لباس نماز

 

لباس نماز

صحبت هاي روحاني مدرسه که تموم شد، گيج و منگ شدم. حاج آقا معني غصب رو توضيح داد و گفت: «با لباس غصبي نمي شه نماز خوند.»

خدايا! يعني همه نمازهام باطله!؟ تمومش رو بايد دوباره بخونم؟ آخه من از کجا مي دونستم که اگه کسي خمس مالش رو نده، هرچه که با همون مال بخره غصبيه؟ شنيده بودم با مال دزدي نمي شه نماز خوند اما نمي دونستم که اگه خمس مالت رو ندي يا حتي با لباس برادرت بدون رضايتش نماز بخوني لباست غصبيه و نمازت باطل.[1] .

 [1] توضيح المسائل امام خميني (ره)، مسأله 815 ـ 820.

 

 [کتاب «دو رکعت قصه» ؛ رسول نقي ئي؛ صفحه 35]

مشکل خون

 

مشکل خون

هزار دفعه مامانم گفته بود؛ بابا اين کارها به تو نيومده. پاشو برو دنبال کارت.

مي خواستم کمکش کنم. بادمجان اول رو با موفقيت پوست کندم ولي بادمجان دوم دستم بود. همچين پوست رو گرفتم که بادمجان ها و فرش و خلاصه همه چيز پر خون شد.

وضو داشتم ولي خون دستم خيلي زياد بود و شستنش هم مشکل. به اين راحتي ها که بند نمي اومد.

يه دستي افتادم توي رساله تا پيداش کنم. بالاخره پيداش کردم:

«اگر به خاطر زخم يا جراحتي يا چيز ديگري که در بدن وجود دارد، بدن يا لباس حتي بيشتر از اندازه سرانگشت سبابه خوني شده باشد ولي آب کشيدن آن يا عوض کردن لباس مشکل باشد تا وقتي که زخم يا جراحت خوب نشده مي توان با آن خون نماز خواند.»[1]

 [1] توضيح المسائل امام خميني (ره)، مسأله 849.

 

[کتاب «دو رکعت قصه» ؛ رسول نقي ئي؛ صفحه 32]

کمتر از بند انگشت

 

کمتر از بند انگشت

آخه يکي نيست بگه: آدم حسابي! روي آسفالت که کسي شيرجه نمي زنه.

حميد با يک شوت بلند از وسطاي زمين توپ رو به طرف دروازه فرستاد. به راحتي و بدون زحمت مي تونستم بگيرمش. ولي خواستم خودي نشون بدم. توپ که نزديک شد شيرجه زدم طرفش. توپ رو گرفتم ولي بعدش پهن شدم روي آسفالت. همه ي بدنم درد گرفت. کتف راستم هم، بگي نگي خون اومد.

براي نماز مونده بودم چه کنم. حال و حوصله ي شستن نداشتم. حساب که کردم جاهايي که خوني شده بود اندازه يک بند انگشت هم نبود. شنيده بودم اگه خون از اولين بند انگشت سبابه بيشتر نباشه، مي شه باهاش نماز خوند. خيالم راحت شد و رفتم که وضو بگيرم.[1] .

[1] تحريرالوسيله، ج 1، ص 112 الثاني.

 

[کتاب «دو رکعت قصه» ؛ رسول نقي ئي؛ صفحه 29]

آنقدر به دست و پايت مي پيچم......

 

آنقدر به دست و پايت مي پيچم......

«آنقدر به دست و پايت مي پيچم،

آنقدر وسوسه ات مي کنم،

تا نمازت را کنار بگذاري، تا وقتي که تو نماز مي خواني، از تو مي ترسم؛

اگر فقط اين نمازت را از تو بگيرم به راحتي تو را به هر گناه بزرگي که بخواهم مي کشانم.»

«دوستدارت شيطان» [1] .

[1] برداشتي از فرمايشات پيامبر گرامي اسلام، کافي، ج 3، صفحه 269.

 

 

 [کتاب «دو رکعت قصه» ؛ رسول نقي ئي؛ صفحه 17] 

اسلام تان مال خودتان.....

 

اسلام تان مال خودتان.....

«ما و قبيله مان مسلمان مي شويم ولي چند تا شرط داريم.»

چند نفري از بزرگان قبيله «ثقيف» با کلي دبدبه و کبکبه پيش پيامبر آمدند. يکي از شرط هاشان اين بود که پيامبر، در مورد آنها، بي خيال نماز شود. همه اسلام قبول، ولي ما را از نماز معاف کن.

پيامبر تمام حرف هايشان را شنيد و فرمود: «ديني که در آن نماز نباشد، خيري ندارد.» [1]

 [1] تاريخ طبري ج 3، صفحه 99.

 

 [کتاب «دو رکعت قصه» ؛ رسول نقي ئي؛ صفحه 15]

پلک هاي امام...


پلک هاي امام...

پلک هاي امام بر روي هم افتاده بود. زهر در گوشت و خون مولايم صادق (عليه السلام) اثر کرده و آثار بيماري در چهره شان کاملاً هويدا بود. ناراحت و مضطرب کنار بستر امام چرخ مي زدم. ناگهان امام چشم باز کردند. اميدي تازه در دلم جوانه زد. فرمودند: «همين حالا تمام خويشاوندان مرا نزد من حاضر کنيد.»

چند دقيقه بعد همه کنار بستر امام سر تا پا منتظر بودند، نفس ها در سينه ها مانده و سکوت همه جا را پر کرده بود. چه شده است که امام همه را به پيش خود خوانده؟!!

بالاخره سکوت شکسته شد و امام لب از لب گشودند: «شفاعت ما هرگز نصيب آنان که به نماز کم توجهي مي کنند نخواهد شد.» يک دفعه تمام وجود يخ کرد.

همه اميدم به شفاعت است، آن وقت اينگونه نماز مي خوانم؛ بي حوصله، تند تند، خيلي وقت ها آخر وقت![1] .

[1] بحارالانوار، ج 84، ص 261.

 

 [کتاب «دو رکعت قصه» ؛ رسول نقي ئي؛ صفحه 13]

عمود خيمه .....

 

عمود خيمه .....

عمود خيمه،

اگر محکم و استوار باشد،

ميخ ها و طناب هاي آن سودمند است ولي اگر مايل شود،

ميخ و طناب سودي ندارد.

نماز عمود دين است،

مثل عمود خيمه.[1]

[1] امام باقر (عليه السلام)، بحارالانوار، ج 82، ص 218.

 

[کتاب «دو رکعت قصه» ؛ رسول نقي ئي؛ صفحه 12]