعان پسر نوح عليه‏السلام‏
يكى از پسران حضرت نوح عليه‏السلام كنعان نام داشت كه به زبان عربى به او يام مى‏گفتند. حضرت نوح عليه‏السلام با روش و شيوه‏ها و گفتار گوناگون او را به سوى توحيد دعوت كرد، ولى او با كمال گستاخى و لجاجت به دعوت پدر اعتنا ننمود و مثل ساير مردم به بت‏پرستى ادامه داد.
هنگامى كه بلاى جهان گير طوفان فرا رسيد، نوح عليه‏السلام ديد پسرش كنعان در خطر غرق و هلاكت افتاده، دلش به حال او سوخت، از ميان كشتى او را صدا زد و گفت:
يا بُنَىّ اِركَب مَعَنا وَ لا تَكُن مَع الكافِرِينَ؛
پسرم! با ما به كشتى سوار شو و از گروه كافران مباش!
ولى كنعان به جاى اين كه به دعوت دلسوزانه پدر پاسخ دهد و خود را كه در پرتگاه هلاكت بود نجات بخشد، با كمال غرور و گستاخى تقاضاى پدر را رد كرد و در پاسخ او گفت:
سَآوى الى جبَلٍ يَعصِمُنى مِن الماءِ؛
به زودى به كوهى پناه مى‏برم تا مرا از آب حفظ كند.
نوح عليه‏السلام گفت: اى پسر! امروز هيچ نگهدارى در برابر فرمان خدا نيست، مگر آن كس كه خدا به او رحم كند. هنگامى كه طوفان از هر سو وارد زمين شد، كنعان در خطر شديد قرار گرفت و ديگر چيزى نمانده بود كه هلاك گردد. نوح عليه‏السلام فرياد زد:
رَبّ اءِنَّهُم مِن اَهلى وَ اءنَّ وَعدَكَ الحَقُّ؛
پروردگارا! پسرم از خاندان من است، و وعده تو (در مورد نجات خاندانم) حق است.
خداوند در پاسخ نوح عليه‏السلام فرمود:
اءِنَّهُم لَيسَ مِن اهلِكَ اءِنَّه عَمل غيرُ صالِحٍ... ؛
اى نوح! او از هل تو نيست، او عمل ناصالحى است و فرد ناشايسته‏اى مى‏باشد، بنابراين آن چه را از آن آگاه نيستى از من مخواه، به تو اندرز مى‏دهم تا از جاهلان نباشى.
بگذار تا بميرد در عين خودپرستى
با مدعى مگوييد اسرار عشق و مستى
نوح عليه‏السلام عرض كرد: پروردگارا! من به تو پناه مى‏برم كه از درگاهت چيزى بخواهم كه آگاهى به آن ندارم، و اگر مرا نبخشى و به من رحم نكنى از زيانكاران خواهم بود.(106) به اين ترتيب عذاب الهى، حتى فرزند ناخلف نوح عليه‏السلام را نيز شامل شد و به شفاعت نوح عليه‏السلام از درگاه خداوند توجه نگرديد، چرا كه او با نوح و مكتب نوح عليه‏السلام مخالف بود و بر اثر انحراف و گناه، رشته خانوادگيش با نوح عليه‏السلام قطع شده بود، چنان كه سعدى مى‏گويد:
پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب كهف روزى چند
پى نيكان گرفت و مردم شد
  
شكرگزارى هميشگى نوح عليه‏السلام‏
قرآن نوح عليه‏السلام را به عنوان عبد شَكور (بنده بسيار شكرگزار) معرفى كرده است.(107)
امام سجاد عليه‏السلام فرمود: مردم سه خصلت را از سه نفر آموختند، صبر و استقامت را از ايوب عليه‏السلام، شكر و سپاس را از نوح عليه‏السلام، و حسادت را از پسران يعقوب عليه‏السلام.(108)
اينك در اين جا به داستان زير از كتاب مثنوى مولانا در مورد خشنودى نوح عليه‏السلام به رضاى الهى و شكر او توجه كنيد:
پس از مناجات نوح عليه‏السلام با پروردگار، در مورد هلاكت پسرش كنعان، خداوند به نوح عليه‏السلام چنين پاسخ داد:
تو اى نوح، عزيز درگاه ما هستى، دلت را به خاطر كنعان نمى‏شكنم، بگذار تو را از حال او اطلاع دهم.
نوح: نه، نه! اگر خود مرا نيز غرق سازى و نابود كنى بنده تسليم توأم. خدايا! تسليم فرمانت هستم. هر لحظه بخواهى زنده‏ام كن يا بميران، حكم و فرمانت جاى من است و من از اعماق جان خواسته تو را مى‏پذيرم و به آن خشنودم!
من در اين جهان جز جمال تو را نمى‏نگرم، و اگر هم چيزى را بنگرم از اين رو است كه چراغى فرا راه منظر تو است.
من عاشق آفريده‏هاى تو هستم، صابر و سپاسگزار خالص درگاهت مى‏باشم، من به وجود عينى مصنوعات عشق نمى‏ورزم، بلكه آن‏ها را كه آيينه جمال تواند مشاهده مى‏كنم كه بين اين دو فرق بسيار ظريفى است كه تنها اهل شهود آن را درك مى‏كنند.
گفت: اى نوح! اَر تو خواهى جمله را
حشر گردانم بر آرم از ثَرى
بهر كنعانى دل تو نشكنم
ليكت از احوال او آگه كنم
گفت: نى نى راضيم كه تو مرا
هم كنى غرقه اگر بايد تو را
هر زمانه غرق مى‏كن من خوشم
حكم تو جان است و چون جان مى‏كُشم
ننگرم كس را و گر هم بنگرم
او بهانه باشد و تو منظرم
عاشق صُنع توأم در شكر و صبر
عاشق مصنوع كى باشم چون گبر
عاشق صُنع خدا با فر بود
عاشق مصنوع او كافر بود
در ميان اين دو فرقى بس خفى است
خود شناسد آن كه در رؤيت صفى است‏(109)
كشتى نوح عليه‏السلام بر فراز كوه جودى‏
طوفان، سيل و آب سراسر جهان را فرا گرفت. كشتى نوح عليه‏السلام بر روى آب به حركت در آمد، سرنشينان كشتى نجات يافتند و گنهكاران به هلاكت رسيدند. آب به قدرى بالا آمده بود كه بنابر روايتى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
مادرى به كودك شيرخوار خود بسيار علاقه داشت، هنگامى كه مشاهده كرد از هر سو آب به جريان افتاده، به سوى كوهى شتافت و از آن بالا رفت تا اين كه يك سوم مسافت كوه را پيمود. همان جا ايستاد و چون آب به آن جا نيز رسيد. مادر از آن جا نيز بالاتر رفت تا به دو سوم ارتفاع كوه رسيد، پس از چند لحظه آب به آن جا نيز رسيد تا اين كه مادر خود را به قله كوه رسانيد. آب آن‏جا را نيز فرا گرفت و هنگامى كه آب به گردن آن مادر رسيد، او كودكش را با دو دست خود بلند كرد تا آب به او نرسد، ولى آب همچنان بالا آمد و از سر آن‏ها گذشت و آن‏ها غرق شدند.(110)
سرانجام (چنان كه در آيه 44 سوره هود آمده) كشتى بر روى كوه جودى پهلو گرفت. اين كوه در يكى از مناطق شمال عراق، نزديك موصل قرار گرفته است.(111)
نوح عليه‏السلام كشتى را به حال خود رها كرد و خداوند به كوه‏ها وحى كرد كه من كشتى بنده‏ام نوح را روى يكى از شما مى‏نهم. كوه‏ها در مقابل فرمان الهى گردن كشيده و سرافرازى كردند، ولى كوه جودى تواضع كرد، از اين رو آن كشتى بر سينه آن كوه نشست، در اين هنگام نوح عليه‏السلام عرض كرد: خدايا! كار كشتى و ما را سامان بخش.(112)
زندگى نوين، پس از فرونشستن طوفان‏
هنگامى كه كار مجازات الهى در مورد قوم ستمگر نوح عليه‏السلام به پايان رسيد، و آن سنگدلان لجوج و تيره‏بختان كوردل به هلاكت رسيدند، و طومار زندگى ننگينشان پيچيده شد، فرمان الهى به زمين و آسمان صادر گرديد كه:
يا اَرضُ ابلَعِى ماءَكِ و يا سَماءُ اَقلِعِى؛
اى زمين آبت را فرو بر، و اى آسمان از باريدن خوددارى كن.
پس از اين فرمان، بى درنگ آبهاى زمين فرو نشستند و آسمان از باريدن باز ايستاد و كشتى بر سينه كوه جودى پهلو گرفت.
از طرف خداوند به نوح عليه‏السلام وحى شد: اى نوح! با سلامت و بركت از ناحيه ما بر تو و بر تمام آن‏ها كه با تواند فرود آى.(113)
از امام صادق عليه‏السلام نقل شده كه فرمودند: حضرت نوح عليه‏السلام همراه هشتاد نفر از كسانى كه به او ايمان آورده بودند از كوه جودى به پايين آمدند و در سرزمين موصل براى خود خانه‏هايى ساختند (و زندگى نوين و گرم توحيدى را به دور از آلودگى‏هاى شرك و فساد، آغاز نمودند) و در آن جا شهرى ساختند كه به نام مدينة الثَّمانين (شهر هشتاد نفر) معروف گرديد.(114)
حضرت نوح عليه‏السلام بر فراز كوه جودى عبادتگاهى ساخت و در آن با پيروانش به عبادت خداى يكتا و بى همتا مى‏پرداخت.(115)
مطابق پاره‏اى از روايات، روز پياده شدن نوح عليه‏السلام و همراهان از كشتى، روز عاشورا (در آن عصر) بوده است.
نوح و همراهان در پاى همان كوه جودى خانه‏هايى ساختند و نام آن را سوق الثمانين (بازار هشتادنفر) نهادند. كم كم نسل بشر، از همان هشتادنفر كه سه نفر از آن‏ها به نام‏هاى سام، حام، و يافث از پسران نوح بودند، ادامه يافت و رو به افزايش نهاد.(116)
در پاره‏اى از روايات آمده كه نسل بشر از اين تاريخ به بعد از سه پسر نوح (سام، حام و يافث) باقى ماند و گسترش يافت.
سام؛ وصى حضرت نوح عليه‏السلام‏
از امام صادق عليه‏السلام نقل شده كه فرمود: حضرت نوح عليه‏السلام بعد از فرود آمدن از كشتى، پنجاه سال‏(117) عمر كرد و در اواخر عمر، جبرئيل بر او نازل شد و گفت: اى نوح! نبوت خود را به پايان رساندى و ايام عمرت سپرى شد. اسم اكبر و ميراث علم و آثار علم نبوت را كه همراه تو است به پسرت سام واگذار كن، زيرا من زمين را بدون حجت و عالِم آگاه و مطيع كه پس از تو الگوى نجات مردم تا عصر پيامبر بعد باشد قرار نمى‏دهم.
سنت من اين است كه براى هر قومى، هادى و راهنمايى برگزينم تا سعادتمندان را به سوى حق هدايت كند و كامل كننده حجت براى متمردان تيره بخت باشد.
حضرت نوح عليه‏السلام اين فرمان را اجرا كرد، و سام را وصى خود ساخت. همچنين فرزندان و پيروانش را به آمدن پيامبرى به نام هود عليه‏السلام بشارت داد و وصيت كرد وقتى هود عليه‏السلام ظهور كرد، از او پيروى كنند، نيز وصيت نمود هر سال يك بار وصيتنامه را بگشايند و بخوانند و همان روز را روز عيد خود قرار دهند. (118)
فنا و بى وفايى دنيا از نظر نوح عليه‏السلام‏
حضرت نوح عليه‏السلام از پيامبرانى بود كه عمر طولانى داشت. بعضى نوشته‏اند 2500 سال عمر نمود، از اين رو به او شيخ الانبياء مى‏گفتند. در عين حال او هرگز دل به اين دنياى فانى نبسته بود و خود را چون مسافرى مى‏ديد، شاهد برمدعى اين كه در روزهاى آخر عمر آن پيامبر گرامى، شخصى از او پرسيد: دنيا را چگونه ديدى؟!
نوح عليه‏السلام در پاسخ گفت:
كَبَيتٍ لَه بابانِ دَخَلتُ مِن احَدِهُما وَ خَرجتُ مِنَ الآخَرِ؛
((دنيا را همچون اطاقى ديدم كه داراى دو در است، از يكى وارد شدم و از ديگرى بيرون رفتم.(119)
امام صادق عليه‏السلام فرمود: هنگامى كه عزرائيل نزد نوح عليه‏السلام براى قبض روح آمد، نوح در برابر تابش آفتاب بود، عزرائيل سلام كرد، نوح عليه‏السلام جواب سلام او را داد و پرسيد:
براى چه به اين جا آمده‏اى؟
عزرائيل گفت: آمده‏ام روح تو را قبض كنم.
نوح عليه‏السلام فرمود: اجازه بده از آفتاب به سايه بروم.
عزرائيل اجازه داد و نوح عليه‏السلام به سايه رفت، سپس نوح (اين سخن عبرت‏آميز را به عزرائيل) گفت:
اى فرشته مرگ! آنچه در دنيا زندگى نمودم، (به قدرى زود گذشت كه) همانند آمدن من از آفتاب به سايه بود، اكنون مأموريت خود را در مورد قبض روح من انجام بده.
عزرائيل نيز روح او را قبض نمود.(120)
پايان داستان‏هاى زندگى نوح عليه‏السلام
82 - به مدت نبوت او كه 950 سال بوده، در آيه 14 سوره عنكبوت تصريح شده است.
83 - بحار، ج 11، ص 285؛ امالى شيخ صدوق، ص 306.
84 - تاريخ انبياء (عمادزاده)،ص 201.
85 - بحار، ج 11،ص 287.
86 - مجمع البيان، ج 10،ص 361.
87 - نوح، 8.
88 - مضمون آيات 25 تا 29، سوره هود.
89 - كامل ابن اثير، ج 1،ص 69.
90 - نوح، 5.
91 - اقتباس از آيات 8 و9 و 22 و 32 سوره نوح.
92 - كامل ابن اثير، ج 1،ص 68.
93 - هود، 33 و 36.
94 - هود، 37.
95 - اعلام قرآن دكتر خزائلى،ص 644.
96 - بحار، ج 11،ص 319 و 335.
97 - هود، 38 و 39؛ بحار، ج 11،ص 323.
98 - حياة الحيوان، ج 2،ص 219؛ بحار، ج 65،ص 52.
99 - بچريكها: مسخره‏ها.
100 - ديوان مثنوى، به خطر ميرخانى،ص 272 (دفتر سوم).
101 - لئالى الاخبار، ج 5،ص 454.
102 - هود، 40.
103 - هود، 36.
104 - هود، 26 و 27.
105 - هود، 42.
106 - مضمون آيات 42 تا 47 سوره هود.
107 - اسراء، 3.
108 - عيون الاخبار،ص 29، بحار، ج 11،ص 291.
109 - ديوان مثنوى به خط ميرخانى،ص 235 (دفتر سوم).
110 - بحار، ج 11،ص 303.
111 - - در مورد محل كوه جودى، مكان‏هاى ديگرى نيز گفته شده است. (مجمع البيان، ج 5،ص 165).
112 - اصول كافى، ج 2،ص 124.
113 - هود، 44 و 48.
114 - بحار، ج 11،ص 313.
115 - اعلام قرآن خزائلى،ص 281.
116 - تاريخ حبيب السير، ج 1،ص 31.
117 - به نقلى پانصد سال.
118 - بحار، ج 11،ص 288 - 289.
119 - كامل ابناثير، ج 1،ص 73.
120 - امالى صدوق،ص 306، بحار، ج 11، ص 286.
 
 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (4)

 

   2- حضرت ادريس عليه‏السلام‏

      فرازهايى از اندرزهاى ادريس عليه‏السلام‏

      قسمتى از سنت‏ها و دستورهاى ادريس عليه‏السلام‏

      هدايت شدن هزار نفر با راهنمايى‏هاى ادريس عليه‏السلام‏

      مبارزه ادريس با طاغوت عصرش‏

      آرزوى ادريس براى ادامه زندگى به خاطر شكرگزارى‏

      قبض روح ادريس عليه‏السلام بين آسمان چهارم و پنجم‏

 

2- حضرت ادريس عليه‏السلام‏

يكى از پيامبران كه نامش در قرآن دو بار آمده‏(72) و در آيه 56 سوره مريم به عنوان پيامبر صديق ياد شده، حضرت ادريس است كه در اين جا نظر شما را به پاره‏اى از ويژگى‏هاى او جلب مى‏كنيم:

ادريس كه نام اصيلش اخنوخ است در نزديك كوفه در مكان فعلى مسجد سهله مى‏زيست. او خياط بود و مدت سيصد سال عمر نمود و با پنج واسطه به آدم عليه‏السلام مى‏رسد. سى صحيفه از كتاب‏هاى آسمانى بر او نازل گرديد. تا قبل از ايشان مردم براى پوشش بدن خود از پوست حيوانات استفاده مى‏كردند، او نخستين كسى بود كه خياطى كرد و طرز دوختن لباس را به انسان‏ها آموخت و از آن پس مردم به تدريج از لباس‏هاى دوخته شده استفاده مى‏كردند. او بلندقامت و تنومند و نخستين انسانى بود كه با قلم خط نوشت و بر علم نجوم و حساب و هيئت احاطه داشت و آن‏ها را تدريس مى‏كرد. كتاب‏هاى‏

آسمانى را به مردم مى‏آموخت و آن‏ها را از اندرزهاى خود بهره‏مند مى‏ساخت، از اين رو نام او را ادريس (كه از واژه درس گرفته شده) نهادند.

خداوند بعد از وفاتش، مقام ارجمندى در بهشت به او عنايت فرمود و او را از مواهب بهشتى بهره‏مند ساخت.

ادريس عليه‏السلام بسيار درباره عظمت خلقت مى‏انديشيد و با خود مى‏گفت: اين آسمان‏ها، زمين، خلايق عظيم، خورشيد، ماه، ستارگان، ابر، باران و ساير پديده‏ها داراى پروردگارى است كه آنها را تدبير نموده و سامان مى‏بخشد، بنابراين او را آن گونه كه سزاوار پرستش است، پرستش كن.(73)

فرازهايى از اندرزهاى ادريس عليه‏السلام‏

اى انسان! گويى مرگ به سراغت آمده، ناله‏ات بلند شده، عرق پيشانيت سرازير گشته، لبهايت جمع شده، زبانت از حركت ايستاده، آب دهانت خشك گشته، سياهى چشمت به سفيدى دگرگون شده، دهانت كف كرده، همه بدنت به لرزه در آمده و با سختى‏ها و تلخى‏هاى مرگ دست به گريبان شده‏اى. سپس روحت از كالبدت خارج شده و در برابر اهل خانه‏ات جسد بدبويى شده‏اى و مايه عبرت ديگران گذشته‏اى. بنابراين هم اكنون به خودت پند بده و درباره مرگ و حقيقت آن عبرت بگير، كه خواه ناخواه به سراغت مى‏آيد و هر عمرى گرچه طولانى باشد به زودى به دست فنا سپرده مى‏شود.

اى انسان! بدان كه مرگ با آن همه دشوارى، نسبت به امور بعد از آن كه حوادث هولناك و پروحشت قيامت مى‏باشد آسان‏تر است، متوجه باش كه ايستادن در دادگاه عدل الهى براى حسابرسى و جزاى اعمال آن قدر سخت و طاقت‏فرسا است كه نيرومندترين نيرومندان نيز از شنيدن احوال آن ناتوانند.(74)

قسمتى از سنت‏ها و دستورهاى ادريس عليه‏السلام‏

اى انسان‏ها! بدانيد و باور كنيد كه تقوا و پرهيزگارى، حكمت بزرگ و نعمت عظيم، و عامل كشاننده به نيكى و سعادت و كليد درهاى خير و فهم و عقل است، زيرا خداوند هنگامى كه بنده‏اى را دوست بدارد، عقل را به او مى‏بخشد.

بسيارى از اوقاتِ خود را به راز و نياز و دعا با خدا بپردازيد و در خداپرستى و در راه خدا تعاون و همكارى نماييد، كه اگر خداوند همدلى و همكارى شما را بنگرد، خواسته‏هايتان را بر مى‏آورد و شما را به آرزوهايتان مى‏رساند و از عطاياى فراوان و فناناپذيرش بهره‏مند مى‏سازد.

هنگامى كه روزه گرفتيد، نفوس خود را از هر گونه ناپاكى‏ها پاك كنيد و با قلب‏هاى صاف و خالص و بى شائبه براى خدا روزه بگيريد، زيرا خداوند به زودى دل‏هاى ناخالص و تيره را قفل مى‏كند. همراه روزه گرفتن و خودددارى از غذا و آب، اعضاء و جوارح خود را نيز از گناهان كنترل كنيد.

هنگامى كه به سجده افتاديد و سينه خود را در سجده بر زمين نهاديد، هرگونه افكار دنيا و انحرافات و نيرنگ و فكر خوردن غذاى حرام و دشمنى و كينه را از خود دور سازيد و از همه ناصافى‏ها خود را برهانيد.

خداوند متعال، پيامبران و اوليائش را به تاييد روح القدس اختصاص داد و آن‏ها را در پرتو همين موهبت بر اسرار و نهانى‏ها آگاه شدند و از فيض حكمت بهره‏مند گشتند، از گمراهى‏ها رهيده و به هدايت‏ها پيوستند، به طورى كه عظمت خداوند آن چنان در دلهايشان آشيانه گرفت كه دريافتند او وجود مطلق است و بر همه چيز احاطه دارد و هرگز نمى‏توان به كُنه ذاتش معرفت يافت.(75)

هدايت شدن هزار نفر با راهنمايى‏هاى ادريس عليه‏السلام‏

ادريس همچنان با بيانات شيوا و اندرزهاى دلپذير و هشدارهاى كوبنده، قوم خود را به سوى خدا دعوت ميكرد. در اين مسير با طايفه‏اى از قوم خود ملاقات نمود كه همه بت پرست بودند و در انواع انحراف‏ها و گمراهى‏ها گرفتار بودند. ادريس به اندرز و نصيحت آن‏ها پرداخت و آن‏ها را از انجام گناه سرزنش نموده و از عواقب گناه هشدار داد و به سوى خدا دعوت كرد. آن‏ها يكى پس از ديگرى تحت تأثير قرار گرفته و به او پيوستند. نخست تعداد هدايت‏شدگان به هفت نفر و سپس به هفتاد نفر رسيد. به همين ترتيب يكى پس از ديگرى هدايت شدند تا به هفتصد نفر و سپس به هزار نفر رسيدند.

ادريس از ميان آن‏ها صد نفر از برترين‏ها را برگزيد، و از ميان صد نفر، هفتاد نفر، و از ميان هفتاد نفر ده نفر، و از ميان ده نفر، هفت نفر را انتخاب نمود. ادريس با اين هفت نفر ممتاز، دست به دعا برداشتند و به راز و نياز با خدا پرداختند، خداوند به ادريس وحى كرد، و او و همراهانش را به عبادت دعوت نمود، آن‏ها همچنان با ادريس به عبادت الهى پرداختند تا زمانى كه خداوند روح ادريس عليه‏السلام را به ملأ اعلى برد.(76)

مبارزه ادريس با طاغوت عصرش‏

ادريس عليه‏السلام تنها به عبادت و اندرز مردم اكتفا نمى‏كرد، بلكه به جامعه توجه داشت كه اگر ظلمى به كسى شود، از مظلوم دفاع كند و در برابر ظالم، ايستادگى نمايد. به عنوان نمونه به داستان زير توجه نماييد:

در عصر او پادشاه ستمگرى حكومت مى‏كرد، ادريس و پيروانش از اطاعت شاه سر باز زدند و مخالفت خود را با طاغوت، آشكار ساختند، از اين رو آن‏ها را از اطراف دستگاه آن شاه جبار، به عنوان رافَضى (يعنى ترك كننده اطاعت شاه) خواندند.

روزى شاه با نگهبانان خود در بيابان، به سير و سياحت و شكار مشغول بود كه به زمين مزروعى بسيار خرم و شادابى رسيد، پرسيد: اين زمين به چه كسى تعلق دارد؟

اطرافيان گفتند: به يكى از پيروان ادريس.

شاه صاحب آن ملك را خواست و به او گفت: اين ملك را به من بفروش. او گفت: من عيالمند هستم و به محصول اين زمين محتاج‏تر از تو مى‏باشم و به هيچ عنوان از آن دست نمى‏كشم.

شاه بسيار خشمگين شد، و با حال خشم به قصرش آمد، چون همسرش او را خشمگين يافت، علت را پرسيد و او جريان را بازگو كرد و با همسرش در اين مورد به مشورت پرداخت، و به اين نتيجه رسيدند كه رهنمودهاى ادريس، مردم را بر ضد شاه، پرجرأت و قوى دل كرده است.

همسر شاه كه يك زن ستمگر و بى‏رحم بود گفت: من تدبيرى مى‏كنم كه هم تو صاحب آن زمين شوى و هم مردم با تبليغات وارونه، رام و خام شوند.

شاه گفت: آن تدبير چيست؟

زن كه حزبى به نام ازارقه (چشم كبودها) از افراد خونخوار و بى‏دين تشكيل داده بود، به شاه گفت: من جمعى از حزب ازارقه را مى‏فرستم تا صاحب آن زمين را به اينجا بياورند و همه آن‏ها شهادت بدهند كه او آيين تو را ترك كرده، در نتيجه كشتن او جايز مى‏شود، تو نيز او را مى‏كشى و آن سرزمين خرم را تصرف مى‏كنى.

شاه از اين نيرنگ استقبال كرد و آن را اجرا نمود و پس از كشتن آن شيعه ادريس، زمين‏هاى مزروعى او را تصرف و غصب نمود.

حضرت ادريس از جريان آگاه شد و شخصاً نزد شاه رفت و با صراحت به او اعتراض كرده، آيين او را باطل دانست و او را به سوى حق دعوت نمود، و سرانجام به او گفت: اگر توبه نكنى و از روش خود برنگردى، به زودى عذاب الهى تو را فراخواهد گرفت، و من پيام خود را از طرف خداوند به تو رساندم.

همسر شاه، به او گفت: هيچ ناراحت مباش، من نقشه قتل ادريس را طرح كرده‏ام، و با كشتن او رسالتش نيز باطل مى‏شود.

آن نقشه اين بود كه چهل نفر را مخفيانه مأمور كشتن ادريس كرد، ولى ادريس توسط مأموران مخفى خود، از جريان آگاه شد و از محل و مكان هميشگى خود به جاى ديگر رفت، و آن چهل نفر در طرح خود شكست خوردند و مدت‏ها گذشت تا اين كه عذاب قحطى، كشور شاه را فرا گرفت كار به جايى رسيد كه زن شاه، شب‏ها به گدايى مى‏پرداخت تا اين كه شبى سگ‏ها به او حمله كردند و او را پاره پاره نموده و دريدند. بلاى قحطى نيز بيست سال طول كشيد و سرانجام، آن‏ها كه باقى مانده بودند به ادريس و خداى ادريس ايمان آوردند و كم كم بلاها رفع گرديد. و ادريس پيروز شد.(77)

آرزوى ادريس براى ادامه زندگى به خاطر شكرگزارى‏

فرشته‏اى از سوى خداوند نزد ادريس عليه‏السلام آمد و او را به آمرزش گناهان و قبولى اعمالش مژده داد. ادريس بسيار خشنود شد و شكر خداى را به جاى آورد، سپس آرزو كرد هميشه زنده بماند و به شكرگزارى خداوند بپردازد.

فرشته از او پرسيد: چه آرزويى دارى؟

ادريس گفت: جز اين آرزو ندارم كه زنده بمانم و شكرگزارى خدا كنم، زيرا در اين مدت دعا مى‏كردم كه اعمالم پذيرفته شود كه پذيرفته شد، اينك بر آنم كه خدا را به خاطر قبولى اعمالم شكر نمايم و اين شكر ادامه يابد.

فرشته بال خود را گشود و ادريس را در بر گرفت و او را به آسمان‏ها برد. اينك ادريس زنده است و به شكرگزارى خداوند اشتغال دارد.(78)

مطابق بعضى از روايات، ادريس عليه‏السلام پس از مدتى كه در آسمان‏ها بود، عزرائيل روح او را در بين آسمان چهارم و پنجم قبض كرد، چنان كه خاطر نشان مى‏شود.

قبض روح ادريس عليه‏السلام بين آسمان چهارم و پنجم‏

امام صادق عليه‏السلام فرمود: يكى از فرشتگان، مشمول غضب خداوند شد. خداوند بال و پرش را شكست و او را در جزيره‏اى انداخت. او سال‏ها در آن جا در عذاب به سر مى‏برد تا وقتى كه ادريس عليه‏السلام به پيامبرى رسيد. او خود را به ادريس عليه‏السلام رسانيد و عرض كرد: اى پيامبر خدا! دعا كن خداوند از من خشنود شود، و بال و پرم را سالم كند.

ادريس براى او دعا كرد، او خوب شد و تصميم گرفت به طرف آسمان‏ها صعود نمايد، اما قبل از رفتن، نزد ادريس آمد و تشكر كرد و گفت: آيا حاجتى دارى كه مى‏خواهم احسان تو را جبران كنم.

ادريس گفت: آرى، دوست دارم مرا به آسمان ببرى، تا با عزرائيل ملاقات كنم و به او اُنس بگيرم، زيرا ياد او زندگى مرا تلخ كرده است.

آن فرشته، ادريس عليه‏السلام را بر روى بال خود گرفت و به سوى آسمان‏ها برد تا به آسمان چهارم رسيد، در آن جا عزرائيل را ديد كه از روى تعجب سرش را تكان مى‏دهد.

ادريس به عزرائيل سلام كرد، و گفت: چرا سرت را حركت مى‏دهى؟(79)

عزرائيل گفت: خداوند متعال، به من فرمان داده كه روح تو را بين آسمان چهارم و پنجم قبض كنم، به خدا عرض كردم: چگونه چنين چيزى ممكن است با اين كه بين آسمان چهارم و سوم، پانصد سال راه فاصله است، و بين آسمان سوم و دوم نيز همين مقدار فاصله. (و من اكنون در سايه عرش هستم و تا زمين فاصله فراوانى دارم و ادريس در زمين است، چگونه اين راه طولانى را ميپيمايد و تا بالاى آسمان چهارم مى‏آيد!!). آن گاه عزرائيل همانجا روح ادريس عليه‏السلام را قبض كرد. اين است سخن خداوند (در آيه 57 سوره مريم) كه مى‏فرمايد:

وَ رَفعناهُ مَكاناً عَليّاً؛ و ما ادريس را به مقام بالايى ارتقاء داديم.(80)

پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: در شب معراج، مردى را در آسمان چهارم ديدم، از جبرئيل پرسيدم: اين مرد كيست؟ جبرئيل گفت: اين ادريس است كه خداوند او را به مقام ارجمندى بالا آورده است. به ادريس سلام كرد و براى او طلب آمرزش نمودم، او نيز بر من سلام كرد و برايم طلب آمرزش نمود.(81)

پايان داستان‏هاى زندگى ادريس عليه‏السلام

72 - انبياء، 85، مريم، 56.

73 - بحار، ج 11،ص 270 - 280، كامل ابن اثير، ج 1،ص 22.

74 - سعد السعود سيد بن طاووس، ص 38.

75 - اقتباس از بحار، ج 11،ص 282 - 284.

76 - همان مدرك،ص 271.

77 - اقتباس از كمال الدين شيخ صدوق،ص 76 و 77.

78 - ارشاد القلوب ديلمى، ج 2،ص 326.

79 - تفسير نور الثقلين، ج 3،ص 350 و 349.

80 - همان مدرك،ص 350.

81 - تفسير نور الثقلين، ج 3،ص 350 و 349.

 

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (3)




   1-حضرت آدم عليه‏السلام‏
      خبر از آفرينش خليفه خدا در زمين، و پاسخ به سؤال فرشتگان‏
      آفرينش آدم، و نگاه او به نورهاى اشرف مخلوقات‏
      فرمان خدا به فرشتگان در مورد سجده بر آدم عليه‏السلام‏
      تكبر و سركشى ابليس‏
      ادامه تكبر ابليس‏
      آدم و حوّا در بهشت‏
      تمرين و آزمايش آدم و حوا، در آموزشگاه بهشتِ دنيا
      سكونت آدم و حوا در بهشت، و اخراج آن‏ها بر اثر گناه‏
      گفتگوى جبرئيل با آدم عليه‏السلام‏
      چگونگى توبه حضرت آدم عليه‏السلام و توسل او به پنج تن عليهم السلام‏
      دو پسر آدم و ازدواج آن‏ها
      دو قربانى فرزندان آدم عليه‏السلام‏
      كشته شدن هابيل و دفن جنازه او
      اندوه شديد آدم عليه‏السلام، و دلدارى خداوند
      اشعار جانسوز آدم عليه‏السلام در سوگ هابيل‏
      چند پرسش از آدم عليه‏السلام و پاسخ‏هاى او
      گريه جانسوز آدم عليه‏السلام و جبرئيل براى مصائب امام حسين عليه‏السلام‏
      شيث وصى حضرت آدم عليه‏السلام‏
      سال آخر عمر آدم عليه‏السلام و وصيت او
      پايان عمر آدم عليه‏السلام و جانشين شدن شيث‏
 
1-حضرت آدم عليه‏السلام‏
در قرآن 17 بار سخن از آدم عليه‏السلام به ميان آمده.(15) در اين جا نظر شما را به بخشى از زندگى او كه در قرآن آمده با توجه به روايات و گفتار مفسران، جلب مى‏كنيم:
خبر از آفرينش خليفه خدا در زمين، و پاسخ به سؤال فرشتگان‏
خداوند اراده كرد تا در زمين خليفه و نماينده‏اى كه حاكم زمين باشد قرار دهد، چرا كه خداوند همه چيز را براى انسان آفريده است.(16)موقعيت و لياقت انسان را به گونه‏اى قرار داده تا بتواند به عنوان نماينده خدا در زمين باشد.
خداوند قبل از آن كه آدم عليه‏السلام پدر انسان‏ها را به عنوان نماينده خود در زمين بيافريند، اين موضوع بسيار مهم را به فرشتگان خبر داد. فرشتگان با شنيدن اين خبر سؤالى نمودند كه ظاهرى اعتراض گونه داشت و عرض كردند:
پروردگارا! آيا كسى را در زمين قرار مى‏دهى كه:
1 - فساد به راه مى‏اندازد
2 - و خونريزى مى‏كند
اين ما هستيم كه تسبيح و حمد تو را به جا مى‏آوريم، بنابراين چرا اين مقام را به انسان گنهكار مى‏دهى نه به ما كه پاك و معصوم هستيم؟
خداوند در پاسخ به سؤال آن‏ها فرمود: من حقايقى را مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد.(17)
خداوند همه حقايق، اسرار و نام‏هاى همه چيز (و استعدادها و زمينه‏هاى رشد و تكامل در همه ابعاد) را به آدم عليه‏السلام آموخت. و آدم عليه‏السلام همه آن‏ها را شناخت.
آنگاه خداوند آن حقايق و اسرار را به فرشتگان عرضه كرد و در معرض نمايش آن‏ها قرار داد و به آن‏ها فرمود: اگر راست مى‏گوييد كه لياقت نمايندگى خدا را داريد، نام اين‏ها را به من خبر دهيد، و استعداد و شايستگى خود را براى نمايندگى خدا در زمين، نشان دهيد.
فرشتگان (دريافتند كه لياقت و شايستگى، تنها با عبادت و تسبيح و حمد به دست نمى‏آيد، بلكه علم و آگاهى پايه اصلى لياقت است از اين رو) با عذرخواهى به خدا عرض كردند: خدايا! تو پاك و منزه هستى، ما چيزى جز آن چه تو به ما آموخته‏اى نمى‏دانيم، تو دانا و حكيم مى‏باشى(18)
به اين ترتيب فرشتگان كه به لياقت و برترى آدم عليه‏السلام نسبت به خود پى برده و پاسخ سؤال خود را قانع‏كننده يافتند، به عذرخواهى پرداخته، و دريافتند كه خداوند مى‏خواهد انسانى به نام آدم عليه‏السلام بيافريند كه سمبل رشد و تكامل، و گل سرسبد موجودات، و ساختار وجودى او به گونه‏اى آفريده شده كه لايق مقام نمايندگى خدا است.
آفرينش آدم، و نگاه او به نورهاى اشرف مخلوقات‏
آدم از دو بُعد تشكيل شده، جسم و روح. خداوند نخست جسم او را آفريد، سپس روح منسوب خود را در او دميد و به صورت كامل او را زنده ساخت.
از آيات مختلف قرآن و تعبيرات گوناگونى كه درباره چگونگى آفرينش انسان آمده به خوبى استفاده مى‏شود كه انسان در آغاز، خاك بوده است،(19) سپس با آب آميخته شده و به صورت گِل در آمده است،(20) و بعد به گِل بدبو (لجن) تبديل شده، (21) سپس حالت چسبندگى پيدا كرده،(22) سپس به حالت خشكيده در آمده و همچون سفال گرديده است.(23)
فاصله زمانى اين مراحل كه چند سال طول كشيده، روشن نيست.
اين قسمت نشان دهنده مراحل تشكيل جسم آدم است، كه همچنان تكميل شد تا به صورت يك جسد كامل در آمد.
در كتاب ادريس‏(24)آمده: روزى حضرت ادريس پيامبر، به ياران خود رو كرد و گفت: روزى فرزندان آدم در محضر او پيرامون بهترين مخلوقات خدا به گفتگو پرداختند، بعضى گفتند: او پدر ما آدم عليه‏السلام است، چرا كه خدا او را با دست مرحمت خود آفريد، و روح منسوب به خود را در او دميد، و به فرمان او، فرشتگان، به عنوان تجليل از مقام آدم عليه‏السلام، او را سجده كردند، و آدم را معلم فرشتگان خواند، و او را خليفه خود در زمين قرار داد، و اطاعت او را بر مردم واجب نمود.
جمعى گفتند: نه بلكه بهترين مخلوق خدا فرشتگانند كه هرگز نافرمانى از خدا نمى‏كنند، و همواره در اطاعت خدا به سر مى‏برند، در حالى كه حضرت آدم عليه‏السلام و همسرش بر اثر ترك اَوْلى از بهشت اخراج شدند، گرچه خداوند توبه آن‏ها را پذيرفت و آنان را هدايت كرد، و به ايشان و فرزندان با ايمانشان وعده بهشت داد.
گروه سوم گفتند: بهترين خلق خدا جبرئيل است كه در درگاه خدا امين وحى مى‏باشد. گروه ديگر سخن ديگر گفتند: گفتگو به درازا كشيد تا اين كه آدم عليه‏السلام در آن مجلس حاضر شد و پس از اطلاع از ماجرا، چنين فرمود:
اى فرزندانم! آن طور كه شما فكر مى‏كنيد، نادرست است. هنگامى كه خداوند مرا آفريد و روحش را در من دميد، بلند شده و نشستم. همينطور كه به عرش خدا مى‏نگريستم، ناگهان پنج نور بسيار درخشان را ديدم. غرق در پرتو انوار آنها شدم و از خداوند پرسيدم: اين پنج نور كيستند؟ خداوند فرمود: اين پنج نور، نورهاى اشرف مخلوقات، باب‏ها و واسطه‏هاى رحمت من هستند، اگر آن‏ها نبودند تو و آسمان و زمين و بهشت و دوزخ و خورشيد و ماه را نمى‏آفريدم.
پرسيدم: خدايا نام اين‏ها چيست؟ فرمود: به عرش بنگر. وقتى به عرش نگاه كردم، اين نام‏ها را مشاهده نمودم: بارقليطا، ايليا، طيطه، شَبَر، شُبَير (كه به زبان سريانى است، يعنى محمد، على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام) بنابراين برترين مخلوقات اين پنج تن هستند.(25)
فرمان خدا به فرشتگان در مورد سجده بر آدم عليه‏السلام‏
مراحل جسمى آدم عليه‏السلام او را به مقامى نرسانيد كه لياقت يابد و به عنوان گل سرسبد موجودات و مسجود فرشتگان، معرفى شود. مرحله تكاملى بشر به آن است كه روح انسانى از جانب خدا به او دميده گردد، در اين صورت است كه آدم در پرتو آن روح ويژه انسانى، لياقت و استعداد فوق العاده پيدا مى‏كند، و خداوند به فرشتگان فرمان مى‏دهد كه به عنوان تكريم و تجليل از مقام آدم عليه‏السلام او را سجده كنند، يعنى خدا را سجده شكر به جا آورند كه چنين موجود ممتازى را آفريده است.
خداوند به فرشتگان خطاب نمود و فرمود: من بشرى از گِل مى‏آفرينم، هنگامى كه آن را موزون نمودم و از روح خودم در آن دميدم بر آن سجده كنيد.(26)
بنابراين سجده فرشتگان به خاطر آن روح ويژه‏اى بود كه خداوند در كالبد بشر دميد، و چنين روحى، به آدم لياقت داد تا نماينده خدا در زمين شود.
آدم داراى دو بُعد بود: جسم و روح انسانى. جسم او به حكم مادى بودنش، او را به امور منفى دعوت مى‏كرد و روح او به حكم ملكوتى بودنش او را به امور مثبت فرا مى‏خواند.
فرشتگان جنبه‏هاى مثبت آدم عليه‏السلام را بر اساس فرمان خدا، ديدند، و بدون چون و چرا آدم را سجده كردند، يعنى در حقيقت آدم را در راستاى تجليل از آدم سجده نمودند.(27)
ولى ابليس جنبه منفى آدم، يعنى جسم او را مورد مقايسه قرار داد، و از سجده كردن آدم خوددارى نمود، و فرمان خدا را انجام نداد.
درست است كه سجده بر آدم عليه‏السلام واقع شده و آدم عليه‏السلام قبله اين سجده قرار گرفت، ولى همه انسان‏ها در اين افتخار شركت دارند، چرا كه لياقت و استعدادهاى ذاتى آدم موجب چنين تجليلى از مقامش گرديد، و چنين لياقتى در ساير انسان‏ها نيز وجود دارد.
از اين رو در روايات معراج نقل شده: در يكى از آسمان‏ها، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به جبرئيل فرمود: جلو بايست تا همه ما و فرشتگان به تو اقتدا كنيم.
جبرئيل پاسخ داد: از آن هنگام كه خداوند، به ما فرمان داد تا آدم را سجده كنيم، بر انسان‏ها پيشى نمى‏گيريم، و امام جماعت آن‏ها نمى‏شويم.
و نيز هنگامى كه آدم عليه‏السلام از دنيا رفت، فرزندش هِبَةُ الله به جبرئيل گفت: جلو بايست و بر جنازه آدم عليه‏السلام نماز بخوان. جبرئيل در پاسخ گفت: اى هبة الله! خداوند به ما فرمان داد تا آدم را در بهشت سجده كنيم، بنابراين براى ما روا نيست كه امام جماعت يكى از فرزندان آدم عليه‏السلام قرار گيريم.(28)
تكبر و سركشى ابليس‏
ابليس گرچه فرشته نبود(29) ولى از عابدان ممتاز خدا با نام حارث در ميان كرّوبيان و فرشتگان، به عبادت خدا اشتغال داشت، و به فرموده حضرت على عليه‏السلام: او شش هزار سال خدا را عبادت نمود، كه معلوم نيست از سال‏هاى دنيا است يا سال‏هاى آخرت، در عين حال لحظه‏اى تكبر، همه عبادت او را پوچ و نابود ساخت.(30)
همه فرشتگان فرمان حق را به طور سريع اجرا كردند، ولى ابليس بر اثر تكبر، از سجده نمودن خوددارى ورزيد، و در صف كافران قرار گرفت.(31)
مطابق آيه 34 بقره، ابليس در اين نافرمانى، مرتكب سه انحراف و خلاف شد:
1 - خلاف عَملى - چنان كه تعبير به اَبى (سركشى كرد) بيانگر آن است، كه موجب فسق او شد.
2 - خلاف اخلاقى، چنان كه تعبير به استكبر (تكبر ورزيد) حاكى از آن است كه موجب خروج او از بهشت، و داخل شدنش به دوزخ گرديد.



قصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیه

3 - خلاف عقيدتى، كه با مقايسه كبرآميز خود، عدل الهى را انكار كرد وَ كانَ مِنَ الكَافِرينَ؛ (از كافران گرديد).
خداوند به ابليس خطاب كرد و فرمود: اى ابليس! چه چيز مانع تو شد كه از سجده كردن مخلوقاتى كه با قدرت خود آن را آفريدم سرباز زدى؟
ابليس در پاسخ خدا، نه تنها عذرخواهى نكرد، بلكه با مقايسه غلط خود كه مقايسه جسم خود با جسم آدم بود گفت: من از آدم بهترم، مرا از آتش آفريده‏اى، ولى آدم را از گِل و آتش بر گِل برترى دارد.
همين تكبر و خودبرتربينى ابليس باعث شد كه به او فرمان داد:
فَاخرج مِنها فَاءِنَّكَ رَجِيمٌ - وَ اءنّ عَليكَ لعنَتِى اِلى يَومِ الدِّينِ؛
از آسمان‏ها و صفوف فرشتگان خارج شو كه تو رانده درگاه منى - و قطعاً لعنت من بر تو تا روز قيامت ادامه دارد.
ابليس گفت: پروردگارا! مرا تا روزى كه انسان‏ها برانگيخته مى‏شوند (روز قيامت) مهلت بده.
خداوند فرمود: تو از مهلت شدگان هستى، ولى تا روز و زمان معين.
ابليس (كه از اين مهلت، بيشتر مغرور شد و از آن جا كه در رابطه با آدم عليه‏السلام رانده درگاه خدا شده بود، همه دشمنى خود را به آدم آشكار كرد و) گفت: خدايا به عزتت سوگند، همه انسان‏ها را گمراه خواهم كرد، مگر بندگان خالص تو را از ميان آن‏ها، كه بر آن‏ها سلطه ندارم.(32)
ادامه تكبر ابليس‏
گويند: در عصر حضرت موسى عليه‏السلام، روزى ابليس نزد حضرت موسى عليه‏السلام آمد و گفت: مى‏خواهم هزار و سه پند به تو بياموزم.
موسى عليه‏السلام او را شناخت و به او فرمود: آنچه كه تو مى‏دانى، بيشتر از آن را من مى‏دانم، نيازى به پندهاى تو ندارم.
جبرئيل عليه‏السلام به موسى عليه‏السلام نازل شد و عرض كرد: اى موسى! خداوند مى‏فرمايد هزار پند او فريب است، اما سه پند او را بشنو.
موسى عليه‏السلام به ابليس فرمود: سه پند از هزار و سه پندت را بگو!
ابليس گفت: 1 - هرگاه تصميم بر انجام كار نيكى گرفتى، در انجام آن شتاب كن و گرنه تو را پشيمان مى‏كنم. 2 - اگر با زن نامحرمى خلوت كردى، از من غافل نباش كه تو را به عمل منافى عفت وادار مى‏نمايم. 3 - هرگاه خشمگين شدى، جاى خود را عوض كن، وگرنه موجب فتنه خواهم شد.
اكنون كه تو را سه پند دادم (به تو حقى پيدا كردم) در عوض، از خدا بخواه تا مرا بيامرزد.
موسى عليه‏السلام خواسته ابليس را به خدا عرض كرد، خداوند فرمود: شرط آمرزش شيطان آن است كه به كنار قبر آدم عليه‏السلام برود و خاك قبر او را سجده كند.
حضرت موسى عليه‏السلام فرمان خدا را به ابليس ابلاغ كرد.
ابليس كه همچنان در خودخواهى و تكبر غوطه ور بود، گفت: اى موسى! من در آن هنگام كه آدم عليه‏السلام زنده بود، بر او سجده نكردم، چگونه اكنون حاضر شوم كه بر خاك قبر او سجده كنم؟!(33)
آدم و حوّا در بهشت‏
در دنيا جايگاهى بسيار خوب و پر درخت و شاداب وجود داشت كه به آن بهشت دنيا مى‏گفتند. خداوند آدم عليه‏السلام را در همان جا آفريد و روح انسانى را در او دميد، و به فرشتگان فرمان داد تا او را سجده كنند.(34)
از آن جا كه خداوند اراده كرده بود تا فرزندانى به آدم عطا كند و نسل او را به وجود آورد، مشيت او چنين قرار گرفت كه حضرت آدم همسرى داشته باشد تا با او ازدواج نموده و از او داراى فرزند گردد.
خداوند حوا را از زيادى گِل آدم عليه‏السلام آفريد، بنابراين حوا بعد از آفرينش آدم عليه‏السلام آفريده شده است.(35)
عمرو بن ابى مقدام مى‏گويد: از امام باقر عليه‏السلام پرسيدم: خداوند حق را از چه چيز آفريد؟
امام باقر عليه‏السلام فرمود: مردم در اين مورد چه مى‏گويند؟
گفتم: مى‏گويند خداوند حق را از يكى از دنده‏هاى آدم عليه‏السلام آفريده.
فرمود: آنها دروغ مى‏گويند، آيا خداوند ناتوان است كه حوا را از غير دنده آدم بيافريند؟.
گفتم: فدايت گردم اى پسر رسول خدا! پس خداوند حوا را از چه چيز آفريد؟
امام باقر عليه‏السلام فرمود: پدرم از پدرانش نقل كرد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خداوند متعال مقدارى از گِل را گرفت و آن را با دست قدرتش در هم آميخت، و از آن گِل، آدم عليه‏السلام را آفريد، و سپس از آن گِل مقدارى اضافه آمد، خداوند از آن اضافى، حوا عليها السلام را آفريد.(36)
آدم عليه‏السلام به اين ترتيب از تنهايى بيرون آمد، و با حوا اُنس گرفت؛ چنان كه امام صادق عليه‏السلام فرمود: از اين رو زنان را نساء مى‏گويند، چون اين واژه در اصل از اُنس است، و براى آدم عليه‏السلام جز حوا كسى نبود تا با او اُنس بگيرد.(37)
آرى! زن و مرد از يك ريشه‏اند، و هر دو انسان بوده و تكميل كننده همديگر مى‏باشند، و آرامش آن‏ها در زندگى و اُنس با همديگر تحقق مى‏يابد.
تمرين و آزمايش آدم و حوا، در آموزشگاه بهشتِ دنيا
آدم از چگونگى زندگى بر روى زمين هيچگونه اطلاعى نداشت، و تحمل زحمت‏هاى آن، بدون مقدمه براى او مشكل بود، و از چگونگى كردار و رفتار در زمين بايد اطلاعات و آگاهى پيدا مى‏كرد. بنابراين مى‏بايست مدتى كوتاه تمرين‏ها و آموزش‏هاى لازم را در محيط آرامِ بهشتِ دنيا ببيند، و بداند زندگى روى زمين با برنامه‏ها و تكاليف و مسؤوليت‏ها آميخته است، كه انجام صحيح آن‏ها باعث سعادت و تكامل و بقاى نعمت است و سر باز زدن از آن، سبب رنج و ناراحتى.
و نيز بداند هر چند او آزاد آفريده شده اما اين آزادى به طور مطلق و نامحدود نيست كه هر چه خواست انجام دهد. او مى‏بايست از پاره‏اى از اشياء روى زمين چشم بپوشد. نيز لازم بود بداند، چنان نيست كه اگر خطا و لغزشى كند، درهاى سعادت براى هميشه به روى او بسته مى‏شود و راه بازگشت براى او نيست، بلكه راه بازگشت وجود دارد و او مى‏تواند پيمان ببندد كه بر خلاف دستور خدا كارى را انجام ندهد، تا بار ديگر به بهره مندى از نعمت‏هاى الهى نائل گردد.
او در محيط بهشت لازم بود تا حدى پخته شود. دوست و دشمن خود را بشناسد، چگونگى زندگى در زمين را فرا گيرد، و با داشتن اين آمادگى، به روى زمين قدم بگذارد. اينها امورى بود كه هم آدم و هم فرزندان او در زندگى آينده خود به آن نياز داشتند. بنابراين شايد علت اين كه آدم عليه‏السلام در عين اين كه براى خلافت و نمايندگى خدا در زمين، آفريده شده بود، اما مدتى در بهشت دنيا، درنگ كرد، اين بود كه دستورهايى به او داده شود، تا تمرين و آموزش‏هاى لازم را براى ورود به زمين ببيند.(38) بنابراين سكوت آدم و حوا در بهشت، در حقيقت دوره آموزشى آن‏ها براى پا گذاشتن به ميدان زمين براى جبهه‏گيرى در برابر انحرافات و ناملايمات، و كسب سعادت بود.
سكونت آدم و حوا در بهشت، و اخراج آن‏ها بر اثر گناه‏
خداوند آدم عليه‏السلام و حوّا عليها السلام را در بهشتِ دنيا سكونت داد، و فرمود: شما در بهشت ساكن شويد و از هر جا مى‏خواهيد از نعمت‏هاى آن، گوارا بخوريد اما نزديك اين درخت نشويد كه از ستمگران خواهيد شد.(39)
ولى شيطان، آدم و همسرش را به لغزش انداخت و آنان را از آن چه در آن بودند (بهشت) خارج كرد. در اين هنگام به آن‏ها گفتيم؛ همگى بر زمين فرود آييد، در حالى كه بعضى دشمن ديگرى خواهيد بود، و براى شما تا مدت معينى در زمين قرارگاه و وسيله بهره بردارى هست.(40)
خداوند به آدم عليه‏السلام و حوا عليهاالسلام فرمود: از همه ميوه‏ها و نعمت‏هاى بهشت آزاد هستيد، بخوريد، گواراى وجودتان باشد، ولى تنها از اين يك درخت نخوريد، و حتى به آن درخت نزديك نشويد. ولى شيطان به سراغ آن‏ها آمد و آن‏ها را وسوسه كرد تا لباس‏هاى تقوا را كه باعث كرامتشان شده بود، از تنشان خارج سازد. به آن‏ها گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت نهى نكرده مگر به خاطر اين كه (اگر از آن بخوريد) فرشته خواهيد شد، يا جاودانه در بهشت خواهيد ماند، و براى آن‏ها سوگند ياد كرد كه من خيرخواه شما هستم. به اين ترتيب آن‏ها را به فريبكارى، از مقامشان فرود آورد.
هنگامى كه آن‏ها فريب شيطان را خوردند، و از آن درخت چشيدند، لباس‏هاى كرامت و احترام، از اندامشان فرو ريخت و به چنين سرانجام شوم گرفتار آمده (41) و در نتيجه از بهشت رانده شده و اخراج گشتند.
خداوند آن‏ها را سرزنش كرد و فرمود: آيا من شما را از آن درخت منع نكردم و نگفتم كه شيطان دشمن آشكار شما است؟(42)
گفتگوى جبرئيل با آدم عليه‏السلام‏
در روايت آمده: آدم و حوا عليهماالسلام وقتى كه از بهشت دنيا اخراج شدند، در سرزمين مكه فرود آمدند، حضرت آدم عليه‏السلام بر كوه صفا در كنار كعبه، هبوط كرد و در آن جا سكونت گزيد و از اين رو آن كوه را صفا گويند كه آدم صفى الله (برگزيده خدا) در آن جا وارد شد. حضرت حوا عليهاالسلام بر روى كوه مَروه (كه نزديك كوه صفا است) فرود آمد و در آن جا سكونت گزيد. آن كوه را از اين رو مروه گويند كه مرئه (يعنى زن كه منظور حوّا باشد) در آن سكونت نمود.
آدم عليه‏السلام چهل شبانه روز به سجده پرداخت و از فراق بهشت گريه كرد. جبرئيل نزد آدم عليه‏السلام آمد و گفت: اى آدم! آيا خداوند تو را با دست قدرت و مرحمتش نيافريد، و روح منسوب به خودش را در كالبد وجود تو ندميد، و فرشتگانش بر تو سجده نكردند؟!
آدم گفت: آرى، خداوند اين گونه به من عنايت‏ها نمود.
جبرئيل گفت: خداوند به تو فرمان داد كه از آن درخت مخصوص بهشت نخورى، چرا از آن خوردى؟
آدم عليه‏السلام گفت: اى جبرئيل! ابليس سوگند ياد كرد كه خيرخواه من است و گفت: از اين درخت بخورم. من تصور نمى‏كردم و گمان نمى‏بردم موجودى كه خدا او را آفريده، سوگند دروغ به خدا، ياد كند.(43)
چگونگى توبه حضرت آدم عليه‏السلام و توسل او به پنج تن عليهم السلام‏
پس از آن كه آدم و حوا از آن درخت ممنوع خوردند و بر اثر اين گناه (ترك اولى) از آن همه نعمت‏ها و آرامش بهشتى محروم گشتند، به طور سريع به اشتباه خود پى بردند و توبه كردند. به گناه خود اقرار نمودند و از درگاه الهى طلب رحمت كرده و گفتند:
پروردگارا! ما به خويشتن ستم كرديم، و اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نكنى از زيانكاران خواهيم بود.
خداوند به آن‏ها فرمود: از مقام خويش فرود آييد، در حالى كه بعضى از شما نسبت به بعضى ديگر دشمن خواهيد بود (شيطان دشمن شما است و شما دشمن او) و براى شما در زمين قرارگاه و وسيله بهره‏گيرى تا زمان معينى است، در زمين بنده مى‏شويد و در آن مى‏ميريد و در رستاخيز از آن خارج مى‏شويد.(44)
به اين ترتيب آدم و حوا به زمين آمدند و گرفتار رنجهاى زمين شدند، ولى توبه حقيقى كردند و خداوند توبه آنها را پذيرفت.
خداوند مهربان به آدم عليه‏السلام و حوا عليهاالسلام لطف كرد و كلماتى را به آن‏ها آموخت تا آن‏ها در دعاى خود آن كلمات را از عمق جان بگويند و توبه خود را آشكار و تكميل نمايند.(45)
از امام باقر عليه‏السلام نقل شده آن كلمات كه آدم و حوا، هنگام توبه گفتند چنين بودند:
اَلّلهُمِّ لا اءِلهَ اءِلَّا أَنتَ سُبحانَكَ و بِحمدِكَ رَبّ ظلمتُ نَفسِى فاغفِرلِى اءِنَّكَ خيرُ الغافِرينَ؛
خدايا! معبودى جز تو نيست، تو پاك و منزه هستى، تو را ستايش مى‏كنم، من به خود ستم كردم، مرا ببخش كه تو بهترين بخشندگان هستى.
اَلّلهُمِّ لا اءِلهَ اءِلَّا أَنتَ، سُبحانَكَ و بِحمدِكَ رَبّ ظلمتُ نَفسِى فَارحَمنِى اءِنَّكَ خيرُ الرَّاحِمينَ؛
خدايا! معبودى جز تو نيست، تو پاك و منزه هستى، تو را ستايش مى‏كنم، پروردگارا! من به خود ستم كردم، به من رحم كن كه تو بهترين رحم‏كنندگان هستى.
اَلّلهُمِّ لا اءِلهَ اءِلَّا أَنتَ، سُبحانَكَ و بِحمدِكَ رَبّ اءِنِّى ظلمتُ نَفسِى فَتُب عَلىَّ اءِنَّكَ اَنتَ التَّوابُ الرَّحيمِ؛
خدايا! معبودى جز تو نيست، تو پاك و منزه هستى، تو را ستايش مى‏كنم، پروردگارا! من به خود ستم كردم، توبه‏ام را بپذير كه تو بسيار توبه‏پذير و مهربان هستى.(46)
مطابق رواياتى كه از طريق شيعه و اهل تسنن نقل شده، در كلماتى كه خداوند به آدم عليه‏السلام آموخت، و او به آن‏ها متوسل شده و توبه‏اش پذيرفته شد نام پنج تن آل عبا عليهم السلام بود، او گفت: بِحَقَّ محمدٍ وَ علىٍّ وَ فاطِمَةَ وَ الحسنِ و الحُسَينِ(47)
و در روايت امامان اهل بيت عليهم السلام چنين آمده: آدم عليه‏السلام سر بلند كرد و عرش خدا را ديد، كه در آن نام‏هاى ارجمندى نوشته شده بود، پرسيد: اين نام‏هاى ارجمند از آن كيست؟ به او گفته شد: اين نام‏ها نام برترين خلايق در پيشگاه خداوند متعال است كه عبارتند از: محمد، على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام. آدم براى پذيرش توبه‏اش، به آن‏ها متوسل شد و خداوند به بركت وجود آنها، توبه او را پذيرفت.(48)
دو پسر آدم و ازدواج آن‏ها
حضرت آدم عليه‏السلام و حوا عليهاالسلام وقتى كه در زمين قرار گرفتند، خداوند اراده كرد كه نسل آن‏ها را پديد آورده و در سراسر زمين منتشر گرداند. پس از مدتى حضرت حوا باردار شد و در اولين وضع حمل، از او دو فرزند دو قلو، يكى دختر و ديگرى پسر به دنيا آمدند. نام پسر را قابيل و نام دختر را اقليما گذاشتند. مدتى بعد كه حضرت حوا بار ديگر وضع حمل نمود، باز دو قلو به دنيا آورد كه مانند گذشته يكى از آن‏ها پسر بود و ديگرى دختر. نام پسر را هابيل و نام دختر را ليوذا گذاشتند.
فرزندان بزرگ شدند تا به حد رشد و بلوغ رسيدند.براى تأمين معاش، قابيل شغل كشاورزى را انتخاب كرد، و هابيل به دامدارى مشغول شد. وقتى كه آن‏ها به سن ازدواج رسيدند (طبق گفته بعضى:) خداوند به آدم عليه‏السلام وحى كرد كه قابيل با ليوذا هم قلوى هابيل ازدواج كند، و هابيل با اقليما هم قلوى قابيل ازدواج نمايد.(49)
حضرت آدم فرمان خدا را به فرزندانش ابلاغ كرد، ولى هواپرستى باعث شد كه قابيل از انجام اين فرمان سرپيچى كند زيرا اقليما هم‏قُلويش زيباتر از ليوذا بود، حرص و حسد آن چنان قابيل را گرفتار كرده بود كه به پدرش تهمت زد و با تندى گفت: خداوند چنين فرمانى نداده است، بلكه اين تو هستى كه چنين انتخاب كرده‏اى؟(50)
دو قربانى فرزندان آدم عليه‏السلام‏
حضرت آدم عليه‏السلام براى اين كه به فرزندانش ثابت كند كه فرمان ازدواج از طرف خدا است، به هابيل و قابيل فرمود: هركدام چيزى را در راه خدا قربانى كنيد، اگر قربانى هر يك از شما قبول شد او به آن چه ميل دارد سزاوارتر و راستگوتر است. [نشانه قبول شدن قربانى در آن عصر به اين بود كه صاعقه از آسمان بيايد و آن را بسوزاند].
فرزندان اين پيشنهاد را پذيرفتند. هابيل كه گوسفند چران و دامدار بود، از بهترين گوسفندانش يكى را كه چاق و شيرده بود برگزيد، ولى قابيل كه كشاورز بود، از بدترين قسمت زراعت خود خوشه‏اى ناچيز برداشت. سپس هر دو بالاى كوه رفتند و قربانى‏هاى خود را بر بالاى كوه نهادند، طولى نكشيد صاعقه‏اى از آسمان آمد و گوسفند را سوزانيد، ولى خوشه زراعت باقى ماند. به اين ترتيب قربانى هابيل پذيرفته شد، و روشن گرديد كه هابيل مطيع فرمان خدا است، ولى قابيل از فرمان خدا سرپيچى مى‏كند.(51)
به گفته بعضى از مفسران، قبولى عمل هابيل و رد شدن عمل قابيل، از طريق وحى به آدم عليه‏السلام ابلاغ شد، و علت آن هم چيزى جز اين نبود كه هابيل مردى با صفا و فداكار در راه خدا بود، ولى قابيل مردى تاريك دل و حسود بود، چنان كه گفتار آن‏ها كه در قرآن (سوره مائده آيه 27) آمده بيانگر اين مطلب است، آن جا كه مى‏فرمايد: هنگامى كه هر كدام از فرزندان آدم، كارى براى تقرب به خدا انجام دادند، از يكى پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد. آن برادرى كه قربانيش پذيرفته نشد به برادر ديگر گفت: به خدا سوگند تو را خواهم كشت. برادر ديگر جواب داد: من چه گناهى دارم زيرا خداوند تنها از پرهيزگاران مى‏پذيرد.
نيز مطابق بعضى از روايات از امام صادق عليه‏السلام نقل شده كه علت حسادت قابيل نسبت به هابيل، و سپس كشتن او اين بود كه حضرت آدم عليه‏السلام هابيل را وصى خود نمود، قابيل حسادت ورزيد و هابيل را كشت، خداوند پسر ديگرى به نام هبة الله به آدم عليه‏السلام عنايت كرد، آدم به طور محرمانه او را وصى خود قرار داد و به او سفارش كرد كه وصى بودنش را آشكار نكند، كه اگر آشكار كند قابيل او را خواهد كشت... قابيل بعدها متوجه اين موضوع شد و هبة الله را تهديد كرد كه اگر چيزى از علم وصايتش را آشكار كند، او را نيز خواهد كشت.(52)
كشته شدن هابيل و دفن جنازه او
حسادت قابيل از يك سو و پذيرفته نشدن قربانيش از سوى ديگر، كينه او را به جوش آورد، نفس سركش بر او چيره شد، به طورى كه آشكارا به قابيل گفت: تو را خواهم كشت.
آرى وقتى حرص، طمع، خودخواهى و حسادت بر انسان چيره گردد، حتى رشته رحم و مهر برادرى را مى‏بُرَد، و خشم و غضب را جايگزين آن مى‏گرداند.
هابيل كه از صفاى باطن برخوردار بود و به خداى بزرگ ايمان داشت، برادر را نصيحت كرد و او را از اين كار زشت برحذر داشت و به او گفت: خداوند عمل پرهيزگاران را مى‏پذيرد، تو نيز پرهيزگار باش تا خداوند عملت را بپذيرد، ولى اين را بدان كه اگر تو براى كشتن من دست دراز كنى، من دست به كشتن تو نمى‏زنم، زيرا از پروردگار جهان مى‏ترسم، اگر چنين كنى بار گناه من و خودت بر دوش تو خواهد آمد و از دوزخيان خواهى شد كه جزاى ستمگران همين است.
نصايح و هشدارهاى هابيل در روح پليد قابيل اثر نكرد، و نفس سركش او سركش‏تر شد و تصميم گرفت كه برادرش را بكُشد(53)لذا به دنبال فرصت مى‏گشت تا به دور از پدر و مادر، به چنان جنايت هولناكى دست بزند.
شيطان، قابيل را وسوسه مى‏كرد و به او مى‏گفت: قربانى هابيل پذيرفته شد، ولى قربانى تو پذيرفته نشد، اگر هابيل را زنده بگذارى، داراى فرزندانى مى‏شود، آن گاه آن‏ها بر فرزندان تو افتخار مى‏كنند كه قربانى پدر ما پذيرفته شد، ولى قربانى پدر شما پذيرفته نشد.(54)
اين وسوسه همچنان ادامه داشت تا اين كه فرصتى به دست آمد. حضرت آدم عليه‏السلام براى زيارت كعبه به مكه رفته بود، قابيل در غياب پدر، نزد هابيل آمد و به او پرخاش كرد و با تندى گفت: قربانى تو قبول شد ولى قربانى من مردود گرديد، آيا مى‏خواهى خواهر زيباى مرا همسر خود سازى، و خواهر نازيباى تو را من به همسرى بپذيرم؟! نه هرگز.
هابيل پاسخ او را داد و او را اندرز نمود كه: دست از سركشى و طغيان بردار.(55)
كشمكش اين دو برادر شديد شد. قابيل نمى‏دانست كه چگونه هابيل را بكشد، شيطان به او چنين القاء كرد: سرش را در ميان دو سنگ بگذار، سپس با آن دو سنگ سر او را بشكن.(56)
مطابق بعضى از روايات، ابليس به صورت پرنده‏اى در آمد و پرنده ديگرى را گرفت و سرش را در ميان دو سنگ نهاد و فشار داد و با آن دو سنگ سر آن پرنده را شكست و در نتيجه آن را كشت. قابيل همين روش را از ابليس براى كشتن برادرش آموخت و با همين ترتيب، برادرش هابيل را مظلومانه به شهادت رسانيد.(57)
از امام صادق عليه‏السلام نقل شده كه فرمود: قابيل جسد هابيل را در بيابان افكند. او سرگردان بود و نمى‏دانست كه آن جسد را چه كند (زيرا قبلاً نديده بود كه انسان‏ها را پس از مرگ به خاك مى‏سپارند). چيزى نگذشت كه ديد درندگان بيابان به سوى جسد هابيل روى آوردند، قابيل (كه گويا تحت فشار شديد وجدان قرار گرفته بود) براى نجات جسد برادر خود، مدتى آن را بر دوش كشيد، ولى باز پرندگان، اطراف او را گرفته بودند و منتظر بودند كه او چه وقت جسد را به خاك مى‏افكند تا به آن حمله‏ور شوند.
خداوند زاغى به آن جا فرستاد. آن زاغ زمين را كند و طعمه خود را ميان خاك پنهان نمود(58) تا به اين ترتيب به قابيل نشان دهد كه چگونه جسد برادرش را به خاك بسپارد.
قابيل نيز به همان ترتيب زمين را گود كرد و جسد برادرش هابيل را كه در ميان آن دفن نمود. در اين هنگام قابيل از غفلت و بى خبرى خود ناراحت شد و فرياد بر آورد:
اى واى بر من! آيا من بايد از اين زاغ هم ناتوانتر باشم، و نتوانم همانند او جسد برادرم را دفن كنم؟(59) (مائده 31)
اين نيز از عنايات الهى بود كه زاغ را فرستاد تا روش دفن را به قابيل بياموزد و جسد پاك هابيل، آن شهيد راه خدا، طعمه درندگان نشود. ضمناً سرزنشى براى قابيل باشد كه بر اثر جهل و خوى زشت، از زاغ هم پست‏تر و نادان‏تر است و همين نادانى و خوى زشت، او را به جنايت قتل نفس واداشته است.
اندوه شديد آدم عليه‏السلام، و دلدارى خداوند
قابيل جنايتكار پس از دفن جسد برادرش، نزد پدر آمد. آدم عليه‏السلام پرسيد: هابيل كجاست؟
قابيل گفت: من چه مى‏دانم، مگر مرا نگهبان او نموده بودى كه سراغش را از من مى‏گيرى؟!
آدم عليه‏السلام كه از فراق هابيل، سخت ناراحت بود، برخاست و سر به بيابان‏ها نهاد تا او را پيدا كند. همچنان سرگردان مى‏گشت اما چيزى نيافت. تا اين كه دريافت كه او به دست قابيل كشته شده است، با ناراحتى گفت: لعنت بر آن زمينى كه خون هابيل را پذيرفت.(60)
از آن پس آدم عليه‏السلام از فراق نور ديده و بهترين پسرش، شب و روز گريه مى‏كرد، و اين حالت تا چهل شبانه روز ادامه يافت.(61)
آدم عليه‏السلام در جستجوى ديگر، قتلگاه هابيل را پيدا كرد و طوفانى از غم در قلبش پديدار شد. آن زمين را كه خون به ناحق ريخته پسرش را پذيرفته، لعنت نمود، و نيز قابيل را لعنت كرد. از آسمان ندايى خطاب به قابيل آمد كه لعنت بر تو باد كه برادرت را كُشتى...
حضرت آدم عليه‏السلام بسيار غمگين به نظر مى‏رسيد و آه و ناله‏اش از فراق پسر عزيزش بلند بود. و شكايتش را به درگاه خدا برد، و از او خواست كه ياريش كند و با الطاف مخصوص خويش، او را از اندوه جانكاه نجات دهد.
خداوند مهربان به آدم عليه‏السلام وحى كرد و به او بشارت داد كه: آرام باش، به جاى هابيل، پسرى را به تو عطا كنم كه جانشين او گردد.
طولى نكشيد كه اين بشارت تحقق يافت، و حوا عليهاالسلام داراى پسر پاك و مباركى گرديد. روز هفتم اين نوزاد، خداوند به آدم عليه‏السلام چنين وحى كرد: اى آدم! اين پسر از ناحيه من به تو هِبَه (بخشش) شده است، نام او را هبة الله بگذار. آدم عليه‏السلام از وجود چنين پسرى خشنود شد، و نام او را هبة الله گذاشت.(62)
اشعار جانسوز آدم عليه‏السلام در سوگ هابيل‏
آدم عليه‏السلام در سوگ جانسوز پسر شهيدش، اشعار زير را سرود و خواند:
تغيّرت البلاد و من عليها
فوجه الْأَرْض مغبرّ قبيح
تغير كل ذى طعم و لون
و قَلَّ بشاشة الوه المليح
ارى طول الحياد علىَّ غمّاً
و هل انامن حياتى مستريح
و مالى لا اجود بسكب دمع
و هابيل تضمنه الضريح
قتل قابيل هابيلاً اخاه
فواحُزنى لَقَد فقد المليح
يعنى: سرزمين‏ها و آن چه در آن‏ها هست همه دگرگون شده، و چهره زمين غبارآلود و زشت گشته است.
مزه هر غذايى، و رنگ هر چيزى تغيير يافته، وچهره شاداب و نمكين اندك شده است.
طول زندگى را براى خود اندوهى دراز مى‏نگرم، آيا روزى خواهد آمد كه از اين زندگى پر رنج راحت شوم؟
چه شده كه اشكهايم جارى نمى‏گردد، و چشمهايم از اشك فشانى دريغ مى‏كنند، با اين كه پيكر هابيل در ميان قبر قرار گرفته است.
قابيل برادرش هابيل را كشت، واى بر اين اندوه كه به فراق هابيل زيبايم گرفتار شدم.(63)
چند پرسش از آدم عليه‏السلام و پاسخ‏هاى او
روزى حضرت آدم عليه‏السلام در محلى نشسته بود، ناگاه شش نفر را كه سه نفر از آن‏ها سفيد روى و نورانى و سه نفر از آن‏ها سياه روى و بد منظر بودند مشاهده كرد. اتفاقاً آن شش نفر نزد آدم آمدند، سفيدرويان در سمت راست آدم و سياه‏رويان در سمت چپ او نشستند.
براى آدم چنين منظره‏اى شگفت آور و غير عادى بود، بى درنگ از آن‏ها خواست خود را معرفى كنند و بعد به سمت راست خود توجه كرد و از يكى از سفيدرويان پرسيد: تو كيستى؟
من عقل و خرد هستم.
آدم عليه‏السلام: جاى تو در كجاست؟
جاى من در مغز و دستگاه انديشه انسان است.
آدم عليه‏السلام از سفيدروى ديگر پرسيد: تو كيستى؟
من مهر و عطوفت هستم.
آدم عليه‏السلام: جاى تو در كجاست؟
جاى من در دل انسان است.
آدم عليه‏السلام از سومين نفر از سفيد رويان پرسيد: تو كيستى؟
من حيا هستم.
آدم عليه‏السلام جاى تو در كجاست؟
جاى من در چشم انسان است.
به اين ترتيب، آدم عليه‏السلام فهميد كه مركز و مظهر عقل مغز است، مركز و مظهر مهر و عاطفه قلب است و مظهر و مركز حيا، چشم مى‏باشد.
آن گاه حضرت آدم عليه‏السلام به سمت چپ نگريست و از سياه‏رويان خواست تا خود را معرفى كنند. از يكى از آن‏ها پرسيد:
تو كيستى؟
من خودخواهى و كبر هستم.
آدم عليه‏السلام جاى تو در كجاست؟
جاى من در مغز و دستگاه انديشه انسان است.
آدم عليه‏السلام: مگر عقل در آن جا قرار نگرفته است؟
چرا، ولى هنگامى كه من در آن جا مستقر مى‏شوم، عقل فرار مى‏كند.
آدم از دومين نفر از سياه‏رويان پرسيد: تو كيستى؟
من رشك و حسد هستم.
آدم عليه‏السلام: جاى تو در كجاست؟
جاى من در دل است.
آدم عليه‏السلام: مگر مهر و عاطفه در آن جا قرار نگرفته است؟
چرا، ولى وقتى كه من در آن جا جاى مى‏گيرم مهر و عاطفه بيرون مى‏رود.
آدم عليه‏السلام از سومين نفر از سياه رويان پرسيد: تو كيستى؟
من طمع و آز هستم.
آدم عليه‏السلام: جاى تو در كجاست؟




 


قصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیه


- جاى من در چشم است.
آدم عليه‏السلام: مگر حيا در آن جا جاى نگرفته است‏
چرا، ولى زمانى كه من در آن جا جاى بگيرم، حيا مى‏رود.(64)
به اين ترتيب حضرت آدم عليه‏السلام درك كرد كه خودخواهى و كبر دشمن عقل است، رشك بردن مخالف عاطفه مى‏باشد و طمع و حيا ضد همديگرند.
گريه جانسوز آدم عليه‏السلام و جبرئيل براى مصائب امام حسين عليه‏السلام‏
در آيه 37 بقره مى‏خوانيم:
فَتَلَقّى آدَمُ مِن رَبِّه كلماتٍ فَتابَ عَلَيهِ؛
آدم عليه‏السلام (هنگام توبه از ترك اُولى) كلماتى را از خداوند دريافت كرد (و با آن‏ها توبه كرد) و خداوند توبه او را پذيرفت.
در كتاب الدرالثمين، در تفسير اين آيه آمده است آدم عليه‏السلام در اين هنگام عرش را ديد كه در آن نام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و امامان عليهم السلام نوشته شده بود. جبرئيل بر او نازل شد و به آدم تلقين كرد تا اين كلمات را بگويد:
يا حَميدُ بِحقِّ محمَّد، يا عالِىُ بِحَقِّ عَلىٍّ، يا فاطِرُ بِحقِّ فاطِمَةَ، يا مُحسِنُ بِحقِّ الحَسَنِ و الحُسَينِ، و مِنكَ الاِحسانُ؛
اى خداى ستوده به حق محمد، اى خداى ارجمند به حق على، اى آفريدگار به حق فاطمه، اى احسان بخش به حق حسن و حسين عليهماالسلام و از تو است احسان.
آدم عليه‏السلام وقتى كه اين كلمات را به زبان آورد، همين كه نام حسين عليه‏السلام به زبانش آمد، دلش شكست و قطرات اشك از چشمانش سرازير گرديد و گفت: اى برادرم جبرئيل! علت چيست كه با ذكر نام حسين عليه‏السلام قلبم مى‏شكند و اشكم جارى مى‏گردد؟!
جبرئيل گفت: اى آدم! بر اين پسرت حسين عليه‏السلام مصيبت جانسوزى وارد مى‏شود كه همه مصيبت‏ها در نزد آن كوچك است.
آدم عليه‏السلام گفت: برادرم جبرئيل! آن مصيبت چيست؟
جبرئيل گفت: حسين عليه‏السلام با لب تشنه و تنها و غريب و بى يار و ياور كشته مى‏شود. اگر او را در آن روز ببينى چنين صدا مى‏زند:
واعطشاه! وا قلة ناصراه!؛ اى واى از سوز تشنگى، واى از كمى ياور!
از شدت تشنگى آسمان، در مقابل چشمانش تيره و تار مى‏گردد، هيچ‏كس جواب او را جز با شمشيرها و وسيله كشتن نمى‏دهد، سر او را همانند گوسفند اما از قفا جدا كنند، و آن چه را از فرش و اسباب خانه دارد همه را غارت مى‏كنند، سرهاى او و يارانش را در شهرها مى‏گردانند، در حالى كه زنان اهل بيتش از كنار آن سرها عبور داده مى‏شوند...
در اين هنگام جبرئيل و آدم عليه‏السلام همچون زنان پسر از دست داده براى مصيبت حسين عليه‏السلام گريه كردند.(65)
شيث وصى حضرت آدم عليه‏السلام‏
هابيل به شهادت رسيد، ولى خداوند با لطف و عنايت خاص خود، به زودى با جانشين پسرش، جاى او را پر كرد. هنگام كشته شدن او، همسرش حامله بود كه پس از مدتى داراى پسرى شد و آدم عليه‏السلام او را به نام پسر مقتولش، هابيل نهاد و به عنوان هابيل بن هابيل خوانده مى‏شد.
پس از آن به لطف خداوند، از حوا پسر ديگرى متولد شد. آدم نام او را شيث گذاشت و فرمود: اين پسرم هبة الله (عطيه خدا) است. شيث هم پيامبر بود و هم وصى حضرت آدم عليه‏السلام.
شيث كم كم بزرگ شد و به سن ازدواج رسيد. خداوند حوريه‏اى به صورت انسان كه نامش ناعمه بود براى شيث فرستاد، شيث تا او را ديد شيفته او شد، خداوند به آدم عليه‏السلام وحى كرد تا ناعمه را همسر شيث گرداند، آدم نيز چنين كرد و پس از مدتى از اين زن و شوهر جديد دخترى متولد شد و به سن ازدواج رسيد، آدم به دستور خدا او را همسر هابيل بن هابيل (پسر عمويش) نمود و به اين ترتيب نسل آدم عليه‏السلام از اين طريق، افزايش يافت.(66)
سال آخر عمر آدم عليه‏السلام و وصيت او
حضرت آدم عليه‏السلام به سال‏هاى آخر عمر رسيد. 930 سال از عمرش گذشته بود.(67)
خداوند به او وحى كرد كه پايان عمرت فرا رسيده و مدت پيامبريت به سر آمده است، اسم اعظم و آن چه كه خدا از اسماء ارجمند به تو آموخته و همه گنجينه نبوت و آن چه را مردم به آن نياز دارند، به شيث عليه‏السلام واگذار كن و به او دستور بده كه اين مسأله را پنهان داشته و تقيه كند تا در برابر آسيب برادرش قابيل در امان بماند، و به دست او كشته نگردد.
به روايت ديگر: حضرت آدم عليه‏السلام هنگام مرگ، فرزندان و نوادگان خود را كه هزاران نفر شده بودند، به دور خود جمع كرد و به آن‏ها چنين وصيت نمود:
اى فرزندان من! برترين فرزندان من، هبة الله، شيث است، و من از طرف خدا او را وصى خود نمودم، از اين رو آن چه از سوى خدا به من تعليم داده شده به شيث مى‏آموزم تا مطابق شريعت من حكم كند كه او حجت خدا بر خلق است.
اى فرزندانم! از او اطاعت كنيد و از فرزندان او سرپيچى نكنيد كه وصى و جانشين و نماينده من در ميان شما است.
سپس طبق دستور آدم عليه‏السلام صندوقى ساختند. ايشان صحايف آسمانى را در ميان آن نهاد و آن صندوق را قفل كرده و كليد آن را به شيث عليه‏السلام تحويل داد و به او گفت:
وقتى از دنيا رفتم، مرا غسل بده و كفن كن و به خاك بسپار. اين را بدان كه از نسل تو پيامبرى پديدار مى‏شود كه او را خاتم پيامبران خدا گويند، اين وصيت را به وصى خود بگو و او به وصى خود نسل به نسل بگويد تا زمانى كه آن حضرت ظاهر گردد.
يكى از بشارت‏هاى آدم عليه‏السلام به مردم عصرش، بشارت به آمدن حضرت نوح عليه‏السلام بود.
آن‏ها را مخاطب قرار مى‏داد و مى‏فرمود: اى مردم! خداوند در آينده پيامبرى به نام نوح عليه‏السلام مبعوث مى‏كند، او مردم را به سوى خداى يكتا دعوت مى‏نمايد ولى قوم او، او را تكذيب مى‏كنند و خداوند آن‏ها را با طوفان شديد به هلاكت مى‏رساند. من به شما سفارش مى‏كنم كه هر كس از شما زمان او را درك كرد، به او ايمان آورده و او را تصديق كند كند و از او پيروى نمايد، كه در اين صورت از غرق شدن در طوفان، مصون مى‏ماند.
آدم عليه‏السلام اين وصيت را به وصى خود شيث، هبة گوشزد نمود، و از او عهد گرفت كه هر سال در روز عيد، اين وصيت (بشارت به آمدن نوح عليه‏السلام) را به مردم اعلام كند. هبة الله نيز به اين وصيت عمل كرد و هر سال در روز عيد، مژده آمدن نوح عليه‏السلام را به مردم اعلام مى‏نمود. سرانجام همانگونه كه آدم عليه‏السلام وصيت كرده بود و هبة الله هر سال آن را يادآورى مى‏كرد، حضرت نوح عليه‏السلام ظهور كرد و پيامبرى خود را اعلام نمود.
عده‏اى بر اساس وصيت آدم عليه‏السلام به نوح عليه‏السلام ايمان آوردند و او را تصديق كردند(68) ولى بسيارى او را تكذيب نموده و بر اثر بلا (طوفان عظيم) به هلاكت رسيدند.
پايان عمر آدم عليه‏السلام و جانشين شدن شيث‏
حضرت آدم عليه‏السلام در بستر رحلت قرار گرفت و در حالى كه بانش به يكتايى خدا و شكر و سپاس از الطاف الهى اشتغال داشت، از دنيا چشم پوشيد.
جبرئيل همراه هفتاد هزار فرشته براى نماز بر جنازه آدم عليه‏السلام حاضر شد و همراه خود كفن و حنوط و بيل بهشتى آورد.
شيث عليه‏السلام جسد حضرت آدم عليه‏السلام را غسل داد و كفن كرد، و به او نماز خواند، جبرئيل و فرشتگان هم به او اقتدا كردند.(69)
فرشتگان بسيارى براى عرض تسليت نزد شيث عليه‏السلام آمدند، در پيشاپيش آن‏ها جبرئيل به شيث عليه‏السلام تسليت گفت و شيث به دستور جبرئيل، در نماز بر جنازه پدرش، سى بار تكبير گفت.
از آن پس، شيث عليه‏السلام به جاى پدر نشست، و آيين پدرش آدم عليه‏السلام را به مردم مى‏آموخت و آن‏ها را به دين خدا فرا مى‏خواند، و به آن‏ها بشارت مى‏داد كه: پس از مدتى خداوند از ذريه من پيامبرى را به نام نوح عليه‏السلام مبعوث مى‏كند. او قوم خود را به سوى خدا دعوت مى‏نمايد، قومش او را تكذيب مى‏كنند و خداوند آن‏ها را با غرق كردن در آب به هلاكت مى‏رساند.
بين آدم تا نوح، ده يا هشت پدر به ترتيب ذيل، واسطه وجود داشته است.
1 - شيث 2 - ريسان (انوش) 3 - قينان 4 - احليت 5 - غنميشا 6 - ادريس كه نام ديگرش، اخنوخ و هرمس است 7 - برد 8 - اخنوخ 9 - متوشلخ 10 - لمك كه نام ديگرش از فخشد است.(70)
جنازه حضرت آدم عليه‏السلام را در سرزمين مكه دفن كردند و پس از گذشت 1500 سال، حضرت نوح عليه‏السلام هنگام طوفان، جنازه آدم عليه‏السلام را از غار كوه ابوقبيس (كنار كعبه) بيرون آورد و به همراه خود با كشتى به سرزمين نجف اشرف برد و در آن جا به خاك سپرد.(71)
هم اكنون قبر آدم عليه‏السلام و قبر نوح عليه‏السلام در كنار حرم مطهر اميرمؤمنان على عليه‏السلام در نجف اشرف قرار دارند.
پايان داستان‏هاى زندگى حضرت آدم عليه‏السلام
 
 
15 - و هشت بار ديگر با عنوان يا بَنِى آدَم.
16 - بقره، 29.
17 - بقره، 30.
18 - بقره، 32.
19 - حج 5.
20 - انعام، 2.
21 - انعام، 2.
22 - صافات، 11.
23 - الرحمن، 14.
24 - كتاب ادريس در 1895 ميلادى در لندن به زبان سريانى چاپ شده است و روايت فوق در صفحه 514 و 515 آن آمده است.
25 - علىّ و الحاكمون، تاليف استاد دكتر محمد صادقى،ص 53.
26 - ص، 71.
27 - تفسير نور الثقلين، ج 1،ص 58.
28 - تفسير نور الثقلين، ج 1،ص 58.
29 - به گفته قرآن، ابليس از نژاد جن بود، كه در جمع فرشتگان عبادت مى‏كرد. (كهف - 50).
30 - نهج البلاغه، خطبه 192.
31 - بقره، 34.
32 - سوره صاد، آيه 71 تا 83، نام ابليس حارث بود، پس از آن كه از درگاه خداوند رانده شد، به ابليس لقب گرفت، زيرا ابليس يعنى مايوس گشته از رحمت خدا.
33 - هماى سعادت،ص 206.
34 - در روايت امام صادق عليه‏السلام آمده: منظور از بهشت، بهشت دنيا بود. (نورالثقلين، ج 1،ص 62).
35 - چنان كه اين مطلب به طور سربسته، از آيه اول سوره نساء و آيه ششم سوره روم استفاده مى‏شود. آن چه در بعضى روايات آمده كه حوا از آخرين دنده چپ آدم عليه‏السلام گرفته شده، از اسرائيليات است و از فصل دوم سفر تكوين تورات تحريف يافته، وارد روايات اسلامى شده است، زيرا تعدد دنده‏هاى زن و مرد، تفاوتى ندارد، و كمتر بودن يك دنده در مردان در جانب چپ از افسانه‏ها است. [سِفر تكوين، قسمت اول اسفار موسى عليه‏السلام و يكى از كتب پنجگانه تورات است‏].
36 - تفسير نور الثقلين، ج 1،ص 430.
37 - همان مدرك.
38 - تفسير نمونه، ج 1،ص 184 و 185.
39 - بقره، 35 - اعراف، 19. در قرآن در شش مورد از درخت ممنوعه سخن به ميان آمده، ولى از چگونگى و نام آن ذكرى نشده است، و در روايات از حضرت رضا عليه‏السلام نقل شده كه آن درخت، درخت گندم بوده و علاوه بر گندم، محصول انگور نيز مى‏داده است. و آدم عليه‏السلام وقتى كه مسجود فرشتگان واقع شد، در ذهن خود به خود گفت: آيا خداوند انسانى برتر از مرا آفريده است؟ خداوند به او فرمود: سرت را به سوى آسمان بلند كن، او چنين كرد، ديد در ساق عرش نوشته شده: معبودى جز خداى يكتا و بى همتا نيست، محمد صلى الله عليه و آله و سلم رسول خدا، و على عليه‏السلام اميرمؤمنان است، و همسرش فاطمه عليهاالسلام بانوى برجسته جهانيان است، و حسن و حسين عليهماالسلام دو جوانان اهل بهشتند. آدم عرض كرد: پروردگارا! اين‏ها كيانند؟ خداوند فرمود: اينها از ذريه تو و بهتر از تو و همه خلايق مى‏باشند، اگر آنها نبودند تو و بهشت و دوزخ و آسمان و زمين را نمى‏آفريدم، از اين كه با چشم حسادت به آن‏ها نگاه كنى بپرهيز، و آرزوى وصول به مقام آن‏ها را نكن... (تفسير نورالثقلين، ج 1،ص 60، به نقل از عيون اخبار الرضا) بنابراين آن درخت ممنوعه هم جنبه مادى داشته كه همان درخت گندم باشد و هم جنبه معنوى داشت كه درخت حسد باشد. روى اين اساس آدم عليه‏السلام و حوا عليها السلام از دو درخت (يا از يك درخت داراى دو ميوه) خوردند و از دو حد مادى و معنوى تجاوز نمودند، از اين رو از بهشت رانده شدند.
40 - بقره، 36.
41 - توضيح اين كه: گناه بر دو گونه است: 1 - مطلق 2 - نسبى، گناه نسبى آن است كه عمل غير حرامى از شخص بزرگى سر زند كه با توجه به شخصيت او، شايسته او نباشد. اگر او آن را انجام داد گناه نسبى محسوب مى‏شود، مانند اين كه فرد ثروتمندى در يك امر خيرى كه سزاوار است صد هزار تومان پول بدهد، ده تومان بدهد، يا هيچ ندهد، يا اين كه اين كار از ديگران مباح و يا مستحب است و هيچگونه گناهى ندارد، براى او گناه نسبى محسوب مى‏شود. گناه آدم نيز اين گونه بود كه از آن به ترك اولى تعبير مى‏شود. در روايتى آمده: حضرت رضا عليه‏السلام فرمود: ماجراى لغزش آدم عليه‏السلام قبل از نبوت او بود، و از گناهان كوچكى بود كه قابل عفو است. (نور الثقلين، ج 1،ص 50) به عبارت روشن‏تر: نهى خدا، ارشادى بود و جنبه توصيه و راهنمايى داشت، نه تكليفى كه انجامش حرام باشد. مانند سفارش پزشك كه فلان غذا را نخور كه اگر بخورى بيمار مى‏گردى.
42 - اعراف، 22.
43 - تفسير نور الثقلين، ج 1،ص 61.
44 - اعراف، 23 - 25، بقره، 24 و 25.
45 - بقره، 37.
46 - مجمع البيان، ج 1،ص 89، (ذيل آيه 37 بقره).
47 - الدر المنثور، ج 1،ص 60 و 61 - مناقب ابن مغازلى شافعى، چاپ اسلامية،ص 63.
48 - مجمع البيان، ج 1،ص 89، - نورالثقلين، ج 1،ص 67 و 68 - منافاتى ندارد كه خداوند در عباراتى كه به آدم و حوا آموخت تا توبه كنند، هم كلمات توحيد، و هم نام پنج تن آل عبا عليهم السلام را واسطه توبه آنان قرار داده باشد.
49 - از ظاهر بعضى از آيات قرآن مانند آيه يك سوره نساء ... وَ بَثَّ منهُما رِجالاً كثِيراً وِ نِساءً استفاده مى‏شود كه در ازدواج فرزندان آدم، شخص ثالثى در كار نبوده است، و ضرورت اجتماعى چنين اقتضا داشت، ولى روايات و گفتار مفسران در اين باره گوناگون است، و در بعضى از روايات، از دواج خواهر و برادر فرزندان آدم عليه‏السلام تكذيب شده است (چنان كه در تفسير نورالثقلين، ج 1،ص 610، و بحار، ج 11،ص 226، ذكر شده) به نظر مى‏رسد بهترين قول اين است كه: قابيل و هابيل با دو دختر كه از بازماندگان نسل‏هاى در حال انقراض قبل بودند، ازدواج نموده‏اند، زيرا طبق بعضى از روايات (كه قبلا تحت عنوان سرآغاز ذكر شد) آدم عليه‏السلام اولين انسان روى زمين نيست.
50 - مجمع البيان، ج 3،ص 183.
51 - مجمع البيان، ج 3،ص 183.
52 - اقتباس از بحار، ج 11،ص 240.
53 - مائده، 27 تا 30.
54 - تفسير نورالثقلين، ج 1،ص 612.
55 - مجمع البيان، ج 1،ص 183.
56 - طبق بعضى از روايات هابيل در خواب بود، قابيل با كمال ناجوانمردى به او حمله كرد و او را كشت. (تفسير قرطبى، ج 3،ص 2123.)
57 - بحار، ج 11،ص 230؛ مجمع البيان، ج 3،ص 184.
58 - مائده، 31.
59 - مجمع البيان، ج 3،ص 185 - زاغ داراى پرهاى سياه است و به كلاغ شباهت دارد.
60 - اين زمين، در ناحيه جنوب مسجد جامع بصره قرار گرفته است. (بحار، ج 11،ص 228).
61 - تفسير نور الثقلين، ج 1،ص 612.
62 - بحار، ج 11،ص 230 و 231 - به نقل ديگر، هنگامى كه هابيل كشته شد، همسرش حامله بود، پس از مدتى پسرى از او متولد شد، آدم نام او را هابيل گذاشت و پس از مدتى، خداوند به خود آدم پسرى داد، نام او را شيث گذاشت و گفت: اين پسرم هبة الله (از عطاياى خدا) است. (همان مدرك،ص 228).
63 - عيون اخبار الرضا عليه‏السلام، ج 1،ص 243، (به نقل از حضرت على عليه‏السلام).
64 - المواعظ العددية،ص 189.
65 - بحار، ج 44،ص 245.
66 - بحار، ج 11،ص 228.
67 - عيون اخبار الرضا، ج 1، 242.
68 - اقتباس از روضه الكافى،ص 114 و 115.
69 - اقتباس از تاريخ انبياء،ص 124 و 125.
70 - - بحار، ج 11،ص 228 و 229.
71 - تاريخ انبياء،ص 125.    

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (2)

 

بخش اول: داستان‏هاى پيامبران در قرآن‏

   سرآغاز جهان‏

   آفرينش جهان و زمين‏

   آفرينش بشر

   نتيجه و جمع بندى‏

 

بخش اول: داستان‏هاى پيامبران در قرآن‏

سرآغاز جهان‏

در پيشگفتار ذكر شد كه در قرآن علاوه بر نام مبارك پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم، نام 25 پيامبر با صراحت آمده، و نام حضرت اشموئيل و حضرت خضر عليهماالسلام نيز به اشاره آمده است، و در مجموع نام 28 پيامبر ذكر شده. اينك در اين بخش به شرح زندگى 28 پيامبر - به جز پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم - مى‏پردازيم. قبل از شروع داستان‏ها ناگزيريم نظر شما را به طور خلاصه به سر آغاز جهان و خلقت تدريجى آسمان‏ها و زمين و آفرينش انسان‏ها جلب كنيم.

آفرينش جهان و زمين‏

در قرآن، هفت بار اين مطلب تكرار شده كه خداوند آسمان‏ها و زمين را در شش روز آفريده است.(9) منظور از يوم (روز) در اين آيات، روز معمولى نيست، بلكه منظور از آن، دوران است، خواه اين دوران كوتاه باشد يا طولانى، هر چند ميليون‏ها سال به طول انجامد.

در اين كه زمين چند سال قبل آفريده شده، روشن نيست، و آن چه دانشمندان مى‏گويند از روى حدس و گمان است.

ستاره‏شناسان تا امروز، مطابق وسايل علمى‏اى كه در اختيار دارند، به اين نتيجه رسيده‏اند كه: تمام اين دنياى عظيم از صد هزار ميليون كهكشان تشكيل يافته، و هر كهكشانى صدها ميليون خورشيد دارد، و همه آن‏ها خورشيدها در مقابل دنياى بزرگ، ذره كوچك هستند.(10)

و در مورد آفرينش زمين، تخمين زده‏اند كه 5/4 ميليارد سال از عمر آن مى‏گذرد.

آفرينش بشر

دانشمندان، امروز معتقدند: بشر، مهمان تازه‏اى است كه وارد كره زمين شده، در حالى كه از آفرينش جهان، كروبيان، فرشتگان، حيوانات و جنبندگان سال‏هاى درازى مى‏گذشت، در پايان كار، بشر آفريده شد.

در آيه نخست سوره دهر مى‏خوانيم:

هَل أَتى عَلَى الاءِنسانِ حينٌ مِنَ الدَّهرِ لَم يِكُن شَيئاً مَذكُوراً؛

آيا چنين نيست كه زمانى طولانى بر انسان گذشت كه چيز قابل ذكرى نبود؟

امام باقر عليه‏السلام در تفسير اين آيه فرمود:

كان مذكوراً فِى العِلمِ وَ لَم يَكن مَذكوراً فِى الخَلقِ؛

انسان در علم خدا، مذكور بود، هر چند در جهان آفرينش، ذكرى از او نبود.(11)

از اين بيان مى‏توان استفاده كرد، كه قبل از انسان، موجودات بسيارى آفريده شده بودند، و انسان مهمان تازه وارده زمين است.

ناگفته نماند كه مطابق پاره‏اى از روايات، حضرت آدم عليه‏السلام نخستين انسان روى زمين نبوده است، بلكه نخستين انسان نسل جديد، از حدود هفت هزار سال قبل تا آخر الزمان و تا قيامت خواهد بود.

اين مطلب، هم در روايات اسلامى ديده مى‏شود، و هم از نظر علمى ثابت شده كه انسان ميليون‏ها سال قبل، در زمين وجود داشته است، چنان كه بقاياى فُسيل شده اسكلت انسان كه در كاوشهاى زمين‏شناسى پيدا شده، بيانگر اين موضوع است.

ابوحمزه ثمالى مى‏گويد: امام سجاد عليه‏السلام فرمود:

أَتَظُنُّ أَنَّ اللهَ لَم يَخلُق خَلقاً سَواكُم؟ بَلى وَ اللهِ! لَقَد خَلَق اللهُ أَلفَ الفَ آدَمَ، و اَلفَ الفَ عالَمٍ، وَ اَنتَ فِى آخِرِ تِلكَ العَوالِمِ؛

آيا گمان مى‏كنى كه خداوند مخلوقاتى غير از شما را نيافريده است؟ آرى سوگند به خدا، خداوند هزار هزار (يك ميليون) آدم، و هزار هزار (يك ميليون) عالم آفريده، سوگند به خدا تو آخرين (نسل) از اين عالم مى‏باشى(12)

جابر بن يزيد نقل مى‏كند، امام باقر عليه‏السلام در ضمن گفتارى فرمود:

لَعلَّك تَرى أَنَّ اللهَ عز و جلَ اءنَّما خَلقَ هذا العالَمَ الواحِدَ، اَو تَرَى أنَ اللهَ عز و جل لَم يَخلُق بَشراً غَيرَكُم؟ بَلى واللهِ لَقَد خَلَق اللهُ تبارَكَ وَ تَعالى اَلفَ الفَ عالَمٍ، وَ اَلفَ الفَ آدَمَ، و اَنتَ فِى آخرِ تلكَ العَوالمِ و اُولئِكَ الآدَميّينَ؛

گويا رأى تو چنين است كه خداوند همين يك جهان را (كه نسل ما نيز جزء آن است) آفريده است؟ يا چنين مى‏پندارى كه خداوند متعال انسانى غير از (نسل) شما را نيافريده است، آرى سوگند به خدا، خداوند متعال هزار هزار عالم، و هزار هزار آدم را آفريده بو تو در (نسل) آخر اين عالم‏ها و اين آدم‏ها هستى.(13)

نتيجه و جمع بندى‏

از مطالب بالا كه نظريات علمى نيز آن را تاييد مى‏كند، چنين نتيجه مى‏گيريم كه منظور از حضرت آدم عليه‏السلام در اسلام، كه از آن به عنوان اَبُوالبَشر (پدر انسان‏ها) ياد مى‏شود، و نام او در قرآن 25 بار (كه هشت مورد آن به صورت يا بَنى آدَم است) آمده، نخستين انسان اين عالَم (كه آخرين عالم است و تا قيامت امتداد دارد) مى‏باشد، و قبل از او هزار هزار (منهاى يك) آدم و نسل، وجود داشته، كه هر آدم و نسلش در يك عالم بوده‏اند، و پس از انقراض آن نسل، عالَم آن‏ها به پايان رسيده و سپس عالَم جديد و آدم جديد براى نسل‏هاى آينده به وجود آمده‏اند.

از قرائن و نشانه‏ها استفاده مى‏شود كه آدم عليه‏السلام پدر بزرگ نسل فعلى، كامل‏ترين انسان‏ها بوده، و در نتيجه اين نسل و اين عالَم كه ما در آن هستيم و تا قيامت امتداد دارد، نسبت به نسل‏ها و عالم‏هاى گذشته، برترى دارد، از اين رو سجده فرشتگان كه مطابق فرمان خدا بر آدم عليه‏السلام انجام شد، به عنوان انجام فرمان خدا و تكريم و تجليل از اين آدم (كه آخرين آدم است) بوده و فرشتگان، خدا را سجده شكر نمودند كه پدر كامل‏ترين نسل انسانى را آفريد، ولى نسل‏هاى قبل - كه گاهى در بعضى از روايات از آن‏ها با عنوان نسناس ياد شده - از چنين تكامل و موقعيتى برخوردار نبوده‏اند.(14)

با اين اشاره و سرآغاز، كه بيشتر مبتنى بر قرائن و حدس است، ورق داستان‏ها را به روى خود مى‏گشاييم، و گوش جان فرا مى‏دهيم تا درسهايى از اين داستان‏ها بياموزيم و در راستاى تكامل خود، از آن بهره گيريم.

 

 

 

1 - بصائر الدرجات،ص 192.

2 - نهج البلاغه، خطبه 18.

3 - نهج البلاغه، خطبه 176.

4 - البته ناگفته نماند كه ما در اين كتاب از روايات به وفور استفاده كرده‏ايم، به اين ترتيب كه قرآن را متن و محور قرار داده‏ايم، و براى توضيح بيشتر از روايات بهره جسته‏ايم.

5 - نهج البلاغه، خطبه 110.

6 - خصال شيخ صدوق، ج 2،ص 172 - بحار، ج 11،ص 30.

7 - نام اشموئيل عليه‏السلام، در قرآن نيامده، ولى در آيات 247 و 248 بقره، به عنوان نبى (پيامبر) ياد شده است.

8 - نام خضر عليه‏السلام در قرآن نيامده، ولى در سوره كهف در آيات 60 تا 82، سخن از او به ميان آمده است.

9 - اَلَّذِى خَلَقَ السَّموات و الارض فى ستة ايامٍ (اعراف، 57 - يونس، 3 - هود، 7 - فرقان - سجده، 4 - ق، 38 - حديد، 4).

10 - اقتباس از تاريخ انبياء، تاليف عمادزاده،ص 53.

11 - مجمع البيان، ج 10، ص 406.

12 - مشارق الانوار بُرسى، طبق نقل بحار، ج 57،ص 336.

13 - توحيد صدوق،ص 200، خصال صدوق،ص 180، تفسير نورالثقلين، ج 1،ص 16 و 59، بحار، ج 75،ص 336.

14 - از آيه 30 سوره بقره كه حاكى از سؤال اعتراض گونه فرشتگان در مورد خلقت آدم عليه‏السلام است، بعضى چنين استفاده كرده‏اند كه: قبلا نسل‏هايى از انسان‏ها وجود داشته‏اند و همواره به فساد و خونريزى سرگرم بوده‏اند و منقرض شده‏اند، و در پاسخ خداوند به فرشتگان كه در آيه 31 بقره آمده، اشاره‏اى به تكامل يافتن آخرين آدم و نسل او وجود دارد.

متن کتاب قصه های قرآنی مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی (1)

سخن ناشر

پيشگفتار

   الف: قرآن‏شناسى‏

   ب: موضوعات متنوع در قرآن‏

   ج: نقش داستان‏ها در سازندگى انسان‏

   د: پيامبران در قرآن‏

   ه: كتاب حاضر

سخن ناشر

بدانيد كه اين قرآن، همان خيرخواه و نصيحت‏گويى است كه در آن فريب و خيانت راه ندارد. راهنمايى است كه جز به راه راست و درست نمى‏رود و خبردهنده‏اى است كه دروغ نمى‏گويد. هيچ كس با اين قرآن ننشست، جز اين كه چيزى به او افزوده و چيزى از او كاسته شد؛ بصيرت و هدايتش افزون و گمراهى و نابينايى‏اش كاسته گرديد، و بدانيد كه پس از قرآن به هيچ راهنمايى نيازى نمانده و پيش از قرآن، هيچ كس از هدايت بى نياز نبوده است. پس درمان دردهاى خود را در آن بجوييد و در سختى‏هايتان از آن كمك بخواهيد، زيرا در اين قرآن، شفاى بزرگترين دردها كه همان كفر و نفاق و تباهى و گمراهى است، وجود دارد.

(نهج البلاغه - خطبه 175)

قرآن مجيد، قانون اساسى ما و سنگ بناى تمدن اسلامى است. حتى صاحبنظران بى‏غرض بيگانه، به اين نتيجه رسيده‏اند كه در فرهنگ بشرى، كتابى فرهنگ‏آفرين و زندگى‏سازتر از قرآن وجود ندارد.

همچنين هيچ كتابى اعم از كتب مقدس يا كتب ديگر نيست كه تاريخى به قدمت و در عين حال تاريخچه‏اى به روشنى قرآن داشته باشد. امروزه حتى اسلام‏شناسانى كه رقيبانه، يا به ندرت خصمانه به فرهنگ اسلام و تاريخ قرآن مى‏نگرند، به اين حقيقت كه قرآن بى افزود و كاست، همان است كه در زمان حيات رسول اكرم، صلى الله عليه و آله و سلم توسط كاتبان وحى با ابزار ساده و ابتدايى آن زمان نوشته شده و طى مراحل بعد، به اقطار و مراكز فرهنگى و سياسى مهم جهان اسلام ارسال شده است، اذعان دارند.

آرى، قرآن مجيد سر منشأ و سرچشمه اغلب علوم و معارف اسلامى است. قرآن كريم غير از آن كه وحى‏نامه الهى است، كهن‏ترين سند تاريخى اسلامى نيز به شمار مى‏آيد و در شناساندن سيره نبوى، تاريخ صدر اسلام، غزوات و تحولات مربوط به تكوين اسلام، قديمى‏ترين منبع است.

قرآن مجيد با بيان بهترين داستان‏هاى دنيا، توصيه‏هاى بسيار به فضايل اخلاقى و نهى تخطئه از رذايل اخلاقى، اساس اخلاق و حكمت عملى را بنيان مى‏نهد و خود يك رساله اخلاقى متعالى است.

تمامى فرق مسلمين معتقدند، قرآن كريم بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نازل شده و به حكم آيات 44 و 64 سوره مباركه نحل، پيامبر عظيم الشأن اسلام، صلى الله عليه و آله و سلم مفسر و مبين حقيقى قرآن مى‏باشند. و اين مفسر بزرگوار مى‏فرمايند: قرآن و عترت من از يكديگر جدا شدنى نيستند، و مادامى كه امت اسلام به اين دو امانت گرانقدر تمسك جويند، گمراه نخواهند شد. و معصومين عليهم السلام نيز در پاسخ اصحاب فرموده‏اند: هرگاه در فهم معانى قرآن، با اشكال مواجه شديد، از آل محمد - صلى الله عليه و آله و سلم - بپرسيد.(1)

كتابى كه پيش روى داريد، داستان‏هاى موجود در قرآن را با زبانى بسيار روان و شيوا بيان نموده است. نيز براى تكميل و گزارش جزئيات قصه‏ها، از روايات مستند معصومين عليهم السلام و نظرات برخى از مورخان و مفسران بزرگ قرآن مجيد استفاده شده است. ضمن تشكر از مؤلف گرانقدر، دانشمند محترم حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاى /، از خداوند بزرگ مسئلت داريم همه ما را در راه تأمل و تفكر در آيات قرآن و عمل به آن‏ها در تمام مراحل و مواقف زندگى موفق بدارد و نيز توفيق خدمت به قرآن و نشر معارف آن را به ما عنايت فرمايد: انَّكَ على كل شى‏ءٍ قدير.

مؤسسه انتشارات نبوى تهران - 1378

پيشگفتار

الف: قرآن‏شناسى‏

بدون ترديد قرآن بزرگترين و آخرين كتاب آسمانى است كه بر پيامبر اكرم اسلام، خاتم پيامبران حضرت محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله و سلم نازل شده است.

و بدون ترديد وقتى ما مى‏توانيم از قرآن كه بزرگترين و عميقترين كتاب انسان‏سازى است بهره‏مند شويم كه آن را بشناسيم، و بهترين راه شناخت، آن است كه موضوعات آن را جدا جدا مورد بررسى قرار دهيم و با تجزيه و تحليل عميق، به اهداف آن دست يابيم.

هدف اصلى قرآن، هدايت بشر به سوى تكامل است، هدايتى كه در پرتو آن، رحمت همه جانبه مادى و معنوى براى انسان‏هاى با ايمان به دست مى‏آيد، چنان كه در آيه 57 سوره يونس مى‏خوانيم:

يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءتْكُم مَّوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَ شِفَاء لِّمَا فِى الصُّدُورِ وَ هُدًى وَ رَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ؛

اى مردم! اندرزى از طرف پروردگارتان براى شما آمده است، و درمانى براى آنچه در سينه‏ها است، (شفاى دلهاى شما) و هدايت و رحمتى است براى انسانهاى با ايمان.

در اين آيه، قرآن به عنوان موعظه (نرم كننده مزرعه دل براى كشت بذرهاى معنوى) و شفاء و درمان بيمارى‏هاى معنوى، و مايه هدايت به راه راست، و سرانجام، رحمت همه جانبه براى انسان‏ها معرفى شده است.

بنابراين، قرآن را بايد به اين عنوان بشناسيم و بپذيريم كه يك كتاب كامل انسان‏سازى است و آن چه در قرآن آمده، همه به نحوى انسان‏ها را به سوى هدايت راهنمايى مى‏كند. تمام آيات، جمله‏ها و واژه‏هاى آن در مسير هدايت و ساختن انسان كامل به كار رفته است، و از آغاز تا انجام آن، كلمه‏اى نمى‏يابيم كه در راستاى هدايت و انسان سازى نباشد. از سوى ديگر قرآن در مسأله هدايت، يك كتاب كامل است و هيچگونه نقصى در آن نيست. همه ريشه‏ها، عوامل، زمينه‏ها، انگيزه‏ها و نتايج درخشان سعادت و هدايت را بيان كرده است، و شاعر چه زيبا سروده:

اول و آخر قرآن ز چه با آمد و سين

يعنى اندر ره دين رهبر تو قرآن بس

ب: موضوعات متنوع در قرآن‏

از آن جا كه انسان داراى ابعاد گوناگون است، راه‏هاى هدايت او نيز متنوع بوده و ابعاد گوناگون دارد. بر همين اساس كتابى كه به عنوان هدايت كامل انسان وضع مى‏شود، بايد از همه ابعاد انسان‏سازى بهره‏مند باشد.

قرآن يك چنين كتابى است. عوامل و راه‏هاى گوناگون هدايت، از عقايد و معارف و اصول و فروع گرفته تا اخلاق و ارزش‏هاى مختلف زندگى را با بهترين بيان شرح داده است و در اين راستا از هيچ عامل و قالب سازندگى فروگذار ننموده است. از جمله، ارزشها و ضد ارزش‏ها را در قالب داستان، تعيين نموده است.

طبيعتاً يك كتاب كامل انسان‏سازى نيز بايد اين گونه باشد، از يك سو نيروى فكر و انديشه را بپروراند و از سوى ديگر عواطف و احساسات را حركت بخشد و در آخر راه كارهاى صحيح و بهينه را ارائه دهد و همچون درياى ژرفى باشد كه داراى همه گونه ذخاير و گنجينه است.

قرآن داراى چنين ويژگى‏هايى است، چنان كه اميرمؤمنان على عليه‏السلام مى‏فرمايند:

وَ إِنَّ الْقُرآنَ ظَاهِرُهُ أَنِيقٌ، وَ بَاطِنُهُ عَمِيقٌ، لاَ تَفْنَى عَجَائِبُهُ، وَ لاَتَنْقَضِى غَرَائِبُهُ، وَ لاَ تُكْشَفُ الظُّلُمَاتُ إلاَّ بِهِ؛

همانا قرآن داراى ظاهرى زيبا، و شگفت‏انگيز و باطنى پرمايه و عميق است، نكات ژرف آور آن فانى نگردد، و اسرار نهفته آن پايان نيابد، و هرگز تاريكيهاى (جهل و گمراهى) جز در پرتو آن، برطرف نخواهد شد.(2)

و در مورد ديگر مى‏فرمايد:

وَ إِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَعِظْ أَحَداً بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ، فَإِنَّهُ حَبْلُ اللهِ الْمَتِينُ، وَ سَبَبُهُ الاَْمِينُ، وَ فِيهِ رَبِيعُ الْقَلْبِ، وَ يَنَابِيعُ الْعِلْمِ، وَ مَا لِلْقَلْبِ جَلاَءٌ غَيْرُهُ؛

خداوند سبحان هيچكس را به مطلبى مانند آن چه در قرآن آمده، موعظه نفرموده است، زيرا قرآن رشته محكم خدا، و وسيله امين او است، بهار دلها و چشمه‏هاى دانش در قرآن است، براى قلب و دل جلاء و درخششى جز قرآن نتواند يافت.(3)

ج: نقش داستان‏ها در سازندگى انسان‏

يكى از بخش‏هاى مهم قرآن، داستان‏هاى پيامبران و پيشينيان و حوادث عصر نزول قرآن است، به طورى كه قسمت بسيار مهم قرآن به بيان سرگذشت پيشينيان اختصاص يافته است، چرا كه:

تاريخ حقيقى - دور از خرافات و هرگونه دروغ - همچون آيينه صافى است كه زشت و زيبا را نشان مى‏دهد، كاميابى‏ها و ناكامى‏ها و عوامل و نتايج آن‏ها را، و به طور خلاصه تمام قامت جوامع انسانى را منعكس مى‏نمايد.

تاريخ؛ آزمايشگاه مسايل گوناگون است، چرا كه آنچه را انسان در ذهن خود با دلايل عقلى ترسيم مى‏كند، آن را در صفحه تاريخ به صورت عينى مى‏يابد و هيچ چيزى مانند تاريخ، نشانگر واقعيات زندگى به طور ملموس نيست.

داستان‏هاى حقيقى، همان فرازهاى تاريخ است. تاريخ مجموعه‏اى از ارزشمندترين تجربيات پيشينيان را براى ما به ارمغان مى‏آورد و به همين دليل مى‏تواند نقش سازنده و بسيار اثربخشى در تربيت انسان‏ها داشته باشد.

تاريخ يكى از منابع بزرگ معرفت و شناخت است.

اهميت تاريخ از اين نظر است كه كمتر حادثه‏اى را در زندگى امروز مى‏توان يافت كه نمونه‏هايى از آن در گذشته نباشد، زيرا تاريخ همواره تكرار مى‏شود، و سعادت و شقاوت را به روشنى نشان مى‏دهد.

قرآن كه يك كتاب كامل تربيتى است، از تاريخ زندگى پيشينيان، كه وسيله مهم هدايت است، حداكثر استفاده را مى‏نمايد، و با نشان دادن الگوها، در اعماق عواطف نفوذ مى‏كند و موجب تغيير و تحول مى‏شود.

قابل توجه اين كه: داستان‏هاى قرآن در هر مورد، از بهترين نمونه‏ها استفاده كرده، و ريشه‏ها و عوامل و نتايج را همراه خود بيان نموده است و در نتيجه عالى‏ترين درسهاى ملموس و روشن را مى‏آموزد.(4)

هدف قرآن از ذكر داستان‏ها، داستان‏سرايى و سرگرمى نيست، بلكه از جاذبه داستان كه داراى كشش ويژه‏اى است استفاده كرده، تا انديشه‏ها را بارور سازد و موجب عبرت و تحول گردد.

چنان كه در آيه 176 اعراف مى‏خوانيم، خداوند به پيامبرش مى‏فرمايد:

فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ؛

اين داستانها را براى آنها بازگو كن، شايد بينديشند و بيدار شوند.

و در آيه 111 سوره يوسف مى‏خوانيم:

لَقَدْ كَانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِوْلِي‏الأَلْبَابِ؛

قطعاً در سرگذشت آنها درس عبرتى براى صاحبان انديشه است.

بر همين اساس اميرمؤمنان على عليه‏السلام داستان‏هاى قرآن را سودمندترين داستان‏ها براى تربيت و پالايش نفوس دانسته و به فراگيرى آن‏ها تأكيد مى‏كند و در فرازى از سخنانش فرمايد:

وَ تعَلِّمُوا الْقُرآنَ فَاِنَّهُ اَحسَنَ الحَدِيثِ،... وَ اَحسِنُوا تِلاوِتِهِ، فِاِنَّهُ اَنفَعُ القَصَصِ؛

قرآن را فراگيريد كه بهترين گفته‏هاست... و آن را با نيكوترين صورت تلاوت كنيد كه سودبخش‏ترين سرگذشتها است.(5)

د: پيامبران در قرآن‏

بيشتر داستان‏هاى قرآن، از پيامبران و در رابطه با آن‏هاست.

درباره تعداد پيامبران، روايات مختلفى نقل شده، معروف اين است كه خداوند 124 هزار پيامبر، فرستاده است، اولين آن‏ها حضرت آدم عليه‏السلام و آخرين آن‏ها پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم است. در اين باره روايات متعددى نقل شده كه در اين جا به ذكر يك روايت مى‏پردازيم. حضرت امام رضا عليه‏السلام از پدران خود از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرد كه فرمود:

خلق الله عز و جل مأة الفٍ و اربعة و عشرين ألف نبىٍّ، انا اكرمهم على الله و لا فخر، و خلق الله عز و جل مأَة الفٍ و اربعةَ و عشرينَ الفِ وصىٍّ، فعَلِىٌّ اكرَمهُم عَلى اللهِ و افضَلُهُم؛

خداوند بزرگ 124 هزار پيامبر را آفريد كه من گرامى‏ترين آن‏ها در پيشگاه خدا هستم، و اين را از روى افتخار نمى‏گويم، و خداوند 124 هزار وصى پيامبر آفريد كه على عليه‏السلام گرامى‏ترين و برترين آن‏ها در پيشگاه خدا است.(6)

اهداف پيامبران در يك جمله خلاصه مى‏شود كه عبارت است از: پاكسازى و بهسازى. نام 26 پيامبر در قرآن به صراحت ذكر شده، و نام حضرت اشموئيل و خضر عليهماالسلام گرچه به صراحت ذكر نشده، ولى مطالبى از آن‏ها به ميان آمده است.

پيامبرانى كه - علاوه بر پيامبر اسلام - نام آن‏ها به طور صريح در قرآن آمده 25 نفر هستند، اگر به اين تعداد، حضرت اشموئيل و حضرت خضر را كه نام آن‏ها به صراحت در قرآن نيامده اضافه نماييم، بيست و هفت نفر به ترتيب زير هستند:

1 - آدم 2 - ادريس - 3 - نوح 4 - هود 5 - صالح 6 - ابراهيم 7 - اسماعيل 8 - اسحاق 9- لوط 10 - يعقوب 11 - يوسف 12 - ايوب 13 - ذى الكفل 14 - شعيب 15 - موسى 16 - هارون 17 - اشموئيل‏(7) 18 - داوود 19 - سليمان بن داوود 20 - يونس 21 - الياس 22 - اليسع 23 - عُزَير 24 - خضر(8) 25 - زكريا 26 - يحيى 27 - عيسى (عليهم‏السلام)

ما نخست داستان‏هاى زندگى 27 پيامبر مذكور را در بخش اول مى‏نگاريم، سپس داستان‏هاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در قرآن، و داستان‏هاى افراد ديگر را كه در قرآن آمده در بخش دوم خاطرنشان مى‏سازيم.

به اميد آن كه زندگى سراسر درس و عبرت اين فرزانگان تاريخ و بندگان صالح خداى بزرگ و افراد مقابل آن‏ها، الگو و سرمشق سازنده‏اى براى همه ما باشد.

ه: كتاب حاضر

اين كتاب بر اساس آيات قرآن تنظيم شده، و براى توضيح، از روايات و گفتار مفسران استفاده بسيار شده است. در اين كتاب سعى شده كه داستان‏هاى قرآن از پيامبران و غير پيامبران در دو بخش با قلم روان و همگانى نگارش يابد تا همه بتوانند از فراز و نشيب‏هاى اين داستان‏هاى جالب و تكان دهنده، درس عبرت بياموزند تا در آيينه اين داستان‏ها، سرنوشت شوم متكبران و حسودان را با چشم خود ببينند و عظمت و شكوه پارسيان و پاك‏سرشتان را مشاهده كنند. حاكميت اراده خدا را در همه چيز بنگرند، منظره‏هاى زشت و زيبا را تماشا نمايند و با مقايسه عميق بين آن‏ها، از زشتى‏ها دور شده و به زيبايى‏ها بپيوندند. اين كتاب در دو بخش زير تنظيم شده است:

بخش اول: داستان‏هاى پيامبران در قرآن

بخش دوم: داستان‏هاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم و ديگران در قرآن

خدايا! به عظمت مقام قرآن تو را سوگند مى‏دهيم و از تو مسئلت مى‏نماييم كه گام‏هاى ما را در راستاى هدايت‏هاى روشنگرانه قرآن قرار دهى، و دلهاى ما را به نور تابان قرآن روشن فرمايى، و افكار و احوال ما را براى بهره مندى از سرگذشت‏هاى آموزنده و سازنده قرآن آماده سازى.

آمين رب العالمين

حوزه علميه قم، محمد محمدى اشتهاردى

زمستان سال 1376 شمسى

 


فضیلت و آداب عقیقه نوزاد

فضیلت و آداب عقیقه نوزاد

 

قَالَ الصّادِق7 :الصَّبِيُّ إِذَا وُلِدَ عُقَّ عَنْهُ ... و يُدْعَى نَفَرٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ فَيَأْكُلُونَ وَ يَدْعُونَ‏ لِلْغُلَامِ‏

امام صادق 7 فرمودند : مستحب برای نوزاد عَقیقه شود و با آن غذا تهیّه شود و گروهی از مسلمانان دعوت شوند و غذا بخورند و برای کودک دعا کنند  ( کتاب  وسائل الشيعه ؛ ج‏21، ص: 424 )

( عقیقه کردن یعنی ما حیوانی را در راه خدا ذبح کنیم و آن را فدایی نوزاد مان قرار دهیم و از خدا بخواهیم در عوض آن، خدا به فرزند ما سلامتی بدهد )

 

1.         عقیقه از قربانی عید قربان مهم تر است.

2.        بهتر است روز هفتم تولد نوزاد باشد.

3.        عقیقه می تواند گوسفند یا بُز یا گاو یا شتر باشد.

4.        خوب است عقیقه نوزادِ پسر، نَر و نوزادِ دختر، مادّه باشد.

5.        اگر عقیقه گوسفند باشد هفت ماهه به بالا باشد و اگر بُز باشد یک ساله به بالا باشد.

6.        هر چه چاق تر باشد بهتر است و دعای عقیقه قبل از ذبح آن خوانده شود.

7.        عقیقه کور نباشد، لنگ نباشد، شاخ آن شکسته نباشد، گوشش را نبریده باشد و از هر جهت سالم باشد.

8.        گوشت آن را بپزند و مؤمنین را برای تناول آن دعوت شوند.

9.        کسی که نمی داند پدرش برای او عقیقه کرده است یا نه خوب است خودش عقیقه کند.

10.     کسی که توانایی عقیقه ندارد هر زمان که توانست عقیقه کند هر چند بعد از سالها بعد از تولّد نوزاد باشد.

11.     استخوان های قربانی عقیقه از مفاصل جدا شود و شکسته نشود.

12.     دادن پول به مقدار عقیقه به فقراء جای عقیقه را نمی گیرد و خدا دوست دارد خون عقیقه ریخته شود.

13.     پدر و مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگ نوزاد از عقیقه نخورند.

 

  دعای قبل از ذبح عقیقه :

دعای اول :

بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ اللَّهُمَّ عَقِيقَةٌ عَنْ فُلَانٍ (نام نوزاد را می برید ) لَحْمُهَا بِلَحْمِهِ‏ وَ دَمُهَا بِدَمِهِ وَ عَظْمُهَا بِعَظْمِهِ اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ وِقَاءً لآِلِ مُحَمَّدٍ عَلَیهِ وَ آلِهِ السَّلام

بنام خدا و بيارى خدا، بارخدايا! اين قربانى جان فداىِ فلانى است. گوشت اين عقيقه‏ در برابرِ گوشت او و خون اين عقيقه‏ در برابرِ خون او و استخوانش در برابرِ استخوان او. بارخدايا! اين نوزاد را سپرِ بلایِ آلِ مُحمّد 6 قرار ده.

 

دعای دوم :

( يا قَوْمِ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ، إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً مُسْلِماً، وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ‏، إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، لا شَرِيكَ لَهُ وَ بِذلِكَ أُمِرْتُ‏ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ اللَّهُمَّ مِنْكَ وَ لَكَ بِسْمِ اللَّهِ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ، اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ تَقَبَّلْ مِنْ فُلَانِ بْنِ فُلَانٍ ) (نام نوزاد و پدر او را می برید و اگر دختر بود می گویید فلانِ بِنتِ فُلانٍ )

(... من روى خود را سوى آن خدائى مواجه ساختم كه آسمانها و زمين را شكافت و ثابت قدم و تسلیم او هستم و از مشركان نيستم. نماز من، قربانى من، جنبش و سكون من براى خدا است همان پروردگار جهانيان كه شریک ندارد. به این کار امر شده ام و از تسلیم شدگان فرمان او هستم بارخدايا! اين قربانى از تو است و براى تو است. بنام خدا و خداوند برتر است از توصیف شدن، بار خدایا! بر محمد و خاندان او درود بفرست و این قربانی را از فلانى نوزادِ فلانى بپذیر)        ( کتاب شریف وسائل الشيعه ؛ ج ‏21 ؛ ص426 )