اگر پـیـامبر خدا زنده بودند با ظلم کننده به حضرت زهراء چگونه رفتار می کردند؟!!
اگر پـیـامبر خدا 9زنده بودند با او چگونه رفتار می کردند؟!!
از جمله اُسرای بدر «اَبوالعاص بنِ ربیع» دامادِ رسول خداست. ابوالعاص از مردان ثروتمند، تاجر و امانت دار مکّه بود. مادر او هاله، خواهر حضرت خدیجه 3می باشد. خدیجه 3 از پیغمبر 9خواست که زینب را به ابوالعاص تزویج کند و پیامبر با خدیجه 3 مخالفت نمی کرد. هنگامی که رسول خدا 9 مبعوث گردید، خدیجه و همه فرزندان او به پیامبر ایمان آوردند، ولی ابوالعاص بر شرک باقی ماند. رسول خدا 9یکی دیگر از دخترانش ـ رقیّه یا امّ کلثوم ـ را به «عُتبة بن ابی لهب» تزویج کرده بود.
قریش هنگامی که شروع به دشمنی با پیامبر نمودند، گفتند: باید دختران او را به او بازگردانید تا او را ناراحت کنید. آن گاه نزد ابوالعاص آمدند و به او گفتند: از همسرت جدا شو، هر زنی از قریش را که بخواهی، به تو تزویج می کنیم. ابوالعاص گفت من هرگز چنین نکنم و همسرم را با هیچ زنی از قریش جایگرین نمی کنم. رسول خدا 9همواره او را به سبب این کارش می ستود.
آن گاه نزد «عُتبة بن ابی لهب» رفتند و به او گفتند: دختر محمد را طلاق بده، هر زنی از قریش را که بخواهی، به ازدواج تو در می آوریم. او گفت اگر دختر «اَبانِ بنِ سعید» یا دختر «سعید بنِ عاص» را به من بدهید، این کار را می کنم. قریش دختر «سعید بنِ عاص» را به او تزویج کردند و او از دختر پیامبر جدا شد.
ابوالعاص همچنان بر شرک و همسرش زینب بر اسلام باقی ماند تا آنکه ابوالعاص با قریش به بدر آمد و اسیر شد و او را به مدینه آوردند. هنگامی که اهل مکّه برای رهایی اسرای خود فِدا می فرستادند، زینب دختر رسول خدا 9گردن بندی را که خدیجه در شب عروسی به او داده بود، به مدینه فرستاد. رسول خدا 9وقتی آن گردن بند را مشاهده کرد، در او رقّت شدیدی پیدا شد و فرمود: اگر ممکن است، اسیر او را رها کنید و گردن بند او را به او باز گردانید. اصحاب او گفتند: آری یا رسول الله! پس ابوالعاص را آزاد کردند و گردن بند را به زینب باز گرداندند ([1]).
هنگامی که رسول خدا 9 ابوالعاص را بدون گرفتن فِدا آزاد کرد، با او شرط نمود که وقتی به مکّه بازگشت، زینب را برای هجرت به مدینه آزاد بگذارد. پس از آمدن ابوالعاص به مکّه رسول خدا، «زید بن حارثه» و مردی از انصار را به مکّه فرستاد و فرمود: در فلان نقطه مکّه که قریش هستند، توقّف کنید و هنگامی که زینب را آوردند، او را به مدینه بیاورید.
کنانة بن ربیع ـ برادر ابوالعاص ـ زینب را در حالی که حامله بود، بر شتری سوار کرد و او را در هودجی قرار داد و آشکارا در روز به سوی «ذی طُوی» بیرون برد. قریش او را تعقیب کردند تا اینکه در «ذی طُوی» به او رسیدند.
در این
هنگام «هَبّار بن اَسود» با نیزه به شتر حمله بُرد و زینب جنین خود را سقط کرد. برادر
ابوالعاص کمان خود را برداشت تا به حمله کنندگان تیر بزند که ابوسفیان و جماعتی از
قریش آمدند و به او گفتند: این کار درستی نیست. تو این زن را در روز به طور آشکار بیرون
می بری، در حالی که می دانی در بدر چه مصیبتی به ما وارد آمد. او را در شب بیرون ببر.
لذا برادر ابوالعاص شبانه او را نزد «زید بن حارثه» و آن مرد انصاری برد. این جریان
دو ماه بعد از واقعه بدر بود. ([2])
روایت شده است که وقتی هَبّار به شتر حمله کرد، زینب از شتر بر روی سنگی افتاد و جنینَش سقط شد و همچنان بیمار بود تا در سال ششم هجرت ـ بعد از مسلمان شدن شوهرش ـ از دنیا رفت. ([3])
در نقل دیگری آمده است که هَبّار، زینب را ترساند و او در مَحمل خون مشاهده کرد و هنگامی که به مدینه آمد، فرزندش را سقط کرد و بدین سبب رسول خدا، در روز فتح مکّه خون «هَبّار بنِ اَسود» را مُباح کرد و فرمودند: هر جا او را یافتید بکشید و امانی که برای اهل مکّه اعلام کرده ام برای او نیست.
عَبدُ الحمید بنِ اَبی الحدید می گوید: این خبر را بر « اَبوجعفر نَقیب » خواندم که او گفت: وقتی رسول خدا 9 خون هَبّار را به علت این که زینب را ترسانده و او جنین خود را سقط کرده است مباح می کند، ظاهر حال این است که اگر رسول خدا زنده بود، خون آن کس را که فاطمه 3را ترساند تا اینکه طفل خود را سقط کرد، مباح می نمود. ([4])
ابن اَبی الحدید می گوید: من به او گفتم: من از شما این خبر را نقل می کنم که قوم می گویند: فاطمه 3را ترساندند و او محسن را سقط کرد. گفت: درست یا غلط بودن این خبر را از من روایت نکن. من در این باره متوقّف هستم؛ زیرا اخبار با یکدیگر تعارض دارند. ([5])
حالا به نظر شما اگر پیامبر خدا 9زنده بودند با «عُمر بنِ الخَطّاب» چگونه رفتار می کردند؟!.[1] تاریخ طبری: ج 2 ؛ ص 467.
[2]. سیره حلبیّه: ج 2؛ ص 205.
[3]. سیره این هشام: ج 2 ؛ ص 309 و الاستیعاب: ج 4 ؛ ص 1854 .
[4]. منظور « عُمرِ بنِ الخَطّاب » است که در پشت درِ خانه حضرت فاطمه 3، ایشان را ترساند و تهدید به سوزاندن خانه کرد و در را که دارای میخ بود، به شدّت بر پهلوی ایشان کوبید و بر اثر آن فرزند ایشان سقط شد.
[5]. شرح نهج البلاغه، ابن اَبی الحدید: ج 14؛ ص؛ 193 علامه مجلسی 1می گوید: ظاهراً ابو جعفر نقیب در اظهار شک تقیّه کرده است و گرنه امر بسیار روشن می باشد.